رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 5 - اینفو
طالع بینی

رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 5

چشمی گفتم و جا بلند شدم. خواستم راه اتاقم را در پیش بگیرم که یادم افتاد لباس ها و وسایلم را جمع نکرده ام و به هم ریخته است. پس راه حیاط را پیش گرفتم؛ حامد هم پشت سرم آمد.


روی تختی که داخل حیاط قرار داشت نشسته بودیم؛ سرم را پایین انداخته بودم و از شدت هیجان دست هایم عرق کرده بود.
هر دویمان سکوت کرده بودیم و تنها صدایی که شنیده می شد، صدای جیرجیرک های شب بود که آن سکوت ظریف را درهم شکسته بود.
-نمی خوای چیزی بگی؟
سر به زیر جواب دادم: چی بگم؟
دختر خجالتی ای نبودم ولی همیشه در حضور حامد، این گونه می شدم. متانت و وقار در رفتار و حرف زدنش هر کس را به احترام در مقابلش وا می داشت و من هم از این قاعده مستثنی نبودم.
-خب بذار خودم شروع می کنم.
سرم را بالا گرفتم و مشتاقانه به صدای دلنشین او گوش سپردم.
-می دونی لیلی احساسی که من بهت دارم، مال یه روز و دو روز نیست که بخوام بگم بعداً فراموش میشه. حسی که بهت دارم نمی دونم از کی تو وجودم شکل گرفت؛ فقط می دونم وقتی به خودم اومدم که دلم رو باخته بودم.
سرش را بالا گرفت و با لبخند جذاب گوشه ی لبش ادامه داد: دلم رو به این عسل چشم ها باختم.
سرش را پایین انداخت.
-اول دوست داشتم به خودت بگم و وقتی که از احساس تو باخبر شدم، بیایم خواستگاری ولی گفتم که این جوری و با حضور بزرگترا بهتره چون از این رابطه هاو دوستی های پنهونی خوشم نمیاد؛ یه دلیلش هم اینه که بدونی قصدم جدیه و چقدر دوست دارم.
نفسی کشید و خیره به چشمانم پرسید: حالا نوبتِ توئه. اگه می خوای الان جواب بده اگه هم نه این رو بدون که هر چقدر بخوای فرصت فکر کردن داری.
جواب من که از تپش های بی امان قلبم و گونه ای که حس می کردم از هیجان سرخ شده، پیدا بود. چقدر حرف ها و صدایش آرامش داشت.
چیزی که برایم بسیار ارزشمند بود، صداقت گفتار و لحنش بود.
سعی کردم لرزش دست هایم که بخاطر هیجان بود را زیر چادرم پنهان کنم.
چشمانش بسان آسمان سیاه و صاف امشب زیبا و دل انگیز بود.
-من خب... چه طوری بگم...؟
نفسی کشیدم که هیجان و لرزش صدایم از بین رود.
-خب من جوابم...
مکثی کردم و به چشمانم منتظرش نگاهی کردم و زمزمه کردم: مثبته.
سیاهی چشمانش مانند آسمان پر از ستاره شد و درخشید؛ اصلا آدم دلش می خواست همین طور ساعت ها بنشیند و به چشمانش زل بزند و در آن سیاهی غرق شود.
لبخند زیبایی روی لب هایش نقش بست.
سرم را پایین انداختم و لبخند عمیقی روی لبم نشست.
-خب عروس خانم، اگه حرفی نداری بریم تو.
از لفظی که به کار برد، شور و شوق عمیقی را در دلم احساس کردم و لبخندم عمیق تر شد.
حامد که سکوت مرا دیده بود، با لحنی که خنده در آن موج می زد، گفت: عروس خانم رفته گل بچینه؟!
از لحن بامزه اش خنده ی ریزی کردم و از جا بلند شدم.
هم گام با یک دیگر وارد خانه شدیم. با ورود ما جمع سکوت کردند و نگاهشان را به ما دوختند.
دایی رو به من پرسید: خب لیلی جان، نظرت چیه؟
سکوت کرده بودم که ادامه داد: سکوت علامت رضایته؟
لبخند خجولی روی لب نشاندم که این لبخندم را به جواب مثبت تعبیر کردند و سیل تبریکات به سمتمان روانه شد.

 با صدای نفس چشم هایم را باز کردم و با خمیازه ای نفس را در آغوش کشیدم.
-کی بیدار شدی خوشگل مامان؟
-دو سه ساعت پیش.
نگاهی به ساعت دیواری که عقربه های ساعت عدد یازده را نشان می داد، نگاه کردم؛ دیشب آن قدر غرق در گذشته شده بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
از جا بلند شدم و پس شستن دست و صورتم جلوی آینه شروع به شانه کردن موهایم شدم.
-عمه شادی هم اومده.
با شنیدن این حرف نفس شانه بین راه خشک شد؛ می دانستم برای چه اینجا آمده. شادی از همه ی اتفاقات زندگی من خبر داشت و می دانستم به من کمک خواهد کرد.
موهایم را با کش جمع کردم و خواستم از اتاق بیرون بروم که نفس گفت: مامان؟
به سمتش برگشتم و گفتم: جانم؟
-کی میریم پیش بابا؟
چه می گفتم به دخترکم؟ می گفتم که من از پدرت متنفرم؟ یا می گفتم هیچ وقت به آن خانه برنخواهیم گشت؟
آهی کشیدم و به سمتش رفتم. برای اینکه هم قدش شوم، به زانو نشستم و دستی بین موهای خرگوشی اش کشیدم.
-دوست داری بری پیش بابا؟
سرش را تکان داد و گفت: آره دلم براش تنگ شده.
چه سخت بود توضیح دادن بعضی از چیزها. با اینکه نفس حق داشت شروین را ببیند ولی من ذره ای اعتماد به شروین نداشتم و می ترسیدم که نفس را از من بگیرد.
-نمیشه عزیزم.
-چرا؟ اصلاً من با عمه شادی میرم پیش بابام.
-گفتم نه.
-من می خوام برم پیش بابا.
نفسی کشیدم و با لحن جدی ای گفتم: نه دیگه هم حرفی نباشه.
به سمت در رفتم که نفس هم به طرفم آمد.
-مامان بذار برم پیش بابا.
با کلافگی از دست این بهانه گیری هایش دستی به پیشانی ام کشیدم و بدون اینکه بخواهم صدایم بلند شد.
-میگم نه یعنی نه؛ این قدر بهونه نگیر.
صدای گریه اش که بلند شد، آهی کشیدم و بی توجه از اتاق بیرون آمدم.
در این مدت خیلی تندخو شده بودم و با هر حرفی که خلاف میلم بود، عصبی می شدم و پرخاش می کردم.
به طرف شادی که کنار مادر مشغول حرف زدن بودند، رفتم.
با دیدن من از جا بلند شد و گفت: سلام.
دستم را توی دستش که به سمتم دراز شده بود، گذاشتم.
-سلام. خوش اومدی.
-ممنون.
سر جایش نشست؛ من هم رو به رویش نشستم.
نگاهش آن صمیمیت گذشته را نداشت و حتی از رفتارش مشخص بود که مرا مقصر می داند. پوزخندی روی لبم نقش بست. چرا هیچ کس مرا درک نمی کرد؟ چرا حتی شادی که آن قدر با او صمیمی بودم و از تمام زندگی ما خبر داشت، نگاهش مهربانی و صمیمیت گذشته را نداشت؟
مادر که فهمید شادی برای حرف زدن با من آمده، دست به زانوهایش گرفت و از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت.
شادی نگاهی به من انداخت و پرسید: خوبی؟
با پوزخندی که روی لبم آمده بود، جوابش را دادم: خیلی! اصلاً ممکنه من حالم خوب باشه؟ ممکنه چیزی مطابق میل و خواسته ی من باشه؟
-نمی خوای برگردی خونه ات؟

 چه کسی از بازگشت من به آن خانه خوشحال می شد؟ شروین؟ پوزخندی زدم. اگر برایش مهم بودم که در این دو، سه روز یک سراغی از من می گرفت که ببیند اصلاً مرده ام یا زنده.
شاید هم برای خانواده ی شروین. خنده ی تلخی روی لبم نقش بست. آنها هم از من خوششان نمی آمد و فقط تنها کسی که نگران زندگی ام بود، همین شادی بود.
لحنم قاطع و محکم بود: نه.
خودش را نزدیکم کرد و دستم را در دستش گرفت.
-چرا آخه؟
-چون می خوام طلاق بگیرم.
چشمانش از بهت درشت شد و ناباور پرسید: شوخی می کنی دیگه؟
اخمی کردم.
-به نظرت من الان شوخی دارم؟
او نیز اخم هایش درهم شد و گفت: می فهمی چی داری میگی؟ پس تکلیف این زندگی تون چی میشه؟ به نفس فکر کردی؟
چرا هیچ کس به فکر من نبود؟
-شادی می خوام بهم کمک کنی؟
-چه کمکی؟
-تو از زندگی من و کارای شروین خبر داشتی. می خوام تو دادگاه به عنوان شاهد بیای یا اینکه یه مدرک از اون کاراش رو برام پیدا کنی.
با ناباوری گفت: چی میگی لیلی؟ یعنی میگی من با دست های خودم زندگی داداشم رو خراب کنم؟ آره؟ این رو ازم می خوای؟
سری به طرفین تکان داد و گفت: نه. این رو از من نخواه؛ توام به جای فکر کردن به این چیزا برو سر خونه زندگیت.
بدون اینکه بخواهم صدایم بالا رفت.
-چی داری میگی شادی؟ چرا همه تون من رو مقصر می دونید؟ از هر کس انتظار این حرفا رو داشتم به جز تو؛ تویی که از همه ی زندگی من و کارای اون داداش نامردت خبر داشتی. تو به اون جهنم میگی خونه و زندگی؟
بغض گلویم را به سختی پایین فرستادم.
-باشه. من مقصرم خوب شد؟ توام برو شادی و بدون که دوستی ما از همین لحظه تموم شد.
از صدای بلند من مادر از آشپزخانه و نفس از اتاق بیرون آمدند.
مادر به سمت من آمد و با نگرانی نگاهم کرد.
-آروم باش عزیزم.
رو به نفس گفت: نفس جان توام برو تو اتاق بازیت رو بکن.
نفس نگاهی به ما انداخت و به اتاق برگشت.
بغض گلویم را چسبیده بود ولی قصد شکستن نداشت.
شادی با نگرانی نگاهم کرد؛ نگاهش ناراحت و پشیمان بود ولی من اعصابم آن قدر تضعیف شده بود که می دانستم ادامه ی این بحث با شادی حتماً به دعوا ختم خواهد شد.

اجازه ی حرف زدن به شادی را ندادم و از جا بلند شدم و با قدم های سست به سمت

اتاق رفتم و تکیه به دیوار دادم و روی زمین نشستم.
بغض داشت خفه ام می کرد. چه فکر می کردم و چه شد!
قطره اشکی از چشمم روی گونه ام غلتید.
تقه ای به در خورد و لحظاتی بعد شادی وارد شد؛ کنارم نشست و دستش را روی دستم گذاشت.
-باشه لیلی؛ با اینکه راضی به این جدایی تون نیستم ولی وقتی این حال تو رو می بینم، دلم آتیش می گیره. هر کاری بتونم برات می کنم. چون همه چی زندگیتون رو می دونستم و می دونم که چی کشیدی تو این مدت.
لبخند محوی روی لبم نشست؛ شادی هم جواب لبخندم داد و بوسه ای روی گونه ام کاشت.
-نبینم ناراحت باشی ها فدات شم.
لبخندم از این مهربانی اش عمق گرفت.
-ممنونم ازت.
بلند شد و گفت: کاری نمی کنم که.
به سمت نفس که مشغول کشیدن نقاشی بود، رفت و گونه اش را بوسید.
-خوشگل عمه کاری با من نداری؟
نفس سری به نشانه ی «نه» تکان داد و جواب خداحافظی اش را دادیم.

 کلافه به مادر نگاه کردم و نالیدم: من نمیام. این قدر اصرار نکن لطفا.
مادر باز هم اصرار کرد: چرا این طوری می کنی تو؟ می خوای پشت سرت حرف بزنند؟
متنفر بودم از این حرف هایی که پشت سر آدم می زنند. چرا همیشه و همیشه باید به فکر حرف مردم بود؟ آدم فقط یک بار زندگی می کند و اهمیت دادن به حرفای مردم به نظرم کاری بیهوده است و فقط عذاب دادن خود است.
از این اصرار های مادر برای رفتن به خانه ی دایی و شرکت در مراسم نذر هر ساله شان کلافه و عصبی شدم. چگونه با آن ها بعد چند سال رو به رو می شدم؟
رو به نفس که صدای تلویزیون را تا آخر بالا زده بود توپیدم: نفس کم کن صدای اون لامصب رو.
نفس ترسیده نگاهم کرد و صدای تلویزیون را پایین آورد.
مادر سرزنش گر نگاهم کرد و با اخم گفت: چی کار به این بچه داری؟ از چیز دیگه اعصابت به هم ریخته سر این طفل معصوم خالی نکن.
پوف کلافه ای کشیدم و تکرار کردم: من نمیام.
مادر با اخم بلند شد و همان طور که به آشپزخانه می رفت، گفت: باشه نیا. همش خودتو قایم کن و بذار هر کی هر چی دلش می خواد بگه.
پشت سر مادر به آشپزخانه رفتم.
مادر در حال هم زدن خورشت قیمه اش که بوی آن فضای خانه را پر کرده بود، ادامه داد: کاش یه ذره هم به فکر من بودی. هر کی میاد کنایه می زنه که دخترت کجاست، چرا نامزدی به هم خورد. چرا ازدواج نکردند؟ به خدا دیگه خسته شدم این قدر از این و اون حرف شنیدم و جوابی نداشتم که بهشون بدم.
جلو رفتم و دستم را دور شانه ی مادر انداختم.
- باشه مامان جان. به خاطر تو میام. راستی کی باید بریم؟ کیا میان؟
زیر گاز را خاموش کرد و در حال آماده کردن بشقاب ها گفت: فردا صبح چون برای ناهاره. مثل همیشه اس دیگه؛ همه میان.
-در مورد اختلاف منو شروین و طلاقمون که به کسی چیزی نگفتی؟
شانه ای بالا انداخت.
-نه من که چیزی نگفتم؛ حامد هم که دهنش قرصه ولی بالاخره که چی؟ آخرش می فهمند دیگه.
سری تکان دادم و با فکر مشوش به نقطه ی نامعلومی خیره شدم. هیچ رغبتی برای رفتن به این میهمانی و حضور در جمع اقوام نداشتم. بعد از ازدواج با شروین، ارتباطم با آن ها خیلی کم شده بود.
با صدای مادر از فکر خارج شدم.
-برو نفس رو صدا کن تا شام بخوریم.
-بابا مگه نمیاد؟
در حال کشیدن برنج درون دیس گفت: نه. امشب شب کاره.
پدر در کارخانه ای در قسمت نگهبانی مشغول به کار بود و معمولاً دو روز در هفته شب ها را باید آن جا می ماند.
نفس را صدا کردم و سه نفری مشغول خوردن شام شدیم.

***
با وجود نارضایتی ام ولی حرفی نمی زدم و به ناچار اعتراضی نمی کردم. رو به روی آینه ی قدی ایستادم و دکمه های پالتوی سرمه ای رنگم را بستم. شال آبی ام را روی موهایم مرتب کردم و به نفس در پوشاندن پیراهن کوتاه زرشکی رنگش روی ساپورت مشکی اش کمک کردم.
در حالی که کاپشنش را تنش می کردم، گفتم: رفتیم اون جا شلوغ و شیطونی نمی کنی. مؤدب پیش خودم می شینی و پر حرفی نمی کنی. باشه خوشگلم؟
-مامان؟
در حال خرگوشی بستن موهای خرمایی اش پرسیدم: جونم؟
-بابا باهامون نمیاد؟
کش را به موهایش بستم و با کلافگی دستی به پیشانی ام کشیدم.
-نه مامان جان. در ضمن رفتیم اون جا درباره این که ما چند روزه این جاییم به کسی چیزی نمیگی؟ باشه؟

 

 لب هایش را آویزان کرد و با لجبازی ای که مادر می گفت به خودم رفته، گفت: پس من نمیام.
اخمی کردم.
-نفس این قدر اعصاب منو به هم نریز. بفهمم اون جا به کسی چیزی گفتی، من می دونم با تو.
-میگم.
از لجبازی اش اعصابم به هم ریخت. چه طور باید یک چیزهایی را به او می فهماندم؟
-تو غلط می کنی. یعنی چی من هر چی میگم گوش نمیدی؟ یه کلمه دیگه حرف بزنی می زنم تو دهنت.
از صدای بلندم، بغض کرد و اشک هایش روی صورتش روان شد. مادر که سر و صداهایمان را شنیده بود، وارد اتاق شد و نگاهش را بین نفس گریان و من که حس می کردم از حرص صورتم سرخ شده چرخاند.

نگاه سرزنش گری به من کرد و به طرف نفس رفت و او را در آغوش کشید.
-قربونت برم خوشگل من گریه نکن.
نفس با هق هق گفت: من بابام رو می خوام.
مادر نگاهی به صورت غمگین من کرد. او هم مانند من جوابی نداشت. بوسه ای روی موهایش زد و گفت: بابات فعلاً نمی تونه بیاد. توام دیگه گریه نکن این قدر. چشمای خوشگلت درد می گیره.
مادر از جا بلند شد و دست نفس را گرفت.
-بیا بریم صورتت رو بشورم تا بریم.
روی تخت نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. چه قدر دلم هوای گریه داشت. چه قدر غمگین و خسته بودم. در دل حس نگرانی می کردم برای آینده ی نامعلوم زندگی ام، برای دخترکم.
دوباره مادر وارد اتاق شد و با اخم گفت: من چی باید بهت بگم؟ این چه طرز رفتار با بچه ست؟ نمی فهمی که چه قدر روحیه اش حساسه؟ نمی دونی که چه قدر به وجود پدرش نیاز داره؟ چرا هر چی دق و دلی داری سر اون خالی می کنی؟
سرم از شدت این همه فشار به درد آمده بود. باز هم آن میگرن ها به سراغم آمده بود و جدیداً چه قدر زود به زود این دردها سراغم را می گرفت.
چرا هیچ کس مرا درک نمی کرد؟ چرا هیچ کس نمی پرسید که مشکل من چیست؟ چرا آن زمان به جای درک کردن من، سرزنشم کردند و به جای گوش دادن به حرف هایم مرا طرد کردند؟
حرف های زیادی برای گفتن داشتم ولی نه وقتش بود و نه طاقت ناراحتی مادر را داشتم؛ پس باز هم سکوت کردم.
از جا بلند شدم. کیف را روی شانه ام انداختم و چادر را روی سرم مرتب کردم.
شال و کلاه نفس را هم برداشتم و بی حرف از اتاق خارج شدم.
دخترکم گوشه ای کز کرده و لب هایش را برچیده بود.
به سمتش رفتم و کلاه را روی سرش گذاشتم. شال را هم دور گردنش پیچاندم.
به چشمان معصومش نگاه کردم و دلم آتش گرفت.
این طفل معصوم چرا باید قربانی دعوای من و پدرش می شد؟ او چه گناهی داشت وقتی که من و پدرش از هم متنفر بودیم؟
دلم برایش پر کشید. تن نحیفش را در آغوش کشیدم.
چه طور توانستم این گونه با او حرف بزنم؟ چه طور روح لطیف او را که مانند گلبرگ، ظریف و پاک بود را ناراحت کنم؟
بوسه ای به گونه اش زدم و با لبخندی پرسیدم: آشتی می کنی با مامان؟
سرش را تکان داد و گفت: آشتی.
محکم تر او را به خود فشردم و گفتم: قربون تو بشم من.
نگاهم به مادر افتاد که با لبخند به ما نگاه می کرد ولی اشک حلقه زده در چشمانش این لبخند را تلخ کرده بود. اشک به خاطر اوضاع نا به سامان ما و سرنوشت تلخ من.
لبخندی بر لب آوردم و از خانه خارج شدیم.
روی صندلی عقب کنار نفس نشسته بودم و از پنجره به بیرون خیره بودم. اصلاً حس خوبی به این مهمانی نداشتم و دلشوره ی بدی در دلم افتاده بود که خودم هم دلیلش را نمی دانستم.
سعی کردم به چیزی فکر نکنم و مانند همیشه خود را قوی نشان دهم.
پدر ماشین را جلوی در خانه ی دایی متوقف کرد.
نفسی کشیدم تا کمی از اضطراب و آشوب دلم کاهش یابد.
مادر زنگ را فشار داد. خیلی طول نکشید که در با صدای تیکی باز شد.
دست نفس را گرفتم و وارد شدیم. حیاط بزرگشان پر از مهمان بود و ظاهراً ما جزو آخرین مهمان ها بودیم.
دایی و زن دایی مثل همیشه به استقبالمان آمدند اما رفتارشان گرمی و صمیمیت گذشته را نداشت؛ مخصوصاً زن دایی که اصلاً مانند سابق نبود.
با دیگر مهمان ها هم سلام و احوالپرسی کردیم.
خاله نیره، خاله مهرنوش همراه با همسر و فرزندانش و خاله های حامد هم آن جا بودند.

نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khialat-raftani-nist
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.40/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.4   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه myvpb چیست?