ایرانتاج 3 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 3


آتا هممون رو به سالن بزرگ خونه برد و‌گفت بشینید که میخوام یه چیزی رو براتون تعریف کنم
همه در سالنی که از قبل چیده شده بود نشستیم و سرا پا گوش شدیم که آتا چی میخواد برامون تعریف کنه .بعد گفت با کمک خدای بزرگ کارخانه ایی راه اندازی کردم که بسیار بزرگ هست و هر کدوم از شما اگر دوست دارید می تونید با من به اونجا بیاین و از نزدیک اونجا رو ببینید احمد و قاسم که پسر بچه بودن و ذوق داشتن گفتن آتا ما ….
ما میایم عزیز گفت ماهم میتونیم بیایم ؟
گفت برای یکبار اونهم روز جمعه که تعطیله اشکال نداره .اما منو مهلقا مشتاق نبودیم
و‌آتا هم خودش این موضوع رو فهمید بعد من گفتم اتاق من کدومه ؟گفت مظفر براتون میگه که کدوم اتاق مال کیه .
من اولین بارم بود که به تهران می اومدم
و واقعا جایی رو بلد نبودم گفتم آتا اینجا کدوم محله و چطور جاییه ؟ گفت اینجان شمیران هست و بهترین نقطه تهران همینجاست چون شبیه به شهر خودمونه. سر سبز و‌پر از درخت
همه کوچه باغ بود بعد من گفتم آتا من در اینجا میتونم درس بخونم یا اینکه هنوزم اجازه ندارم ؟ گفت کی گفته من اجازه نمیدم
تو باید درس بخونی حتی لازم باشه میفرستمت فرنگ تا تحصیلات عالی داشته باشی
گفتم نه اسمشم نبر من ایران رو‌دوست دارم وهمینجا
زندگی میکنم ،
گفت خودت میدونی من دریغ ندارم
بعد با لبخند گفت من پرونده های همتون هم گرفتم و از فردا با مظفر میرم و همتون رو ثبت نام میکنم بعد گفت حالا برید بخوابید که خسته اید
اشرف که خودش خورد و خاکشیر بود گفت آقا شام چی بزارم گفت الان منو مظفر میریم
کباب میگیرم همتون امشب رو استراحت کنید
شام رو که خوردیم هرکس به اتاق خودش رفت
من‌فقط منتظر بودم نامه محمود رو‌بازکنم
به اتاقم که رفتم با تزیین زیبای اتاق حالم عوض شد آتا برای همه یک تخت فنری خریده بود و با روتختی ساتنی که روی رختخواب انداخته بود زیبایی اتاق رو دو چندان کرده بود


رفتم سراغ نامه ! بسرعت رفتم سر تختم دراز کشیدم و نامه رو باز کردم انگار دستام میلرزید و قدرت اینکه با آرامش در نامه رو باز کنم نداشتم
بلاخره بازش کردم و خوندم …
سلام ایرانتاج جان
خیلی از اینکه به تهران رفتی ناراحتم ..جان من …روح و تن من رو باخودت بردی زیبا روی من …چه کنم که چاره ایی نداشتم فعلا جز دوری …
اما ..اما هرگز فراموشت نمیکنم و سعی در بدست آوردنت دارم. فقط یه قول بهم بده !!!تا من هر وقت بخواسته های پدرت دست پیدانکردم‌ ،تو هیچوقت ازدواج نکنی .میدونی هرکس باید برای بدست آوردن خواسته هاش تلاش بکنه و بتونه اون چیزی رو که میخواد بدست بیاره .درسته؟
تو خواسته منی ….مثل امروز که من به شکل سائلی در آمدم تا ازدست تو چیزی به یادگار داشته باشم …
تا هروقت که چشمم بهش خورد فقط تو رو ببینم
و محکمتر تصمیماتم رو عملی کنم
منو مظفر بهم قول دادیم که همدیگرو از حال هم خبردار کنیم و منهم از حال تو خبر دار باشم
به امید روزی که به تو برسم ..خدا نگهدارت باشه چشم آهویی من ..
نامه رو چندین بار خوندم وبوسیدمش ،گریه کردم وگاهی مثل دیوونه ها میخندیدم اما گفتم که تا عمر دارم به پای محمود میمونم و تلاش میکنم که با کسی ازدواج نکنم چون محمود حرفش حرف بود
خلاصه نامه رو‌ ریز ریز کردم تا بدست کسی نیفته و با رویاهای خودم خوابیدم .فرداصبح که شد آتا اسم هممون رو در مدارس مختلف نوشت و هرکدوم به مدرسه ایی رفتیم و‌خیلی زود آتا ماشین و شوفر گرفت
و صبح شوفر اول ماها رو به مدارس می رسوند بعد آتا رو‌به کارخونه می برد
(دراینجا سعی میکنم اسم محله مون رو واضح ننویسم ) اما کارو بار آتا طوری شد که تمام زمینهای اطراف خونمون رو خرید انقدر کارگر تو کارخونه اش استخدام کرد که به همه نون رسونی کنه من دختر چهارده ساله شدم و خدارو شکر آتا اهل اجبار به ازدواج نبود گاهی که از من خواستگاری میشد عزیز میگفت ایرانتاج نظرت چیه بگیم بیان یانه ؟ میگفتم نه من باید درس بخونم کلاس نهم رو خوندم یکسال گذشت در این یکسال مظفر با محمود در ارتباط بود زمان ما هر کس استعداد داشت دو کلاس رو در یکسال میخوند ومحمود سخت درس میخوند و تا دیپلم رو بگیره منهم با نامه های حال و احوالپرسی از محمود خبر داشتم
اون منو به ازدواج نکردن ترغیب میکرد منهم اونو به درس خوندن
زندگی ما روز به روز بهترو بهتر میشد آتا معروفتر وبنامتر میشد پول وثروت از سرش بالا میرفت
وکم کم آدمهای پولدار به خواستگاری من می اومدن یکروز عزیز گفت ایرانتاج باید آماده باشی که قراره برات خواستگار بیاد❤️


با ناراحتی به عزیز گفتم مگر آتا نگفت تا هروقت که بخوای میتونی درس بخونی ؟
من میخوام درس بخونم گفت آخه این خواستگارت باهمه فرق داره خیلی آدم حسابی هستن دخترجان ،خونه !کار خونه !شوفر ،همه چی دارن
گفتم عزیز شما داری از مال و ثروت مردم برای من تعریف میکنی ؟خدایی من نیاز به این چیزا دارم ؟
گفت بله که نیاز داری اینجا هرچه هست مال پدرته نشنیدی اون ضرب المثل قدیمی رو که میگه ..
گیرم که پدر بود فاضل ..از فضل پدر مرا چه حاصل ….بعدا اون مرد هرچی داره میشه مال تو
گفتم عزیز چه فکرایی میکنی من اصلا به ثروت دیگران چشمداشتی ندارم
گفت در حال ما قرارمون رو گذاشتیم
تو هم باید آماده باشی که بیان خواستگاریت.
درمانده شده بودم هیچ کاری ازم بر نمی اومد یهو به دلم اومد با مظفرمشورت کنم سریع به اتاق مظفر که جلو‌در باغ بود رفتم
مظفر گفت خیر باشه خانم جان چی شده ؟ گفتم مظفر عزیز میگه آماده باش که میخواد برات خواستگار بیاد حالا تو بگو من چکار کنم ؟
گفت راستش منم میدونستم اما سخت بتونی از دستشون در بری،آدمای سمجی هستن ضمن اینکه …گفتم چی ؟بعد با یه حالتی گفت ، ولی یه چیز بگم بهم نمیخندی ؟
گفتم نه بگو چه وقت خنده اس
گفت خانم جان پسره پول و مال و مکنت داره ولی شبیه گوشت کوبه و پق زد زیر خنده ،از خنده مظفر خنده ام گرفت گفتم گوشت کوب دیگه چیه ؟ گفت قد کوتاه و چاق
مطمئن باش که عزیز قبولش نمیکنه .نفس عمیقی کشیدم و گفتم آخیش خیالم راحت شد
بعد با خجالت گفتم مظفر از محمود خبر داری؟ گفت بعله ماشاالله داره درس میخونه با سرعت و با قدرت داره پیش میره، گفتم تو از کجا خبر داری گفت آخه محمود به من نامه میده و میگه که به شما نگم .الانم فضولی کردم که گفتم .من هم گفتم تا باشه از این فضولیا و هردو خندیدیم و من به اتاق خودم برگشتم
روزیکه قرار بود خواستگارم بیاد آتا انواع و اقسام میوه های آنچنانی رو خریده بود و اشرف همه را در مجمع بزرگ چیده بود شیرینی های باقلوا در ظرف نقره عزیز چشمک میزد و اتاق یا بهتره بگم سالن رو پر از گل کرده بودن و همه جا رو خیلی قشنگ تزیین کرده بودند اما من دلم فقط به حرف مظفر خوش بود که میگفت عزیز اون پسر رو نمی پسنده ،
به عزیزگفتم من چایی نمیارما گفت چایی آخر رو تو بیار بقول خومون چایی جواب که میخان برن خونشون ❤️


همه حاضر و آماده دست به سینه بودن تا خواستگار بیاد .منهم در اتاق خودم آماده نشسته بودم تا خانواده جهانی بیان
من دامن بلندی به تنم کرده بودم اونزمان بهش میگفتن دامن ماکسی تازه مد شده بود یک بلوز خارجی هم عزیز برام خریده بود که میگفتن مدل پرنسسی که یقه اش ایستاده بودو دور یقه اش چین داربود
موهامورو شونه کرده بودم ریخته بودم دورم وخیلی به خودم رسیده بودم تا عزیز متوجه نارضایتیم و رفتارم نشه چون هیچ تمایلی به این ازدواج نداشتم
ساعت پنج عصر بود که زنگ در رو زدن
همه ساکت شدن مظفربسرعت در باغ رو باز کرد و ماشین بنز ، اما از اون قدیمی ها وارد باغ شد از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که دیدم شوفرجلو در ورودی ایستادو از پشت فرمون بیرون اومد ودر ماشین رو باز کردوداماد پیاده شد با دیدن داماد از خنده روده بُر شده بودم واقعا همونطور بود که مظفر میگفت بود
کوتاه و چاق ! بعد از اون مادر داماد پیاده شد چنان فیس و افاده داشت که خدا میدونست
دلم برای شوفرشون کباب شد کیف خانم رو گرفت وخانم با کفشهای نوک مدادی با حالت قر دادن راه میرفت و درست هم قد پسرش بود بعد که کیفش رو از راننده گرفت بسمت سالن رفت
من در اتاقم بودم که مهلقا با خنده اومد تو اتاقم گفت وای ایرانتاج خیلی قدش کوتاهه من از دور دیدمش …زمان ما خواهر کوچکتر حقی نداشت وقتی برای دختر بزرگ خواستگار بیاد خودشو نشون بده ..اشرف وقتی پذیرایی هاش رو کرده بود مظفر رو فرستاد دنبالم و گفت خانواده آقای جهانی گفتن بگین عروس خانم بیاد منهم از قصد صندل پاشنه بلندی کردم و بسمت سالن رفتم
از دور سلامی کردو بطرف مادر داماد رفتم وبهش دست دادم و داماد که اسمش سعید بود با لبخند وخوشحالی گفت سلام ایرانتاج خانم
من کنار عزیز نشستم و مادر سعید با مهربونی گفت عروس قشنگم چند سالشه ؟
عزیز گفت دخترم ،ماشاالله شونزده سالشه چون قدش بلنده سنش زیادتر بنظر میاد
همونجا فهمیدم که عزیز از سعید خوشش نیومده
من ساکت بودم و‌فقط در دلم صلوات میفرستادم که هرچه زودتر این خانواده از اینجا برن
اما مادر سعید شروع کرد به سوال پرسیدن از من و منم با صدای لرزون جوابش رو میدادم ناخودآگاه چشمم به عزیز خوردکه با چشم غره بهم گفت جوابش رو نده بزار برن ،و من انگار در دلم قند آب کردن
بعد کمی سوال از سمت مادر سعید یهو خودش گفت ایرانتاج جان چایی آخر رو بما نمیدی ؟ اشرف بسرعت رفت چایی ریخت ومن رفتم جلودر که چایی رو بگیرم وقتی داشتم بسمت مادر سعید میرفتم پام پیج خورد و چایی تو سینی لب داد و‌ از چایی رو پاش ریخت ناگهان جیغش به هوا رفت


با حالت خیلی بدی گفت اوخ اوخ سوختم دختر
خدا لعنتت نکنه وای …وای وهی دامنشو باد میداد
منکه هم خنده ام گرفته بود هم ترسیده بودم گفتم خانم ببخشید پام پیچ خورد اونم گفت اشکال نداره
بعد بیچاره چایی نخورده بلند شد ،عزیز خنده ریزی کرد وگفت شرمنده ام خانم جهانی …اونم گفت دشمنت شرمنده عزیزم …با اجازه رفع زحمت میکنم عزیز گفت اِوا کجا ؟ گفت برم پاهامو باد بدم که دارم میسوزم
مظفر که شدیداً خنده خودش رونگهداشته بود گفت شرمنده ایم خانم جان …
سعید دست مادرش رو گرفت و هردو بسمت ماشین رفتن شوفردر ماشینو باز کرد و گفت بفرمایید خانم جان ! وخانم گفت سریع به خونه بریم که دارم کباب میشم وهی خودشو باد میزد مظفر وقتیکه اونها رفتن خنده بلندی از ته دل کرد و گفت ایرانتاج عجب حالشو گرفتی ،بعد گفت الان میگه من عروس به این بی عُـرضگی میخوام چکار ؟
همونجا یاد مادر محمود افتادم که چقدر مظلومانه سرجاش نشسته بود و از طرف خانواده ما بمباران شد اما سرشو بلند نکرد
یه آن دلم رفت پیش محمود باخودم گفتم
ای خدا یعنی میشه یکروز محمود بیاد خواستگاریم
تا عزیز و آتا بفهمن داماد یعنی چی.
چون محمود خیلی خوش هیکل و قد بلند و چارشونه بود،
شب آتا بخونه اومد خیلی با احتیاط که به قول خودش من نفهمم به عزیز گفت
چی شد ؟ پسر آقای جهانی اومد ؟
عزیز با خنده گفت آره بابا نیم متر قد داشت
دختر من دو برابر اون بود
همون موقع منهم از آب گل آلود ماهی گرفتم
گفتم آتا من بعد از دیپلمم میخوام زبان انگلیسی یاد بگیرم تو رو خدا نزار من ازدواج کنم
اجازه نده کسی به خواستگاریم بیادبعد خودمو لوس کردم وآتا رو تو بغلم گرفتم اونم یه نازی به سرم کرد گفت تو زبان انگلیسی یاد بگیر من تو رو با خودم به فرنگ میبرم
و من بخاطر بدست آوردن محمود تصمیم گرفتم بعد از درسم زبان بخونم .
روزها میگذشتن من دیگه به تهران عادت کرده بودم
و خودم هرچه بزرگتر میشدم اعتماد آتا بهم بیشتر میشد و خودم تنها به مدرسه میرفتم حالا دیگه دختر هیجده ساله ایی شده بودم که نزدیک دیپلم گرفتنم بودو خودم رو آماده کرده بودم که به موسسه زبان شکوه برم که اون زمان خیلی معروف بودو آتا بدون چون و چرا اسمم رو تو اون موسسه نوشت 


من مدرک دیپلمم رو گرفتم و مشغول خوندن زبان شدم ،آتا افتخار میکرد که من زبان یاد میگیرم مهلقا هم بامن یکسال فاصله داشت و داشت دیپلم میگرفت داداشام بزرگ شده بودن و درس میخوندن زندگی با آرامش داشت پیش میرفت
یکروز مظفر با ناراحتی اومد بسمت اتاقم وگفت خانم جان چیکار میکنی؟ گفتم هیچی
زبان میخونم بعد دیدم انگار اخماش تو هم رفته
گفتم مظفر چیه چی شده ؟ گفت والا امروز با محمود صحبت کردم گفتم خب ! گفت متاسفانه پدرش از دنیا رفته و محمود عزا دار شده ،همونجا نشستم غمگین شدم وبه یک گوشه خیره شدم
دلم خیلی براش سوخت چقدر حسرت داشت که محمود زن بگیره اما آتا چطور بهش گفت برو برای پسرت کسی رو بگیرکه مثل خودتون باشه و اونم دلش شکست
اما دَم نزد واقعا دلم سوخت آتا چطور بهش گفت میرزا محمد توتونچی میرزای عمادخان….
بنظرم همه چیز این دنیا به پول بستگی داشت
چه اشکال داشت که آتا منو همون موقع که حاج محمد زنده بود به محمود میداد
تا دومادی محمود هم ببینه
ناخودآگاه اشکم اومد وبه مظفر گفتم حالا محمود چکار میکنه ؟
گفت باید برم براش تلفن بزنم آخه به من شماره تلفن داده ،از شنیدن شماره تلفن ذوقی کردم اما به روی خودم نیاوردم
میدونستم که دیگه محمود سر پرست خانواده میشد دو خواهر داشت و باید سر پرستی اونها رو به عهده میگرفت وچیز مهم دیگه هم این بود که محمود از مظفر خواسته بود که هیچ چیزی از زندگیش رو بمن نگه ،
من خودمم تمایلی نداشتم که چیزی بدونم تا زمانیکه محمود با خبر خوش به دیدنم بیاد
میدونستم که محمود حرفاش حرف بود و بقول امروزی ها سر کاری نبود ❤️


من سرگرم خوندن زبان بودم دیگه خیلی چیزهارو به انگلیسی میگفتم آتا با شنیدن جملاتیکه میگفتم ذوق میکرد من مهلقا رو هم به خوندن زبان تشویق میکردم اما اصلاتمایلی نشون نمیداد میگفت من حوصله ادامه درس خوندن رو ندارم چه برسه به زبان . اصلا من میخوام ازدواج کنم
مهلقا هیچ وقت عاشق نشد و موقعیتی هم براش پیش نیومد که بخواد پسری رو از نزدیک ببینه چون زندگی ما کنترل شده بود و زیر نظر آتا ….در ضمن مهلقا تمایلی به ترقی کردن هم نداشت چه در کار چه در درس خوندن اما من مثل آتا بودم دوست داشتم زندگیم همیشه در حال ترقی باشه
یکروز که خونه نشسته بودیم و هرکس سرش تو کارو زندگی خودش بود آتااز کارخونه اومد و گفت امروز برای خونه خط تلفن خریدم دیگه نیاز نیست که به تلفنخونه برید یک خط هم برای مظفر خریدم که هروقت کارش داشتین دیگه تا اونور باغ نرید و با تلفن خبر دارش کنید ..اول کسی که خیلی خوشحال شد من بودم رو کردم به آتا و گفتم وای آتا چقدر خوب کاری کردی تلفن خریدی !
هر کسی رو که می دیدی میگفت ما تلفن داریم
الان دیگه همه در شهرستانها هم تلفن دارند
آتا گفت مثلا کی تلفن داره ؟ همچین تو دلم لرزید و ترسیدم گفتم من چه میدونم این یه
اصطلاح بود .آتا گفت ایرانتاج سرت تو زندگی خودت باشه و خودتو با هیچ کس مقایسه نکن
هرکی هم داره مبارکش باشه
خلاصه بخیر گذشت اما بخودم گفتم لعنت به دهانی که بی موقع باز بشه
بعد آتا ادامه داد که قمر جان امروز در کارخونه یکی از دوستام ازمن درخواستی کرد .عزیز گفت خب چی خواست ؟آتا گفت ازم خواست یکی از دخترهامو برای پسرش خواستگاری کنه ،منهم در جوابشون گفتم من دختر بزرگ دارم و اولویت با اونه ! اما از اونجایی که من این مرد رو میشناختم
ودلم نیومد دست رد به سینه اش بزنم گفتم
هرچه قسمت باشه همون میشه حالا قرار شده خانمش رو برای خواستگاری به منزل ما بفرسته اما
از من خواسته که دوتا دخترها رو ببینه
عزیز با ناراحتی گفت چه خودخواه ،شاید من دلم نخواد اصلا بهش دختر بدم مگه زوره
آتا گفت اونها آدم حسابی هستن و بمن گفته
طوری وارد خونه ما میشه که اسم خواستگار روش نباشه و برای دوستی با تو میاد قمر جان
خیلی ناراحت نباش من پسرش روهم دیدم پسر مقبول و خوبیه، حالا تو بزار بیاد باهاش آشنا بشو
بعد اگر هم خوشت نیومد جواب رد بهش بده❤️


دوباره ترس و استرس به جونم افتاد اگر اون خانم منو می پسندید چی ؟ چکار باید میکردم تا شب و موقع خواب در گیر این موضوع بودم
به خودم گفتم دیگه اگر عقلم بجایی قد نداد از مظفر کمک میگیرم تا یه جوری از سر خودم بازش کنم
بلاخره بعد از چند روز تلفنهای خونه وصل شدن همه به دور تلفن جمع شده بودیم چنان ذوقی در دل داشتیم که نگو آتا یک گوشی تلفن سیاه رنگ برای خونه خودمون خریده بود و یکی هم برای مظفر گرفته بود شماره تلفنهامون درست بخاطرم نیست ولی فکر کنم چهار رقمی بود آتا از اتاق ما به مظفر زنگ میزد و مظفر وقتی گوشی رو برمیداشت با صدای بلند میگفت کیه !!!هممون از خنده روده بُر شده بودیم
آتا میگفت نخندین گناه داره ،بعد بهش میگفت مظفر هرکس زنگ زد و تو گوشی رو برداشتی باید بگی الو بفرمایید یا بپرسی جنابعالی ….
باز ما میخندیدیم وآتا عصبانی میشد و میگفت بس کنید گناه داره
دیگه کارمون این شده بود که به مظفر همیشه زنگ بزنیم تا کارهامون رو بهش بگیم
واز اینکار چقدر لذت میبردیم…اما یکروز که تو خونه نشسته بودیم دوست آتا زنگ زد وگفت خانمش میخواد برای خواستگاری به خونمون بیاد من ناراحت شدم و دنبال بهانه بودم که اگر اومد اول مهلقا بره تو اتاق بعد من برم
بلاخره روز خواستگاری سر رسید دوباره طبق معمول میوه های رنگارنگ و شیرینی های آنچنانی توسط آتا خریده شد و زحمتش هم سر مظفرو گلنسا و اشرف بود اونروز عزیز گفت مهلقا تو اول
توی اتاق نیا بزار خواهر بزرگت بیاد تو بعد اگر گفت دختر کوچیکت کجاست تو بیا …
مظفر که در جریان عشق پنهان من بود گفت خانم از کلاس زبان کمی دیرتر بیا و بگو امتحان داشتم تا اول مهلقا دیده بشه …
من از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم دلم میخواست مظفر رو بوس کنم بهش گفتم آخ مظفر چطور از تو تشکر کنم بعد فوراً به کلاس زبان رفتم
عزیز گفت یادت نره سر ساعت چهار خونه باشی ها یادت نره ،دیر نکنی .مظفربهم گفت تو چهارو نیم هم بیای خوبه چون عزیز به ناچار مهلقا رو میفرسته تو اتاق…❤️


من‌سریع آماده شدم و با شوفر به کلاس زبان رفتم عزیز مخصوصا منو با اون فرستاد که دیر نکنم
اما من توی راه به (حاج قربون) شوفر گفتم
من امروز ممکنه امتحان داشته باشم اگر اومدی جلو در صبر کن تا بیام خیلی طولی نمیکشه بازهم خبرت میکنم
گفت خانم کوچیک آخه ،،،خانم گفته
سر ساعت چهار خونه باشی .دیدم خیلی اصرار داره گفتم باشه بیا منم میام .اونروز از زبان چیزی نفهمیدم اما آخرساعت که استاد داشت میرفت شروع کردم به سوالات نامربوط و میگفتم من اینو نمیدونم اونو نمیفهمم اون بنده خدا هم جواب میداد تقریبا یک ربع از چهار گذشت که بدو رفتم پایین دیدم حاج قربون ناراحت و عصبانی جلو در ایستاده گفتم سلام معذرت میخوام بریم
گفت آخه دخترجان فکر نمیکنی خانم پوست منو بکَنه؟ چرا برام دردسر درست میکنی من اومدم تو موسسه اما نمیدونستم کجایی ،گفتم ناراحت نشو بیا یه چیزی بگیم که نه تو جواب پس بدی نه من ! اینطوری برای هر دومون بهتره ، بگو‌ ماشینت خراب شد و باهاش ور رفتی تا درستش کردی ،
گفت ای بلا ! خانم حق داره که میگه شما بازیگوشی
بعد دوتایی سوار ماشین شدیم و رفتیم
وقتی جلو در عمارت رسیدم
مظفر خندید و گفت ایرانتاج ،مشتُلق بده بجای تو مهلقا رفت تو اتاق
گلنساهم اونجا بوده داشته وداشته پذیرایی میکرده که فهمیده اون خانم خیلی مهلقا رو پسندیده
خنده ازته دلی کردم و گفتم مبارکش باشه
منهم سریع برم حاضر بشم تا عزیز ناراحت نشده
تا نزدیکای ساختمان دوییدم که زود به اتاقم برسم و سریع لباسم رو عوض کردم و دستی به موهای بلندم کشیدم یه شانه به موهام زدم واشرف رو صدا زدم گفتم اشرف جان من آماده ام ..
بیچاره اشرف ِاز همه جا بی خبر گفت خانم جان دیر اومدی مرغ از قفس پرید
من سعی کردم خودم رو‌به اون راه بزنم
گفتم یعنی چی؟ گفت آخه شمسی خانم همین
خانمی که اومده اینجا ، مهلقا رو جوری پسندیده که منعش نکنن میگه فردا عروسی بگیریم
گفتم باشه من بخاطر دل عزیز باید برم و سلام بدم تو برو به عزیز بگو که من میخوام بیام تو اتاق
اشرف سریع به اتاق رفت و وقتی برگشت گفت عزیز گفتن !!!!! گفتم خب چی گفت
گفت ببخشیدا ولی گفت بهش بگو میخوام دیگه نیای !!! فقط بیا سلام بده برو چون مهلقا پسندیده شد ❤️


با خوشحالی وارد اتاق شدم سلام کردم
شمسی خانم جواب سلاممو داد وگفت به به ماشاالله یکی از یکی خوشگلتر
وهی تکرار میکرد ماشاالله .
عزیز گفت شما لطف داری خانم ،چشماتون قشنگ میبینه اونم رو کرد به عزیز وگفت قمر جان خوشگلی این دخترا بخودت رفته ماشاالله .
عزیز گفت خجالتم ندین تو رو خدا ، یهو شمسی خانم قری به گردنش داد و با افتخار گفت من عروسم رو انتخاب کردم مهلقا بدجوری به دلم نشسته اگر از نظر شما ایرادی نداره
من مهلقا رو برای سیاوش خواستگاری کنم
عزیز مِن مِن کنان گفت والا آخه …شمسی خانم گفت آخه وآخه نکن تو رو خدا چه فرقی داره
عزیز گفت ایرانتاج بزرگتره نمیشه که !
گفت چه فرقی میکنه من نامزدش میکنم اما صبر میکنم تا ایرانتاج ازدواج کنه بعد عروسم رو میبرم
عزیز گفت من باید با پدرشون صحبت کنم
واز ایشون اجازه بگیرم شمسی خانم گفت پس من میرم ولی منتظر خبر از شما میشم
نیم ساعتی نشست و راننده به دنبالش اومد و رفتن
تا شمسی خانم از در خونه پاشو بیرون گذاشت عزیز شروع کرد به غر زدن و فحش های ملایمی که گاهی میداد ای دختر خدا ورت داره انقدر دیر اومدی تا این زن مهلقا رو دید و پسندید حالا جواب آتا رو چی بدم بگم تو کجا بودی ؟
گفتم عزیز جان من که خطایی نکردم
استادم داشت ازمن سوال می پرسید بعد هم ماشین ایراد پیدا کرد من مقصر بودم ؟ تازه منکه بلاخره خودم رو رسوندم حالا ازمن خوشش نیومده
خودم‌ بکُشم
غروب آتا از کارخونه اومد و با لبخند پرسید قمر جان چی شد ؟ بلاخره مادرشوهر کدومشون رو پسندید ؟ گفت والا مهلقا رو خواست آتا با خشم
گفت بیخود مگه ایرانتاج چه ایرادی داشته
عزیز گفت ایرانتاج دیر رسید و مهلقا رو نشون دادم چه میدونم لابد قسمت مهلقا بوده ❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه lstga چیست?