ملیحه 10 - اینفو
طالع بینی

ملیحه 10


با حرفی که ساناز زد انگار دنیا رو‌سرم خراب شد
ممکنه بگید خب مگه کجا میخواد بره یا مثلا اون کشور که بهتره! اما من به بچه هام وابسته بودم ضمن اینکه کسی رو نداشتم که بخوام باهاش رفت و آمد کنم اما جلو ساناز خیلی خودمو نگهداشتم گفتم برو مادر خدا پشت و پناهت ،بعد گفتم راستی ساناز جان تو که جهیزیه هم نگرفتی اون پول رو که پدرت داد چکار میکنی گفت مامان من اون پول رو دلار خریدم گفتم پس خودت بهتر میدونی که برای زندگیت چکار کنی .بعد گفتم از مریم خانم بپرس چی نیاز داری که برات بخرم که ببری گفت مامان خواهر شوهرم اونجا همه چی داره و میگه نمیخواد چیزی بیاری گفتم وای نه من شنیدم همه سبزی های سرخ کرده میبرن زعفرون و چیزای دیگه ..گفت نه مامان تو رو خدا خودت رو به زحمت نندازمن چیزی نمیخوام اونروز ساناز تا از خونمون بیرون رفت شروع کردم به تحقیق از اونایی که چی تجربه دارند ببینم چی بگیرم که ببرن
یه عده گفتن فرش دستباف ابریشم خیلی ارزش داره با زعفرون و بعضی ها هم مواد غذایی خشک رو پیشنهاددادن !! به محمد زنگ زدم گفتم بیا منو ببر بازار یک قالیچه کوچک ابریشم برای ساناز بخرم
محمد همونروز دنبالم اومد قالیچه رو خریدم چند تا زعفرون خریدم یه سماور طلایی با سرویس چایخوری خریدم و به خونه اومدم به ثریا گفتم این روزها من سر کار نمیام چون دنبال کارهای ساناز هستم اونم قبول کرد و خودش تنهایی همه کارهای آرایشگاه رو انجام میداد فردای اونروز سبزی قورمه خریدم و خودم تنها نشستم پاک کردم با هر دونه سبزی که پاک میکردم اشک می ریختم یاد سختی های زندگیم افتاده بودم اما تهش خودم رو دلداری میدادم که خُب در عوض بچه هات عاقبتشون بخیر شد ،همه کارهام رو انجام دادم زمان رفتن ساناز سر رسید همه چیز رو بسته بندی کردم اون شب قرار بود همگی به فرودگاه بریم من به سیاوش گفتم که منوچهر از ما خواسته که موقع رفتنِ ساناز خبرش کنیم و باز هم زحمتش سر تو
می اُفته ..که دیدم سیاوش ناراحت گفت ملیحه منوچهر حالش خوش نیست گویا با مرجان دعواش شده ،میدونی چرا ؟ آخه اصلا این زن تربیت بچه رو بدستش نگرفته و یک بچه بی بند و باری بار اومده و خیلی حرصش میدن ، کمی گلایه کرده و کارهای تو رو به روش آورده اونم لجش گرفته و گفته برو پیش ملیحه جونت ! بعد دستی به سرش کشید و گفت اما ملیحه ،منوچهر کلا حالش خوب نیست !گفتم چی بگم داداش جان ،این کاری بود که خودش کرد ، دیگه خودکرده را تدبیر نیست ❤️


سیاوش یک کم این دست و اون دست کرد و گفت چی بگم والا آبجی جون ،باشه من میارمش .ما همگی بسمت فرودگاه براه افتادیم من کادوهای ساناز رو در ساک کوچکی گذاشته بودم سبزی های سرخ کرده رو درظرفی گذاشته بودم وخوب بسته بندی کرده بودم، اونروز اصلا به خونه ساناز نرفتم دلم نمی خواست موقع رفتن بچه ام رو تماشا کنم گفتم نهایتاً اومد فرودگاه می بینمش از دور به درب ورود نگاه میکردم که دیدم حاج رسول و مریم خانم با حمید و ساناز اومدن فورا ً بسمتشون رفتم محمد و امیرحسین وثریا و ساره هم اومده بودن اونروز آذر شیفت بود و‌جواد هم ازش خواهش کردم که خودش رو به زحمت نندازه اما باز دیدم که اونهم خودشو بما رسونده بود .وقتی چشمم به چشمای ساناز افتاد دیدم قرمز شدن
حالا منی که انقدر خودداری کرده بودم تا ساناز بره و جلوش گریه نکنم با دیدن ساناز گفتم چی شده مادر چرا گریه کردی ؟ گفت نه مامان گریه نکردم و یهو بغضش ترکید و دستهاشو دور کمرم انداخت ، محکم بغلم کردگفت مامان دلم برای تو و امیر حسین خیلی تنگ میشه ..انگار منم منتظر همچنین لحظه ایی بودم گفتم ای وای ساناز قشنگم پاره تنم منم سختمه اما چه کنم با تقدیر نمیشه جنگید ، در ثانی تو خودت خواسته بودی که بری مریم خانم از اول با تو طی کرده بود هردو داشتیم گریه میکردیم که از دور سیاوش رو دیدم که با منوچهر به فرودگاه اومدن بیچاره منوچهر که لاغرتر شده بود با حالت گریه بسمت ساناز اومد و ساناز دولا شد بغلش کرد منوچهر بسرعت دستش رو تو جیب کُتش برد ویک بسته دلار به ساناز داد بوسیدش و گفت دختر عزیزم میدونم منو نمی بخشی حق داری در حقت پدری نکردم اما تو رو خدا منو حلال کن شاید دیگه عمری نباشه تا ما همدیگرو ببینیم حاج رسول زود گفت این چه حرفیه ! خدا نکنه ،بعد گفت نه حاج آقا ..خدا نکنه تعارفه .بعد دستهای ساناز رو می بوسید میگفت قربون دستات برم که رهاشون کردم …اصلا بیا ! بیا بزن تو گوشم …
ساناز گریه میکرد گفت بابا جون این حرف رو نزن
گریه های منوچهر دل هر بیننده رو درد میآورد …هی رو دستاش میزد و میگفت آخ رفتی …به کجا ! به کجا !! دیگه همه گریه میکردن . حمید چمدونهاشون رو تحویل داد و بسمت ساناز اومد آروم گفت خُب عزیزم بریم ؟ انگار دلم هُری ریخت وفقط دستهای ساناز رو محکم تو دستام گرفته بودم
و با گفتن کلمه بریم !!! انگار من مُردم ❤️


امیر حسین و ساره هم به فرودگاه اومده بودن ساره چند نایلکس به ساناز داد و با شوخی گفت ساناز برو من حواسم به مامان عمه هست از امروز هم دخترش میشم هم دختر برادرش ، اما هیچ وقت عروسش نمیشم چون میترسم عمه جان منو بعنوان عروس دوست نداشته باشه بعدخندیدن و همدیگرو بغل کردن ،دوباره حمید گفت ساناز جان بریم ؟ ساناز با گفتن جمله بریم از دهن حمید گریه اش شدت پیدا کرد منو ساناز همدیگرو بغل کردیم بعد بهش گفتم گریه نکن مادر !!!! به زور خودمو عادی جلوه دادم رفتم جلو حمید دستشو گرفتم گفتم حمید‌جان !
جان ِ تو و جانِ ِساناز ! من تنها دخترم رو به تو سپردم تو خودت همه چی رو میدونی
پس از گل خوشتر به دخترم نگو ،هر وقت دلتنگ ماشد حسابی از پی دلش بالا برو ..مریم خانم هم حمید رو بغل کرد و گریه میکرد …اون لحظه رو هیچ جوره نمیشه توصیف کرد که بگم چقدر برای یک مادر سخته که بدونه بچش داره از پیشش میره .در این بین منوچهر که روی ویلچر بود داشت گریه میکرد. سیاوش هم همینطور که داشت گریه میکرد شونه های منوچهر رو ماساژ میداد که مثلا آرومش کنه .ساناز و حمید از ما جدا شد و با کوله پشتی هاییکه که از اضافه بارها روی دوششون بود از ما جدا شدند
هی دور و دورتر میشدن و گاهی ساناز با چشمای اشکی برمیگشت و با ما بابای میکرد یهو صدای گریه منوچهر بلند و بلند تر شد من اما آرام میگریستم
دلم نمیخواست اگر ساناز لحظه ای برگرده و به عقب نگاه کنه منو گریان ببینه .حاج رسول با دستمال کاغذی که توی دستش بود به آرومی داشت گریه میکرد که یهو صدای منوچهر بلند شد و فریاد زد ای خدا اااااتا کی میخوای منو عذابم بدی گ*وه خوردم غلط کردم …چقدر باید از این زمانه بکشم و تا‌وان نفهمی هامو پس بدم دیگه این زندگی رو نخواستم …زن و بچه خوبم رو از دست دادم و با یک زن عوضی همنشین شدم با فرزندی نااهل که روم نمیشه به کسی بگم این بچه منه …طبق معمول حاج رسول گفت آرام باش منوچهر خان ! نا شکری نکن .از طرفی امیرحسین هم پیش منوچهر رفت
گفت بابا گذشته ات رو فراموش کن ماهم فراموش کردیم یهو دیدیم رنگ منوچهر پرید و سرش روی سینه اش افتاد و از حال رفت .امیرحسین با صدای بلند گفت بابا !! بابا جون چی شد ؟ سیاوش گفت یا ابوالفضل خودت رحم کن و منهم اون لحظه دست پاچه شدم و گفتم زنگ بزنید اورژانس بیاد تکونش ندید ❤️


همه دور منوچهر جمع شدند یک آقایی که در فرودگاه بود گفت از ویلچر بیارینش بیرون !!حاج رسول گفت من تو ماشینم زیر انداز دارم و بدو بدو با امیر حسین بسمت پارکینگ رفتن تا زیر انداز بیارن سیاوش به اورژانس زنگ میزد ولی منوچهر حرکتی نداشت ..حاج رسول زیر انداز رو آورد همینکه امیر حسین و سیاوش منوچهر رو بلندکردن که روی زیر انداز بگذارند دستهاش شُل روی زمین افتاد
دلم بحالش سوخت خیلی فشار روش بود که این بلا سرش اومد دکتر های اورژانس بعد از بیست دقیقه بالای سر منوچهر رسیدن امیر حسین بی امان و پشت سرهم فریاد میزد آقا زنده اس ؟ دکتر میگفت تحمل داشته باش ! بعد گفت بله زنده اس فقط یکی از شما با من بیاد که برسونیمش بیمارستان ،حاج رسول گفت من باهاتون میام همه ناراحت بودیم و بسمت پارکینگ رفتیم مریم خانم همراه ما اومد و حاج رسول به بیمارستان رفت ..
نمیدونم یه حسی بهم میگفت منم به بیمارستان برم
گفتم امیر حسین جان منم با تو میام بیمارستان !
گفت باشه مامان بریم اما ساره و مریم خانم رو برسونیم خونه بعد میریم بیمارستان ! انگار در یک لحظه ساناز فراموش شد هرکس سر زندگی خودش رفت مریم خانم رو پیاده کردیم و بسمت بیمارستان رفتیم منوچهر بلافاصله در سی سی یو بستری شد اما همچنان بیهوش بود اما نمُرده بود منو امیر حسین در انتظار دکتر بودیم که از حال منوچهر بما خبر بده
حاج رسول هم در کنار ما بود بعد رو کرد بمن گفت دخترم دیدی دنیا چقدر بی ارزشه ! دیدی بر چشم بهم زدنی مارو از هم جدا میکنه !
چه خوب شد که برای هردوتا بچه هاش خبرش کردی ،حالا تو دیگه پیش خدا شرمنده نمیشی ،میدونی چیه ؟ میخوام یه رازی رو براتون بگم بعد گفت آقا منوچهر خیلی با من زمانیکه ساناز میخواست عروس ما بشه صحبت کردو آرزو داشت عروسی این دو تا بچه رو ببینه و خیلی حرفها برام تعریف کرد از گذشته ! ندامت و پشیمانی .
اما شما خوب کاری کردین ازش گذشتین و به جمع خودتون راهش دادین چون واقعا بی کسه…من داشتم به حرفهای حاج رسول گوش میکردم که یهو در اتاق سی سی یو باز شد و‌گفت همراه آقای منوچهر …گفتم بله بفرمایید گفت همسرتونه ؟
ناخواسته گفتم بله گفت به هوش اومدن ولی باهاتون حرف دارن زود برید بالای سرش ،
من بدون معطلی وارد اتاق شدم ومنوچهر انگار کبود شده بود وچشمهاش بی رمق بودن تا منو دید گفت چه خوب شد که اومدی ملیحه خیلی باهات حرف داشتم ❤️


من اصلا نمیدونستم برای چی اونجام ،گفتم شما حالت خوب نیست بهتره حرف نزنی .منوچهر گفت ملیحه ؛ من انقدرها هم بد نبودم یادته بچه نداشتیم هیچکس جرأت نداشت که بمن بگه ملیحه رو طلاق بده بعد از اومدن بچه ها هم زندگی خوبی داشتیم اما سایه نحس مرجان روی زندگیمون افتاد و کم کم دل منو سیاه کرد ،درست مثل دل خودش ! من بهش رحم کردم اما اون بمن و زندگیم رحم نکرد هر بار که میگفتم من زن و بچه دارم
میگفت ای بابا ول کن من با اونا چکار دارم تو با من باش اونا هم با تو باشند تا اینکه منو گول زد،میدونم ! آره تو راست میگی ،
من چرا باید گول میخوردم همه این حرفها درسته
اما منم انسان بودم و جایزالخطا !یهو گفت کاش من درس عبرت دیگران باشم و بشم آخرین مردی که گول خورد ؛اما میدونم نه اولین‌مرد بودم نه آخرین مرد هستم .مرد واقعی تو بودی که پای ثمره عشقمون ایستادی بچه ها رو بزرگ کردی و اونا رو به ثمر رسوندی ،میخواستم ازت تشکر کنم نمیگم حلالم کن ! نه هرگز ! خدا باید بین ما قضاوت کنه امیدوارم روزی بیاد که منو ببخشی من با این زن در اصل یکسال زندگی کردم وگرنه بقیه اش بندگی و اسارت بود من یک ملک داشتم که مرجان خبر نداشت اونو فروختم پولش رو بین دوتا بچه هام تقسیم کردم اما الان ماشینم و مقداری پول هست که به سیاوش گفتم اونا رو بده به شما و بچه ها !
هر طور دوست داری تقسیم کن اصلا میدونی چیه ؟ مال خودت دلم نمیخواد بدست مرجان و پسر نااهلش بیفته .آرام بودم و به حرفای منوچهر گوش میدادم
دیگه انگار کینه ایی ازش نداشتم مانیتور خبر خوبی از قلب منوچهر نمیداد خطهای روی صفحه گاهی بسرعت و گاهی ضعیف بالا و پایین میشد یاد حرف خانم جون افتادم میگفت؛ ننه بخشندگی دل بزرگ میخواد ، باید نشون میدادم که دل بزرگی دارم .اصلا گیرم هم که منوچهر رو
نمی بخشیدم ! خب آخرش چی ؟ این نبخشیدن چه لذتی داشت ؟ کجای کار منو درست میکرد ؟ منکه جوانیم رفته بود نه می تونستم به عقب بگردم نه اینکه زودتر از زمان پیش برم بخودم گفتم ملیحه در این دَم آخری حلالش کن .منوچهر بی حال به صورتم نگاه میکردیهو با دستش ماسک اکسیژن رو روی دهنش گذاشت و اشکی از گوشه چشمش جاری شد فقط تو صورتم نگاه میکرد آرام گفتم منوچهر بخشیدمت خوش حلالت !!
اشک خودمم آروم از گوشه چشمم جاری شد منوچهر به هق هق افتاد خطهای روی مانیتور بیشتر بالا و پایین شد و یکباره با صدای بوق ممتد سر منوچهر روی بالشت افتاد من ناگهان فریاد زدم خانم پرستار فورا بیاین اینجا پرستار با عجله وارد شدیکدفعه با ناراحتی گفت تسلیت میگم خانم …
منوچهر از دنیا رفت 😢


نمیدونم چرا دلم برای منوچهر سوخت ، پرستار آروم ملحفه رو روی صورتش کشید …همه چیز تمام شد به همین راحتی …از اتاق بیرون آمدم امیر حسین رو بغل کردم گفتم امیر جان تسلیت میگم ! سیاوش با شنیدن جمله( تسلیت) فریاد زد ای خداااا …آخه چرا منوچهر از همه ما کوچیکتر بود بعد گفت الهیییی براش بمیرم چطور به برادرام و تنها خواهرم بگم منوچهر از دنیا رفت .همگی گریه میکردیم حاج رسول گفت ملیحه خانم بزرگوار ! چقدر کار خوبی کردی منوچهر رو بخشیدی چون واقعا نادم بود بخدا که با اون زن هم زندگی نکرده بود و خیری ندیدبرای من همه چیز رو تعریف کرده بود گفتم حاج آقا اگه میخواستم نبخشمش
چکار میخواستم بکنم گذشته های تلخ هیچ وقت از یاد آدم نمیره اما وقتی آدمیکه در حال احتضاره و داره میمیره چی میشه بهش گفت !
دیگه کمال بی رحمیه …بعد جنازه منوچهر رو به سردخونه بردند سیاوش رفت خونه که به همه اطلاع بده و من با امیر حسین به خونشون رفتم .ساره از دیدن ما جا خورد گفت عمه جان چی شد ؟ گفتم ساره جان تمام شد منوچهر از دنیا رفت بعد امیر حسین ساره رو بغل کردگریه کردو گفت ساره پدرم خیلی غریبانه و بی کس مُرد وساره سعی میکرد دلداریش بده …
فردای اونروز درست وقتی که ساناز یکروز بود که از ایران رفته بود منوچهر بخاک سپرده شد .موقع خاکسپاری من با پوشیدن مانتویی بلند و عینک دودی که سعی داشتم دیده نشم بر مزار منوچهر حضور داشتم و سعی میکردم که دورتر بایستم و با مرجان چشم تو چشم نشم اما می دیدم که برادرهاچطور برای منوچهر گریه و زاری میکردن ومرجان با گریه ایی خیلی مصنوعی همش ای. وای ای وای میکرد وقتی جنازه منوچهر بخاک سپرده شد گفتم خداحافظ منوچهر ! عشق نو جوانی و جوانی ام ، آیا دنیا ارزش این رو داشت که انقدر منو اذیت کنی ؟ اما برو حلالت کردم از اون روزها سالها گذشتن وکلا براتون بگم که مرجان با ارثیه منوچهر گم و گور شد سیاوش پولهای منوچهر رو بمن داد و ماشینش رو به بچه ها دادمن هم پولها رو به بچه هام دادم خودم در آرایشگاه مشغول بودم خدا به امیرحسین یک پسر داد که دنیای من شده بود و ساناز و حمید صاحب یک دختر شده بودن و طی این چند سال از من میخواستن که برم پیششون و منهم خیلی دلم میخواست که ساناز رو از نزدیک ببینم ❤️


در سالهاییکه گذشت مریم خانم یکی دو بار به دیدن ساناز و‌حمید رفت اما من نمیدونستم برم برام جور نمیشد تا اینکه یکروز سال نود وهشت بود که ساناز گفت مامان تو رو خدا پاسپورتت رو بگیر تا کارهای ویزات رو حمید درست بکنه و بیای پیش من یکمدت بمونی . منم دیگه دوست داشتم که پامو از ایران بیرون بزارم و یه گشت و گذاری هم داشته باشم کارهای پاسپورتم رو انجام دادم و قرار شد با مریم خانم به این سفر بریم
خیلی زود کارهامون درست شد به ثریا گفتم که من میخوام برم پیش ساناز ! تو باید خودت دست تنها کارهارو انجام بدی. دیدم ثریا با مِن مِن گفت
ملیحه جان ما دیگه سن و سالی ازمون گذشته درسته که پیر نیستیم اما توان جوانی هم نداریم بیا اگر تو راضی هستی مغازه رو بفروشیم و هرکس سهمش رو برداره بریم بشینیم خونمون و نوه داریمون رو بکنیم بعد اشاره کرد به زانوش و گفت این بی صاحاب هم که دیگه پدرمو در آورده ! بسه دیگه هرچی کار کردیم (اینم بگم که ثریا واسه پسرش هم تو اینمدت زن گرفت و بقول خودش میگفت دیگه چه نیازیه که من کارکنم )ما هردومون احتیاج به استراحت داریم بعد منم یه کم سکوت کردم و گفتم باشه ثریا جان حق با توئه منم معلوم نیست برم کی میام بیست روز ! یکماه ؟خدا میدونه پس تو‌ به محمد بگو‌مشتری بیاره برامون تا بفروشیم ،وقتی بخونه اومدم دیدم واقعا ثریا راست میگه من نیاز مالی ندارم با این پادرد و دست درد بزارمنم خودمو نجات بدم دیگه موهامون جوگندمی شده بود و این نشانه شروع باز نشستگی جفتمون بود بقول ثریا بریم واسه نوه داری !!!!
که الهی من قربونش برم که هرچی ازش بگم کم گفتم امیر حسین اسم پسرش رو امیر سام گذاشته بود و من عاشق نوه هام بودم بخودم گفتم ؛
آره ملیحه باقی مانده عمرت رو با نوه هات سر کن
هنوز سمانه دختر ساناز رو از نزدیک ندیده بود ولی با این تماس های تصویری الحق که نمیزاره آدم دلتنگ بشه ولی خوب از نزدیک دیدن یک صفای دیگه داشت .اونروز ثریا به محمد گفته بود مغازه رو‌برامون بفروشه محمد هم قبول کرده بودو به املاکی سپرده بود که برامون مشتری بیاره خیلی طول نکشید که مشتری پیدا شد و مغازه فروخته شد بعدش شروع کردیم به فروختن وسایلای آرایشگاه …همه چیز فروخته شد منو‌ثریا بعد از سالها با خوبی و خوشی بدون یک اختلاف جدا شدیم وهرکس به سوی زندگی خودش رفت ❤️


سرگرم کارهای رفتنم بودم خیلی ذوق داشتم سالها بود ساناز رو ندیده بودم مریم خانم میگفت ملیحه جان خودت رو برای سوغاتی به زحمت نندازی هی بری خرید کنی اونجا همه چی هست !! اما دلم تاب نمی آورد و همش در حال سرخ کردن سبزی و خرید های جور واجور بودم
روز موعود سر رسید حاج رسول به مریم خانم میگفت برید از دستتون خلاص بشیم و مریم خانم غش غش میخندید همه کارهامو‌کرده بودم امیرحسین با ساره و ثریا به فرودگاه اومدن و ما رو بدرقه کردند انقدر از صورت امیر سام بوس کردم که خدا میدونست .با استرس خداحافظی کردم ساره میگفت عمه جان نری که ما رو فراموش کنی زود بیا گفتم باشه عزیز عمه زود میام .چمدونهارو تحویل دادیم و بسمت سالن ترانزیت رفتیم دلم شور میزد آخه تا اونروز سوار هواپیما نشده بودم همه چیز برام قشنگی داشت وبلاخره سوار شدیم و بسوی دخترم پرواز کردیم وقتی به مقصد رسیدیم مریم خانم گفت خب ، دیگه کم مونده دخترت رو با فسقلی خانمش بغل کنی خیلی لحظه قشنگیه ،من بدنبال مریم خانم براه افتادم چونکه اون راه رو بلد بود .بلاخره از دور ساناز و دخترخوشگلش رو دیدم چرخ دستی رو به مریم خانم دادم و بدو بدو بسمت دخترم دویدم نمیدونستم چطوری بغلشون کنم حمید سمانه رو بغل گرفت و هردو مون تو بغل هم گریه میکردیم اشکمون اشک شوق بود
سمانه بغض کرده بود بلاخره نوبت به اونم رسید حسابی تو بغلم گرفتمش، بعد از دیده بوسی مریم خانم با بچه ها بسمت خونه براه افتادیم همه چیز و همه جا برام جالب بودخلاصه که اونجا یک دنیای دیگه ایی بود ..سمانه دنیای من شده بود از صبح تا غروب تو بغلم بود خیلی خوش بودم تو کل عمرم شاید این اولین شادی و دلخوشی ملیحه بود از اول عمرم همش غم بود و غصه ؛
حمیدوقتی دید من اونجا آرامش دارم گفت مادر جان اگر بخواهی می تونی پیش ما بمونی من میتونم برات کارهات رو درست کنم که هر شیش ماه بیای بمونی و برگردی اما دلم رضایت نمیداد پس امیرحسین و امیرسام و ساره چی میشدن ؟
گفتم نه حمید جان من باید برگردم آخه دلم برای همه تنگ میشد اینجا سه نفر بودن که من نمیدیدمشون اما در تهران تعداد بیشتری چشم انتظارم بودن ❤️


من میتونستم سه ماه پیش ساناز بمونم خیلی به سمانه وابسته شده بودم اما دیگه نمیخواستم دیگه بیشتر از ابن وابسته بشم میخواستم برگردم به شهرم ! به کشورم بعد از چهل روز به مریم خانم گفتم اگه میشه برگردیم دیگه زحمت بسه ! تا این حرف از دهنم بیرون اومد ساناز گفت عه مادر مگر من آدم نیستم تو همش بفکر امیر حسین هستی و هی میگی برم ،گفتم نه مادر این چه حرفیه . ایران کشور منه ! هر چقدر اینجا راحت باشم باز باید به خونه خودم برگردم اما مطمئن باش دوباره برمیگردم و‌پیشت میمونم دیگه راهشو یاد گرفتم .اما ساناز شروع کرد به گریه وزاری ،با اصرار ساناز دوماه خونشون موندم ولی بعدش با همدیگه رفتیم سوغاتی خریدیم که دیگه برگردیم .اما نمیدونم چرا دلشوره داشتم و به هیچکس هم این حرفو نزدم
گفتم حالا آدمیزاده‌دیگه طبیعیه !
روز اومدنمون فرا رسید اونروز ساناز خیلی افسرده و غمیگن بود من خودمو به بیخیالی زده بودم
اما از درونم داغون بودم خب خودمم سختم بود ولی باید بر میگشتم شبی که میخواستم بیام ساناز از غصه مریض شد شاید باورتون نشه اما این دختر گلو درد گرفته بود در صورتیکه سرما نخورده بود.
کم کم داشتیم بسمت فرودگاه براه می افتادیم که امیر حسین از طریق واتساب با ساناز تماس گرفت وگفت که با مامان کار دارم منهم از همه جا بی خبر گفتم امیر حسین جان دارم میام دلتنگی نکن
دیدم صدای امیر بغض آلوده .گفتم چی شده مادر !گفت مامان دایی محمد حالش بهم خورده و ما بردیمش بیمارستان ! چنان محکم روی پاهام کوبیدم که جای دستم رو پام موند گفتم ای خدا چی شده ؟ گفت یهو دیشب حالش بهم خورده و زندایی ثریا بردتش دکتر اما الان تو آی سی یو بستریه .بهش گفتم تو رو قران اگر چیزی شده بمن بگو ! گفت نه مادر فقط خواستم بهت بگم منو زندایی ثریا بیمارستانیم دایی جواد میاد دنبالت گفتم یه موقع نترسی بخاطر من !
گفتم باشه مادر ممنون که خبرم کردی
گوشی رو گذاشتم شروع کردم به گریه کردن . مریم خانم گفت ملیحه جان خود دار باش چرا ناراحتی تو که نمیدونی چی شده یا چی میشه دعا کن خوب میشه و خدارو شکرکن که ما هم داریم میریم دیگه ناراحتی نکن ، اما مگه دلم آروم میشد ❤️


حمیدو ساناز مارو به فرودگاه بردن مریم خانم سعی در آروم کردن من داشت ، ساناز بچه ام بخاطر ناراحتی من سعی میکرد دیگه گریه نکنه چمدونها رو که تحویل دادم ساناز دیگه نتونست خودشو کنترل کنه دستشو دور گردنم انداخت گفت مامان میدونم الان ناراحتی اما انشاالله وقتی رسیدی ایران و خیالت از طرف دایی راحت شد کارهاتو بکن دوباره بیا پیش من ؛اما من ! گریه امونم نمیداد گفتم خیالت راحت باشه میام بزار الان با آرامش برم تو رو‌خدا گریه تو نکن .ساناز خودشو کنترل میکرد بلاخره از هم جدا شدیم و دوباره به سمت کشور خودم اومدم جایی که به اون تعلق داشتم
با لحظه شماری به فرودگاه تهران رسیدم…امان !
مگر ساعت میگذشت ، مریم خانم گفت میخواهی منم همراهت بیام ؟ گفتم نه راضی به زحمت شما نیستم فعلا شما برو خستگیت رو در کن
تا منم ببینم چکار میکنم چمدونها رو برداشتیم و بسمت درب خروج رفتم از دور جواد رو دیدم اما
قیافه اش خیلی گرفته و تو هم بود بسرعت جلوش دویدم گفتم جواد جان سلام محمد چی شده؟ گفت آبجی خودت رو ناراحت نکن محمد بیمارستانه !
گفتم خب پس چرا تو انقدر گرفته ایی ؟ گفت آبجی آخه محمدحالش خوب نیست چمدونهامو دستم گرفتم و گفتم بریم داداش بریم ! گفت اول بریم خونه چمدونت رو بزار بعد میریم بیمارستان ،گفتم نه اول بریم بیمارستان من محمد رو ببینم خیالم که راحت شد میریم خونه . جواد ساکت بسمت پارکینگ رفت تو راه هی گفت تف به این دنیا آخه این دنیا چه ارزشی داره ،گفتم جواد جان آذر کو ؟ گفت پیش ثریاست
گفتم مگر ثریا بیمارستان نیست گفت نه ثریا اومده خونه ولی امیر حسین اونجاس جواد به رانندگیش ادامه داد اما بسمت خونه ثریا رفت گفتم جواد چرا اینجا ؟ گفت بریم پیش ثریا یه سلام علیکی بکن بعد میریم ! صدای ضربان قلبم رو زیر زبونم احساس میکردم .جواد جلو در خونه محمد پارک کرد گفت پیاده شو !!! زنگ زدیم اما من انگار پاهام شُل شده بودن از پشت آیفون آذر گفت کیه ؟گفتم منم آذر جان باز کن سکوت بر اونجا حکم فرما بود بدو بدو بالا رفتم درو که باز کردم ثریا گفت ملیحهههههه دیر اومدی محمد رفتتتت !سرم گیج رفت با خودم گفتم ای ملیحه بدبخت ! به تو خوشی نیامده . ساره به سمتم اومد فریاد زد عمه جان بی بابا شدم و من وسط اتاق غش کردم با ضربه هایی که امیر حسین به صورتم میزد وآبی که بصورتم میریخت بخودم اومدم فریاد زدم عزیز خواهر کمرم رو شکستی ای خداااا چقدر داغ برادر سخته 😢


دنیای من تیره و تار شده بود دیگه طاقت نداشتم تازه میخواستم به راحتی برسم …به ثریا گفتم محمد که چیزیش نبود گفت ملیحه جان دیشب یهو سکته کرد با بچه ها بردیمش بیمارستان و تموم کرد ...
آخ خدا !!غم ملیحه تمومی نداشت
انگار محمد تنظیم کرده بود که با برگشتن من بمیره .برادرم سنی نداشت همش پنجاه و شیش سالش بود خودم رو میزدم و گریه میکردم یاد کمک های محمد تو دوران طلاقم افتادم چقدر خرج بچه هامو داد تا من رو براه شدم ودستم تو جیب خودم رفت .فردای اونروز جنازه محمد برادر عزیزم در بهشت زهرا آرام گرفت ثریا انقدر گریه میکرد که از حال میرفت هیچکس نمی تونست ما دوتا رو آروم کنه .برادرم جواد تنها شد به ثریا میگفتم من خودم تا زنده ام هواتون رو دارم ساناز تو اون حال و هوا همش زنگ میزد و میخواست تصویری با ما صحبت کنه اما من نمیخواستم که اون صحنه های ناراحت کننده رو از راه دور ببینه همش پیام میدادم که گوشیم خراب شده و نمی تونم تصویری باهات صحبت کنم اما بلاخره با تماسهای مکرر با امیرحسین موضوع مرگ محمد رو فهمید بچه ام خودش اونجا به تنهایی گریه میکرد ،دیگه دوری این چیزا رو هم داشت .
ما هم باید مثل تمامی داغها که دیده بودیم این داغ هم می پذیرفتیم که دیگر محمد برادرم وجود نداره و دردی عمیق بر روی قلب ما میزاره🌸
خب درد دلهای ملیحه رو تا الان شنیدید سرنوشت برای هرکس یک جور رقم میخوره خوشبختی برای همه تضمینی نیست من زندگی خودم رو براتون تعریف کردم تا ازش درس بگیرید و‌امیدوارم که زندگی هیچکس مثل من نشه ! داغ پدر و مادر و برادر و کمری شکسته ازدرد …
اما در زندگیتون صبور باشید هرچه صلاح خدا هست همان میشود امروز من ! ملیحه شصت و یک ساله شدم و خونه خودم تنها زندگی میکنم بچه هام سر زندگی خودشونن و الحمدالله از زندگیشون راضی هستن …من هنوز گاهی با مهین در ارتباط هستم مرجان مجدد ازدواج کرده و پسرش هم رها کرده به امان خدا !!! ایکاش هیچ وقت هیچ مرجانی تو زندگی جوانهامون پیدا نشه که باعث از بین رفتن یک زندگی و مرگ پدرو مادر ها بشه براتون تو این روز های عزیز خوبی و سلامتی آرزو میکنم ❤️

پایان

نویسنده: مریم

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : malihe
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.11/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.1   از  5 (9 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

1 کامنت

  1. نویسنده نظر
    الهام
    ملیحه جان خداقوت برای تمام تلاش ها و جنگیدن هات، برای زمین خوردنا و بلندشدنات
    شما نمونه بارز یک زن قوی و نجیب هستی کسی که میتونه الگو باشه
    ان شاءالله خدابهتون سلامتی و دلخوشی بده
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه zpuxv چیست?