فرشته 1 - اینفو
طالع بینی

فرشته 1


سلام من اسمم فرشته اس و30سالمه، میخوام سرگذشت زندگیم براتون بگم اینکه کجا زندگی میکنم و... رو دوست ندارم بگم فقط میخوام داستانم رو براتون بگم .ممنون که داستانم رو میخونید و من تموم کامنتاتون رو مرور میکنم .تشکر
دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت ،خسته شده بودم از بی کسی و اینکه همش باید کار کنم منم دلم میخواست مثل خیلی از دخترای دیگه لباس بپوشم ،ارایش کنم و تفریح کنم ،اما من همش دنبال کار بودم که مبدا تو خونه بمونم که از پدر ناتنیم کتک بخورم ،من کار میکردم و بعدم ماه به ماه پول حقوقی که براش سگ دو زده بود رو میگرفت و یه شبه با دوستای قمار بازش تموم رو به باد میداد.

من تو سن خیلی کمی که همش6سالم بود پدرم از دست دادم که این مرد با دوز و کلک مامانم رو فریب داد که باهاش ازدواج کنه ....
یه چندسالی مرد خوبی بود ولی یدفعه همه چی عوض شد ،معتاد و قمار باز شد .
مامانم همش کتک میزد و هیچکسم کاری نمیتونست کنه چون همه مخالف این بودن که مامانم باهاش ازدواج کنه و همه ترکش کردن ،تموم زندگیمون و با دوز و کلک به نام خودش کرد و فروخت و من از 11سالگی از خونه بیرون میکرد و میگفت باید بری سرکار و از اینجا کلی ماجرا های خوب و بد برا زندگیم پیش اومد،مامان بیچاره ام هر وقت میومد ازم دفاع کنه کلی کتک میخورد و من ازش خواستم که هیچ وقت طرفداریم نکنه ....
تو خونه ای ما رو اورد که از نظر من یه لونه ای بود که نمیشه اسمش خونه بزاری ما رو اورد و خودش همش پی عللی و تللی بود .....

بهم گفته بود باید کار کنی و اگه بی پول خونه بیایی هم خودت میزنم هم مامانتو ...
با گریه از خونه بیرون میزدم و تا برسم به جاده تموم پاهام زخم میشد ،نمیتونستم زیاد راه برم ،تو همون راه ده دفعه میخوردم زمین و بلند میشدم...
اخه من خیلی کوچیک بودم.مگه یه دختر کم سن میتونست چقدر کار کنه !!؟!

تموم اموال مامانم رو سر قمار باخت و سر همین مامانم شکسته شد و دیگه رنگ و رویی نداشت .
با هر سختی به جاده میرسیدم . لباسام دیگه داشت بهم تنگ میشد و باعث میشد خیلی خجالت بکشم اخه سینه هام تازه در اومده بود و با تنگ بودن مانتوم بیشتر جلوه میداد و بیرون میزدن و وقتی خم و راست میشدم مانتوم بالا میرفت و باسنم معلوم میشد .
برا اینکه اتوبوس بیاد خیلی باید صبر میکردم .
کلی ماشین نگه میداشت و برام بوق میزدن که سوار بشم،گاهی اوقات جوونا و گاهی اوقات حتی مردای سن بالاتر ،کلی تیکه و متلک بارم میکردن ولی من توجه ای نمیکردم و فقط فکر و ذهنم این بود که بتونم برا ناپدریم پول ببرم که

من رو تو انباری نندازه و کتکی ازش نخورم ...

من دختری با پوست سفید ، لبای قلوه ای و چشم و ابرو مشکیم و هیکلم لاغر ...

به هر جایی که ذهنتون بکشه میرفتم و سوالم این بود که کارگر یا فروشنده و... نمیخاید .همشونم میگفتن برو دختر تو سنت به این چیزا نمیکشه ولی خو اونا نمیدونستن چه خبره که این حرفو میزدن...

بالاخره تونستم تو یه رستوران کار پیدا کنم اونم صاحبش که خانوم خوش اخلاق و مهربونی بود و وقتی جریان براش توضیح دادم بهم کار داد.

گفت :ظرف خشک کن یا ظرف بشور ،و مسولیت تی کشیدن بهم داد.

منم تموم اینکارا رو بلد بودم ،بهش قول دادم که از اینکه من قبول کرد پشیمون نمیشه .

با جون و دل کارا رو با خوشحالی انجام میدادم و ازم راضی بود ،حتی برام مانتو و شال قشنگی برام گرفت .
شاید خدا صدام رو شنیده بود و این خانوم مهربون برام فرستاده !
یعنی خدا حواسش به ما یتیما هم هست؟!
پس چرا اینجوری شد؟پس چرا این مردک لنده حور اومد تو زندگیمون و ما رو اوره کرد؟!
نزدیکای ساعت 6من مرخص میکرد و حقوقم بهم میداد،حقوقم 70تومن بود و ده تومنم بهم میداد میگفت آژانس بگیر تا زودتر برسی خونه که به تاریکی نخوری .حتی هر روز برام یه ظرف غذا هم پر میکرد و بابتش ازش تشکر میکردم.

خسته بودم و فقط دلم میخاست زود بخوابم .
وقتی خونه میرسیدم فقط اولین کاری که میکردم پول زود میدادم بهش که دست از سرم برداره .

ظرف غذا هم میدادم دست مامانم و میبوسیدمش و زود میرفتم میخوابیدم .

هر روزم اینجوری میگذشت و من با گذشتن این روزا بزرگتر و عاقل تر میشدم و مردک عوضی پروتر که این پول کمه و فلان و.....

بخاطر مامانم حرفی نمیزدم و عصبانیتم رو فروکش میکردم .

دعا میکردم که کاش یه جنس قلابی بهش بفروشن که بمیره و ،ما هم از دستش خلاص بشیم .

دیگه ازش خسته شده بودم ، م الان میخاست سراغ مدرسه و درس باشم نه اینکه جون بکنم و بیام بدم به این سه سوته دود کنه بره هوا ....

بعضی وقتا آژانس نمیگرفتم و اون پولا رو جمع میکردم ،میخاستم باهاش یه کتونی بگیرم .

دلم میخاست یه کرم و رژ بگیرم ،چون یه روز با دخترایی که اونجا کار میکنن برام یکم کرم زدن که خیلی تغییر میکردم ولی اونا میگفتن هیچ تغییری نمیکنی چون پوستت سفید و هیچ لک و مکی نداری .فقط یه رژ بگیر که حسابی جیگر میشی و از این حرفشون خجالت میکشیدم.


من دیگه سنم 15سال شده بود ولی بازم از ناپدریم حرف شنوی داشتم .

یه روز وقتی داشتم براشون چایی میبردم شنیدم سر من قمار بستند که اگه اون لعنتی باخت من رو بهشون بده و من رو صیغه اون پسر کنه ....
حتی فکرشم نابودم میکرد.

از ترس دستم شروع به لرزیدن کرد ،با صدای نعکره اش بلند صدام زد .ازش خیلی میترسیدم و هر جوری که بود چایی براشون بردم و خدا خدا کردم که نبازه ....

اون پسر به صداش میخورد جوون باشه ،من بهش نگاه نکردم ولی اون وقتی منو دید سنگینی نگاهشو روم حس میکردم.

اونشب خدا همراهم بود و بازی رو برد ولی اون پیر دست بردار نبود و هر هفته میومد و کلی میباخت و میرفت .
نمیدونستم باید چکار کنم و فقط از خدا کمک میخواستم .
بهش گفتم من بمیرم زیر دستت نمیام پس الکی نیا و برو ولی اون دردجواب بهم گفت : من تو رو میبرم خانوم خوشگله شده به شرط اینکه میلیونها از دست بدم ولی تورو میبرم این خط اینم نشون ،بعدشم پوز خندی زد و هیکلم رو چشمی چرخوند ،با دستش بوسی پرت کرد و گفت قلمبه اووف......

حالم از حرف زدنش به هم خورد ،به مامانم این چیزا رو نمیگفت چون عواقبش مبدونستم که قرار چه پیشامدی بیافته !؟!!میخاد بره با شوهرش دعوا کنه اون لاشخورم کتکش بزنه پس مجبور بودم لال بمونم ......

تو رستورانم یه پسری همش نگاهش بهم بود و کمکم خیلی از کار ها رو انجام میداد،به نظرم دختر بودن باید خیلی سختی ها رو به
بجون بخری .....

بعد از مدتها صاحب رستوران برا همه کارگرا آژانس گرفته بود ،دیگه برا رفت و آمد مشکلی نداشتم ولی من همیشه نزدیکای خونه سوار و پیاده میشدم .
توی رستوران همون پسری که شرط بندی بسته بودن رو دیدم اون جلو صاحب کارم سلام و تعارف گرمی باهام کرد و من فقط میگفتم برو تورو خدا برو اینجا آبروم نریز .....


پسر خیلی پولداری بود و من نفرت داشتم از این پولداریی که فکر میکنند همه چیو با پولشون میتونند بخرن !!!

کاش بابام بود و نمیدید دخترش !یکی یدونش چه جوری داره عذاب میکشه .....

مچ پاهام از زور خستگی درد میگرفت دیگه نا نداشتم ،آرزوهای بچگیم همه به باد فنا رفته بود.

راننده سرویسمون هم پسر جوونی بود ولی حتی نگاه بد نمیکرد .

چند وقتی گذشت و از اون پسر خبری نبود و پدر ناتنیم هم ،چون پول داشت نه به من و نه مامانم گیر نمیداد.

تا اینکه تموم پولاش تموم شد و به همون پسر خبر داد تا بیاد و دوباره بازی کنند ولی اینبار شرط رو باخت .....

با وقاحت صدام زد و گفت کلفت بیا اینجا ....نیش خندی زد و گفت:

-پسر: خوب دختر تو ازاین به بعد کلفت یا خدمتکار یا هرچیز دیگه ای که فکرشو کنی هستی و باید بیایی تو خونه من و تموم کارا رو انجام بدی و اگه کوچکترین کار ازت سر بزنه هم تنبیه میشی....!!!

بغض گلوم رو گرفته بود و از اینجور حرف زدنش حرص کرده بودم دهنم رو باز کردم و گفتم: با چه جراتی اینجور گستاخانه با من حرف میزنی حرومزاده .....

پدر ناتنیم با عصبانیت بلند شد که بزنه تو گوشم که اون پسر جلوش رو گرفت و نذاشت.....

با هر سختی که بود از مامانم جدا شدم و به خونه اون پسری که اسم رضا بود رفتم .
بالاترین جای شهر که خونه ویلایی بود ،حیاط بزرگ و سر سبز ،تاب ،گلخونه ای که گوشه حیاط بود !!

دهن باز همه جا رو چشم چرخوندم و دنبالش رفتم .
گفت از این به بعد آشپزی باهاته چون آشپزمون مرخصی رفته ،کارای دیگه خونه هم همراه فهمیه خانوم انجام میدی .

اولش فکر کردم فهمیه زن جونی باید باشه ولی زن مهربون و میانسالی بود و به محض دیدنم با خوش رویی تمام باهام احوال پرسی کرد...

همش تو فکر این بودم که این پسر چرا من تو این خونه اورده همش بخاطر آشپزی یعنی؟!!
چه بلایی سر مامانم میاد کاش اونم پیشم بود،کاش اون مرتیکه میمرد و مامانم راحت میشد .

اون پسر خیلی مغرور و از خود راضی بود ،وقتی بهم دستور میداد دلم میخواست سرش و از تنش جدا کنم ولی حیف حیف که مجبورم گوش به فرمانش باشم.

شبا خوابم نمیرفت ،یه گوشه از حیاط میرفتم و گریه میکردم ،سکوت رو دوست داشتم ،درسته اون خونه واسم عین جهنم بود ولی مامانم یه امیدواری بود که واسم عین بهشت بود،صدای هق هقم بالا رفته بود با دستی که رو شونه ام گذاشته شد عین برق گرفته ها بالا پریدم .
فهمیه جون بود ،خیلی زن مهربونی و دلسوزی بود ،بغلم کرد و موهام نوازش کرد .
 


از فهمیه خانوم خیلی رسم و اصولا رو یاد گرفتم و آشپزیم در کنارش بهتر شده بود .

چند روزی یبار با مامانم قرار میزاشتیم و هم دیگه رو میدیدیم .

اون پسر یا همون آقا به سلیقه خودش برام لباس و شال و کفش میخرید ،اولش نمیپوشیدم ولی بعدش برام عادی شد و پوشیدم .

بهترین غذا ها رو میخوردم و همه چی خوب بود تا اینکه یه روز آقا با یه دختری اومد خونه و کلی باهاش جر و بحث کرد و صداشون بالا گرفت ،از خیانت و این چیزا حرف میزد و بهش گفت گمشو بیرون ....

اون دختر وقتی من و دید به آقا گفت :نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار بله رضا خان شما یکی دیگه رو پیدا کردی که به من تهمت خیانت میزنی .....

اونم در جوابش سیلی تو گوشش خوابوند، فقط یک کلمه گفت گمشو بیرون .....

اون دختر دستی به نشونه تهدید طرفم گرفت و رفت ...
تا چند وقت عصبی بود و کسی جرات نداشت طرفش بره.....

دقیقا یادمه روز جمعه بود و اصلا از اتاقش بیرون نرفت حتی برای صبحونه یا ناهار ....
بعداظهر ساعتای 5بود که منو صدا زد و گفت میخام برا چند روز جای نامزدم باشه و در قبالش پول خوبی بهت میدم و اگه بخوایی با پدرت شرط میبندم و مادرتو به اینجا میارم .....

گل از گلم شگفت ،از اینکه مامانم میخواد بیاد اینجا با جون و دل در خواستشو پذیرفتم.

باهم به مجتمع خرید رفتیم و بهترین پیرهن مجلسی رو برام خرید ،وقتی خودم تو آیینه دیدم از خودم تعریف نباشه خیلی خوشگل و زیبا شده بودم پیرهن پوشیده ای انتخاب کردم که معذب نباشم .

آقا یه چند ثانیه ای بهم خیره شد و بعد به خودش اومد و گفت :خوب خوشت اومد یا نه؟؟!اگه اوکی که پرداخت کنیم .

بله آرومی گفتم و به سمت صندوق رفت....

کفش و کیف و شال و نیم ست وکلی وسیله دیگه خریدیم هر چند دقیقه ای نگاه آقا رو که روم زوم داشت رو حس میکردم ولی به رو خودم نمیاوردم .

بالاخره اون روز مهمونی فرا رسید و من به آرایشگاه رفتم و آرایش و شینیون ملایمی برام انجام داد.

وقتی آماده شدم و پیرهنم رو پوشیدم ،بهم گفت خوبه راضیم ازت !

وقتی بهم گفت تو مهمونی باید دست تو دست باشیم برق از چشمام پرید و قلبم به صدا در اومد چی !؟یعنی من باید دست اون بگیرم یا اینکه دستم دور دستش حلقه کنم .؟!
اصلا با عقلم نمیگنجید ....

ولی خوب نمیتونستم رو حرفش حرف بزنم ....

وقتی به مهمونی رسیدم قلبم از جاش داشت کنده میشد !
از در ورودی دستشو به طرفم گرفت و بعد دستمون تو دست هم قفل شد..


گاهی اوقات بر اساس عادتم بهش میگفت رضا ،فهمیه خانوم شک کرده بود و من به حواس پرتی موکولش میکردم .

وقتی رضا دیر میکرد نمیدونم چرا قلبم تند تند میزد و نگرانش میشدم ،با خودم میگفتم به توچه دختر به این فکر کن که مامانت میخواد بیاد ، ولی باز نگرانی سراغم میومد .
دروغ چرا انگار بهش عادت کرده بودم و همش دلم براش شور میزد تا اینکه یه شب اونقدر دیر کرد که ساعتای چهار دم صبح بود وقتی صدای ماشینشو شنیدم بادعجله دویدیم و به طرفش رفتم !
تمام سر و صورتش خونی بود!!
از ترس گریه میکردم و میگفت تورو خدا آقا چیشدین !!!
+بزارید فهمیه جون صدا بزنم بیاد کمک ...
دستم گرفت و گفت:
-نه فرشته نمیخواد اون نگران نکن اون جای مادر نداشته ام الان میخواد هول بشه و نگران نمیخواد حرفی بهش نزن .....

زیر شونه اش گرفتم و تو آشپزخونه نشوندمش ،با بتادین و پنبه صورتش پاک کردم و بعدش با آب ولرم صورتش پاک کردم و براش چسب زدم ....

تموم لباساش خاکی بود که با دستما نمناکی براش پاک کردم.

یه جوری شده بود که حسی به ایم دوست داشتن بهش داشتم !؟
حسی که هیچ وقت احساسش نکرده بودم ،از سر و صورت زخمیش به گریه افتاده بودم چرا چون داشتم بهش وابسته میشدم و یه جورایی به عشق میرسیدم .....

من واکنشی یا عملکردی نشون ندادم که این حس منو مبادا بفهمه .....

بهم گفت با ناپدریت شرط رو بستین ولی فلان اون داره میبره و مدتی طول میکشه که شرط رو ببره ....
به امید روزای خوب لبخندی زدم و ازش تشکر کردم .....

خوشحال بود و این خوشحالی باعث میشد بیشتر دل به کار بدم و باوحوصله غدا درست کنم .
انواع غذا ها رو بلد بودم و خدایش هم با اشتها غذا ها رو میخورد حتی بابتش ازم تشکر کرد که شاخام همانا بود در بره !!!

گاهی اوقات هم برا خرید بیرون میرفتم که چشمم به دخترایی با لباس فرم میافتاد و حسرت روزای از دست رفته ام رو میخوردم ،اما چه میشود وقتی بشه سرانجامت دیگه شده و کسی نمیتونه تغییرش بده جز اون بالایی که از هیج کارش خبر نداری.....

از خرید به خونه برگشتم و دیدم رضا رو کاناپه جلو تی وی کنترل به دست خوابش برده ....
اروم ملافه ای روش انداختم وکنترل رو عسلی گذاشتم ،خواستم برم که با صدای بم و گرفته ای گفت :مرسی که هوامو داری من یکیو میخواستم مثل تو ولی حیف که دخترا تا به یه جایی میرسن میشن نامرد ....درسته مرد نیستن ولی میشن نامرد....

تا خواستم حرفی بزنم دستشو رو لباش گذاشت و گفت :هیس.......
 

بالاخره آخرین شب که مهمونی بود هم فرا رسید ،تقریبا لباسامون رو جوری تو رنگ ست کردیم که به چشم همه میومد....

با قدرت دست رضا رو گرفتم و شونه به شونه اش راه میرفتم ، با پوشیدن کفشای پاشنه بلندم با قدش هماهنگی میکرد.
وقتی وارد جمع دوستانشون شدیم دستشو دورم حلقه کرد و به خودش چسبوند،بوی عطرش رو تو بینیم فرو دادم و استشمام کردم و منم واسه چند ثانیه دستم رو دور کمرش حلقه کردم .

همه درخواست داشتند من و رضا دونفره برقصیم ...

وای قلبم اونقدر به تپش افتاده بود که سینه ام بالا و پایین میرفت !
از خجالت داشتم میمردم''
رضا دستشو زیر پاهام زد !منو تو بغل کشید و به جایگاه رقص برد !!؟
فقط میخواست حرص اون دختر رو در بیاره و بهش بفهمونه باهاش بد کرده!
خودشو بهم نزدیکتر کرد و در گوشم گفت؛
-ببخش که زیاده روی میکنم ولی خوب مجبورم میفهمی که!!؟

این کار بخاطر اومدن مامانم می ارزید و اصلا ناراحت نبودم .

رقصمون که تموم شد همه با دست و سوت همراهیمون کرد...
همه یکصدا میگفتن یالا ببوس ،رضا یالا رضا یالا .....
من و رضا تو چشمای هم زل زده بودیم و عین یخ وا رفته بودیم .
اولش فکر کردم یه بوس رو گونه اس گفتم اقا مشکلی نیست .....
-مطمئنی ؟!اینا یه بوس معمولی رو نمیگنا !؟
+پس چی چی؟؟!
-منظورشون لبه و البته لبی که یه ربع طول بکشه!!
+چی!؟
-هیس آروم ....

رفت پیش رفقاش که بگه من خجالتیم ولی اونا هیچ جوره قبول نمیکردن ،انگار شک داشتن و با این لب یک ربعه شکشون برطرف میشد....

رضا کلی شرمنده شد و گفت این آخرین باره فرشته بقران شرمنده ام ولی ازت خواهش قبول کن و این لطفتو جبران میکنم.
من قبول کردم و اولش چشامو بستم که لبام داغ شد !؟
چشاشو بسته بود و آروم آروم لبام رو مک میزد!؟دستاش دور گردنم پیچ داد و با بالا رفتن صدای رفیقاش ،رضا حرکتشو تندتر کرد ...

دستایی که از استرس یخ کرده بود رو به کمرش چسبوندم و با این کارم جوری خشن شد که یه جوری شده بودم،منم دلم میخواست و هیچ اراده ای برا نه گفتن به خودم نداشتم و منم شروع کردم .....

شاید از یک ربع هم گذشته و بود که دست کشید و چشماشو باز کرد .
نگاهی به چشمام انداخت و بوسه ی محکمی رو پیشونیم زد .

توی ماشین گفت از الان به بعد آزادی و اگه بخوایی میتونی بری و اگر هم بخوایی میتونی همینجا کار کنی و ماهانه بهت دستمزدت میدم وسر قولیم که بهت دادم هستم ....

-آقا میشه بمونم !اخه میترسم اگه برم باز اون مرتیکه .....

قبول کرد و گفت : من موندم دختر به این خوبی رو چرا اون عوضی اینجوری اذیت میکرد!؟
راستشو بخوایی تموم اذیت و... که باهات کرده بود رو بهم گفت : شاید باور نکنی ولی دلم برات سوخت و این پیشنهاد بهش دادم .....
از اون شب خیلی گذشته بود و فهمیده بودم این حس درون یه حس عاشقی که حتی نمیتونم به بیانش بیارم !!
آخه چرا من باید عاشق رضا میشدم !؟اون حرکات اون ابراز های نمادین همش یه نقشه برا فریب دادن کسی دیگه بود ولی من !قلب من !!!این ابرازهای نمادین رو باور کرده بود و حالا من درگیر یه عشق پنهونی شده بودم ....

حتی شب هایی گوشه و کناری زانو غم بغل میگرفتم و گریه میکردم ....

رضا هرروز دیگه برا بازی پیش ناپدریم میرفت ولی هنوز برنده نبود ...
با تیپایی که میزد دلم براش ضعف میرفت و قند تو دلم آب میشد ....
وقتایی باهام شوخی میکرد و من علاقه ام بهش بیشتر میشد....
بوی عطرش رو که قبلا حس کرده بودم انگار هنوز تو مشامم بود ،تصویرای مهمونی جلوی چشام مرور میشد.
حالا من حقوق ماهانه داشتم و باهاش انواع لباس ها و لوازم آرایش گرفته بودم و به چهره ام نقش میدادم و تغییر میکردم و متوجه نگاه رضا میشدم .

فهمیه خانوم :یه شعر از عشق برام خوند و گفت :من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم ،من از اون روز اول همه چیو فهمیدم و حالا هم میدونم که این عشق خودشو جا داده تو قلبت درسته؟!

از خجالت سرم رو زمین انداختم و بله آرومی گفتم .
-حجب و حیاتو دوست دارم دخترم ولی حواست جمع باشه ،نکنه یه وقت به خودت آسیب بزنی !؟آقا دور و برش خیلی زیاد و شاید تو انتخاب نکنه ......

بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم حرفای فهمیه جون کامل و صحیح بود ،درست میگفت ؛اقا یه مرد پول دار که با پولش میتونه همه چیز بخره نه من که ناپدریم منو فروخته !؟نه من که سر تا پام یه قرونم نمی ارزه !!!

تو این دنیا خیلی تفاوت بین آدمای پولدار و فقیر !؟
بعضی از پولدارا با رخ نمایی پولشون شان و مقام آدمای فقیر از بین میبرن ،اما رضا رو نمیدونم ولی میدونم که اینجوری نیست و براش پول مهم نیست ،براش وفاداری و تهعد مهمه که من میتونم قول بدم که من این شرایطو براش فراهم میکنم.

یه دفتر برداشتم و تمام اتفاقایی که افتاده بود یا با رضا بودیم نوشتم ،عشق و علاقه و... هر چیزی که برام اتفاق می افتاد نوشتم تا لاقن با آوردنش رو برگه های دفتر کمی آروم بشم ،حتی هر لحظه که میدیدمش رو به قلم میاوردم.

مشغول دستمال کشی بود که با اخم وارد خونه شد و صدام زد !؟


خیلی چهره اش ناراحت بود .

رضا: فرشته من خیلی متاسفم چون...

مات و مبهوت بهش خیره شده بودم و حرفی نمیزدم .
-من معذرت میخوام چون ...

اینبار صدامو بالا بردم و گفتم چون چی ؟!بگو دیگه مردم از نگرانی؟؟!!

چون وقتی امروز رفتم خونتون ....ناپدریت نعشه بوده و حالیش نبوده زده مامانتو.....

-اسم مامانم که اومد بدنم مور مور شد ...زمین افتادم و گفتم:مامانمو چی تو رو قران بگو....

رضا؛منو ببخش که این حرفو میزنم بهت تسلیت میگم.....
زبونم گرفته بود و با لکنت میگفتی چی؟؟ت...و د...ار..ی بب..ه من در..وغ میگی.....
میخوایی سر به سرم بزاری!

جلوچشام با اشکام تار شد ،سریع اشکام با دستم پاک کردم و گفتم تو رو آقا من جنبه ی این شوخیا رو ندارم !؟

فهمیه خانوم کنارم اومد و بغلم کرد:وقتی بهم تسلیت گفت کنارش زدم !
داد زدم این حقیقت نداره مامان من زنده است ،مامانم منو تنها نمیذاره ،مامان قوی .....

وسایلم جمع کردم تا برم رضا جلوم گرفت .

-من حقیقت دارم بهت میگم و من خودم زنگ زدم آمبولانس و بردنش،اولش زنده بود ولی بعدش تموم کرد.....

جیغ زدم و تا جایی که راه داشت فریاد زدم ،نهههههه
اینا دروغه برید کنار میخوام برم پیش مامان تو یه دروغگویی یه دروغو یه بد قول !تو میخواستی مامانم بیاری اینجا ولی دروغ گفتی میخواستی ازم سو استفاده کنید ،مردا همشون عین همدیگه هستن ... تو عین اون لعنتی آشغالی....
تو دلم آتیش گرفته بود اصلا باور نمیکردم ، اصلا باور نمیکردم که دیگه دیگه مامانم تو این دنیا نیست....

زار زدم ،اون لحظه هیچی حالیم نبود فقط فهمیه بغلم کرد و اونم با من گریه میکرد....

اونقدر جیغ زدم و داد کشیدم که از حال رفتم ....

وقتی چشمامو باز کردم رضا و فهمیه بالا سرم بودند ،با یادآوری اتفاق نحسی که واسم افتاده سریع بلند شدم .
رضا:سرمت یکم دیگه مونده بخواب من خودم میبرمت پیش مامانت ....

فهمیه لباسای سیاه رو برام آورد و کمکم کرد پوشیدم .
هنوز باورم نمیشد که مامانم دیگه تو این دنیا نباشه.
جونی تو بدنم نداشتم و دستام بی حس بود ....

اولش نمیزاشتم برم تو غسال خونه ولی به اسرار رضا بالاخره رفتم .

چشماشو بسته بود عین فرشته ها شده بود...
بغلش کردم وصورتشو بوسیدم ...

+مامان.. مامانی پاشو پاشو ببین من اومدم ...مگه قرار نبود بیایی پیشم ،پاشو مامان تو روخدا تنهام نزار من جز تو هیچکسو ندارم ،تو بری من بی کس میشم ،مامان دلت میاد منو تنها بزاری و بری ؟پاشو دیگه خبری از اون آشغال کثافت نیست ...

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : fereshte
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.86/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.9   از  5 (7 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه sybx چیست?