رمان قرار نبود قسمت 6 - اینفو
طالع بینی

رمان قرار نبود قسمت 6

ترسا من همون نیمام آخه عزیزم چرا اینجوری می کنی؟ هیچی عوض نشده ... هیچی خانوم گلم ....چرا لال شده بودم و در مقابل آنهمه احساس حرفی نداشتم که بزنم؟ بالاخره توانستم به خودم مسلط بشم. از آغوش نیما بیرون

آمدم و خواستم اشک هایم را پاک کنم که نیما دستم را پس زد و خودش با دستمال نرمی اشک هایم را پاک کرد و دستمال را داخل جیبش گذاشت و گفت:- یه یادگاری از روز خواستگاری از عزیز دلم ...بی اراده خنده ام گرفت و

خندیدم. اگر بگویم خنده ام به قدر دنیا نیما را شاد کرد اغراق نکرده ام. با شادی دوباره راه افتاد و گفت:- نکنه این یه هفته بخوای همه اش بشینی آب غوره بگیری ... خندیدم و گفتم:- شما نگران نباش آب غوره هم که بگیرم

چیزیش به شما وصال نمی ده ... همون چند قطره رو برداشتی بسته!نیما لبخندی زد و با عشق نگاهم کرد. با شرم سرم را زیر انداختم و حرفی نزدم. خاک بر سرم کنن! این من بودم که عین این دخترای بی دست و پا از

خجالت سرخ می شدم! اونم در مقابل یه خواستگاری؟ چه شعارهایی می دادم و چی شد! بالاخره ماشین جلوی خانه توقف کرد. سر سری با نیما خداحافظی کردم و پیاده شدم. یک هفته فرصت کمی بود ... باید همه جوانب را

می سنجیدم. باید از همین لحظه شبنم و بنفشه را هم در جریان می گذاشتم تا ببینم نظر آنها چیست. صبح روز

بعد هنوز کامل از خواب بیدار نشده بودم و داشتم سر جایم وول وول می خوردم که صدای زنگ گوشی بلند شد. خواب کامل از سرم پرید گوشی را از زیر بالش در آوردم. چشمان کشیده آتوسا بود که داشت روی صفحه چشمک

می زد. زیر لب گفتم:- صبح اول صبحی چه دردته آتوسا؟!گوشی را در گوشم گذاشت و بی حال گفتم:- هان؟!- هان یعنی چه خواهر بی تربیت!- بگو آتوسا ...- تازه بیدار شدی؟- بـــــــــــله- همون! اصلا نمی شه باهات حرف

زد... می خوای پاشو دست و شوهرتو بشور ...یهو ساکت شد. منم سیخ نشستم روی تخت. یه کم به حرفش فکر کردم ویهو زدم زیر خنده. چنان از ته دل می خندیدم که اشک از چشمام سرازیر شده بود. آتوسا هم اونور خط از

خنده رو به موت بود. همونجور میون خنده گفتم:- دست و چیمو بشورم؟ بی شعور! به من چه که شوهرمو بشورم!آتوسا هم در بین خنده گفت:- اینقدر که ذهنم مشغوله خب اشتباه گفتم ...منظورم صورتت بود.- وای آتوسا نمیری

الهی دلم درد گرفت اینقدر خندیدم.- خب پاشو ... پاشو دعا به جون من بکن که صبحیه اینقدرخندوندمت ... پاشو اینبار جدی دست و صورتتو بشور بعدم یه آژانس بگیر بیا اینجا که کارت دارم حسابی ...- اوا! چی شده آتوسا جون

اینقدر مهربون شدن؟! تند تند دعوتمون می کنی!- خیلی بی چشم و رویی ترسا! من به تو نمی گم هر موقع که

حوصله ات سر رفت بیا پیش من؟- از این تعارفای شاه عبدالعظیمی که همه می کنن! - واقعاً که!- خیلی خب آبجی بزرگه قهر نکن حالا می یام.- پس منتظرتما- باشه.قطع کردم و از جا بلند شدم. اول رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم بعدم تند تند کارامو کردم و رفتم پایین. عزیز نبود و به جاش برام یادداشتی گذاشته و گفته بود که رفته خانه یکی از همسایه ها جلسه قران. من هم زیر یادداشتش نوشتم که می رم خونه آتوسا. کلید ماشین

مامانو برداشتم و با خوشحالی از اینکه کسی نیست بهم گیر بده سوار شدم و به سمت خانه آتوسا راه افتادم. دعا می کردم فقط نیما نباشه چون اصلا آمادگی روبرو شدن باهاشو نداشتم. با گوشیم زنگ زدم به آتوسا و گفتم بیاد درو باز کنه تا ماشینو ببرم تو. سریع پرید تو حیاط و درو باز کرد. وقتی از ماشین پیاده میشدم گفت:- فسقلی

رانندگیتم روز به روز داره بهتر می شه ها!یکی از ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:- ما اینیم دیگه ... فقط کاش بابا هم اینو می فهمید و برای یه ساعت دور زدن با این ابو قراضه اینقدر به من گیر ... اونم از نوع چهارپخش نمی داد.

آتوسا خندید و گفت:- بیا برو تو زلزله ... اینقدر از بابای من بد نگو. اینقدر که بابا تو رو دوست داره منو دوست

نداره.زیر لبی گفتم:- معلومه!و رفتم تو. آتوسا تند تند جلویم انواع و اقسام وسایل پذیرایی را چید و خودش هم نشست کنارم. در حالی که باد خودم را می زدم گفتم:- چته آتوسا؟ باز کارت به من گیر کرده؟!- حیف من! حیف

من که اینقدر هوای تو رو دارم. کیه که بفهمه؟- بگو دیگه خفه ام کردی ...- یه چیزی بخور حالا ...- نه بگو می خوام زود برم بلکه بتونم یه دوریم با شبنم و بنفشه بزنم. - کشتی توام خودتو با این دوتا دوستات ...- دیگه این دو تا

دوستو به من ببینین!- خب بابا! بداخلاق ...- می گی یا برم آتوسا؟- راستش یه اتفاقی افتاده که ...با شادی گفتم:- حامله ای؟!آتوسا چپ چپ نگام کرد و من نالیدم:- بازم نه ؟ بمیری آتوسا ... من میمیرم و کسی بهم نمی گه خاله ...- می ذاری حرفمو بزنم یا نه؟- بفرمایید بانو ...- نویدو می شناسی؟- نوید دیگه چه خریه؟- خیلی بی

تربیتی ترسا! روز به روزم داری بدتر می شی ... - خیلی خوب بفرمایید ببینم نوید خان چه آقای با شخصیت و آقااااییییی هستن؟خندید و گفت:- مدیر عامل شرکت مانی ...- هاااااااااان همون پسر هیزه!- وااا کجاش هیزه

بدبخت؟ پسر به اون ماهی!- خب حالا که چی؟ چرا اینقدر تبلیغشو می کنی؟- آخه ... از تو خوشش اومده؟با ناز

گفتم:- کیه که از من خوشش نیاد؟ بعد یهو فهمیدم چی گفته و گفتم:- هان؟!!!- بابا جون من چرا خنگ شدی؟ نوید از تو خوشش اومده و تو رو از مانی خواستگای کرده. مانی بنا به دلایلی نمی خواست بهت بگه ... ولی من دیدم تو حق انتخاب داری و برای همینم تصمیم گرفتم بهت بگم. اول می خواستم به بابا بگم ولی بازم دیدم این

تویی که حق انتخاب داری ...با نیش گشاد شده گفتم:- جدی نوید از من خواستگاری کرده؟!- آره ... مانی می

گفت از روزی که تو رودیده داره توی شرکت پیلی می ره و اصلا حواسش به کار نیست. دیگه اینقدر مانی بهش پیله می کنه تا می فهمه بدجوووور گلوش پیش آبجی کوچولوی من گیر کرده.خندیدم و گفتم:- آخ جوووون- خدا نکشتت! حداقل یه ذره سرخ و سفید شو ..- سفید هستم سرخیشم با تو ...- حالا نظرت چیه؟- در مورد نوید؟- آره ... شانه بالا انداختم و گفتم:- بذار فکر کنم ...- خب کاری می کنی که الکی جواب منفی نمی دی- نوید چند سالشه؟-

بیست و هفت سالشه ... سه تا خواهر داره ... باباش از اون مایه داراست. از نصف یه کم کمتر سهام شرکت مال اونه ... وضعش خیلی توپه ...پریدم وسط حرفش و گفتم:- ماشینش چیه؟!آتوسا بر و بر نگام کرد و گفت:- حقا که

بچه ای! این سواله تو می پرسی؟- ا آخه کسی که نمی یاد ثروت شوهر آدمو از باطن نگاه کنه همه ظاهرو می

بینن ... مهم ماشینه بعدم خونه ...- بترکی! ماشینش یه آزرای بادمجونی رنگه ... مقبول افتاد؟- به به! آزرا دوست دارم.- نه بابا بیا و دوست نداشته باش.از جا بلند شدم و گفتم:- خب دیگه آتوسا زیادی داری حرف می زنی. قیافه

ات هم برام تکراری شد من دیگه می رم ... - کجا؟ بودی حالا؟ مانی ببینه اینجایی خوشحال می شه.- می خوام نشه! می خوام برم پیش دوستام.- باشه دختره بی تربیت. کی بشه من خانوم شدن تو رو ببینم!- صبح روز

عروسی!خواست دمپایی اش را توی سرم بکوبد که با خنده پریدم بیرون و در را بستم. توی راه با شبنم و بنفشه تماس گرفتم و خواستم که بیان بیرون. هر دو حاضر و آماده سر فلکه منتظرم بودن. سوار که شدن ریختن سرم که

زود باش بگو چی شده! تند تند قضیه هر دو خواستگاری را تعریف کردم. آنها هم مثل من توی فکر فرو رفتن. دست آخر بنفشه گفت:- خودت نظرت چیه؟!- چه می دونم من قصد ازدواج ندارم آخه ... اینو خوب می دونم. گفتم شاید بشه در مورد صوری بودن ماجرا با یکی از اینا حرف بزنم و زیر بار برن.شبنم گفت:- عمراً! اینا هر دوشون عاشق توان. تو زن هر کدوم که بشی دیگه تا آخر عمر زن همون می مونی.- ولی فکر کنم نیما زیر بار بره ها ... چون اینطور که مشخص بود خیلی عاشقهههههه ...- جمع کن آب لب و لوچه اتو آب ماشینو برداشت. عاشق ندیده خاک بر

سر ...- ا خوب چشم داشته باشین دو تا عاشقو به من ببینین. ولی خداییش حال کردم دو تا خواستگار با هم برام پیدا شده تو این بی شووری ...بنفشه زد توی سرم و گفت:- خره زن هر کدوم از اینا که بشی همون شب اول ... پخ پخ ...غش غش خندیدم و گفتم:- خوب مگه بده؟هر دو ریختن روی سرم و حالا نزن کی بزن. با خنده خودم را

عقب کشیدم و گفتم:- خیلی خب وحشیا ... شما بگین چه گلی توی سرم بگیرم ... شبنم گفت:- تو که نمی خوای بری بشوری و بپزی؟ می خوای بری اونور جدا بشی و برسی به درست درسته؟ - آره درسته ...بنفشه

گفت:- البته اینم بگم تو وقتی جدا می شی بابات نباید بفهمه جدا شدی چون اونوقت تازه بیشترم روت حساس می شه و مجبورت می کنه که برگردی ...- آره خوب اینم هست ...- پس دو تا کار باید بکنی ... یا اینکه یه مدت با

طرف زندگی کنی ... اونم به شکل دوستانه ... یا اینکه طرف غریبه باشه که وقتی جدا میشی خبرش تحت هیچ عنوان به گوش بابات نرسه ...- ایول .... همینه!- بله همینه ولی گفتنش راحته ... در عمل با هیچ کدوم از این دو

کیس شدنی نیست ...- ولی نیما خوب بودااااا ...صدای داد شبنم و بنفشه بلند شد و من با خنده سنگر گرفتم. بنفشه گفت:- نکنه جدی جدی عاشق این تحوه شدی؟- نه بابا! عشق دیگه چه میوه ایه؟ ولم کن حال داریا من فقط از شخصیت نیما خوشم می یاد و بس ...- خوب پس خفه شو ...- خفه ام شدی ...بنفشه قهر کرد و گفت:- اصلا من دیگه حرف نمی زنم. آویزونش شدم و گفتم:- ا بنفشه شوخی نمودم دیگه ببخشیددددد ...- دیگه تکرار

نشه - باشه حالا راه آخرو بگو ...- اول اینکه هر دو تای این شازده ها رو رد می کنی ...- خب ؟- و دوم می گردی دنبال یه کیس توپ ...- و شرایط این کیس توپ ؟- خوشگل و خوش تیپ که حالت به هم نخوره یه مدت میخوای هم

خونه اش بشی ... دوما مقبول از نظر شرایط اجتماعی که بابات حاضر بشه تو رو بده بهش ... و سوم هم اینکه فامیل نباشه به هیچ عنوان!- اووووه من چطوره برم سفارش بدم برام بسازن همچین آدمی رو ...- دیگه خودت می دونی ...- بمیرین خوب راهنمایی کنین چند نفرو پیشنهاد بدین تا من انتخاب کنم ...- وای بعدش تازه باید بریم

خواستگاری ...سرمو گرفتم و گفتم:- ای خدا منو بکش! من باید برم به یه پسر بگم جناب آقای محترم آیا حاضرید با من ازدواج کنین؟ مهریه تون رو هم می دم... - اینم هست!- چی دیگه؟- مهریه دیگه!- وا خاک تو گورم مهریه که

دیگه مال منه ...- خره آخه کسی که تو این دوره زمونه نمی یاد مفتی برای آدم کاری بکنه باید در ازاش بهش یه چیزی بدی ...- چی بدم آخه؟ کل طلاهامو هم که بفروشم فوقش بشه ده میلیون ...- شاید بس باشه ولی

شایدم طرف دندون گرد باشه ...- مهم نیست! اگه طرف راضی بشه و منو به خواسته ام برسونه من حاضرم حتی بابتش ویلای رشتمو هم بدم ...- دیگه نه تا این حد!- دقیقا تا این حد ...- کسی رو تو نظرت نداری؟- چرا یه نفرو

می شناسم ...- کی؟نگاهی خبیثانه به شبنم کردم و گفتم:- اردلان جون ...صدای قهقهه من و بنفشه توی صدای جیغ شبنم گم شد:- خفه شوووووو اسمشو بیاری چشاتو از حدقه در میارم! - آخه مورد اکازیونه. از لحاظ اجتماعی

مقبول .. خوشگل و خوش تیپ ... وضع توپ ... غریبه ...- مبارک صاحبش که من باشم باشه ... تو رو سننه؟- خب بابا خسیس ... نخواستم نوش جونت!بنفشه گفت:- حالا جدی کسی تو نظرت نیست ...- نه باید حسابی روش

فکر کنم.- زیاد وقت نداریا ... این عمرته که داره تلف می شه.- شما دو تا قزمیت ثبت نام کردین واسه دانشگاه؟- آره بابا از یه هفته دیگه هم کلاسامون شروع می شه.- پس جدی من وقتم کمه! می خوام سال دیگه این موقع

نشسته باشم سر کلاس ...- زبانو چی کار می کنی؟- اون حل می شه شوهرشو بجورین ... زبانو شش ماهه فشرده می رم اوکی می کنم. - اوکی پس از الان پسرا رو می ذاریم زیر ذره بین ...رو به شبنم پرسیدم:- راستی

دیروز چی کار کردی؟ شبنم با هیجان گفت:- خیلی سخت بود ترسا ... ولی با هر جون کندنی که بود انجامش دادم ...- عکس العملش چی بود؟- اولش جا خورد ولی بعدش اون از من بدتر شد ... داشت اشکم در می یومد

بهت هم اس ام اس دادم ولی شما از کوه اومده بودین و کپه مرگتونو گذاشته بودین گویا گوشی بی صاحابتون هم خاموش بود.خندیدم و گفتم:- آره خاموشش کرده بودم ... تو که سوتی ندادی ... معلومه که اون بدتر می شه

جواب سلام علیکه گل من! ولی مهم ذهنه اونه ...- یعنی چی؟یعنی اینکه حالا هی پیش خودش فکر می کنه چرا ترسا اینجوری شده؟ آیا کس دیگه ای اومده توی زندگیش؟ آیا منو فراموش کرده؟ مگه من چی کم دارم که ترسا

دیگه منو نمی خواد؟ و هزار تا اگر و امای دیگه تو ذهنش می سازه!- خو چه فایده داره؟- آهان نکته همین جاست

به سوال خوبی اشاره کردی فرزندم! وقتی اون زیادی به تو فکر کنه اونوقت مغزش نا خودآگاه نسبت به تو هورمون اکسی توسین ترشح می کنه ...شبنم و بنفشه همزمان گفتند:- نَ مَ نَ؟خندیدم و گفتم:- هورمون عشق

خنگولیا ... و این باعث می شه که حسابی جذب تو بشه بدون اینکه خودش بفهمه که چی شد و کی شد؟ - مطمئنی؟- با خانوم دکتر درست صحبت کن! خانوم دکتر تا مطمئن نباشه حرفی نمی زنه!- اولالا!شبنم از گردن من

آویزون شد و لپامو عین جاروبرقی کرد توی دهنش و پر تف انداخت بیرون. گفتم:- اه اه! سیستم آبرسانی مرکزیت حسابی فعاله ها! برو یه لیوان آب بخور همه آب بدنت تخلیه شد روی من می ترسم خشکسالی بگیری بمیری ...زد توی سرم و گفت:- درد! تو احساس سرت نمی شه که بی شعور! خلاصه که قرارمون با بچه ها این شد که در صورت پیدا شدن یک کیس مناسب همدیگرو خبر کنیم. آنها را دم خانه هایشان پیاده کردم و خودم هم به سمت

خانه رفتم. - عقلتو از دست دادی ترسا؟!!!گوشیو از گوشم فاصله دادم تا صدای جیغ آتوسا کرم نکنه. وقتی خوب جیغ کشید گفتم:- ای بابا! زندگی منه! حق ندارم خودم براش تصمیم بگیرم؟- آخه کیو می خوای از نوید بهتر؟ نیما

هم شنیدم ازت خواستگاری کرده و به اونم جواب رد دادی! می دونی به چه حالی افتاده؟ فکر کردم به اون جواب رد دادی که نویدو قبول کنی! - نه این نه اون ... آقا ولم کن دیگه - حداقل یه دلیل بیار ...- من هنوز بچه ام ...-

بیست سالته! بچه ای؟! نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم:- خودتو یادت رفته بیست و سه سالگی شوهر کردی؟ پا هم که بخوام بذارم جا پای تو سه سال دیگه وقت دارم.- من خواستگار به این خوبی اگه داشتم هجده سالگی

شوهر می کردم احمق!- بس کن دیگه آتوسا تو تا صبح هم که جیغ جیغ کنی من زیر بار نمی رم نظرمم عوض نمی شه. پس سلام به مانی برسون خداحافظ ...گوشیو قطع کردم و پرتش کردم روی تخت. بعدم از جا بلند شدم و

رفتم به سمت اتاق بابا ... باید باهاش اتمام حجت می کردم. تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بوق ( یا همون بفرمایید بابا) وارد شدم و درو بستم. بابا نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت:- چیزی شده که تو امدی اینجا؟

عادت نداشتی بیای توی اتاق کار من ...- اومدم باهاتون جدی حرف بزنم ...- اوه بله ... بفرمایید منم جدی گوش می کنم.!- بابا منو دوست داری؟بابا لحظاتی نگام کرد و گفت:- مگه می شه نداشته باشم ته تغاری؟

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : gharar-nabod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه xpsq چیست?