رمان نرگس قسمت 2 - اینفو
طالع بینی

رمان نرگس قسمت 2

خانجون سرش و تکون داد : پس پاشو تا تو رو هم سوسک نکردم
بلند بلند خندیدم و از جام بلند شدم تشک و پتو رو جمع کردم و رفتم پیش خانجون توی آشپزخونه
خانجون : بیا صبحانه تو بخور
: خانجون بازم برام از قدیم ها تعریف می کنی
خانجون : از قدیم ها چی می خواهی
خانجون : دوست دارم بدونم

 


خانجون برام چای ریخت و کنار سفره نشست و کمی به فکر فرو رفت : تا کجا برات گفته بودم
: وقتی از اتاق خانم اومده بودید بیرون و رفته بودید پیش زهرا خانم
خانجون : آره مادر اون روز زهرا خانوم هوای من و خیلی داشت اجازه نمی داد کسی از من سوالی بکنه خدا بیامرزش خودشم هیچ سوالی نکرد .


یک هفته ای اونجا کار می کردم تا اینکه بالاخره جهاز عروس و با یک هفته تاخیر آوردند به خانم خیلی بر خورده بود چون رو حرف اون حرف زده بودند . روزی که جهاز و آوردند بیشتر از قبل تو ذوق خانم خورد چون اصلاً جهاز چشم گیری بهش نداده بودند همش سه تا الاغ فرستاده بودند خانم همون ها رو گذاشت توی اتاقی که براش تدارک دیده بودند و بقیه وسایل و از اونجا خارج کرد هیچکس جرات نمی کرد حرفی بزنه اردشیرخان ام ساکت ایستاده بود و فقط نگاه می کرد .


با کمک زهرا خانم جهاز و چیدیم رفتیم توی آشپزخونه همه هی سوال می کردند که چی داشت چی نداشت ولی من توی اون مدت از زهرا خانم یاد گرفته بودم که ساکت باشم و هر چی رو که می بینم تعریف نکنم .
بالاخره روز عروسی شد ، عروس و آوردند با کلی ساز و دهل ولی چه فایده اون عروس تخم کینه رو قبل از اومدنش کاشته بود .


خان بالا یک کلفت همراه دخترش فرستاده بود تا کارهاش و بکنه ولی خانم اون و فرستاد به ده بالا و پیغام براشون داد که خودمون می تونیم کلفت برای عروسمون بگیریم . این وسط من شده بودم چوب دو سر طلا. عروس خانم که اسمش همدم بود عجیب همدمی هم بود . چهارده سال بیشتر نداشت ولی معلوم می شد توی این مدت خوب تعلیم دیده بود از روز بعد عروسی موضوع مادرشوهر و عروس شروع شد .


همدم موقع ناهار یا شام به اتاق اون های نمی رفت و توی اتاق خودش غذا می خورد .
یک شب که تشنه شده بودم رفتم توی آشپزخونه و دیدم یکی توی آشپزخونه است از ترس می خواستم جیغ بکشم که یکی جلوی دهنم و گرفت : ساکت باش سالومه منم اردشیر دستم و بردارم که جیغ نمی کش
آروم سرم و تکون دادم که یعنی نه


دستش و برداشت و رفت عقب قلبم تند تند می زد : اردشیرخان شما اینجا چکار می کنید ؟
اردشیر خان : شام نخورده بودم گرسنه ام شده بود
: بذارید غذا رو براتون گرم کنم
اردشیر خان : نون و پنیر که گرم کردن نمی خواهد
به طرف اجاق رفتم هنوز خاکسترها گرم بود قابلمه کوچیکی برداشتم و توش غذا ریختم و روی همون خاکسترها گرم کردم و توی بشقاب ریختم و گذاشتم جلوش و اونم بدون حرف خورد وقتی غذاش تموم شد : سالومه کسی نفهمه من شبها اینجا غذا می خورم باشه


سرم و تکون دادم و اون رفت دلم خیلی براش سوخت . چون اون وسط دعوا مونده بود که چی باید بکنه برای همین وقتی همه می رفتند می اومد توی آشپزخونه غذا می خورد . از اون شب به بعد وقتی همه می رفتند که بخوابند من می اومدم و غذا رو گرم می کردم و می رفتم و صبح قبل از همه بیدار می شدم و ظرف ها رو می شستم تا کسی چیزی نفهمه .


جونم برات بگه از همدم ، اونقدر بدجنس بود که خدا می دونه .
بعد از یک هفته از اومدنش تمام اقوامش و دعوت کرد ولی خانم و خان و دعوت نکرد توی یک خونه باشند ولی اونها توی مهمونی حضور نداشته باشند . به منم اعتماد نداشت فکر می کرد من برای خانم خبر می برم وقتی می خواست مهمونی بگیره به من گفت وای به روزت اگه کسی باخبر بشه

منم که عادت نداشتم برای کسی خبر و خبر کشی کنم .
صبح روز مهمونی ساعت 4 صبح همه رو از خواب بیدار کرد و گفت بیست تا مهمون برای ناهار داره و باید همه چیز بهترین باشه همه هم از ترس همدم شروع کردند به کار کردند . ساعت هفت صبح سینی صبحانه رو بردم توی اتاق همدم دیدم اردشیرخان عصبانی داره توی اتاق قدم می زنه : سلام همدم خانم سلام اردشیرخان صبحانه رو آوردم


همدم با عصبانیت : غلط کردی دختر پر از جاش بلند شد و یکی محکم زد توی گوشم سینی از دستم افتاد و قوری چای روم ریخت حسابی سوختم هیچی نگفتم و با اون حالم ظرف های شکسته رو جمع می کردم همدم رفت توی اتاق دیگه اردشیرخان اومد کنارم : خوبی سالومه
هیچی نگفتم تا اومد کمکم کنه اول به دری که همدم رفته بود نگاه کردم و بعد با التماس : خواهش می کنم بذارید خودم جمع کنم
اردشیر خان از جاش بلند شد و رفت سینی رو جمع کردم و رفتم توی آشپزخونه زهرا تا سینی رو دید اومد طرفم سینی رو ازم گرفت و به لباس های خیسم نگاه کرد : خدا مرگم بده قوری روت چپه شد
سرم و تکون دادم : میرم توی اتاقم تا لباسم و عوض کنم


وارد اتاقم شدم کسی نبود خیلی آروم گریه کردم ، لباسم و عوض کردم بدنم قرمز شده بود و کمی می سوخت صدای در اومد سریع لباسم پوشیدم زهرا خانم اومد تو و روی قسمت سوختی مرهم گذاشت تا دردش کمتر بشه
با همون حالم رفتم توی آشپزخونه و به بقیه کمک کردم همه به من نگاه کردند ولی کسی هیچی نگفت . بالاخره مهمون های همدم اومد . نه خانم و نه خان برای استقبال نرفتند و توی اتاق خودشون موندند .


موقع ناهار سفره رو توی مهمون خونه انداختیم بقیه وسایل و می آوردند و من می چیدم سرم توی کارم بود که احساس کردم کسی کنارم ایستاده سرم و بلند کردم و اردشیرخان و دیدم سریع از جام بلند شدم : سلام اردشیر خان


اردشیر به من نگاهی کرد و رفت . نمی دونم چرا حرفی نزد
با اومدن وسایل دیگه تمام سفره چیده شد به اتاق همدم رفتم و بهش گفتم سفره آماده است .
اونم با گستاخی زیاد جلوی همه به من گفت : خیلی خوب توله سگ برو بیرون دیگه نیای اینجا فهمیدی
همه خندیدند و من فقط گفتم چشم . همین


تنها دعای کردم این بود که اردشیرخان اونجا نبود نمی دونم چرا دوست نداشتم جلوی اون خورد بشم
بالاخره اونها مثل هار ها حمله کردند به غذا مثل اونهایی که تا حالا غذا نخوردند بعدشم دوباره رفتند توی اتاق من دیگه پام توی اتاق نگذاشتم و بقیه براشون چای و میوه بردند سفره و جمع کردم حالم خیلی بد بود . نزدیک غروب بود که مهمون ها رفتند و همدم صدام کرد که اتاق و تمیز کنم منم بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم و تمام اونجا رو

تمیز کردم موقعی که می خواستم از اتاق خارج بشم صدام کرد که برم پیشش وارد اتاقش شدم اومد طرفم و موهام و که زیر روسری بود تو دستش پیچوند و : حواست باشه نباید به حرف هیچ کس غیر از من گوش کنی فهمیدی
من که حسابی دردم گرفته بود : بله خانم
همدم : وای به حالت اگه اینجا چیزی ببینی و برای خانم تعریف کنی شنیدی
: بله همدم خانم
همدم : حالا می تونی بری گمشی
از اتاقش اومدم بیرون با این که اون از من بزرگ تر بود ولی از نظر قد یک اندازه بودیم اون چاق بود و من لاغر .
نمی دونم چرا همیشه همدم دوست داشت من و اذیت کنه من که بهش کاری نداشتم .


یک چند ماهی گذشت همدم هر روز یک جوری من و آتیش می زد ولی من دم نمی زدم . هنوزم اردشیرخان شب ها توی آشپزخونه یواشکی غذا می خورد من یواشکی به زهرا خانم گفته بودم و اون هر شب قبل از کشیدن غذا

برای دیگران اول برای اون توی یک قابله می کشید و وقتی همه می رفتند من یا خودش اون و روی خاکسترها می گذاشتیم تا گرم بمونه .
یک روز صبحانه رو مثل همیشه بردم بالا در زدم و وارد شدم سفره صبحانه رو انداختم یک دفعه همدم مثل وحشی

ها به من حمله کرد و شروع کرد به زدن من نمی دونم چی تو دستش بود که خیلی سنگین بود و با اون من و می زد دیگه هیچی یادم از اون روز نمیاد وقتی به هوش اومدم توی اتاق خودم بودم زهرا خانم بالای سرم نشسته بود اومدم بلند شم که نگذاشت وقتی کمی نشستم ازش پرسیدم من اینجا چکار می کنم و اون اشک هاش و پاک کرد : اون روز صبح که رفتی توی اتاق همدم


کمی فکر کردم : آره چرا من و ز
زهرا خانم : نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای گفته بود تو شب ها برای اردشیرخان غذا می ذاری اونم برای همین تو رو زده بود
: بعد چی شد خانجون


خانجون : خوب گوش کن تا برات بگم
تا خانجون اومد ادامه بود صدای زنگ بلند شد : برم ببینم کیه چادر سرش کرد و رفت منم زود سفره رو جمع کردم .
صدای زن عمو شمسی و شنیدم با خودم : این اینجا چکار می کنه
از آشپزخونه اومدم بیرون زن عمو تا من و دید اخم هاش و توی هم کرد منم خیلی خشک : سلام زن عمو
زن عمو با همون اخم : سلام
تکتم با خودش آورده بود اونم دست کمی از مادرش نداشت و با همون چشم و ابرو اومدن سلام کرد
خانجون : نرگس مادر یک چای بریز بیار
زن عمو : لازم نیست خانجون تکتم خودم میره میریزه
منم از خدا خواسته رفتم و روی مبل نشستم رو کردم به تکتم : تکتم چای با تو
خانجون یک اخمی به من کرد همون موقع گوشیم زنگ زد از جام بلند شدم
گوشیم و برداشتم و رفتم توی اتاقم : سلام رسول خوبی
رسول : سلام آبجی با معرفت دیگه حالی از ما نمی پرسی ، خرت از پل گذشته دیگه نه
: خوب دیروز دیدمت و اون همه ازت تشکر کردم
رسول : بعدازظهر چکاری ؟


: چطور مگه ؟
رسول : شنیدم خانجون می خواهد مولودی بگیره تو نمی خواهی لباس بخری

خانجون هنوز چیزی به من نگفته شاید دوست نداشته باشه من توی مهمونیش باشم
رسول : نه بابا خانجون به بابا زنگ زده گفته یکی از بچه ها رو می فرستی دنبال نرگس تا برن براش لباس بخرن
: قربون خانجون برم که اینقدر حواسش هست


رسول : چی شده تو اینقدر با خانجون صمیمی شدی
: رسول به خدا خانجون اصلاً اونطوری نیست که ما فکر می کردیم خیلی خوبه من که عاشقش شدم
رسول : خیلی خوب عصر ساعت 5 میام دنبالت بابا من و مامور کرد تا ببرمت لباس بخری
: چی شده تو رو مامور کرده
رسول : نمی دونم چی شده ولی به من گفت
: رسول مامان حالش خوبه
رسول : یکم ازت دلگیره که چرا بهش زنگ نمی زنی ، حاج بابام فکر می کرد بالاخره کوتاه میای و آشتی میکنی ولی ...
: ولی دیده این دختر کوتاه بیا نیست
رسول : آره
: بعدازظهر می بینمت
از اتاق اومدم بیرون از دیدن عمو حشمت کمی جا خوردم ولی خودم و زود جمع و جور کردم : سلام عمو
عمو حشمتم با سردی جوابم و داد : سلام ، برو چادرت و بپوش که هادی هم با ماست


دوباره برگشتم به اتاقم می خواستم پوشیه بزنم ولی بعد با خودم گفتم : من دارم با اینطور چیزها می جنگم بعد دوباره پوشیه بزنم چادر سرم کردم و صورتم و معمولی گرفتم از اتاق اومدم بیرون
خانجون به من نگاهی کرد و سرش و تکون داد تکتم و عمو زل زد به من ، زن عمو محکم زد توی گوشش و : خدا مرگم بده نرگس چرا پوشیه نزدی


منم خیلی جدی : طبق گفته خدا و پیغمبرش گردی صورت و مچ دست با پایین و مچ پا به پایین حلال
عمو حشمت صورتش حسابی سرخ شد رو کرد به خانجون : هیچی به این نمیگی خانجون
خانجون به من نگاهی کرد : چی باید بگم درست میگه


عمو : خانجون مثل اینکه این مدت که اینجا بوده رو شما هم تاثیر گذاشته
خانجون اخم هاش و توی هم کرد : یعنی چی ؟ یعنی من نمی فهمم


عمو حشمت که دید خراب کاری کرده : نه خانجون آخه
خانجون اخم هاش و توی هم کرد : نرگس مادر به قابلمه خورشت یک سریعی بزن
: بله خانجون الآن
به طرف آشپزخونه رفتم تو دلم قند آب می کردند .


وقتی داشتم می اومد توی حال صدای خانجون و شنیدم که : مثل ...
بقیه اش و نشنیدم و رفتم کنار خانجون نشستم هادی گاهی زیر چشمی من و نگاه می کرد جلوی همه رو کردم به هادی : اتفاقی افتاده هادی این طوری نگاهم می کنی


عمو به هادی چشم غره ای رفت و هادی دیگه سرش و بلند نکرد .
موقع ناهار سفره و رو انداختم داشتیم ناهار می خوردیم که صدای زنگ اومد : من در باز می کنم خانجون
هادی از جاش بلند شد : لازم نکرده خودم میرم


بعد از چند دقیقه هادی با یالله یالله وارد شد و پشت سرش رسول اومد تکتم سریع پوشیه زده بود زن عمو هم روش و محکم گرفت از جام بلند شدم رسول ناهار خوردی
رسول به من نگاهی کرد : نه


رفتم و براش بشقاب و قاشق و چنگال آوردم
کنار من نشست به من نگاهی کرد آروم : کار خود تو کردی نه ؟
اخم هام توی هم کردم : رسول


رسول : دمت گرم آبجی
چشمم به عمو افتاد که هنوز اخم هاش توی هم بود ولی از ترس خانجون هیچی نمی گفت
بالاخره ناهار خورده شد و همه رفتند که استراحت کنند .


منم با رسول به اتاقم رفتیم چادرم و از سرم و در آوردم و کناری انداختم
رسول : نرگس می دونی می خواهی چکار کنی
: آره رسول من نمی خواهم مثل بقیه زندگی کنم نمی خواهم مثل یک گوسفند باشم و هر کاری دیگران کردند منم بکنم .
رسول : امیدوارم موفق باشی من همیشه در کنارت هستم نرگس
: رسول تو خود تو به خاطر من درگیر نکن باشه
رسول : آخه
: رسول آخه نداره این جنگ من نه جنگ تو باشه


رسول دیگه حرفی نزد و یک متکا برداشت و دراز کشید منم کنار پنجره نشستم و به باغچه نگاه کردم یعنی چه اتفاقی برای خانجون افتاده بود اردشیرخان چکار کرده بود .


یعنی خانجون اردشیر و دوست داشته یعنی هنوزم دوستش داره
اونقدر توی خودم بودن که هیچ چیزی رو نمی شنیدم و هیچ چیزی رو نمیدیم
با دست رسول به خودم اومدم : کجای نرگس پاشو حاضر شو بریم
: کجا رسول

رسول : وای خداجون این دختر داره دیوونه میشه
: بی مزه
رسول : مگه نمی خواهی بریم خرید
: رسول خانجون به من چیزی نگفته شاید نمی خواهد من باشم


رسول از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با خانجون اومد : سلام جانجون
جانجون اومد طرفم : دختر چرا با رسول نمیری


: آخه خانجون
خانجون : این چند وقت اون قدر تو درس هات غرق بودی که هیچ چیز و نمیدیدی ، اون همه سبزی که اومدیم با همسایه ها پاک کردیم آجیل اش و پاک کردیم برای همین مهمونی بود دیگه
: من از کجا باید بدونم خانجون


خانجون : این طوبی به تو چی یاد داده نمی دونم پاشو این بچه منتظر تو پاشو بیشتر منتظرش نزار.
: چشم خانجون
لباس پوشیدم ولی پوشیه نزدم عمو و زن عمو هنوز نرفته بودند از همه شون خداحافظی کردم و رفتیم .
چند تا میلان که رفتیم پایین شهرام دیدم : رسول این شهرام نیست
رسول : چرا بابا مگه بدون ماشین می تونیم بریم خرید بهش گفتم اونم قبول کرد بیاد
: بی خود بهش گفتی ، اصلاً من نمیام


رسول : خود تو لوس نکن بیا بریم دیگه طفلی این همه راه اومده
: تو نباید با من یک مشورت می کردی
رسول : سلام شهرام جان مرسی که اومدی
شهرام از ماشین پیاده شد : سلام آقا شهرام


شهرام مثل همیشه با من حرف زد هیچ تغییر با قبل نکرده بود وقتی سوار شدیم برای یک لحظه اون و با هادی مقایسه کردم ، هادی چه طور نگاه می کرد و شهرام چی بی تفاوت نگاه می کرد .


شهرام ما رو برد یک بازار خرید و گفت خواهرش شادی همیشه از اینجا خرید می کنه و خیلی راضی شهرام خودش با ما نیومد و بهانه آورد که با یکی از دوستهاش اینجا قرار داره و تو ماشین موند من و رسول با هم رفتیم واقعاً یکی از یکی قشنگ تر بود همیشه باید تو مهمونی ها لباس های ساده و معمولی یعنی دامن های بلند و

لباس های آستین بلند می پوشیدیم ولی دوست داشتم این قانون و بشکنم برای همین یک لباس خیلی متفاوت انتخاب کردم لباس مشکی با توپ های سفید که یقه هفت باز و آستین حلقه و دامن تا زانو بود و انتخاب کردم و پرو کردم برای اولین بار متوجه شدم موهای پام چقدر بلند و چقدر زشت تصمیم گرفت از داروخانه یک ژیلت بخرم تا همه رو بزنم . لباس بهم خیلی می اومد حسابی چسبیده به بدنم بود نه که تنگم باشه نه اندازه اندازه بود . لباس و در آوردم و اومدم بیرون


رسول به من نگاهی کرد : چی شد
: خوبه همین می خواهم
رسول : مطمئنی


خیلی مصمم : آره همین و می خواهم
رسول پولش و حساب کرد و با هم از مغازه خارج شدیم چند مغازه پایین تر می خواستم جوراب بخرم ولی اونجا رسول نمی تونست بیاد ورود آقایان ممنوع بود .
رسول بهم پول داد وارد شدم و از اون خانم یک جفت جوراب شلواری شیشه خریدم باید یک لباس زیر می خریدم که زیر لباسم خوب باشه لباس و به فروشنده نشون دادم و خدایش اونم خیلی کمکم کرد تا یک چیز مناسب انتخاب کنم .


اونجا ژیلت داشتند می خواستم از اون بخرم که بهم گفت بهتره برم یک آرایشگاه موهام موم بندازه و خودش یک آرایشگاه معرفی کرد منم که همه کار کرده بودم اینم روش .
آدرس و گرفتم و اون خانم بهش زنگ زد و برام همین امروز وقت گرفت و بهم گفت همین الآن برم پیشش.
از اونجا که اومدم بیرون آدرس و به رسول دادم و گفتم باید برم اینجا


داشتیم از پاساژ خارج می شدیم که چشمم به کفش افتاد جلوش ایستادم و یک جفت کفش مشکی که یکم پاشنه داشت و خیلی زیبا بود خریدم تا حالا همیشه کفش های بدون لژ می پوشیدم .
به طرف شهرام رفتیم رسول آدرس و بهش دادم ، شهرام به آدرس نگاه کرد و از توی آینه به من ، هیچی نگفت و به همون آدرس رفت خوشبختانه زیاد دور نبود . وقتی وارد آرایشگاه شدم فامیلم و گفتم و اون خانم من و برد توی یک اتاق و گفت آماده بشم تا بیاد


خلاصه کلی درد کشیدم تا موها کنده شد و هیچی نموند دستم پام و همه جا تمیز تمیز شد .
بعد از نیم ساعت کارش تموم شد ازش خواستم موهام و هم کمی حالت داره بزنه بهش گفتم نمی خواهم از قدش کوتاه بشه فقط حالت داره بشه


اونم موهام و مرتب کرد وقتی توی آینه خودم و دیدم کلی تغییر کرده بودم خدایش خیلی خوب شده بودم . وقتی سوار ماشین شدم رسول به صورتم نگاه کرد شهرامم از توی آینه به من نگاه کرد : طوری شده ؟

رسول : نه بریم شهرام
من و رسوندند خونه مادرجون از شهرام تشکر کردم رسولم با شهرام رفت وارد خونه شدم خوشبختانه عمو و خانواده اش رفته بودند . وقتی خانجون من و دید به صورتم نگاه کرد
: سلام خانجون خوبی


خانجون : سلام مادر چقدر دیر کردی
: خانجون کلی خرید داشتم


خانجون : حالا تموم شد یا نه
: بله خانجون
خانجون : بیار ببینم
: نه خانجون فردا
خانجون تو چشم هام نگاه کرد : خدا بخیر بگذرونه
از توی کیفم یک کادو برای خانجون در آوردم : بیا خانجون این برای شما
خانجون به بسته نگاهی کرد و ازم گرفت بازش کرد یک روسری سفید بود : خانجون اون روسری سیاه رو تو رو خدا در بیار جون هر کی که دوست دارید


خانجون : با خودم احد بستم هیچ وقت در نیارم
بهش نگاه کردم : خانجون بسته دیگه چقدر می خواهین خودتون و آزار بدین شما زنده اید باید زندگی کنید
خانجون : تو از این روسری چی می دونی


: خانجون اصلاً مهم نیست چه قصه ای پشتش فقط عوضش کنید بزاریدش کنار . من رفتم بخوابم
خانجون : شام مگه نمی خوری
: نه خانجون خوابم میاد شب بخیر
خانجون : خوب بخوابی
وقتی لباس های بیرون در آوردم خودم و توی آینه نگاه کردم چقدر تغییر کرده بودم حالا سفیدی بدنم بیشتر دیده می شد با این که من زیاد پر مو نبودم ولی خوب خیلی تغییر کرده بودم .


نمی دونستم فردا رو چکار کنم ، می دونم از صبح همه میان اینجا خدا کنه اتفاقی نیفته
صبح بیدار شدم ، نمازم و خوندم تا کمی آروم بشم از خدا کمک خواستم تا اون کمکم کنه . دوباره خوابیدم با صدای حرف بیدار شدم از دیدن رسول توی اتاقم شوکه شدم : سلام توی اینجا چکار می کنی ؟
رسول : سلام خانم تنبل همه اومدند و تو گرفتی خوابیدی


: برو بیرون حرف بزن می خواهم بخوابم
رسول : آره خوانجون بهم گفته بیدارت نکنم دیشب خوب نخوابیدی
: آره تا صبح بیدار بودم


رسول اومد کنارم نشست : دیروز چکار کردی نرگس
بلند شدم نشستم : هیچ کاری نکردم
رسول به موهام نگاه کرد : خدا بگم چکارت کنه اون موهای خوشگلت کو چرا کوتاهشون کردی


: همچین میگه کوتاه کردی هر کی ندونه فکر می کنه مردونه زدم یکم مرتب کردم همین
رسول : خدا بدادمون برسه امروز همینه که خانجون گفت بزارم بخوابی
: نمی دونم خانجون هنوز من و ندیده


رسول بلند شد : بیرون نیای اگه خواستی بیای اول برو حموم بعدم حوله دورش ببند که کسی نبینه اگه زن من این کار و می کرد می کشتمش نرگس


: برو بیرون من زنت نیستم
رسول رفت بیرون احساس کردم کمی ناراحت شد
یواشکی رفتم توی حموم خودم و حسابی شستم طبق حرف رسول موهام و توی حوله بستم و اومدم بیرون مامان تا من و دید شروع کرد به گریه کردند رفتم جلو و آروم بغلش کردم و اونم محکم بغلم کرد و شروع کرد به بوس کردنم .
اشک های منم می ریخت
خانجون پاشین خجالت بکشین اشک همه رو در آوردین
خندیدم و گفتم مگه بعد خانجون بعدازظهر می خواهم شادی کنند من صبح اشکشون و در آوردم
همه خندیدند گوشیم و آوردم آهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم به شیطنت کردن
ساعت های 3 بود که همه رفتند خونشون که حاضر بشن ، قبل از اینکه برم توی اتاق به خانجون : خانجون من و که از اینجا بیرون نمی کنید


خانجون به من نگاهی کرد : نمی دونم می خواهی چکار کنی ولی اینجا همیشه خونه تو
خانجون و بوسیدم رفتم توی اتاقم موهام و درست کردم لباسم و پوشیدم توی آینه به خودم نگاه کردم من نرگس قبل نبودم خیلی تغییر کرده بودم .
صداها رو می شنیدم می دونستم مامان و زن عموها اومد برای همین آروم از اتاق خارج شدم . وقتی روی تراس رسیدم : سلام
همه تا اومدند جوابم و بدند فقط به من نگاه کردند همون طور ایستاده بودم و اونها من و برانداز می کردند نرجس اومد طرفم : قربونت برم چه ماه شدی
انتظار هر کسی رو داشتم الی نرجس



خانجون بلند : ملوک اسپند دود کن برای دخترم
خانجون اومد طرفم و بوسم کرد اشک هاش ریخت سریع اشک هاش و پاک کرد : الهی فدات بشم چه ناز شدی مادر
زن عمو ملوک اسپند رو سرم چرخوند و ریخت توی آتیش ، چشمم به مادرم افتاد که زن عمو شمسی داشت بادش می زد .


صدای زنگ بلند شد و یواش یواش مهمون ها اومدند خونه حسابی شلوغ شده بود مامان دیگه با من حرف نمی زد ولی زن عمو ملوک راه براه قربون صدقه من می رفت قیافه تکتم دیدن داشت چنان با حسرت من و نگاه می کرد که خدا می دونه
بالاخره مهمونی تموم شد دل تو دلم نبود می دونستم مامان آتیش زیر خاکستر ولی اینم می دونستم از ترس خانجون هیچی نمیگه
حاج بابا ، ابراهیم ، اسماعیل و رسول اولین نفرهای بودند که اومدند هنوز همه مهمون ها نرفته بودند و اون ها توی حیاط روی تخت نشسته بودند و با هم حرف می زدند .


بالاخره اون چندتایی که بودند رفتند و مامان رفت توی حیاط چند دقیقه ای نگذشت که حاج بابا صدام کرد همه به من نگاه کردند و زودتر از من رفتند توی حیاط منم خیلی استوار با همون قیافه وارد حیاط شدم : سلام
حاج بابا به من نگاهی کرد صدای زنگ بلند شد ابراهیم که نزدیک در بود ، در باز کرد عمو ناصر بود سرم بلند کردم : سلام عمو
عمو ناصر به من نگاهی کرد : سلام نرگس جان خوبی عمو


همیشه عمو ناصر بیشتر از همه دوست داشتم چون اون خیلی طبیعی بر خورد می کرد چهار تا پسر داشت و به نظر من واقعاً آقا بودند تا حالا ندیده بودم دختری رو توی فامیل بد نگاه کنند برعکس برادرهای خودم و هادی
عمو ناصر : چرا اونجا وایستادی عمو برو یک چای بریز بیار
: بله عمو
وارد خونه شدم خدایش عمو ناصر فرشته نجات من بود


چای ریختم و رفتم توی حیاط به همه تعارف کردم جلوی عمو ناصر گرفتم : بفرمائید عمو
عمو ناصر : مرسی عمو
جلوی حاج بابا گرفتم صورتش حسابی سرخ شده بود . می دونستم به خاطر عمو ناصر داره تحمل می کنه یک دفعه خودم و وسط حیاط دیدم دستم و روی صورتم گذاشتم از بینیم خون اومد بالاخره حاج بابا تحمل نکرد زد بی توجه بلند شدم سینی رو برداشتم تا برم داخل بغض کرده بودم
رسول خودش و به من رسوند : خوبی نرگس
: آره خوبم چیزی نیست


حاج بابا : رسول می کشمت من تو رو باهاش فرستادم خرید تا مراقب باشی چی می خره بعد تا باهاش
نذاشتم حرف حاج بابا تموم بشه : به رسول مربوط نیست من خودم خرید کردم
حاج بابا اومد طرفم : تو غلط کردی
صدای زنگ بلند شد : ابراهیم دوباره در باز کرد عمو حشمت و هادی بودند اومدند داخل
منم همون طور ایستاده بودم
رسول : هادی تو برو بیرون
هادی از در رفت بیرون


عمو حشمت به من نگاهی کرد : نصرت کلاه تو بالاتر بزار با این دختر بزرگ کردنت
عمو ناصر : استغفرالله هر چی هیچی نمیگم ، میگم شاید تمومش کنید مثل اینکه فایده نداره
حاج بابا : من تو رو می کشم نرگس زنده ات نمی ذارم


فقط توی چشم های حاج بابا نگاه کردم
حاج بابا : خجالتم نمیکشه تو چشم های من زل می زنی آره چشم ها تو در میارم
: خوب بعدش چکار می کنید
حاج بابا دستش و برد بالا و دوباره زد توی گوشم
از جام بلند شدم : دست تون درد نکنه عقده تون خالی شد یا نه اگه تموم نشده بازم بزنید
حاج بابا دوباره دستشو بالا برد عمو ناصر دستش و گرفت : نرگس برو تو اتاق


: چرا باید برم توی اتاق مگه توی این خاندان زن هاچه کار کردند که باید زیر پوشیه چادر خودشون و مخفی کنند ، چرا عمو ناصر برای من این سوال
مگه من چه فرقی با رسول دارم چه فرقی با اسماعیل دارم منم انسانم فقط دختر به دنیا اومدم همین تو دنیای که همه زن ها و مرد ها دارن کنار هم کار می کنند نماینده مجلسمون زن میشه بعد ما هنوز با پوشیه اینور اونور می ریم 

می دونی عمو چقدر باید متلک از این و اون بشنوم ، تکتم چقدر توی راه به من و تو متلک می انداختند
چرا به دوستای دیگمون نمی گفتند


تکتم سرش و انداخت پایین
عمو حشمت : اینم راه داره از این به بعد با هادی میره میاد
: چه راه حل خوبی عمو


عمو ناصر : نرگس بس کن
: بزار عمو بگم ننگم میشه بگم این فامیل من می فهمی عمو ، همه توی مدرسه من و مثل یک بافت جدا می دونن من توی این مدت یک دوست نتونستم پیدا کنم با هر کی دوست شدم همین که فهمیدند برادر داره من و منع کردن
کردی حاج بابا یا نه ؟


چقدر گفتی این بد اون بد با این حرف نزن با اون حرف نزن برای پسرهاتم همین حرف ها رو زدی
عمو به هادی گفتی حق نداره با دخترهای دیگه دوست بشه گفتی عمو یا نه ؟
عمو حشمت : من تا حالا چیزی ازش ندیدم


: مگه از تکتم دیدی یا توی این مدت از من دیدی
عمو ناصر دارم خفه میشم از این همه ریا بازی ، چقدر اگه به حاج بابا بگم بابا جواب من نمیده چرا چون حاج نگفتم ، خدا گفت اول به دیگران ظلم نکن ، ولی من ظلم زیاد دیدم عمو خیلی زیاد
بگو حاج بابا بگو بهم ظلم نکردی


چرا وقتی اسم من توی شناسنامه سوگند ، من و نرجس صدا می کنید آره
توی یک مهمونی زنانه چه فرقی داره که من چی بپوشم وقتی هیچ مردی نیست
اشک هام ریخت خانجون اومد توی حیاط : بیا بریم مادر
حاج بابا : خانجون شما دیگه چرا ؟


خانجون : روز اول بهت گفتم این نرجس نیست گفتم یا نگفتم ، از همون هفت هشت سالگیش بهت گفتم گوش نکردی از من دورش کردین
همراه خانجون رفتم توی خونه ، توی اتاق نشستم و گریه کردم به بخت خودم به این زندگی مسخره
صداها یواش یواش کم شد و من هم آروم آروم خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم توی حیاط وضو گرفتم روی تخت نماز خوندم و همون جا نشستم خانجون اومد کنارم : خوبی مادر
: آره خانجون فکر می کنی اثری داشت


خانجون سرش و تکون داد : نمی دونم مادر فکر نکنم نرگس جان
خانجون تو رو خدا دیگه شما اسمم و بگین
خانجون خندید : باشه سوگند من پاشو عزیزم


: خانجون برام تعریف کنید وقتی بهوش اومدین چی شد
خانجون سرم و ناز کرد : امروز وقت ندارم می خواهم برم بیرون کار دارم تو هم بهتر در و به روی هیچ کس باز نکنی
: چشم خانجون
خانجون : حتی رسول و عمو ناصر باشه


: چشم خانجون
خانجون صبحانه خورد . من توی خونه تنها گذاشت ، به دیروز فکر کردم برای اینکه دیگه به اون ها فکر نکنم جلوی تلویزیون نشستم رسول برام پیام داد که خوبی اصلاً جوابش و ندادم حوصله اونم نداشتم می دونستم اونم به خاطره من توی دردسر افتاده ولی دلم می خواست تنها باشم .
خانجون عصر اومد خونه پارچه خریده بود می خواست رو متکا هاش عوض کنه منم نشستم کنارش
خانجون : می خواهی مادر یاد بگیری
: آره خانجون
خانجون : بیا عزیزم


خانجون بهم یاد داد چطور برش بزنم خدایش خیلی برام وقت می گذاشت منم خیلی خنگ بازی در می آوردم ولی اون صبوری می کرد و بهم یاد می داد .


: خانجون چرا هیچکدوم از پسرها به شما نرفتند
خانجون لبخند تلخی زد : به کارت برس باید امروز آماده شون کنم فردا برام مهمون میاد
: کی خانجون ؟


خانجون : از دوستان قدیمی تو نمی شناسیش از شهرستان میاد
: من که مزاحمتون نیستم خانجون
خانجون : نه دختر یک پیرزن میاد مثل خودم
: وای خداجون من با دو تا پیرزن چکار کنم
خانجون : ای دختر پررو


مهمون خانجون اومد یکی از همسایه های قدیمی بود خیلی قدیمی که قبلاً کنار خونه خانجون بودند ولی بعد از اینجا رفته بودند شیراز زندگی می کردند .


زن بامزه ای بود یکسره می خندید وقتی می نشستند از قدیم ها حرف می زدند دلم و از خنده می گرفتم بیشتر در مورد نصرت حرف می زدند و اینکه وقتی بچه بوده چقدر شیطون بوده و هیچکس از دستش آرامش نداشته .
سلطان بانو : یادته سالومه یک روز نصرت می خواست از درخت ما گردو بچینه
خانجون شروع کرد به بلند بلند خندیدن: آره
من با تعجب نگاهشون می کردم
سلطان بانو : وقتی بابات کوچک بود

خانجون : منظورش پانزده یا شانزده ساله اش بود
سلطان بانو : آره دیگه همون حدود بود ، یک روز که ما خونه نبودیم از دیوار خونه رفته بود بالا سر وقت گردو های درخت ، خبر نداشت خانم بزرگ تو خونه است
: برای چی ؟
سلطان بانو : خانم بزرگ خدا بیامرزش روی درخت گردوش خیلی حساس بود
خانجون سرش و تکون داد : خدا بیامرزش زن خوبی بود


سلطان بانو : آره فقط یکم خسیس بود ، داشتم می گفتم آره این نصرت رفته بود روی دیوار و شروع کرده بود به کندن گردو ها یک دفعه خانم بزرگ دیده بود شلنگ و برداشته بود و شیر باز کرد بود و بالای نصرت آب ریخته بود
تو دلم گفتم خوب این کجاش خنده داره


سلطان بانو : نصرت ام گردو های که کنده بود پریده بود و رفته بود بیرون شب که آقا بزرگت اومد بود خونه خانم بزرگ جلوش و گرفته بود ، گفته بود این نصرت اومده بود روی درخت گردو من و دید می زده ، حالا حساب کن ، خانم بزرگ هشتاد سالی اون موقع داشت . آقا بزرگتم که روی این مسئله غیرتی بود شب منتظر نصرت بود آخرهای شب بود که نصرت اومد خونه آقا بزرگتم یقه اش و گرفته بود که حالا میره خونه مردم و دید می زنی هر چی نصرت بیچاره گفته بود نه بابا رفته بودم گردو بچینم فایده نداشت .


یادم شوهر خدابیامرزم اومد در خونه تون وقتی آقابزرگت در باز کرده بود دیده بود عنایت بیشتر خجالت کشیده بود و نصرت و بیشتر می زد
حالا اون عنایت بدبخت نمی دونست موضوع چیه هر چی می خواسته جلوی آقا بزرگ بگیره که فایده نداشت بالاخره تونستند . وقتی عنایت فهمید به آقا بزرگ گفت بابا من از نصرت خواستم که گردو ها رو بچینه چون اون روز بچه ها خونه نبودند


خلاصه نصرت یک کتک مفصل برای هیچی خورد .
خانجون : آره آقا بزرگم تا مدت ها سعی می کرد به نصرت محبت کنه که از دلش در بیاد
سلطان بانو خندید : هر وقت یادم میاد هم خنده ام میگیره هم دلم برای نصرت می سوزه
من آقا بزرگ ندیده بودم پس عمو حشمت و بابام به آقا بزرگ رفته بودند یک دفعه از خانجون پرسیدم : خانجون آقا بزرگ خیلی مقید بودند
سلطان بانو : به چی نرگس جان


: به حجاب
سلطان بانو : آره عزیزم خیلی زیاد برعکس سالومه
: پس عمو حشمت و حاج بابا به آقا بزرگ رفتند و عمو ناصر به شما
سلطان بانو به من نگاهی کرد : آره عزیزم غیر از عمو ناصر و ناهید
با تعجب به سلطان بانو نگاه کردم : ناهید کیه ؟
خانجون : پاشو مادر برو چای بریز بیا


می دونستم این یعنی دیگه نباید سوال کنم . تمام فکرم پیشه اسم ناهید بود یعنی اون کی بود که من تا حالا در موردش نشنیده بودم .
از اون روز توی حرف های سلطان بانو دقت می کردم تا از ناهید حرف بزنه ولی فایده ای نداشت .
سلام رسول خوبی


رسول : خیلی بی معرفی جواب تماس های من و ندادی
: شرمنده رسول باید یک مدتی تنها می موندم
رسول : حالا بهتری
: آره بهترم ، مامان و حاج بابا چطورند ؟
رسول : اون شب که از خونه خانجون رفتیم حسابی عصبانی بود البته هنوزم عصبانی کسی جرات نمی کنه اسم تو رو بیاره ، مامانم همش میگه تقصیر من اگه هیچی به نصرت نمی گفتم این اتفاق ها نمی افتاد .
دیشب عمو حشمت اینجا بود
: رسول اصلاً برام مهم نیست
رسول : ولی نمی دونم موضوع چی بود که اجازه ندادند یکی از بچه ها توش باشه
: نتونستی چیزی بفهمی
رسول : نه حاج بابا ابراهیم و فرستاد پیش من تا نتونم چیزی بفهمم .
: رسول تو تا حالا اسم ناهید شنیدی
رسول یکم فکر کرد : نه تو فامیل اسم ناهید نداریم
: مرسی
رسول : برای چی ؟


از سلطان بانو شنیدم می خواستم بدونم کیه !؟ چون خانجون تا اسمش اومد من و فرستاد دنبال نخود سیاه
رسول : باشه من برات یک تحقیقی می کنم


: مرسی رسول جون دوستت دارم داداشی
رسول : آره دیگه وقتی کارم داری دوستم داری
: رسول بد نشو
رسول : من برم کار نداری
: نه خداحافظ


نسبت به اسم ناهید خیلی حساس شده بودم ولی چه فایده دریغ از یکبار دیگه اسمش و شنیدن
سلطان بانو برگشت به خونه اش ، من و خانجون دوباره تنها شدیم . هر وقت به خانجون می گفتم بقیه زندگیش و برام تعریف کنه اون می گفت باشه برای دفعه دیگه .


سلام اسماعیل خوبی چی شده اومدی اینجا
اسماعیل با اخم : سلام ، با تو کاری ندارم با خانجون کار دارم
: منم نگفتم با من کار داری
اسماعیل رفت داخل و من توی حیاط کنار حوض نشستم ، پاهام و گذاشتم توی آب ماهی ها دور پام جمع شده بودند و من بهشون نگاه می کردم
تا کی می خواهی به این کارهات ادامه بدی نرگس


: من سوگندم نه نرگس
اسماعیل کنارم نشست : هیچ فرقی نداره اسمت چیه
: برای من مهم اسماعیل چرا وقتی اسمم و سوگند می گذارند بعد نرگس صدام می کنند .


اسماعیل : ببین نرگس یا سوگند مهم این که تو خواهر منی
: خانجون باهات حرف زد
اسماعیل : چطور مگه !؟
: چون اولی که اومدی گفتی با خانجون کار داری پس نمی خواهد کاری رو که دوست نداری انجام بدی
اسماعیل : نمی دونم چی بگم فقط می تونم بگم من نرگس و می شناختم نه سوگند


سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم : نه تو نرگس ام نشناختی یعنی هیچ کس نرگس و نشناخت حالا می خواهم سوگند باشم تا همه من و بشناسن
اسماعیل : خدا کنه با این کارت خانواده تو از دست ندی
اسماعیل رفت و من به حرفش فکر کردم چرا با عوض شدن اسمم باید خانواده ام و از دست بدم ، حس ششم میگه همه چیزی رو می دونند که من نمی دونم .
وارد خونه شدم دیدم خانجون ناراحت نشسته رفتم کنارش سرم و روی پاش گذاشتم : خانجون چیزی شده ناراحتی
خانجون خنده تلخی کرد : دوست داری بقیه ماجرا رو بدونی
سرم و بلند کردم : آره خانجون بگید
خانجون : کجا بودم


: وقتی بهوش اومدین
خانجون : آره حالم خیلی بد بود زهرا خانم بهم گفت همدم حسابی کتکم زده و من بیهوش شدم همون موقع اردشیرخان میاد توی اتاق و می بینه که من بیهوش روی زمین افتادم من و بغل می کنه زهرا خانم و صدا می کنه ، زهرا خانم گفت سه روز بیهوش بودم یک هفته ای توی جا افتاده بودم اردشیرخان هر روز بهم سر میزد و حالم می پرسید یک روز که اومد : اردشیرخان دوست ندارم براتون دردسر بشم دیگه نیان اینجا


اردشیرخان سرش و پایین انداخت : اون وقت چطور از حالت با خبر بشم
: من خوبم از فردا هم می خواهم دوباره کارم و شروع کنم
اردشیرخان : به مادرم میگم برای اون کار کنی
لبخندی زدم : نه من برای همدم خانم کار می کنم همی


اردشیر خان عصبانی بلند شد : تو دیوونه ای دختر
از اتاق با عصبانیت رفت ، زهرا خانم اومد وقتی بهش گفتم اونم بهم گفت دیوونه ای نمی دونم چرا ولی دلم می خواست این کار رو بکنم فکر می کردم رو همدم حسابی کم میشه
از روز بعد دوباره به کارم برگشتم همدم وقتی دوباره صبح دید که من صبحانه رو آوردم می خواست آتیش بگیره ولی جلوی اردشیرخان چیزی نگفت ، اردشیرخان ام جلوی اون حالم و پرسید


چند روزی گذشت و یواش یواش حرف های می شنیدم درباره ای اینکه اردشیرخان من و بیشتر از همدم دوست داره ، حتی یکبار جلوی خودم گفتند و من فقط بهشون نگاه کردم نمیدونم چرا ولی از حرفشون بدم نمیومد چون می دونستم همدم و با حرف هاشون آتیش می زنند .


دیگه اردشیرخان شب ها نمی اومد توی آشپزخونه غذا بخوره ، ناهار و شام و با خان و خانم می خورد و این برای همدم بدتر از هر چیزی بود .
یک شب همدم صدام کرد و بهم گفت باید برم لب چشمه و لباسش و بشورم اون موقع شب هیچ کس جرات نداشت تنهایی لب چشمه بره ، منم خیلی می ترسیدم ولی نمی خواستم به روی خودم بیارم برای همین لباس و

گرفتم . سطل برداشتم و یک چراغ که تا چشمه برم آروم آروم قدم می زدم و برای اینکه نترسم آهنگ های رو که یاد داشتم می خوندم کنار چشمه که رسیدم به اطراف نگاه کردم صدای زوزه گرگ ها می اومد صدای سگ ها از داخل آبادی کمی نشستم نمی دونم چطور بود دیگه نمی ترسیدم شروع کردم به شستن لباس کارم تموم شد لباسم انداختم روی درخت تا زود خشک بشه و برگردم نمی دونستم پدر و مادرم اصلاً یاد من می کنند یا نه ؟! از وقتی من اومده بودم خونه خان اونها رو ندیده بودم فقط یکبار یکی از همسایه ها رو دیدم که بهم گفت گلرخ خواهر بزرگم ازدواج کرده و دیگه هیچ خبری نداشتم .
اینجا چکار می کنی !؟
از جام پریدم : اومدم لباس بشورم
این موقع شب
: آره
اسمت چیه دختر


: سالومه آقا
نمی ترسی گرگ ها بهت حمله کنند ، یا یکی به دزدت
: نه آقا
چرا ؟
: از این که هستم بد بخت تر که نمیشم گرگ ها بکشنم راحت میشم به درد دزد ها هم نمی خورم چون چیز گرون قیمتی ندارم که بخواهن با خودشون ببرند
اون مرد از اسب پیاده شد و نزدیک اومد کمی ترسیدم ولی سعی کردم بروز ندم که ترسیدم
خونه ات کجاست ؟
: من کارگر خونه خان هستم . می تونم بپرسم شما کی هستید ؟


مرد خنده ای کرد : همون دزد
: پس به کاهدون زدی
مرد دوباره خندید و اومد جلو چراغ و برداشت نزدیک صورتش برد از دیدن اردشیرخان شوکه شدم یک قدم عقب رفتم
اردشیرخان : از دزد نترسیدی از من ترسیدی
سرم و انداختم پایین
اردشیرخان : تنهایی اومدی اینجا چکار کنی
: اومدم لباس بشورم
اردشیرخان : لباس کی رو ؟


: لباس خودم و
اردشیر خان باز اومد طرف من ، من یک قدم عقب رفتم : سالومه تو دروغگو نبودی
: چی رو می خواهی بدونی چرا دنبالم اومدی
اردشیرخان : چون ترسیدم برات اتفاقی بیافته
: این که نباید برای تو مهم باشه ؟
اردشیرخان : چرا برام خیلی مهم وقتی من کسی رو دوست دارم برام مهمه
نمی دونستم باید چی بهش بگم . لباس و از روی درخت برداشت : خشک شده بیا برگردیم خونه


آروم با فاصله باهاش راه افتادم اون جلو رفت و من پشت سرش . قدم هاش و آروم کرد تا بهش رسیدم اسبش و نگه داشت خودش پیاده شد دستش و انداخت دور کمر من و گذاشتم روی اسب و خودش دهنه اسب گرفت و راه افتاد نزدیک ده که رسیدم و تا خونه راهی نبود من و از اسب پیاده کرد : برو سالومه من بعداً میام


سریع ازش دور شدم نمی دونم چرا ولی اون شب خیلی لذت بردم از این که همراه اردشیرخان بودم ، همدم نمی دونست خودش داشت با دست خودش زندگیش و نابود می کرد ، رفتم اتاق همدم بیدارش کردم و لباس و بهش دادم . خوشحال به اتاق خودم برگشتم ، وقتی خوابیدم خوابهای وحشتناکی دیدم ، دیدم با اردشیرخان ام ولی یک عده دارند اون و ازم دور می کنند . دیدم خونه بابام خراب شده و همشون دارند زار می زنند ، یک مردی بود که بهم می گفت روی خانه دیگران خونه خود تو ساختی برای همین از بین رفت ، از خواب پریدم کمی با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم از اردشیرخان دور بمونم تا یک روز نخواهم خونه خودم و نابود کنم .


همدم یک هفته ای می شد حال خوبی نداشت و یکسره بالا می آورد بالاخره فهمیدم همدم حامله است ویراشم روی من بود تا من و می دید بالا می آورد برای همین خان من و فرستاد توی مطبخ تا به زهرا خانم کمک کنم .
منم خوشحال بودم چون دیگه اردشیرخان و نمیدیدم از صبح توی مطبخ بودم تا وقتی همه می خوابیدند .
به زهرا خانم گفته بودم من و از مطبخ بیرون نفرسته اونم زن فهمیده ای بود و هر وقت چیزی لازم داشتیم معصومه بیچاره می رفت می آورد .
زهرا خانم کم و بیش سواد قرآنی داشت شب ها شروع کرد به من و معصومه یاد دادن ، معصومه زود کنار گذاشت ولی من نه ، آنچنان سریع یاد می گرفتم که زهرا خانم خوشحال می شد و برای من بیشتر وقت می گذاشت .


وقتی خوندن قرآن و یاد گرفتم ، تقی خان شوهر زهرا خانم حساب بلد کردن و بهم یاد داد در عرض سه ماه هم یاد گرفته بودم حساب کنم و هم یاد گرفته بودم قرآن بخونم ، یک روز که داشتم اتاق خان و تمیز می کردم یک عالمه کتاب دیدم و شروع کردم اسم هاش و خوندن اول برام خیلی سخت بود چون عادت کرده بودم با اعراب بخونم ولی اون ها اعراب نداشتند اونقدر می گفتم تا درست در می اومد .
از کی خوندن و یاد گرفتی ؟
کتاب از دستم افتاد برگشتم و خان و دیدم : ببخشید خان فضولی کردم
خان : از کی یاد گرفتی بخونی
: از زهرا خانم
خان سرش و تکون داد و اومد کنار کتاب هاش و یکی رو داد به من : این و بخون تمرین کن
از خوشحالی نمی دونستم باید چکار کنم . سریع همه جا رو تمیز کردم و با کتاب رفتم مطبخ چون کاری نداشتم نشستم ، کتاب و باز کردم کلمه به کلمه می خوندم خیلی برام سخت بود چون نمی تونستم کلمات و خوب سر هم کنم .


زهرا خانم وقتی دید دارم تمرین می کنم بیشتر بهم کمک می کرد شب ها هم وقتی همه می خوابیدند آروم می رفتم توی مطبخ چراغ و روشن می کردم و آروم آروم تمرین می کردم بعضی وقت ها همون جا خوابم می برد و زهرا خانم بیدارم می کرد .
همدم پا توی چهارماهگی گذاشت نمی دونم چرا ولی اصلاً نمی تونستم کارهاش و تحمل کنم خدا رو شکر که من از رفتن به اتاقش منع شده بودم چون می گفت من هوس فلان چیزم کرده وقتی براش می بردند می گفت دیگه نمی خواهم فلان چیز می خواهم .
خانم و خان چون اولی نوه شون بود دیگه همدم و بخشیدند حالا روی چشم هاشون جا داشت



کتاب برای بار دوم شروع کردم حالا یکم رون تر شده بودم و بعضی کلمات و که معنی شو نمی دونستم از زهرا خانم یا تقی خان سوال می کردم اونها چون بچه ای نداشتند و من شده بودم بچه نداشته اونها . و با جون و دل جوابم و می دادند و اگر نمی دونستند یک جور برام معنی شو پیدا می کردند .


یک شب مثل همیشه به مطبخ رفتم نصف شب بود همه خوابیده بودند و من آروم کناری نشستم ، کتاب و باز کردم داشتم می خوندم که احساس کردم کسی کنارم : زهرا خانم باز نخوابیدی یه کم دیگه بخونم میرم می خوابم
سرم بلند کردم و از دیدن اردشیر شوکه شدم توی این چهار ماه اگه یکی دو بار از دور هم و دیده باشیم همون بود سریع از جام بلند شدم تا اومدم برم دستم و گرفت محکم بغلم کرد هر کاری می کردم ولم نمی کرد
خانجون سرش و تکونی داد ، ای کاش اردشیرخان فراموشم می کرد بهش : ولم کن
اردشیرخان : چرا از دستم فرار می کنی!؟ چرا دیگه نمیای که ببینمت !؟
: ببین اردشیرخان شما زن و بچه دارید دیگه بهتر به فکر اونها باشید
اردشیرخان : پس دلم چی !؟
: سعی کن به دلت فکر نکنی
حرف های که میزدم برای خودمم سخت بود چون منم دوستش داشتم چون اون همه کس من بود ولی باید می گذاشتم زندگیش و بکنه برای همین سریع ازش دور شدم و رفتم توی اتاقم قلبم تند تند می زد . از ترسم دیگه

شب ها به مطبخ نمی رفتم ، شب های که نور ماه می افتاد توی اتاق می خوندم یا از هر فرصتی که پیش می اومد استفاده می کردم .


دلم برای اردشیرخان یک ذره شده بود مخصوصاً حالا که می دونستم اونم من و دوست داره از زهرا خانم شنیدم ریش گذاشته و خیلی غمگین شده ولی سعی می کردم تا می تونم باهاش رو به رو نشم .
همدم پا توی پنج ماه گذاشت ولی یکم از ویارش کم نشد همه دیگه خسته شده بودند معصومه می گفت اه وابمونه ، شده یک خرس معلوم نیست چی می خواهد به زا
زهرا خانم : خدا کنه یکم راه بره که بچه اش درشت بشه
معصومه : راه بره یکسره دراز کشیده و می خوره ؛ دلم برای اردشیرخان می سوزه شب ها توی یک اتاق دیگه تنها می خوابه ، اصلاً دیدن همدم نمیاد .


زهرا خانم به من نگاهی کرد و من سرم و پایین انداختم نمی دونم چرا ولی احساس می کردم اون از علاقه ای بین و اردشیرخان خبر داره و چیزی نمیگه
صدای زنگ اومد : خانجون ولش کن تعریف کنید
خانجون : پاشو دختر دهنم کف کرد باشه برای یک روز دیگه هر وقت وقتش بشه برات بقیه اش و برات می گم
رفتم در باز کردم از دیدم حاج بابا شوکه شدم
حاج بابا : سلامت کو
: سلام
حاج بابا : علیک سلام خانجون هست
: بله توی خونه اند
حاج بابا رفت و منم دنبالش رفتم .
خانجون وقتی حاج بابا رو دید بلند شد . حاج بابام مثل همیشه دست خانجون و بوسید ، توی آشپزخونه رفتم و چایی ریختم و اومد توی حال دیدم حاج بابا داره آروم با خانجون حرف می زنه
خانجون اخم هاش و توی هم کرد : تو هم عقل تو دادی به حشمت
حاج بابا : خانجون
خانجون عصبانی بلند شد : وای از دست تو نصرت خدا ازت نمی گذره اگه این کار و بکنی تو بهش قول دادی یادت بهت گفتم سخته نصرت گفتی نه من می تونم بهت گفتم بزار خودم این کار رو می کنم قبول نکردی ، نصرت خدا از سر تقصیراتت بگذره
حاج بابا سرش و انداخت پایین هیچی نگفت سینی چای رو جلوش گرفتم و اون یک چای برداشت
: خانجون برای شما هم چای بزارم
خانجون : نه من می خواهم برم نمازم و بخونم
خانجون رفت و من روبه روی حاج بابا نشستم .
حاج بابا : پاشو وسایل تو جمع کن بریم خونه
من فقط نگاهش کردم
حاج بابا : پاشو دیگه نمی خواهی بیای خونه
: نه می خواهم پیش خانجون بمونم


حاج بابام جا خورد : پس مامانت چی یکسره داره گریه می کنه
: من باید خیلی چیزها رو بدونم و می دونم تنها کسی هم که می تونه بهم بگه خانجون
حاج بابا : چی رو می خواهی بدونی


: این که چرا اسم من سوگند ، ناهید کیه ؟
حاج بابا با شنیدن اسم ناهید جا خورد : چی رو می خواهی بدونی ؟
: باید خیلی چیز ها رو بفهمم حاج بابا
حاج بابا : چیز خواستی از تو گذشته به دست نمیاری نرگس
: من سوگندم حاج بابا نه نرگس


حاج بابا : من اون موقع یک اشتباهی کردم و سر لجبازی اسم تو رو سوگند گذاشتم و بعد کاریش نمی شد کرد
: حاج بابا من فکر نمی کنم همین باشه درسته
حاج بابا بلند شد : من دیگه میرم ، راستی هادی می خواهد بیاد باهات حرف بزنه
: چی بگه


حاج بابا : می خواهد در مورد عروسی حرف بزنه
: عروسی کی ؟
حاج بابا : عروسی خودتون دو تا
: من گفتم زن هادی نمیشم ، بهشم بگید نیاد چون بیاد فقط خودش و عمو حشمت و شما رو کوچک کرده چون جواب من منفی
حاج بابا : همونی که گفتم
: منم جوابم به شما دادم


حاج بابا عصبانی رفت بیرون منم رفتم توی اتاق پیش خانجون دیدم روی جا نماز نشسته و داره تسبیح می اندازه
: خانجون می خواهم بدونم ناهید کیه ؟
خانجون : میگم مادر یک روز بهت میگم
خانجون بلند شد و نمازش و شروع کرد این یعنی اینکه من نباید دیگه بیشتر جلو برم تا وقتی که خودش بخواهد .


رفتم توی اتاقم چرا خانجون از بغل کردن خودش به وسیله اردشیر حرف زد ، یعنی بین اون دو تا چی پیش میاد
گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود : بله بفرمائید
سلام سوگند جون
: رسول تویی ؟
رسول : آره پس فکر کردی کیه
: از گوشی که زنگ می زنی ؟
رسول : از گوشی شهرام
: مال خودت چی شده ؟
رسول : خاموشش کردم می خواهم امشب برم بیرون حوصله زنگ زدنش و ندارم
: پس دنبال همدست می گردی
رسول : نه بابا اونجا امن نیست ، شنیدم اسماعیل اومده ، حاج بابا اومده
: بله اومدند ، حاج بابا فرمودند هادی میاد برای امر خیر
رسول : خوب تو چی گفتی ؟


: منم گفتم بیاد خودتون و ضایع کردید
رسول : بابا شهامت و تو به کی رفتی
: نمی دونم ولی فکر نکنم به هیچ کدوم از شماها رفته باشم ژن من با ژن شما ها فرق داره


رسول : منم به همین شک کردم
: رسول امروز اسم ناهید و جلوی حاج بابا آوردم خیلی شوکه شد یعنی اون کی بوده ؟
رسول : منم نتونستم چیزی سر در بیارم کسی جوابی به من نداد


: رسول نمی دونم چرا ولی احساس می کنم من و ناهید خیلی به هم ربط داریم
رسول : این حرف و نزن سوگند جون ، چون در موردش نمی دونی اینطوری فکر می کنی


: نمی دونم رسول ولی حسم میگه اون خیلی به من نزدیک خیلی زیاد
رسول : می خواهی بیام پیشت
: نه برو می دونم می خواهی بری بیرون ، هیچ کس غیر از خانجون نمی تونه بهم کمک کنه
رسول : اگه چیزی فهمیدی به منم بگو باشه
: باشه رسول جون
رسول : آبجی کوچکه خیلی چاکرتیم


: رسول امکان داره من خواهر واقعی تو نباشم !؟
رسول : تو دیگه خیلی خیال پرداز شدی مدتی از خونه دوری همچین فکرهای به سرت زده ، برو بگیر بخواب وقتی بیدار شی همه چیز یادت میره


: باشه ، مراقب خودت باش
رسول : من به هادی زنگ می زنم بهش میگم نیاد اونجا
: مرسی رسول
رسول : خداحافظ

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : narges
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه hxbx چیست?