رمان رز سرخ قسمت 9 - اینفو
طالع بینی

رمان رز سرخ قسمت 9

دستم را روی گلویم گذاشتم و تند تند نفس های عمیق می کشیدم..
صدای نگران محمد درست کنارگوشم بلند شد..



-ترانه خانم..
اما نمی دیدمش..تنها گلویم را می فشردم..انگار می خواستم گلویم را از بند سلاخی قوی رها کنم..
در پی تقلا کردن برای لحظه ای نفس کشیدن بودم که ناگهان خودم را معلق در میان اسمان و زمین حس کردم..
چشمانم از شدت بهت و حیرت گرد شدند..محمد مرا در آغوش خود مانند پرکاهی سفت و محکم گرفته بود..
دوباره چشمانم را بستم
و با دست هایم به پیراهنش چنگ زدم..
دیگر داشتم با زندگی خداحافظی می کردم که صدای فریاد بلند ..یاعلی..محمد بلند شد و با جهشی محکم از روی
زمین برخاست دوباره روی زمین نشست..


تنها هجوم قدرتمند دود و اتش را ذره ای به روی خود حس کردم..
اما..
دیگر متوجه باقی ماجرا نشدم..و چشمهایم آرام آرام به روی هم افتاد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم!
محمد
با اضطراب و تشویش داخل سالن بیمارستان قدم می زدم..
و مدام مشت گره شده دست راستم را بر روی کف دست چپ می کوبیدم..
چرا باید چنین اتفاقی می افتاد..
ترانه ان موقع شب در ان مهمانی کثیف چه می کرد..
سرم را محصور دستانم کردم..باورش سخت بود..ترانه چنین دختری باشد..به نگاه های معصومش نمی خورد..


ولی ما که او را نمی شناسیم..پس نمی توانیم قضاوت کنیم..
همین که سرجایم برگشتم تا دور دیگر بزنم با دیدن حاج بابا که مستقیم و خشن به سمتم می آمد سرجایم
میخکوب شدم..
مانی و بابا هم همراهش بودند..
اب دهانم را قورت دادم و صاف ایستادم..
حاج بابا نزدیکم شد..
سر به زیر انداختم و زیر لب به ارامی سلام کردم..
تا سرم را بالا اوردم با سیلی محکمی که حاج بابا بر روی گونه ام کاشت روی زمین پرت شدم..
با انکه سنی ازش گذشته بود اما ضرب دست قوی داشت..
دستم را روی گونه سرخ و کبودم گذاشتم و ارام از جایم برخاستم..
تنها پوزخند مانی روی اعصابم یورتمه می رفت..به بابا خیره شدم که با نگرانی و سردرگمی نگاهم می کرد..
و در آخر..
به چهره برافروخته و عصبی حاج بابا نگریستم..

همچون اژدهایی خشمگین تند تند نفس می کشید..
تا خواستم لب از لب باز کنم فریاد زد..
-خفه شو پسره احمق..خفه شو..یک نامرد و نامروت تو خونم بزرگ کردم..حیف نون و نمک حلالی که از سر سفرم
خوردی..حالا اون دختره احمق که نمیدونم از کجا پیداش شده بود یک چیزی..تو دیگه چرا همچین کردی و ابروی
خانوادگی ما رو جلوی در و همسایه بردی؟
این بود جواب محبت؟
این بود جواب مردونگی که در حقت کردیم و بزرگت کردیم..د اخه لامصب..پسرمی..از خونمی..عزیزمی..از هر بگی
برام عزیز تر بودی..روت قسم می خوردم بسکه مرد بودی..ولی حالا چی..
تک خنده ای کرد و دستش را روی قلبش گذاشت..این فشار های عصبی برای قلب کهنه و قدیمی اش اصلا خوب
نبود..با لحنی محکم که در تضاد با حال جسمانی اش بود ادامه داد..
-تموم شد..دیگه برام مردی محمد..
داد زد:
-حیف اسمی که روت گذاشتن..حیف اون اسمی که مال پیغمبره و تو اینجوری ننگش کردی..
تا خواستم چیزی بگویم و دفاعی از جانب خود بکنم..فریاد زد..


-هیچی نگو..هیچ توجیهی نیار..هیچی..همین که دیدم تو و اون دختره قرتی از تو اون ساختمون بغل تو بغل هم
اومدین بیرون..اونم با اون وضع..
لااله اله الله..
رو کرد سمت بابا و گفت:
-ببین حسین..از الان به بعد پسرت محمد مرد..از خانواده من طرد می شه..همین امروز برو ساکش رو جمع کن از
خونه من بنداز بیرون..همین الان میریم عقدشون می کنیم..
با چشمانی متحیر به حاج بابا نگاه کردم که دوام نیاورد و سیلی دوم را محکم تر و پرشتاب تر بر روی صورتم فرو
نشاند..
صورتم 90 درجه به سمت چپ پرت شد..
به سختی برگشتم..
بابا سری از روی تاسف به رویم تکان داد و بازوی حاج بابا را گرفت..
قبل از انکه برود حاج بابا خطاب به مانی گفت:
-برو پسرم اون دختره هرجایی رو بیارش تو ماشین..این پسره رو هم بیارش..دم اولین محضرخونه وایستا..تا منم
بیام..

و رفتند..
نگاه اخر مانی را به روی خودم حس کردم..تحقیر..تمسخر..پوزخند..همه نوع سرزنش و طعنی در چهره اش بیداد می
کرد..
شصتم را گوشه لب خونی ام گذاشتم و کمی از خونش را زدودم..
مانی دستانش را درون جیب کت اسپورتش فرو برد و با نیشخند مضحکی که گوشه لبش داشت به سمت اتاق ترانه
رفت..
به اتاق ترانه نگاه کردم..به خاطر اون دختره احمق باید تاوان پس می دادم..ازش متنفر بودم!
که این چنین در مقایل چشمهایم پدر و پسرعمو و پدربزرگم تحقیر شدم..
طاقت فرسا بود..از همه بدتر در مقابل چشمهای مانی که هر لحظه دنبال بهانه ای بود که مرا به رگبار تمسخر ببندد..
..درد داشتم..نه درد زخم و صورتم..بلکه دردی که درون قلبم کاشته شده بود و ترکی عظیم روی قلبم ایجاد کرده
بود..
صورتم را رو به اسمان گرفتم..
-خدایا..خودت پشت و پناهم باش..آمین!

ترانه
با بغض به داخل خانه پرت شدم..
هیچی نگفتم..تنها دستانم را مشت کردم..قطره ای از گوشه چشمم چکید و روانه گونه نرم و بی فروغم شد..
صدای پر صلابت و پیرش بلند شد..
-اینم یه خونه که واستون جور کردم..نمی خوام دیگه هیچ وقت ببینمتون..هیچ وقت!
و درب خانه بود که محکم به روی من و محمد بسته شد..
به روی آرزوهایم..
به روی رویاهایم..
به روی زندگی ام..
و حال باید زندگی ای را می گذراندم که درونش تنفر موج می زد..
حتما از من متنفر بود..حتما!


صدای پایش را شنیدم که خشمگین از کنارم گذشت و به سمت اتاقی رفت..
درب را که باز کرد متوجه شدم سرویس بهداشتی بود..
نفس عمیقی کشیدم و بغضم را قورت دادم..با انگشت سبابه ام قطره اشک سمجم را زدودم..
با پاهای سست به سمت یکی از مبل های توی سالن حرکت کردم..
روی مبل که نشستم نگاه کلی به خانه کردم..
یک خانه نقلی با پذیرایی کوچک و یک اشپزخانه کوچک تر..
با دو تا اتاق و یک سرویس بهداشتی..
پوفی کشیدم و سرم را میان حصار دستانم قرار دادم..همین را هم که داشتیم باید خدا را شکر می کردیم..
محمد از سرویس خارج شد..صورتش را شسته بود و حال داشت با حوله صورتش را خشک می کرد..
بیچاره چه قدر دلم برایش سوخت..بخاطر من چقدر کتک خورده بود..
چه تحقیرها که نشده بود..
هنوز تو شوک اتفاقات دیشبم..


ان دعوت..
نبود سحر..
ان مرد مست..
منجی همیشگی محمد..
ان انفجار..
بیهوش شدن..
سیلی خوردن از حاج بابا..
طرد شدن..
همه توی یک شب..
غیرممکن بود..وحشتناک بود..
کابوسی خوف ناک به کابوس های دیگرم افزوده شد..
و حال تا عمری باقیست باید حسرت و تقاص لحظه ای زودگذر و شبی ننگ را بدهم..
حال میفهمم که لذتش یک شب است و درد کشیدنش هزار شب!
نگاه محمد به چشمهایم افتاد..تهی از هر حسی..
سرد طوری که از سرمایش لرز به تنت منتقل می شد..

حوله را کناری گذاشت و به سمت یکی از اتاق ها حرکت کرد..
با غم به کبودی گوشه لب و پیشانی اش نگاه کردم..
حتما خیلی درد می کرد..
در اتاق را محکم برهم زد..
نتوانستم بیخیال بنشینم..گرچه او نمی خواهد مرا ببیند اما نمی توانم بیخیال درد کشیدنش باشم..
از جایم برخاستم و به سمت اشپزخانه جدیدم حرکت کردم..ارام ارام به تک تک کابینت ها سرک می کشیدم..
از اخر در یکی از کابینت های بالا ضد عفونی و چند تا باند یافتم..انها را برداشتم و از اشپزخانه خارج شدم..
پشت درب اتاق بسته محمد ایستادم..مردد بودم که بروم داخل یا نه..مسلما اجازه ورود نمی داد..
اما خب درد کبودی و زخمش بیشتر می شد..چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم..
با دست ازادم تقه ای به درب زدم..کمی منتظر ماندم..
جواب نداد..

پوفی کشیدم و دستگیره فلزی سرد را لمس کردم و پایین کشیدمش..
روی تخت دو نفره اتاق نشسته بود و پشت به من سرش را میان دستانش محصور کرده بود..
با شنیدن صدای باز شدن درب برگشت..ناخودآگاه دست و پایم را گم کرد..
به من من افتادم..اخر سر که دیدم همانطور در حال سوتی دادن هستم سر به زیر انداختم و گفتم:
-ببخشید..براتون باند و ضدعفونی اوردم..زخمتون خونریزی می کنه..باید ضدعفونی بشه..
با لحنی سرد و نفس گیر گفت:
-احتیاجی ندارم..
چشمهایم را بستم تا ارام باشم..کله شق بود..حق داشت ولی حق این را نداشت که با سلامتی خودش هم لجبازی
کند..
بدون انکه حرف دیگری بزنم باند و ضدعفونی را روی میز ارایشی کنارم گذاشتم و خیلی ارام از اتاق خارج شدم..
گیج و منگ وسط دو اتاق ایستادم..تصمیم گرفتم به اتاق دوم سری بزنم..
وارد اتاق شدم..وسائل اندکی را در خود جای داده بود..انگاری اتاق مهمان بود..
تخت نداشت..تنها یک فرش و یک تابلو داشت..

پوفی کشیدم و گوشه دیوار اتاق نشستم و زانوانم را در آغوش گرفتم..سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را
بستم..
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید..تازه داشتم بعد چند سال لذت خوشبختی را می چشیدم..
تازه داشتم طعم شیرین زندگی را حس می کردم..اما با اتفاق شوم دیشب..تمام ارزوها و رویاهایم بر باد رفت..
حتی مرد رویاهایم را هم از دست دادم..محال بود که تنفرش از من بازگردد..
من مسبب جدایی او از خانواده اش بودم..
من مایه بی ابرویی اش جلوی درب و همسایه شان بودم..
اما هنوز نمی فهمم دیشب چرا همه چی عجیب بود..چرا محمد انجا بود..چرا سحر نیامد..ان انفجار چی بود..
خدایا دارم دیوانه می شوم!
خودت دل بی قرارم را ارام کن!


به ساعت نگاه کردم..
ساعت 10 شب بود و هنوز محمد نیامده بود..
با دلخوری به میز چینده شده مقابلم خیره شدم..با چه زحمتی این میز را چیندم..
پشت میز نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم..
حالا چگونه باید محمد را رام خود می کردم؟
همیشه دوست داشتم همسرم باشد و حالا به خواسته ام رسیدم..اما
من اینگونه نمی خواهم همسرم باشد..
حالا بیشتر از هر وقتی میانمان حصاری از سنگ کشیده شده است..
قطره اشکی از چشمم چکید..خدایا من فقط ذره ای ارامش از تو خواستم..
آهی کشیدم و بغضم را قورت دادم..
از صبح تا شب در این خانه حوصله ام سر می رود..
حداقل باید به دانشگاه بروم.
با صدای چرخش کلید روی در سیخ سرجایم ایستادم..
اب دهانم را قورت دادم و از پشت میز بلند شدم و از اشپزخانه خارج شدم..

وارد که شد نیم نگاهی به رویم انداخت..
زیر لب سلام کردم که بی هیچ حسی سلامی سرد به رویم تقدیم کرد..
کفش هایش را در اورد..داشت به سمت اتاقش حرکت می کرد که صدایش زدم..
بدون انکه برگردد ایستاد..
منتظر بود تا بهش بگویم..
صدایم را صاف کردم تا بغضم سر باز ندهد..
-براتون شام درست کردم..م
حرفم را قطع کرد و خیلی سریع گفت:
-میل ندارم
و بی هیچ حرف دیگه ای وارد اتاقش شد..
و در اتاقش را محکم به رویم بست..و باز هم ترکی به ترک های قلب خشک شده ام اضافه شد..
پوفی کشیدم و به دیوار کنارم تکیه دادم..
من باید چه می کردم..

زندگی؟!
یا مرگ
وارد اشپزخانه شدم و به سمت میز رفتم و غذاها را داخل ظرف پلاستیکی کردم و داخل یخچال گذاشتمشان..
همان اندک ظرف هارا شستم و از اشپزخانه خارج شدم و به طرف اتاق حرکت کردم..
کمی پشت درب اتاق محمد مکث کردم..
دریغ از صدایی..
تا خواستم قدمی بردارم ناگهان صدایش بلند شد..
-الله اکبر
لبخند بی جونی روی لبم خانه نشین شد..
به ارامی عقب رو رفتم و کنار درب اتاقش نشستم..
چشمهایم را بستم و گوش هایم همانند میزبان از طنین صدای زیبای محمد که نماز می خواند پذیرایی کردند..
احساس تشنگی می کردم که چشمهایم باز شدند..

با تعجب به اطراف نگاه کردم..
اینجا کجا بود..
ناخودآگاه با یادآوری دیشب که اینجا مشغول گوش دادن به اهنگ صدای محمد بودم و خوابم برده بود اهی
کشیدم..
با تعجب به پتوی روی خودم نگریستم..
یادم نمی آید پتو روی خود انداخته باشم..
با فکر اینکه محمد این کار را کرده لبخند مهربانی روی لبم نشست و دلم گرم شد..
از جایم برخاستم و به سمت اشپزخانه رفتم و با خوردن یک لیوان اب به اتاق برگشتم..
همان پتو را زیر خودم پهن کردم و بدون بالشت خوابیدم..
یادم باشد فردا برای خودم تشک و بالشت بیاورم..
انگاری خیلی خسته بودم..
با کوله باری از غم و خستگی به آغوش گرم خواب رفتم!


مانتو و مقنعه مشکی ام را همراه شلوار جین مشکی پوشیدم و بدون ذره ای ارایش از خانه خارج شدم..
مقنعه ام را کمی عقب کشیدم و موهای فر و حالت دارم را بیرون ریختم..
دیشب تصمیمم را گرفتم..
حالا که متهم شدم به دختری کثیف..به دختری از جنس هرزگی..
دختری که پیش چشم عشقش هرجایی دیده میشد..
دختری که طرد شده..
دختری که تنفر در زندگی اش موج میزنه..
منم انجام میدم..
تمام این اتهام هارا عملی می کنم که حداقل دلم نسوزد..
که حداقل وقتی اینگونه خطابم می کنند..
اینگونه تحقیرم می کنند..
نسوزم..اتش نگیرم..خیلی راحت سینه سپر کنم و بگویم..اری..من

ترانه دختری هستم که تمام القاب زشت و کثیف دنیا را به خود اختصاص می دهم..
بگویید..خالی کنید..
تمام دق و دلیلتان از این دنیای بی رحم را سر من خالی کنید..
سر راه تاکسی گرفتم و سوار شدم..
در تمام طول راه به فکر هایی که در سرم در تلاطم بود می اندیشیدم..
به دانشگاه که رسیدم با دادن کرایه به راننده تاکسی از ماشین خارج شدم و وارد دانشگاه شدم..
وارد کلاس که شدم استاد سر کلاس بود..
با چشمهای گرد شده به استاد و بعد از آن به ساعت مچی ام نگاه کردم..
دیر که نکرده بودم..دیرکرده بودم؟
پوفی کشیدم و لبخند جذابی روی لبم نشست..استاد به نظر جوان می امد..
می خورد حدودا سی و خورده ای سن داشته باشد..
از روی صندلی اش برخاست و کمی به سمتم قدم برداشت..
-خانومه؟

دستانم را به صورت قفل شده با طنازی جلوی خود گرفتم..
-ترانه هستم..
نیش خندی زد و گفت:
-دفعه اخرتون باشه دیر می کنید..
در دل پوزخندی زدم..ولی به ارامی به معنای باشه سری تکان دادم و به سمت یکی از ردیف ها رفتم و نشستم..
کمی به اطراف نگاه کردم..سحر نبود..متعجب شانه ای بالا انداختم..استاد شروع کرد به تدریس کردن..
نگاهم سمت تخته بود ولی افکارم در جای دیگری سیر می کرد که با صدای استاد سریع از جایم بلند شدم..
-بله؟
کل کلاس زدن زیر خنده..با تعجب به بچه ها نگاه کردم..
استاد همانطور که ته مایه های خنده روی چهره اش نمایان بود با لحنی مرموز گفت:
-متوجه شدین چی گفتم؟
پوفی کشیدم و با ناراحتی سرم را به معنای نه تکان دادم..

استاد هم سری به معنای تاسف تکان داد و با گفتن بیشتر حواستون رو جمع کنید دوباره سرجایش نشست و ادامه
درس را داد..
بعد کلاس داشتم از دانشگاه خارج می شدم که یک نفر صدایم زد..
-ترانه
تا برگشتم با کیانوش مواجه شدم..
پوفی کشیدم و دستانم را به سینه ام زدم و منتظر ماندم تا حرفش را بزند..
به سمتم قدم برداشت..کمی خندید و با کف دست ته ریش مرتبش را لمس کرد..
-چه جالب..این دفعه بهت برنخورد خانم ایزدی..
ایزدی را از قصد کشید تا حرصم را زیاد کند..
اما سخت در اشتباه بود..دیگر ترانه سابق نبودم تا شرفم برایم مهم باشد..
نیش خندی زدم و به سمتش قدم برداشتم..
با اینکه ازش متنفر بودم ولی نمی دانم چرا سر لجبازی با خودم دوست داشتم کاری را که دلم می گفت نه را انجام
بدهم..

لبه کتش را گرفتم و کمی به سمت خودم کشیدم..
چشمهایش از شدت تعجب گرد شدند ولی کم کم چهره بهت زده اش به لبخند باز شد..
با لحنی گیرا گفتم:
-حرفتو بزن..
گوشه لبش نیش خندی عریض خانه نشین شد..
-امشب حوصله داری؟
خواستم بگویم نه ولی یکدفعه یادم آمد که محمد همیشه دیر وقت می آید..
بد نیست من هم دیر بروم خانه..
اینطور حداقل اعصابم خورد نمی شد و از بی توجهی هایش ذره ذره خرد نمی شدم..
لب هایم را جمع کردم و متعجب گفتم:
-کجا؟
لبش را گزید و کمی عقب کشید..دستانش را به سینه زد..
- یک مهمونی عالی!

ناخودآگاه با امدن اسم مهمانی داغ کردم..
تمام زندگی ام با یک مهمانی نابود شد..ولی سر لجبازی با خودم لبخندی زدم و قبول کردم..
خندید و گفت:
-کجا بیام دنبالت؟
دیگه اهمیت دادن کافی بود..چهره ام جدی شد و همانطور که کمی عقب می رفتم گفتم:
-آدرس بده خودم میام..
لبخندی زد و گفت:
-شمارتو بده تگ بزنم..
ابرویم را بالا انداختم و با زدن نیش خندی گفتم:
-نیازی به شماره نیست..آدرس رو بده سیو می کنم..
شانه ای بالا انداخت و موبایلش را در اورد و ادرس را از داخلش به من گفت..
ادرس را که نوشتم بدون اینکه بگویم خداحافظ ازش دور شدم..
برای اولین تاکسی دست تکان دادم و سوار شدم..


به لباس تنم نگاهی انداختم و رو به آینه چرخی زدم..کاملا عالی شده بودم..
کت و شلوار زرشکی رنگی تنم کرده بودم..و موهایم را به حالت زیبایی به صورت حالت دار دورم ریخته بودم..
کت را در آوردم و داخل کیفم گذاشتم که انجا بپوشم..
مانتو و روسری ام را تنم کردم و با پوشیدن کفش و برداشتن موبایل و کلید خانه از واحد خارج شدم..
از اسانسور که خارج شدم به ساعت مچی ام نگاهی انداختم..
7شب بود..
پوزخندی زدم و سوار آژانسی شدم که منتظرش بودم..
وقتی رسیدم کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم..
به ویلا رو به رو ام خیره شدم..
ویلایی بزرگ با در و دیوار مجلل که از شدت زیبایی و جلال می درخشید..
وارد شدم..
صدای اهنگ با تمام قدرت به سراسر فضا پخش می شد..

فضا طوری بود که ناخودآگاه به حالت رقص تن و بدنت می لرزید..
خندیدم..اما کلملا تصنعی..از ماندن در اینجا زیادم راضی نبودم..
ولی سر لجبازی با خودم..دستی دستی داشتم به آینده ام گند می زدم..
و برایم اصلا مهم نبود..همانطور که من برای هیچ کس مهم نیستم..
مانتو و شالم را دم درب به یکی از خدمه ها سپردم و کتم را تنم کردم..
موهایم را هم به وزش نسیم سپردم..
به سمت میزها قدم برمی داشتم که با صدای کامران برگشتم..
کت و شلوار رسمی طوسی پوشیده بود با پیراهن مشکی.
با این که حداقل جذابیت را در چهره و هیکلش داشت اصلا نمی توانستم مجذوبش شوم..
تنها قلبم مجذوب مرد ساده و معمولی ای بود که بدجور در قلبم خانه نشین شده بود و قصد اسباب کشی کردن
نداشت..
به سمتم امد و لبخندی زد..جام شرابی در دست داشت..به سمتم گرفت که کمی عقب کشیدم و با لوندی گفتم:
-نه فعلا شکمم خالیه..

دروغ می گفتم..می ترسیدم..تا به حال لب به چنین چیزهایی نزده بودم..
ولی حالا فرق می کرد..
حالا دیگر ترانه سابق نیستم..
قرار بود دختری شوم از از تبار هرزگی که وجودش از تنفر لبریز هست و هر که در کنارش باشد طعمه تنفر من می
شود..
سری تکان داد و به یکی از خدمه ها که جام شراب تعارف می کرد اشاره کرد..
وقتی نزدیکش شد جامی برداشت و سمتم گرفت..
-خیلی خب..اینو نگه دار که بعدا بخوری..
این بار ممانعت نکردم..خیلی شیک جام را بین انگشتان ظریفم گرفتم..
نیش خندی زد و با اشاره او به سمت میزی رفتیم و نشستیم..
محمد

از بانک برگشتم..
همین که وارد خانه شدم بی مقدمه به سمت آشپزخانه رفتم و لیوان آبی را برداشتم و جرعه ای ازش را نوشیدم..
عجیب کلافه و خسته بودم..کار های وامم عصبیم کرده بود..
ضامن می خواستند..می دانستم اما تو این وضعیت بحران و طرد شدنم از سوی خانواده..
ضامن معتمد از کجا بیاورم..
تنها علیرضا بود که می توانست جور ضمانتم را به دوش بکشد..
تا همین الان در حال تصمیم گیری درباره وام بودیم..
ولی وقتی به نتیجه نرسیدیم تصمیم گرفتم برگردم خانه..
با تعجب به میز خالی و سکوت خانه نگاه کردم..
روی گاز و یخچال را هم دید زدم..
خبری از غذا نبود..
ترانه کجا بود؟
یعنی خوابیده..
اما اصلا انتظار نداشته این موقع شب بخوابد..

یادم از چندی پیش افتاد..چقدر سعی می کرد با درست کردن غذا اعتماد مرا جلب کند..
انگار سختی زندگی عجیب به دلش چسبیده بود..
اما هنوز کار داشت تا بفهمد
بی خیال خوردن غذا به سمت اتاق حرکت کردم..
در بین راه تمام تنم را تردید گرفته بود..
نمی دانم چرا حس می کردم این سکوت ترانه عجیب است..
در بین این خود درگیری با خود بلاخره حس رفتنم غلبه کرد..
به سمت اتاقش حرکت کردم..
پشت درب اتاق که ایستادم برای درب زدن تردید کردم..
پشیمان شدم خواستم برگردم که وسط راه ایست کردم..
شاید برایش اتفاق بدی افتاده باشد..
باز برگشتم..این بار قبل از اینکه پشیمان شوم تقه ای به درب زدم..
تازه یادم افتاد اگر باشد و جواب دهد برای در زدنم چه دلیلی بیاورم..
بگویم هیچی نگرانت شدم؟

نگران؟
در دل خندیدم..نه اصلا..
ولی هر چه منتظر ماندم هیچ جوابی نشنیدم..
آب دهانم را قورت دادم..
باز هم درب زدم..ولی انگار اصلا کسی در اتاق نبود..
بی درنگ در اتاق را باز کردم..
با دیدن اتاق خالی که تنها با یک فرش و تابلو و یک دست تشک و بالشت کناری در خود جای داده بود سیخ
سرجایم ایستادم..
ترانه نبود..
اخم هایم را در هم کشیدم..
آن شب موقعی که پیدایش کردم..با اینکه می دانستم ترانه چنین دختری نیست که به آن جور مکان ها برود و آن
معصومیت چهره اش..
ولی می خواستم خودش بگوید چرا رفته..
می دانم که بارها تلاش کرده به من بگوید ولی باز هم تنبیه لازم بود..

می دانم که کسی پشت این ماجرا هست وگرنه اگر یک درصد احتمال میدادم ترانه گناهکار باشد هرگز چنین خاری
را تحمل نمی کردم که با او زیر یک سقف زندگی کنم..
هنوز در تلاش هستم که بفهمم چه کسی چنین ننگی را در زندگی ما انداخته..
هنوز در شگفتم..
ناگهان با یادآوری آن شب که مانند گنجشکی لرزان در آغوشم پناه گرفته بود تنم گر گرفت و حسی..
چشمهایم گرد شدند و سری از روی تاسف برای خود تکان دادم و زیر لب استغفراللهی به زبان آوردم..
بیخیال این حرف ها شدم..
ترانه کجا بود؟
ترانه
سردرد داشتم..سست و بی اراده از پشت میز بلند شدم..

کیفم را که برداشتم صدای کامران به گوشم خورد..
-کجا میری تری من؟
ازش متنفر بودم..لحنم کشدار شد..
-می خوام برم خونه..حالم خوب نیست..
از جایش برخاست..نزدیکم شد..تا خواست از کمرم بگیرد سریع عقب کشیدم و با لحنی تند گفتم:
-گمشو..حق نداری به من دست بزنی..حق نداری..
سرم را بین دستانم گرفتم..
-همه چی داره دور سرم می چرخه..
اهمیت ندادم..کامران هم حال درست و حسابی نداشت.
بدون درنگ به سمت درب خروجی باغ دوییدم و بعد از گرفتن مانتو و شالم از باغ خارج شدم..
همانطور که تلو تلو خوران می دوییدم مانتو و شالم را هم سرم کردم و سوار ماشینی که گرفتم شدم..
با اینکه می دانستم این موقع شب وضعیت تاکسی گرفتن خطرناک است اما چاره ای نداشتم..

راننده مردی میانسال بود..از آینه به من نگاهی انداخت و با دیدن بی جونیم گفت:
-دخترم اگه حالت بده می خوای ببرمت بیمارستان؟
به حالت نه سرم را تکان دادم..
شالم را محکم تر کردم..سرم داغ بود..
محمد حتما خانه بود..
چانه ام لرزید..چه فایده..وقتی حتی برایش مهم هم نیستم..
حتما خوابیده و راحت چشمهایش را بسته..
بغضم ترکید و همانطور که سرم را به شیشه سرد ماشین چسبانده بودم بی صدا اشک می ریختم و از تنهایی و بی
کسیم گله می کردم..
حتی خدا هم دیگر مرا تنها گذاشته بود..
او هم بنده ای به بدیه من را تنها گذاشته بود..
هق هق کردم..
خوشحال بودم که پیرمرد چیزی نمی گفت و می گذاشت راحت زاری کنم..

چرا نشود جای انسان ها عوض شود؟
همیشه مسافر سکوت می کند و به حرف های راننده گوش می سپرد..
حال راننده بنشیند..سکوت کند..حرف های مسافرانش را گوش دهد..
به خدا که گریه آدمی زاد تمام حرف هایش را بیداد می کند..
رسیدم..کرایه را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم..
به سمت درب خانه می رفتم که راننده صدایم زد..
بی حال برگشتم..
شیشه ماشینش را پایین داد و با لبخند مهربان و پدرانه ای گفت:
-دخترم..مراقب این دنیا باش..توکلت همیشه به خدا باشه..گرچه زندگی سخت هست ولی خوشی هایی هم
داره..منتها باید بدونی چطوری این خوشی هارو پیدا کنی..
ناامید نشو..هیچ وقت.برای مقصدت بجنگ.بجنگ که آخرش بعد هر باختی پیروزیه..
مطمئن باش..
و در آخر با لبخند گرمی خدانگهداری گفت و رفت..

و من مات ماندم کنار خیابان..
عجیب جواب درد هایم را داد..
از کجا چنین علمی داشت که بداند دردم چیست..
اما امید؟
حتی کور سویی هم نیست که با آن دلم را ذره ای خوش کنم..
پوفی کشیدم..
با یادآوری خوردن 5تا جام شراب برای منه بی جنبه و تازه کار..گر گرفتم..
تعادلم دست خودم نبود..
گاهی میخندیدم و گاهی اشک می ریختم..
با دست لرزانم داخل کیف دنبال کلید می گشتم..
بعد از آنکه یافتمش روی درب گذاشتم..درب را گشودم..
حال پله نداشتم..از آسانسور استفاده کردم..
به طبقه خودمان که رسیدم پیاده شدم..
حالم خوب نبود..

انگار همه چی سرنگون شده بود..
آسمان به زمین..و زمین به آسمان آمده بود..
درب واحد را با کلید باز کردم و داخل شدم..
درب را بستم و تلو خوران به سمت راحتی حرکت کردم..
خودم را رویش انداختم و چشمهایم را بستم..
داغ بودم..
شالم را از سرم کندم و گوشه خانه پرت کردم..
مانتو ام را هم از تنم پاره کردم..
عجیب قدرت پیدا کرده بودم..
کش موهایم را هم باز کردم..
موهایم حالت دار دورم ریخت..
عرق از سر و رویم می بارید..
تا خواستم تاب را هم از تنم در بیاورم صدای درب خانه آمد و صدای چرخش کلید روی درب..

با تعجب و خمار به درب نگاه کردم..
محمد وارد خانه شد..
با دیدن من آن هم با آن وضعیت چشمهایش گرد شدند..
اما کم کم گردی چشمهایش جایش را به اخمی عمیق بین ابروهایش داد..
درب را بست و به سمتم آمد..
لبخند کش داری زدم و او در جواب پوزخندی زد..
-کجا بودی؟
لب هایم را غنچه کردم و با لحنی کش دار گفتم:
-مهمونی..
فک منقبض شده اش را بین دستانش گرفت و فشرد..
رگ کنار شقیقه اش عجیب بیرون زده بود..
-مهمونی کدوم کوفتی بودی که اینجوری افتادی؟
با سستی از جایم بلند شدم..انگار با دیدن محمد انرژی گرفته بودم..

نزدیکش شدم..
متعجب با اخم نگاهم کرد..
-گفتم کجا بودی؟
بی توجه به اخمش در یک حرکت دستانم را دور گردنش حلقه کردم و خودم را بهش چسباندم..
با تعجب تکان بدی خورد..عرق از پیشانی اش ریخت..
داغ کرده بودم..همانند او..
ضربان قلب هردویمان رو هزار بود..
خواست عقب بکشد اما محکم تر بهش چسبیدم..
صورتم را جلو بردم..
مات مانده بود..
انگار توان هیچ حرکتی را نداشت..
از شدت شوک سرجایش سیخ ایستاده بود..
صورتم در چند میلی متری صورتش بود و لبانم درست مماس لبانش..

مگر می شد برای این مرد و حیایش نمرد؟
مگر می شد برای مردی که اینگونه عرق می ریزد معشوق نبود؟
برایم مهم نبود در کجا چه موقعیتی بودم..
تا به خودش آمد و خواست عقب بکشد بدون درنگ و محکم لبانم را روی گلویش گذاشتم و بوسیدم..
یک بوسه عمیق و پر از عشق..
دانه های ریز و درشت عرق از پیشانی ام سرازیر می شد و روی لب هایم می نشست..
از شدت شوک تمام تنش منقبض شده بود..
چشمهایم را بسته بودم و خودم را به او می فشردم..
می خواستم درونش حل شوم..
می دانم که او مرا دوست ندارد..می دانم نمی خواهد مرا..
می دانم در دنیای پاکش مانند شیطان هستم..
اما او برایم بتی مقدس بود که می پرستیدمش..
او عشقی بود که از معشوق بودن برایش سیراب نمی شدم..
مهم نبود برایم که او پیش خودش چه فکر می کند..

مهم آن بود که من خوشحال بودم و راضی..
یاد حرف پیرمرد افتادم..
-بجنگ..که اخرش بعد هر باختی پیروزیه..
با لبخند تلخی لبانم را از روی پوست داغ و گر گرفته اش برداشتم..
به چشمانش نگاه کردم که پرسش گونه و ماتم زده نگاهم می کرد..
قطره اشکی از چشمم چکید..
رد اشکم را دنبال کرد..
طاقتم تمام شد..به سرعت ازش جدا شدم و با هق هق به سمت اتاقم دوییدم..
درب را محکم بستم و پشت درب نشستم..
بی صدا اشک می ریختم..
چقدر آدم باید تنها باشد..
چقدر..

محمد
مات وسط پذیرایی ایستاده بودم..
هنوز تو شوک اتفاقات چند ثانیه پیش بودم..
دست از حلاجی کردن موقعیت ها برداشتم و سری تکان دادم..
با یادآوری آن بوسه قلبم تند شد..
ان قطره اشک که از چشمهای معصومش چکید..
آن بغض جاگیر شده در گلویش..
این ها نشانه چی بود؟
یعنی او به من علاقه داشت..
به خودم نهیب زدم..
نه محمد..این افکار غلط چیه با خودت فکر می کنی..
او مست بود..موقعیت و مکان در دستش نبود..زیر لب استغفراللهی گفتم..من که بودم که بخواهم بنده خدا را قضاوت
کنم..

او حتی فردا یادش می رود که کجا رفته بوده و چه کرده..
نه محمد..او هم بنده خداست..من میبینم که او تجلی یک نور امید و بزرگیست..میبینم که خدا درون این زن یک
روح عجیب دمیده.
ولی نمی دانم چرا دلم نمی خواست این بوسه از سر هوس باشد..
زیر لب استغفراللهی گفتم و از جایم تکانی خوردم.
خدا می داند و بس..انسان ممکن الخطاست و خدا بارها گفته برای رهایی از عذاب این گناه استغفار کنید.
می دانم کجا بوده...حتما برای رهایی از مخمصه و عذاب های این چند روز که می دانم خودم هم کم مقصر نبودم
چنین کاری کرده..وگرنه از ترانه ای که من میشناسم و معصومیت نگاهش..چنین حریص بازی هایی غیرممکن و
غیرقابل باور بود.
اما ناچار بودم..باید کمی با خدای خودم خلوت می کردم و درباره پیشروی این راه کمی تامل می کردم.
زندگی پر تنشی پیش رو داریم..باید کمی ایثار به خرج می دادم تا بتوانم در کنار ترانه زندگی کنم.
باید دلم را با خدای خودم یکی کنم.
نمی دانم این دوست داشتن را به تعبیر نیک بگیرم یا یک جور امتحان..

اما هرطور هست خدا پیش رویم قرار داده و من باید با جان و دل می پذیرفتمش ولحظه ای سست نمی شدم.
زیر لب خداراشکری گفتم و به سمت اتاق حرکت کردم!
ترانه
با احساس کرختی از جایم برخاستم..کش و غوصی به بدنم دادم..خمیازه ای طویل کشیدم و لبخندی زدم..
با تعجب به جایم نگاه کردم..چرا پشت درب اتاق خوابیده بودم؟
به دیشب فکر کردم..چه اتفاقی افتاده بود؟
رفته بودم مهمانی..کامران را دیدم..بعد از آن جام شرابی برایم گرفت..سر میز نشستیم..
تماشاچی رقصنده ها بودم..هوا سرد شده بود و تصمیم گرفتم برگردم خانه..
کامران درخواست رقص داد..
اما ممانعت کردم..دوست نداشتم دست کسی به من می خورد..

اما نمی دانم چرا دست رد به سینه تعارف جام شرابش نزدم..
و در عین ناباوری جام شراب را سر کشیدم..هنوز هم طعم تلخ و تندش زیر زبانم بود.. 5جام سرخ پشت سر هم..
و دیگر چیزی یادم نمی آمد جز داغی و داغی و داغی..
آن هم با وجود سوز شدید هوای سرد باغ!
پوفی کشیدم..از جایم بلند شدم..ناگهان حرفی در سرم اکو داده شد..
-بجنگ..که بعد از هر باختی پیروزیه..
اخم هایم را در هم کشیدم..این دیالوگ را کجا شنیده بودم که اینگونه در سرم فریاد می زد اما نمی دانم گوینده اش
چه کسی بود..
دستم را به سرم گرفتم و متفکر از اتاق خارج شدم..
خمیازه ای کشیدم و تا سرم را بلند کردم دهان باز شده ام کم کم بسته شد..
محمد اینجا چه می کرد؟
روی مبل رو به روی تلویزیون نشسته بود..نیم نگاهی به رویم انداخت..
نمی دانستم چه کنم..دست و پایم را گم کردم..قبل از انکه چیزی بگویم..صدایش بلند شد..

-سلام
لب پایینم را گزیدم و به ارامی سلام کردم..چرا انقدر در برابرش سست و بی عرضه می شدم..
از دست این بی حواسی هایم دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم..
نفسی عمیق کشیدم و بی توجه به او سمت آشپزخانه حرکت کردم..آبی به صورتم زدم تا کمی حالم جا بیاید..
بعد از آن خواستم به سمت کتری حرکت کنم که دیدم چای دم کشیده روی میز است..
از روی تعجب لب برچیدم و دستانم را به کمرم زدم.
چقدر سوال در سرم پدید آمده بود..اول آنکه محمد این وقت روز در خانه چه می کند..دوم آنکه چقدر عوض شده
که چای دم می کند؟
سوم اینکه. با صدای خفه ای جیغ زدم:
-به من سلام می کنه..
چشمهایم را بستم و دستم را به سرم گرفتم..حتما خواب می بینم..به سمت قوری و کتری حرکت کردم..

همانطور که مشغول چای ریختن بودم با خودم فکر کردم کاش هرگز دیشب به آن مهمانی نمی رفتم..
کاش لب به ان مشروب لعنتی نمی زدم..
کاش..
یکدفعه با احساس سوزش دستم جیغی زدم و قوری چینی از دستم رها شد..تا به خودم بیایم قوری روی زمین افتاد
و با صدای بدی به هزار تکه تبدیل شد..
با شوک به قوری نگاه می کردم و دستم را در دست دیگرم محصور کرده بودم که با صدای محمد جیغ دیگری زدم..
-چی شده؟
آب دهانم را قورت دادم و با لرزشی که در صدایم نهفته بود گفتم:
-قوری..ش..شکست.
نگاه از نگاهش گرفتم..بی توجه به لرزش تن و بدنم از کنارم گذشت و روی زمین کنار قوری نشست..
نه واقعا ترانه انتظار داشتی بیاد بغلت کنه و بوست کنه بگه وای فدات بشم اوف شدی..
با وجود سوزش دستم در دل به خود خندیدم..چقدر ابله بودم..

تکه های قوری را به آرامی جمع کردم..آرامش خاصی در تک تک رفتارش بیداد می کرد.
بدون آن که سرش را بلند کند خطاب به من گفت:
-برین اون طرف..
دلم می خواست با او لجبازی کنم ولی عقلم فرمان می داد ترانه کله شقی نکن..
بلاخره عقلم حاکم شد و آرام آرام طوری که سعی داشتم شیشه به داخل پاهایم نرود از آشپزخانه خارج شدم..
ولی در حین خارج شدن خواستم برگردم که چیزی را به محمد یادآوری کنم که به شیشه تقریبا درشت رو به رو ام
نگاه نکردم و مستقیم پا روی شیشه گذاشتم..
جیغم که به هوا رفت خوردم زمین..
دیگر داشت اشک از چشمانم سرازیر می شد..امروز عجب روز نحسیست که از صبحش که اینجور شده و همش دارم
بد میارم وای به حال بقیش..
محمد شیشه ها را که جمع کرد..درب یکی از کابینت ها را گشود و بعد از برداشتن چیزی نزدیکم شد..
کنارم ایستاد..باند و بتادینی را به دستم داد و بعد از گفتن ..بفرماییدی.. از کنارم گذشت..
زیر لب بهش فحش می دادم و باند را دور دست و پایم میبستم..

واقعا چه انتظارات گوهر باری داشتم من از این مرد بی احساس!

تصمیمم را گرفتم..می خواستم به هدفم برسم..
نمی دانم که موفق میشوم یا نه ولی به خدا اطمینان داشتم و ایمانی کامل!
از اتاقم خارج شدم..به طرف آشپزخانه حرکت کردم..

از درست کردن غذا شروع کردم..باید محمد را به طرف خود می کشاندم..مهم نبود چه قدر باید سختی را تحمل می
کردم..مهم آن بود که محمد را عاشق و دلباخته خود می کردم..

شروع کردم به پختن..خداراشکر همه چی داخل خانه بود..فسنجون و لازانیا درست کردم..همراهش دو نوع سالاد و
چند نوع دسر هم اضافه کردم.
آشپزیم که تمام شد به طرف پذیرایی رفتم و تمام هال را جمع و جور کردم و دستمال کشیدم..

به ساعت نگاه کردم..از فرط خستگی پوفی کشیدم و دستی به پیشانی ام گذاشتم..
یک ساعت دیگر بیشتر وقت نداشتم..
وارد حمام شدم و یک دوش نیم ساعته گرفتم..


بعد از آن سری موهایم را خشک کردم و بعد کشیدن سشوار باز دورم ریختمشان..
دوست نداشتم فکر کند قصد دیگری دارم..می دانم محمد به زن ها طوری دیگر و با نگرشی دیگر نگاه می کند.. به
همین علت یک سارافن صورتی کمرنگ با شلوار سفید پوشیدم..

بیشتر شبیه دختربچه ها شده بودم..تنها یک آبنبات چوبی در دست کم داشتم..
در دل خندیدم..
ولی با یادآوری زمان وایی گفتم و از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه دوییدم..
سریع با زیباترین سلیقه ای که همراه داشتم میز شام را چیدم..

تا خواستم کش و غوصی به بدن خسته ام بدهم که صدای چرخش کلید روی درب آمد..
سریع از آشپزخانه خارج شدم..وارد هال که شدم خانومانه با لبخند ملیحی به سمت درب رفتم و کیفش را از دستش
گرفتم..

تغییر حالت چهره اش را به خوبی تشخیص دادم..انگاری از این حرکت تعجب کرده بود..
سرم را که بلند کردم دیدم چشمهایش میخ موهایم بود..اما تا دید نگاهش می کنم سرش را به زیر انداخت و آرام
سلام کرد..

لبخند محجوبی زدم و جواب سلامش را دادم..

و در آخر بی توجه به چشمهای متعجبش ..خسته نباشید.. هم اضافه کردم..
کیفش را کناری گذاشتم و به سمت اشپزخانه حرکت کردم..

وقتی از او خواستم که برای شام به اشپزخانه بیاید کمی مکث کرد اما با باشه ای کوتاه و محترم قبول کرد..
همین هم غنیمت بود..
پشت میز نشسته بودیم و در سکوتی مطلق مشغول غذا خوردن بودیم..

تنها صدای برخورد قاشق و چنگال با ظرف هایمان سکوت حاکم بر اتاق را می شکافت..
غذایش که تمام شد کمی پشت میز مکث کرد..
و بعد از گذشت چند ثانیه دست شما درد نکنه ای گفت و از پشت میز بلند شد و رفت..
لبخند کوتاهی زدم..
همین هم برای منه قانع..کافی بود..

از دانشگاه خارج شدم..به ساعت مچی ام نگاهی انداختم..سه ساعت دیگر تا آمدن محمد وقت بود..
تاکسی گرفتم و سوار شدم..البته بین راه کمی کلم و کاهو خریدم..

به خانه که رسیدم بدون مکث لباس هایم را با لباس های خانه تعویض کردم و مشغول درست کردن شام شدم..
تصمیم گرفتم مرغ درست کنم..
غذا درست کردن که تمام شد به سمت اتاق محمد رفتم..

با ورود به اتاقش عطر خاص اتاقش را به ریه هایم فرستادم..
زندگی من در این عطر و وجود هرچند اندک او خلاصه می شد..
از کنار تخت دو نفره که گذشتم متوجه جانماز بزرگ وسط اتاق شدم..به طرز زیبایی رو به قبله پهن شده بود..

تنها با گوشه ای از جانماز روی مهر پوشیده شده بود..
ناخودآگاه مسخ زیبایی سبز جانماز و عطر حضور هوای محمد شدم..
روی جا نماز نشستم..انگار حس می کردم نشستن حتی روی این جانماز لیاقت می خواد..

دستم را به سمت تسبیح سبز رنگ بردم و با سر انگشت دانه های کوچک و گردش را لمس کردم..
تمام این جانماز و بی کرانه هایش به من آرامشی عجیب می داد..

لبخندی روی لبم نشست..با صدای چرخش کلید روی درب سریع از جایم برخاستم و از اتاق خارج شدم و با کمی
مکث و درنگ درب اتاق را بستم..مبادا صدای درب را بشنود.
چشمهایم را بستم و نفسی از سوی آسودگی کشیدم..
خداراشکر هنوز کامل وارد خانه نشده بود..دستی به لباس هایم کشیدم و با لبخند به سمت محمد رفتم..
-سلام..
در حال گذاشتن کتش روی جالباسی بود که با صدایم برگشت.
لبخند مردانه ای زد و سر به زیر جواب سلامم را داد..
و نمی دانست که دل من چگونه از این لبخند و سلام شیرین غنج رفت..شاید برای دیگران کم باشد اما برای من
دنیایی بود..
حال می توانستم محمد را بهتر بشناسم..انگار کم کم داشتم با وجود و اخلاقیات از جمله دنیای او آشنا می شدم..
با انرژی وصف ناپذیر به سمت آشپزخانه حرکت کردم..هنوز تا اینکه کامل او را بشناسم و او را رام خود کنم خیلی
مانده بود اما آرام آرام..
در مقابل هم در سکوتی مطلق مشغول خوردن شام بودیم..
و باز هم همانند دیشب صدای نفس کشیدن و برخورد قاشق و چنگال ها..

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

 
تیم تولید محتوا
برچسب ها : roz
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه tqqcx چیست?