صنوبر قسمت اول - اینفو
طالع بینی

صنوبر قسمت اول

این داستان از سال ۱۳۳۸ شروع میشه ، برای استان خراسان هست

.
بیبی جلوی تنور نشسته بود،نور تنور افتاده بود رو صورتش..عروسک بافتنیمو محکم تر بغل کردمو رفتم طرف بیبی ،کنارش وایستادم ،نگام کرد و گفت چی شده مادر ؟ گفتم بیبی تو خسته شدی ، بذار من درست کنم ..یه لبخند مهربون نشست رو صورت خسته بیبی و گفت اخرشه دیگه ،برو مادر ،برو بازیتو بکن تا اقات نیومده ..
بیبی با همه زنای روستامون فرق میکرد ، نمیذاشت من کار کنم ،خودش خیلی اذیت شده بود تو بچگی و نمیخواست یه دونه دخترش اذیت بشه ..شایدم به خاطر این بود که من بعد از ۳ تا پسر به دنیا اومدم و بعد از منم بیبی دیگه بچه دار نشده بود، هرچقدر بیبی دوسم داشت اقام بدش میومد ازم ، همیشه میگفت دختر نون خور اضافه ست ،به داداشام محبت میکرد ،براشون خرید میکرد اما منو اصلا نمیدید مجید داداش بزرگم عروسی کرده بود و دوتا پسر داشت و رحیم و جلال هم ۱۶ و ۱۴ سالشون بود و همیشه تو کوچه بودن ..
عصر بود که داداشام با داد و بی داد اومدن تو حیاط ،همیشه تو سر و کله هم میزدن ..
نیم ساعت بعدم صدای یالله اقام پیچید تو حیاط ...بیبی بلند گفت صنوبر چادرتو سر کن مهمون داریم ، دویدم تو اتاق و چادر رنگیمو سرم کردم ،عروسکمو گذاشتم یه گوشه و رفتم کمک بیبی ،مهمون انگار دوست جدید اقام بود ،چون نه من میشناختمش و نه بیبی ..بعد از پذیرایی با بیبی از اتاق اومدیم بیرون ،من سرگرم عروسکم شدم ولی بیبی زل زده به رو به روش و اخم کرده بود ...
از فردای اون روز بود که زندگیمون تلخ شد ، تو حیاط بودم اقام اومد و بدون اینکه جواب سلاممو بده رفت تو ،چند دقیقه بعد صدای بیبی بلند شد، اروم از پله ها رفتم بالا ،بیبی جلوی اقام وایستاده بود و داد میزد ،یه دفعه اقام زد تو صورت بیبی و گفت صداتو ببر ..ترسیده بودم خیلی ،بیبی رو زمین نشست ...اقام یه لگد به پهلوش زد و گفت دفعه اخرت باشه گنده تر از دهنت حرف میزنی ..بیبی صداش در نیومد ،اقام از در اومد بیرون نگاش به من افتاد ، چقدر نگاهش ترسناک بود ...
اقام که رفت ،دویدم طرف بیبی و کنارش نشستم ،اشکاشو که دیدم منم گریه م گرفت ،بیبی کنارم نشست و بغلم کرد و گفت هیس ..دختر من باید قوی باشه.. ولی من قوی نبودم ..


از اون روز بیبی و اقام همش باهم دعوا میکردن ،بیبی کلی کتک میخورد و من و داداشام فقط نگاه میکردیم ،از اقام میترسیدیم و جرات نمیکردیم جلو بریم 
نمیفهمیدم چی شده که به خاطرش اینجوری دعوا میکنن ،اون روزم وقتی اقام کلی داد زد،خواست بره بیرون که بیبی نشست رو زمین پاشو گرفت و گفت تورو خدا،تو رو به هرکی میپرستی بگذر ...اقام انگار دلش سوخت ،کنارش نشست و گفت چرا نمیفهمی ،شانس رو کرده بهمون ،همه روستا ارزوی همچین چیزی رو دارن زن ...بیبی با گریه گفت بچه ست ،هیچی نمیدونه ،هنوز بازی میکنه ،تورو خدا حسین کوتاه بیا ،بخوای از این خونه ببریش باید از رو جنازه من رد شی ..
اقام با حرص بلند شد و پاشو از بین دستای بیبی کشید و گفت حتما اینکارو میکنم..
اقام که رفت ،رفتم کنار بیبی ،تا منو دید محکم بغلم کرد و زد زیر گریه ، بچه بودم تازه ۹ سالم شده بود ،درک نمیکردم این دعواها رو 
اون روز عصر بود که اقام با عجله اومد ،به بیبی نگا کردم رنگش پریده بود ،اقام گفت پاشین جمع و جور کنید مهمون داریم..
بیبی هیچی نگفت ،یه ساعت بعد یه خانم و اقا اومدن ، جو خونه خیلی بد بود ،خانمه اخماش تو هم بود ، یه دفعه به اقام گفت وسیله هاشو جمع کرده؟ خان منتظره ..
بیبی بلند شد و گفت صنوبر جایی قرار نیست جایی بره ،برید به خان بگید دنبال یه عروس دیگه باشه ..
نفهمیدم منظرشون چیه ،صورت اقام قرمز شد ،اوت زن و مرد بلند شدن و رفتن و من اون شب معتی جهنم رو فهمیدم ،بیبی تا حد مرگ اون شب کتک خورد ،من یه گوشه مچاله شده بودم و گریه میکردم ،داداشامم انگار نه انگار..
بالاخره اقام ولش کرد و رفت طرف در که بیبی بی جون گفت حسین به روح مادرم نمیذارم ...
اقام رفت ، اون شب به هر زوری بود زخمای بیبی رو تمیز کردم و بستم ... حالش خیلی بد بود و همش ناله میکرد ،نمیدونستم باید چیکار کنم ،براش رخت و خواب پهن کردم و خودمم کنارش دراز کشیدم ،اشکام بند نمیومد ،دستای کبودشو بوس کردم ،بیبی اروم گفت تا من هستم از هیچی نترس مادر ، بخواب..
بینیمو چسبوندم به بازوشو چندبار نفس عمیق کشیدم ،بوی بدنشو خیلی دوست داشتم ، نفهمیدم کی خوابم برد ، نصفه های شب بود که پلکام از هم باز شد ،یه چیزای مبهمی دیدم اما باز خوابم برد ...صبح که بیدار شدم یه حس بدی داشتم ، دلم انگار میپیچید به هم ، دستای بیبی رو گرفتم و از سردیش یخ زدم ،اروم تکونش دادم ،اما جواب نداد ،محکم تر تکونش دادم..تکون نمیخورد ،مرگ برام ناشناخته بود ،معنی از دست دادنو نمیدونستم ...با گریه صداش میکردم و تکونش میدادم

با گریه و جیغ صداش میکردم و تکونش میدادم 
اما بیبیم دیگه زنده نبود ،نگام افتاد به گره روسریش که باز بود و گردنش ...گردنش خیلی کبود بود ...بیچاره بیبیم..
یکم بعد اقام اومد ، رنگ صورتش زرد بود ،تا حالا اینجوری ندیده بودمش رحیم رو فرستاد تا همسایه ها رو خبر کنه ،من کنار بیبی دراز کشیده بودم و بازوشو بغل کرده بودم،دلم نمیخواست ازش جدا شم ،زنای روستا اومدن تو خونه ،بیبی انقدر خوب بود که همه گریه میکردن واسه نبودنش ،اون روز همه کبودیا و زخمای بیبی رو دیدن اما هیچکس جرات نکرد بپرسه چی شده ..
به زور منو ازش جدا کردن ، دیگه از این که بلند گریه کنم خجالت نمیکشیدم ،فقط میخواستم کنارش باشم ،کاش منم همون روز باهاش خاک میکردن ،کاش ..
بیبی رو همون روز شستن و خاک کردن ،خونه بدون اون خیلی وحشتناک بود ،دیگه هیچکس نبود مواظبم باشه ،که دوسم داشته باشه 
هر روزم پر از درد و اشک بود ، همش یه گوش۵ دراز میکشیدم و پیرهن بیبی رو بو میکردم .. چهلم بیبی که رد شد ، دوباره همون زن و مرد اومدن خونمون ،اقام بدون اینکه نگام کنه گفت پاشو بقچهتو جمع کن ،بی حرف بلند شدم چندتا تیکه لباس جمع کردم ،اقام خیلی فرق کرده بود ،نه حرف میزد ،نه چیزی میخورد ،ولی مگه دیگه مهم بود ،بیبیم نبود و این واسه من یعنی یه چیزی شبیه زنده زنده مردن...
پشت سر اونا راه افتادم ،لحظه اخر دیدم اون مرد یه عالمه پول گذاشت تو دستای اقام ...
نمیدوستم کجا میریم ،نمیدونستم چرا میریم ؟اصلا نمیدونستم اونا کین ... نیم ساعت طول کشید تا برسیم ،پاهام درد میکرد ، جلوی خونه خان روستا بودیم ،قبلا با بیبی از اینجا رد شده بودیم 
اونا رفتن تو و منم پشت سرشون رفتم تو ،یه خونه بزرگ و یه حیاط سر سبز رو به روم بود با یه حوض قشنگ وسطش ، بیبی چقدر گل و گیاه دوست داشت ...اون زن که نمیدونستم اسمش چیه بازمو کشید و گفت چرا ماتت برده ندید بدید ،راه بیفت ، سرمو انداختم پایین و راه افتادم ..خونه شون شبیه همون قصرهایی بود که بیبی تو قصه ها برام تعریف میکرد ،خیلی بزرگ بود و اطراف سالنش پر از در بود ...
چند دقیقه بعد یه خانم جوون از در بزرگ و اصلی اومد تو سالن ،اونجایی که ما بودیم مهمون خونه شون بود انگار ..هم خودش خیلی خوشگل بود و هم لباسایی که پوشیده بود ،به من گفت برم نزدیکش،چند تا قدم رفتم جلو ...یکم نگام کرد و بعد به همون زنی که منو اورده بود با اخم گفت گفتم برو یه ایکبیری پیدا کن ،این چیه اوردی ،میخوای بدبختم کنی ؟

اون زنه به تته پته افتاد و گفت،خانم جون به خدا اقا خودشون گفتن اینو بیاریم ...صورت خانم جون تو یه لحظه رنگ خون شد ،گفت چی ؟ خودش گفته ؟ خودش کجا دیده اینو؟ 
انگار داشتن راجع به یه وسیله حرف میزدن ، ادامه داد: برشگردون همون خراب شده ای که بود ،به ننه باباشم بگو فعلا خودشونو گم و گور کنن ..
خوشحال شدم از اینکه قراره برگردم ،اون زن که انگار خدمتکار خانم جون بود دستمو کشید و گفت را بیفت ،اما هنوز قدم دوم رو برنداشته بودم که یه صدای مردونه گفت صبر کنید ،فوری برگشتیم طرف صدا،یه مرد پشت سر خانم جون وایستاده بود ،نمیدونستم کیه اما هرکی بود خانم جونم ازش میترسید و سرش پایین بود ،گفت بلوط این دخترو ببر یه غذای خوب بده بخوره تا من بیام ،تازه فهمیدم اسم خدمتکاره بلوطه ،اون راه افتاد و منم پشت سرش ،وقتی از جلوی خانم جون رد میشدم یه جوری نگام کرد که قلبم ریخت ،کاش میشد همون لحظه از اونجا فرار کنم ...
تو اشپزخونه بزرگشون چندتا خانم بود که داشتن کار میکردن ،یه گوشه نشستمو بغچهمو بغل کردم ،بلوط به اون زنا گفت یه چیزی بندازین جلوی این بخوره ...سرم پایین بود ، یکیشون از بلوط پرسید این کیه ؟ نگاشون کردم ،با خنده جواب داد : یه دستمال مثل قبلیا ،مهمون دو روزه .. اون یکی گفت ولی خیلی خوشگله ،بلوط یهو عصبانی شد و گفت ببند دهنتو ،این حرف به گوش خانم جون برسه زنده ت نمیذاره ...دختر بیچاره ترسید و دیگه هیچی نگفت ، یه لباس محلی مشکی تنم بود و چون لایه هاش زیاد بود خیلی گرمم شده بود ،بلند شدم و اروم گفتم میشه برم تو حیاط ، بلوط گفت نخیر ، بشین سرجات تا اقا بیا ، چه پرروام شده ،زبونم دراورده ..
بعد از غذایی که دست نخورده موند ، همون صدای مردونه از راه اومد که بلوطو صدا میکرد ،دوید از اشپزخونه بیرون و یکم بعد برگشت و بهم گفت برم بیرون و خودش پشت سرم اومد ،تو راه رو کسی نبود ، انگار لحنش بهتر شده بود ،گفت اتاق تو طبقه بالا ،دست چپ در سومه ،برو اونجا فعلا تا ببینم چی میشه ،پله ها رو نشونم داد و من راه افتادم ،بلوط یه دختر جوون بود ،موهای مشکیشو پشت سرش بسته بود و یه بلیز سفید و یه دامن مشکی تنش بود ،چشم و ابروی مشکی و کشیده داشت که بد اخلاق تر نشونش میداد ،تو اون خونه هیچکس موهاشو نمیپوشوند و فقط من بودم که روسری داشتم 
اتاق تنها چیز جذابی که برای من داشت پنجره کوچیکش بود که رو به حیاط بود ،دوتا پشتی کنار دیوار بود و یه دست رخت خوابم کنارشون ،رو طاقچه ام یه چراغ نفتی بود...
نشستمو به پشتی تکیه دادم ،دیگه تقریبا فهمیده بودم موضوع چیه ،اما فرقی نمیکرد برام...

دیگه تقریبا فهمیده بودم موضوع چیه ،اما فرقی نمیکرد برام که قراره چه اتفاقی بیفته، همونجا سرمو گذاشتم رو زمینو مچاله شدم تو خودم ،دلم برای بیبی تنگ شده بود ..
نفهمیدم چقدر خوابیدم که در محکم باز شد ،از جام پریدم ،بلوط تو چهارچوب در وایستاده بود ، گفت پاشو باید بریم بشوری خودتو ، اروم گفتم چی ؟ هنوز تو عالم خواب بودم،گفت چیه تا حالا نشستی خودتو ؟ بی حرف بلند شدم و دنبالشم رفتم ، بعد از حمام یه دست لباس جدید بهم دادن ، یه پیرهن بلند ساتن سرخابی با یه جفت کفش مشکی ، لباسو پوشیدم،خیلی ذوق کردم اخه خیلی خوشگل بود ،رو سری خودمو برداشتم که سرم کنم اما بلوط از دستم کشید و گفت دیگه نباید از اینا سرت کنی ،واسه اولین بار صدام بلند شد و خیلی جدی گفتم بدون روسری نمیام بیرون ، با اخم نگام کرد و بعد رفت و با یه روسری سرخ ابی برگشت 
منو برگردوند اتاقمو خودش رفت ،برام شام اوردن اما اشتها نداشتم ،دلم برای خونمون و حتی برای اخمای اقام تنگ شده بود ،خدمتکاری که اومد ظرفای شاممو ببره بهم گفت اماده بشم..
حوصله هیچی رو نداشتم ،چند دقیقه بعد بلوط اومد تو اتاق و گفت خان تو اتاقش منتظر منه ...
گفتم چرا ؟ با تعجب نگام کرد ،اخه از صبح هیچی نپرسیده بودم، گفت من چه میدونم ،پاشو نباید اقا منتظر بمونه ..بلند شدم و پشت سرش راه افتادم ، دو تا اتاق اون طرف تر وایستاد و گفت این اتاق خانِ...
بلوط در زد و بعد منو هل داد تو و خودشم اومد تو و درو پشتش بست، رو به روم یه مرد وایستاده بود که پشت به من و رو به پنجره بود ...
اروم سلام کردم ، بدنم از ترس عرق کرده بود ،نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته ،برگشت طرفم ،همون مردی بود که صبح دیدمش ، صورت کشیده و سیبل های بلند و تابدارش اولین چیزی بود که توجه ادمو جلب میکرد ، یه خط اخم پهن رو پیشونیش بود و یه کلاه بلند رو سرش ،اروم اومد جلو ، نگام کرد ،سرمو انداختم پایین ، به بلوط گفت برای فردا شب اماده ش کن ...بلوط اروم گفت چشم ،اما اقا برای چی اماده ش کنم ، پشتشو کرد به ما و گفت مراسم عقد..به بلوط نگاه کردم ،زل زده بود به خان و دهنش باز مونده بود ..
با خودم گفتم یعنی قراره عروس بشم ؟ بیبی همیشه میگفت من قشنگ ترین عروس میشم ،اسم بیبی اشکمو دراورد ،بلوط کوبید به پهلومو دستمو کشید و از اتاق اومدیم بیرون ،تو راهرو خیره نگام میکرد ،گفت چه شانسی داری تو دختر ... دست راستت رو سر من ...بعد یهو گفت اما خانم جون قیامت به پا میکنه ..

از صبح که بیدار شدم دلشوره داشتم ،بلوط اومد پیشم تا کمکم کنه ،اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ،من هنوز عزادار بیبی بودم...
یه پیرهن سفید و قرمز برام اورده بودن ،بلوط موهامو شونه کرد و بافتشون ،موهامو هیچوقت کوتاه نکرده بودم و خیلی بلند بودن ، بلوط همینجوری که داشت میبافت موهامو گفت خیلی شانس اوردی دختر ، میدونی زن عقدی خان شدن یعنی چی؟ فقط از این ارامش خانم جون میترسم خیلی ،واسه اینکه جایگاهش تغییر نکنه هرکاری میکنه
میدونی اولش ازت خیلی بدم میومد ،فک میکردم از این ندید بدیدایی که خودشونو گم میکنن، اما الان فهمیدم اصلا تو باغ نیستی ... خنده م گرفت ،از تو اینه رو به روم نگام کرد و گفت چه عجب ما خنده تورو هم دیدیم... ببین دختر جون هرجقدر اخم و تخم کنی فقط به خودت بد کردی ،اینجا هیچکس نازتو نمیکشه ، هرکی الان جای تو بود از ذوق مرده بود ، گفتم خان چه جور ادمیه ؟ یه لبخند پهن زد و گفت ، ادم خوبیه ،خیلی به بدبخت بیچاره ها کمک میکنه ..گفتم خانم جون کیه؟ گفت زن خانِ..با تعجب برگشتمو نگاش کردم ،گفتم پس منو میخواد چیکار ..کنارم نشست و گفت ،خان و ملک خاتون خیبی ساله که ازدواج کردن، دختر عمو و پسر عمو بودن ،اما خانم جون بچه دار نشد ،تا حالا چندتا دخترهم صیغه کرده خان اما بچهشون نشده..نمیدونم خان کجا تورو دیده ،اما اسم و رسمتو به منو غلام داد که بیایم دنبالت ،که اون اتفاق افتاد ...
یاد بیبی افتادم باز ،اگه خان فیلش یا هندوستون نمیکرد الان بیبی من زنده من بود ،تو یه لحظه از خان متنفر شدم ،اون باعث مرگ تنها کسم بود ..
اخمام رفت تو هم ، تو اینه به خودم نگاه کردم ،از وقتی بیبی رفته بود چقدر بزرگ شده بودم ،دیگه حتی عروسکمو هم بغل نمیکردم ...من با رفتن بیبیم از دنیای بچه گیم فاصله گرفته بودم
لباسو تنم کردم و یه گوشه نشستم، مسخره بود اما به این فکر میکردم که الان اقام میاد منو میبره با خودش..
اومدن دنبالمو منو بردن پایین ،کلی زن تو مهمون خونه بود اما فقط نگاه خانم جون بود که وحشت انداخت به دلم ...روی صندلی نشستم ،زیر پام یه سفره عقد بزرگ پهن بود ،چند دقیقه بعد خطبه عقد خونده شد و من شدم عروس خان روستامون ،شاید اگه شرایط عادی بود خوشحالم میشدم ،اما حالا فقط صورت کبود بیبی جلوی چشمام بود ..

مهمونا که رفتن بلوط و چندتا خدمتکار منو بردن طبقه بالا ،در یکی از اتاقارو باز کردن ،یه تشک بزرگ و یه لحاف قرمز وسط اتاق پهن بود ،منو بلوط رفتیم تو اتاق ،من یه گوشه نشستم و بلوط شروع کرد به حرف زدن،هرچی اون بیشتر توضیح میداد من بیشتر حالم بد میشد ، حرفایی که میزد رو هیچوقت نشنیده بودم ، دستام یخ کرده بود ،پاهامو جمع کردم تو شکمم ،بلوط اومد طرفمو گفت چته ؟ چی شدی تو ؟ دل و رودم پیچیده بود بهم ،باور نمیشد اخر عروسی به همچین چیزی ختم بشه ...صدای باز شدن در هردومونو از جا پروند،خان بود ،از ترس پشت بلوط قایم شدم ، اما اون به زور منو از خودش جدا کرد و فوری از اتاق رفت بیرون..
من موندم مردی که تازه چند دقیقه بود فهمید بودم قراره چه بلایی سرم بیاره ..
از پشت چسبیده بودم به دیوار ، اون خیلی خونسرد کلاه و کتشو دراورد و روی تشک نشست ،قلبم خودشو محکم به در و دیوار سینهم میکوبید ، به معنای واقعی کلمه بیچاره بودم ، دستش که رفت طرف دکمه های لباسش ،سرمو انداختم پایین و چشمامو محکم بستم ،صدای خنده ارومش مجبورم کرد چشمامو باز کنم،با یه لبخند کوچیک، داشت نگام میکرد ..
میترسیدم ازش ،فکر میکردم این خنده هم حتما جز نقشهشه که منو خام کنه ،انقدر ساده بودم که نمیدونستم اون اگر اون شب میخواست منو تصاحب کنه ،هیچکس جلودارش نبود ...
گفت بیا بخواب دختر جون ، همونجا نشستم و اروم گفتم من خوابم نمیاد ، نمیدونم تو صورتم چی دید که بلند شد و کتشو برداشت و گفت من امشب کار دارم برنمیگردم، و از اتاق رفت بیرون ..یه نفس راحت کشیدم ولی خیالم راحت نبود ،پتو بالشتو اوردم پشت درو همونجا خوابیدم تا اگه شب خواست بیاد بفهمم ..
چند روز همینطوری گذشت ، کم کم خیالم داشت راحت میشد که با من کاری نداره ،چند روز بعد یه کمد بزرگ اوردن تو اتاقم که توش کلی لباس برام گذاشته بودن ،واسه منی که تو تمام عمرم این چیزا رو حتی تو خوابمم ندیده بودم ،باورنکردنی بود ...از اقام و داداشم هیچ خبری نبود ،انگار اصلا من وجود نداشتم ، از بعد عقد ملک خاتون رو ندیده بودم ، بلوط میگفت انگار قهر کرده و رفته ،خوشحال بودم از نبودنش ،نگاهاش خیلی منو میترسوند

دو هفته از عقدم گذشت ،دو سه روز بود خان برای شکار رفته بود ،تو ایوون نشسته بودم ،حالم خوب بود از این سکوت و ارامش ،به اسمون نگاه میکردم که در حیاط باز شد و ملک خاتون با اسبشو نوکرش وارد حیاط شدن ... بلند شدم اما واسه قایم شدن دیر شده بود ،چون داشت نگام میکرد ،نگاهش پر از نفرت بود ،از از اسب پرید و پله ها رو اومد بالا و رو به روم وایستاد ،سلام کردم اما جوابمو نداد ,بلوط فوری اومد جلو و گفت سلام خانم جون خوش اومدین ،اونا رفتن تو و منم پشت سرشون رفتم تو اتاقم ..کاش دیگه برنمیگشت..موقع شام بود که یکی از خدمتکارا اومد برای شام صدام کرد و گفت خان تاکید کرده که حتما برم پایین ،لباسمو مرتب کردمو رفتم پایین ،خان بالای سفره نشسته بود و ملک خاتون کنارش ، مادربزرگ پدری خان هم کنارشون بود ،پدر و مادر خان چند سال پیش فوت کرده بودن و فقط مادر پدرش زنده بود و باهاشون زندگی میکرد ، از بلوط شنیده بودم که خان از خانواده مادری دوتا خاله هم داره که یه شهر دیگهان ... کنار مادربزرگِ خان که آق بیگُم صداش میکردن نشستم ،میترسیدم سرمو بالا بگیرم ،آق بیگُم دستشو گذاشت رو دستمو گفت بخور دخترم ،یه لبخند هل هلکی زدم و گفتم سیرم خانم ،گفت خانم چیه دختر ،گفتم خب چی بگم ؟ گفت هرچی مادرتو صدا میکردی همونو بهن بگو ، یه گوشه از قلبم سوخت ...گفتم چشم بیبی ..دستشو کشید رو سرم و گفت بخور مادر بخور که مثل چوب خشک شدی ...بعد از شام بیبی رفت و منم بی سرو صدا بلند شدم و رفتم طرف پله ها که صدای ملک خاتون اومد که میگفت خان امشب تو اتاقم منتظرتونم ،خیلی دلتنگتونم ...دیگه واینستادم ادامه حرفشو بشنوم ..اخر شب بود که رخت خوابمو پهن کردم که صدای باز شدن در اومد ،ارتفاع در ها هم کم بود و خان برای اینکه بتونه وارد شه باید سرشو خم میکرد ،اومد تو ،ترسیدم از اینکه بخواد بمونه...گفت حالت خوبه ؟ گفتم بله ،اومد نزدیکم ،نفسم داشت بند میومد ...
مگه نباید الان تو اتاق ملک خاتون میبود ، پس این جا چیکار میکرد ؟ دستش که به چونم خورد ،لرزیدم ،دلم میخواست فرار کنم ، چشمامو بسته بودم ،گفت صنوبر ، چشمام بی اختیار باز شد ، هیچکس اسممو اینجوری صدا نکرده بود ،نگاش کردم ،چشماش از شبم سیاه تر بود ،گفت از من میترسی ؟ نمیترسیدم ،یعنی دیگه نمیترسیدم ... گفتم نه ، گفت پس چرا ازم فرار میکنی ؟ هیچی نگفتم و سرمو انداختم پایین ،کاش جرات داشتم و میگفت تو بیبیمو ازم گرفتی ..
کتشو دراورو انداخت یه گوشه 
دستمو گرفت ،بی اختیار دنبالش رفتم ،هردومون رو تشکی که پهن کرده بودم نشستیم ،از تصور اینکه قرار باهام چیکار کنه اشکام ریخت ..

نگام کرد ،اخماش رفت تو هم ،گفت من دارم مراعاتتو میکنم ،چرا یه جوری رفتار میکنی انگار من دیو دو سرم ؟ هق هقم بیشتر شد ،گفتم من میخوام برگردم پیش اقام ،از اینجا بدم میاد ،اگه نذاری برم ،فرار میکنم ،نمیدونم چه جوری جرات کردم این حرفارو بزنم ، دراز کشید و منم مجبور کرد که دراز بکشم انگار هیچکدوم از حرفامو نشنید ...اون شب یه دختر ۹ ساله که هنوز داغ مادرش براش تازه بود با کلی اشک با دنیای دخترونش خداحافظی کرد و رسما شد زن مردی که ۱۵ سال ازش بزرگ تر بود ...
فردای اون روز چشم باز نکرده بلوط با یه مجمع بزرگ صبحونه اومد تو اتاقم ،نمیدونم چرا انقدر ذوق داشت ،گفت خان از صبح چندبار سفارشتو کرده ،کلک معلوم نیست چیکار کردی باهاش ،اخم کردمو جوابشو ندادم ، اون دلش شوره منو نمیزد ،عذاب وجدان داشت ..
یاد دیشب از ذهنم پاک نمیشد ،نه اشکامو دید نه توجهی به التماسام کرد ، چقدر احمق بودم که فکر میکردم مهربونه و میذاره برم..
به صبحونه لب نزدم و از تو رخت خوابم بیرون نیومدم ، نمیدونم با کی لج کرده بودم ،با خانی که هیچکس براش مهم نبود ...
عصر بود ،دلم خیلی گرفته بود ،لباسامو عوض کردم و رفتم تو مهمون خونه ،به محض اینکه رسیدم ،خان هم رسید ،رومو برگردوندم اما صداش اومد که گفت صبر کن ،اومد جلو تر ،بلوطو صدا کرد و اروم یه چیزی بهش گفت ،بلوط زود رفت بیرون و با یه جعبه برگشت و دادش به من ،نتونستم کنجکاویمو کنترل کنم و بازش کردم ،یه سینه ریز بزرگ توش بود ،به زور نگاهمو ازش گرفتم و پسش دادم به بلوط و گفتم من حالم خوب نیست ،میرم تو اتاقم ،یکم زیر دلم درد میکرد اما اونقدری نبود که نشون میدادم ،دستمو گذاشتم زیر دلم و اروم رفتم تو اتاقم ...دلم خنک شده بود ،یکی دو دقیقه بعد بلوط اومد ،گفت تو عقل نداری انگار ،اینی که باهاش در افتادی خانِ ،میفهمی خان ..
این بچه بازیا چیه ؟ صداشو اورد پایین و گفت عوض اینکه یکم سیاست به خرج بدی داری جفتک میزنی به بختت؟ میدونی یکی چندتا اتاق اونور تر منتظر نابودی تو نشسته؟ داد زدم میخوام از اینجا برم بیرون ،چرا ولم نمیکنید ،دلم واسه اقام تنگ شده .. بلوط یه دفعه حرفمو قطع کرد و گفت احمق ،اونی که سنگشو به سینه میزنی به خاطر پول مادرتو کشت ،لال شدم ،نفس کشیدنو یادم رفت ،اصلا انگار مردم ...خیره شدم به دهن بلوط ،انگار از حرفی که زد پشیمون شد و فوری از اتاق رفت بیرون ،ذهنم برگشت عقب ،همون شبی که بیبیم مرد ،یادم اون تصویر مبهم نصفه شب افتادم ،حالا که دقت میکردم انگار یه نفر رو بیبیم نشسته بود ،باورم نمیشد اقام همچین کاری کرده باشه ..
سرم گیج رفت ،دستمو به دیوار گرفتم..

یه گوشه نشستم ،همه اتاق دور سرم میچرخید ،بیبی بیچارم ،مگه پول چقدر ارزش داشت ، تا عصر از جام تکون نخوردم و هیچکسم سراغمو نگرفت ،نمیدونم چندساعت شد ،فقط میدونم وقتی بلند شدم دیگه اون ادم قبلی نبودم ،قلبم پر از کینه بود و فقط دلم میخواست انتقام مظلومیت بیبیمو بگیرم ...
کمدمو نگاه کردم و یه پیرهن قشنگ پوشیدم ، از اتاق که اومدم بیرون نگام قفل شد تو نگاه ملک خاتون ،برای اولین بار نگاهمو ازش ندزدیدم و خیره نگاش کردم ، تعجب نگاشو پر کرد ، سرمو گرفتم بالا و بی توجه از کنارش رد شدم 
هیچی تو فکرم نبود جز انتقام ...
تقریبا یه هفته بود که بازم از خان خبری نبود ، بی حوصله از اتاقم اومدم بیرون و یه دفعه تو مهمون خونه خانو دیدم که رو تشکچهش نشسته بود و قلیون میکشید ، خودمم باورم نمیشد اما ذوق کردم ،خان تنها کسی بود که اون روزا داشتم ...برعکس من که خیره بودم بهش نگام نکرد ،ناراحت بود ازم هنوز بابت گردنبند ، نمیدونم چرا توقع داشتم بهم توجه کنه..همون موقع ملک خاتون با یه سینی چای و خوراکی اومد و کنار خان نشست ،احساس میکردم دارن تو دلشون مسخرهم میکنن ، حقم داشتن ،من بی عرضه جز گریه چه کاری ازم برمیومد ... گفت درد و بلات بخوره تو سرم خان ،خیلی لاغر شدی ،بگم یه گوسفند بکشن دل و جیگرشو براتون سیخ کنن ،خان با اخم بهش نگاه کرد و گفت لازم نکرده،بادش خالی شد و دل من خنک شد ، با خنده ازشون فاصله گرفتم و رفتم تو حیاط ،یکم بعد بلوط از عمارت اومد بیرون و اومد طرفم ، قیافش یه مدلی شده بود ، گفت خوبی ؟ گفتم ممنون ، بی مقدمه گفت نظرت چیه فردا بریم باغهای بالای روستا یکم بگردیم ، شونه هامو انداختم بالا و گفتم نمیدونم فرقی نمیکنه، بدم نمیومد از این زندون برم بیرون
..گفت پس صبح زود اماده باش و دوید طرف عمارت ،تعجب کردم اما حوصله نداشتم دقت کنم به رفتارش ،اون شب تو اتاقم یه گوشه نشستم و به در خیره شدم ، مسخره بود اما دلم میخواست خان بیاد و نازمو بکشه ، هیچکسو نداشتم ،تنهایی خیلی بد بود ..
اخرای شب بود که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ،نمیدونم دقیقا چم بود ،بلند شدمو اروم از اتاقم رفتم بیرون و رو به روی اتاق خان وایستادم ، اروم در زدم ، از تصور این که ملک خاتون پیشش باشه اخمام رفت تو هم ،صداش اومد که گفت بیا تو ...اروم درو باز کردمو رفت تو ،خان دراز کشیده بود و ارنجش روی چشماش بود ،گفتم سلام ، گفتم بگو ...لحنش انقدر بد بود که پشیمون شدم از اومدن ،گفتم هیچی ،ببخشید ،شب بخیر ..درو که باز کردم صداش اومد که گفت صبر کن ، ذوق کردم ،اومدم درو ببندم که ملک خاتونو دیدم که با حرص نگام میکرد ..

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : senobar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه xbjc چیست?