رمان قصه عشق قسمت 5 - اینفو
طالع بینی

رمان قصه عشق قسمت 5

سریع گفت : تو بگو . اگه نتونم کاری هم بکنم حداقلش اینه که توی وجودت نگهش نداشتی . فقط بگو چرا داری گریه میکنی؟ . یاسی الهی قربون همه ی قشنگیات بشم . ما فقط دو روز دیگه اینجا هستیم . من نمیخوام تو غصه ایی بخوری . اگه چیزی هست که مربوط به اینجا میشه بگو منم بدونم . نکنه از اینکه داریم میریم .

به میون حرفش رفتم و گفتم : نه . نه مجید . اصلا مربوط به رفتنمون نمیشه . چون میدونم تو اونقدر دوستم داری که هرجا با تو باشم خوشبختم . فقط .

مجید گفت : قربونت بشم فقط چی؟

گفتم : دلم میخواد فقط یه بار قبل رفتنمون عسل رو ببینم . فقط همین مجید .

برای لحظاتی نسبتا طولانی مجید به صورتم چشم دوخت . حس کردم در اعماق وجودش از اینکه خواستم عسل رو ببینم کلافه شده ولی داره سعی میکنه روی اعصابش مسلط باشه . با صدایی گرفته و جدی گفت : اون که مادرش بود برای اون بچه ارزش قائل نشد و ترکش کرد . آخه تو چرا دوست داری اون بچه رو ببینی؟
اشکم رو پاک کردم و گفتم : دیدی گفتنمم فایده نداشت . پس بذار گریه ام رو بکنم . میدونستم اگه بفهمی برای چی دارم گریه میکنم این حرفها رو بهم میزنی . ولی مجید من دست خودم نیست عسل رو دوستش دارم . توی این مدت هم چند بار از علی و مامان سراغش رو گرفتم ولی میگفتن خبری ندارن . حتی خود نسترن هم نمیرفته ببینش .
و باز زدم زیر گریه . مجید ماشین رو روشن کرد و گفت : خیلی خوب . تو گریه نکن من الان میبرمت در خونه ی حمید تو برو عسل رو ببین . ببینم بازم میخوای گریه کنی .
وقتی این حرف رو شنیدم کم مونده بود توی ماشین دست بندازم دور گردن مجید و ماچش کنم ولی بعد متوجه شدم توی خیابون و توی ماشین . !!!!
مجید با لبخند پر از عشقش به من نگاه کرد خودمم خنده ام گرفت . مجید گفت : میمیرم برای اون خنده ات لحظاتی بعد جلوی درب منزل حمید بودیم ولی هر چی زنگ زدیم کسی درب رو باز نکرد وقتی یکی از همسایه هاشون من رو دید سریع شناخت و بعد از کلی سلام و احوالپرسی وقتی از حمید و عسل پرسیدم گفت که تقریبا۷یا۸ماه پیش اینجا رو فروخته و رفته .
آه از نهادم بلند شد و بعد از خداحافظی از همسایه ی حمید دوباره سوار ماشین شدیم مجید که فهمیده بود حال درستی بعد شنیدن این خبر برام نمونده گفت : یاسی . منزل مادر حمید رو بلدی؟شاید اونجا رفته داره زندگی میکنه .
با خوشحالی گفتم : آره . آره بلدم . میبریم اونجا؟
لبخندی زد و گفت : مگه میتونم نبرم؟من حاضرم هر کاری بکنم تا تو غصه نخوری .
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و دستم رو انداختم دور گردن مجید و با سرعت بوسیدمش . صدای خنده ی مجید تمام فضای ماشین رو پرکرد و بعد راهی منزل مادر حمید شدیم . اونجا هم که رسیدیم در کمال ناباوری فهمیدیم مادرش هم که به همراه خانواده ی برادر حمید در اون خونه زندگی میکردن چند ماه پیش منزل رو فروختن . !!!!برام خیلی سخت بود ولی دیگه باور ندیدن عسل تا سالهای سال به دلم نشست . اون شب با تمام ناراحتی که در وجود مجید حس میکردم ولی نتونستم گریه نکنم و تا دیر وقت اشک ریختم و آخرشم با گریه توی آغوش مجید به خواب رفتم .
دو روز گذشت و موعد جشن عروسی ما شد . جشن خیلی با شکوهی شده بود و تمام فامیل از کوچیک و بزرگ حضور داشتن . تا ساعت۱۱شب فقط بگو بخند و بزن و برقص بود ولی درست از اون ساعت به بعد بود که گریه های مامان بدری و مامان خودم شروع شد . اون روز صبحش بنا به توصیه ی پزشک به من قرص ریلکس داده بودن برای همین از دیدن گریه های مامان و مادر مجید ناراحت میشدم ولی میتونستم به اعصابم تسلط داشته باشم و خودم به گریه نیفتم . ساعت۱نیمه شب که دیگه رفتیم خونه ی مادر مجید تا من و مجید لباسمون رو عوض کنیم و کم کم آماده ی رفتن به فرودگاه بشیم دیگه هیچی به عروسی شباهت نداشت . حتی مهناز که خودشم عروس اون شب بود از شدت گریه به هق هق افتاده بود . نسرین بدتر از اون . علی طفلک دائم بغض مردونه ایی به چهره داشت . ولی بابام تمام صورتش از اشک خیس بود . مامان و مامان بدری که دیگه جای خود داشتن . سکوت بدی توی خونه حکمفرما بود . لباسم رو عوض کردم و لباس مناسبی برای رفتن به فرودگاه پوشیدم . مجید هم لباسش رو عوض کرده بود و دائم از رفتارش مشخص بود از گریه ی دیگران کلافه شده . چمدونها رو با علی و رضا کمک کردن به ماشین مجید بردن البته ماشین مال مجید دیگه نبود چون نسرین ازش خریده بود اما گفته بود تا وقتی در ایران هستیم میتونیم مثل گذشته ازش استفاده کنیم و اون شب آخرین شبی بود که استفاده میکردیم چرا که همون موقع مجید سوئیچ رو به رضا داد و خواست که دیگه خود رضا پشت فرمون بشینه .
چند تا از بزرگهای فامیل مثل دایی و عمو و عمه و خاله هم برای بدرقه ی ما قرار بود بیان فرودگاه . ساعت نزدیک۲ : ۳۰بود که وارد فرودگاه شدیم . لحظه ی خیلی بدی بود . قرصهام هم گویی در این لحظات خجالت کشیدن اثرشون رو روی من ادامه بدن . وقتی میخواستیم به بخش ترانزیت بریم گریه امانم رو برید . همه گریه میکردن به خصوص مامان و بدری خانم و مهناز و نسرین . خودمم دیگه به هق هق افتاده بودم . بابا وقتی بغلم کرد دیگه زار میزدم . مجید خیلی کلافه تر شده بود و دائم سعی داشت ساکتم کنه ولی خوب در اون لحظات هیچی تسکین من نمیشد جز اشکهام .
وقتی سوار هواپیما شدیم و هواپیما از روی باند بلند شد حس میکردم همه ی وجودم رو زیر پام جا گذاشتم . هیچی نمیگفتم و فقط اشک میریختم . مهماندارها که همه سوئیسی و بسیار مهربان برخورد میکردن از وضع من اظهار نگرانی کردن و دائم سعی داشتن دلداریم بدن و مجید هم درحالیکه خودش ناراحت بود ولی سعی داشت بیشتر من رو آرامش بده .
ساعاتی بعد وقتی در فرودگاه ژنو از هواپیما خارج شدیم هوای سرد و مه گرفته ی سوئیس و نم بارون شرجی كه به صورتم میزد مثل این بود كه آسمون هم میخواد از غم غربت به حالم گریه كنه .
خانواده ی آقای عامری كه شامل همسر سوئیسیش و دو پسرش بودن دركمال احترام و محبت زیاد به استقبال ما در فرودگاه اومده بودن . با اینكه از زوریخ تا ژنو راه نسبتا زیادی بود ولی با محبت تموم این كار رو كرده بودن و همسر آقای عامری كه با دیدن چهره ی من متوجه ی وضعیت بد روحیم در اون لحظات شده بود دائم سعی میكرد در اوج مهمان نوازی من رو از احاطه ی غصه ها خارج كنه .
مجید و من به كمك پسران آقای عامری بعد ترخیص بارها كه دقایقی بیشتر طول نكشید سوار ماشین پسر بزرگ آقای عامری شدیم و خانم عامری به همراه پسر دومش با ماشین دیگه ایی به سمت زوریخ حركت كردیم . زوریخ بزرگترین شهر سوئیس و مرکز کانتون بود و پایتخت فرهنگی سوئیس به حساب می اومد . توی ماشین مجید دائم به عقب برمیگشت و با لبخند نگاهم میکرد و حالم رو میپرسید . پسر آقای عامری هم که اسمش کوروش بود و بزرگ شده ی سوئیس اولش سعی داشت به فارسی صحبت کنه ولی وقتی فهمید من و مجید در زبان فرانسه مشکلی نداریم بعد از اون با خیال راحت شروع کرد به زبان فرانسه صحبت کردن و از جایی که قرار بود ما زندگی کنیم میگفت و سعی داشت سکوت ماشین رو در هر صورت بشکنه .
خانواده ی مهربون آقای عامری ما رو تا جلوی درب آپارتمانمون رسوندن و فقط برای چند دقیقه به داخل خونه اومدن و به قول معروف به یمن ورود ما کوروش شامپاینی رو باز کرد که البته من چون عادت به خوردن این چیزها نداشتم موقعی که بهم تعارف کردن با تشکر از خوردن سر باز زدم ولی بقیه هر کدوم به مقدار خیلی کم خوردن . موندن اونها پیش ما نیم ساعت هم نشد و چون میدونستن من و مجید ساعتهاس که استراحت نکردیم زود خداحافظی کردن و رفتن . خانم عامری در نهایت محبت از ما خواست که فردا شب حتما به منزلشون بریم چرا که یه مهمونی کوچیک برای ما ترتیب داده و کوروش و داریوش دو پسر آقای عامری هم با لطف زیاد گفتن که یکی از اونها فردا شب به دنبال ما میاد . چون ما منزل اونها رو هنوز بلد نبودیم .
وقتی من و مجید توی خونه ایی که از این به بعد متعلق به ما دو تا بود تنها شدیم انگار تمام غصه ها رو روی دلم گذاشتن . با اینکه یکسالی بود توی خونه ایی زندگی کرده بودم که دائم مجید رو میدیدم ولی اون لحظه برام لحظه ی نا آشنایی بود . احساس غریبی . تنهایی . غم . غصه . همه ی وجودم رو گرفته بود حتی از نزدیک شدن مجید به خودم وحشت داشتم . مثل یه دختر بچه ی کوچولویی شده بودم که آغوش مادرش رو میخواد . حس کردن دست مهربون پدرش رو روی سرش میخواد . باورم نمیشد دیگه خودم هستم و مجید . دلم میخواست از خونه برم بیرون . دلم میخواست پیش خونواده ام بودم . مجید مهربونیش انکار ناپذیر بود . در عشق مجید هیچ شکی نداشتم . ولی اون لحظه برام بدترین لحظات شده بود .
به گوشه و کنار خونه نگاه کردم . یه خونه ی کوچیک و خیلی قشنگ دو خوابه بود با تجهیزات کامل و رفاهی صد در صد . مجید از طریق آقای عامری مدیر شرکتشون در ایران و خانواده ی آقای عامری فکر همه چیز رو کرده بود و چقدر در این زمینه خانواده ی آقای عامری زحمت کشیده بودن . به خصوص همسر آقای عامری که کتی نام داشت . خونه در طبقه ی سوم یک آپارتمان قرار داشت و منظره ایی بسیار زیبا در چشم انداز دوری که از پنجره ها به افق نگاه میکردیم چشم رو نوازش میداد . پرده های حریر سفیدی که با سلیقه ی تموم نمای داخلی خونه رو صد چندان کرده بود رو کنار زدم و به بیرون نگاه کردم . همه جا سکوت . خلوت . و گلفروشی کنار خیابون سبدهای پر از گل رنگارنگی رو که بیرون مغازه گذاشته بود با تمام سرسبزی محیط زیبایی میدون رو به روی آپارتمان رو صد برابر کرده بود . همه جا و همه چیز زیبا بود اونقدر زیبا که به رویا بیشتر شبیه بود تا واقعیت ولی در این حقیقت رویایی دل من پر از غصه ایی ناشناخته شده بود .
مجید اومد پشت سرم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت : یاسی . خیلی ساکتی . میدونم محیط برات آشنا نیست . برای منم همین طور . ولی باور کن عادت میکنیم . خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنی . من و تو اینجا زندگیمون رو شروع کردیم . بهت قول میدم اونقدر توی خوشبختی غرقت کنم که نتونی تصورشم بکنی . فقط یه ذره تحمل کن .
حرف نمیزدم و اشکهام یکی یکی از چشمهام سرازیر بود . مجید برام کلی حرف زد و کلی از آینده ی قشنگی که قرار بود در کنار هم بسازیمش گفت . ولی اشک من رو رها نمیکرد . مجید هر قدر نوازشم میکرد بیشتر دلتنگ خونواده ام در ایران میشدم . یاد اشکهای بابا . مامان . علی . بدری خانم . و بقیه دیوونه ام کرده بود . مجید دائم من رو می بوسید و نوازش میکرد و من اشک میریختم .
روز بعد با صدای آروم و پر محبت مجید و بوسه هایی که به صورتم میکرد بیدار شدم . هنوز خسته بودم و دلم میخواست بخوابم برای همین بدون اینکه چشم باز کنم گفتم : مجید تو رو خدا . یک کم دیگه بخوابم . خیلی خوابم میاد .
مجید خندید و گفت : میدونی ساعت چنده خانم خوشگله؟
بالشت نرم سفید و ساتنی که در اثر هوای اونجا سردتر از معمول به نظر می اومد رو توی بغلم گرفتم و گفتم : باشه . باشه . فقط یه ذره دیگه بخوابم .
مجید دوباره بغلم کرد و گفت : نه . بسه دیگه . من رو نگاه کن . رفتم دوش گرفتم بعد رفتم بیرون یک کمی مواد غذایی خریدم . الانم از گرسنگی دارم میمیرم . باید بیدار بشی با هم عصرونه بخوریم . بعدشم کم کم حاضر بشی چون کوروش هر لحظه ممکنه برسه .
چشمام رو باز کردم و با تعجب برگشتم سمت مجید و گفتم : عصرونه؟!!!!!!!!!!!!!!مگه ساعت چنده؟
مجید برای هزارمین بار من رو بوسید و گفت : ساعت۴بعد از ظهر شده عزیز دلم . ما شام هم باید بریم جایی . مگه یادت رفته؟دیشب دعوتمون کردن .
با نا باوری به سر و وضع مجید نگاه کردم و دیدم درست میگه حموم کرده بوده و صورتشم اصلاح کرده بود و هنوز لباس بیرونش تنش بود . معلوم بود تازه از خرید بیرون برگشته!!!!
سریع بلند شدم و روی تخت نشستم باورم نمیشد اینهمه وقت خواب بوده باشم . گفتم : مجید تو کی بیدار شدی؟

مجید از روی تخت بلند شد و گفت : تقریبا۲ساعت پیش .
و بعد دستم رو گرفت از روی تخت بلندم کرد و گفت : تا تو بری دوش بگیری من یه چیزی درست میکنم با هم بخوریم . دارم میمیرم از گرسنگی .
گفتم : من خودم درست میکنم .
مجید من رو سمت حمام برد و با لبخند گفت : نه عزیزم . وقت برای هنرنمایی و خونه داری تو زیاده . فعلا برو دوش بگیر .
وقتی از حموم اومدم بیرون مجید املت با یک کمی هم سوسیس و تخم مرغ خوشمزه ایی درست کرده بود که فکر میکنم لذیذترین صبحانه ایی بود که تا اون موقع در عمرم خورده بودم . و چقدر به هر دوتامون مزه کرد .
وضع روحیم نسبت به روز قبل کمی بهتر شده بود و از اونجایی که شب قرار بود به منزل خانم عامری بریم زیاد فرصت نداشتم به غم لونه کرده در دلم فکر کنم . بعد از صبحانه وقتی خواستم موهام رو با سشوار خشک کنم متوجه شدم هوای سوئیس چقدر سریع روی موهام اثر گذاشته و از قبل هم صاف تر شده بود و دیگه واقعا نیازی به مرتب کردن با سشوار هم نداشتم . برای شب نمیدونستم چه لباسی باید بپوشم . یه لباس رسمی شب؟ . لباسی اسپرت؟ . لباسی معمولی؟ . اصلا نمیدونستم مهمونی اون شب چطور مهمونی هستش . گیج گیج در بین انبوهی از لباسها که تازه از چمدون کشیده بودم بیرون نشسته بودم . مجید وقتی من رو اونجوری دید کلی بهم خندید و گفت : یاسی درست شبیه دوران کوچولوییت شدی که بعضی وقتها نمیدونستی چیکار کنی . عین همون موقع ها چهار زانو نشستی دستتم گذاشتی زیر چونه ات و داری فکر میکنی .
رو کردم به مجید و گفتم : آخه نمیدونم چی بپوشم . اصلا امشب چه جور مهمونیه؟ . اصلا مهمونی با حضور دیگران هستش یا فقط من و تو و خونواده ی آقای عامری هستیم . هیچی نمیدونم .
مجید اومد طرفم و از بین لباسهایی که ریخته بودم دور خودم روی تخت یک دست کت و شلوار شیک لیمویی رنگی رو که با هم از میدون محسنی خریده بودیم برداشت و گفت : این رو بپوش . چون به قول خودت نمیدونیم امشب چه مهمونی دعوت هستیم این رو بپوشی از همه بهتره .
حرف مجید رو قبول کردم و همون لباس رو پوشیدم با آرایش خیلی ملایم و موهامم با یک نوار پارچه ایی همرنگ لباسم که از میون نوارهای پارچه ایی به رنگهای متنوع مخصوص بستن مو بود و به تعداد زیاد در تهران خریده بودیم انتخاب کردم و تل مانند به سرم بستم . کفشهای مشکی پاشنه بلند و کیف مشکیمم انتخاب کردم . مجید با نگاهی تحسین برانگیز نگاهم میکرد و به وضوح از چشمهاش نهایت عشق رو نسبت به خودم حس میکردم . رفتم طرفش و گفتم : چطور شدم؟ . خوبه؟
لبخندی زد و گفت : عاشقتم قشنگ من .
صدای زنگ در بلند شد .
مجید درب رو باز کرد و از صدای سلام و احوال پرسیش فهمیدم کوروش اومده دنبالمون . مجید هم خیلی سریع حاضر شد و لحظاتی بعد به همراه کوروش راهی منزلشون شدیم . منزلشون با ما فاصله ی چندانی نداشت . منزل ویلایی بسیار زیبایی بود . مهمونی که خانم عامری ترتیب داده بود یه مهمونی فوق العاده بود که بیشتر کارکنان شرکتی که مجید هم قرار بود از فردای اون روز برای کار به اونجا بره حضور داشتن حتی رئیس شرکت و مدیر عامل و بیشتر کارمندان شرکت به همراه خانواده هاشون حضور داشتن . فقط خود آقای عامری نبود که چون مدیریت یکی از شعبه های همون شرکت رو در ایران داشت به راحتی نمی تونست کارش رو هر وقت که میخواد رها کنه و به سوئیس بیاد .
توی جمع همه سوئیسی بودن و تنها من و مجید ایرانی بودیم و پسرهای آقای عامری که البته اونها هم چون در سوئیس دنیا اومده بودن و بزرگ شده ی سوئیس بودن میشه گفت اصلا ایرانی به حساب نمی اومدن و فقط نژاد پدریشون به ایران میرسید . اون شب چون مهمونی به خاطر من و مجید ترتیب داده شده بود همه به نوعی برای تبریک پیشمون می اومدن . من با اینکه آرایش خیلی ملایمی کرده بودم و لباس کاملا مناسب و پوشیده ایی به تن داشتم ولی به طور ناخودآگاه مورد توجه شدید آقایون قرار گرفته بودم و از اونجایی که مردم سوئیس بسیار صادق و بی ریا برخورد میکردن بارها و بارها در حضور مجید از زیبایی های من صحبت میکردن تا جاییکه رئیس شرکت که مرد بسیار شیک پوش و جوانی به نظر می اومد رو کرد به مجید و گفت : همیشه شنیده بودم زنان ایرانی بسیار زیبا هستن ولی امشب با دیدن همسر زیبای شما به این حرف ایمان آوردم . همسر شما فوق العاده زیبا هستن .

از این نوع حرفها و صحبتها بارها و بارها به گونه هایی متفاوت در اون شب از خیلی ها مطرح شد . دیگه کم کم احساس موذبی بهم دست داده بود . هر جا میرفتم هر کسی به هر بهانه ایی دقایق طولانی من رو به حرف میکشید و چون اصلا"به اندازه ی یک سوئیسی در مکالمه فرانسه مهارت نداشتم گاهی دقایق خیلی طولانی صحبت کردنم با افراد طول میکشید . مجید خودش با چند تا از کارمندها گرم صحبت بود و گاهی مدیر و رئیس شرکت هم اون رو به حرف میکشیدن و چون با توجه به رشته ی تحصیلی مجید که فوق لیسانس برق الکترونیک از دانشگاه تهران بود شغل مهم و حساسی در بخش مرکزی شرکت قرار بود بهش محول کنن دائم سرش گرم بود ولی از هر جایی که بود با لبخندهای مهربونی که به من نگاه میکرد می خواست به من بفهمونه که حواسش به منم هست . در تمام لحظاتی که مجید مشغول صحبت بود کوروش لحظه ایی من رو تنها نمیگذاشت و سعی داشت تک تک افراد رو به هر نحوی که هست به من معرفی کنه .
احساس خوبی نداشتم . از اینکه توی جمع با تمام توجهی که همه نشون میدادن حس غربت بدی به سراغم اومده بود و دیگه حالم داشت از تعریف و تمجیدهای بیش از حد به خصوص مردان جمع بهم میخورد .
موقع صرف شام دیگه بی حوصله گی من به اوج خودش رسیده بود و دوست داشتم هر چه زودتر با مجید به خونه ی خودمون برگردیم . دلم میخواست مجید رو کنار خودم داشته باشم . مجید در جمع بود ولی دائم دور از من . حس تنهایی و غربت داشت خفه ام میکرد ولی مجید نمی تونست از جمعی که مشخص بود در آینده ی کاریش خیلی تاثیر خواهند داشت به راحتی کناره بگیره .
بعد از شام به بالکن منزل رفتم . نسیم خنکی می وزید و مهتاب همه جا رو روشن کرده بود . حتی آسمون سوئیس برام عجیب بود . حس میکردم زمین و آسمون زیادی بهم نزدیکن و ماه خیلی بزرگتر از ماهی هستش که در ایران دیده بودم . همه چیز زیبا بود ولی برای من همه چیز طعم تلخی گرفته بود . همونطور که در بالکن ایستاده بودم و به مناظر پر درخت و سبز اطراف که در اون وقت شب به سیاهی عجیبی فرو رفته بود نگاه میکردم به یاد ایران و خونواده ام افتادم . افرادی که تک تکشون رو دوست داشتم و حالا هزارها کیلومتر ازشون فاصله داشتم . درد عجیبی توی قفسه سینه ام حس کردم . از همون دردهایی که نزدیک به یک سال پیش چند باری به سراغم اومده بود . ترس تمام وجودم رو گرفت که مبادا حالم بد بشه و مهمونی اون شب رو خراب کنم . دستم رو به لبه ی نرده های بالکن گرفتم و به آرومی سعی کردم چند نفس عمیق بکشم که صدای کوروش رو پشت سرم شنیدم : مشکلی براتون پیش اومده؟
سریع برگشتم به طرفش ولی به قدری نزدیک من بود که با برگشتنم به طرف اون به نوعی در آغوشش قرار گرفتم!!!!!!!!!
سریع خودم رو عقب کشیدم و گفتم : نه . نه . فکر میکنم در خوردن شام زیاده روی کردم .
با لبخند بهم نگاه کرد و گفت : ولی من متوجه شام خوردنتون بودم . چیز زیادی نخوردین . شاید هنوز به غذاهای سوئیس عادت ندارین .
نفسم تنگ شده بود و انگار اکسیژن هوا رو داشتن ازمن میگرفتن!!!
کوروش بهم نزدیک تر شد و با دقت به صورتم نگاه کرد و گفت : حالتون خوبه؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سختی آب دهنم رو فرو بردم و گفتم : چیز مهمی نیست . الان خوب میشم .
کوروش دست من رو گرفت و سریع مچم رو مورد معاینه قرار داد . فهمیدم نبضم رو گرفته . بی اراده خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون ولی همونطور که با لبخند داشت بهم نگاه میکرد با صدایی مصمم و محکم گفت : یاسی . اجازه بده نبضت رو کنترل کنم . من در رشته ای طب تحصیل کردم و درحال حاضر هم دارم در دوره ی عالی تخصص قلب ادامه تحصیل میدم .
دیگه ممانعتی نکردم بعد از لحظاتی کوروش دستم رو رها کرد و صندلی رو از بالکن برداشت و جلوی نرده ها گذاشت و گفت : اینجا بشین . من الان برمیگردم .
روی صندلی نشستم ولی حس میکردم دارم عرق میکنم!!!هوا اصلا گرم نبود و نسیم خنکی هم می وزید که تا چند دقیقه پیش باعث شده بود یخ کنم ولی حالا داشتم عرق میکردم . دهنم داشت طعمش به تلخی میرفت . از پنجره های بالکن مجید رو میدیدم که گرم صحبت و خنده با چند مرد سوئیسی هستش . دستم رو روی قلبم گذاشته بودم و دلم میخواست مجید رو صدا بزنم اما هر لحظه حس میکردم قوای بدنم داره تحلیل میره . کوروش با یه لیوان که مقداری نوشیدنی در اون بود به بالکن برگشت و گفت : این رو بخور . ویسکی در حال حاضر تنها چیزیه که میتونه عروق تنگ متصل به قلبت رو تا حدودی باز کنه .
در حالیکه نفسم به سختی من رو یاری میداد گفتم : نه . فقط بگین مجید بیاد پیشم .
کوروش از پنجره نگاهی به جمع مهمونها انداخت و دوباره برگشت سمت من و لیوان رو به لبم نزدیک کرد و گفت : یاسی . فقط یه ذره از این ویسکی بخور . قول میدم زیاد طول نمیکشه . در حال حاضر این بهترین باز کننده ی عروق برای تو هستش . میدونم تا حالا این چیزها رو نخوردی . منم نمیخوام خیلی بخوری فقط به اندازه ی یک جرعه . به عنوان دارو بخورش .
و بعد لیوان رو بالا گرفت و من که واقعا قوای بدنم رو به ضعف شدید بود به اندازه ی یک جرعه از لیوان رو خوردم و بعد کوروش لیوان رو لبه ی نرده ها گذاشت و کوسنی رو پشت سرم قرار داد و به آرومی سرم رو روی کوسن قرار داد . بعد پاهام رو روی صندلی دیگه ایی گذاشت و سپس به داخل خونه برگشت . لحظاتی بعد کوروش و مجید با هم به بالکن اومدن . مجید رنگ به صورت نداشت و وقتی من رو در اون حال دید سریع دستم رو توی دستش گرفت و گفت : یاسی؟!!!!!!!!!!!!!!چرا یکدفعه اینطوری شدی؟!!!!!!!!!!!!!!!
بعد از خوردن همون مقدار کم ویسکی احساس میکردم رگهای پشت گردنم از بالا به پایین انگار دارن باز میشن . یه حس بیحالی داشتم ولی تنگی نفسم برطرف شده بود و کاملا میفهمیدم ضربان و طپش قلبم کم کم داره حالت عادی به خودش میگیره . با صدایی آروم گفتم : مجید . ببخشید . نمیدونم چرا یکدفعه حالم بد شد . معذرت میخوام .
مجید صورتم رو بوسید و گفت : الهی قربونت بشم . معذرت خواهیت برای چیه؟من باید معذرت بخوام که چند ساعتیه نتونستم کنارت باشم .
کوروش در حالیکه به من و رفتار مجید خیره بود گفت : چیز زیاد مهمی نبود . نگران نباش مجید . یاسی دچار استرس عصبی شده . چند دقیقه ایی اینجا باشین بعد که بهتر شد برگردین داخل .
و بعد کوروش ما رو تنها گذاشت .
مجید دائم من رو میبوسید و نگرانی از تمام وجودش می بارید . دقایقی بعد که حالم بهتر شد به همراه مجید به داخل برگشتیم . مشخص بود که کوروش اجازه نداده کسی متوجه ی اتفاقی که چند دقیقه پیش برای من افتاده بشه . موقع خداحافظی خیلی از کوروش تشکر کردم چرا که واقعا اگر مهارت اون نبود شاید خیلی راحت مهمونی اون شب رو خراب کرده بودم .
موقع برگشت داریوش پسر کوچک آقای عامری میخواست ما رو به منزل برگردونه وقتی توی ماشین نشستم متوجه شدم دقایقی نسبتا"طولانی مجید و کوروش در جلوی درب منزل با هم به آرومی درحال صحبت هستن و بعد از یک خداحافظی گرم و دوستانه با کوروش٬مجید به داخل ماشین اومد .
زمانیکه رسیدیم خونه داریوش باز هم ازدواج ما و اومدنمون به سوئیس رو تبریک گفت و سپس برگشت به خونه ی خودشون .
اون شب فهمیدم هر دو پسر آقای عامری پزشک هستن . داریوش در طب زنان درس میخونه و کوروش دوره ی تخصص قلب رو میگذرونه .
کوروش جلوی درب به مجید دو عدد قرص داده بود و گفته بود اگر من بازم این حالت بهم دست داد یکی از اونها رو در آب حل کنه و به من بده و تاکید کرده بوده که روز بعد حتما خودش برای بردن من به بیمارستان جهت چکاپ خواهد اومد . مجید از فردا باید به شرکت میرفت و اولین روز کاریش محسوب میشد در نتیجه کوروش خودش تقبل کرده بوده که کارهای مربوط به معاینه ی من رو در بیمارستان انجام بده .
وقتی وارد خونه شدیم نمیدونم چرا ولی مثل این بود که از دست مجید دلخور شده بودم البته میدونستم در اون شرایط حق مسلم با اون بود که در کنار افرادی که از صبح فردا باید باهاشون همکاری میکرده لحظاتی رو میگذرونده ولی خوب تنها شدنم در جمع اون شب و حس نکردن مجید در کنار خودم برام سخت بود . مجید خودشم فهمیده بود از چی دلخور شدم و برای همین با مهربونی زیادی که طبق معمول از خودش نشون میداد خیلی زود از دلم در آورد و شب دوم زندگی مشترکمون هم در اوج عشق و دوست داشتن گذشت .

از فردای اون شب مجید برای کار به شرکت رفت و همون روز راس ساعت۹صبح کوروش اومد دنبالم و من رو به همراه خودش جهت چکاپ و معاینه به بیمارستان مجهزی برد . تمام معاینات و آزمایشهای من از همون لحظه شروع شد و تقریبا تا بعد از ظهر طول کشید . در این مدت خود کوروش بارها از بیمارستان با مجید تماس گرفت و حال من رو براش تشریح میکرد یک باری هم خودم تونستم باهاش صحبت کنم خیلی ناراحت بود از اینکه در کنارم نبود ولی بهش اطمینان دادم که مشکلی نیست و حالمم خوبه و فقط بی صبرانه منتظر شب هستم که توی خونه ببینمش .
تموم مدتی که من و مجید تلفنی با هم مکالمه داشتیم کوروش چشم از من برنمیداشت . توی نگاهش چیزی رو حس میکردم که برام مجهول بود . نمی تونستم نگاهش رو معنی کنم . در عمق نگاهش یک دنیا حرف بود که گویا به دنبال یک گوش شنوا میگرده تا هر آنچه که در دل پنهان کرده بیرون بریزه .
اون روز کوروش ناهار خودش رو در اتاقی که به نوعی من بستری شده بودم خورد و برای منم از همون بیمارستان ناهار تهیه شد . بیمارستان فوق العاده مجهزی بود و مشخص بود تمام دکترهای اونجا در کارشون تخصص دارن و به نوعی برای کوروش مقام استادی رو داشتن . تمام آزمایشات و معاینات من با دقت خاصی انجام میشد ولی در مورد هر کدوم که ازکوروش سوال میکردم فقط با لبخند نگاهم میکرد و میگفت : یاسی . اینجا هیچ چیزی رو از مریض پنهان نمیکنن . اینقدر نگران و مضطرب نباش . در پایان همه چیز رو در حضورخودت و مجید خواهیم گفت .
بعد از ظهر وقتی با کوروش به خونه برگشتم کوروش برای ساعتی پیشم موند . به اتاق خواب رفتم و بعد از عوض کردن لباسم برگشتم پیش کوروش و قبل از نشستن به آشپزخونه رفتم و نسکافه حاضر کردم و برای هرکدوممون فنجونی نسکافه ریخته و به هال برگشتم .
کوروش درحینی که نسکافه اش رو میخورد برای لحظاتی به صورت من خیره شد و بعد گفت : یاسی؟میتونم سوالی ازت بپرسم؟البته اگر دوست نداشتی میتونی پاسخی هم ندی . مطمئنا"حق تو هستش که دلت بخواد به این سوالم جواب بدی یا ندی .

کمی شکر به نسکافه ام اضافه کردم و گفتم : چی میخوای بپرسی؟
گفت : میخوام بدونم چطور شد که عاشق همسرت شدی؟یعنی . چطوری با هم آشنا شدین؟ . اصلا چه مدت قبل از ازدواج با هم بودین؟ . عشق شما دو تا نسبت بهم برای من خیلی قشنگه .
لبخندی زدم و همه ی ماجرای مجید و خونواده ام و خودم رو برای کوروش گفتم . تموم مدتی که من حرف میزدم کوروش در سکوتی عمیق به من خیره بود و گوش میکرد . وقتی حرفهام تموم شد لحظاتی بعد صدای زنگ درب بلند شد . وقتی درب رو باز کردم دیدم مجید با یه دست گل خیلی قشنگ وارد خونه شد . در عرض همین چند ساعت به قدری دلم براش تنگ شده بود که بدون توجه به حضور کوروش در حالیکه مجید هم مشخص بود چقدر دلتنگم شده من رو سخت در آغوش گرفت و همدیگرو بوسیدیم . بعد از لحظاتی همونطور که هنوز مجید دستش دور کمرم بود کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم : کوروش اینجاس .
وقتی هر دوی ما به سمت هال نگاه کردیم دیدیم کوروش با لبخند به هر دوی ما نگاه میکنه و رو به مجید گفت : سلام . اولین روز کاری چطور بود؟
مجید با خوشرویی به سمتش رفت و با هم سلام و احوالپرسی کردن و بابت اونروز به خاطر زحماتی که برای من کشیده بود کلی تشکر کرد .
از حرفهای مجید که به کوروش میزد فهمیدم فوق العاده از کارش راضیه و از دو روز دیگه از طرف شرکت ماشینی هم در اختیارمون میگذارن تا برای رفت و آمد به شرکت خودش شخصا بتونه بره و بیاد . از همین ابتدا تسهیلات شرکت برای کارمندان ارشدش خودش رو داشت نشون میداد که البته همه رو مدیون سفارشات و معرفی آقای عامری از ایران بودیم .
مجید در مورد آزمایشها و معاینات من از کوروش سوال کرد و کوروش که دیگه عازم رفتن به خونه ی خودشون شده بود گفت : فردا بعد از ظهر از شرکت که برگشتی میام دنبالتون و با هم به منزل دکتر نیل میریم همه چیز رو خود پروفسور بهتون خواهد گفت فقط هر دوتون مطمئن باشین مشکل جدی یاسی رو تهدید نمیکنه .
و بعد در حالیکه شب خوبی رو برای ما آروز کرد با هر دوی ما خداحافظی کرد و به خونه ی خودشون برگشت اون شب با ایران هم تماس تلفنی گرفتیم . البته کلی پای تلفن هم من هم مامان گریه کردیم ولی همینقدر که فهمیدم هر وقت بخوام میتونم از تلفن منزل با ایران تماس بگیرم کلی ذوق کرده بودم . از مامان در مورد نسترن سوال کردم که گفت هنوز خیال برگشتن از ترکیه رو نکرده و همچنان با دوستاش در ترکیه به سر میبره . بعدش وقتی با منزل بدری خانم تماس گرفتیم کلی خوشحال شده بود و خوبی قضیه این بود که نسرین هم اونجا بود و تونستیم با اون هم در اون موقع صحبت کنیم .
فردای اون روز بعد از ظهر وقتی مجید از سرکار برگشت خونه قبل از اومدنش کوروش خونه ی ما بود و برای همین زمانیکه مجید برگشت دیگه معطل نکردیم و به همراه کوروش راهی منزل پروفسور نیل که استاد کوروش هم بود شدیم . با ماشین کوروش رفتیم و توی راه کوروش به طور گذرا چند تا از مناطق دیدنی زوریخ رو نشونمون داد . به منزل دکتر که رسیدیم با برخورد بسیار محترمانه ی همسر دکتر و سپس خود دکتر رو به رو شدیم . ما رو دعوت به اتاقی کردن که مشخص بود اتاق مطالعه ی شخصیه دکتر هستش . با اینکه روز قبلش کوروش گفته بود هیچ خطر جدی من رو تهدید نمیکنه ولی اضطراب همه ی وجودم رو گرفته بود . از لبخندهای دائم مجید و کوروش که هر وقت نگاهم بهشون می افتاد بهم میزدن احساس خوبی نداشتم . میدونستم چیزی هست که هر دوی اونها میدونن و در واقع این من هستم که هنوز هیچی نمیدونم . از طرفی خوشحال هم بودم که بالاخره یک آدم صادق پیدا شده بود به من بگه مشکلم چیه و دلیل اون حالاتم چی میتونه باشه . وقتی خدمتکار منزل برای همه قهوه آورد متوجه شدم برای من آب میوه آورده . حرفی نزدم ولی میدونستم این تفاوت پذیرایی مربوط به همون مشکل قلبم باید باشه . دکتر نیل روی صندلی پشت میزش نشست و نگاهی گذرا به پرونده و مدارک پزشکی که مشخص بود متعلق به من هستش انداخت و بعد رو کرد به من و گفت : خوشحالم که بیمارم اینقدر جوان و زیبا هستش . و خوشحال تر از اینکه مشتاق دونستن مشکل قلبت هستی . این حالتت برام قابل تقدیره . جوانی نعمت خوبیه به شرطی که انسان بتونه در کنار جوانیش منطق پذیرش حقایق رو هم در خودش تقویت کنه . و ایمان دارم خانم زیبا و جوانی مثل شما که مشتاقانه به اینجا اومده تا حقیقتی رو بدونه به همون اندازه هم در رشد منطق خودش کوشا بوده .

کم کم لبخند روی لبم محو شد و دیگه واقعا منتظر بودم ببینم قلبم چه مشکلی داره . دستام یخ یخ شده بود و این رو وقتی فهمیدم که مجید دستهای گرمش رو با مهربونی روی دستم گذاشت و با لبخند نگاهم کرد .
دکتر نیل ادامه داد : ببین دخترم . شما به طور مادرزادی مویرگهای متصل به قلبت نارسایی دارن . این مشکل معمولا در دوران بلوغ جنسی در خانمها به دلیل تغییرات هورمونی خودشون رو نشون میدن . ولی غیر از این مسئله شما مشکل دیگه ایی هم داری که افت فشار شدید و ناگهانی هستش که در هنگام عصبانیت و تنشهای عصبی به سرعتی باور نکردنی خودش رو نشون میده . ما در بیمارستان طی تستهای اعصابی که ازت گرفتیم متوجه شدیم که شما در حالت عادی خونرسانی به قلبت با مشکل رو به رو هستش و این مشکل با افت فشار شدت بیشتری به خودش میگیره .
حرفهایی که دکتر میگفت البته غیر از مادرزادی بودن اون مسئله بیشترش رو خودم حدس زده بودم بنابراین تا حدودی خیالم داشت راحت میشد که دکتر اضافه کرد :
و اما مسئله ی خیلی خیلی مهم تر برای تو که باید اون رو خیلی جدی بگیری . میشه گفت جدی تر از مشکل قلبت یک چیز دیگه هستش .
به صورت مجید نگاه کردم اونم به من نگاه کرد لبخندش کمرنگ تر شده بود و حالا دیگه غمی رو توی چشماش میخوندم که مشخص بود مدتهاست این غم رو پنهان کرده و حالا از اینکه من باید واقعیتی رو که اون مدتهاست میدونه رو بفهمم داره غصه میخوره . وقتی به کوروش نگاه کردم چهره ی اونهم جدی شده بود و دیگه لبخندی به لب نداشت و فقط نگاهم میکرد .
رو کردم به دکتر نیل و گفتم : مشکل جدی تر؟!!!!
دکتر سرش رو به علامت تایید حرف من تکون داد و گفت : البته با دونستن این موضوع و توجه و مراقبت خودت و همسرت فکر نمیکنم هیچ وقت خطر جدی تهدیدت کنه . اونم اینه که . هیچ وقت نباید باردار بشی . هیچ وقت . بادار شدن چون در شرایط عادی خودش باعث افت فشار و تغییرات هورمونی میشه برای خانم زیبایی در شرایط تو میتونه به منزله ی مرگ باشه . شما هیچ وقت نباید ریسک کنید و این خطر کردن رو بپذیرید . در ضمن همیشه هم باید زیر نظر یک پزشک متخصص باشین .

به پشتی مبلی که روی اون نشسته بودم تکیه دادم . دیگه حرفهای دکتر نیل رو متوجه نمیشدم . جملات آخر دکتر توی گوشم به بلندی صدای ناقوس کلیسایی که این روزها هر روز توی شهر میپیچید طنین انداز شده بود . و بعد جملاتی که چندین ماه پیش از نسترن شنیده بودم : (((هیچ مردی حاضر به نگه داشتن یک دختر ناقص نیست . )))
پس نسترن و بقیه در ایران همه از این موضوع باخبر بودن و همین مورد بود که بنا به خواست مجید پیش من عنوانش نکرده بودن . خدایا . یعنی مجید از روی ترحم . نه . نه . من نیاز به ترحم هیچ کسی نداشتم . نیاز به این عشق نداشتم . این رو عشق نمیدونستم . این نوعی فداکاری بی مورد از طرف مجید بود برام که فقط از روی دلسوزی نسبت به من انجام گرفته بود . نسترن درست میگفت . نقص من یک نقص جدی بود . مجید مشکلی نداشت وهر وقت دلش میخواست میتونست حس پدر شدن واقعی رو تجربه کنه پس چطور میتونست من رو که تا آخر عمر باید حسرت بچه رو به دل داشته باشم تحمل کنه . نمی تونستم باور کنم که محبت مجید به من واقعا از روی عشقی خالص و پاک بوده . در شرایطی قرار گرفته بودم که حس میکردم مجید فقط از روی ترحم اینقدر به من ابراز علاقه میکرده . شاید در اون لحظات منطقم رو از دست داده بودم . حس اینکه باید تا آخر عمر به تمام بچه های کوچیک دنیا فقط از دور نگاه کنم داشت خفه ام میکرد . حسرت در آغوش کشیدن کودکی که متعلق به خودم و مجید باشه رو باید تا آخر عمرم با خودم به همه جا بکشم . نه خدایا .
صدای برخورد قاشقی که در حال همزدن محتویات داخل یک لیوان بود رو شنیدم و بعد صدای مجید : یاسی جون . بخور عزیزم .
کوروش در کنار مجید ایستاده بود و نگاهش روی صورت من ثابت بود و دکتر نیل هنوز روی صندلیش نشسته بود و داشت به آرامی قهوه ی داخل فنجانش رو هم میزد . به صورت مجید نگاه کردم . با حالتی حاکی از دلواپسی به من نگاه میکرد و منتظر بود تا من محتویات لیوان رو بخورم . با دست به آرومی لیوان رو پس زدم و گفتم : نه . نیازی به دارو ندارم .

صدای کوروش رو شنیدم که گفت : یاسی . تو باید از این به بعد داروهات رو مصرف کنی .

و بعد صدای دکتر نیل رو شنیدم که گفت : به غیر از داروهاش که باید در مصرفشون دقت کنه مسائلی هم هست که خوردن و استفاده از اونها رو باید رعایت و گاه جدا"امتناع کنه . مثل خوردن قهوه . نسکافه . چای قرمزایرانی . مشروبات مضر الکلی . مصرف سیگار و ماری جوآنا و هرگونه مواد مخدر . غذاهای چرب و . از رانندگی هم باید پرهیز کنه .
مجید لیوان رو به لبم نزدیک کرد و من محتوی داخل لیوان که قرصی در اون حل شده بود رو خوردم .
دقایقی بعد از دکتر و همسرش به خاطر پذیرایی عصرانه و ویزیت دوستانه ایی که در منزلش از من انجام داده بود تشکر و خداحافظی کردیم .
توی راه برگشت درست برعکس زمانیکه داشتیم می اومدیم سکوت کشنده ایی فضای ماشین رو پرکرده بود فقط مجید دائم برمیگشت به سمت عقب و با نگرانی نگاهم میکرد تا میخواست حالم رو بپرسه سریع میگفتم : خوبم .
ولی خوب نبودم . از درون داغون شده بودم . حس میکردم با تمام زیبایی های انکار ناپذیری که همیشه در خودم میدونستم دارم وهمه بیان میکردن حالا یک چینی شکسته ی بی ارزش بیشتر نیستم که فقط به درد دکور روی طاقچه میخورم . اونهم تا وقتی که از دست کسی به زمین نیفتاده و قطعات بند زده اش صد تیکه نشده باشه . دیگه عشق و محبت مجید رو حس نمیکردم . فقط همه چیز رو ترحم میدیدم . تمام رفتار گذشته اش جلوی چشمم می اومد . من که تا چند وقت پیش مجید رو اقیانوسی بیکران از عشق و محبت میدونستم حالا احساسش برام کویری بود پر از ترحم . ترحم و دلسوزی . حسی که من از بچه گی از اون متنفر بودم .
صدای مجید رو شنیدم که از کوروش خواست نرسیده به منزل من و مجید رو جلوی پارک عمومی شهر پیاده کنه تا کمی با هم قدم بزنیم .

کوروش بدون هیچ حرفی جلوی درب عمومی پارک بزرگ و سبزی که مخصوص پیاده روی بود نگه داشت٬بعد از خداحافظی از کوروش٬مجید در حالیکه یک دستش رو دور کمر من انداخت و بوسه ی ملایمی به صورتم گذاشت قدم زنان وارد پارک شدیم .

وقتی وارد پارک شدیم بارون خیلی ملایم شروع به باریدن گرفت مجید گفت : یاسی میخوای برگردیم؟

گفتم : نه . میخوام یه ذره توی بارون قدم بزنم .

مجید نگاهی به آسمون کرد و گفت : ولی ممکنه چند دقیقه دیگه بارون تند بشه . میترسم سرما بخوری .

ایستادم و نگاهش کردم . دیگه دلم نمیخواست نگرانم باشه . دیگه دلم نمیخواست برام دلواپسی نشون بده . همیشه از دلسوزی و ترحم دیگران بیزار بودم و اون دقایق که نگاه نگران مجید رو به آسمون میدیدم حس میکردم من در وجود مجید احساسی رو که تا چند ساعت پیش عشق میدونستم حالا عشق نیست بلکه دلسوزی و ترحم به زنی هست که هر لحظه ممکنه به علت نارسایی قلبی مشکلی براش پیش بیاد .

دستهام رو در جیب پالتوی کرم رنگی که به تن داشتم فرو بردم و به راهم ادامه دادم . نگاهم روی دریاچه ی پارک بود و به پرنده های قوی زیبایی که روی اون شناور بودن . چند قدمی از مجید دور شده بودم که صدای قدمهای سریعش رو که به سمتم اومد شنیدم . مجید دوباره یک دستش رو دور کمرم گذاشت و با من همقدم شد . نگاهش نمی کردم و هنوز خیره شدن به پرنده های روی آب رو ترجیح میدادم . قطرات بارون که روی دریاچه می افتاد زیبایی غم انگیزی رو به تصویر کشیده بود . تصویر ابرها در آب و هوایی که به غروب نزدیک میشد حس بغض رو در من بیدار کرده بود . بی اختیار اشکهام سرازیر شده بود در سکوتی دردناک کنار هم به قدم زدن ادامه دادیم . جمعیت کم حاضر در پارک کم کم برای ترک پارک راه خروج رو پیش گرفتن و هر لحظه محیط خلوت تر میشد . چند قدم دیگه که رفتیم مجید با صدایی آروم و پر غصه گفت : یاسی . تو رو خدا گریه نکن . من اصلا تحمل دیدن اشکهای تو رو ندارم . ببین عزیزم . این چیزی که تو امروز فهمیدی من یکسال پیش در ایران فهمیدم . همون روزی که کارت به بستری شدن در .

به میون حرفش رفتم و گفتم : و همون موقع بود که دلت برام سوخت نه؟ . همون موقع بود که تصمیم گرفتی مثلا ازخود گذشتگی کنی نه؟ . مجید چرا؟ . چرا نگذاشتی توی ایران موضوع رو بفهمم . اگه همونجا میفهمیدم هیچ وقت پام رو توی زندگیت .

مجید ایستاد و سریع دستش رو روی لبم گذاشت و گفت : یاسی!!!!!!!!!!!!!!!! این چه حرفیه؟!!!چرا فکر میکنی دلم برات سوخته؟ . چرا فکر میکنی خواستم از خود گذشتگی کنم؟ . یاسی من عاشقت شدم و عاشقت خواهم موند . اون روزی که بعد از سه سال اومدم خونتون مگه به خاطر این عاشقت شدم که برام بچه به دنیا بیاری؟!!!!!!!!!!

دستش رو از روی لبم کنار زدم و یک قدم ازش دور شدم و با گریه گفتم : مجید من از دلسوزی و ترحم بیزارم . از کسی که برام دلسوزی کنه متنفرم . مجید چرا؟ . چرا با من این کار رو کردی؟ .

مجید به طرفم اومد و من رو در آغوشش گرفت و گفت : یاسی . بس کن . من هیچ وقت برات دلسوزی نکردم . هیچ وقت هم از روی ترحم عاشقت نموندم و تظاهر نکردم . یاسی . قشنگ من . میدونم الان عصبی هستی . میدونم شنیدن و تحمل این خبر چقدر برات سخته . ولی به خدا چیزی که تو امروز فهمیدی برای من اصلا مهم نیست . بیا برگردیم خونه . نمی خوام دیگه به حرفات ادامه بدی . بسه دیگه . خواهش میکنم یاسی .

خواستم دوباره ازش فاصله بگیرم برای همین دستم رو روی سینه اش گذاشتم و خودم رو عقب کشیدم ولی با تمام قدرت مردونه ایی که داشت صورتم رو بین دستهاش گرفت و من رو بوسید و بعد در حالیکه پیشونی من رو به پیشونی خودش چسبونده بود و چشمهاش بسته بود گفت : یاسی . خودت رو از من دور نکن . یاسی به خدا دوستت دارم . عاشقتم . فقط این رو بفهم .

گریه ی من شدت گرفت و گویا آسمون هم بغضش از صدای گریه ی من ترک بیشتری خورد و اون بارون کم با رعد و برقی ناگهانی به رگبار تبدیل شد .

مجید سرم رو توی سینه اش گرفت و درحالیکه نوازشم میکرد دائم با تکرار و صدایی آهسته گفت : دوستت دارم یاسی . به خدا دوستت دارم .

از پارک تا خونه راه زیادی نبود ولی به علت رگبار ناگهانی که گرفته بود هر دومون وقتی وارد خونه شدیم آب از سر و رومون میچکید . اون شب با خوردن یکی از داروهای آرامبخشی که برام تجویز شده بود به خواب رفتم . صبح روز بعد وقتی بیدار شدم مجید برام یادداشتی گذاشته بود و در اون خداحافظی کرده و به شرکت رفته بود .

روزها یکی پس از دیگری میگذشت و من هر روز نسبت به روز قبل از درون بیشتر خورد میشدم . ساعاتی که مجید شرکت بود به پارک نزدیک خونه میرفتم و ساعتها روی نیمکت مینشستم و بچه های کوچولویی رو که در محیط تفریحی کوچیکی که در قسمتی از پارک تعبیه کرده بودن نگاه میکردم . گاهی بغض میکردم و زمانی این بغض با تلخی و به آهستگی می شکست و با خروج اشکهام از چشمم مجبور میشدم زودتر از زمانیکه دلم میخواست پارک رو ترک کنم .

دیگه حوصله نداشتم حتی با ایران تماس بگیرم و بیشتر مامان با من تماس میگرفت و هر بار با سوالهایی که ازم میکرد به وضوح میفهمیدم که صدای غمگینم از حس مادرانه ی مامانم پنهان نمونده اما هر بار که ازم سوالی میپرسید منکر هر چیزی میشدم و با گفتن اینکه کمی دلتنگ اونها هستم موضوع رو خاتمه میدادم نمی خواستم بگم که دیگه منم مثل خودشون از همه چیز باخبر شدم . در مکالمات با مامان فقط یک بار سراغ نسترن رو گرفتم که گفت نسترن از ترکیه برنگشته و گویا قصد رفتن به یونان رو داره و به مامان و بابا گفته که دیگه به ایران بر نخواهد گشت . دلم میخواست با نسترن صحبت میکردم و بهش میگفتم که چقدر احمق بودم که اونروز نموندم و کنجکاوی بیشتری از خودم نشون ندادم . بهش میگفتم که ای کاش لا اقل با تموم بغض و کینه و نفرتی که نسبت به من داشت این حقیقت تلخ رو بهم تمام و کمال گفته بود اونوقت دیگه این طوری با ورودم به زندگی مجید٬خودم و زندگی مجید رو تباه شده نمی دیدم . اما افسوس که دسترسی به نسترن نداشتم .

مجید هر روز بعد از برگشتنش از شرکت با تموم بی حوصله گی های من بالاخره راضیم میکرد و با هم به گردش می رفتیم و از وقتی ماشینش رو هم گرفته بود دیگه خیلی راحتتر میتونستیم از جاهای مختلف زوریخ دیدن کنیم . ولی من رفتارم سرد شده بود و حتی با بروز احساسات گرم و عاشقانه ی مجید هم اون حس سردی از من دور نمیشد .

۵ماه از اومدن ما به سوئیس گذشت و من دیگه رفتن به پارک و دیدن بچه ها در نبودن مجید کار هر روزه ام شده بود . یک روز در حالیکه روی نیمکتی نشسته بودم و به بچه ها خیره بودم صدای آشنایی من رو از عالم خودم بیرون کشید : دیدنشون به آدم حس خوبی میده مگه نه؟

به سمت صدا برگشتم و دیدم کوروش کنار نیمکت ایستاده . با تعجب سلام و احوالپرسی کردم و گفتم : اینجا چیکار میکنی!!!؟مگه امروز بیمارستان نرفتی؟!!!

با لبخند بهم نگاه کرد و گفت : نه . امروز روز استراحتم بود . اومده بودم بیرون برای مامان کمی خرید کنم دیدم توی پارک نشستی گفتم بیام حالت رو بپرسم .

لبخندی زدم و گفتم : ممنونم . من هر روز میام اینجا و .

کوروش درحالیکه کنارم روی نیمکت نشست گفت : میدونم . هر روز میای اینجا و بچه ها رو در حال بازی تماشا میکنی .

با تعجب گفتم : از کجا میدونستی!!!؟

خندید و گفت : دانشکده ی داریوش از جلوی این پارک رد میشه . تو رو همیشه میبینه . اون این موضوع رو توی خونه مطرح کرده بود .

در حالیکه دوباره نگاهم رو به سمت بچه ها برگردونده بودم گفتم : میدونی چیه کوروش . خیلی دلم میخواست اونقدر بی پروا بودم که میتونستم برم نزدیک و یکی از اون بچه ها رو از مادرشون میگرفتم و فقط برای ساعتی توی بغلم نگهش میداشتم .

کوروش در حالیکه با لبخند نگاهم میکرد گفت : واقعا دلت میخواد بچه ایی رو بغل بکنی؟

با حرکت سرم جواب کوروش رو دادم . کوروش از جاش بلند شد و در حالیکه دستش رو به سمت من دراز کرده بود گفت : بلند شو . میبرمت جایی که به راحتی بتونی کودکی رو در آغوش بگیری . یه پسر بچه ی کوچولو . که اونم ماههاست دوست داره واقعا در آغوش کسی باشه که با عشق دوست داره در آغوش بگیرتش .

با تعجب به کوروش نگاه کردم و کوروش در حالیکه هنوز دستش به سمت من دراز بود گفت : معطل نکن دیگه . بیا . بلند شو بریم دیگه .
نگاهم به چشمهای کوروش ثابت مونده بود و حرفی نمیزدم شاید از همین نگاه بود که تردید من رو فهمید و گفت : مگه نگفتی دلت میخواد بدون هیچ مانعی با تموم عشقی که در وجودت برای در آغوش گرفتن بچه سراغ داری کودکی رو در آغوش بگیری . ؟پس چرا مرددی؟

به آهستگی از روی نیمکت بلند شدم و گفتم : از لطفت ممنوم کوروش تو خیلی به من و مجید لطف داری ولی ترجیح میدم قبل از اینکه با تو بیام با مجید در این مورد صحبت کنم .

کوروش لبخند ی به لب آورد و گفت : باشه هیچ اشکالی نداره سر راه میریم شرکت . مطمئنم تا الان شرکت هم نرفتی ببینی محیط کار مجید چطوریه . هم شرکت رو از نزدیک میبینی هم به مجید میگیم که میخوام کجا ببرمت . خوب نظرت چیه؟

شوق و اصرار کوروش برام کمی عجیب بود ولی در نهایت درست میگفت هم مجید و محیط کارش رو میدیدم و هم اون بچه ایی که کوروش ازش گفته بود . بنابراین قبول کردم و به همراه کوروش از پارک خارج و سوار ماشینش شدم .

تا به اون روز نمیدونستم شرکتی که مجید توش کار میکنه کجاست . تقریبا یک ساعتی طول کشید تا به شرکت برسیم به نوعی میشه گفت در قسمت دیگه ی شهر بود که برای رسیدن به اون حدود یک ساعت وقت صرف شد . شرکت بسیار بزرگی بود و کاملا مشخص بود که یک شرکت تجاری بزرگ هستش . متوجه شدم مجید در قسمت مرکزی شرکت سمت مهمی هم داره و پرسنلی که در واقع زیر دست مجید در امر تجارت قطعات الکترونیک فعالیت میکردن خودشون نزدیک به۲۰نفری میشدن . توی شرکت کوروش رو هم همه میشناختن و این از بدو ورود ما به شرکت کاملا مشخص بود . مجید از دیدن من و کوروش در اتاقش اول خیلی تعجب کرد ولی بعد با خوشحالی در حضور کوروش من رو در آغوش گرفت و بوسید . مجید تقریبا از وقتی که دکتر نیل با من صحبت کرده بود در هر شرایطی که بود براش فرقی نمیکرد و بیش از قبل احساس خودش رو نسبت به من بروز میداد . درست برعکس من . که انگار هر روز از مجید دورتر میشدم!!! .

نیم ساعتی در دفتر کار مجید بودیم و وقتی مجید از تصمیم کوروش مطلع شد با خوشرویی رو کرد به من و گفت : خوشحالم که در این شرایط هم کوروش میتونه کمکی بکنه . یاسی . فقط دلم نمیخواد شب که اومدم خونه . دپرس و ناراحت باشی . دلم میخواد از اینکه ساعاتی از وقتت رو در کنار بچه ایی که کوروش در موردش بهت قول داده میخوای بگذرونی بتونه کاری کنه که دوباره به روال عادیت برگردی . باشه عزیزم؟

مجید میدونست توی دل من پر از غصه اس برای همین وقتی لبخند زدم و خواستم به همراه کوروش از اتاق خارج بشم بار دیگه من رو بوسید و گفت : یاسی . من تو رو هر طور که هستی دوستت دارم . چیزی که تو در حال حاضر داری بهش فکر میکنی برای من ارزشی نداره . من وجود خود تو هست که برام ارزش داره . همون یاسی که در ایران عاشقم کرده . همون یاسی که با خودم از ایران آوردمش اینجا تا قشنگترین زندگی رو براش بسازم . من اون یاسی رو میخوام . بهم برش گردون . دوستت دارم عزیز دلم .

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : love-story
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ffoebu چیست?