رمان آناستا قسمت سی ویک - اینفو
طالع بینی

رمان آناستا قسمت سی ویک

ساک لباس بچه رو برداشتم و از پله ها پایین رفتم شاهین پشت فرمون نشسته بود و با دیدنن لبخندی پت

 
و پهنی روی لبش نشست ؛سوار ماشین شدم و زیر لب سلام دادم ...با گازی که که داد ماشین از جاش کنده شد ؛هیجانزده و مضطرب بودم ،هی تکرار میکردم سریع برو چرا اینقدر اروم میری ؟؟
همینطور که نگاهش به خیابون دوخته شده و ریز ریز میخندید ...کلافه گفتم درکم کن شاهین خب ذوقش رو دارم ...
از پله های بیمارستان با عجله بالا رفتم ؛پشت پیشخون ایستادم شاهین رفت تا کارهای ترخیص رو انجام بده ؛سریع خودم رو به بخش نوزادن رسوندم ؛
دل توی دلم نبود ؛ روی تخت دست و پاش رو تکون میداد از دیدنش دلم غنج رفت ؛اروم بلندش کردم و به سینم چسبوندم ... روی دستم تاب دادم ؛
روی تخت گذاشتم با تمام نابلدیم اروم و طمانینه لباسهاش رو عوض کردم ؛چقدر کوچیک و شکننده بود ،حتی وقتی بغلش میکردم میترسیم از بغلم سُر بخوره ؛
با صدای شاهین سمت در چرخیدم موشکافانه نگام کرد "رها چقدر مامان بودن بهت میاد "

دست انداخت و ساک رو برداشت بچه رو دور پتو پیچیدم ؛
مسیر نگاهم رو به چهره ای معصومش دوخته بودم چقدر زیبا و دوست داشتنی بود ...
همینطور که غرق در چهره ای زیبای دخترم بودم ؛صدای خودم رو شنیدم "اسمت رو میذارم گیان "عزیز تر از جانم "
خم شدم و صورتش رو بوسیدم به خونه که رسیدم ؛شاهین از ماشین پیاده شد و ساک بچه رو تا بالا اورد ، خواست برگرده چن قدمی نرفته بود برگشت و نگام کرد "رها به مامانم بگم چن روز بیاد کمکت باشه اخه تو که تجربه بچه داری نداری ؟"
گفتم نه شاهین جان ؛خودم از پسش بر میام میخوام همه کارهاش رو خودم بکنم ؛
شونه بالا انداخت و رفت ؛حالا من بودم و دخترم گیان که به زیبایی ماه بود بوسیدن صورتش عادتم شده بود و بوییدن عطر تنش ارامش جانم ؛
روی ترانس خونه نشسته بودم گیان توی بغلم بود شیشه شیرش را با ولع میک میزد ؛وجود یوحنا رو حس کرد ؛بالای سرم ایستاده بود با اشتیاق به گیان خیره شده بود ؛
صداش تو گوشم پیچید "اناستا ؛نگران گیان نباش من همیشه مراقبشم "
سرم رو به بالا چرخوندم و عمیق نگاش کردم تو چشمهای سیاهش غرق شدم
دوباره گفت "حالا دیگه دو تا دختر داریم ...
وجود یوحنا دلگرمی بزرگی برایم بود میدونستم وقتی میگه مراقب گیان هستم ؛ یعنی هیچ اتفاقی برای دخترم نمی افته
 
چند ماهی گذشته بود؛باشگاه میرفتم و دوره های مربی گری بدنسازی میگذروندم ؛میخواستم یه مادر سرحال و پر انرژی برای دخترکم باشم ..از باشگاه بیرون زدم سمت خونه راه افتادم
؛کلید انداختم و درو باز کردم ؛گیان بغل پرستارش بود با دیدنش تمام خستگیم در رفت ؛سمت پرستار رفتم و گیان رو از آغوشش بیرون کشیدم ؛گفتم میتونی بری؛ فردا ساعت هشت اینجا باش!
سرش رو تکون داد و بیرون رفت ؛صورت کوچیکش رو با بوسه های ریز و درشت پر کردم ؛دیگه شش ماهش شده بود ؛بهش فرنی دادم و خوابوندمش ؛روبروی لب تابم نشسته بودم چشمم به صفحه مانیتور بود ؛به فیسبوکم رفتم ؛
از دیدن عکس یغما که رو صفحه فیسبوکم بالا اومده بود و کلی برام پیام گذاشته بود ؛جا خوردم دلم بی قرار بود ؛تمام تنم داغ شده بود ؛نگاهم به صفحه دوخته شده بود هیجانزده پیامهاش رو از نگاهم گذروندم
"رها خیلی بی معرفتی میدونی چند سالی ازت خبر ندارم !!؛ مبارکه دخترتم خوشگله ازدواج کردی ؟؟ خیال میکردم همه چی شوخیه ؛نبودنت شوخیه ولی دیدم واقعا رفتی پی زندگی خودت ؛برات مهم نبودم خاطراتمم برات مهم نبود...‌ با سرانگشتم صفحه رو پایین میکشیدم و پیامهاش رو میخوندم ...
حس عجیبی داشتم بعد مدتها دلتنگ شدم و جوابش رو دادم ...
گفت :خوب نیستم هیچوقت خوب نبودم بعد رفتنت داغون شدم..
خونوادم میخواستن مجبورم کنن با عقاید اونا زندگی کنم ولی من عقاید خودم رو دارم هیچوقت افکارم مثل مادرم نبوده مثل پدرم نبوده ؛من راه و رسم خودم رو برای زندگی انتخاب کردم ...
یغما "تو چی کی ازدواج کردی ؟؟؟
گفتم ازدواج نکردم فرزند خوندمه ...
گفتم جیکار میکنی کارت چی شد ؟؟؟
گفت اومدم بیرون دیگه پیش بابام نیستم؛ تو مغازه ای خودم کار میکنم ؛و درامد خوبی دارم ...
گفتم ازدواج چی ؟؟
گفت "ازدواج نکردم هیچوقت ازدواج نمیکنم ...
دلم گرفت نمیدونم چرا یه جورایی خودم رو مسبب حال بد یغما میدونستم ، یغما اعتقاداتش رو به رفاه خونه پدری ترجیح داده بود و از طرف خونوادش کامل طرد شده ؛درسته بچه بود ؛زود باور بود ؛ولی پسری بود که تو روزهای سختی پناهم شد بدون اینکه بهم نظر بد داشته باشه کمکم کرد ... بیشتر خاطرات ترسناک عمرم رو با یغما تجربه کرده بودم دلم میخواست ازدواج کنه و خوشبخت باشه به قدری خوشبخت باشه که حتی لحظه ای توی نهانخانه قلبش جایی برای من نباشه ...
حرفهامون که تموم شد خداحافظی کردم روی تخت دراز کشیدم...
 
 
چند سال گذشت دخترم بزرگ شده بود ؛روی تخت کنارش دراز کشیده بودم ؛انگشتام رو لای موهای پر پشت ابریشیمی اش فرو بردم ؛
صورت معصومش توی خواب عمیق بود ؛
محوتماشای صورت زیبای بی نقصش بودم ،
ناگهان چراغ خونه شروع کرد به خاموش و روشن شدن ؛خودم رو سپر دخترم کردم وحشتزده دور و برم را پاییدم ....
ناگهان صدای خشدار مردونه ای توی گوشم زنگ خورد ؛احساس خطر کردم بی درنگ سمت اشمزخونه دوییدم و چاقو برداشتم دور دخترم مندل کشیدم تا اسیبی بهش نرسه ،
صدای همهمه با صدای ناله های مردی عجین شده بود از همه جای خونه شنیده میشد ....لبهام رو با ترس روی هم جنباندم و تمام اورادی دعاهایی که بلد بودم رو زمزمه کردم ....
صدای ناشناسی اسمم را بی وقفه صدا میزد...
تمام چراغهای خونه خاموش شدو خونه تو تاریکی و ظلمات فرو رفت ...کنار دخترم دراز کشیدم دخترم رو بغل کردم ؛
نقطه ضعف من دخترم بود با فکر اینکه حتی یک تار مو از سرش کم بشه تمام تنم میلرزید ...
زیر لب تکرا میکردم من قوی ام من مادرم ؛از پسش بر میام نمیذارم به دخترم اسیب برسه ...
همینطور که بی وقفه ورد میخوندم ...
بدنم کرخت و بی حال شد به یکباره چشمام سیاهی رفت انگار تو خلسه فرو رفتم ...
ناخوداگاه روحم از تنم کنده شد و پرواز کرد به جاییی ناشناخته و غریبه که حس ترس و رو تو وجودم می دواند ...
یه خونه قدیمی و خیلی بزرگ ....با حیاط درندشت و بزرگ پر از درختهای کهنسال و بلند ...به چیزی مثل جاذبه منو سمت خونه قدیمی کشوند اتاقهای تو در تو با سقفی بلند و تیرهای چوبی که زیر سقف دیده میشد ...با درو پنجره چوبی ...صدای نامفهوم و ترسناکی کخ به گوشم میرسید صدای آه و ناله و صدای فریاد ؛بی اختیار سمت صدا کشیده شدم ...
به محض اینکه به منشا صدا رسیدم با ترس عقب گرد کردم ...
چن تا موجود کریه و ترسناک دور یه نفر جمع شده بود و ازارش میدادن ؛
غضبناک نگام کردن ...
و با صدای بلند خندیدن صدای خنده های وحشتناکشون با ناله های آن مرد عجین شده بود
نگاهم رو به مرد ناشناش آشنایی دوختم ؛با خودم کلنجار رفتم تا بشناسمس
....
بی اختیار جلوتر رفتم تو صورش خیره شدم ،
ترس توی چشماش هویدا بود ؛وحشت چهره اش هر آن بیشتر میشد عاجزانه ناله مبکرد ،"دیگه سمت جادو نمیرم ازادتون می کنم رهایم کنید ...دیگه ازتون چیزی طلب نمیکنم ....وادار به انجام کاری نمیکنم ....
چقدر صورتش آشنا بود انگار میشناختمش...
 
 
جنیان دورش حلقه زده بودن و کتکش میزدن از روی زمین بلندش میکردن و دوباره به دیوار کوبیدنش ... احساس میکردم روح من به جای اون مرد درد میکشه صحنه دلخراشی بود ...
دوباره به خودم جرات دادم
تیز تو صورت اشفته اش خیره شدم ؛ناگهان خاطرات چند سال پیش مثل یک نوار از توی ذهنم گذشت روزی که تو کوچه دیدمش ...پیرمردی که منو تهدید کرد؛همون قباد جنی؛ کسی که برامون تله گذاشت و شبونه مامورا رو توی خونمون ریختن،
در افکار دوران خود وول میخوردم ، که یکی جنها دود سیاهی شدو تو دهن باز قباد فرو رفت
یه ور دهنش با فشار زیاد به یه سمت صورتش کشیده شد و چشمهای قباد به قدری باز شده بود انگار داشت پاره میشد ؛ صدای شکاف پوستش رو به وضوح شنیدم ؛لبش به سمت گوشش کشیده شد ...ناگهان دود سیاه از دهنش بیرون زد انگار دهنش کج شده بود و تا بناگوش کشیده شده بود ... جنها همانند صاعقه توی بدنش عرو میرفتن و با فریاد های وحشتناکش از گوش و دماغ و دهنش بیرون میزدن ....طاقت دیدن اون صحنه هارو نداشتم وحشت زده تو خونه میدوییدم میخواستم به جسمم برگردم انگار تو اون خونه ای وحشت ؛روحم حبس شده بود ...به هر طرف که میدوییدم ؛از اتاقی که قباد شکنجه میشد سر در می آوردم ...
قباد با دهانی کج شد روی زمین افتاده بود یکی از جنیان سمتش رفت و از روی زمین بلندش کرد مثل یه زنجیر سفت و سخت دور سینه قباد پیچید به قدری بهش فشار اورد انگار استخونهای قفسه ای سینش در حال شکستن بود ....
نمیخواستم ببینمش ؛
انگار من محکوم شده بودم نظاره گر شکنجه قباد توسط جنیان باشم .... شروع کردم به داد زدن و جیغ زدن دنبال رهایی از اونجا بودم ولی هیچ صدایی از حنجره ام بیرون نمی اومد....بی صدا توی گلو میشکست ...
قباد با فشار روی زمین رها شد و جنیان همه غیب شدن ...
بالای سرش کشیده شدم صورتش کبود شده بود ؛ناله میکرد ؛عذابهای زیادی به خاطر قباد کشیده بودم ولی تحمل دیدن عذاب کشیدنش هم نداشت ...
 
 
تو اون خونه وحشت حبس شده بودم ونگاهم به دست و پای شکسته قباد دوخته شده بود ؛که کج و معوج روی زمین افتاده بود ؛
اشفته بودم درمانده دور خودم میچرخیدم ؛
دنبال راهی بودم به کالبدم برگردم ؛ناگهان صدای گریه ای گیان تو اون فضا پیچید ؛محرکی شد تا راهم رو پیدا کنم و به کالبدم برگردم ... با سرفه های پی در پی از خواب بیدار شدم تمام تنم خیس عرق بود ؛ گیان رو به سینم چسبوندم و ارومش کردم ؛
چند روزی گذشته بود ...
صبح با ویبره گوشیم که زیر بالشم تکون میخورد گوشی رو برداشتم ؛خوابزده به شماره خیره شدم ؛یغما بود ؛
از روی تخت بلند شدم و واتساپم رو باز کردم گوشی رو به گوشم چسبوندم " به محض اینکه سلام داد گفت ببخش که مجبور شدم بهت زنگ بزنم ؛ خبر مهمی برات داشتم ؛راجب قباده ...
ناگهان صحنه هایی که از قباد دیده بودم جلوی چشمام اومد بی اختیار گفتم "مرده ؟"
گفت اره تو از کجا میدونی ؟
موهام رو از روی صورتم کنار زدم و روی کاناپه نشستم و گفتم "تو خیال کن خوابش رو دیدم "
صدای خندش تو گوشی پیچید "لابد برون فکنی کردی نترس من نمیگم خل شدی دیگه بعد اینهمه سال به استعدادت ایمان دارم "
گفتم خب نگفتی چیشده ؟
گفت چند روز پیش یزدان بهم پیامک داده بود گفت قباد به طرز فجیعی مرده انگار به قتل رسیده ؛استخوناش شکسته و بدنش کبود شده بوده ..جنازش چند روز رو زمین مونده به قدری باد کرده بوده انگار در حال ترکیدن بوده و بوی گند میداده ...تو خونه خرابه پدریش که توی روستا بوده پیداش کردن ؛
زنش میگفته شب تو خونه بوده انگار حتی گرفت خوابید ؛اصلا متوجه رفتنش نشده ...همه موندن اونجا چیکار داشته ...
پوزخندی زدم "وقتی یه عمر جنارو برده خودش کرده و ازشون خواسته های جور واجور داشته
و کار کشیده بایدم اینجوری انتقام بگیرن .‌‌..
گفتم ولش کن چرا هنوز با یزدان در اتباطی نکنه هنوزم فکر میکنی رفیقته؟
گفت نه اصلا جوابش رو نمیدم ؛
وقتی گفت میخواد کار جدید باهم شروع کنیم کنجکاو شدم خوش میگه به قابلیتهای جدیدی تو ماورا به دست اورده ...
گفتم خودش چیکار میکنه ؟
گفت هیچی انگار آدم موفقی شده؛چن تا کتاب شعر نوشته ؛نمایشگاه هنری راه انداخته ،،
ازمنم خواسته یه کار جدید شروع کنیم ....
مکث کرد و گفت "خیلی پیگیره توئهه؛ میگه اگه میشه رهارو بیار تو گروهمون ...احساس میکنم یه چیزی تو ذهنشه ...با صدای بلند خندیدم یه لحظخ کلا یادم رفته بود گیان خوابه ؛سریع تن صدام رو پایین اوردم و گفتم "یغما ساده نباش ؛یزدان همون یزدانه ؛هنوز کینه داره؛به فکر انتقامه؛با گرفتن موکلش کارو کاسبیش کساد شده ...
 
 
لحظه ای یاد اسی افتادم ؛
گفتم از اسی چه خبر ؟
یغما :چطور مگه ؟ گفتم هیچی همینجوری میخواستم بدونم با فروختن ما به کجا رسید ؟؟
صدای یغما تو گوشی پیجید ؛انگار عصبی بود ؛
زیر لب فحش نثارش کرد و ادامه داد "تمام اون مدت که تو خونه قباد رفت و آمد داشته نیروی مخفی پلیس بوده برای به دام انداختن قباد و دار و دسته اش که براش کار میکردن و از بد اقبالی ما تو، همون برهه زمانی با ما آشنا شد ما هم سوژه خوبی شدیم براش که با فروختن ما بتونه ترفیع بگیره...
صدای نفسهای عصبیش شنیده میشد با غیض گفت "باورت میشه الان مامور پلیسه ؟برای خودش منصب گرفته کسی شده ؟؟
هنگ بودم با خودم تکرار کرد "یعنی پلیس بوده ؟؟"
گفت اره یه جورایی خبرچین پلیس بوده ...
یغما دوباره ادامه داد ؛
خلاصه رها خانوم، همه برای خودشون کاری راه انداختن و کسی شدن ؛
گفتم رضا چی ازش خبر داری ؟
خندید و گفت اره بابا هر روز باهاش در ارتباطم غریق نجات شده ؛ خیلی هم از کارش راضیه ؛باباش اقای مهدوی هم چن وقت پیش تو خواب سکته کرد و فوت شده مراسمش رفته بودم ...
با شنیدم خبر مرگش ؛با وجود تمام بدیهایی که در حق پدرش و زنش کرده بود دلم گرفت ؛
چون واقعا سعی در جبران کارهای بدش بود ؛به وضوح ندامت و پشیمونی رو توی نگاهش دیده بودم
با صدای گریه ای گیان که از اتاق شنیده شد ؛از یغما خداحافظی کردم ؛دخترم روی تخت نشسته بود بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم و موهای بلند ابریشمی اش رو شونه کشیدم ...
هنوز فکرم درگیر حرفهای یغما بود باورم نمیشد اسی حتی به قباد هم خیانت کرده باشه ...
دخترم بزرگ شده بود و حسابی قد کشیده بود ؛
هر روز بیشتر شبیه پدر و مادرش میشد ؛گاه و بی گاه عکس و فیلمهای گیان رو برای زهره میفرستادم؛ یا وقتی پیانو میزد و میذاشتم از پشت صفحه گوشی ساعتها دخترش رو تماشا کنه ؛یا وقتی به کلاس شنا میبردم و مربی باهاش تمرین میکرد زهره با اشتیاق و تحسین گیان رو تماشا میکرد ؛
از اینکه گیان ؛شاد و خوشحال بود باعث خوشحالی زهره میشد ...

طبق معمول با زهره تماس تصویری گرفتم ؛چهره ای گرفته و غمگینش پشت صفحه گوشی ظاهر شد ؛
دستپاچه گفتم زهره چیشده چرا اینقدر رنگ و روت زرده ؟؟؟
پشت سر هم سرفه کرد و نفسش بالا نمی اومد ...
بی رمق جواب داد چند وقت پیش عمل طحال داشتم ..بهت نگفتم که نگران نشی چند وقتیه سرما خوردم و مریض شدم ؛عفونت به ریه هام رسیده ؛
فعلا بیمارستان بستری ام تا مرخص بشم ...
 
 
چند روزی گذشته بود و همش دل نگرون زهره بودم آخرین باری که باهاش صحبت کرده بودم اصلا حالش خوب نبود ؛ نمیدونم چرا حس میکردم این آخرین دیدارمون بوده و صورت نازنینش برام حس غریب مرگ تداعی میکرد
هر روز باهاش تماس میگرفتم و بی جواب میموند، اسم خاله زهره ورد زبون گیان شده بود ؛ از باشگاه زدم بیرون رفتم دنبال گیان ؛مربیش گیان رو تا دم در اورد و سوار ماشین شدیم ؛ دلشوره به دلم چنگ مینداخت انگار خبر بدی در راه بود این حس به خوبی میشناختم... با تکون دادن سر ؛جواب سوالهای کودکانه گیان رو میدادم ...به خونه که رسیدیم ؛گیان به محض اینکه شامش رو خورد خوابید ...بغل گیان روی تخت دراز کشیدم ؛ میان افکار مغشوش خود دور میخوردم ؛توی رختخواب هی دنده به دنده میشدم تا اینکه خوابم برد ؛توی خواب زهره رو دیدم ؛ سرحال و خوشحال بود ...
سمت گیان اومد و دستش را روی موهای گیان کشید ، نگاهش رو بهم دوخت و گفت "همینطور که تا الان مراقب دخترم بودی بعد از مرگ هم مراقب دخترم باش تو براش بیشتر از من مادری کردی مدیونتم...
با چشمهای گرد شده نگاش کردم "مضطرب گفتم چی میگی زهره ؟؟خدا نکنه !!"
خندید و ازم دور شد و صداش همچنان تو گوشم زنگ میخورد "من مردم رها ؛مراقب دخترم باش ..." از خواب پریدم
صورتم خیس عرق بود ؛نفس نفس میزدم ؛
موهای خیسم را از روی پیشونیم کنار زدم ؛گوشیم رو برداشتم به زهره زنگ زدم و همچنان بی پاسخ ....
نگرانیم بیشتر شده بود هر چند خودم خوب میدونستم زهره برای همیشه پرکشیده ...
ولی به خودم دلداری میدادم دوباره و چند باره شمارش رو گرفتم و وقتی ناامید شدم به اجبار به خواهرش زنگ زدم وقتی صدای جیغ و گریه پشت خط شنیدم بی اختیار پاهام شل شد و روی مبل افتادم .خواهر زهره برام تعریف کرد دو روزی میشه که زهره بر اثر عفونت ریه فوت شده .
انگار خونه روی سرم اوار شد ؛دستام را روی صورتم گذاشتم و برای مرگ معصومانه زهره نازنیم اشک ریختم...
چند ماهی گذشت تازه تونسته بودم با مرگ زهره کنار بیام که شوک بعدی بهم وارد شد ...
 
از زبون مامانم شنیم حاجی ناخوش احواله و بر اثر سکته مغزی تو ای سی یو بستریه .چند باری باهاشون تماس گرفتم؛ فقط تونستم با حاج خانوم صحبت کنم.تقریبا سه ماه بعد بود که حاجی عزیزم سال ۹۸ برای همیشه چشم از جهان فرو بست
دنیا روی سرم خراب شد تو کشور غریب چطور میتونستم با این غم کنار بیام ؟؟؟؟
پیرمرد مهربان که همیشه پشتوانه و تکیه گاهم بود و تو روزهای سخت زندگیم بی پروا کنارم بود حالا رفته بود من در عزای حاجی عزیزم سیاه پوش بودم ...حس میکردم یه تیکه از قلبم را با حاجی دفن کردن ...تیکه ای از قلبم که جایش برای همیشه خالی خواهر ماند ...
تمام حرفهایی که دم رفتن بهم گفته بود توی سرم میچرخید ؛ اونموقع ها خیال میکردم رفتنم موقتیه ولی حاجی خوب فهمیده بود که رفتنم ابدیه و دیدارمون موند برای جهان بعد از این ....
چقدر دلتنگش بودم حالا فهمیده بودم بیش از آن چیزی که تصورش رو میکردم دوسش داشتم اون برام مثل پدری مهربان و دلسوز بود که حتی به خاطر من توبه اش رو شکسته بود و خودش را توی خطر اسیب جنیان قرار داده بود ....
بعد از فوت حاجی ؛حاج خانوم شده مادر مهربانم ، پیرزن دوست داشتنی که همیشه باهاش در ارتباطم.....
در آن روزهای سخت زندگیم ؛وجود گیان تسکین زخمهای دلم بود ؛
وشاهین برادر و دوست عزیزم که توی رشته دندون پزشکی فارغ التحصیل شد موفقیتش باعث شادی من شد ...
وجودشان تا حدودی خلا دوری عزیزانم رو پر میکرد ....
هر چند تو این ده سالی که تو کشور استرالیا زندگی میکنم ؛چهار بار تو کشورهای مختلف خونوادم رو ملاقات کرده ام
 
 
پشت میز کارم نشسته بودم ؛گردنم از درد تیر میکشید ؛نگاهم سمت ساعت دیواری چرخید ساعت دو بامداد بود ؛به صندلی تکیه دادم ؛دستم رو پشت گردنم گذاشتم ؛باید فردا حقوق کارمندای شرکت رو میدادم..بلند شدم و سمت اتاقم راه افتادم ؛
یوحنا روبروی گیان نشسته رود و گیان خوابزده به یوحنا خیره شده بود ؛ بغلش کردم و روی تخت گذاشتم ؛
گیان چشماش رو بست و لباشو روی هم جنباند "مامان اون آقاهه که اونجا نشسته کیه !!
یه لحظه جاخوردم متعجب نگاه یوحنا کردم ؛گفتم مگه تورو میبینه ؟؟؟
با لبخند سرش رو تکون داد و گفت اره میبینه حتی وجودم رو حس میکنه
با نگرانی نگاش کردم "نکنه گیان هم مث منه اصلا نمیخوام سختی هایی که من کشیدم رو بکشه نمیخوام مثل من باشه نمیخوام مدیوم باشه !!؟

یوحنا سمتم کشیده شدو صورتم رو بوسید "بانوی من نگران نباش ؛من خودم خواستم گیان منو ببینه "
یوحنا خوشحال بود و صورتش میخندید
ریز نگاش کردم "چیشده خبریه که خوشحالی؟؟ "
گفت اناستا باید بریم پری سیما منتظرته ...
یه لحظه جا خوردم و گفتم چرا چیکارم داره ؟؟
گفت خودت متوجه میشی ؛
چشمام رو بستم وقتی گشودم ؛تو خونه ای یوحنا بودم ؛ ولوله بود ؛هر کسی مشغول کاری بود ...
متعجب نگاه یوحنا کردم ،
دوباره لبخندی زد و سمت اتاق پری سیما راه افتاده قدم قدم دنبالش کشیده شدم ؛
وقتی در باز شد پری سیما رو توی لباس حریر سفید دیدم درست شبیه لباسی که روز عروسیم تنم بود توی اون لباس مثل ماه می درخشید ...
موهای مشکی پر کلاغی اش پایین کمرش ریخته شده بود ؛
نگاه تحسین امیزم را به سر تا پایش دواندم ..‌
گفتم چرا اینارو پوشیدی مراسم خاصیه که من خبر ندارم ؟؟
پری سیما جلو اومد و دستام رو گرفت و گفتم "امروز عروسی منه ؛بایکی از پریزادها .. "
یه لحظه تمام وجودم یخ زد ،مثل آدمی تو خواب حرف بزنه هی زیر لب تکرار میکردم پری سیما بچس هنوز وقت ازدواجش نیست مگه چند سالش ؟؟؟
بر افروخته شدم نگاه غضبناکم را به یوحنا دوختم و با غبض گفتم "برای پری سیما زوده چرا الان باید ازدواج کنه هنوز بچس!!!
پری سیما دستام رو فشرد "مامان دنیای ما با دنیای شما متفاوته ؛ سن ما با سن شما متفاوته "
یوحنا لباسهام رو سمتم گرفت و گفت "اینجا تو شهر پریزادها ؛ازدواج برای پری سیما زود نیست ... نگاهی به لباسهای توی دستش انداختم ؛ پری سیمارو بغل کردم و از اتاق بیرون رفتم ..‌‌..
 
 
لباسهام رو پوشیدم ؛موهام رو دور شونه هام ریختم ؛هنوز توی شوک بودم باورم نمیشد پری سیما عروس شده باش؛تاج گل سفیدی را روی سرم گذاشتم ... یوحنا محو تماشای من ؛روی تخت نشسته بود و با اشتیاق نگاهم میکرد ،
گفتم "چرا اینقدر زود !!!نمیشد یکم دیر تر ازدواج کنه ؟؟
بلند شد و دستم را گرفت و گفت ؛ازدواج تو این سن برای پریزادها چیز عجیبی نیس کاملا طبیعیه ؛پری سیما از این ازدواج راضی و خوشحاله ...
سرم رو تکون دادم ؛
دستهای بزرگ و مردونه یوحنا توی دستام گره خورد باهاش همراه شدم و از اتاق بیرون رفتم ،
همه جا با گلهای سفید تزئین شده بود ؛روی میزها انواع میوه ها بود حتی خیلیاشون رو تا حالا ندیده بودم و نمیشناختم ، طبق معمول شیخ رحیم بالای مجلس روی تخت مخصوص خود نشسته بود... نزدیکش رفتم و
سرم را به نشانه احترام پایین اوردم و سلام دادم
...با دستش اشاره کرد کنارش بنشینیم ... روی تخت نشستم ...
نگاهم سمت پری سیما چرخید ؛بغل دست جوون زیبا رویی نشسته بود ...صورتش غرق خنده بود... یه عده از زنان پریزاد دف میزدن و آواز میخواندن و
دخترای جوون وسط مجلس وول میخوردن و میرقصیدن
...پیرمردی که منو یوحنارو به عقد هم دراورده بود ؛اونجا حضور داشت و پری سیمارو به عقد اون پسره دراورد...
یوحنا زنجیر طلای بلندی دستم داد که پلاکی از زمرد ازش اویزون بود ؛ توی گوشم نجوا کرد ؛"این زنجیرو گردن پری سیما بنداز "
بلند شدم و سمت جایگاه عروس و دوماد راه افتادم ... چقدر زیبا و دلربا شده بود...
ذوق زده نگاهی به صورت زیبایش کردم و پیشونیش رو بوسیدم و گردنبند زمرد را به گردنش آویختم ...برایشان آرزوی خوشبختی کردم ..
دوباره پیش یوحنا برگشتم ...مجلس چند ساعتی ادامه داشت ...گفتم نگران گیانم میخوام برگردم ؛توی گوشم زمزمه کرد :نگران نباش من حتی اگه اینجا باشم بازم مراقبشم ؛بهش اعتماد داشتم ... با لبخند سرم رو تکون دادم ...
وقتی مجلس تموم شد ...
دوباره توی اتاق کنار گیان بودم ؛دخترکم غرق خواب بود ....بغلش دراز کشیدم ؛هنوز دستام عطر پری سیمارو میداد ...

 
 
چند روزی بود حسابی درگیر داستان زندگیم بودم ؛خیال میکردم با بسته شدن جن کوتوله توسط حاجی ؛همه موجودات پلید ازم دور شدن ولی حرف‌های حاج فراموش کرده بودم که من مدیوم هستم و خودم عامل جذب اون موجواداتم و باید دوری کنم ...
با اشتیاق به دوستان پیج که گرفتار جن و طلسم بودن کمک میکردم ؛سردردها و کابوسهام دوباره شروع شده بود ولی من خوشحال بودم از کمک کردن ...
یه شب دوباره سردردم شروع شده بود ... روی مبل افتاده بودم سرم رو با پارچه سفید بسته بودم ؛
سمت یخچال رفتم و مسکن برداشتم نمیدونم چندمین قرصی بودکه میخوردم فایده نداشت و سردرد لعنتی اروم نمیشد ... کلافه از سردرد سمت گیان رفتم و روی تخت بردمش هر کاری کردم خوابش نبرد ،بهونه اورد و گریه کرد و گفت " میخوام با اسباب بازیام بازی کنم !!چند تیکه از اسباب بازیاش رو دستش دادم ؛وسط اتاق نشست و مشغول بازی شد ، خواستم لحظه ایی بخوابم تا دردم آروم بشه روی تخت دراز کشیدم ؛از درد ؛ شقیقه ام نبض گرفته بود؛ پلکهام سنگین شد و روی هم افتاد ... اصلا نفهمیدم کی خوابم برد ناگهان با کوبیده شدن در از خواب پریدم لنگه در بی دلیل باز و بسته میشد ناگهان ؛از لای در نیمه باز اتاق چشمم خورد به دو تا موجودی که سر تا پا سیاه پوشیده بودن از در اتاق تو اومدن هر کاری میکردم نمیتونستم از روی تخت بلند بشم انگار تمام بدنم قفل شده بود ؛گیان در حالیکه وحشت زده نگاهش رو به اون موجودات دوخته بود جیغ میزد و گریه میکرد ....تقلا کردم بلند بشم ولی نتونستم ؛یکی از اون موجوات به حدی کریه بود که مثل دیو سیاه بود سمتم اومد روسینه ام چنبره زد و دستاش رو دور گردنم حلقه زد و فشار داد و قدرت تکلم نداشتم شروع کردم به خوندن دعا ها و اورادی که بلد بودم ؛...
احساس میکردم دیگه نفسم بالا نمیاد و چشمهام بیش از حد باز شده بود به حدی فشار دستهاش زیاد بود که حس میکردم گردنم هر لحظه ممکنه بشکنه.صدای گریه گیان هر لحظه بیشتر میشد تنها کاری که ازم ساخته بود چشمهامو بستم و تمرکز کردم دعا خوندم و دعا خوندم ...هی زیر لب اوراد تکرار کردم ....؛ضربان قلبم از استرس گیان شدت گرفته بود ...
که یهو رها شدم؛با سرفه های پی در پی نفسم بالا اومد ؛ نفس نفس میزدم چهار دست و پا از تخت پایین پریدم و با گریه گیان رو به سینم چسبوندم ؛ بچم وحشت زده جیغ میزد هر کاری میکردم آروم نمیشد ....
سعی کردم دورش رو پاکسازی کنم ؛ولی بعد اون شب با زبون شیرین کودکانه اش بهم میفهمونه یه چیزایی میبینه و میترسه و آرامش نداره
همون شب از درد گردن تا صبح به خودم پیچیدم ...
 
 
با یوحنا رو یه بلندی ایستاده بودم ؛کوهی از جنازه روی هم تلنبار شده بود توی گوال میریختن ماده ایی روشون ریخته میشد ...مضطرب نگاه یوحنا کردم با ترس لبام روی هم جنبید "این جنازه ها چی هستن چرا روشون اون ماده رو میریزن ؟ "
نگام کرد عمیق نگام کرد ؛طوری که تمام اندوه توی عمق نگاهش رو چشیدم ....
هیچ جوابی نداد فقط سکوت کرد طوری که ترسیدم لرز کردم فهمیدم اتفاقات بدی در راهه ... سرش رو سمت شهر چرخوند و مردمان شهرو نشونم داد همه مریض و بی حال بودن.. هزارن سوال بی جواب توی سرم میچرخید ..
...فردای آن روز همش فکرم درگیر بود ؛ روی مبل زانوهام رو بغل کرده بودم و کانالهای تلویزیون رو بالا پایین میکردم ؛ وقتی اسم مریضی کرونا رو شنیدم که چین رو درگیر کرده ؛صحنه ای که دیده بودم از جلوی چشمام گذشت ؛جنازه هایی که روشون آهک می ریختن ؛یه مدت گذشت و موج دوم کرونا کل ایران رو درگیر کرد؛ من نیز خونه نشین شده بودم وقت بیشتری با دخترم میگذروندم ؛
توی اشپزخونه زیر لب اهنگ کودکانه ای برای دخترم می خوندم و مشغول درست کردن کاپ کیک بودم ؛
بعد تموم شدن کارم ؛ لش روی مبل افتادم و با مامانم تماس گرفتم ...
بار اولو و دوم جواب نداد همین نگرانم کردو سمج تر از قبل دوباره و چند باره تماس گرفتم ؛ چهره ای زرد و بی رمق مامانم پشت صفحه گوشیم نمایان شد... با گلایه نالیدم "مامان چرا جواب نمیدی نمیگی نگرانت میشم !!؟؟
سعی میکرد خودش رو سرحال نشون بده با خنده بی حالی که روی صورتش بی روحش نقش بسته بود ؛
گفت نه مامان جون نگران نباش من خوبم خواب بودم عزیزم ....
موشکافانه نگاش کردم "مامان چرا رنگت پریده مریض شدی ؟؟
گفت نه مامان جان مریض نیستم یه خورده سردرد دارم خوابیده ...حرفش تموم نشده شروع کرد به سرفه کردن ...
یه لحظه انگار قلبم فرو ریخت و بدنم یخ زد چشمام پر شده بود ؛لبام رو تکون دادم "مامان تو کرونا گرفتی ؟؟"
مامانم شروع کرد به انکار کردن ولی حرفهاش باورم نشد اخرشم اعتراف کرد ؛ گرفتار کرونا شده ... بغض وسط گلویم نشست ؛توان حرف زدن رو ازم گرفت .... دستپاچه کلی سفارش کردم مراقب خودش باشه چی بخوره جی نخوره اونم مجابم کرد که مراقب خودشه ...
تماس رو قطع کردم ؛ بغضم شکست و با صدای بلند ضجه زدم ...
دخترکم با ترس پشت در خودش رو پنهدن کرده بود و وحشت زده نگام میکرد ؛
خودم رو کنترل کردم ...سعی میکردم به خاطر دخترم آروم باشم ...
چند روزی گذشته بود حال مامانم وخیم بود ... گیانم رو تخت خوابید بود و من بی قرار اشک میریختم و برای سلامتی مامانم دعا میکردم ... از بس گریه کرده بودم چشمام دیگر باز نمیشد ؛
 
 
گیانم روی تخت خوابید بود؛آشفته حال بودم و بی قرار اشک میریختم و برای سلامتی مامانم دعا میکردم ... از بس گریه کرده بودم چشمام دیگر باز نمیشد ؛ ناگهان
دستی روی شونه ای نشست و صدای یوحنا توی گوشم زنگ خورد "آناستا نگران مادرت نباش اون خوب میشه "
با چشمهای سرخ شده بهش خیره شدم ، با بغض نالیدم :حالش بده ؛ریه اش در گیر این بیماری شده چجوری میخواد خوب بشه ؟؟؟
دماغم رو بالا کشیدم "دل نگرونم نمیتوتم اروم باشم ؛اگه بلایی سرش بیاد چی ؟؟
روبرویم نشست دستاش رو دور شونه هام حلقه کرد بی اختیار سرم را تو سینه ای پهن و
مردونه اش فرو بردم نمیتونسم اروم قرار داشته باشم حتی وجود یوحنا هم آرومم نمیکرد ..‌.شونه هام از شدت گریه می لرزید
توی گوشم زمزمه کرد؛داغی نفسش گردنم را سوزاند " چشمات رو ببند میبرمت پیش مادرت میبینی که حالش خوبه .‌‌..
بی اختیار چشمام رو بسته شد ...
توی خونمون بودم رُهام برادرم توی اشپزخونه سوپ درست میکرد و دور خودش میچرخید تو اون روزهای کرونایی کنار مادرم بود و ازش پرستاری میکرد ؛غصه توی دلم نشست ؛کاش منم کنارش بودم میتونستم ازش پرستاری کنم مراقبش باشم ... سمت اتاق مامانم راه افتادم ؛نگاهم خورد به مامانم که بی حال روی تخت خوابیده بود...
بالای سرش ایستادم
دستم را روی موهای رنگ شده اش کشیدم ..‌. زیر لب زمزمه کردم " مامان خواهش میکنم زود خوب شو من تو کشور غریب از غصه مریضی تو دق میکنم ..."
صدای یوحنا تو گوشم پیچید "مادرت خوب میشه ؛نگرانش نباش اگه به من اعتماد داری؛ آروم باش...
سرم رو بی صدا تکون دادم ؛روی تخت بغل مامانم دراز کشیدم ...با ولع عطر تنش رو بوییدم دلتنگی تمام وجودم رو گرفته بود ...
نمیدونم چقدر گذشته بود ،مامانم چشماش رو باز کرد با تعجب به دور و برش نگاه کرد و چند بار زیر لب اسمم رو صدا زد ...یه جورایی احساس کردم وجودم رو حس کرده...نگاش میکردم و قربون صدقه اش میرفتم
یوحنا دستم را گرفت و ازم خواست برگردیم گفت "دیگه مادرت رو دیدی ؛باید برگردیم ..
با بی میلی بلند شدم ...
لحظه ای بعد خونه ی خودم بودم ؛خیلی اروم شده بودم ..‌.
دیگه خیالم از جانب مامانم راحت بود...اسوده سرم را روی بالش گذاشتم ...
صبج با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم ...
به گوشیم چنگ انداختم ...
مامانم سرحال تر از قبل بود ...
گفت رها دیشب خوابت رو دیدم ؛پیشم بودی منتظر موندم از خواب بیدار شی بهت زنگ بزنم ...ببینم حالت چطوره ...
خنده ای روی لبم نشست ؛گفتم خوبم مامان...
خودت چطوری بهتر شدی ؟؟
دوباره پشت سر هم سرفه کرد ؛با حالت خفگی که داشت گفت خوبم عزیزم بهترم میشم...
 
 
از معده درد به خود می پیچیدم ؛حالت تهوع عجیبی داشتم... دستم را توی دهانم گرفتم و سمت دستشویی دوییدم ... با وجود تمام قرصهایی که خورده بودم حالم خیلی بد بود ..شب زودتر گیان را روی تخت بردم تا کمی استراحت کنم ...کنارش دراز کشیده بودم و موهای زیتونی رنگ ابریشمی اش رو نوازش میکردم ....تو همون حال به خواب رفتم ...
خودم رو توی فضای باز بزرگی دیدم
حیرت زده به دور و برم نگاه کردم ... فضای عجیبی بود انگار همه جا به رنگ آبی روشن بود توی هوا معلق بودم خودم رو بین ابرها می دیدم هاله های مه همچون توده های ابر همه جا را گرفته بود . چند قدمی جلو رفتم خونه بزرگی شبیه به قصر سفید با ستونهای کشیده و بلند روبرویم تجلی شد محو زیبایی قصر شده بودم جلوه ای بی نظیر از زیبایی بی همتای خدا روبرویم بود غرق لذت و تماشا بودم
؛دروازه قصر گشوده شد و بی اختیار به داخلش کشیده شدم ؛انعکاس نور از درو دیوار سفید رنگ قصر ؛چشانم را اذیت میکرد بی اختیار پلکهام را روی فشردم .قصر خالی از هر وسیله ایی؛ فقط سفیدی بود و سفیدی ....
ناگهان صدای حاجی تو اون فضا پیچیده شد سرم رو چرخوندم و دنبال صدا گشتم؛ حاجی لباس سفید زیبایی به تن داشت و توی اون لباس ؛بی نهاین معصوم و روحانی به نظر می اومد
از دیدنش هیحانزده شدم "حاجی اینجا کجاست ؟چقدر همه چیز سفید و تمیزه ؟
حاجی با صورتی که همیشه به چشم من نورانی و اروم بود لبخندی زد و بدون هیچ حرفی دستش رو سمتم دراز کرد. نگاهم سمت دستنش لغزید "شنل بچه گونه سفید رنگی که دور یقه اش تا پایین خز داشت و با یه کلاه بچگونه که شبیه تاج بود و عصایی به رنگ طلایی که سرش همچون گوی طلا بود سمتم گرفت .حینی که دستم را دراز کرده لودم اونارو از دستش میگرفتم با تعجب گفتم" اینا چیه حاجی؟برای کیه ؟
حاجی به سمتی از قصر اشاره کرد
؛تختی از جنس خود قصر مثل جایگاه به رنگ سفید بود و گفت : دیگه از این به بعد جای تو روی اون جایگاهه اینا هم برای پسرته مبارکت باشه اناستا
گیج شده بودم زیر لب تکرار کردم "منکه پسر ندارم!!! "
حاجی سمت در خروجی اشاره کرد" از این راه برگرد پیش همسرت اناستا ؛که امشب جشن داریم ...
 
 
مطیعانه بی هیچ حرفی ؛با شنل و کلاه و عصای بچه گونه؛ از قصر بیرون اومدم به محض اینکه از اون فضای آبی بیرون اومدم خودم؛را توی شهر یوحنا دیدم با همان وسایل توی دستم ...انگار که یوحنا از قبل میدونست میدونست و منتظرم بود؛
حیرت زده از اتفاقهایی که در حال رخ دادن بود به یوحنا گفتم : اینارو حاجی بهم داده گفت برای پسرته...ولی ماکه پسر نداریم ؛یه جایگاهی رو نشونم دادو گفت"از این به بعد جات رو این جایگاهه!!! تو معنی حرفای حاجی رو میدونی ؟
یوحنا با لبخند گفت درست گفتن اناستا بانوی من چون تو بارداری ...
با چشمهای از حدقه بیرون زده گفتم: نه من که حامله نیستم ،...
با اشاره یوحنا به سمت شکمم ؛
سرم رو پایین اوردم و با چشمهای گشاده شده نگاهم روی شکمم بر آمده ام ثابت موند ،دقیقا شبیه شکم خانمهایی بود که چندین ماهه باردارن .شوکه شده بودم سرم رو بلندم کردم تو چشمهای یوحنا زل زدم متعجب نالیدم " ولی این غیر ممکنه من دیشب کنار تو بودم اصلا شکمم اینجوری نبود حامله نبودم !!یعنی تو یه شب؛ من حامله شدم !!؟و تا این حد شکمم جلو اومده ؟
یوحنا با صدای بلند خندید دستاش رو قاب صورتم کرد : بانو چطور این دوران را با جهان انسانی مقایسه میکنی ؟ مشخصه که همه چیز متفاوته !
لبام رو هم جنبید " آخه تا این حد متفاوت ؟
لبخند محوی روی صورتش نشست و خم شد و پیشونیم رو بوسید و گفت " بله تا همین حد متفاوت!!
دوباره ادامه داد "آناستا از امروز باید خیلی مراقب باشی باید از تمام موجودات که باعث آزارت میشن دوری کنی تا آسیب نبینید و من مجبور نباشم مثل زمانی که پری سیما رو باردار بودی اون قسمت از ذهنت رو پاک کنم و این دوران را فراموش کنی!!
هنوز منگ بودم و صدای خودم رو شنیدم باشه مراقب هستم بیشتر از قبل ...
یوحنا مرا تو آغوشش کشید و سرم را تو سینه مردونه اش فرو بردم خیلی نگذشته بود که گفت "اناستا همین الان باید برگردی ..!
بدون هیچ مقاومتی چشمام رو بستم و رو تخت کنار گیان بودم به چند ثانیه نرسید که گیان بیدار شد تشنه بود و آب میخواست به گیان آب دادم و دوباره خوابوندمش...
از همون روز که متوجه بارداریم شد و به جهان مادی برگشتم به خونریزی شدید افتادم و همچنان بعد از ۱۵ روز به همون شدت خونریزی دارم .و حالا میفهمم چرا بعد از فوت کیان تا چندین ماه خونریزی شدید داشتم و چندین دکتر متفاوت رفتم که هیچ کدوم دلیل پزشکی برای خونریزی هام پیدا نکردن و بعد از به دنیا اومدن پری سیما خونریزی من به یکباره قطع شد .الان هم دقیقا به همون شدت و با همون علائم در دنیای مادی خونریزی شدید دارم و در دنیای غیر مادی باردارم .....
 
 
و اما من رهای در بند که در زندگی مادی دختری ۳۵ ساله و مادر مجرد دختر ۵ ساله ام هستم . با گیان زیبا و باهوشم زندگی میکنم و تمام وجودم رو در حال حاضر وقف آرامش و تربیت و رفاه دخترم کردم تا امانت دوست عزیزم در بهترین شرایط زندگی کنه .شش سال از تاسیس شرکتم میگذرد و خوشبختانه در زمینه ای که فعالیت داریم موفق هستیم .گهگداری که همایش و گردهمایی تو موسسه باشه به عنوان مدیوم قوی شرکت و سخنرانی میکنم و گاهی در آزمایش ها به عنوان دستیار استاد مدیوم حضور دارم. با توجه به علاقه ام به ورزش دوره هایی گذروندم و در حال حاضر در کنار دیگر مشغله هام مربی بدنسازی و مربی بوکس هم هستم .
از زمانی که گیان تو زندگیم اومد تمام سعیم رو کردم از موجودات سیاه با هر ماهیتی چه انسان و چه جن دوری کنم دلم نمیخواست دخترم تجربه های منو زندگی کنه ولی متاسفانه اوایل داستان که به دوستان پیج در حد توانم کمک کردم ناخواسته راه برای موجودات غیر ارگانیک به زندگی شخصی خودم و دخترم باز شد و تا حد زیادی به جگر گوشه ام نزدیک و باعث آزار و ترسش شدن و همچنین آسیب فیزیکی به خودم .چند ماه طول کشید تا تونستم دوباره اطراف دخترم رو پاکسازی کنم تا بیشتر از این آسیبی نبینه ....
و اما من آناستای شهر پریزادها همسر یوحنا ، هر روزی از زندگیم که کنار یوحنا میگذرونم بیشتر ایمان میارم که درستترین انتخابم تو زندگی یوحنا بوده و چه خوب که برای داشتنش ، برای بودنش جنگیدم و تا همیشه راه را برای مردهایی با ماهیت انسان تو زندگیم بستم
پاره تنم پری سیمای من ، مادر شده و یه دختر با زیبایی وصف نشدنی داره و من الان مادر بزرگ شهر پریام ...
یوحنا بیش از حد مراقب گیان هست و گاهی مثل پروانه اطراف دخترمون می چرخه. گاهی وقتها با رفتارهای گیان حس میکنم یوحنا به خواست خودش به چشم گیان میاد تا وجودش رو حس کنه .
 
پایان

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : anasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.14/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.1   از  5 (7 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

6 کانت

  1. نویسنده نظر
    دنا
    سلام رهای عزیز من دو روز نشده کتابتون خوندم واقعا لذت بردم منتظر مابقی اون هستم.در کنار یوحنا و خانواده قشنگت با خوشی زندگی کنی
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    d.d
    سلام نویسنده عزیز واقعا کتاب زیبا و پر از هیجان بود لذت بردم موفق باشید
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    3579
    این داستان واقعی بود..!؟🤨💜
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    admin
    سلام
    بله دوست عزیز واقعی بود
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    sara
    بی نظیر بود
    ممنون رهای عزیز که مارو با تجربه هات به دنیای دیگه ای بردی❤️
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    melisa
    هاجون رمانت عالی بود خیلی.خوشم اومد
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه eszd چیست?