فرشته 4 - اینفو
طالع بینی

فرشته 4


اما من تورو نمیخوام ،من رضای خودم میخوام ،رضایی که از گل نازکتر بهم نمیگفت و عاشقانه دوستم داشت تو برام یه غریبه ای ،من تو رو نمیخوام.

با سیلی که تو گوشم زد پخش زمین شدم و رضا خودش روم انداخت ،گذاشتم کارش رو کرد و بعدشم منو از اتاق بیرون انداخت .

رضا اخلاقش عوض شد و من نمیتونستم کاری انجام بدم....
حتی اونقدر حواسش نبود که نگفت این دختره کی هست !!
چرا چون اون فقط دنبال خوش گذرونیش بود و هیچکسو نمیدید ! چند ماهی همینجور بود و منم بیخیالش شدم مثل دوتا غریبه فقط چند کلمه ای حرف میزدیم تا اینکه تولد یکسالگی دخترمون شد اونم اصلا یادش نبود ...دیگه تحملم تموم شده بود و با عصبانیت بهش گفتم چه مرگته ؟!چته چرا اینجوری میکنی ،اصلا حواست هست که چند ماه حتی یه چای دونفره نخوردیم ؟!حتی دو کلمه عاشقانه حرف نزدیم !!!!داد زدم و با گریه گفتم چته رضا چرا اینجوری شدی آخه ؟!چرا زندگیمون اینجوری شده ؟!مگه من چه گناهی کردم که باید زندگی خوب حقم نباشه؟!!

هیچ میدونی دخترت یکسالش شده ؟!اصلا راه رفتنش دیدی ؟!!!اصلا تو آدمی ؟!اصلا میبینی ....

به هق هق افتاده بودم ،سیگاری که دستش بود خاموش کرد و طرفم اومد اما از ترسم عقب رفتم ...

رضا؛چرا ازم میترسی فرشته ،من همون رضام

-هه تو همون رضایی؟!یکم به گذشته ات فکر کن ببین تو همون ادم سابقی؟!تو اون آدم سابق نیستی تو دیگه مارو فراموش کردی چرا چون دورت پره ،زنا دور و برت هستند منو میخوایی چکار ؟!!بچه رو میخوایی چکار ؟!!

اونقدر بهش گفتم که خیلی عصبی شده بود و از عصبانیت سیلی تو گوشم خوابوند ....

داد زدم :ازت متنفرم رضا متنفر ....من دیگه نمیخوامت ،دیگه این جهنم نمیخوام ......


بهش گفتم طلاق میخوام ولی اون گفت نه من طلاقت نمیدم و میخوام یه زن دیگه هم بیارم که هووت بشه ....
گفتم اگه همچین کاریو کنی خودم میکشم یا خودم و بچه ام میریم جایی که تا ابد دست بهمون نرسه ولی اون هیچی حالیش نبود و فقط چرت و پرت میگفت .....

من زندگیم خیلی دوست داشتم ولی دست زمونه نذاشت و زندگیم به باد فنا رفت ...
خودم دخترم بردم آتلیه و ازش عکس گرفتم و تو خونه هم با فهیمه و اون دختر براش تولد گرفتیم .
دلم میخواست وقتی بزرگ شد نگه چرا من عکس از بچگیم ندارم و...بخاطر همین براش به یادگاری تو آلبومی که قبلا با رضا خریده بودیم گذاشتم ....

شاید بگید خودت میتونستی رضا رو آروم کنی ولی هیچ جوره امکانش نبود و نمیشد ،وقتی داشتم گریه میکردم اون دختر که اسم زهرا بود کنارم نشست ،گفتم اخه چرا شانس من مامان بزرگ مرد ها؟!
اون قرار بود زندگی منو درست کنه ....
اما حالا چی ؟!زندگی من داره همینجوری تو آتیش خودش میسوزه ....
شاید باورتون نشه ولی سرگذشت من خیلی غم انگیز اونقدر که وقتی دارم برا شما میگم خودم باور نمیکنم ....

من عاشق رضا بودم و دلم نمیخواست از دستش بدم ولی وقتی اینجور رفتارا ازش سر میزد دیگه خطاهاش زیاد شده بود و جای بخششی واسه خودش نذاشته بود و منم تحملم تموم شده بودو دلم میخواسته اتمامش بدم و تمام هرچه بادا باد .... رضا فردای اون شب دعوامون اصلا خونه نیومد و فرداشبشم همینجور که هرجی فهیمه باهاش تماس گرفت خاموش بود نگران شده بودم هرچی بود من هنوز دوسش داشتم و از همه مهم تر بابای بچه ام بود و نمیخواستم یه تار مو از سرش کم بشه ...
دو سه روزی پیداش نبود تا اینکه حوالی ساعت ده صبح شماره ناشناسی باهام تماس گرفت و گفت :همسرتون داخل بیمارستان و حالش وخیم ......

زبونم گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم و با لکنت میگفتم شما مطمئنید ؟؟!


...:بله خانم ،ولی نگران نباشید حالشون خوبه ولی نیاز هست یکی بیاد کنارشون تا کاراشونو انجام بده
...تمام مشخصاتی که می‌گفت مال رضا بود
هر چند تازگیا روابط خوبی نداشتم ولی بازم عاشقانه دوسش داشتم،سریع لباسامو پوشیدم و رفتم همون بیمارستان ،از پذیرش شماره اتاقشو پرسیدم ...خوشبختانه آسیب جدی بهش نرسیده بود و توی بخش بود ،رفتم سمت اتاقش ولی قبل اینکه وارد بشم صدای یه زنی رو از تو اتاقش شنیدم،یه زنی که با صدای لطیف و مهربونش داشت با رضا حرف میزد،کاملا مشخص بود که این همون زنیه که رضا قرار بود مثلاً سر من بیاره...اولش دلم خیلی شکست و دلم میخواست اون زنه رو اونقدر بزنم تا بمیره ،ولی فرصت مناسبی نبود و رضا منتظر همچین کاری بود که به صورت علنی با اون زن باشه و بیارش جای من...هر چند خسته تر از اونی بودم که بخوام برای زندگیم بجنگم ولی حداقل شاید یه تلاش کوچولو میتونست این زندگی رو حفظ کنه...
با نگهبانی بخش صحبت کردم که اون زنه رو به یه بهونه ای از اتاق رضا بکنه بیرون ،که من برم پیشش و با اون زن رو به رو نشم...شناسناممو نشون نگهبان دادم که بفهمه من زن این مریض هستم...
نگهبان بیچاره هم که مرد تقریبا مسن و مهربانی بود و پریشونی منو دید دلش برام سوخت و رفت تو اتاق رضا و به یه بهونه ای گفت :خانم شما باید برید بیرون وقت ملاقات نیسته و این حرفا
زنه خیلی بهش بر خورد ولی راه دیگه ای نداشت و از اتاق زد بیرون ،وقتی مطمئن شدم رفته بیرون ،رفتم تو اتاق رضا
گونشو بوسیدمو گفتم :عزیزم چی شده ؟چرا مراقب خودت نبودی؟یکم قربون صدقش رفتم که دکترش اومد و گفت :از عکسای رادیولوژی که ازتون گرفتیم مشخص میشه که آسیب جدی به کمرتون وارد نشده و فقط باید استراحت کنید ولی پاتون دچار آسیب جزیی شده که دو هفته باید توی گچ باشه ...خداروشکر که سالمین
خیلی خوشحال شدم که همون لحظه سروکله اون زن دوباره پیدا شد
ولی وقتی منو دید جا خورد و گفت:خانم شما کی هستین؟
منم خیلی ریلکس جواب دادم:همسر ایشون،شما؟
رضا انگار زبونش بند اومده بود چیزی نگفت ولی زنه گفت:باشه،بهتر باشین
چشم غره ای رفت به رضا و من برای اینکه حرصشو در بیارم دوباره گونه رضا رو بوسیدم...


اون زنه رفت و من با خوشحالی رفتنشو تماشا می‌کردم...خیلی تو پرش خورده بود ولی حقش بود و باید نشونش میدادم که من به این سادگی‌ها از میدون خارج نمیشم...
رضا شبش با تجویز دکترش مرخص شد و ماشینش به پارکینگ منتقل شد که بعداً رضا حالش بهتر شد بره سراغش...
یه آژانس گرفتم‌و رضا رو بردم خونه...شب براش سوپ درست کردم ،از زهرا خواستم که از اتاق بیرون نیاد ،چون میدونستم رضا ببینه این دختر هنوز اینجاست غر میزنه و میگه زودتر بفرستش خونتش تا برامون دردسر نشه...
رضا همش بهونه می‌گرفت ،بیچاره دست خودشم نبود واقعا درد میکشید...نگه داری ازش خیلی سخت بود آخه برای یه مرد سخت ترین کار خونه نشینی بود،تمام محبتمو به خرج دادم با رضا تا بلکه دست از سر اون زن عفریته برداره...مدام قربون صدقش میرفتم ،جوری که حتی با دخترمم رفتار نمی‌کردم ...رضا تا من حواسم پرت میشد می‌رفت سراغ گوشیش ،خیلی دوست داشتم که بفهمم با اون زنه هنوز حرف میزنه یا نه؟ولی اصلا معلوم نمیشد چون تا منو میدید گوشیو میزاشت کنار....
ولی یکم مسکنای رضا رو بیشتر کردم که بیشتر بخوابه و درد کمتری حس کنه ،زیر چشمی نگاش میکردم دیدم گوشیو گذاشت کنارو چشماشو بست،دو سه دقیقه صبر کردم ولی انگار خواب رفته بود ،رفتم بالای سرش که گوشیشو بردارم،پیش خودم میگم اگه یهو چشماشو باز کرد بگم می‌خوام ظرفا رو بردارم،ولی خوشبختانه بیدار نشد و من گوشیشو برداشتم ،شانس آوردم که قفل نبود ،رفتم توی پیاماش و آخرین پیام یه شماره ناشناس بود که نوشته بود:حالا که با زنت خوب شدی تکلیف من چیه؟
رضا پیام داده بود:بهتره از هم جدا شیم،زنه من هیچی برام کم نزاشته
...:پس تو با احساساتم بازی کردی ؟این همه تایم که با تو بودم چی؟
رضا:یه مقدار پول بهت میدم که جبران بشه دیگه به من زنگ نزن
آخرین پیام هم از طرف اون زن بود که شماره کارتشو فرستاده بود
کاملا دیگه برام مشخص شده بود اون زن بخاطر پول با رضا بود،ولی خداروشکر دستش برا رضا رو شده بود...محبت و مهربانی رو رضا اثر کرده بود و خیلی رفتارش خوب شده بود...
فرداش منو زهرا از خونه زدیم بیرون که بتونم فامیلی از زهرا پیدا کنم و تحویلشون بدم...


زهرا تنها چیزی که داشت یه برگه کهنه و مچاله شده که توش یه آدرس نوشته شده بود ،با اینکه کل شهرو مثل کف دستم میشناختم ولی این آدرس برام خیلی غریبه بود ،به هر حال باید پیداش میکردم ،این دختر نمیتونست خیلی پیش من بمونه باید می‌رفت پیش فامیلای خودش...از راننده آژانس کمک گرفتم که این آدرسو پیدا کنیم،راننده با پرس و جو کردن از این و اون حول و حوش اون آدرسو پیدا کرد،البته توی شهر نبود ،یه روستای کوچیک توی بیست کیلومتری شهر...
روستا که نمیشه گفت آخه کل خونه های اونجا ده تا هم نمیشد ،بیشتر مزرعه بود تا خونه...بالاخره رسیدیم و با پرس جو کردن از کارگرای مزرعه تونستیم اون خونه رو پیدا کنیم ...زهرا دل تو دلش نبود و می‌گفت اگه منو قبول نکنند چی؟
باید تو خیابونا بخوابم؟
بهش دلداری دادمو گفتم :هیچ فامیلی اینقدر بی رحم نیست که دختر تو این سن و سالو بندازه بیرون
زهرا یکم خیالش راحت تر شد تا اینکه در زدم،یه در فلزی رنگ و رو رفته...یه خانم جوون ولی با تیپ و قیافه روستایی درو باز کرد
...:اینجا منزل آقای محمود آبادی هست؟
زن جوون :بله ،بفرمایید
...:میشه با آقای محمود آبادی صحبت کنم
زن جوون:بفرمایید داخل
یه مرد قد بلند که به نظر می‌رسید خیلی آدم سخت کوشیه ،
روی یه گوشه از حیاط یه فرش کهنه انداخته شده بود ،با مهربونی تعارفمون کردن که بشینیم،خانموش چایی آورد و من همه چیو تعریف کردم،در آخر شناسنامه زهرا رو نشون دادم که مشخص شد هم فامیل هستند و اون آقا میشه پسر عموی پدر زهرا ...
مرد خوبی بود ولی معلوم میشد که توان مالی بالایی ندارن،با یکم مکث گفت:والا ما اینجا کارگریم،از مزرعه مراقبت میکنیم و صاحب مزرعه اینجا یه خونه که در حد سرایداری هست به ما داده...در یه صورت میتونم زهرا رو اینجا نگه دارم که تو کارای مزرعه به ما کمک کنه،البته باید با صاحب باغ هم صحبت کنم
زهرا پرید وسط حرفمونو گفت :هر کاری باشه میکنم ،فقط نزارین آواره بمونم
زن و مرد دلشون سوخت و گفت :باشه بزارین باشه اینجا ،امیدوارم ارباب یه کاری هم به عهده زهرا بزاره و بهش پول بده تا بتونه برای آیندش یکم پول جمع کنه...
اینجوری شد که زهرا موند اونجا و من رفتم ،البته شمارمو گذاشتم و شماره اونا هم گرفتم که باهم در ارتباط باشیم...برگشتم خونه..

ولی فکرم همش پیش زهرا بود ،تصمیم گرفتم دو سه روز دیگه برم بهش سر بزنم...ولی رضا مهم تر بود..داشت بهتر میشد ،رفتارشم بهتر میشد ...غرغراش کمتر میشد و انگار خبری از اون زن نبود....
یه هفته گذشت و من وقت نکردم که به زهرا سر بزنم کارای خونه خیلی زیاد بود...یه شب دخترم تب کرد و حالش خیلی بد بود ،انگار داشت می‌سوخت ....سریع یه آژانس گرفتم و بردمش بیمارستان...رضا با اون پای گچ گرفتش همرامون اومد...دکتر گفت باید زودتر میوردینش تبش خیلی بالاست خدا کنه آسیب به مغزش نرسیده باشه
اینو که گفت افتادم رو زمین ،اگه این بچمم بره من دیگه آدم سابق نمیشم خودمو میکشم...فهیمه و رضا آرومم کردن ولی اشکام بند نمیومد ،نذر کردم که اگه خدا بچمو بهم برگردونه یه کار خیری انجام بدم...
رضا بغلم کرد
دکتر اومد بیرون و گفت :خطر رفع شده و الان تبش اومده پایین ،فردا میتونین ببریدش خونه...
خدارو هزار مرتبه شکر کردم
رضا و فهیمه به اصرار من رفتن خونه ...من موندم کنار دختر نازم
شب تا صبح نگاش کردمو گفتم خدایا ممنونم ازت
فرداش رضا اومد و دخترمونو مرخص کردیم...
دو سه روز بعد رضا گچ پاشو باز کرد و جلسات فیزیو تراپیش شروع شد...اصلا زهرا از یادم رفته بود ،برای رضا جریان زهرا رو کامل تعریف کردم ،فکری به ذهنمون رسید...برای اینکه نذرمونو ادا کنیم زهرا رو بگیرم زیر پرو بال خودمون ...
منو رضا و دخترم سه تایی رفتیم دنبال زهرا ...ماجرا رو برای فامیلای زهرا تعریف کردیم اوناهم استقبال کردند ولی گفتند حداقل باید ماهی دو سه بار زهرا رو بیارین پیش ما ...با کمال میل قبول کردیم...زهرا همراه ما اومد و ما زندگی جدیدمونو شروع کردیم روز به روز عشق بین منو رضا بیشتر میشد،تصمیم گرفتیم از اون خونه نقل مکان کنیم...با رفتن به خونه جدید همه چی بهتر شد..
زهرا خواهر خوبی برای دخترم بود و با سعی و کوشش خودش و کمکای ما امسال با رتبه خوب رشته دندانپزشکی قبول شد...
قضاوت با شما
ولی این از من به شما نصیحت :تو هر موقعیتی هستین دست از جنگیدن برای زندگیتون بر ندارید
ممنون که تا الان کنارمون بودید
لازم دونستم یه بیت شعر اضافه کنم
:
سوی نومیدی مرو امیدهاست

سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست

نا امیدی ها به پیش او نهید

تا ز درد بی دوا، بیرون جهید
 

پایان

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : fereshte
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه gbgo چیست?