رمان آناستا قسمت سی - اینفو
طالع بینی

رمان آناستا قسمت سی

سر کلاس نشسته بودیم که استاد ؛بحث مسائل ماورایی رو پیش کشید ؛هر کدوم از دانشجوها چیزی میگفت ،هر کسی نظری میداد ؛از شنیدن نظرات و حرفهاشون هر لحظه تعجبم بیشتر میشد هم برام عجیب بود و باورم نمیشد تو همچین کشوری تا این حد به مسائل ماورایی اعتقاد داشته باشن ؛بعد از اون فهمیدم ؛مردم بومی استرالیا شدیدا به مسائل ماورایی اعتقاد و باور دارن ، منکه تو این چند سال از این وادی فاصله گرفته بودم حالا یه چیزی مثل خوره تو جونم افتاده بود که خودم رو محک بزنم .

 
بعد از کلاس هنوز فکرم درگیر بود ؛پشت سر استاد راه افتادم و صداش کردم "استاد میشه وقتتون رو بگیرم ؟ سمتم برگشت و گفت بله کاری داشتی ؟"
بریده بریده با تعلل گفتم "راستش راجب بحث کلاس بود ؛همون مسائل ماورایی ؟؟؟
متفکرانه نگام کرد و گفت خب چی میخواستی بگی ؛؟؟
گفتم " منم تو زندگیم درگیر مسائل ماورایی بودم ؛میتونم با موجودات غیر ارگانیک ارتباط بگیرم.... استادم با هیجان به همه حرفام گوش کرد کلی تشویقم کرد به تقویت این قدرت ...
تو فکر فرو رفت و گفت "یه مرکزی اینجا هست که راجب این افراد و نیروها تحقیق میکنن ...شاید بخوان ازت تست بگیرن ...با خوشحالی قبول کردم

چند روزی گذشته بود ؛از حموم بیرون اومده بودم که گوشیم زنگ خورد حوله رو دور سرم پیچیدم و گوشی رو جواب دادم استادم بود گفت "با دوستاش که تو اون مرکز هستن راجب من صحبت کرده و ازم دعوت کردن در صورت تمایل برای تست مدیوم به اون مرکز تحقیقاتی برم. برای خودم جالب بود تا خودم رو محک بزنم با خوشحالی قبول کردم .
بالاخره روز موعود رسید وشبش از هیجان خوابم نمیبرد ؛صبح بیدار شدم و خودم رو به دانشگاه رسوندم استادم توی اتاقش منتظرم بود ؛به همراه استادم به اون مرکز تحقیقاتی رفتیم ،چند نفری اونجا بودن که متوجه شدم خودشون اساتید مدیوم هستند از نظر مدیومهای استاد ،هر شخصی که درصد نیروش به چهل درصد برسه قابلیت ارتباط با موجودات غیر ارگانیک و به خصوص ارواح رو به طور کامل داراست .
شخصی به نام بِن به عنوان استاد مدیومی با نیروی نود با من همراه شد مراحل نه گانه تشخیص مدیومی شروع شد. گاهی بسیار سخت بود چند روزی در گیر این ازمایش بودم ؛ حتی بعضی روزها در حین آزمایش از حال میرفتم و گاهی ناخودآگاه برونفکنی میکردم که باید مبارزه میکردم و به جسم مادی برمیگشتم....
 
 
ازمایشهای که روم انجام شد چن روزی طول کشید ؛بعد اینکه کلاسم تموم شد استاد صدام کرد و گفت امروز نتیجه ازمایش اومده
باهم دیگه سمت موسسه راه افتادیم ...
تو اتاق استاد بن رفتیم ؛با لبخندی پت و پهنی که روی صورتش بود ازمون استقبال کرد ؛ دل توی دلم نبود ؛با هیجان و استرس بهش چشم دوخته بودم ؛خیره تو چشمام گفت "بهت تبریک میکم ؛یه مدیوم قوی هستی ، ازمایش میزان اکتو پلاسمی که از ترشح دهان ؛به روش آب مقدس ازت گرفته شده ۸۹ از ۹۰ هستش و میزان نیروی مدیوم من ۸۴ از ۹۰ بود
منگ پرسیدم یعنی چی ؟؟؟ تای ابروش بالا پرید تحسین امیز نگام کرد و گفت" این به نمره عالیه !!یعنی میزان نیروی مدیومی تو ؛خیلی بالاس وبه عقیده اساتید ؛ نیروی روحی بالایی داری ...
چند تا از اساتید دیگه وارد اتاق شدن ؛ هر کدوم سوالی ازم مبپرسیدن سر اخر ازم دعوت کردن تا به عنوان یک نیروی قوی در همایشی که در حوزه اسپریتیسم که برای بزرگداشت آلن کاردک برگذار میشد سخنرانی کنم... از خوشحالی بغضم گرفته بود ....
تو همایش رفتم ؛باید روی صحن میرفتم ،استرس و دلشوره داشتم ؛بی قرار راه میرفتم و حرفهام رو مرور میکرد ؛ روی سکو رفتم با بغض تمام سکوت چندین ساله ام رو فریاد زدم
بلاخره رسید لحظه ای که بی محابا حرفهام رو به زبون اوردم دیگه مجبور نبودم صدام رو تو گلو خفه کنم که مبادا انسانهای سطحی نگر بی سواد در علم ماورا ؛ بهم انگ دیوانگی و اسکیزوفرنی بودن بزنن حالا دیگه تو جمعی بودم که همه با آگاهی و علم در زمینه متافیزیک به تک تک کلمه هام گوش میدادن و گاهی برای شجاعتم دست میزدن گاهی از شنیدن دردهام اشک میریختن ؛و این من بودم که با چشمهای خیس از عذابهایی که کشیده بودم و از تجربیاتم میگفتم بدون ترس از قضاوت شدن انسانهای نا آگاه از جهان هستی و سطحی نگر ....
همون روز بعد از سخنرانی که تو موسسه داشتم و تجربیاتم مورد توجه قرار گرفت ازم خواستن گهگداری که همایش و گردهمایی دارن به عنوان مدیوم قوی شرکت کنم و از ارتباطات و تجربیاتم با موجودات غیر ارگانیک ؛ سخنرانی کنم...تو این مدت شاهین چندباری تو این همایشها به عنوان همراه کنارم بود و وقتی صحبتهام رو شنید و رفتار اساتید موسسه رو باهام دید به این باور رسید که حرفام واقعیت داشته و همسر ماورایی و زندگی متفاوتی دارم و بعد از اون شاهین به عنوان صمیمیترین و رازدارترین دوستم کنارم موند...
 
 
چند ماهی گذشته بود .یه روز سرکار بودم که گوشیم زنگ خورد چشمم خورد به شماره سهراب وشی رو به گوشم چسبوندم
صدای مضطرب سهراب تو گوشم پیچید : رها کجایی ؟ میتونی زود بیای خونه ما ؟
گفتم : چیزی شده؟ با صدایی غمزده گفت "خواهر زاده زهره تو دریا غرق شده حالش اصلا خوب نیست ماهم که اینجا کسی رو نداریم .تو بیا شاید تونستی یکم آرومش کنی داره خودش رو هلاک میکنه ...سریع راه افتادم ؛
نیم ساعت بعد جلوی در خونشون ؛ماشین رو پارک کردم و زنگ درو فشردم. سهراب تعارفم کرد تو خونه ؛ زهره مثل مرغ پر کنده خودش رو به در و دیوار میکوبید اونقدر به صورتش چنگ انداخته بود که پوست صورتش ورم کرده بود و قرمز بود .سفت بغلش کرده بودم حینی که خودم گریه میکردم سعی میکردم آرومش کنم ولی مگه میشد ؟ سخت ترین درد تو کشور غریب اینه که میتونه باشه فرسنگها از خونوادت فاصله داشته باشی و یه روزی خبر مرگ یکی از عزیزانت رو بهت بدن و نتونی برای آخرین بار ببینیش و ازش خداحافظی کنی و دل بکنی ...حتی مزاری نباشه که بتونی بالای سرش دردت رو تسکین بدی .اون روز با دیدن زهره این درد و ترس رو با تمام وجود حس کردم.خواهر زاده ۱۷ ساله اش که وابستگی عجیبی بهم داشتن تو دریا غرق شده بود ...
شب شده بود زهره به زور قرص آرامبخش تونسته بود یکم بخوابه .رو به سهراب گفتم : توام برو یکم استراحت کن فردا صبح زود باید بری سرکار من کنارش میمونم نگران نباش .با اکراه قبول کرد و تو اتاق دیگه ای رفت .
بالا سر زهره نشسته بودم به حال غریبمون بی صدا اشک میریختم .ساعت حدود ۲ نیمه شب بود که زهره با جیغی که زد از خواب پرید و دوباره شروع کرد به بی قراری و گریه . چند دقیقه تو همون حال بود سعی میکردم دلداریش بدم یهو پرید پاهام رو گرفت با تعجب گفتم : زهره این کارا چیه ؟
زهره : رها یادته تو اندونزی چیکار کردی ؟ التماست میکنم به خاطر من یه بار دیگه این کارو بکن، روح مونا رو احضار کن .دارم از درون آتیش میگیرم شاید اینجوری بفهمم حالش خوبه کمتر داغون بشم شاید اگه باهاش خداحافظی کنم کمتر عذاب بکشم
کنارش نشستم و تو بغلم گرفتمش گفتم باشه این کارو میکنم به شرط اینکه بعدش یکم آروم بشی
مقدمات احضارو فراهم کردم دوتایی بالا سر صفحه احضار نشستیم .بعد از چند بار دعوت از روح مونا دختر زیباییی ؛ رو به روم احضار شد مثل تمام ارتباطات ...
 
 
حال زهره اصلا خوب نبود و من خودم موظف دونستم کاری کنم تا دوستم حتی شده کمی آروم بشه و ناگهان فکری توی سرم جرقه زد. کاری که تا به حال نکرده بودم ...
رو به زهره گفتم : میخوای مونا رو حس کنی ؟ میخوای بغلش کنی ؟
با چشمهای سرخ شده سرش رو تکون داد و با بغض گفت اره تورو خدا اگه میتونی اینکارو بکن..
گفتم هرکاری که میگم انجام بده بهت قول نمیدم ولی تمام تلاشم رو میکنم امیدوارم بتونیم نتیجه بگیریم
صفحه احضار و نعلبکی رو کنار گذاشتم رو به زهره گفتم رو تخت بشین،...
زهره با حالی زار بلند شد و روی تخت نشست ....خودم مضطرب و نگران بودم نمیدونستم این روش جواب میده یا نه ...
گفتم :حالا چشمات رو ببند فقط دقیق به صدا و حرفام گوش کن سعی کن هر حسی که داری رو بهم بگی ...
سرش رو به نشونه بله تکون داد هنوز تو بهت بود...
سرم را سمت روح مونا جنباندم ؛گفتم " بیا کنار خالت بشین و سعی کن موهاش رو نوازش کنی
روح مونا سمت زهره کشیده شد ؛ روی تخت کنار زهره نشست ؛
آروم دستش رو بالا برد .چشمام رو بستم تمام انرژی که تو وجودم بود رو به روح مونا منتقل کردم .چند ثانیه گذشته بود که زهره با گریه داد زد : حسش میکنم انگار یه نسیم خنک لای موهام پیچیده...
با لبخند چشمام رو باز کردم مونا هنوز دستش روی موهای زهره بود .زهره بی وقفه اشک می ریخت و قربون صدقه مونا میرفت : خاله دورت بگردم دستای خوشگلت رو حس میکنم حتی عطر تنت رو حس میکنم فدات بشم عزیز دلم....
رو به مونا گفتم :سرت رو بذار رو پای خالت ...
آروم روی تخت دراز کشید سرشو رو پاهای زهره گذاشت و به طور ناباورانه بدون اینکه بهش چیزی بگم انگار که زهره کامل مونا رو میدید بدون اینکه بهش بگم دستش را روی موهای مونا کشید و باهاش حرف میزد و اشک میریخت چند دقیقه ای تو همون حال رهاشون کردم ؛خیره بهشون نگاه میکردم ...
بدنم ضعف میرفت و هر ثانیه حالم بدتر میشد درد بدی توی سرم پیچیده بود و حالت تهوع عجیبی داشتم و سرم گیج میرفت...
دستم را روی شقیقه ام فشار دادم و زیر لب نالیدم" زهره حالم خوب نیست باید مونا رو بفرستم بره ؛قبل اینکه حالم خیلی بد بشه ؛خوب نیست سرگردون بمونه !!
زهره ملتمسانه نگام کرد و با گریه نالید "فقط اجازه یگبده چند ثانیه بغلش کنم ...!!"
حالم بد بود دستم را ستون بدنم کردم ؛فشار زیادی روم بود سرم را به نشونه "باشه" تکون دادم
مونا کنار زهره نشست گفتم : مونا بغلش کن و زهره اگه حس میکنی بگو ...
 
 
مونا رو بروی زهره نشست ؛ با تمام سر درد و ضعف بدنی که داشتم ؛به زور بلند شدم ؛سرم روی بدنم سنگینی میکرد ؛احساس میکردم سرم در حال منفجر شدنه ... از درد صورتم رو جمع کردم و گفتم : مونا بغلش کن رو به زهره گفتم: اگه احساسش کردی بگو ...
چشمام رو بستم بالای سر زهره ایستادم و کف دستم رو سمتش گرفتم سعی کردم تمام انرژیم رو بهش منتقل کنم.
به محض اینکه مونا بغلش کرد یهو انگار روح از بدن زهره جدا شد؛؟مثل کسی که اب سرد روی سرش ربخته باشن نفسش را کشدار ؛ توی ریه کشید قفسه ای سینش بالا پایین میشد .چشمام رو گشودم . با چشمای گساده شده به زهره خیره شدم...
حتی برای خودم باور کردنی نبود.حالت دستهای زهره جوری قرار گرفته بود که انگار مونا رو با چشم میدید و بغلش کرده بود دستهاش دقیقا روی بدن مونا قرار گرفته. چند ثانیه گذشت؛چشمام پر اشک بود بی اختیار اشکام سرازیر شد .... از طرفی حالم بد بود بی رمق لب زدم : زهره زودتر خداحافظی کن مونا باید همین الان بره ....
وداع دردناکی بود؛ زهره زجه میزد و گریه میکرد میون ناله های زهره ؛از مونا خواستم تا این مکان رو ترک کنه ؛
به محض اینکه مونا رفت زهره با پشت دستش اشکاش رو پاک کرد و با چشمهای ترش بهم خیره شد و گفت "رفت مگه نه؟ دیگه بوی تنش رو حس نمیکنم دیگه اون نسیم خنک به صورتم نمیخوره !!!
با لبخند بی جونی که روی صورت خسته ام نقش بسته بود گفتم :اره عزیزم رفت....هنوز جمله ام تموم نشده بود که کل بدنم به یک باره خالی کرد روی زمین فرود اوندم و دیگه چیزی نفهمیدم....
وقتی چشم باز کردم هنوز هوا تاریک بود زهره بالای سرم نشسته بود ...
سهراب لبوان اب رو دستم داد و گفت چیکار کردی زهره خیلی اروم شده میگه با روح مونا ارتباط گرفتی ؟؟؟
سرم رو به نشونه بله تکون دادم
بعد از اون ارتباط؛زهره به طرز باورنکردنی به آرامش رسید ؛گفت " مدیونتم که باعث شدی از مونا خداحافظی کنم وگرنه تا آخر عمرم حالم خوب نمیشد ...هوا که روشن شد به خونه برگشتم و از فرط خستگی تا شب خواب بودم ...
 
 
چهار سال از اومدنم به استرالیا گذشته بود حالا دیگه رهای قبل نبودم زن جوون خودساخته ای بودم که برای ساختن زندگیش هر سختی رو به جون خریده بود .بعد از چهار سال رسیده بودم به اون نقطه ای که وقتی برای اولین بار پام رو تو این کشور گذاشتم این هدفها برام رویا بود و حالا با درس خوندن بی وقفه و کار کردن شبانه روزی به رویاهام رسیده بودم .
به پیشنهاد و راهنمایی برایان شرکت خودم رو تاسیس کردم که در زمینه مارکتینگ (بازاریابی)برای کالج های بین المللی فعالیت داره. هنوز بعد از گذشت اینهمه سال نتونسته بودم دوستانم رو که برای رسیدن به این کشور تو دریا غرق شده بودن فراموش کنم و تصمیم گرفتم برای ادای احترام به اونها پناهنده هایی که از راه دریا به استرالیا اومده بودن تو شرکتم استخدام کنم و حالا بعد از گذشت سالها ۲۷ نفر پناهنده فارسی زبان با ملیتهای مختلف تو شرکت مشغول به کار هستند.
چند ماهی گذشته بود که خبر بارداری زهره حال و هوای اون روزهامون رو زیباتر کرد . تقریبا هر روز عصر بعد از کار به دیدنش میرفتم و یا وقتمون رو تو پاساژها ،برای خرید سیمسمونی میگذروندیم
احساس میکردم به ارامش نسبی رسیدم
یه شب مثل تمام شبها با یوحنا بودم ولی بی قرار و آشفته بودنش نگرانم کرده بود و خیلی خوب میدونستم این آشفتگی بی دلیل نیست .خودم رو تو آغوشش گم کرده بودم تمام وجودم آرامش بود که صداش تو گوشم پیچید : بانو من باید برم و تو باید استراحت کنی فردا روز سختی خواهی داشت..
با ابروهای تو هم گره خورده گفتم : فردا هم یه روز مثل بقیه روزها چرا باید سخت باشه؟
یوحنا : خودت به زودی می فهمی
بوسه ای روی چشمام نشوند و رفت و منو با یه دنیا سوال که توی ذهنم دور میخورد تنها گذاشت.
و فردای همون روز رسید ،فردایی که با یه تلفن مسیر زندگی من به کلی تغییر کرد و صفحه جدیدی تو زندگیم باز شد ...
سرکار بودم که گوشیم زنگ خورد و به محض اینکه جواب دادم آقایی پشت خط خودش رو
پلیس معرفی کرد و ازم پرسید شما چه نسبتی با زهره و سهراب دارید ؟
آشفته خودمو معرفی کردم و ادامه داد : شماره شمارو زهره به ما داده خیلی زود خودتون به بیمارستان .... برسونید
تمام طول مسیر اشک میریختم و دعا میکردم اتفاق بدی نیوفتاده باشه. وقتی به بیمارستان رسیدم با دست و پای لرزون سمت پذیرش رفتم و برای دختری که پشت پیشخون بود تلفنی که بهم شده بود توضیح دادم. چشم دوخته بودم به لبهای دختر و سعی میکردم تک تک کلمه هاش رو توی ذهنم هجی کنم ...
 
 
به لبهای دختر پشت پیشخون چشم دوخته بودم سعی میکردم تک تک کلمه هاش رد توی ذهنم هجی کنم : تصادف شدیدی کردن و کنترل ماشین از دست دادن و ماشینشون چندتا معلق خورده ..."راننده تو آمبولانس قبل رسیدن به بیمارستان فوت کرده "
دستو پاهام شل شد دو زانو رو زمین فرود اومدم
به نقطه نامعلوم زل زده بودم و به سهراب عزیزم که تمام این سالها مثل یه برادر محبتش رو نثارم کرده بود فکر میکردم از روز اولی که تو آسانسور دیده بودمش تا اومدنش به این کشور برای زندگی رویایی و تا همین چند روز پیش که برای آخرین بار دیده بودمش مثل فیلم دور تند از جلوی چشمام گذشت...
دوتا از پرستارها با عجله سمتم اومدن و از رو زمین بلندم کردن رو صندلی نشوندن به یقه یکیشون چنگ زدم و با گریه نالیدم : زهره ، زهره چی ؟ اون زنده است ؟ بچه اش چی ؟ اخه حامله بود.....
همون دختر از پشت پیشخون گفت : آره زنده است ولی جراحاتش زیاد بوده بردنش اتاق عمل باید سزارین بشه ...با تنی بی جون
به زور از جام بلند شدم و سمت اتاق عملی که پرستار گفته بود پاکشان راه افتادم.
نمیدونم چند ساعت گذشته بود بی رمق با مضطرب پشت در اتاق عمل راه میرفتم دیگه حسی تو پاهام نمونده بود دستم رو به دیوار گرفتم و خودمو روی صندلی انداختم گز کرده نشستم .حس تنهایی و غربت مثل یه وزنه روی سینه ام سنگینی میکرد .چنگ انداختم و گوشی رو از تو کیفم درآوردم شماره شاهین گرفتم به محض اینکه صداش تو گوشم پیچید بغض نهفته تو گلویم شکست : خیلی تنهام؛به دادم برس زهره دوستم ...!!
با ترسی که تو صداش موج میزد : رها کجایی ؟
بریده بریده گفتم " بیمارستان .."
به نیم ساعت نرسیده ؛شاهین خودش رو رسوند به محض اینکه دیدمش نالیدم و زار زدم....ساعتها به سختی گذشت و خورشید طلوع کرده بود که عمل زهره تموم شد .با کمک شاهین به بخش نوزادان رفتم .دختر زیبای زهره و سهراب که هفت ماهه به دنیا اومده بود کوچیکتر از نوزادهای دیگه تو دستگاه مثل فرشته خوابیده بود .با چشم گریون زل زده بودم بهش و به آینده بدون پدرش فکر می کردم
نزدیکای ظهر بود هنوز زهره تو ریکاوری بود که دکترش اومد خواست کمی باهم حرف بزنیم تو اتاق دکتر با شاهین نشسته بودیم حالت صورت دکتر نشون دهنده خبرای بد بود با استرس چشم دوخته بودم به دکتر که شروع کرد و از مراحل عمل و اینکه نوزاد چون زود به دنیا اومده باید تا چند وقت تو دستگاه بمونه.... مردد توی چشمام زل زد و با تامل گفت : متاسفانه بیمار دچار ضایعه نخاعی شده و با ضربه ای که تو تصادف به کمرش وارد شده متاسفانه باعث فشردگی و خونریزی نخاع شده ....
 
 
 با ضربه ای که تو تصادف دیده باعث فشردگی و خونریزی نخاع شده و ممکنه بعضی از اندام هاش فلج بشه که تا چند روز دیگه شدت جراحت مشخص میشه
دیگه حرفای دکتر و نمی شنیدم ؛چشمام سیاهی رفت و همه جا تاریک شد .... وقتی به هوش اومدم خودم رو تخت بیمارستان بودم و شاهین بالا سرم نشسته بود ....دوباره حرفهای دکتر تو سرم تکرار شد ؛اشکام بی اختیار میریخت و شاهین نمیتونست ارومم کنه ...
با بغض گفتم :چجوری مرگ‌سهرابو به زهره بگیم !!چجوری بهش بگم فلج شده ؟؟؟پس بچش چی میشه اون خیلی کوچکه به پدر و مادرش احتیاج داره !!!
مرگ سهراب اتفاق دردناکی بود ولی شوک بزرگتر زمانی اتفاق افتاد که دکتر تشخیص داد شدت جراحات زهره بسیار زیاد بوده و متاسفانه از زیر سینه به پایین فلج شده .
سه هفته به سختی گذشته بود حال روحی زهره اصلا خوب نبود هم همسرش که به اندازه تمام دنیا عاشقش بود از دست داده بود و هم برای همیشه فلج شده بود ....
ویلچرو سمت بخش نوزادن روندم ؛ زهره با چشمهایی اشکبار به بچه ای توی دستگاه خیره شد بود ...
زار زد :من نمیتونم بزرگش کنم ؛ نمیتونم در حقش مادری کنم ؛نمیتونم دستش رو بگیرم راه بره ...
حالش بد بود و سریع از اونجا دورش کردم
تنها کاری که ازم بر میومد این بود تو اون روزهای سخت کنار زهره بمونم و تمام وقتم رو توی بیمارستان میگذشت وقتایی که زهره بیدار بود کنارش بودم و زمانهایی که به زور دارو میخوابوندنش از پشت شیشه دخترش رو تماشا میکردم ....
دکتر اجازه مرخص شدن زهره رو داد ولی همچنان دخترش باید تو بیمارستان میموند .زهره که حالا مثل یه جنازه متحرک روی ویلچر افتاده بود به خونه خودم بردم تا مراقبش باشم ولی نگهداری از زهره با اون شرایط دست تنها واقعا از عهده من خارج بود و باید فکری میکردم و به شرایط سرسامون میدادم تا بتونم به سر کارم برگردم .کنترل زندگیم کاملا از دستم خارج شده بود و این منو کلافه میکرد .
یه شب که مثل بقیه شبها زهره مانند یه تیکه گوشت روی تخت بود کنارش نشستم و دستش رو توی دستام گرفتم : زهره خودت میدونی چقدر برام با ارزشی ولی الان حدود یک ماه از اون اتفاق دردناک میگذره باید یه فکر منطقی برای این شرایط بکنیم نهایت تا ۱ ماه دیگه دخترتون باید از بیمارستان بیاریم خونه تا قبل اومدن دخترت باید شرایط رو محیا کرده باشیم .اگه موافقی با صاحبخونه ات صحبت کنم خونه رو تخلیه کنی بیاین اینجا باهم زندگی میکنیم یه پرستار هم بگیریم زمان هایی که من سرکارم هم به خودت رسیدگی کنه هم مراقب دختر کوچولوت باشه ...؟؟؟
 
 
با زهره حرف میزدم و پا به پاش اشک میریختم وقتی حرفام تموم شد از کنارش بلند شدم و گفتم : فکرات رو بکن عزیزم؛ اگر اینجوری راحتی من زودتر کارارو ردیف کنم
خواستم از اتاق بیام بیرون که صداش تو گوشم زنگ خورد : رها من نمیتونم سربار تو باشم با خانواده ام صحبت کردم برام پول میفرستن برمیگردم ایران .،
تمام وجودم یخ کرد من تو این کشور به جز شاهین فقط سهراب و زهره رو داشتم سهراب عزیزم که دیگه نبود و حالا زهره بود که میخواست برای همیشه بره
دوباره کنارش نشستم و سعی کردم قانعش کنم به ایران برنگرده؛ ولی هرچقدر من بیشتر اصرار میکردم زهره مصمم تر میشد و میگفت به خاطر سهراب از ایران بیرون اومده حالا که سهراب نیست و خودش همچین شرایطی داره باید برگرده ایران تا خانواده اش مراقبش باشن .
احساس کردم با اصرار زیاد باعث ازارش میشم ؛
ملتمسانه نگام کرد "یه زحمتی برات دارم ؛اگه میشه کارهای رفتنم رو انجام بدم "
دستاش رو نرم فشردم و بهش قول دادم هر چه سریعتر مقدمات رفتنش رو فراهم کنم
؛
نگاهش به زمین دوخته شده بود ؛شرمگین نگام کرد "رها میدونم شاید چیزی که میخوام بگم یه خودخواهی بزرگ باشه ولی به هیچ کس جز تو اعتماد و باور ندارم ازت یه خواهشی دارم "
سرم رو تکون دادم و با لبخند گفتم : این چه حرفیه عزیزم هر کاری در توانم باشه برات انجام میدم این چند سال مثل خواهر بودی برام ؛
معذب بریده بریده گفت : رها من نمیخوام بچه ام برگرده ایران و تو اون شرایط زندگی کنه میدونم اگه این کارو کنم سهراب هیچ وقت منو نمیبخشه...
با تعجب گفتم : پس میخوای چیکار کنی ؟ زهره خل شدی میخوای بچه رو ول کنی اینجا بری بچه رو بدن بهزیستی ؟؟؟؟
با عصبانیت داد زدم :اخه تو چه جوری مادری هستی از وقتی این بچه به دنیا اومده حتی یه بار بغلش نگرفتی و هی بهونه اوردی و گفتی نمیتونم ببینمش یاد سهراب میوفتم حالا هم که میخوای بچه بی گناه رو ول کنی به امون خدا و بررررری!
صدام از عصبانیت می لرزید میون صدای بلند خودم صداش تو سرم اکو شد : نمیخوام ولش کنم برم میخوام بسپارمش به کسی که میدونم میتونه بهتر از من آینده اش رو بسازه رها التماست میکنم دخترم به فرزند خوندگی بگیر
چشمام از تعجب داشت پاره میشد بلندتر از قبل گفتم : زهره تو دیوونه شدی !!؟؟
با گریه گفت : ولی رها تو که میدونی خانواده ام با ازدواجم مخالف بودن الان هم میگن حق نداری بچه اونو با خودت بیاری؛ مراقبت از خودت هم سخته !!.چیکار کنم تو بگو ؟بچه ام رو بدم بهزیستی ؟؟
داد زدم : خفه شو زهره غلط میکنی همچین کاری با بچه بی گناه بکنی
و با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم ....
 

ده روزی از بحثم با زهره میگذشت ؛
با نور تیز افتاب که از لای پرده حریر چشممم را نشانه رفته بود ؛بی رمق چشم گشودم ؛نگاهم سمت ساعت دیوار چرخید با عجله از تخت پایین پریدم ؛حال روحیم به خاطر شرایط پیش اومده خوب نبود؛ حاضر شدم مثل هر روز سوار ماشین شدم و سمت بیمارستان راه افتادم؛ . از پشت شیشه چشم دوخته بودم به:نوزاد زیبایی که معصومانه روی تخت خوابیده بود ؛نوزادی که حتی مادرش براش اسمی انتخاب نکرده بود.چقدر دلم براش میسوخت ؛ که حتی مادرش اونو از آغوش گرمش محروم کرده بود
پرستار بخش با لبخند سمتم اومد و گفت : دوست داری بغلش کنی ؟
از وقتی به دنیا اومده بود اولین بار بود که اجازه میدادن بغلش کنم با هیجان سرم رو به نشونه بله تکون دادم .وقتی پرستار بچه رو تو آغوشم گذاشت بی اراده سرم رو توی گردنش فرو بردم عطر خوش تنش رو با ولع بوییدم دختر کوچک من بوی بهشت میداد ضربان قلبم بالا رفت و حس زیبای مادری توی قلبم تنیده شد
بی اختیار توی گوشش زمزمه کردم : نمی ذارم زندگیت به خاطر خودخواهی دیگران خراب بشه آیندت رو می سازم زیباتر از هر چیزی ..
همون شب وقتی زهره خوابید تو اتاقم رفتم روی تخت دراز کشیدم و تو ذهنم از یوحنا خواستم به دیدنم بیاد . یوحنا با چهره ای گشاده روبرویم ظاهر شد خودم رو تو بغلش جا دادم و براش از تصمیمم گفتم ..با لبخند گفت : بانوی خوش قلب من؛ جز این نباید تصمیم دیگه ای بگیره . تو راه درستی قدم گذاشتی منم همیشه کنارتم....
صبح که بیدار شدم ؛زهره گوشی دستش گرفته بود انگار با جایی حرف میزد ؛وقتی فهمیدم با بهزیستی تماس گرفته گوشی رو از دستش قاپیدم ،با غیض گفتم : اجازه نمیدم بچه رو به بهزیستی بسپاری خودم نگهش می دارم ...لبخندی رو صورت زهره نشست
گفتم ولی شرط دارم...
زهرا بی صبرانه بهم چشم دوخته بود
گفتم " از این ثانیه به بعد این دختر فقط بچه منه هیچ کس حق نداره ادعایی نسبت به این بچه داشته باشه حتی توی کوچکترین مسائلش کسی اجازه دخالت نداره چون بچه رو نخواستید ، حتی انتخاب اسمش با منه چون اینهمه روز وقت داشتی ولی حتی یه اسم براش انتخاب نکردی ، تو مدارک شناساییش هم فامیلی من میخوره ،اگر یه روزی یکی از اعضای خانواده خودت یا خونواده سهراب ادعایی بکنید به خاطر دخترم چشمم را رو همه چیز میبندم ازتون شکایت میکنم .از امروز به بعد این بچه فقط و فقط دختر منه ...
زهره بی اختیار اشک میربخت و با صدایی که از هیجان میلرزید گفت "باشه باشه قبوله قول میدم هیچوقت هیچ ادعایی نسبت به بچه نداشته باشیم...
 
 
بی تاب و بی قرار راه میرفتم و طول و عرض خونه رو طی میکردم ؛افکار مغشوش توی سرم دور میخورد ؛میدونستم مسئولیت سنگینیه ؛ولی باید پای تصمیمی که گرفته بودم می ایستادم ؛شماره شاهین رو گرفتم صداش که تو گوشی پیچید ؛
گفتم "شاهین یه زحمتی برات دارم ؛به یه وکیل خوب احتیاج دارم !!
نگران پرسید :وکیل برای چی ؟
_میخوام حضانت بچه زهره رو بگیرم
شاهین مکث کرده بود ؛با تردید گفت "مطمئنی ؟کار راحتی نیست ؛باید بتونی در حقش مادری کنی ؟باید همه وقت و انرژیت رو برای بچه بذاری ؛یه بندی میشه به پات ؛محدودیتهای زیادی برات به همراه داره ؛خیلی جدی گفت "رها عروسک نیس بچس میفهمی نباید با احساساتت پیش بری ؟؟
کلافه گفتم "شاهین من فکرام رو کردم ؛میدونم مسئولیت سنگینیه ولی تمام سختیهاش رو به جون میخرم ...
وقتی دید نمیتونه منصرفم کنه ؛نفسش را کشدار بیرون داد "باشه یکی از دوستهای خودم وکیله تو کارشم خبره هست باهاش صحبت میکنم ...هم کارهای برگشت زهره و هم گرفتن حضانت بچه رو انجام بده فک نکنم زیاد کار سختی باشه
گوشی رو قطع کردم سرم رو به عقب چرخوندم ؛زهره روی ویلچر؛با نگاهی بی قرار بهم خیره شده بود ...
لبخند محوی زدم "با وکیل میخواد صحبت کنه ؛خیالت راحت باشه "
باید با مامان بابام هم صحبت میکردم ؛دوباره شماره ایرانو گرفتم ؛بعد اینکه با مامانم حرف زدم جریان زهره و بچه رو براش تعریف کردم ؛کلی غصه زهره رو خورد ؛قبل اینکه من حرفی بزنم ؛ گفت "رها مامان جان؛ تو خودت تنهایی گفتی نمیخوای ازدواج کنی ؛نمیشه بچه زهره رو بزرگ کنی !؟هم خودت از تنهایی در میای هم بچه بیچاره رو به بهزیستی نمیفرستن !!!
هیجانزده گفتم :اره مامان میخوام حضانتش رو به عهده بگیرم از عکس العمل بابا میترسم باهاش صحبت میکنی .؟؟
قرار شد مامانم با بابام حرف بزنه ؛صبح زود با صدای گوشی از خواب پریدم ؛بی رمق و خوابزده گوشی رو به به گوشم چسبوندم صدای نگران بابام تو گوشی پیچید "رها مگه بچه بازیه که بچه مردم رو بزرگ کنی ؟؟تو خودت چی از بچه داری میدونی فردا روزی خواستی ازدواج کنی بچه چی میشه ؟؟ تو خودت کار میکنی چطور میتونی از پس نگهداری بچه بر بیای ؟؟
کلمات شماتت بار بابام پشت سر هم توی گوشم زنگ میخورد...
وسط حرفش پریدم :اخه بابا من نمیخوام ازدواج کنم ؛نمیخوام بچه بیچاره به بهزیستی فرستاده بشه ؛فقط به خاطر بچه نه به خاطر خودمم هست من اینجا تنهام ؛هم من به اون بچه احتیاج دارم هم اون به من ...
بابام نفس کشداری کشید "باباجان من گفتنی ها رو گفتم خودت عاقل و بالغی اگه تصمیمت اینه من بهش احترام میذارم ولی بازم فکرات رو بکن ‌...
 
از دانشگاه بر می گشتم گوشیم زنگ خورد شماره شاهین بود ؛به محض اینکه جواب دادم گفت "رها یه خبر خوب دارم یه خبر بد !!اول کدوم خبرو میخوای بشنوی ؟؟
دست و پاهام لرزید بریده بریده گفتم "با حضانت بچه مخالفت شده ؟؟؟؟
شاهین پشت خط خندید "نه اتفاقا خبر خوبت همینه از امروز تو مادر قانونی دختر خانومت شدی !!
از خوشحالی جیغ کشیدم و گفتم خب خبر بدت چی بود ؟؟؟
گفت "خبر بد اینکه باید با زهره خداحافظی کنی ؛باید برگرده ایران!!
؛هر چند خواسته زهره بود ولی واقعا دلم گرفت ...
تمام مسیر فکرم درهم بود وقتی به خونه رسیدم زهره پشت پنجره رو ویلچر منتظرم بود .. بالا رفتم به محض اینکه درو باز کردم غمزده نگام کرد ؛رها من پس فردا باید برم ؛پرواز دارم ؛سمتش رفتم و دستام رو دور شونه هاش حلقه کردم ...
گفتم میدونم ولی باز میتونی بمونی پیش دخترت باشی ،دستاش رو روی چرخهای صندلی چرخ دارش هل داد و سمت اشپزخونه رفت "نه رها همین الانم زیاد مزاحمت بودم ؛نمیشه هم منو ترو خشک کنی هم بچه رو ؟؟
گفتم خب عزیزم برات پرستار میگیرم
زهره "تا کی میخوای مراقبم باشی ؛مامان بابام منتظرمن ؛که برگردم ...همین الانم زیادی زحمتت دادم !!"
با دلخوری ابرو تو هم کشیدم و گفتم هیچوقت برام زحمتی نداشتی هر کاری کردم دلی بوده ...
شب پروازش چمدوناش بسته حلوی در اماده بودن ؛شاهین بالا اومد و با کمک شاهین ؛زهره رو سوار ماشین کردیم ؛ نگاه اشکبارش از توی شیشه ماشین به بیرون دوخته شده بود و بی صدا اشک میریخت ...
گفتم زهره میخوای بری دخترت رو ببینی و بعد بری خیلی به پروازت مونده هنوز وقت داریم ؟؟؟
سرش رو به نشونه نه تکون و دماغش رو بالا کشید و با بغض نالید "نه نمیخوام ببینمش میترسم دیگه نتونم ازش دل بکنم"
به فروگاه که رسیدیم توی بغل هم زار زدیم ؛نرفته دلتنگش بودم
با حسرت به هواپیما که از روی زمین بلند شد چشم دوخته بودم ...
شاهین شونه به شونه من ایستاده بود و صداش تو گوشم زنگ خورد "سرنوشت تلخی داشت دختر بیچاره ؛ولی میدونم اینده دخترش روشنه چون مادر دلسوزی مثل تو داره ...!!
اشکام رو پاک کردم ؛و گفتم هر چقدر هم خوب باشم نمیتونم جای مادرش رو بگیرم سمت در خروجی راه افتادم ....
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : anasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ernthj چیست?