رمان قصه عشق قسمت 6 - اینفو
طالع بینی

رمان قصه عشق قسمت 6

و بعد به همراه کوروش شرکت رو به سوی مقصد مورد نظر ترک کردم . از حرفهایی که کوروش در دفتر مجید گفته بود فهمیدم بچه ایی که قرار من ببینمش متعلق به صمیمی ترین دوست کوروش هست که مدتی پیش مادر بچه از همسرش جدا شده و در حال حاضر بچه توسط یک پرستار نگهداری میشه و پدر بچه هم چند ماهی هست برای انجام کاری به هلند رفته و کوروش بنا به خواست دوست صمیمیش در نبودن اون به بچه سرمیزنه .

ساعتی طول کشید تا به ویلای دوست کوروش که درحومه ی شهر بود رسیدیم . ویلایی بود فوق العاده زیبا و بی نهایت بزرگ وقتی از کوروش شغل دوستش رو پرسیدم گفت از سهام داران همون بیمارستانی هست که من رو برای معاینه به اونجا برده بود . ابهت و زیبایی خونه فوق العاده بود ولی در عین حال کاملا مشخص بود که این ویلا به تازگی ساخته شده . وقتی وارد خونه شدیم من توقع داشتم با پسر بچه ایی در حدود۴یا۶ساله رو به رو بشم . ولی وقتی به همراه پرستار بچه به اتاق کودکی که در حدود۸یا۹ماه بیشتر نداشت وارد شدم و اون رو دیدم با تعجب برگشتم به کوروش که پشت سر من ایستاده بود نگاه کردم و گفتم : این همون پسر بچه ایی هست که گفتی؟

کوروش در حالیکه نگاهی عمیق به رفتار و حالات من میکرد گفت : توقع چنین چیزی رو نداشتی؟

دوباره به بچه ی کوچولویی که توی تختی که در میون نردهایی بلند احاطه شده بود نگاه کردم و گفتم : فکر میکردم بزرگتر باشه .

و بعد به سمت بچه رفتم . یک لباس سرهمی آبی روشن به تنش بود . چشمانی آبی مثل دریا . با موهایی بور به رنگ طلا . پوستی نرم و سفید مثل یاس . دستهاش به قدری نرم و کوچولو بود که من رو به یاد عروسکهای دوران بچه گی خودم انداخت . بی اراده دستم رو بردم تا بچه رو در آغوشم بگیرم . خود اون بچه هم گویا منتظر این حرکت از طرف من بود چون با خنده ایی که دلم رو به لرزه انداخته بود دستهاش رو بلند کرد تا بغلش کنم . وقتی توی بغلم گرفتمش می بوسیدمش . پوستش رو بو میکشیدم و باز هم می بوسیدمش . اونقدر که برای لحظاتی فراموش کرده بودم کی هستم . کجا هستم . و این بچه کیه . !!!!حس میکردم به بزرگترین آرزوم رسیدم . و اون فقط و فقط در آغوش گرفتن کودکی بوده که ترسی از نگاه متعجب مادرش رو در اطراف خودم نداشتم .

بعد از لحظاتی در حالیکه هنوز بچه در آغوشم بود برگشتم تا کوروش رو ببینم ولی متوجه شدم کوروش در اتاق نیست!!!

پرستار بچه که با لبخند به من و رابطه ی خوبی که در همون چند دقیقه ی کوتاه بین من و اون بچه ایجاد شده بود نگاه میکرد متوجه ی نگاه پرسشگر من شد و گفت : آقای دکتر تشریف بردن طبقه ی پایین .

در این لحظه خانم خدمتکاری که در منزل موقع ورود دیده بودم وارد اتاق شد و گفت : برای شما و آقای دکتر نوشیدنی آوردم آقای دکتر گفتن ازتون بپرسم اگر دوست دارین همین جا میل کنین براتون بیارم اینجا در غیر این صورت میتونید پایین تشریف ببرین توی بالکن . آقای دکتر هم اونجا تشریف دارن .

نگاهی به پرستار بچه کردم و گفتم : اجازه میدین این کوچولو رو هم با خودم ببرم پایین .

پرستار که همچنان با لبخند به من و بچه نگاه میکرد گفت : البته . خواهش میکنم . بفرمایین . در ضمن این کوچولو اسمش بنیامین . ولی بنی صداش میکنیم .

با سر حرف پرستار رو تایید کردم و دوباره صورت بنی کوچولو رو بوسیدم و اون به طرزی باور نکردنی خودش رو به من چسبونده بود گویی فهمیده بود چقدر این رفتارش میتونه کمبود معنوی من رو که در این چند ماهه اخیر گریبانم رو گرفته بود جبران کنه .

وقتی به همراه بنی کوچولو به طبقه ی پایین رفتم از پشت پرده های بلند و با شکوه حریری که در اثر وزش نسیمی که به خاطر باز بودن درب به حرکت دراومده بودن کوروش رو دیدم . در بالکن رو به منظره ی فوق العاده زیبای کوهستان ایستاده و محو تماشای مناظر اطراف شده بود .

وارد بالکن شدم و کوروش از صدای پاشنه ی کفش من متوجه حضورم شد و برگشت به سمت ما . در عمق چشمان کوروش غمی عمیق نهفته بود و برای لحظاتی به قدری اون غم برام ملموس شد که نا خودآگاه لبخند از روی لبم محو شد و گفتم : مشکلی پیش اومده؟

کوروش نگاهی به بنی که در آغوش من بود کرد جلو اومد و بوسه ای به صورت بچه گذاشت و سپس با لبخندی که به لب آورد غم چشمهاش رو به راحتی پنهان کرد و گفت : نه . نه . فقط هر بار که میام اینجا و این کوچولو رو میبینم . به یاد عشقی که مادر این بچه در ابتدا به پدر این بچه داشت می افتم . و به یاد بی لیاقتی اون مادر . و از خودگذشتگی های دوستم . و به بازی گرفته شدن زندگی این کوچولو در نهایت کارشون .

کوروش یکی از صندلی های بالکن رو از کنار میز عقب کشید و از من خواست که بشینم و در همون حال گفت : وقتی بالا دیدم بنی چقدر زیبا دستش رو برای اومدن به بغل تو بلند کرد نتونستم تحمل کنم . چون واقعا بی لیاقتی مادر این بچه همیشه برای من سوال بوده . یک لحظه احساس کردم اگر همسر دوستم قدر نعمتهایی که خداوند بهش داده بود رو میدونست هیچ وقت این بچه رو رها نمیکرد و زندگی دوستمم تباه نمیشد .

ادامه دارد

30

میتونستم بفهمم که کوروش وقتی در مورد زندگی پدر و مادر بنی برام حرف میزنه چقدر ناراحت و گاهی عصبی میشه برای همین ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم که کوروش مجبور باشه در ادامه ی حرف من با تکرار مطالب که در مورد دوستش میدونه خودش رو ناراحت کنه .

بعد از خوردن نوشیدنی که البته من زیاد میلی هم نداشتم در حالیکه بنی رو در بغل داشتم به همراه کوروش شروع کردیم به قدم زدن . هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودیم که کوروش به سمت خونه برگشت و با صدا کردن یکی از خدمه ی خونه خواست که کالسکه ی بنی رو برامون بیارن . رو کردم به کوروش و گفتم : نه . من دوست دارم بنی رو توی بغلم نگهش دارم .

کوروش برای لحظاتی نگاهش روی صورتم ثابت موند احساس کردم اصلا متوجه ی حرف من نشده برای همین دوباره حرفم رو تکرار کردم٬کوروش لبخند غمگینی به لب آورد و گفت : باشه . حرفی نیست . ولی کالسکه رو میارم هرجا خسته شدی میذاریمش توی اون .

مردی که یکی از خدمه ی اون ویلا بود کالسکه ی کودک قشنگی که چرخهای بزرگی داشت و من رو به یاد کالسکه های قدیمی و زیبا انداخت رو آورد و بعد خودش به سمت ویلا برگشت . من و کوروش در کنار هم راه می رفتیم٬بنی توی بغل من به قدری قشنگ خودش رو بهم می چسبوند که برای من بزرگترین لذت رو داشت و کوروش هم کالسکه ی خالی رو به جلو هدایت میکرد . محیط اطراف ویلا با چمنی مخمل گونه پوشیده شده بود که در دور دستها به کوههای بلند و پوشیده از درخت که در قله سختی صخره های بیرون اومده از زیر برفها خود نمایی میکرد و گویی هر لحظه استقامت کوه رو به رخ هر بیننده ایی میکشید . اون منظره آنچنان زیبایی دلپذیری به محیط بخشیده بود که گویی داشتم در تابلوی نقاشی زیبایی از طبیعت قدم میزنم . خیلی طول نکشید که بنی به خواب رفت دلم نمی خواست توی کالسکه بگذارمش ولی برای راحتی خودش به ناچار از کوروش خواستم کمک کنه تا بنی رو توی جای نرم و گرمش در کالسکه بخوابونم . وقتی به صورت خواب بنی در کالسکه اش نگاه کردم بی اراده اون رو بوسیدم و بنی هم در عالم خواب لبخند خیلی قشنگی زد . دست کوچولوش رو بین انگشتهام گرفته بودم و روی دستشم بوسیدم . کوروش تمام مدت به من و بنی نگاه میکرد ناخودآگاه گفتم : چی شد که مادرش تونست از بنی و این زندگی مجلل دل بکنه . فکر نمیکنم چیزی توی این دنیا نبوده که پدر بنی براش تهیه نکرده بوده .

به طرف کوروش که دسته های کالسکه در دستش بود رفتم و اون به آهستگی کنار رفت و اجازه داد که خودم کالسکه رو هدایتش کنم و در همون حال که راه میرفتیم نگاهش روی دور دستها خیره موند و با صدایی گرفته و غمگین گفت : هیچ وقت هیچ کس فکرش رو نمیکرد . که مادر بنی این کار رو بکنه . اون واقعا هیچ چیز توی زندگی کم نداشت . خیلی چیزها هم زیادی داشت . و چیزی که کار دستش داد همون زیادی داشتن بود . و از همه فاجعه بار تر زیاد بودن هوسش بود . اون یه زن هوسباز بود . پدر بنی هیچ وقت تصورش رو هم نمیکرد این فاجعه توی زندگیش اتفاق بیفته . مادر بنی از روی هوس زیاد در حالیکه بنی رو تازه باردار شده بود دل به دوست همسرش باخت . پدر بنی هم در وضع خیلی بدی حقیقت ماجرا رو فهمید . وقتی که زنش با دوستش در اتاق خواب شخصی اون بودن .

وقتی صحبتهای کوروش به اینجا رسیده بود چشمهام از تعجب گرد شده بود و دسته های کالسکه رو توی دستم فشار میدادم تا به اعصابم مسلط باشم ولی ناخودآگاه این جمله به فارسی از دهنم با صدایی ضعیف خارج شد : وای خدای من .

کوروش ایستاد و به صورت من خیره شد . لحظاتی طول کشید . نگاه طولانی کوروش به من باعث شد حالت کلافگی بهم دست بده . کوروش سریع متوجه شد و گفت : ببخشید . نگاهم ناراحتت کرد؟ . ولی داشتم فکر میکردم به اینکه . ایکاش فقط ذره ایی از نجابت تو در وجود مادر بنی هم بود . اونوقت الان بنی و پدرش اینقدر دچار مشکل روحی نمیشدن . میدونی یاسی . برای یک مرد هیچ چیز تلخ تر و سخت تر از این نیست که روزی بفهمه عشقش بهش خیانت کرده . میدونی من فکرشم نمی کردم زندگی دوستم اینطوری بشه . یاسی وقتی پای خیانت همسر وسط میاد همه چیز به باد میره هیچ چیز دیگه ارزش خودش رو نخواهد داشت . تو نمیدونی پدر بنی با چه عشقی این ویلا رو خریده بود و چه رویاهایی توی ذهنش برای زندگی آینده شون ساخته بود . از وقتی فهمید همسرش باردار شده دیگه فکر میکرد خوش بخت ترین مرد روی زمین هستش . ولی کی فکرش رو میکرد اون مرد از قله ی خوشبختی که توی ذهنش ساخته بود اینطوری سقوط کنه . بشکنه . غرورش پایمال بشه . هیچکس تصورشم نمی کرد .

راه برگشت به ویلا رو در پیش گرفتم و در همون حال گفتم : مثل اینکه دوستی عمیقی با پدر بنی داری درسته؟

کوروش مکثی کرد و گفت : دوستی!!!؟ . آره . آره . بی نهایت بهش نزدیکم . لحظه به لحظه . از وقتی خودم رو شناختم پدر بنی رو هم میشناسم .

دیگه صحبتی بین ما رد و بدل نشد وقتی وارد ویلا شدیم بیش از دو ساعت بود که از اومدن ما به اونجا میگذشت . پرستار بنی وقتی فهمید بنی به خواب رفته با اجازه ایی که از کوروش گرفت بنی رو به طبقه ی بالا برد تا توی تختش بخوابونه ولی قبلش یک بار دیگه من صورت بنی رو به آرومی بوسیدم و بازم اون لبخند زیباش رو درخواب به چهره نشوند . سپس پرستارش اون رو برد .

احساس میکردم اعضای این خونه که در اون لحظه فقط خدمه ی اون بودن بی نهایت برای کوروش احترام قائلن و وقتی پرستار در بردن بنی از کوروش اجازه گرفت و کوروش تنها با حرکت سرش این اجازه رو داده بود میتونستم حدس بزنم که در نبودن دوستش تمام اداره ی ملک به این بزرگی بر عهده ی کوروش هست نه شخص دیگه ایی .

وقتی از ویلا خارج شدیم هوا رو به غروب بود و سرخی آسمون با اون ابرهای پراکنده که هرکدوم شکلی رو در آسمون ساخته بودن حالتی افسانه ایی به محیط داده بود و زیبایی خیره کننده
ایی رو مهمون هر چشمی میکرد . کوروش به آهستگی رانندگی میکرد . متوجه بودم که در آیینه ی جلو و بغل دائم به ویلا و منظره ی پشت سر نگاه میکنه . گاهی حس میکردم دل کندن از اون محیط براش خیلی سخته .

گفتم : پدر بنی میدونه که من رو به دیدن پسرش آوردی؟
کوروش با حرکت سر جواب مثبتی به من داد . سکوت کرده بود و دائم نگاهش از آیینه به پشت سرمون بود .
دوباره گفتم : ناراحت نمیشه اگه بازم من رو اینجا بیاری؟

برای لحظاتی به صورتم خیره شد و گفت : نه . ناراحت نمیشه .
لبخندی از خوشحالی به لبم نشست و گفتم : یعنی من هر وقت که بخوام میتونم بیام پیش بنی؟
کوروش باز هم با حرکت سرش جواب مثبتی به من داد . دیگه در پیچ و خم جاده افتادیم و ویلا در تیر رس نگاهمون از طریق آیینه نبود و کوروش کمی به سرعت ماشین اضافه کرد .

هوا رو به تاریکی میرفت . وقتی به ساعتم نگاه کردم تازه متوجه شدم یک ساعتی از برگشتن مجید به خونه گذشته . خدای من چقدر زمان سریع گذشته بود . باورم نمیشد . یعنی مجید الان تنها توی خونه بود .

وقتی نگاهم رو از ساعتم گرفتم کوروش گفت : نگران نباش . سعی میکنم هرچه زودتر به خونه برسونمت . میدونم الان مجید بی صبرانه منتظر همسر زیبای خودشه .

لبخندی زدم و صورتم رو به سمت شیشه ی کنارم برگردوندم و در حالیکه محیط رنگی سورمه ایی مانند به خودش گرفته بود و من از این رنگ شب بیش از هر رنگ دیگه ایی لذت میبردم گفتم : پدر بنی کی از هلند برمیگرده؟ .

احساس میکنم وقتی برگرده دیگه به راحتی الان نمی تونم بیام پیش بنی .
کوروش جواب داد : حالا حالا ها برنمیگرده . مطمئن باش . تو فعلا تا مدتی با خیالت راحت میتونی بنی رو ببینی . نگران نباش .
با خوشحالی به کوروش نگاه کردم و گفتم : این طور که معلومه از تمام کارهای دوستتم باخبری .
کوروش لبخندی زد و گفت : آره همینطور هستش که میگی .
وقتی رسیدم خونه کوروش دیگه بالا نیومد و من رو جلوی درب آپارتمان پیاده کرد و فقط خواست به مجید سلام برسونم و بعد رفت . با عجله وارد ساختمون شدم وقتی کلید انداختم در رو باز کنم مجید سریعتر از من درب رو بازکرد و با خوشحالی از اینکه چهره ی من مثل شبهای گذشته غمگین و کسل نیست من رو در آغوش گرفت و گفت : وای یاسی . چقدر بودن بدون تو سخته . و چقدر دیدن صورت دوباره شادت برام لذت بخشه .
مجید درب رو بست و من رفتم به آشپزخونه تا شام رو آماده کنم . احساس کردم مجید حرفی برای گفتن داره در حینی که شام رو آماده میکردم گفتم : ببخشید دیر اومدم . بنی اونقدر من رو به خودش مشغول کرد که اصلا زمان از دستم در رفته بود .
مجید پشت سرم ایستاد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و بوسه ی ملایمی به گردنم گذاشت و گفت : پس خیلی بهت خوش گذشته؟ . آره؟
لبخندی زدم و گفتم : آره . نمیدونی مجید فوق العاده بود اون بچه . چشمهای آبی . موهای بور . سفید مثل برف .
مجید من رو برگردوند سمت خودش و درحالیکه به گردنم خیره شده بود لبخندش کم کم از روی لبش محو شد و گفت : یاسی؟!!!!گردنبندت کو؟!!!!
من بعد از مراسم عقدم همیشه گردنبندی که نسترن بهم داده بود به گردنم بود . قفل اون گردنبند جوری ساخته شده بود که به راحتی باز نمیشد و همیشه اگر میخواستم برای حمام رفتن هم از گردنم بازش کنم حتما باید خود مجید قفلش رو باز میکرد . با تعجب به گردنم دست کشیدم و دیدم گردنبند نیست!!!!!!!!
بی نهایت اون گردنبند رو دوست داشتم هم به خاطر اینکه آخرین هدیه ی نسترن قبل از قهر کردنش به من بود هم به خاطر اینکه اسم مجید روی گردنبندم بود . نمیدونم چرا ولی بی دلیل برای لحظاتی نتونستم حرفی بزنم و خودم متوجه شدم که رنگم پریده و اضطراب همه ی وجودم رو گرفت . شاید به خاطر نگاهی بود که مجید به طرزی خاص به چشمهام دوخته بود . بلافاصله گفتم : نمیدونم . نمیدونم . حتما وقتی بنی توی بغلم بوده از گردنم باز شده .
مجید مستقیم به چشمهام خیره شده بود و حرفی نمیزد نمیخواستم حتی یک در صد هم به فکرش این اومده باشه که .
مجید کمی از من فاصله گرفت و گفت : یاسی . اون گردنبند . میدونی که به راحتی از گردنت باز نمیشه مگر اینکه کسی .
آب دهنم رو فرو بردم و گفتم : مجید!!!!!!!!!!!!!!چی میخوای بگی؟
مجید در حالیکه عصبی شده بود با دو دست صورتش رو برای لحظاتی کوتاه گرفت و سرش رو بالا نگه داشت و بعد دوباره رو کرد به من و گفت : هیچی . هیچی . احتمالا همینه که تو میگی . از گردنت باز شده .
با بغض گفتم : احتمالا"؟!!!!!!!!!!!!!یعنی چی احتمالا"؟!!!!!تو چی میخوای بگی مجید؟!!!
مجید وقتی این وضع رو در من دید بلافاصله دوباره به طرفم اومد و محکم من رو در آغوشش گرفت و گفت : هیچی . هیچی . عزیز دلم . من رو ببخش . امروز یه ذره توی شرکت عصبی شدم . فکرم درست کار نمیکنه . دقیقا همونی که تو میگی درسته . مطمئنا"کار همون کوچولو هستش .
در حالیکه اشکم سرازیر شده بود با عصبانیت مجید رو از خودم دور کردم و خواستم به سمت اتاق خواب برم که صدای زنگ در بلند شد . مجید که به دنبال من می اومد باصدای زنگ ایستاد . من و مجید هر دو بهم نگاه کردیم و بعد مجید به سمت درب رفت و اون رو بازکرد . صدای کوروش رو شناختم٬از اومدنش کمی متعجب شدم و بلافاصله اشکم رو پاک کردم چون فکر میکردم ممکنه بیاد داخل نمیخواستم متوجه اوضاع بشه ولی داخل نیومد فقط شنیدم که بعد از سلام و احوالپرسی به مجید گفت : مجید . این گردنبند یاسی هستش . جلوی درب خونه که رسیدم وقتی میخواستم پیاده بشم متوجه شدم کف ماشین افتاده . پاره شده . فکر میکنم خودشم متوجه این موضوع نشده . بده بهش .

نفسی به راحتی کشیدم روی یکی از مبلها نشستم٬دیگه توان رفتن به جلوی درب رو در خودم نمیدیدم . مجید از کوروش تشکر کرد و هرچی اصرار کرد که کوروش داخل بیاد ولی کوروش گفت که باید برگرده خونه چون از بعد از ظهر تا حالا خریدهایی که برای مامانش کرده همه توی ماشین مونده و دیگه اگر دیرتر از این اونها رو به خونه برسونه خیلی بد میشه .
وقتی مجید خداحافظی کرد و درب رو بست به داخل هال برگشت لبخند رضایتی روی لبش بود و زنجیر من که پاره شده بود رو در حالیکه توی هوا مثل پاندول ساعت تکون میداد گفت : اینم از گردنبند یاسی خانم گل لبخندی زدم ولی بغض هم داشتم . مجید گفت : یاسی . من که عذرخواهی کردم .
به آهستگی از جام بلند شدم و گفتم : نه مهم نیست . تو هم حق داشتی . واقعا هم این گردنبند رو یا باید تو از گردنم باز کنی یا پاره بشه تا از گردنم در بیاد . خدا رو شکر که پاره شده .
مجید اون شب خیلی سعی کرد دلخوری من رو از بین ببره که البته موفق هم شد ولی وقتی شام میخوردیم با گفتن خبری که چندان برام خوشایند نبود دوباره حالم گرفته شد . مجید در حینی که شامش رو میخورد گفت : یاسی . من برای انجام کاری از طرف شرکت به مدت سه روز تا یک هفته مجبورم برم به بندر تارانتو در جنوب ایتالیا .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : ایتالیا؟!!! اونم سه روز تا یک هفته؟!!!
مجید دستم رو گرفت و گفت : مجبورم یاسی . باید برم . میدونم که برات سخته . ولی خوب امیدوارم بتونی این مدت سرت رو با اون بچه کمی گرم کنی تا برگردم . باور کن یاسی مجبورم که برم . یعنی اگه نرم .
با ناراحتی گفتم : نه . نه . سعی میکنم تحمل کنم . بالاخره هر چی باشه شغلت ایجاب میکنه که بری . فقط کاش میشد منم بیام . آخه .
مجید گفت : نه یاسی . نمیتونم . نگران نباش . به خانم عامری میسپرم تنهات نگذارن . حالا اخمات رو باز کن . باور کن خودمم دلم نمیخواد تنها بمونی ولی چاره ایی ندارم .
اون شب واقعا حالم گرفته شده بود اولش سر اون گردنبند لعنتی بعدشم خبر مسافرت مجید به جنوب ایتالیا . موقع خواب مجید ازم یه قرص مسکن خواست و وقتی علتش رو پرسیدم گفت از توی شرکت سر درد داشته . سابقه نداشت مجید سر درد بگیره در اون حد که قرص بخوره ولی اون شب قرص خورد و برعکس شبهای دیگه خیلی هم زود به خواب رفت .
سه روز پیش روو تا رفتن مجید به ایتالیا خیلی زود گذشت و من متوجه بودم که خیلی درگیر کارش شده و حتی وقتهایی هم که در خونه بود دائم با تلفن صحبت میکرد . در این مدت کوروش هم بنا به خواست خودم من رو برای دیدن هر روزه ی بنی به اون ویلا میبرد ولی دیگه حواسم بود تا قبل از برگشتن مجید خونه باشم .
شبی که مجید فرداش پرواز به سمت ایتالیا داشت از طرف شرکت مهمونی دعوت شده بودیم که در مهمونی فهمیدم این مراسم هر چند وقت یکبار برای کارکنان عالیرتبه و خانواده های اونها این گرد همایی صورت میگیره .
برای اون شب لباس شب خیلی قشنگ لاجوردی رنگم رو پوشیدم که یکی از زیباترین و خیره کننده ترین لباسهای اون شب به شمار رفت . لباسی بود تنگ و بلند بدون آستین . در قسمت یقه ی جلو که گرد و تا حدود زیادی باز هم بود٬والانهای ظریف روی یقه که روشون سنگ دوزی شیشه ایی رنگی شده بود زیبایی خیره کننده ایی به لباس می بخشید . وقتی وارد سالن شدیم به علت جلب توجهی که کرده بودم تا حد زیادی از پوشیدنش پشیمون بودم ولی دیگه کاری نمیتونستم بکنم .
در اون مهمونی آقای عامری هم از ایران اومده بود . و من برای اولین بار بود که آقای عامری رو میدیدم . البته شب عروسیمون هم اومده بوده ولی در اون شلوغی شب عروسی فرصت معرفی بهم رو به دست نیاورده بودیم . اما اون شب بهمدیگه معرفی شدیم . مردی بود بی نهایت مهربون . خوش تیپ و خوش قیافه و تازه اون شب بود که متوجه شدم کوروش و داریوش چقدر به پدرشون شباهت دارن به خصوص کوروش و از اونجایی که آقای عامری خیلی زود ازدواج کرده بوده حالا وقتی پسراش کنارش می ایستادن بیشتر مثل این بود که برادرانش کنارش ایستادن نه پسراش .
توی شب مهمانی من زیاد سر حال نبودم چون مجید فردا صبحش باید به ایتالیا میرفت . چند باری هم از ایران با تلفن همراهش در اون شب تماس گرفتن و چون فضای مهمونی خیلی شلوغ بود برای صحبت مجبور میشد به بالکن و یا محوطه ی بیرونی ساختمان بره .
اواسط مهمونی بود که موسیقی ملایمی پخش شد و بیشتر خانمها و آقایون برای رقص تانگو و مورد علاقشون با هم مشغول رقصیدن شدن . من و مجید کنار سالن نشسته بودیم . چهره ی مجید مثل همیشه نبود . میدونستم اونم از اینکه فردا باید بره ایتالیا و من رو تنها بگذاره ناراحته ولی سعی میکردم ناراحتی خودم رو زیاد بروز ندم تا نگرانی مجید کمتر باشه اما کلا"سرحال هم نبودم . همونطور که نشسته بودیم دیدم در تاریک روشن سالن که به خاطر رقص و موزیک درحال پخش فضای اونجا رو به عمد نیمه روشن کرده بودن کوروش به سمت میز ما اومد و با لبخند رو کرد به مجید و گفت : اجازه میدی با یاسی بریم قاطی بقیه؟
همون موقع تلفن مجید دوباره زنگ خورد و مجید در حالیکه از جاش بلند میشد با عجله لبخندی زد و گفت : آره . خوبه . اتفاقا من از این رقصها بلد نیستم .
با تعجب به مجید نگاه کردم باورش برام غیر ممکن بود که مجید به این راحتی اجازه یک چنین رقصی رو که به نوعی باید درآغوش مرد دیگری بود به من بده و گفتم : ولی منم بلد نیستم . !!!!!!!!!!!!
کوروش دست من رو گرفت و گفت : کار سختی نیست . فقط کافیه با من همراه بشی . همین .
به مجید نگاه کردم٬درحالی که عقب عقب از میز دور میشد و به سمت درب خروجی میرفت با لبخند گفت : مشکلی نیست یاسی . راحت باش . من برم بیرون جواب تلفنم رو بدم . الان برمیگردم .
کوروش با نگاه بیرون رفتن مجید رو از سالن دنبال کرد و بعد در حالیکه دست من هنوز توی دستش بود به آرومی من رو از روی صندلی بلند کرد و به وسط جمعیت برد .
اینکار برام سخت بود . من نه اون رقص رو بلد بودم . و نه تا به حال به این نزدیکی و آرومی با کسی رقصیده بودم . و اصلا کسی غیر از مجید تا اون لحظه نتونسته بود من رو در آغوش بگیره حتی به بهانه ی رقص .
کوروش در کمال ادب با اینکه من رو کاملا در آغوش داشت با حرکاتی بسیار موزون من رو با خودش در رقص همراه میکرد و در همون حال نگاه خیلی دقیقی به صورتم داشت . موذب شده بودم و سعی میکردم نگاهش نکنم و بیشتر با چشم به پنجره های قدی و بلند سالن که در اطراف بود نگاه میکردم بلکه مجید رو در بیرون و توی بالکن ببینم ولی کوروش دائم نگاهش روی صورت من بود . بعد از دقایقی در حالیکه همچنان به آرومی من رو در رقص با حرکاتش هدایت میکرد گفت : یاسی؟ . امشب به نظر خیلی گرفته هستی . میشه علتش رو بپرسم؟
لبخند کم رنگی به لب آوردم و گفتم : آخه فردا مجید عازم ایتالیا هستش . از طرف شرکت . احتمالا"۳روز تا یک هفته از هم دوریم .
کوروش نگاه دقیق تری به من کرد و گفت : از طرف شرکت؟!!!
جواب دادم : آره . داره میره بندر تارانتو در جنوب ایتالیا .
کوروش کمی فکر کرد و بعد گفت : ولی شرکت در رم شعبه داره!!! . یعنی شرکت میخواد شعبه ی دیگه ایی در جنوب ایتالیا هم بزنه؟!!!
من که جوابی برای سوال کوروش نداشتم سکوت کرده بودم . لحظاتی بعد کوروش در حالیکه این بار نگاهی متفکرانه به چشمهای من داشت لبخندی زد و گفت : خوب . حتما شرکت میخواد فعالیتش رو در ایتالیا توسعه بده . ولی جالبه که من خبر نداشتم . ازت ممنونم چون در حالیکه افتخاری دادی بهم و با من میرقصی خبر مهمی از شرکت رو هم بهم دادی .
دیگه واقعا"از ادامه ی رقص در اون شرایط خسته شده بودم برای همین گفتم : کوروش میشه خواهش کنم دیگه ادامه ندیم . من یک کم .
کوروش به آرومی من رو از جمع بیرون آورد و صندلی رو برام عقب کشید و خودشم کنارم نشست . مجید هنوز برنگشته بود .
رو کردم به کوروش وگفتم : برام جالبه که تو شغلت پزشکی هستش ولی از اخبار شرکت هم نیخوای بی خبر باشی .
کوروش درضمنی که کمی از ویسکی درون گیلاسش رو خورد لبخندی زد و گفت : خوب این طبیعیه . چون من سهامدار شرکت هم به حساب میام . پدرم از وقتی ما بچه بودیم برای من و داریوش از شرکت سهام خریداری کرده و دیگه الان برای خودمون از سهام داران قدیمی شرکت به حساب میایم . راستی یاسی . دوره ی کالج برای سال جدید از ماه آینده شروع میشه . نمیخوای از فرصت استفاده کنی و کم کم ساعاتی رو هم به تحصیلت در دانشگاه اختصاص بدی؟ .
در حالیکه چشم به درب ورودی دوخته بودم تا ببینم مجید بالاخره کی برمیگرده لبخندی زدم و نگاهی گذرا به کوروش کردم و گفتم : چرا اتفاقا"در موردش با مجید هم صحبت کردم .
کوروش صندلیش رو به من نزدیک تر کرد و گیلاسش رو روی میز گذاشت . یک پاش رو روی پای دیگرش قرار داده بود و به من نگاه میکرد . نگاهش از روی هوس نبود . ولی خیلی دقیق من رو زیر نظر داشت . مثل این بود که با نگاهش میخواد به عمق فکر نفوذ کنه . نمیتونستم معنی دیگه ایی روی نگاهش بگذارم . دیرکردن مجید کلافه ام کرده بود و دائم با نگاهم در بین جمعیتی که هرلحظه بیشتر میشد و از درب ورودی وارد میشدن دنبال مجید میگشتم . در این لحظه آقای عامری به میز ما نزدیک شد و کوروش با دیدن پدرش پاش رو از روی هم برداشت و بلند شد ایستاد . مشخص بود محبت و احترام خاصی بین آقای عامری و پسرانش حکم فرماس . آقای عامری رو کرد به من و با لبخند گفت : مجید با چه جراتی همسر به این زیباییش رو در این شب تنها گذاشته . ؟
کوروش که هنوز نگاه متفکرش روی من بود گفت : مجید سرش شلوغه . خیلی هم شلوغه . تلفنهای بیشمار . اعزام به ماموریت . بالاخره کسیکه همسر زیبا داره باید همه جوره هم تلاش بکنه تا همسرش در رفاه باشه . تا مبادا لحظه ایی برسه که همسرش ناراضی باشه . و در این جلب رضایت ممکنه لحظات تنها شدن هم وجود داشته باشه . مجید هم مثل بقیه ی مردها وقتی عاشق همسرش هست اعتماد خاصی هم به عشقش داره .
آقای عامری نگاه دقیقی به چهره ی کوروش کرد و بعد به گونه ایی که حرف کوروش رو قطع کرده باشه گفت : بهتر نیست یاسی رو ببری بیرون هوای تازه بخوره در ضمن با هم ببینید مجید کجاس که سرش اینقدر شلوغ شده؟ . خودتم بهتره هوایی عوض کنی .

نفهمیدم چرا آقای عامری بیرون رفتن از اون محیط رو به کوروش هم توصیه میکنه ولی حدس زدم کوروش خاطراتی براش زنده شده که پدرش به خوبی از اونها آگاه هست ولی در اون لحظه چیزی که بیشتر برام اهمیت داشت این بود که مجید رو پیداش میکردم بنابراین وقتی کوروش بنا به توصیه ی پدرش دستش رو به طرف من دراز کرد که با اون به بیرون برم سریع پذیرفتم و به همراه کوروش از سالن خارج شدم . اختلاف دمای داخل و خارج سالن فوق العاده بود برای همین بلافاصله کوروش کتش رو درآورد و روی شونه های من انداخت ازش تشکر کردم و بعد به اطراف نگاه کردم بلکه مجید رو ببینم . کوروش به آرومی و با لبخندگفت : موافقی یه قدمی با هم بزنیم در عین حال اطراف رو هم نگاه میکنیم تا ببینیم این مرد خوشبخت که همسر فوق العاده اش رو تنها گذاشته داره چیکار میکنه؟

احساس کردم در عمق حرفش معنی خاصی نهفته اس برای همین به صورتش نگاه کردم که دستش رو به آرومی زیر بازوی من برد و من رو با خودش همراه کرد . جمعیت خیلی کمی از مهمونها هم در محوطه ی بیرونی سالن حضور داشتن که هر کسی مشغول صحبت با کسی بود . کوروش با اینکه خیلی رعایت ادب رو میکرد ولی از نزدیکی بیش از حدش به خودم حس خوبی نداشتم . هنوز چند قدمی بیشتر از سالن دور نشده بودیم که دیدم مجید لبه ی سنگی یک آبنما نشسته و گیلاس مشروبی هم توی دستش داره . سرش پایین بود و محتویات داخل لیوان رو به آرومی تکون میداد خیلی توی فکر بود . پیشخدمتی که از کنارش رد شد بهش نوشیدنی مجددی تعارف کرد ولی مجید گیلاس توی دستشم در سینی گذاشت و دیگه چیزی برنداشت . سر جام ایستادم و به مجید نگاه میکردم . کوروش خط نگاه من رو دنبال کرد و مجید رو دید . در همین لحظه مجید از جاش بلندشد و وقتی برگشت من و کوروش رو دید . سعی کرد لبخندی به لب بیاره و به سمتمون اومد . برای لحظاتی نمیتونستم بفهمم مجیدچرا اینقدر چهره اش گرفته به نظر میاد ولی بلافاصله یاد تلفنهایی که از ایران بهش میشد افتادم . وقتی کنار ما رسید من کت کوروش رو بهش برگردوندم و مجید کتش رو روی دوش من انداخت . کوروش از من فاصله گرفت تا مجید جای اون قرار بگیره .

گفتم : مجید؟ . کسی چیزیش شده؟ . بابام؟ . مامانم؟ . مامانت؟ .

مجید لبخندی زد و گفت : نه عزیزم . همه حالشون خوبه . خوب خوب .

کوروش رو به مجید گفت : یاسی خیلی نگرانت شده بود فکر نمیکردیم اینجا باشی .

مجید جواب داد : تازه تلفنم تموم شده بود . یاسی قشنگم من رو ببخش امشب خیلی تنهات گذاشتم .

دوباره گفتم : مجید؟ . خواهش میکنم . اگه کسی توی ایران چیزیش شده به منم بگو .

مجید خندید و صورتم رو بوسید و گفت : نه عزیزم . اصلا وقتی برگشتیم خونه با همشون تماس بگیر و تلفنی حرف بزن ببین که همه سالمن . خوبه اینطوری؟

وقتی مجید این حرف رو زد خیالم راحت شد و مطمئن شدم هیچ کس چیزیش نشده .

دیگه تا آخر مهمونی کسی با مجید تماس تلفنی نداشت و تنهامم نگذاشت ولی میدونستم گرفته اس و مثل همیشه سرحال نیست ازش علت رو نپرسیدم چون خودمم گرفته بودم و دلیلشم مسافرت مجید بود .

از وقتی کوروش در محوطه ی بیرون سالن من و مجید رو ترک کرد دیگه تا آخر مهمونی ندیدمش حتی سر شام هم حضور نداشت حدس زدم کاری براش پیش اومده و مجبور شده با عجله بره که خداحافظی نکرده ولی داریوش تا آخرین لحظه در مهمونی حضور داشت . اون شب وقتی داریوش رو به همراه دوست دختر زیباش دیدم برای اولین بار این سوال در ذهنم نقش بست که چرا کوروش رو هیچ وقت به همراه دختری ندیدم!!!!!!!!!!!!در حالیکه کوروش یک پسر فوق العاده به نظر میرسید که مطمئنا"هر دختری با کمال میل حاضر میشد در کنارش باشه . اما از وقتی دیده بودمش تنها بود!!!!

صبح روز بعد تا فرودگاه با مجید رفتم و وقتی هواپیما پرواز کرد با تاکسی به خونه برگشتم . به محض پیاده شدنم از تاکسی دیدم کوروش جلوی درب آپارتمان ایستاده و با لبخند بهم نگاه میکنه .

بارون ملایمی می بارید ولی مشخص بود کوروش دقایقی زیر بارون بوده . به محض اینکه من رو دید به سمتم اومد و گفت : مجید رفت؟

هنوز بغضی که در فرودگاه بعد از پرواز هواپیما ی مجید در گلوم شکسته بود آثارش وجود داشت برای همین بی اختیار اشکم سرازیر شد و با حرکت سرم جواب سوال کوروش رو دادم . کوروش با مهربونی بغلم کرد و با صدایی آروم گفت : برمیگرده . مطمئن باش خیلی زود میگذره این مدت . حالا هم گریه نکن . می خوام این مدت بیشتر ببرمت پیش بنی تا کمتر احساس تنهایی کنی . برای همین منم چند روز مرخصی گرفتم . حالا هم تا بارون بیشتر نشده اگه موافقی با هم بریم پیش بنی . مطمئنم اونم دیگه الان به ساعتهای دیدن تو عادت کرده و حتما منتظرته .

اشکم رو پاک کردم و از کوروش فاصله گرفتم٬لبخندی زدم و گفتم : باشه . بریم .
اونروز وقتی به همراه کوروش سوار ماشین شدم و حرکت کردیم دقایقی بیشتر طول نکشید که بارون شدت گرفت . کوروش به علت شدت بارندگی مجبور بود آهسته تر از معمول رانندگی کنه . جاده خلوت بود و منم که عاشق بارون بودم حسابی از دیدن مناظر بارونی اطراف لذت میبردم . کوروش در حین رانندگی گفت : دیشب وقتی رفتی خونه با ایران تماس گرفتی که خیالت راحت بشه؟

لبخندی زدم و به کوروش نگاه کردم . مستقیم به مسیرجلو خیره بود و در همون حال منتظر پاسخ منم بود . جواب دادم : وقتی مجید گفت همه خوبن باورم شد دیگه نیازی نبود برای اطمینان این کار رو بکنم .

کوروش دیگه حرفی نزد فقط چند باری سرش رو تکون داد که حدس زدم از اینکه من و مجید اینقدر بهم اعتماد داریم باعث لذتش شده .

وقتی رسیدیم به ویلا طبق حدس کوروش٬بنی واقعا" منتظر من بود چرا که به گفته ی پرستارش وقتی صدای من و کوروش رو شنیده بوده جیغی از خوشحالی کشیده و در حالیکه به کمک نرده های محافظ تختش روی دو پا ایستاده بود صورت خوشگلشم به نرده چسبونده و چشم به درب اتاقش دوخته بود . وقتی هم که من و کوروش وارد اتاقش شدیم با شوق خاصی یک دستش رو از لای نرده به سمت من دراز کرد . اون موقع بود که فهمیدم خودمم در این مدت کوتاه چقدر به بنی وابسته شدم و چقدر وجود بنی برام ارزشمند شده . سریع در آغوشم گرفتمش و چندین بار با شوق بوسیدمش . در تمام مدتی که این کار رو میکردم کوروش از پنجره به بیرون نگاه میکرد و بعد بدون هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد فقط موقع بیرون رفتن گفت : یاسی من پایینم اگر کاری داشتی بگو بهم خبر بدن سریع میام بالا . امروز بارون شدیده مثل اینکه خیال بند اومدن هم نداره برای همین فکر کنم تمام ساعت باید درخونه باشیم .

من سرگرم بنی شده بودم و کوروش هم منتظر پاسخی از من نموند و رفت به طبقه ی پایین . پرستار بچه هم خودش رو به جمع آوری اتاق بنی سرگرم کرده بود ولی گاهی من و بنی رو هم با لبخند نگاه میکرد .

اونروز یه شلوار جین تنگ با یک پولیور بافتنی موهر آبی آسمانی به تنم بود . بنی هم یه سرهمی حوله ایی درست به رنگ پولیور من به تنش کرده بودن که هماهنگی عجیبی بین لباسهای ما به وجود اومده بود و نرمی لباس من برای بنی لذت بخش بود . دائم خودش رو به لباس من میمالید و بعد صورت قشنگش رو که به خاطر پرزهای لباسم به خارش افتاده بود با اون دستهای کوچولوش میمالید . کارش درست مثل حرکات گربه ای بود که انگار صورتش رو میماله . و من چقدر از حرکاتش لذت میبردم .

بنی در آغوشم بود رو کردم به پرستارش و گفتم : میتونم با بنی کمی توی خونه بگردم .

پرستار بنی نگاه مهربونی به من کرد و گفت : خانم . نیازی نیست اجازه بگیرید . آقای دکتر قبلا به من گفتن که شما هر کاری دلتون بخواد میتونید انجام بدید . پس خواهش میکنم راحت باشید .

در حالیکه بنی رو در آغوشم گرفته بودم شروع کردم به دیدن از قسمتهای مختلف اون طبقه . من آدم فضول یا کنجکاوی نبودم ولی اون روز بی اراده به هر اتاقی می رسیدم درش رو باز میکردم و دقایقی در اون اتاق می موندم و از پنجره های اون اتاق مناظر اطراف رو نگاه میکرد . از هر اتاق میشد زاویه ایی خاص از مناظر رو دید . ساختمون فوق العاده زیبایی بود و واقعا در شکوه ساختمون و مناظر اطرافش لحظاتی غرق میشدم . وارد اتاق سوم که شدم اتاق خواب والدین بنی بود . چقدر اون اتاق زیبا بود . همه چیز به رنگ سبز خیلی خیلی ملایم که انگار با دیدن اون رنگ روح نوازش میشد . در عین تمیزی فوق العاده ایی که در همه جا به چشم میخورد ولی کاملا مشخص بود مدتهای زیادی هستش که کسی از این اتاق استفاده نکرده . خیلی دلم میخواست عکسی از والدین بنی می دیدم ولی خیلی خوب متوجه شدم که تمام عکسهای روی دیوار که قبلا در قاب قرار داشته از روی دیوار برداشته شده!!! از اون اتاق خارج شدم و با کنجکاوی به دیوارهای اتاقهای دیگه نگاه کردم . در هر اتاقی کم و بیش دو تا سه قاب از دیوارها برداشته شده بود!!!دوباره به اتاق خواب سبز برگشتم به جای خالی قابهای روی دیوار نگاه میکردم و در همون حال قدم برمیداشتم و به دیوار نزدیک میشدم . بنی سرش روی شونه ام بود و اصلا" متوجه نشده بودم که به خواب رفته .

جلوی دیوار رو به روی جای قاب خالی ایستادم و خیره به اون نگاه میکردم که صدای کوروش رو در پشت سر خودم شنیدم : روی دیوار دنبال چیزی میگردی؟

به سمت کوروش برگشتم و دیدم در فاصله ی خیلی کمی از من ایستاده و اگه بنی بین ما نبود چه بسا با برگشتنم به سمتش به راحتی در آغوشش قرار میگرفتم . در حالیکه کمی مضطرب شده بودم جواب دادم : چقدر بی صدا اومدی . اصلا متوجه ی حضورت نشده بودم .

کوروش با لبخند نگاهم کرد و گفت : من بی صدا نیومدم . تو غرق در افکارت بودی . بنی خوابش برده . بیا بگذارش روی همین تخت .

و بعد از من فاصله گرفت و تخت دو نفره ی بزرگی که در وسط اتاق بود رو نشونم داد . به آهستگی طوری که بنی بیدار نشه روتختی رو کنار زدم و بنی رو روی تخت گذاشتم و دوباره روش رو پوشوندم٬چون احتمال بیدار شدنش در هر لحظه بود خودمم کنارش نشستم . کوروش هم اومد روی تخت نشست . پاهاش روی زمین بود و یک دستش رو گذاشته بود روی پاش و با همون دستش پشتش گردنش رو شروع به مالیدن کرد . چهره ی کوروش کمی عصبی بود و آثار کلافه گی به خوبی در اون حس میشد برای همین گفتم : کوروش؟ . کار بدی کردم اومدم به این اتاق؟

کوروش سرش رو بلند کرد و لبخند همیشگیش رو به لب آورد و گفت : نه . نه . کارت طبیعی بود . منم مثل تو جایی برم که به محیط آشنا نباشم دوست دارم همه جای اون محیط رو ببینم به نوعی ناشناخته های محیط رو برای خودم کشف کنم .

جواب دادم : ولی قصدم فضولی نبود . بیشتر برای دیدن مناظر اطراف از پنجره های اتاقهای این طبقه بود که وارد اتاقها شدم . ولی یه چیزی برام عجیب اومد . و اونم اینکه چرا هیچ عکسی از والدین بنی در هیچ کجای این طبقه نیست؟!!!خیلی دلم میخواست عکسی از اونها رو میدیدم .

کوروش از روی تخت بلند شد و جلوی پنجره رفت نگاهی به بیرون انداخت و گفت : حتما دلیلی داشته که پدر بنی این کار رو کرده . شایدم به خاطر نفرتی که از همسرش داشته نخواسته هیچ عکسی از اون توی این خونه باشه .

گفتم : تو خودت چی .

هنوز سوالم رو کامل نگفته بودم که کوروش صورتش رو سریع به طرف من برگردوند و نگاه دقیقی به من کرد و گفت : من . خودم چی؟!!!!!!!!!!

گفتم : تو خودت چی عکسی از والدین بنی نداری؟ . آخه گفتی با پدر بنی دوست صمیمی هستی .

کوروش اومد کنار من روی تخت نشست و کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت : دارم . ولی اینجا نیست . سر فرصت نشونت میدم .

لبخندی زدم و با سر حرف کوروش رو تایید کردم .

صدای ترمز ماشینی در محوطه ی بیرون که گویا جلوی درب ورودی ساختمون توقف کرده بود به گوش رسید . کوروش از جاش بلند شد و جلوی پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد . در اثر بلند شدن سریع کوروش از روی تخت بنی هم بیدار شد . در حالیکه بنی رو در آغوش میگرفتم کوروش از اتاق خارج شد . رفتم جلوی پنجره و ماشین آقای عامری رو دیدم که جلوی پله های ورودی ساختمون پارک کرده و خودشم در حالیکه دو دستش رو در پشت کمرش بهم گره کرده چشم به مناظر اطراف دوخته و از ماشین فاصله گرفته ودر زیر سقف بالکن ایستاده تا از بارون خیس نشه .

از اتاق خارج شدم و بنی رو بر خلاف میلش به پرستارش سپردم و از پله ها پایین رفتم . مسیر هال تا جلوی درب رو که طی میکردم صدای صحبتهای آقای عامری و کوروش رو شنیدم .

کوروش : خوب نتیجه چی شد؟

آقای عامری : هیچی . درست همونطور که تو حدس میزدی .

کوروش : مشخص نشده برای چه کاری این چند روز به سفارت مراجعه میکرده؟

آقای عامری : چرا . مهمان داره .

کوروش : ولی من فکر نمیکنم مهمان باشه . اون هرکی هست . یا صاحب خونه است یا صاحب خونه خواهد شد . درسته؟

آقای عامری : تا اینجا که تمام حدسیاتت درست بوده . فقط این وسط کسی که خودش رو به نفهمی زده جای سوال برای من داره .

کوروش : نه پدر . نفهمی در کار نیست . شما نمیتونی درک کنی که اون در چه شرایطی هستش . باورش براش سخت نیست . غیرممکنه .

صدای پاشنه ی کفشم که روی سنگهای مرمر کف ساختمون برخورد میکرد باعث شد کوروش و آقای عامری به طرف من برگردن . آقای عامری از دیدن من در اونحا متعجب شده بود . بعد از سلام و احوالپرسی کوروش رو به پدرش کرد و گفت : یاسی هر روز میاد اینجا برای دیدن پسر سیروس و کاترین .

نگاه عمیق آقای عامری رو به کوروش دیدم ولی حس کردم باور این موضوع که من از زندگی دوست کوروش آگاه شدم براش کمی سخته بوده .

لبخندی زدم و گفتم : نمیدونستم شما هم با دوستان کوروش دوست هستید . پدر بنی هم مثل من و مجید خیلی خوش شانس هستش که با خانواده ی شما رابطه داره . من فکر میکنم شما از بهترین دوستان هر خانواده ایی محسوب میشید .

کوروش مستقیم به چشمان پدرش چشم دوخته بود و آقای عامری که نگاهی متفکرانه به صورت کوروش دوخته بود گفت : من با پسرانم دوست هم هستم . و هیچ وقت چیزی رو از هم پنهان نمیکنیم . حتی دوستانمون رو . برای همینه که حتی منزل دوستان فرزندانمم به خوبی منزل خود اونها میشناسم . اینطور نیست کوروش؟

کوروش با صدایی آروم گفت : بله کاملا درسته . و در هرجا هم که نیاز داشتیم از یک پدر بیشتر به فریادمون رسیدی . در اون لحظات دیگه نه دوست هستی نه پدر . بلکه کوهی هستی که تا ابد برای تکیه گاه میشه روت حساب کرد .

آقای عامری در پاسخ این حرف کوروش هیچی نگفت ولی برای لحظاتی نگاه جدی و ثابت پدر و پسر روی هم ثابت موند . نمیدونم چرا ولی احساس کردم در جمع اون لحظه ی اونها فردی مزاحمم برای همین به آهستگی رو به آقای عامری کردم و گفتم : من رو ببخشید فقط برای عرض سلام خدمت رسیدم من برمیگردم بالا پیش بنی .
کوروش بی صدا از من و آقای عامری فاصله گرفت و جلوی نرده های بالکن ایستاد و به بارش تند بارون خیره شد با نگاه حرکت کوروش رو دنبال کردم و حس کردم تمایل کوروش برای برگشتن من به داخل ساختمون بیش از این حرفهاس بنابراین برگشتم به سمت درب هال که آقای عامری دستم رو گرفت و روو کرد به کوروش و گفت : کوروش؟ . من که برگردم خونه . به کتی میگم شام مورد علاقه ات رو درست کنه . به همراه یاسی عزیز برای شام منتظرتونیم .

بلافاصله گفتم : نه . نه . مجید نیست . رفته ماموریت . منم تا غروب دیگه برمیگردم خونه ی خودمون .

آقای عامری با لبخندی پدرانه و مهربون نگاهم کرد و گفت : خوب منم چون میدونم تنهایی نمیخوام شب به منزلت برگردی .

با تعجب گفتم : شما از کجا میدونستین که من تنها هستم و مجید پیشم نیست؟!!!

کوروش به سمت من و آقای عامری برگشت و گفت : پدر صددرصد توی شرکت بوده و خبر ماموریت رفتن مجید به ایتالیا رو فهمیده . درسته پدر؟

آقای عامری نگاه آرومش رو به صورت کوروش دوخت و گفت : امروز در شرکت شنیدم ولی شب گذشته هم در مهمونی از شخص دیگه ایی شنیده بودم .

و بعد دوباره روو کرد به من و گفت : پس منتظرتونیم .

سعی داشتم دعوت اونشب رو کنسل کنم ولی اصرارهای آقای عامری باعث شد تسلیم بشم و بعد دیگه بیشتر ازاین معطل نکردم و پس از خداحافظی با آقای عامری به داخل ساختمون برگشتم ولی کوروش با پدرش نزدیک به یک ساعت در همونجا ایستادن و صحبت میکردن و من که گاهی از پنجره ی اتاق بنی به پایین نگاه میکردم متوجه ی عصبانیت گاه و بیگاه هر دوی اونها در طول صحبت یک ساعتشون میشدم . وقتی آقای عامری رفت کوروش دیگه به بالا نیومد و من تا وقت ناهار با بنی سرگرم بودم . اونروز بنی ناهارش هم که غذای مخصوص کودک بود به زیبایی از دست من خورد و چقدر من از هر قاشقی که به دهنش میگذاشتم خودم لذت میبردم و واقعا در اون لحظات مجید و نبودنش از ذهنم رفته بود . خودمم با کوروش ناهار رو در طبقه ی پایین خوردم . در طول ناهار کوروش صحبتی نکرد و بیشتر سرش توی روزنامه ایی که در کنارش بود گرم میشد و من حس کردم با این کار میخواد من احساس راحتی بیشتری بکنم و واقعا هم من اینطوری راحتتر بودم چون لحظاتی که بنی بین من و کوروش نبود نمیتونستم جمع دو نفری خودم و کوروش رو بپذیرم و بیش از هر لحظه کمبود حضور مجید رو حس میکردم . اونروز بنی چون حسابی شکمش سیر شده بود در نتیجه تموم بعد از ظهر رو خوابید و وقتی من و کوروش هم میخواستیم ویلا رو ترک کنیم بازم اون خواب بود٬حتی وقتی به آرومی روی سرش و موهای طلائیش و حتی دست کوچولو و قشنگش رو بوسیدم بازم بیدار نشد .

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : love-story
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه ahkt چیست?