رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 6 - اینفو
طالع بینی

رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 6

به دلیل سردی هوا وارد خانه شدیم. هانیه که از پله ها پایین می آمد، با دیدن من چشمانش لحظه ای گرد شد و سپس ادامه ی پله ها را دوتا یکی طی کرد و با قدم های سریع به طرف ما آمد.

با پدر و مادر سلام و احوالپرسی کرد تا به من رسید. نم اشک در چشمان مشکی درشتش نشست و خودش را در آغوشم انداخت. دستم را محکم دور کمرش حلقه کردم. چه قدر دلم برایش تنگ شده بود. چه طور توانسته بودم از او که مانند خواهر به من نزدیک بود، این سال ها را دور بمانم؟
کنار گوشش زمزمه کردم: هانی
او هم با صدای بغض دارش زمزمه کرد: کوفت و هانی! دختره ی بیشعور و روانی کدوم گوری بودی این مدت؟ دلم می خواد خفه ات کنم لیلی.
از حرصی که در صدایش بودم، خنده ام گرفت. متوجه ی خنده ام شد و گفت: حیف که جلوی این همه آدم نمی تونم چیزی بهت بگم ولی من ولت نمی کنم.
مرا از آغوشش بیرون کشید و در حالی که نم اشک را از چشمانش پاک می کرد، گفت: خوش اومدی دوست دیوونه ی من.
بغضم را به سختی قورت دادم و لبخندی روی لب نشاندم.
نگاهش به نفس افتاد که با کنجکاوی به او نگاه می کرد. لبخندی زد و رو به رویش نشست و گفت: وای چه نازی شما. اسمت چیه خوشگل خانوم؟
نفس که از تعریف های او لبخند ذوق زده ای روی لبش نشسته بود، گفت: نفس.
نزدیکش شد و محکم گونه اش را بوسید.
- وای قربون تو برم خوشگله.
نگاه پرسش گرش را به من دوخت با سر زیر افتاده، کوتاه گفتم: دخترمه.
متعجب نگاهش را بینمان چرخاند و نفسش را با ناراحتی بیرون داد.
مطمئن بودم که دلش می خواست این بچه از جنس من و برادرش باشد نه کس دیگری ولی با این وجود لبخندش را حفظ کرد و نفس را در کنار خود نشاند.
خاله مهرنوش که به تازگی از تبریز به تهران مهاجرت کرده بودند، گفت: چه خبرا لیلی جان؟ کم پیدایی؟
خاله نیره پوزخندی زد و گفت: مهرنوش جون، لیلی جون از وقتی ازدواج کرده که خبر از فامیل هاش نمی گیره.
اولین نیش را خاله نیره زد. دستم را مشت کردم که مبادا حرفی از دهانم خارج شود که کدورت پیش بیاورد.
اشاره ای به دختر جوانی که کنارش نشسته بود و با نگاه بدی به من خیره بود کرد و گفت: راستی لیلی جون معرفی می کنم. آرام جان نامزد شهاب.
برای شهاب که مانند برادرم دوستش داشتم خوشحال شدم و با لبخندی تبریک گفتم اما با حرف خاله لبخند روی لبم محو شد.
رو به زن دایی که تازه به جمعمان اضافه شده بود، گفت: شکوفه جون، هر چی از آرام بگم کم گفتم. دختر خوب، مهربون، خانوم، همه چی تموم. کاش از اول دیده بودمش قبل از این که خواستگاری دیگه ای برم و سنگ رو یخ بشم.
زن دایی هم سرش را تکان داد.
-انشاالله خوشبخت باشند. آره درست میگی نیره جون. کاش یکی هم برای حامد من پیدا می شد.
چرا این قدر هوای این جا برای نفس کشیدن کم بود؟ چرا این قدر به من نیش و کنایه می زدند و بدون دانستن دلیل کارم مرا قضاوت می کردند؟ چگونه بود که این قدر راحت قضاوت می کردند و دل می شکستند؟
باز هم سکوت پیشه کردم. می گویند خدا همدم دل شکسته است. می گویند خداوند پشت دل شکستگان است و من آن ها را که فقط ناراحت کردن و شکستن دل را آموخته اند را به خدا واگذار می کنم. به او اطمینان دارم و می دانم که تاوان این بغض را از آن ها می گیرد.
مادر اخم هایش درهم بود و چهره اش ناراحتی را فریاد می زد.
این بار نوبت سحر بود که نیش خود را بزند.
-لیلی جون، شوهرت چرا نیومده؟
-رفته مسافرت کاری.
آهانی گفت و سکوت کرد.
پسر کوچکی به طرف سحر آمد و کنارش نشست.
او همان ایلیای یک ساله بود؟ چه قدر بزرگ شده بود.
رو به سحر پرسیدم: ایلیاست دیگه؟
سحر سری به نشانه ی تأیید تکان داد که لبخندی به صورت ایلیا که شیطنت از سر و رویش می بارید زدم و با لبخند گفتم: ماشاالله چه بزرگ شده.
سحر به لبخندی سرد اکتفا کرد و چیزی نگفت. از واکنشش جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم.

هانیه که مشخص بود از این حرف ها عصبانی شده بلند شد و گفت: من برم یه زنگ به حامد بزنم ببینم کجا مونده. لیلی بیا.
از پیشنهادش خوشحال شدم و سریع از جا بلند شدم و به دنبالش وارد اتاقش شدم. نفس هم که گویی در این جمع احساس غریبی می کرد، دنبال من آمد.
نفس کنارم روی تخت هانیه نشست و گفت: مامان کی میریم؟
هانیه هم کنارمان نشست و گفت: الهی بمیرم. نگاه این بچه هم از این فضا خسته شده. لیلی به خاطر حرفا و رفتارای سحر و مامان شرمنده ام.
دستم را روی دستش گذاشتم.
- دیوونه این حرفا چیه؟ تو چرا؟ من از هر کی ناراحت باشم، از تو یکی نیستم.
دستش را دور گردنم انداخت و گونه ام را بوسید.
-آخ من فدای تو بشم.
زیرلب «خدا نکنه ای» گفتم.
-وای لیلی اون قدر دلم تنگت بود که نگو. خیلی بد بود این که تو پیشم نبودی ولی هنوزم میگم که خیلی بیشعوری که یهو رفتی. اینم بگم که من یه روز میام پیش تو و توام همه چی رو مو به مو واسه من تعریف می کنی؟ فهمیدی یا بفهمونمت؟
از تهدیدش خنده ای کردم و گفتم: هنوزم دیوونه ای! توام همه چی رو تعریف می کنی.
باشه ای گفت و از جا بلند شد.
- این قدر حرف می زنی واسه آدم حواس نمی مونه. من یه زنگ بزنم به این حامد ببینم کجا مونده.
گوشی اش را از روی میز برداشت و بعد از گرفتن شماره آن را به گوشش چسباند.
-الو داداش؟ کجایی تو؟
-باشه زودتر بیا مامان همش غر می زنه.
-باشه پس فعلاً.
گوشی را قطع کرد و گفت: تو راهه.
- مگه پیش شما زندگی نمیکنه؟
سری به نشانه ی «نه» تکان داد و گفت: نه بابا. از وقتی برگشته یه خونه ی جدا واسه خودش گرفته. این قدر که مامان همش بهش گیر میده زن بگیر. این دختره هست، خواهر سحر؟
با کنجکاوی گفتم: خب؟
-مامان همش میگه اون رو براش بگیریم. وای لیلی این قدر از این دختره بدم میاد. اصلاً یه جوریه. حس بدی به آدم میده.
خواستم جوابی بدهم که در باز شد و ایلیا وارد اتاق شد و به سمت من آمد.
لبخندی به چهره ی پر از شیطنتش زدم و گفتم: جانم؟
-میشه با بچه تون بازی کنم؟
نفس هم هیجان زده گفت: مامان من می خوام بازی کنم.
لبخندی زدم و گفتم: باشه عزیزم. مراقب نفس باشی ها. بیرونم نرین هوا سرده.
باشه ی سرسری ای گفت و همراه با نفس از اتاق بیرون رفتند.

***
در جایم غلتی زدم و به سقف خیره شدم. لبخند از روی لبم پاک نمی شد؛ هنوز در بهت به سر می بردم؛ چه قدر از شنیدن حرف های حامد خوشحال بودم و چه قدر عاشقانه او را دوست می داشتم.
قرار بود آخر هفته جشنی کوچک برگزار شود و صیغه ی محرمیتی بین من و حامد خوانده شود و چند ماه بعد هم عروسی کنیم.
لبخندم عمیق شد. از همین الان برای پنجشنبه شب که سه روز مانده بود، لحظه شماری می کردم و دوست داشتم که زودتر این زمان کوتاه بگذرد.
چشمانم را روی هم گذاشتم که چهره اش پشت پلک هایم نقش بست و امان از آن چشمانش!
این چشم هایش بود که مرا این گونه بی تاب می کرد و این قلب عاشقم را به تلاطم می انداخت.
از هیجان و ذوق خواب به چشمانم نمی آمد.

بالاخره بعد از کلی غلت زدن و جا به جا شدن و فکر کردن به آینده و زندگی شیرینی که با حامد تجربه خواهم کرد، به خواب رفتم.
با صدای مادر چشم هایم را گشودم و با صدای گرفته از خوابم گفتم: چی شده اول صبحی؟
پتویی را که همیشه عادت داشتم حتی در گرما هم روی خود بکشم، کنار زد و گفت: اول صبح چیه؟ ساعت ده و نیمه. پاشو الان حامد میاد دنبالت.
با شنیدن اسم حامد خواب از سرم پرید و طوری با سرعت از جا بلند شدم که مادر متعجب گفت: چته دختر؟ ترسیدم.
-الان اومده؟
-نه گفت تو راهه. زودتر حاضر شو. با این سخت پسندی تو کلی باید بگردین.
باشه ای گفتم و برای شستن دست و صورتم از اتاق بیرون زدم.
با وسواس همیشگی ام مانتوی فیروزه ای رنگی را همراه با شال سفید رنگی پوشیدم. مادر همیشه می گفت رنگ سفید به پوست گندمی ام می آید.
با صدای مادر که آمدن حامد را اعلام می کرد، چادرم را پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم از اتاق بیرون آمدم.
-مامان شما نمیای؟
-نه مادر من کجا بیام؟ توام که هیچی نخوردی.
آن قدر از رو به رو شدن با حامد هیجان داشتم، مگر چیزی از گلویم پایین می رفت؟ با این که هنوز بیست و چهار ساعت هم از دیشب که این جا آمدند، نگذشته بود ولی دل تنگش شده بودم.
خداحافظی کوتاهی از مادر کردم و از خانه خارج شدم.
به سمت ماشینش که یک پراید سفید رنگ بود، شدم.
طپش های قلبم باز هم با دیدنش بی امان شده بود. سر به زیر و آرام گفتم: سلام.
لبخندی بر لبش نشست و با صمیمیت گفت: سلام لیلی خانوم. خوبی؟
-ممنون.
با همان لبخندش نگاهش را از من گرفت و ماشین را به حرکت درآورد.
زیر چشمی به تیپ همیشه ساده اش نگاه کردم و لبخندی زدم.
نگاهم را غافلگیر کرد و پرسید: خب کجا بریم خانوم خجالتی؟
چرا این طور شده بودم؟ چرا این قدر از او خجالت می کشیدم؟
با همان سر زیر افتاده، آدرس یکی از پاساژ ها را که لباس های مجلسی و زیبایی داشت را دادم.
باز هم بینمان سکوت حکمفرما شد. دوست داشتم مانند دیشب از آن حرف های قشنگش بزند.
حوصله ام در این ترافیک و شلوغی و از همه بدتر این گرمای اواسط شهریور ماه، سر رفته بود.
بی حوصله سرم را به شیشه تکیه دادم و به هوای آلوده و ترافیک کلافه کننده خیره شدم.
-لیلی نمی خوای چیزی بگی؟
بدون این که تغییری در حالتم ایجاد کنم، پرسیدم: چی بگم؟
صدایش کلافه شد.
-مثلاً ما قراره با هم ازدواج کنیم ولی تو انگار برات مهم نیست. نه درباره ی انتظارات و توقعاتت از من و نه از آینده. هیچی نمیگی.
اخم هایم درهم شد و به سمتش برگشتم.
-من برام مهم نیست؟ منی که فکر هر شب و هر روزم تو بودی، بعدشم من همین جوری که هستی رو می خوام و هیچ توقع دیگه ای ازت ندارم. واقعاً برات متأسفم که بدون فکر حرف می زنی.
با باز شدن ترافیک سنگین، ماشین را به حرکت درآورد و حرفی نزد.
از او دلخور شدم. نه به آن حرف های دیشبش و نه به حرف هایی که الان می زد.
سکوت کرده بود و با خونسردی به راهش ادامه می داد.
اولین روز نامزدی مان چه روزی شد!

با توقف ماشین از فکر خارج شدم؛ خواستم در را باز کنم که با صدا زدنش مانع شد.
- بله؟
خودش را کمی به سمت من نزدیک کرد و در داشبورد را باز کرد و جعبه ای از آن بیرون آورد و به دستم داد.
متعجب گفتم: این چیه؟
-بازش کن.
-برای منه؟
-آره دیگه. باز کن ببین خوشت میاد.

بی حرف و با هیجان در جعبه ی مربع شکل را باز کردم و با دیدن چیزی که داخل آن بود، لبخندی بر لبم نشست و آن را از جعبه بیرون آوردم.
به طرفش برگشتم و با لبخندی که ناشی از ذوق زده شدنم بود، گفتم: وای ممنون خیلی خوشگله. من عاشق گردنبند مرغ آمینم.
لبخندی بر لب نشاند.
-قابل شما رو نداره. اینو جای عذرخواهی قبول کن.
لبخندی زدم و قبل از این که چیزی بگویم، با لبخند شیطنت آمیزی ادامه داد: ولی دعوا هم بد چیزی نیست. چون باعث شد توام بالاخره اعتراف کنی.
خودم حواسم نبود که چه گفتم. همیشه همین طور بود؛ مواقع عصبانیت تند تند حرف می زدم و معمولاً از بعضی حرف هایم پشیمان می شدم و هر چه سعی در ترک این عادت داشتم، فایده ای نداشت.
با لبخند منحصر به فردش خیره ام بود. از عشقی که در نگاهش موج می زد، غرق در شور و شعف شدم.
-پیاده نمیشی؟
«چرا» هول هولکی ای گفتم و بعد از گذاشتن گردنبند در کیفم پیاده شدم و شانه به شانه ی هم وارد پاساژ بزرگ و شلوغ شدیم.
پشت ویترین مغازه ها آن قدر لباس های زیبا در رنگ های متفاوت و زیبا قرار داشت که نمی دانستم اول کدام را نگاه کنم.
بالاخره از قسمتی مشغول قدم زدن و دیدن لباس ها شدیم. زیبا و بی نقص بودند و تنها مشکلی که داشتند باز بودن آن ها بود.
چه قدر از بودن در کنارش و قدم زدن با او حس خوبی داشتم. با او بودن حس امنیت و آرامش را به من به ارمغان می آورد.
یکی ساعتی را گشته بودیم ولی هنوز لباس مورد نظرم را پیدا نکرده بودم. از چهره ی کلافه ی حامد هم فهمیده بودم که از این همه گشتن خسته شده ولی چیزی نمی گفت.
- خسته شدی؟
لبخند مهربانی بر لب نشاند و گفت: نه.
در حالی که نگاهش را بین لباس ها می چرخاند، ادامه داد: وقتی تو پیشمی، احساس خستگی نمی کنم.
دلم می خواست داد بزنم که آیا تو قصد جانم را کرده ای؟ مگر نمی دانی که این قلب من چه قدر بی جنبه است که این گونه ضربانش بالا رفته؟
بی توجه به غوغایی که در دلم به وجود آورد، اشاره ای به لباس نباتی رنگی کرد.
- اون چه طوره؟
با دیدن لباس لبخندی بر لبم نشست و با بودن در کنار حامد چه قدر من می توانم لبخند بزنم.
در اتاق پرو به خودم نگاهی انداختم و سلیقه اش را تحسین کردم.
لباس بیش از اندازه به تنم نشسته بود؛ هم زیبا بود و طبق خواسته ی هر دویمان پوشیده بود.
قد متوسطم را بلند و اندام ریز و ظریفم را زیباتر نشان می داد.
چشم از خودم برداشتم و لباس را با لباس های خودم تعویض کردم و از اتاق پرو بیرون آمدم.
حامد به طرفم آمد و پرسید: خوب بود؟ دوست داشتی؟
-آره همین رو برداریم.
بعد از اتمام خریدهایمان و بعد از خوردن اولین ناهار دو نفره به طرف خانه راه افتادیم و چه قدر بودن در کنارش، شنیدن صدایش، نگاه مهربانش، لذت بخش بود.

جلوی خانه مان توقف کرد. به سمتش برگشتم و گفتم: مرسی بابت همه چی.
لبخند همیشگی اش را تکرار کرد.
-کاری نکردم که. می دونی لیلی وقتی کنار توام گذر زمان رو احساس نمی کنم. دوست ندارم اصلاً زمان بگذره.
امروز قصد جانم را کرده بود فکر کنم!
بحث را خودش عوض کرد.
-می خوای کمکت کنم وسایل رو ببری تو؟
به خودم آمدم. همان طور که در را باز می کردم، گفتم: نه ممنون.

بی حرف و با هیجان در جعبه ی مربع شکل را باز کردم و با دیدن چیزی که داخل آن بود، لبخندی بر لبم نشست و آن را از جعبه بیرون آوردم.
به طرفش برگشتم و با لبخندی که ناشی از ذوق زده شدنم بود، گفتم: وای ممنون خیلی خوشگله. من عاشق گردنبند مرغ آمینم.
لبخندی بر لب نشاند.
-قابل شما رو نداره. اینو جای عذرخواهی قبول کن.
لبخندی زدم و قبل از این که چیزی بگویم، با لبخند شیطنت آمیزی ادامه داد: ولی دعوا هم بد چیزی نیست. چون باعث شد توام بالاخره اعتراف کنی.
خودم حواسم نبود که چه گفتم. همیشه همین طور بود؛ مواقع عصبانیت تند تند حرف می زدم و معمولاً از بعضی حرف هایم پشیمان می شدم و هر چه سعی در ترک این عادت داشتم، فایده ای نداشت.
با لبخند منحصر به فردش خیره ام بود. از عشقی که در نگاهش موج می زد، غرق در شور و شعف شدم.
-پیاده نمیشی؟
«چرا» هول هولکی ای گفتم و بعد از گذاشتن گردنبند در کیفم پیاده شدم و شانه به شانه ی هم وارد پاساژ بزرگ و شلوغ شدیم.
پشت ویترین مغازه ها آن قدر لباس های زیبا در رنگ های متفاوت و زیبا قرار داشت که نمی دانستم اول کدام را نگاه کنم.
بالاخره از قسمتی مشغول قدم زدن و دیدن لباس ها شدیم. زیبا و بی نقص بودند و تنها مشکلی که داشتند باز بودن آن ها بود.
چه قدر از بودن در کنارش و قدم زدن با او حس خوبی داشتم. با او بودن حس امنیت و آرامش را به من به ارمغان می آورد.
یکی ساعتی را گشته بودیم ولی هنوز لباس مورد نظرم را پیدا نکرده بودم. از چهره ی کلافه ی حامد هم فهمیده بودم که از این همه گشتن خسته شده ولی چیزی نمی گفت.
- خسته شدی؟
لبخند مهربانی بر لب نشاند و گفت: نه.
در حالی که نگاهش را بین لباس ها می چرخاند، ادامه داد: وقتی تو پیشمی، احساس خستگی نمی کنم.
دلم می خواست داد بزنم که آیا تو قصد جانم را کرده ای؟ مگر نمی دانی که این قلب من چه قدر بی جنبه است که این گونه ضربانش بالا رفته؟
بی توجه به غوغایی که در دلم به وجود آورد، اشاره ای به لباس نباتی رنگی کرد.
- اون چه طوره؟
با دیدن لباس لبخندی بر لبم نشست و با بودن در کنار حامد چه قدر من می توانم لبخند بزنم.
در اتاق پرو به خودم نگاهی انداختم و سلیقه اش را تحسین کردم.
لباس بیش از اندازه به تنم نشسته بود؛ هم زیبا بود و طبق خواسته ی هر دویمان پوشیده بود.
قد متوسطم را بلند و اندام ریز و ظریفم را زیباتر نشان می داد.
چشم از خودم برداشتم و لباس را با لباس های خودم تعویض کردم و از اتاق پرو بیرون آمدم.
حامد به طرفم آمد و پرسید: خوب بود؟ دوست داشتی؟
-آره همین رو برداریم.
بعد از اتمام خریدهایمان و بعد از خوردن اولین ناهار دو نفره به طرف خانه راه افتادیم و چه قدر بودن در کنارش، شنیدن صدایش، نگاه مهربانش، لذت بخش بود.

جلوی خانه مان توقف کرد. به سمتش برگشتم و گفتم: مرسی بابت همه چی.
لبخند همیشگی اش را تکرار کرد.
-کاری نکردم که. می دونی لیلی وقتی کنار توام گذر زمان رو احساس نمی کنم. دوست ندارم اصلاً زمان بگذره.
امروز قصد جانم را کرده بود فکر کنم!
بحث را خودش عوض کرد.
-می خوای کمکت کنم وسایل رو ببری تو؟
به خودم آمدم. همان طور که در را باز می کردم، گفتم: نه ممنون.

 

پیاده شدم و جعبه ی لباس را همراه با بقیه ی خریدها که یک مانتو و شال بود را از روی صندلی عقب برداشتم.
-خداحافظ.
جوابم را داد و بعد از این که وارد خانه شدم، صدای حرکت ماشینش به گوشم رسید.

از صبح هانیه و سمیرا به خانه مان آمده بودند که به من برای آماده شدن مراسم شب کمک کنند؛ غر می زدند و از من هیجان و ذوقشان بیشتر بود.
سمیرا پرسید: ساعت چند وقت محضر دارید؟
در حالی که درون کمدم مانتوی شیری رنگی که آن روز با حامد خریده بودیم را درمی آوردم، جواب دادم: ساعت شیش.
قرار بود برای خواندن صیغه ی محرمیت به محضر برویم چون می خواستیم صیغه ی نود و نه ساله بخوانیم. بعد از آن هم برای مراسم کوچکی که مهمانان نسبتاً زیادی نبود، به خانه بازگردیم.
چند حس را همزمان داشتم. حس خوشحالی، شور و شعف از بودن در کنار حامد؛ استرس و اضطراب از این که نکند اتفاقی بیفتد و حس دیگری هم که داشتم، دلشوره و نگرانی بود؛ خودم هم دلیل آن را نمی دانستم حس بدی داشتم. احساس می کردم این خوشحالی تداوم ندارد و همه چیز به هم می ریزد. سعی کردم مغزم را آشفته و مشغول نکنم و به حامد فکر کنم؛ حتی با فکر کردن به او هم لبخند بر لب من می آورد.
با تکان دستی جلوی چشم هایم به سمیرا نگاه کردم.
- چی شده؟
- یه ساعته داریم با تو حرف می زنیما تو انگار نمی شنوی و نیشت فقط بازه.
از حرص خوردن الکی اش خنده ای کردم که با تأسف سری تکان داد و رو به هانیه گفت: مطمئنی هنوزم اینو می خوای برای داداشت بگیری؟
هانیه هم متأسف گفت: چی کار کنیم دیگه؟ مجبوریم تحملش کنیم.
با حرص بالشت را از روی تخت برداشتم و برایش پرت کردم.
هانیه به سمتم آمد و گفت: تو چرا این قدر بی خیال نشستی؟ کلی کار داریما.
با صدای اس ام اس گوشی ام، همان طور که قفل آن را برای خواندن پیام باز می کردم، جواب دادم: پس تو واسه چی این جایی؟ من عروسم ها توقع داری من کار کنم؟
با گرفتن نیشگون از بازویم همزمان خنده و صدای آخم به هوا رفت. خودش هم خنده اش گرفته بود ولی لبخند مهربانی زد و گفت: خیلی خیلی امروز خوشحالم.
من هم لبخندی زدم و بعد از کلی غر زدن همراه با سمیرا برای کمک به مادر از اتاق بیرون رفتند.
اس ام اسی را که برایم آمده بود را باز کردم. با دیدن اسم حامد لبخندی روی لبم نقش بست.
-احوال عروس خانوم؟
با لبخندی تایپ کردم: ممنون آقا داماد. شما خوبی؟
طولی نکشید که جواب داد.
-مگه میشه من امروز بد باشم؟
چه کار کرده بود با این قلبم که این گونه برایش بی قراری می کرد؟ کی این چند ساعت هم می گذشت تا او را می دیدم؟
از اتاق بیرون رفتم. صدای هانیه از آشپزخانه می آمد که مانند همیشه پر حرفی می کرد و غر می زد.
وارد آشپزخانه شدم و به طرف مادر که مشغول شستن میوه بود، رفتم.
هلویی را برداشتم و در حال گاز زدن آن گفتم: کاری ندارین؟
باز هم هانیه که در حال چیدن شیرینی داخل ظرف بود غر زدنش را آغاز کرد.
- مگه شما کمک کردنم بلدی؟ بیچاره داداشم! چه طور می خواد تحملت کنه.
شوخی های هانیه کمی از استرسم را کم کرده بود.
زن دایی هم که آن جا بود گفت: هانیه این چه حرفیه؟ لیلی خیلی هم کد بانوئه. ماشاالله از هر انگشتش یه هنر می ریزه.
خودم هم خنده ام گرفت. مرا می گفت؟!
همچنین با گفتن: این قدر غر نزن کارت رو بکن، به بحث خاتمه داد.

نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khialat-raftani-nist
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.67/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.7   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه uzmzc چیست?