رمان روزگار پرغبار 7 - اینفو
طالع بینی

رمان روزگار پرغبار 7


از خوشحالی دیدار بابا توی این بحران داشتم بال در میوردم .
با ذوق از جام بلند شدم و به طرف ماشینش رفتم و سوار شدم .
بابا که هاج و واج منو تنها توی خیابون این ساعت شب نگاه میکرد با چشمای گرد شده انگار که حدس زده بود گفت :
_ سلام عزیز بابا چی شده ؟؟ چرا توی خیابونی ؟؟؟
انگار به آغوش گرمش نیاز داشتم ، به یک تکیه گاه بودنش به حمایت های ریز و درشتش ....
برای جبران دیدن لحظات چندی پیش با لب هایی که میلرزید گفتم :
_ بابا جونم .
_ جون دل بابا ، اخه مگه من مُردم با خودت همچین میکنی ؟؟ بغض نکن .
_ بابا اخه شما از هیچی خبر نداری .
_ اتفاقا چرا از همه چیز با خبرم منتها انگاری دیر رسیدم و تو تنها مچ آقا مهدی مکار رو گرفتی ، درسته ؟؟؟!
نامفهوم و با صدایی که به‌ زور از لا به لای دندونم شنیده می‌شد گفتم :
_ با...با بابا شما... خبر دارید که مهدی ....
تند و با عجله وسط حرفم پرید و ادامه داد :
_ اره من میخواستم دنبالت بیام و خونه خودمون ببرمت ، دیگه اونجا موندن نداره !! پسره یه لا قوا ، مرتیکه ی بیشعور بی شخصیت از اولشم خودشو به زور به خانواده ما چسبوند .
از اینکه بابا خبر دار بود خوشحال شدم که ناجی من میشه و کمک میکنه با خیال آسوده سرم رو به صندلی تیکه دادم .
بابا توی راه کلی حرف زد و نصیحت کرد که ... طلاق مو میگیره و فردا میره برای کارای دادگاه و اینم گفت که :
《 یکی از دوستای مهدی لو داده و بابا فهمیده نگران بچم بودم که بابا دوباره شروع به سرزنش کرد ..... 》
اون شب تا پامو توی خونه گذاشتم ،
مامان با حالت بد و دلگیری نگام کرد .
سرمو پایین انداختم و به سمت اتاق خواب رفتم .
از صبح چیزی نخورده بودم ولی ترحیج دادم خودمو به خواب بزنم تا مجبور به توضیح دادن و سیم جیم شدن نشم .
صدا کردن های ابجی ابجیای شیوا رو نادیده گرفتم و تا سرم روی بالشت رفت بیهوش شدم .
صبح با صدای داد و هوار بابا از جا پاشدم ، هول کردم دعا دعا میکردم مهدی ابرو ریزی راه ننداخته باشه !
دیدم بابا با تلفن داره صحبت میکنه و حسابی رگ گردنش برجسته شده بود .
با چشمای گرد شده گفتم :
_ بابا کیه ؟؟؟
بابا تا منو دید ، مکالمه اش تموم شد ، گوشی رو قطع کرد و گفت :
_ سلام عزیز بابا صبح بخیر ، هیچی نترس . چرا رنگت پریده ؟!
_ وای ببخشید اینقدر هول کردم سلام رو به کلی از یاد بردم . سلام صبح شما ام بخیر ، حالا کی بود ؟؟
_ سعید بود میگفت :
《 مهدی رو سر لج نندازیم 》.
_ راستت میگه بابا شما نمیشناسیش چه آدمیه ،
_ اون هر آدمی که باشه من قطعا بدتر از اون میشم نگران نباش .
لبخند تلخی زدم خدا به عاقبتم رحم کنه .
با ترسی که توی چشمام موج میزد گفتم :
_ بابا خواهش میکنم دعوا راه نندازید ، خیلی منطقی جدا بشیم که جنگ نشه .
مامان که تا اون لحظه توی آشپزخونه ساکت بود ، گفت :
_جنگ نشه که دیگه نمیشه بابات با این حال عصبانی و جوشی بودنش مهدی ام که بدتر مگه میشه منطقی !!!؟ اصلا حرفت خنده داره ...
سرمو پایین انداختم و لب مو به دندون گرفتم . مامان راست می‌گفت بابا و مهدی تا دعوای شدید و کتک کاری کاری نکنن اروم نمیگرفتن .
بابا بعد از خوردن صبحانه خدافظی کرد و توصیه کرد که :
《 مواظب شقایق باشید 》و راهی مغازه شد . لبخند شیرینی به روش زدم پیشونیم رو بوسید و رفت .
شیوا تازه با موهای آشفته از اتاقش بیرون اومد و گفت :
_ میخوای طلاق بگیری ؟؟؟
آخرین قُلپ چاییم رو سر کشیدم و پاشدم تا استکانا رو بشورم ، بین راه گفتم :
_ اول از همه سلام مگه بلد نیستی ؟؟ دوم نمیدونم ، حالا چیزی معلوم نیست .
مامانم یهو سیصد و شصت سمت من برگشت صدای استخون گردنش به گوش رسید .
با چشمایی گرد گفت :
_ چیییی ؟؟؟ این همه آشوب به پا کردی
به حالت مسخره ادامه داد :
_ تازه معلوم نیست !! دیگه از الان به بعد مهدی مُرد خونه میشینی آبرومون رو از سر راه نیوردیم که راه به راه به حراج بزاریش !.....
تلخندی زدم ؛ بازم ابروش در میون بود و بیخیال غم و رنج و سختیای من میشد .
من موندم خدایا این ابرو چه حکمی برای مامان داره که حتی از جون منم براش با ارزش تره !
حرفی نزدم تا ناراحتی به بار نیاد ، بعد از شستن ظرفا دمپایی مو پام کردم و توی حیاط رفتم تا ظهر خودمو با باغچه و غنچه های گل سرگرم کردم .
که صدای زنگ خونه اومد ، چادر مامان که گوشه بالکن آویزون بود رو سر کردم و نزدیک در شدم . یهو مامان با هول و ولا به طرفم اومد و چادر رو از دستم قاپید .
با تعجب گفتم :
_ مامانننن چیه ؟؟ چی شده !؟
با صدای اروم دم گوشم گفت :
_ تو بیوه ای مادر الان خوبیت نداره جلوی دم و همسایه راه به راه تو کوچه باشی .
وای خدایا هنوز چند ساعتی نبود که اومدم و برام تعیین و تکلیف میکردن .
دوست داشتم سرمو به دیوار بکوبم ،
اخه این چه فرهنگ زشت و ناجوری بود ؟!
از عقیده های پوسیده و زنگ زدش واقعا حالم بد میشد .
به حالت قهر چادر رو از سرم در اوردم و به طرفش پرتش کردم و توی خونه رفتم .
توی اتاق موندم و تا موقع ناهار دراز کشیدم .
با دستام روی فرش نقش و نگار میکشیدم و به آینده فکر میکردم ؛
اگه جدا بشم با این بچه توی شکم و گیر دادنای مامان چیکار کنم ؟؟؟؟
با غیرت بیش از اندازه بابا چیکار کنم !؟
بین بد و بدتر گیر افتاده بودم و حالا چطوری دیگه برگردم ....
اصلا با همچین خیانتی که در حقم شد مگه جایی برا برگشت بود !!!
بین فکر و خیال و دغدغه های زندگی غرق بودم که توسط کسی توی اغوش کشیده شدم .
سمیرا (دختر بزرگه عمه سهیلا یار بچگی و همبازی من ) بود .
از شوق دیدنش جیغ بنفشی کشیدم و محکم توی بغلم جاش دادم .
_ سلام خل و دیونه من چطوری ؟؟
سلام عشق قشنگم سمیرا خانم به به ، تو هنوز آدم نشدی ؟؟
_ مگه تو شدی !؟
_ اره بابا خیلی وقته ...
_ ویییی ننه شکم شوووووو ، عمه سمیرا به دورت بگرده .
_ بیا بچه جون یه عمه دیگه ام خدا بهت داد .
_ دختره یا پسر این وروجک ؟؟
_ باور میکنی نمیدونم .
_ هاااا چی شد ؟؟ نمیدونی ؟؟ بابا اندازه خرس شدی هنوز سونوگرافی نرفتی ؟ نکنه پسره نمیگی چشمت نزم بانووو ....
_ گمشو این چه حرفیه ، من اینجوریه ؟؟ شرایط جوری بود نشد درگیر بودم . میای باهام امروز بریم ؟
_ واییییییی اره با کمال میل .
_ اخ گوشم کر شد ، جنبه داشته باش .
بخاطر سمیرا بیخیال دلخوریم شدم و ناهار رو در کنار شیطنت های سمیرا خوردیم .
کمی روحیه گرفتم خدا رو شکر کردم واقعا از غم و غصه دق میکردم اگه نمیومد .
عصر بی توجه به غر غر های مامان آماده شدم و با سمیرا سونوگرافی رفتیم .
توی راه سمیرا از عشق جدیدش تعریف کرد و حال و هوای عاشقیش ، یاد خودم افتادم که چه رویاها و فانتزی هایی که داشتم .
چقدر دوران شیرینی بود ، کاشک باز میشد به اون روزا برگشت ولی محال بود !
یاد فرهاد که میوفتم قلبم آتیش میگیره ...
با چه حال و روزی به امان خدا رهاش کردم ولی چاره نداشتم .
من ادم نامردی نیستم ، حس عذاب وجدان تا همیشه بیخ گلومه توی اون روزا خدا خودش خوب میدونه که جرئت و جسارت مقابله کردن با بابا و مهدی رو نداشتم .
حالا فرهاد چیکار میکنه ؟؟ ترک کرده ! نکرده !

اخ چه دردی توی سینه ام موندگاره ...
گمون میکنم تنها دعای خیری که در حقش میتونم انجام بدم اینکه که آرزو کنم من که براش جز درد و غم چیزی به همراه نداشتم ....
حداقل یه خانم خوب گیرش بیاد تا بلکه بتونه به زندگی بگرده و منو فراموش کنه ولی منی که ازدواج کردم و حالا مادرم و کمی مونده تا بچه ای از پوست و گوشت خون من و مهدی پا توی دنیا بزاره میگم که هیچ کس عشق اول نمیشه !
عشقی که دلت رو لرزونده و غوغایی توی دلت به پا کرده ......
مگه میشد از اون آدم گذشت ؟؟؟!
مگه میشد یادت بره محاله تا همیشه همیشه
ته ته قلبت یه گوشه از ذهنت خاطراتش آوار میمونه .
لعنتی ترین و موندگار ترین خاطره دنیا همین عشق اوله ....
یه وقتایی نمیشه گفت «بگذریم»
از بعضی آدما
از بعضی خاطره‌ها
از بعضی دوست داشتن ها
نمیشه آسون گذشت. نمیشه روزت رو بی «یادش بخیر» شب کنی .
نمیشه از کوچه‌ای بگذری صدای قدماش،
صدای خنده‌هاش نپیچه تو پسکوچه‌های دلتنگیت.
نمیشه بی‌خیال شد . نمیشه گذشت!..
سمیرا ضربه ای به پهلوم زد به خودم اومدم ، گفت :
_ معلوم هست کجایی تووو ؟؟ هپروتی ها به کجاها سیر میکنی ؟!
خندیدم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم تا از غم های درونم باخبر نشه هر چند که تابلو بود .
_ هیچی بابا یه لحظه ذهنم پرید .
_ حالا بگو ببینم آقا مهدی خوبهه ؟؟
دماغش چاقه ! اصلا کجاس ؟
_ اره مهدی ام خوبه با داییش سرویس رفتن .
منم گفتم خونه بابایینا بیام تنها نمونم .
_ ععع ماشین سنگین خریده مبارکه .❤خوب کردی .
_ فدات بشم ، عمه خوبه ؟؟
_ اره خوبه غر به جون من بیچاره میزنه ...
تا اونجا کمی گپ زدیم .
نوبت گرفتیم و بعد از دو ساعت معطلی بالاخره نوبتمون شد ، دوتایی توی مطب رفتیم .
دراز کشیدم و دستگاه سونوگرافی رو روی شکمم می چرخوند ، خیلی هیجان داشتم من و سمیرا هر دو به صفحه مانیتور چشم دوخته بودیم .
که گفت :
_ خب مامانش حدس میزنی پسره یا دختر ؟؟؟
نخودی خندیدم و گفتم :
_ نمیدونم واقعااا .
سمیرا که طاقتش تموم شده بود گفت :
_ خانم دکتر بگید لطفا ، ذوق مرگ شدم .
_ یه دختر خانم نازه .😍
از خوشحالی گریم گرفته بود ، نمیدونم چه حسی بود اما حاضر بودم جونم رو براش بدم .
سمیرا ام کلی بوس بارونم میکرد و جیغ میکشید .
یکم دلگیر شدم که ای کاشک مهدی ام بود و زندگیمون توی این حالت نبود ولی خب فعلا چاره ای نبود باید کنار میومدم .
بیرون رفتیم و من همبرگر دوبلی سمیرا رو دعوت کردم . توی کافه منتظر سفارش نشسته بودیم که دیدم نرگس و یه آقا پسر وارد شدن .


سرمو چرخوندم و روسریم رو تا آخرین حد جلو کشیدم .
سمیرا که نظرش جلب شده بود به سمتشون برگشت و گفت :
_ چیه ؟؟ چته ؟!
_ ععع هیس نگاه نکن ، خواهر مهدیه.
_ خب باشه ، مگه چیههه ؟؟
_ هیس میگم 🤫 پول رو از توی کیفم در اوردم و روی میز گذاشتم و گفتم :
_ من اروم بیرون میرم توام همبرگر ها رو حساب کن و بیا میریم پارک میخوریم .
_ واااا چرا اخه ؟!
_ میگم بهت یکم تحمل کن ، حالا منو فقط نببین . تابلو بازیم در نیار .
_ باشه امان از کارگاه بازیات ، پوففف ...
از در یواشکی بیرون رفتم و منتظرش موندم .
ای نرگس خانم بعد از اون دعوای شدید مهدی بازم آدم نشدی ؟!!!!
دوست نداشتم آدم دو به هم زنی باشم ، کاری به کارش نداشتم .
ده دقیقه منتظر بودم تا بالاخره سمیرا با دو تا ساندویچ تشریف آورد .
با دیدن همبرگرا طاقتم تموم شد و پلاستیک رو از دستش قاپیدم ، کاغذ دورش رو وحشیانه پاره کردم و گاز اول و بعد گاز دوم دوتا لپم پر از ساندویچ بود .
سمیرا که هنگ کرده بود گفت :
_ وای چتههه ؟؟؟ مگه از قحطی در رفتی ! وسط خیابون چه خبرته ؟؟
روی پنجره شیشه ای روسری فروشی لپ پر از غذامو نگاه کردم دوتامون زیر خنده زدیم .
_ خخخخ وای شقایق دخترت چقدر شکموعهه .
_ آهای راجب تک دخترکم درست صحبت کن . الهی مامان قربونش بشه .
_ ایشالله 😂
خلاصه که اون روز تا غروب ما چرخیدیم و مسخره بازی در آوردیم . سمیرا هر چی اصرار کردم شب نیومد و من تنها خونه برگشتم .
تا از در وارد شدم مامان اخم غلیظی کرد و در و پنجره رو به هم کوبید ، متوجه کاراش شدم که ناراحته از بیرون رفتنم .
خب درست بود قهر کردم و شوهرم بالای سرم نیست ولی زندانی نبودم .
توجه نکردم و شب با ورود بابا تازه از اتاق بیرون اومدم . بابا سر سفره با ذوق به چشمام زل زد و گفت :
_ بچه چی بود ؟؟
دلم برای نگاه های پر زرق و برق بابا ضعف میکرد ، لبخندی به شیرینی عسل به روش زدم و گفتم :
_ یه دخمل نازه بابابزرگ 😍 .
بابا پیشونیمو بوسید و موهامو از کنارم جمع کرد ، گفت :
_ عزیز دوردونه بابا قدمش مبارک باشه .
شیوا ام شروع به قربون صدقه کرد ،
مامان نگاهی کرد و گفت :
_ ای کاش باباش بیاد ما رو از این مصیبت نجات بده .
حرفی نزدم و بعد از شستن ظرفا از سر شب اینقدر خسته بودم که جلوی تلویزیون خوابم برد .
حدود یک هفته داشت می‌گذشت و هیچ خبری از مهدی نبود ، حتی جویای حال من و بچش نشد . دلم از بی وفایش می‌گرفت ، اینقدر بی ارزش بودم اینقدر سرگرم خانم تازش بود که به کلی منو از یاد برده بود ....

اینم نتیجه سالهای زندگی با آقا مهدی نمک نشناس !!!
سرکوفت های مامانم دیونم کرده بود و حالا بابا ام اضافه شده بود . بابا خیلی عصبانی بود از مهدی که چرا برای توجیه کار زشتش پیش قدم نشده . حق میدم واقعا خودمم توپم اساسی پر بود .
حتی اکرم خانم یا نرگس هم پا پیش نزاشته بودن . انگار که از خداشون بود زود تر این زندگی لعنتی متلاشی بشه ولی دلم میسوزه برای زحمتام که به پای مهدی و زندگیش ریختم و حالا دست مزدم رو اینجوری داد .
شنبه هفته ی بعد حدود دو هفته بود و من همینجوری پناه بر خدا مونده بودم که صبح خروس خون بابا منو بیدار کرد و راهی دادگاه خانواده شدیم .
توی دادگاه خیلی معطلی شدیم ، اینقدر راهرو ها رو بالا و پایین رفتیم که دیگه نا نداشتیم ، تا بلکه تونستیم وقت بگیریم .
بابا که جوش آورده بود با منشی دم اتاق قاضی دعواش شد و شروع به داد و بیداد کرد .
مردم جمع شدن و بابا رو بیرون آوردن با وزن سنگین به زور خودمو به آشپزخونه اونجا رسوندم و لیوان آبی برای بابا اوردم .
گمون میکنم بابا هر بار که نگاهم میکرد دلش آشوب میشد ، انگار دسته ای موهای خوش حالتش از غم و غصه سفید میشد .
نگاهاش پر از عجز و پشیمونی بود بخاطر همین طاقت نداشتم زیاد نگاه چشماش نمیکردم تا که هر دو نابود تر اینی که هستیم نشیم .💔
شاید این دلخوری هنوز توی دلم بود که بابا خام حرفای صد من یه غاز مهدی شد و من و خودشو بدبخت کرد که حالا با یه بچه توی سن ۲۳ سالگی دنبال طلاق باشم .
سرپا جلوی بابا ایستاده بودم که انگار دنیا دور سرم چرخید ، دستمو با چشمای بسته به دیوار تکیه زدم . حالت تهوع داشتم دستمو جلوی دهنم گرفتم ، بابا بنده خدا یهو به خودش اومد با دستپاچگی زیر شونه هامو گرفت و روی صندلی نشوند .
_ شقایق بابا چت شد ؟؟؟ الهی بمیرم چرا رنگت سفید شد !!
حتی جون جواب دادن به بابا رو نداشتم ، تمام جونی که داشتم رو جمع کردم و سرم رو تکون دادم .
چند تا از خانمای اطراف دورم رو گرفتن ، باباام سریع رفت و با دوتا رانی برگشت به زور رانی رو بهم دادن که تازه چشمام رو تونستم باز کنم .
بابا طفلک خیلی هول کرده بود ، سعی کردم بخاطرش خودمو جمع و جور کنم اما واقعا ضعف داشتم .
دنیا دور سرم میچرخید با تمام تلاش به کمک بابا تا دم ماشین رفتیم .
بابا ام که به اصرار های من گوش نکرد و دم بیمارستان نگه داشت ، سرم قندی زدم فشارم خیلی پایین بود .
بابا دم اتاق نگران به دیوار تکیه زده بود .
صدایی مردی شبیه به مهدی توی گوشم پیچید ، اول گمون میکردم اشتباه میکنم یا توهم زدم ولی دقیق که گوش دادم مطمئن شدم خودشه


سِرُم رو از دستم جدا کردم و سلانه سلانه با دستی که خون ازش می‌ریخت راهی سالن شدم .
از صحنه ای که دیدم قلبم اینقدر کوبید که خیال میکرد همین الان از سینم کنده میشه .
به طرفشون رفتم و کت مهدی رو میکشیدم تا بابا از ضربه های نامردانه مهدی محافظت بشه ولی فایده نداشت ، زورم بهش نمی‌رسید .
چندتا از پرسنل و همراه بیمارا کمک اومدن تا بالاخره تونستن مهدی رو جدا کنن .
به طرف بابا رفتم که یهو نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم . وقتی به خودم اومدم سرم تیری کشید ، آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم ذهنم رو مرتب بچینم تا اتفاقات یادم بیاد .
یهو پرده دور اتاق توسط بابا کشیده و به طرفم اومد لبخندی زد .
گوشه لبش پاره شده بود ، قلبم از درد مچاله شد . ناخودآگاه اشکم پایین اومد بابا با اخم گفت :
_ شقایق نبینم اشک بریزی ها به هیچ وجههه !!
به خدا از دستت ناراحت میشم .
_ اخه بابا من خیلی شرمنده تون شدم .
_ نگو دختر جان نگو ؛ اخه تو بچمی چه شرمندگی ؟!
_ رفت ؟؟ اصلا کی اینو خبر کرده بود ؟؟چی میخواست ؟؟
_ اره رفت استرس برات خوب نیست ها ، هیس ولش کن بعدا بهت میگم حالا استراحت کن . وقتی دل به این بچه بستی خب حداقل مواظبش باش اذیتش نکن . اهان راستی دکترت باهام کار داشت ولی گفتم اول خیالم از حال تو راحت بشه . دراز بکش راه نیوفتی بیای ها !!! تا من الان میام .
_ وای بابا نکنه بچه مشکلی دارههه ؟؟؟
_ شقایق بابا جان خوشت میاد بیخودی اضطراب و مشکل درست کنی ؟
_ نه اخه ....
_ اخه بی اخه بشین تا بیام .
دستی بین موهام کشیدم هزار و یک فکر و خیال توی سرم میچرخید .
شب مرخص شدم .
تا رسیدم خونه مسواکم رو زدم ، نا امید آهی کشیدم و به سمت اتاق رفتم . صدای بابا مانع حرکتم شد و به طرفش برگشتم .
_ شقایق بابا مهدی امشب گفت :
《 محاله طلاقت بده و اگه شده ابرو و حیثت برامون نزاره نمیزاره . 》
قطره اشکی که تند روی گونم نشست رو پاک کردم . گردنم رو خم کردم و گفتم :
_ میدونم من که بهتون گفتم .
_ نه دخترم اینا رو برای نا امید کردنت نگفتم ولی باید حواستو جمع کنی اون الان منتظر بهانه اس برای اذیت کردن .
لب هامو محکم روی هم فشردم و گفتم :
میدونم ، بازم ببخشید .
دستمو جلو دهنم گرفتم و با سرعت به سمت اتاق رفتم .
سرمو روی بالشت فشار دادم و اشک ریختم ، چقدر دلم برای خودم میسوخت که توی ۲۳ سالگی به جای اینکه تنها دغدغه و مشکلم درس و دانشگاه باشه و حالا درگیر چه مسائلی بودم !!!!
کم کم به این نتیحه میرسیدم کاشکی با پای خودم برگردم تا

با پای خودم برگردم تا مهدی قاطی نکنه و سر بابا آوار نشه .
دلم برا بابام میسوزه که بخواد گیر مهدی بیوفته . مسلمون نبود ، آدمم نبود حیون صفت رفتار میکرد .
نمیدونم اصلا میون این همه فکر کی خوابم برد .
بابا ظهر از سرکار با موهای اشفته و حال خراب تندی به سمت آشپزخونه رفت و چاقوی بزرگی رو برداشت میخواست به سمت حیاط بره که مامان زودتر از هممون متوجه حضور بابا شد و گفت :
_ هیییین رضا این چیه دستت ؟؟؟ چه خبرته !
_ برو کنار فاطمه برو کنار مرتیکه اشغال تا تیکه تیکه اش نکنم ولش نمیکنم .
من که تا اون لحظه داشتم نقاشی میکشیدم از جا بلند شدم و سریع خودمو بهشون رسوندم .
با چشمای گرد شده گفتم :
_ یا خدا بابا چی شده ؟؟ چرا اینقدر پریشونی ؟؟
مامان بهم توپید :
_ تقصیر توعه دیگه تا نکشیش راحت نمیشی .
_ فاطمهههه .
_ دروغ میگم اگه دروغه تو دهنم بزن .
_ بابا تو رو خدا با مهدی باز دعواتون شده ؟؟
بیا یه دقیقه اروم جان شقایق بشین .
_ قسم نده که خونش و حلال کردم .
_ اخه بابا مگه قرار نبود منطقی باشید ، چه کاراییه میکنید ؟؟؟
_ چی میگی دختر جون اومد جلو تمام کاسبا آبرومو ریخت و رفت .
_ وای بابا شرمنده ، من به جاش میگم غلط کردم . فقط اروم باش همه کاسبا شما رو می‌شناسند ، خودشو کوچیک کرده .
_ نمیشه ما قرار گذاشتیم باید برم مرد و حرفش !
بابا عزم کرد دستی به کمربندش کشید .
روی زانو افتادم و با اشک گفتم :
_ بابا التماس میکنم اینقدر تن و بدن منه بیچاره رو نلرزونید ، شما بزرگ تری عاقلی این کارا از شما بعیده ....... مهدی یه آدم بی شخصیته چرا خودتو همسنش میکنی ؟؟
مامان که حسابی کفری بود گفت :
_ رضا خجالت بکش ، این بچه بازیو تمومش کن. مگه پسر ۱۸ ساله ای ؟؟؟
_ عیال نمیفهمید چی میگم یا خودتون رو به نفهمیدن میزنید ؟؟؟
در جنگ و جدل بودیم که صدای زنگ در اومد . مامان گفت :
_ زشته جلو در و همسایه خجالت بکشید ، تو خونه بشین تا بیام ؛ رضا پاتو گذاشتی بیرون با من طرفی ! شیواااااا مگه کری ؟؟؟ نمیشنوی دارن در میزنن !؟
شیوا غرولندکنان به سمت در رفت ، طولی نکشید که شیوا با لبخند ژکوندی که به لب داشت اومد و گفت :
_ عمو اومده ...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بابا خواهشا بشین ، نزار عمو ماجرا رو بفهمه .🙏
مامان اهم اهمی گفت و به استقبال عمو رفت .

عموم که بنده خدا بی خبر از همه جا بود با شوق و ذوق وارد خونه شد . مامان سعی می‌کرد حفظ ظاهر کنه ، منم خودمو جمع و جور کردم و از جام بلند شدم به طرفش رفتم توی اغوشش کشیدم .
بابا با اخم به پشتی تکیه داده بود ، سرش تکون داد و سلام مختصری داد .
عمو کمی متوجه اوضاع آشفته خونه شد ولی به روی خودش نیورد .
مامان ببخشیدی گفت و به سمت آشپزخونه رفت ، شیوا رو صدا کرد و با هم مشغول تدارکات شدن .
عمو چشمکی زد و گفت :
_ بیا روی بالکن یکم گپ بزنیم ؛ ببینم اخ ماشالله تپل شدییی . دختر یا ...؟
_ دختره .
_ نامدار باشه عزیز عمو ، تو کی اینقدر اخه بزرگ شدی وروجک که بچه دار شدی ؟؟؟!
تک خنده ای کردم و روی پله نشستم .
عموم ضربه ای به شونم زد و پلک هاشو روی هم فشرد گفت :
_ خوبی تو ؟؟؟
لب هامو روی گذاشتم و با لبخند گفتم :
_ اره شکر نفسی میاد و میره .
_ اخه به نظر نمیاد زیاد ردیف باشی !....
_ خخخخ نه من خوبم ، نگران نباش .
_ خلاصه شقایق خانم مشکلی بود من در خدمتم دریغ نکن ‌.
اومدم حرفی بزنم که صدای مامان مانع شد ،
_ شقایق با عمو بیایید ناهار حاضره ، سرد نشه ...
_ اومدیم ؛ عمو پاشو تا بریم از صبحم شما چیزی نخوردید .
_ نه بابا زن آقا صبحانه ردیف گذاشته بود تو راه خوردم ، نگران شکم من نباش .
سر سفره نشستیم که یهو عموم گفت :
_ مگه منتظر آقا مهدی نمیمونیم ؟؟
سرفه ای کردم و لیوان دوغ رو سر کشیدم .
مامان سریع گفت :
_ نه آقا مهدی با داییش سرویس رفته ، شقایق چند روزی مهمون ماعه .
_ ماشین سنگین مگه خریده ؟؟
_ اره با داییش شریک شدن . بخورید از دهن افتاد .
عمو نگاه مشکوکی به من کرد و چیزی نگفت .
بابا عصر بعد از چایی راهی مغازه شد و به عمو هر چی اصرار کرد که باهاش بره نرفت و پیش ما موند . مامانمم معذرت خواهی کرد و پیش خانمای محل رفت .
مشغول نقاشی بودم ، اینو بگم که من برای انتخاب رشته خیلی خودمو به آب و آتیش زدم تا بلکه بتونم بابام رو راضی به هنرستان رفتن کنم اما نشد که نشد .....
چون توی اون دوران فرهنگ ها پایین بود و هنرستان جلوه خوبی نداشت ، بخاطر همین مجبور شدم پا روی علاقم بزارم و رشته تجربی برم که اونم با ورود آقا مهدی به زندگی منتفی شد .
عمو وارد اتاق شد و گفت :
_ به به اینجا چه خبره بچه شدی !!!!
_ نه عمو بچه چیه ، گاهی برا دلم طراحی میکنم .
_ راستی تو که اینقدر هنر داشتی چرا دنبالشو نگرفتی ؟؟؟
_ شما که بابا رو بهتر از من میشناسی !
_ شقایق اومدم بگم من خبر دارم با مهدی دعوا کردید،

_ نمیخوای برام بگی ؟؟؟ شاید کمکی ازم اومداااا ، بابات عصبانی حال و جوشیه زندگی تو تباه نکن این بچه دو روز دیگه پدر میخواد .
در ضمن با این بچه کسی تو رو نمیگیره پس احمق نشو بیا عاقلانه فکر کن .
تعجب کردم که عمو قضیه رو فهمیده بود پیش خودم گفتم چه اشکالی داره بزار بگم و سبک بشم .
شروع کردم برای عمو از سیر تا پیاز زندگیم رو تعریف کردم البته که گه گاهی سانسور میکردم به هر حال مغروریم میشد من تو اوج جونی بودم . هزار بار هم مهدی رو لعنت کردم که باعث و بانیش بود .
عمو که مثل ریش سفیدا دستشو زیر چونش زده بود و غرق در فکر و تامل بود ، گفت :
_ خب حالا با همه این اوصاف تصمیم خودت چیه ؟؟؟ من منظورم از این سوال تصمیم عجولانه بابات نیست ها ..... خودتو میگم !
_ خودم نمیدونم به خدا اینقدر که فکر کردم مغزم داره منفجر میشه اگه برگردم میترسم مهدی بُل بگیره و بدتر از قبل بشه ، اگرم بر نگردم با این اخلاق گند مامان و بابا که ادمو زندانی میکنن .
_ خب تو تا الان فقط به خودت فکر کردی حالا بیا و به اون طفل معصوم فکر کن ‌‌. وقتی آدم مادر میشه باید از خود گذشتگی کنه یه نفر نیستی که آینده اونم دست توعه ! میفهمی ؟؟؟
اینقدر حرف زدیم و عمو نصیحت کرد که متوجه حضور مامان نشدیم ، هوا تقریبا تاریک شده بود . دیگه آخر قرار شد فردا عمو یواشکی با مهدی صحبت کنه تا برگردم .
توی اون روزا منم دوست داشتم به خودم فکر کنم و خیلی راحت از مهدی جدا بشم اما وقتی یاد بچم می‌افتادم ترحیج میدادم عمر خودمو تباه کنم تا زندگی خوبی رو براش بسازم .
حس مادری حسی فرا زمینه .....
حسی که باعث میشه عاشقانه با همه وجودت از خودت مایه بزاری .
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی!
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن…
عمرم رو به پاش میریزم به امید روزی که بزرگ بشه و نتیجه تک به تک زحماتم رو بده .❤
من مطمئنم از محبت خارها گل می‌شوند .....
چه برسه خون خودم ، ناز دونه دختر خودم ،
عزم مو جذب کردم که دیگه از حالا به بعد جز سکوت و صبوری کاری نکنم .
کنار بیام تا این چند سوایی از زندگی تموم بشه تا وقتی که دخترم بزرگ بشه با اون به تک تک نداشته های زندگیم برسم

انگار که حالا عشق دخترم بیشتر از هر چی توی دلم جونه زده بود .
فردا صبح عمو زود از خواب پاشد و پی مهدی رفت .
ظهر اومد و گفت :
_ قبول کرده ولی توام یادت نره چیا گفتم کور و کر و لال یه مدتی تا این لج از سرش بیوفته بعدم میدون رو برای اون زنه خالی نکن تو اینقدر پر رنگ باش که ناخودآگاه پاک بشه ، حله !!؟؟
پلکی زدم گفتم :
_ حله فقط عمووو بابا رو چیکار کنیم ؟؟ پوففف .
_ شقایق من حریف بابات نمیشم توام نمیشی میدونی که حرف خودشه الانم رو دور لجه .
_ پس چیکاررر کنم ؟؟
دستمو زیر چونه مو زدم و وسط اتاق نشستم .
_ خب حالا نگفتم زانو غم بغل بگیر ، یواشکی من میبرمت یه مدت قهر میکنه ولی مطمئنم برا به دنیا اومدن این فرشته کوچولو میاد .
_ وای نههه عمو من بدون بابام میمیرم اگه قهر بلند مدت بشه چه خاکی تو سرم بریزم ؟؟؟
_ میگم درست میشه بگو چشم . اینقدرم آه و ناله نکن . پس شقایق همیشگی کوش ؟؟ کجا رفته ؟
_ ای بابا
ای بابا و کوفته ، پاشو خرس گنده خودتو جمع کن . پس فردا حاضر باش پرواز داری .
_ اوووو نمیدونی میخوام اروپا برم دارم بال میزنم برای شوق دیدنش .
_ ای دُم بریده زبونت خیلی درازه هااا !!! کوتاه کن .
_ قیچی کو .
انگشت اشارشو با تک خنده ای توی هوا چرخوند و گفت :
_ خخخخ ، فردا یادت نره !
_ فدات بشم بازم مرسی عمو خیلی زحمت افتادید .
_ نه بابا این چه حرفیه توام مثل دخترم .
_ ایشالله برات زن بگیرم ‌.
_ ایشالله یه خوشگل بگیر کیف کنم .
بوسه ای روی گونه اش جا گذاشتم و کمک مامان رفتم ‌.
فردا تا بابا سرکار رفت عمو چشمکی زد و منم تندی حاضر شدم و وسایلمو و جمع کردم تا مامان توی دستشویی بود سریع سر کوچه پریدم .
منتظر عمو موندم تا بعد با تاکسی رفتیم .
قرارمون پارک بود تا رفتیم مهدی رو دیدیم که مثل همیشه با ابرو های در هم گره خورده روی چمنا نشسته ، وقتی نگاه مون به هم افتاد چند لحظه ای مهدی میخکوب شد . انگار که نگاهش پر از دلتنگی بود پر از حسرت ولی پنهون شون کرد و سریع قیافه ای حق به جانبی رو گرفت .
عمو لبخند ملیحی زد و گفت :
_ اقا مهدی اینم خانم و دخترتون صحیح و سالم دیگه ریش و قیچی دست شما عزیز جان ولی من به شقایقم گفتم به عنوان یه کوچیک تر خواهشا زندگی رو سر هیچ و پوچ به کام خودتون تلخ نکنید .
مهدی تشکر سر سری کرد و گفت :
_ شرمنده مزاحم اوقات شما ام شدیم ، حالا تشریف بیار بریم خونه پذیرایی کنیم خستگی از تن تون بره .


_ نه آقا مهدی اگه اجازه بدید من امشب خونه داداش برم و فردا برگردم . خداروشکر از شما ام خیالم راحت شد ، انشالله به هم پای هم پیر بشید .
دسته ای از موهام رو پوشوندم و با صدایی زمزمه وار گفتم :
_ مرسی عمو جون .
_ فدات بشم ، کاری باری ؟؟ ما رفتیم .
از رفتن عمو نمیدونم چرا دلم می‌گرفت یا شاید ترس جایگزین شده بود . هر چی که بود دلم رو آشوب میکرد .
تا عموم رفت مهدی گفت :
_ راه بیوفت دیگه منتظر زیر لفظییی ؟؟
زیر لب خدا رو صدا زدم که خودش کمکم کنه تا بلکه بتونم مقاومت کنم و طاقت بیارم چیزی نگم .
اروم پشت سرش راه افتادم ، جلوتر تند حرکت کرد .
تا به ماشین رسیدیم حرفی نزدم ، سوار شدم و سرمو به شیشه تکیه دادم و با غبار های روی شیشه نقاشی کشیدم .
مهدی صداشو صاف کرد و گفت :
_ ببین شقایق شرایط و میگم جلوی عموت خجالت کشیدم اگه با اینا حاضر به زندگی بودی بیا چون زیاد میلی به زندگی باهات ندارم .
چه کنم که دیگه با التماس دوباره بهم چسبوندنت ....
قلبم فشرده شد اما دَم نزدم .
دوباره ادامه داد :
_ خلاصه از اولش بگم قرار نیست بیای همه چی اوکی باشه زیادیت میشه لیاقت نداری تا الان هر چی برات فراهم کردم بسه !
تلخندی اروم زدم ، عجب رویی داشت چقدرم احوال زندگی من مرفه و پر شکوه بود .
خونه ای شبیه به زاغه تکمیلات بود !؟
چه سخته خدایا نقش لال بودن رو بازی کردن . عجب درد میکشی انگار هر لحظه بغض خفت میکنه .
دوباره ندای درونم به سراغم میاد و دوام بیارم .
عیب نداره شقایق تو بسپار به اون بالا سری ، حواسش به همه هست شاید گاهی چشماش رو روی دلهای شکسته ببنده ولی چوب خدا صدا نداره .
دوباره شروع به سوزوند دلم کرد :
_ از این به بعد برام زن و خانم نیستی کلفت و نوچه ای میفهمی ؟؟؟ هر چی گفتم جز چشم نشنوم که بد میبینی !!
رومو برگردونم و توجه نکردم تا معرکه ای که راه انداخته رو زودتر تموم کنه .
با سیلی محکمی که به گوشم زد برق از چشمام پرید . گز گز میکرد و گوشم به شدت گُر گرفته بود . دستم رو سپر گوشم کردم و به گوشه ماشین پناه برم .
حالا باید التماس کنم ؛ عجر و حقارت تا کجا ؟؟؟زلت و خواری تا کی اخه ؟!
دستاشو بالا برد تا ضربه دوم فرود بیاد که غرورمو زیر پام له کردم با قطره قطره های اشک و صدایی هق هق وار گفتم :
_ مهدی تو رو خدا نزن . باشه هر چی تو میگی فقط تو رو خدا نزن بخاطر بچمون .🙏
_ اخه تو نفهم غلط کردی پاشدی خونه بابات رفتی درخواست طلاق دادی . بزنم ناقصت کنم ؟؟؟

_ نه مهدی تو رو خدا باشه ، ببخشید .
_ با ببخشید کار من راه نمیوفته الان قاطی کردم دوست دارم بزنمت تا اروم بشم ‌.
روانی بود یه روانی زنجیری که عقده هاش رو سر من خالی میکرد . آدمی که تعادل روحی نداشت ، گاهی اونقدر خوب گاهی اینقدر بد و خبیث ....
جدا روانشناس لازم بود اما اینجور آدما به جای مداوای خودشون به دیگران پیله میکنن و به فکر اطلاح اطرافیانن متاسفم و صد افسوس !!!
شروع به فریاد کرد سرشو از پنجره ماشین بیرون برده بود و مثل مجنونا چنگی به موهاش میزد و با آخرین صدایی که از حنجره اش بیرون میومد میگفت :
_ ای خدایاااا مسلمونا اخه این زنه گیر من افتاده ؟؟؟؟ مردم زن دارن منم زن دارم .
میخکوب اون لحظات منحوس شده بودم ، خشکم زده بود حتی پلک نمیزدم .
صدای بوق ماشین جلویی هر دوتا مون رو به خودمون آورد .
مهدی فوش میداد تا بالاخره بعد از یک ساعت فریاد ماشین رو کنار خیابون نگه داشت و پیاده شد ‌.
چند دقیقه ای بیرون بود تا موقعیت ارومی گیر آوردم دستی به گوشم کشیدم که دستام خیس شد . با شتاب دستم روی جلوی چشمام گرفتم که خون پخش شده روی دستم رو دیدم .
خدا لعنتت کنه مهدی با این دست سنگینت که گوشم رو زخم کردی .
دخترم تکون ریزی توی شکمم خورد دستی روی شکم برجستم کشیدم ، ناخودآگاه بغضم ترکید و های های گریستم .
نیم ساعتی بعد مهدی سوار شد و تا خونه سکوت کردیم ‌.
وارد خونه که شدیم ، مهدی گفت :
_ از الان فکر نکنی من اون ننه باباتم پروارت کنم شام میخوام .
باشه ای گفتم که دوباره با داد گفت :
_ نشنیدممممم ؟؟؟؟
به زور چشمی از لای دندونم حواله کردم و بعد از تعویض لباسام ترجيح دادم کمی به خودم روحیه بدم تا بتونم کارامو کنم ، نفس عمیقی کشیدم و مشغول پختن زرشک پلو با مرغ شدم .
مهدی جلوی تلویزیون بود که نصفه هاش خوابش برد .
سالاد رو درست کردم کارام دیگه تموم بود .
ساعت رو کوک کردم و توی اتاق خوابیدم .
وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود با ترس از جا پاشدم موهامو بالای سرم جمع کردم و به سمت هال رفتم .
دیدم برقا خاموشه و خبری از مهدی نیست ، نفس راحتی کشیدم و ناخُنَکی به یخچال زدم .
جلوی تلویزیون نشسته بودم که صدای در اومد و قامت مهدی نمایان شد .
_ شام حاضره ؟؟؟
_ اره تا تو دستاتو بشوری سفره رو پهن میکنم .
شام رو در حضور اخم های غلیظ مهدی و سکوت خوردیم .
بعد از شام مهدی گفت :
_ بپوش تا خونه دایی امیر بریم .
خودمم که دلم حسابی براشون تنگ شده بود
تندی حاضر شدم و رفتیم .
دایی امیر کلی استقبال کرد و قربون صدقه خودم و بچه رفت . ترانه و ترنمم همش میگفتن :
《 وای عروس چقدر بدون تو سخت بود . 》
منم سعی کردم در کنارشون خوش باشم و بیخیال هر چی که گذشته بشم .
شب کنارشون خوابیدم و ساعت نزدیک هفت صبح بود که دایی ترنم رو نونوایی فرستاد .
دور سفره صبحانه جمع شده بودیم ؛ صدایی شبیه به شکستن شیشه اومد صدای فریاد مردی آشنا که تک به تک پنجره های خونشون رو داشت میکشست .
با هول و والا همگی از جا پاشدیم هر کدوم به طرفی روانه میشدیم ، گیج و مبهوت بودیم .
مهدی که زودتر از همه چهرهش و دید با عصبانیت زیاد به طرف در رفت که دایی امیر گفت :
_ حق نداری از جات تکون بخوری هر کسی در و باز کنه با من طرفه !!!
ما همگی هنوز گیج بودیم که اون آدم چه کسیه ؟؟؟!
تا اینکه .....
صدای بابام رو به وضوح شنیدم .
فوش میداد و داد و بیداد میکرد ، دلم اشوب شد . میخواستم برم و توی اغوش بکشمش ولی دایی امیر نزاشت .
مهدی ام هر کاری کرد نزاشت بیرون بره ، خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که دعوا نشد .
باز دایی امیر بیشتر از پدر شوهرم نقش داشت .
چند ماهی گذشت ؛ با تمام جنگ و دعوا و اعتیاد مهدی تا یه روز ۹ ماه رو رد کرده بودم اما بازم دخترم خیال نداشت به دنیا بیاد که دیگه با پای خودمون بیمارستان رفتیم .
خیلی درد کشیدم چون میگفتن باید زایمان طبیعی کنی ولی نشد که نشد که آخر مهدی رشوه داد و منو اتاق عمل بردن .
وقتی به هوش اومدم با هول و والا نگاه پرستار کردم که وای خدای من عجب لحظه ای نابی بود . هنوزم شیرینی اون لحظه رو به یاد دارم که یه دختر کوچولوی خوشگل با دست و پای کوچولو روی توی بغلم جا دادن .
از شدت ذوق دوست داشتم فریاد بزنم و هزاران بار خدا رو بابت همچنین هدیه ای نفیسی شکر کنم .❤
علاقه ام به دخترم رو اصلا با تعداد و عدد و رقم نمیتونم وصفش کنم .
با مهدی قرار گذاشته بودیم که اگه پسر بود اسمش علی بزاریم و اگه دختر من بگم منم به یاد عشق دوران نوجوانی اسمش رو عسل گذاشتم .
با ورود کوچولوی آسمونی ما عسل خانم خوشگل در سال ۱۳۸۴ زندگی ما تکونی اساسی خورد .
مهدی با دیدن چشمای درشت و قهوه ای رنگ تک دخترش اروم شده بود و سر به زیر ، درسته اعتیاد رو داشت اما دیگه کمتر دنبال جهالت و جونی بود . بیشتر کنارمون بود .
یادمه اون روز گرم تابستونی که وقتی فرشته کوچولوی ما به دنیا اومد با قدم خیرش بابام به شوق دیدارش بی تابانه با اینکه مسافر مشهد بود برای خریدن اجناس مغازش نرفت و برگشت . خیلی زود همه دور مون رو بخاطر عسل گرفتن . پدر شوهرمم که با وصیغه سند مغازه ی ما آزاد شد .
شب تولد دخترکم همه دور هم بعد از مدت ها با دلی خوش و لب هایی خندون جمع شدیم .
هر کدوم از فامیل از سعید گرفته تا بابام و نرگس با دیدن عسل قند تو دلشون آب میشد و حسابی غش و ضعف میکردن .
خودمم که نگم براتون چقدر دوسش داشتم و مهدی که با ورود ناجی زندگیمون از این رو به اون رو شده بود .
عسل اینقدر توی اون روزا طرفدار و هوادار داشت که سر بیرون بردنش دعوا بود .
حتی غریبه ها عسل رو عاشقانه دوست می‌داشتم . از شوهر عمه سهیلا که میومد و حسابی باهاش بازی می‌کرد تا عمه و عموهای خودش ......
اصلا از وصف شیرینی عسل با زبونم قاصرم ، انگشتای کوچولوش دلم ادمو می‌برد .

اینقدر خوشگل بود که با یه نگاه به صورت گرد و لپ های گلیش دل هممون میرفت از خنده های نخودی و لبام فندقیش نگم .
هر روز غروب نرگس و سعید پیشش میومدن و
بابا که پای ثابت بود . شاید بیشتر از من کنار عسل بود ، اینقدر کنارش بود که دخترم خیلی عجیب توی دو ماهگی از ذوق و محبت زیاد پدرم رو آقا صدا زد و شروع به دست و پا زدن کرد .
بابام که دین و دنیاش عسل بود دیگه هیچ کس و هیچ چیز رو نمی‌دید . فقط فقط عسل ......
مهدی معتاد بود ولی الحمد الله اخلاقش خیلی خوب شده بود ، زندگی مون با ورود خانم کوچولوی شیرین مون مثل اسمش شیرین شده بود .
استارت دوستیمون با نرگس و پر رنگ تر شدن من توی خانواده شوهر هم از همون سال شروع شد .
البته که اکرم خانم تنها عضوی از خانواده بود که زیاد میلی نشون نمیداد ولی کاری نداشتم همین که خدا بهم نگاه کرده بود برام بس بود .
دنیا رو حتی لحظه ای بدون دخترم نمیخواستم .
عشقم ، وجودم همه و همه در عسل خلاصه میشد . ❤
تا زمانی که عسل کم کم با پاهای کوچولو برای اولین بار راه رفت .
خونمون رو هم عوض کردیم . از اون محله و آدماش بیزار بودم ، دوست نداشتم اونجا بمونیم که مهدی ام موافقت کرد .
یه خونه ویلایی رو اجاره کردیم ، مهدی توی اداره زندگی کمی لنگ میزد . اوضاع اقتصادی درستی نبود اما همه جوره تلاش می‌کرد تا خرج خونه برسونه . منم خیلی سعی می‌کردم مراعات کنم ،
ما هر دو بخاطر دخترمون کوتاه میومدیم بهترین و گرون ترین خوراکیا و لباسا رو براش تامین میکردیم .
بابام هم هر وقت موقعیت گیر میورد عسل رو ساپورت مالی و محبتی میکرد . عسل حدودا دو سالش بود که مهدی متاسفانه بد بیاری آورد و ماشین سنگین به طور کلی از کار افتاد ،
به طرز وحشتناکی ورشکسته شدیم که حتی گاهی برای پول نون هم نداشتیم .
نزول ها هر روز می‌رسید و روز به روز انباشته میشد . آخر تمام ملک و املاک و پس انداز رو به پای نزولا ریختیم ، طلا هام رو جز چند تیکه فروختم تا تونستم کمی از منجلاب قسط و نزول در بیاییم .
انگار که به صفر رسیده بودیم مهدی داغون شده بود . از اون جلال و شکوه به زمین رسیده بود . حالش عجیب خراب بود ، گاهی شبا کنج حیاط صدای شکستن غرورش رو می‌شنیدم .
دلم به حالش می‌سوخت که داشت تاوان حماقت های جونیش رو میداد .
کاش زودتر به خودش میومد تا الان توی این لحظه مجبور به سر افکندگی نمیشد .
روزی نبود که بدهکار و نزول خور دم خونه صف نکشه ..
مهدی که دیگه اینقدر خسته بود میگفت :
《 ولشون کن ندارم ، چیکار کنم ؟؟ از کجا پول بیارم ؟؟ 》

دایی امیر که با نامردی خودشو کنار کشید و بهونه جور کرد که ......
《 منم مهدی جان شرمنده پول ندارم و آه در بساطم نیست . 》
ما رو با اون همه طلبکار رها کرد . مهدی غرورش اجازه به قرض کردن از بابام رو هم نمیداد .
روزای خوبی نبود ولی خیلی سعی می‌کردم که خیال نکنه تنهاس یا قراره رها بشه ، همه جوره کنارش بودم .
بابا که فهمیده بود عسل رو بیشتر پیش خودش می‌برد . بی بهانه براش لباس و اسباب بازی میخرید . مهدی حق میدم که با اون حجم از گرفتاری زیاد فرصت نمیکرد زیاد با عسل وقت بگذرونه .
من به جاش برای دخترم پدر و مادر بودم البته که توی این راه بابا همیشه حامی لحظاتم بود .
یه روز با عسل مشغول خاله بازی بودم که در با شدت زیادی کوبیده شد . از جا پاشدم ترس رو توی چشمای دخترکم میخوندم ، دستای کوچولوش رو گرفتم و گفتم :
_ مامان جونم بشین اینجا چیزی نیست نیای بیرون تا من بیام .
سرشو تکون داد و مشغول نقاشی شد .
خوش به حال بچه ها که بویی از دنیای ما بزرگترا نمی برن ، کاشکی همیشه بچه بودیم .
چادرم رو سرم کردم ، نفس عمیقی کشیدم از توی کشو درآور آخرین گوشواره ام رو که برای روز مبادا نگه داشته بودم رو توی دستام گرفتم و با یه نفس عمیق راهی حیاط شدم .
تا در و باز کردم از دیدن طلبکار رو به روم جا خوردم ، دوست داشتم میمیرم و همچنین روزی رو نمیدیدم که جلوی فرهاد اینجوری حقیر بشم .
اخه مگه یه آدم چند بار میتونست بمیره و زنده بشه ؟!
چند بار میتونست آب بشه ذوب بشه !!!!
باید روزگار درسته بچرخه و فرهاد طلبکار باشه ؟؟!
چادرمو بیشتر جلو کشیدم تا نیمی از صورتم رو پوشوند .
زیر لب با صدایی که به‌ زور شنیده می‌شد گفتم :
_ سلام
فرهاد که انگاری صدای منو دقیق و منظم نشنیده بود سرشم که مثل همیشه پایین بود و خیره به آسفالت کف خیابون بود . یهو از کوره در رفت و فوران کرد ، عین کوه انبار باروت منفجر شد و شروع به داد و بیداد کرد .
چند تایی از همسایه ها سرشون رو از پنجره بیرون آوردن و تماشاچیه اون لحظات منحوس بودن .
آب دهنم رو قورت دادم ، دیگه ظرفیت نداشتم گنجایشم تا انتها پر بود .
با صدایی بلند و رسا این بار گفتم :
_ میشه لطفا تمومش کنید شما با همسر بنده حساب و کتاب دارید به خودتون مربوطه ،
درسته که راهتونو بکشید دم در خونه بیایید و صدا تون رو به یه خانم نشون بدید ؟؟ عربده بکشید ! این کار واقعا وقیحه !! حالا ام صبر کنید تا برم بدهی تون رو بیارم .
فرهاد که تازه متوجه من شده بودم اه از نهادش در اومد و
و سرش رو تیز بالا آورد .
اینقدر حرکتش تند و سرعتی بود که صدای استخون های گردنش به گوش رسید ‌.
انگار نفس کم آورده بود .
از اون همه جلال و شکوه شقایق از اون خنده های سرمست هیچی نمونده بود جز یه خانم خمیده توی محله ای پایین و خونه ای دنج با کلی بدهکاری و نزول به جا مونده .....
نیشخندی زد و گفت :
_ خودت خواستی همچین زندگی رو مگه خودت انتخاب نکردی ؟؟ پس گلایه نکن .
حرصم گرفته بود درست بود که روز و روزگاری دل با دیدنش اوج می‌گرفت و توی سینه می‌کوبید اما اجازه بی احترامی رو نداشت !
فقر و دست تنگی برای همه پیش میاد .
به قول بابا این چرخ روزگار گاهی بالاعه و گاهی پایین ، معلوم نیست این نیز بگذرد .
این دفعه انگشتم رو توی هوای چرخوندم و گفتم :
_ آقای محترم اره این انتخاب من بوده و خدا رو هم شکر میکنم . فقر و تنگدستی چیزی نیست که بخاطر سرکوفت بزنی یا ادعای جوانمردی کنی ! شاید برای خودتم پیش بیاد و یه شبه اموالت به باد فنا بره . حالا ام بایستد تا پولتو بیارم .
به شقایق گفتناش توجهی نکردم و به سمت خونه رفتم .
هنوزم صداش همون قدر گیرا بود ،....
هنوزم دلم با گفتن حروف اسمم روی زبونش بی هوا از جا کنده میشد ولی دیگه حالا این بار علاوه بر تعهد و وجدان ثمره شیرینم ، میوه زندگیم عسل محال بود !!!
عشق عسل برام به اندازه تمام این کره خاکی ارزش داشت ‌.
سرگرم پیدا کردن طلا ها بودم که عسل از در خارج شد ، خیال کردم که به طرف دوچرخه اش میره امان از اینکه جلو در رفته بود .
فرهاد با دیدن عسل گل از گلش شکفت ‌.
عسل با قد کوتاهش و موهای بلندش که اطراف شونه هاش رها بود ، چرخی زد و با من من گویان سلام داد .
فرهاد که از دیدن دلبریش ضعف کرده بود جلوی عسل زانو زد و توی اغوش کشیدش ، بوسه ای روی پیشونیش به جا گذاشت .
عجیب بود که عسل در کنار غریبه ها به شدت بی قرار بود و حتی برای یه لحظه نمیموند اما کنار فرهاد گویی آشنایی دیرینه داشت و ساکت بود ‌.
فرهاد لبخند پهنی زد و شکلاتی رو از جیبش در اورد و گفت :
_ خب خانم خوشگله اسمت چیه ؟
عسل پیج و تابی به خودش داد و انگشتش رو گوشه لبش گذاشت و گفت :
_ عسل خانم
قطره اشکی از گوشه چشم فرهاد چکید انگار که فهمیده بود عسل دخترمه ، چقدر آرزوی همچین لحظه ای رو برای خودش داشت .
عسل گفت :
_ عمو گریه میکنی ؟؟ چی شده ؟
فرهاد عسل رو بیشتر به خودش فشرد و حرفی نزد .
دیگه پشت در پنهون نموندم و نمایان شدم .
_ عسل مامان اینجا چیکار میکنی ؟ مگه نگفتم از خونه بیرون نیا !؟
_ مامان ببخشید ‌.
_ بدو داخل منم الان میام ، آفرین دخترم ‌.
عسل شکلات رو توی دستش گرفت و گفت :
_ مامان اینو عمو بهم داد .
_ عیب نداره برو .
عسل با دو به سمت خونه رفت .
گوشوارم رو از زیر چادرم بیرون آوردم و گفتم :
_ من مبلغ بدهکاریتون رو نمیدونم اما این گمون کنم فعلا کفاف بده ، اگه زیاد تره تا گوشواره عسل رو هم بیارم .
فرهاد توی حال خودش نبود ، حالش خراب تر از اونی بود که نشون میداد ‌‌‌.
چشماش نمناک شد ، کلافه چنگی به موهاش زد و با لکنت دست و پا شکسته گفت :
_ د‌‌..دختره ؟؟؟
لب زدم :
_ اره .
هنوزم لب زدن همو از بر بودیم درست مثل اون سال‌های کذایی .....
لب میزنه :
_ خوشگله ، شبیه خودته .
وقتی به خودم اومدم که فرهاد با ۲۰۶ سفیدش از محله دور شد .
نگاهی به کوچه انداختم خداروشکر که خلوت بود و کسی ندید . وارد حیاط شدم . عسل دوچرخه سواری میکرد ، حرفی نزدم و رفتم .
سرگرم کارام شدم مشغول بودم که یهو صدای جیغ عسل بلند شد .
اینقدر هول کرده بودم که دستم رو بریدم ، بی‌توجه به قطره های خونی که از دستام می‌چکید به طرف حیاط دویدم . تو حیاط نبود از ۱۰ تا پله زیر زمین با دوچرخه پایین افتاده بودم .
اینقدر جیغ زدم و توی سرم زدم که چشمام سیاهی رفت .
وقتی بالای سرش رسیدم گوشه سرش زخم شده بود مامانی گفت و اروم چشماشو بست .
اشک امونم رو بریده بود ، تن کوچولوش رو توی آغوشم کشیدم و از پله ها با سرعت بالا رفتم .
نا نداشتم جونی برام نمونده بود ولی اون لحظه هیچ کس و هیچ چیز به اندازه عسل برام مهم نبود . دخترم تنها دارایی زندگی من بود .
فکر اینکه اونم نداشته باشم دیونم میکرد .
با هراس ترین حال ممکن خودمو به بیمارستان رسوندم . مثل دیونه ها عسل رو دوشم گرفته بودم و از این اتاق به اون اتاق توی بیمارستان میچرخیدم . یهو پام لیز خورد و زمین خوردم . چند تا از خدمه بیمارستان به طرفم اومدن ولی همشون رو پس زدم و بیخیال پیچ خوردن پام شدم .
دوباره پی جو دکتر شدم تا اینکه کم کم کل بیمارستان رو خبر کردم .
دکتر به طرفم اومد و گفت :
_ چه خبره خانم ، اروم باشید .
قطره های اشکم رو با پشت دست پس زدم و با عجز گفتم :
_ دکتر التماستو میکنم کمک کن . دخترمممم ... اشک امونم نداد و ادامه ندادم .
دکتر عسل رو بغل کرد و روی تخت خوابوند ‌. شروع به معاینه کرد ، پاهامو تکون و میدادم تمام تنم میلرزید .
دکتر گفت :
_ خیلی خوب اروم باشید ، باید عمل بشه سریع اقدام کنید ‌.
یاحسینی گفتم و کف بیمارستان پخش شدم .
زجه وار التماس دکتر رو میکردم ،
نفهمیدم چی شد که چند تا پرستار به طرفم اومد و آمپولی که به دستم زدن باعث شد کم کم انگار دنیا جلوی چشمام تار شد تا اخر با تمام مقاومت بیهوش شدم .
وقتی به خودم اومدم روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم ‌.
سریع هوشیار شدم و از جا پاشدم هوا تقریبا تاریک شده بود .
پرستار پخش به طرفم اومد گفت :
_ خانم چرا بلند شدی ؟؟ خوبی ؟
_ اره اره من که خوبم ، وای خانم دستم به دامنت دخترم چی شد ؟؟
_ هیچی فعلا بستری شده تا فردا اول صبح عمل بشه ‌. با دکترش برید صبحت کنید تا نرفتن .
_ کدوم اتاقن ؟؟
_ سمت چپ .
_ ممنون .
تقه ای به در زدم از عشق عسل به سرم زده بود و مجنون وار رفتار میکردم . سعی کردم نفس عمیقی بکشم و با آرامش وارد اتاق دکتر بشم .
_ سلام دکتر ، دخترم چطوره ؟؟
_ سلام خانمه ...
_ احمدی هستم .
_ خانم احمدی بفرمایید بشینید اروم باشید و خونسردی خودتون رو حفظ کنید . با این حال زار هیچ کمکی به دخترتون نمی تونید کنید .
قطره اشکی از گوشه چشمم چکید .
_ آقای دکتر اخه اون دختر بچه تمام زندگی منه شما نمیدونید  من بدون اون جون میدم .
_ میدونم خانم ولی شما این حالتون اصلا خطر سازه !!... بعدم پدرش کجاست ؟ باید رضایت بده و تسویه کنه تا فردا عملش کنیم . انشالله سلامتی شون رو به دست میارن . در اثر ضربه لخته ای توی مغزشون هست که باید رفع بشه . فردا صد در صد باید عمل بشه امشب کاراشو کنید .
خوب میشه ؟؟
_ معلومه که خوب میشه ، توکل تون به خدا باشه . درسته که خیلی کوچیک و ضعیفه اما ما تمام تلاشمون رو میکنیم شما ام به خدا توکل کنید .
لب هامو روی هم فشردم و زیر لب ممنون گفتم .
از در بیرون رفتم ، شماره مهدی رو گرفتم با هول و ولا خودشو رسوند .
مهدی برای تسویه حساب رفت که با سر افندگی و عجز برگشت . من که متوجه جیب خالی مهدی شدم چیزی نگفتم .
مهدی کلافه تر از قبل چنگی به موهاش زد ، میخواست از در خارج بشه که صداش کردم .
_ شقایق هیچی نگو هر جور شده من پول رو جور میکنم . تو خیالت راحت .
بدون مکث از در خارج شد . روی صندلی بخش نشستم و سرمو بین دستام گرفتم .
خدا رو برای هزارمین بار توی این شب صدا میزنم تا دوباره دختر کوچولوم رو بهم برگردونه .
من که ناشکری نکردم پروردگارا ؟؟!!
من که با کم و زیاد ساختم پس دیگه چرا همچین مصیبتی سرم اومد ؟!
از جا بلند شدم و از پشت شیشه نگاهی به عسل انداختم ‌.
بی رمق و جون با لب های سفید روی تخت دراز کشیده بود ‌‌.
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozegar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه avettz چیست?