خزان 14 - اینفو
طالع بینی

خزان 14

شبیه مترسکی در جمع شده بودم ، چشامو بستم و با صدای بلند جیغی کشیدم و گفتم بس کنید ، حمید آقا یه غلطی کرده چرا تاوانش را از من پس میگیرید ،؟ اگه واقعا مرد هستین حقتون رو از اون مرد بگیرین ، صدامو ارومتر کردم و گفتم من چه گناهی کردم که اینجا باشم ، با جرات خاصی در ادامه ی حرفم گفتم ، دیگه یه لحظه هم اینجا نمی‌مونم ، دو قدم بیشتر نرفتم از پشت گیسوهایم منو به ایستادن به دست ابرام متوقف کردن ، دستمو روی سرم گذاشتم و با ناله ی ضعیفی گفتم ولم کن ، بی پدر ، هر لحظه گیسو وانم دور مچ دست ابرام کوتاه و کوتاه تر و دردش بیشتر میشد ، منو به طرف خودش چرخوند و گفت قشنگ نگام کن و ببین روی پیشونیم چی نوشته شده ؟ به نظرت نوشته من اسکول حمید شدم ، نه دختر من نه اسکولم و نه خر تو و اون حمید احمق ، که زنش را توی قمار به ما باخته بود ، حالا خواستم با تو خوب طی کنم انگار تو اون شخصیت خندون و مهربون را نمیپسندی ، با بغض گفتم اون زنشو به شما باخته به من چه ربطی داره ، خنده ی خیلی زشتی کرد و گفت چه فرقی نداره ، تو هم محرم حمیدی ، با یه دست موهامو قفل کرده و با دست دیگه اش کمربندش را باز میکرد ، آب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم داری چکار می‌کنی ؟ تورو خدا به من کاری نداشته باشید ، من خودم بازیچه ی روزگار شدم ، دیگه شماها با من بازی نکنید ، با اشاره به اون سه نفر کرد و شبیه آدم گرسنه آیی که هیچ وقت غذا ندیده بودن به طرفم حمله کردن ، یکی اون طرف لباس خوابم را پاره میکرد ، یکی سینمو دستش گرفته بود و اون یکی خودش را آماده برای من میکرد ، تا اینکه ......صدای عرفان ، همون کارگر حمید آقا ، که چند روز پیش اخراجش کرده بود ، را شنیدم که داد میزد حر#ومزاده ها دارین چه غلطی میکنید ؟
هر سه چهار نفری که منو مثل توپ شهو&تشون گرفته بودن بی خیالم شدن و هر چهار نفر به عرفان نگاه کردن ، خودم را جمع کردم و با دستم خودم را پوشوندم ، نمیدونستم از دیدن عرفان خوشحال بشم که ناجی من شده یا تعجب کنم چطوری و چه جوری اینجای پرت رو پیدا کرده بود ، میلاد از بقیه زودتر سبقت گرفت و گفت تو کی هستی و اینجا چکار داری ؟عرفان با یه دستش چوب و با دست دیگه اش میله ی اهنی گرفته و از شدت عصبانیت صورتش از عرق برق میزد ، با اشاره گفت پوران بیا برو بیرون تا به این آقایون من بفهمونم که کی هستم و اینجا چکار دارم ، با شنیدن حرف عرفان سرپا شدم و تا خواستم فرار کنم ابرام منو تو بغلش گرفت و کجا میخوای بری خوشگل ؟
هنوز حسابمون با حمید صاف نشده ، حالا حمید به خودش جرات داده ، برای ما یه الف بچه می‌فرسته ، عرفان وحشی شد و با چوب و اهن به هر سمتی به مردایی که نداشتن قلب و بی ناموسی در وجودشون رخنه کرده بود حمله ور شد وقتی دیدم راه فراری دارم ، با پام لگدی به جای.....ابرام زدم از شدت درد منو از بغلش بیرون انداخت و با صدای بلند گفت آخ ...ج، نده چکارم کردی ؟یه بلایی سرتون میارم که مرغای آسمون به حالتون گریه کنن ، چند قدم ازش فاصله گرفتم دلم طاقت نیورد دوباره به طرفش رفتم و این بار محکم به اون جایی که زده بودم با قدرت زدم ، صدای جیغش به زوزه تبدیل شد به عرفان نگاه کردم یه تنه همه اشون را حریف بود از فرصت استفاده کردم وبه سمت اتاق دوییدم ، لباسم را برداشتم و با همون سرعت پیش عرفان که با میلاد و یکی از مردها گلاویز شده بود رسیدم ، گفتم بدبخت شدی پوران ، عرفان هم کم آورد ، دوباره دست اینا افتادی ، خواستم از در فرار کنم چشمم به آهنی که عرفان برای دفاع از من اورده بود افتاد ، اهنو برداشتم و صورتم را چین چین کردم و بدون اینکه بترسم به اولین نفر که رسیدم محکم تو سر میلاد زدم ، و بعدش به دومی که سر عرفان را گرفته بود ضربه ی دوم را زدم ، عرفان از دستشون آزاد شد و این دفعه جفتمون به هر کجا میرسیدیم می‌زدیم ، چهار نفر هر کدوم یه گوشه افتاده بودن ، عرفان همراه با نفس نفس زدنش گفت پوران زودتر فرار کنیم تا سر و کله ی اون مرتیکه ی بی غیرت پیدا نشده ، داشتیم از در فرار میکردیم صدای آخ عرفان سرم را به عقب کشوند ، ابرام با چا،قو به کمر عرفان فرو کرده ، در جا هنگ کردم ، نمیدونستم باید چکار کنم ، عرفان داد میزد پوران فرار کن ، اینجا نمون ،با صدای لرزونی از وحشت و ترسی که از ابرام که دوباره دستش بیافتم ، گفتم کجا برم ؟ نمیتونم تورو تنها بزارم ، اینا تورو میکشن ، داد زد پوران فرار کن ، من از پس خودم بر میام ، درو باز کردم و با سرعتی که داشتم پابه فرار گذاشتم ، نفس قدرت دوییدن را از من گرفت ، پشت درخت کاجی پناه آوردم ، تند تند نفس میکشیدم ، همین جوری که داشتم نفس می‌گرفتم ، لباسم را پوشیدم ، به اطراف نگاه کردم ، همه جا ساکت و سوت و کور بود چندتا ویلا که هر کدوم با فاصله های طولانی بین هم قرار گرفته بودن ، نگاه کردم ، ترجیح دادم همین جا منتظر عرفان بمونم هر چه ایستادم خبری از عرفان نشد ، نا امید در جایم نشستم و های های به امشبم بی صدا گریه کردم ، هر چه گریه میکردم ، کمتر آروم میشدم ، کم کم هوا داشت روشن میشد ، صدای ماشینی از سمتی که من فرار کرده بودم به گوشم خورد ، از ترسم به تنه ی درخت خودم را محکم چسبوندم ، و فقط گوشه های چشمم برای دیدن ماشین میچرخوندم ، درست حدس زده بودم ، ماشین همون مردای بی وجدان که با همون سرنشینان از ویلا بیرون زده بودن ، از اینکه عرفان تا حالا پیداش نشده بود و این مردا پا به فرار گذاشته بودن حس خوبی نداشتم ، به دور شدن ماشین نگاه کردم ، بعد از چند دقیقه مسیرم را به طرف ویلا کج کردم ، اینقدر ترسیده بودم پاهام یاری راه رفتن را از من گرفته بودن ، به هر سختی خودم را به ویلا رسوندم ، از دیدن عرفان ،غرق در خو، ن قلت میخورد ، داد زدم عرفان چه به سرت آوردن ، خدا منو لعنت کنه ، که به خاطر من اینجوری شدی ،
تو سرو صورتم زدم ، لبخندی زد و گفت، بس کن ،
چرا برگشتی ؟ مگه من بهت نگفته بودم فرار کن ، با گریه گفتم آخه من چطور دلم بیاد تورو تنها ول کنم ، اصلا تو چطور جای منو پیدا کرده بودی ؟ گفت قضیه اش طولانیه ، فقط یه چی پیدا کن جای زخمو ببندم ، تا دوباره سرکله اشون پیدا نشده از اینجا بریم ، دو رو برمو نگاه کردم چیزی تمیز پیدا نمیشد ، از ترسم نمیتونستم داخل اون ویلا بشم خم شدم و یه گوشه از پیراهنم را با دندونم جر دادم و روی پهلوش چسبوندم دستم را زیر سرش گذاشتم و بلندش کردم ،به صورت رنگ پریده اش نگاه کردم ، گفتم عرفان میتونی راه بری ؟
سرش را تکون داد و گفت راه بیا تا سرکله اشون پیدا نشده ، و به راه رفتنمون ادامه دادیم ،
لنگان لنگان و در هر قدمی که راه میرفتیم ، یه لحظه می ایستاد و به تنه درختی، تکیه میداد ، دستشو محکم گرفتم و پشت گردنم انداختم
عرفان خودت به من تکیه کن ، جوری به من مظلومانه ایی نگاه کرد که دلم را ریش ریش شد هر چه راه می‌رفتیم نه جاده ایی و نه ماشینی می‌دیدیم
‌هر دم به دقیقه حال عرفان بدو بدتر میشد ، عرفان با لبای خشکیده ، به زور زبون باز کرد و گفت پوران ، منو اینجا بزار و برو ، تا شهر خیلی راهی مونده ، من خیلی خیلی با این حالم دووم بیارم یکی دوساعت بیشتر طاقت نمیارم ، دستشو از پشت گردنم شل کرد و مثل آب رون روی زمین بی حال افتاد ، روی زانوهام روبروش نشستم و با صدای بلند گفتم عرفان ،
عرفان تورو خدا طاقت بیار ، عزیزم طاقت بیار من نمیزارم تو بمیری ، تو اون حال دگرگونم ، سرو صدای بازی بچه ها از یکی، از اویلایی های اطراف به گوشم رسید ،
لبخند زدم ، انگار راه نجاتی برای خودمون پیدا کرده بودم دستمو روی صورت بی حال عرفان کشیدم و گفتم عرفان همین جا بمون تا من برات کمک بیارم ،
سمت همون ویلایی که ازش صدای بازی بچه گونه می اومد دوییدم
با دوتا دستام به جون در ضربه زدم ، و همین جور که به در میکوبیدم ، داد میزدم تورو خدا کمکم کنید ، تورو خدا به کمکتون احتیاج دارم ، کمکم کنید عرفان پیش طبیبی ببرم ، طولی نکشید در باز شد و من چون خودم به در چسبونده بودم با باز شدن در ، بغل یکی افتادم ، زود به خودم اومدم واز بغل مرد غریبه بیرون اومدم قبل از اینکه چیزی بگم ، گفت چه خبرته ؟ چی شده ؟ آب دهنم به سختی قورت دادم و به طرف عرفان اشاره کردم و گفتم ، عرفان زخمی شده ، داره میمیره ، لطفا به دست و پاتون می افتم کمکش کنید ، اون هنوز جوونه نباید بمیره ، دستشو روی شونم گذاشت و گفت آروم باش ، آروم ، عرفان کیه ؟ انگشت اشارمو به طرف عرفان ، که دراز به دراز روی زمین خاکی خوابیده بود نشونه گرفتم و گفتم اونجاس ، دستشو گرفتم و به دنبال خودم کشوندمش وقتی بالای سر عرفان رسیدیم .....روبروش نشست و دستشو گرفت ، به من نگاه کرد با صدای مخوفی گفتم نگو که عرفان فوت شده ،
دستمو تو هوا روبروم تکون دادم و گفتم نه ، نه ، نمی می‌ره ، مگه نه ،؟
آخه یه چاقو خورده تیر که نخورده آره نباید بمیره ،
دوباره تکرار کردم ولی این بار با صدای ضعیف تری پرسیدم و گفتم مرد ؟
گفت نه هنوز جون داره ولی نبضش خیلی ضعیف میزنه
به جای این کارا ، کمک کن زودتر داخل خونه ببریمش ، ببینم چیا با خودم ، تو کیفم اینجا آوردم ، ببینم میتونم جلوی خو،نریزیشو بگیرم ،
بدنم بی جون بود ، بغضم گرفته بود به هر سختی ، دستمو زیر بغل عرفان گرفتم و به کمک کامبیز ، همون مرد غریبه داخل ویلا بردیم ، همه از دیدن ما و خو،نی که از عرفان ریخته می‌شد ، وحشت زده و در عین حال که از کجا پیدامون شده تعجب کردن ، کامبیز درس طب خونده بود ،و چیزهایی حالیش بود
با چند نفری که اون جا بودن کمک کردن تا کامبیز جراحی بدون بیهوشی عرفان انجام بده ، چند ساعتی که من مثل اسپندی رو آتیش از این سر ویلا تا اونسر ویلا طی میکردم با صدای کامبیز، داد میزد دختر ، دختر ؟ یه لحظه بیا اینجا ؟
از راه رفتن ایستادم ،سرمو به عقب کج کردم ، کامبیز با اشاره برام دست تکون میداد
با سرعت برق به سمتش رفتم ، گفتم عرفان حالش خوبه مگه نه ؟ نگو که نتونستی براش کاری کنی ، گفت فرصت حرف زدن به من میدی ؟
هم خودت میبری هم میدوزی ، یه لحظه ساکت بمون ببین من چی میخوام بگم
صاف ایستادم و گفتم معلومه که بهت فرصت میدم ، بگو ، بفرما ، گفت چه نسبتی با این آقا داری ؟
سرمو پایین انداختم وبا صدای ضعیفی گفتم هیچی ......،
گفت چییییی. ؟ یعنی چی هیچی ؟
گفتم نه که هیچی ، یعنی عرفان دوست من میشه ، همش تقصیر من بود به این روز افتاد ،
گفت چطور زخمی شده ، گفتم قضیه اش طولانیه ، شما اول بهم بگو عرفان زنده یا مرده اس ،؟
بعدا بهتون میگم چرا و چطور که زخمی شده ، گفت زنده اس، زنده ولی من امکانات کامل ندارم و باید به بیمارستان منتقل بشه ، اینجا خیلی بتونم بهش برسم نهایتا چند ساعت بیشتر نیست
با بغض گفتم ، اگه ببرمش بیمارستان اونجا پیدامون میکنن ، و کار نیمه تمومشون را تکمیل میکنن، لباشو چین چین کرد و گفت بیا اینجا و همه چی رو برام تعریف کن تا من بتونم کمکتون کنم ، و برای من دردسر نشه ، قلبم پراز دردی بود که نیاز به باز شدنش داشتم ، از همون زمانی که شوهرم دادن ، تا به امروز و این ساعت همه رو یه نفس برای کامبیز تعریف کردم با تعجب به تمام حرفام گوش داد و در آخر گفت ، عجب سرنوشتی ،،،،،
حالا بی خیال گذشته و تا حال دوستت بدتر نشده ، بیا با هم ببریمش پیش یکی از دوستام ، من اینجا نمیتونم ازش با نداشتن تجهیزات پرستاری کنم ،
خلاصه منو عرفان بی هوش ، و کامبیز راهی شهر شدیم ، بعد نیم ساعتی درب منزلی ماشین ایستاد ،
کامبیز با عجله از ماشین پیاده شد و با کلید شروع به تق و توق کردن در زد ، تو اون تایمی که کامبیز پشت در بسته منتظر باز شدن در ، ایستاده بود به عرفان که صورتش خیس عرق و بدنش مثل تنور داغ شده بود نگاه کردم ، با دستم عرق صورتش را پاک کردم و برای مظلومیتش غبطه غبطه آه کشیدم ، یه لحظه در باز شد و مرد جوانی با کامبیز سلام و احوالپرسی کرد و واز طرز دست کامبیز میشه فهمید قضیه ی مارو تعریف میکرد
حال عرفان زیاد تعریفی نبود قیافه ی در همش قلبم را به درد آورد ، یه لحظه عرفان شروع به لرزیدن کرد کل بدنش شروع به لرزه افتاد هر چقدر خواستم صبوری کنم ولی حالات عرفان هر لحظه تغییر میکرد
شیشه ی پنجره ی ماشین را پایین کشیدم و با صدای بلند گفتم آقا کامبیز تورو خدا به داد عرفان برس ،
کامبیز سرش را تکون داد و گفت الان میام ، گفتم زود بیا ،
با تعجب گفت چی شده ؟
با بغض گفتم حالش بد شده ،اقا کامبیز تورو خدا بیا ،
هر دو با عجله به سمت ماشین دوییدن و از دیدن حال عرفان رنگ به رخسارشون پرید ،
کامبیز داد زد داداش، قاسم ، عجله کن ، جوون مردم داره از دست می‌ره ، قاسم یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به کامبیز و با تردید دویید سمت خونه و بعد از اندک زمان با کیف به جمع ما پیوست ،
با سوار شدن قاسم ، کامبیز ماشین را به حرکت در آورد و با سرعت رانندگی میکرد و می‌گفت پتو رو از روش بردار ، بزار باد بخوره تبش بالا نره ، خدایی نکرده تشنج میکنه ،دیگه کاری از دستمون برنمیاد ، دستام از ترس قابل حرکت نبودن
، داد زد ، دِ ، بردار منتظر چی هستی ؟ قاسم سرش را به عقب چرخید و منتظر نموند تا من پتو را از بدن نیمه جون عرفان بکشم و خودش زحمتشو کشید ، با ترمز ماشین روبروی سوله ایی ، کامبیز و قاسم همزمان از ماشین پیاده شدن و عرفان را به طرف سوله بغل کردن و بعد از باز کردن در به دست من ، روی تخت آهنی که معلوم بود غیر از ما آدمای دیگه آیی روی این تخت خوابونده بودن ، یه لحظه .....نفس های عرفان تند و تندترمیشدن ،
و من مثل اسپند رو زغال به اینور و اونور میپریدم ،
کامبیز داد زد داداش یه کاری کن ، بچه ی مردم داره از دست می‌ره ، من فقط با چشام به کارهایی که کامبیز و قاسم میکردن نگاه میکردم ، دست و پام شبیه وزنه های چند کیلویی سنگین و سنگین تر میشدن ، هر کاری کردن ولی عرفان سر یه چشم بهم زدن نفس های آخرش را بالا کشید و دیگه نفسش برنگشت ، هردو به منی که هنگ مردونگی عرفان مونده بودم توجه کردن ، کامبیز دستمو گرفت و گفت خدا بهت صبر بده ،
ولی الان عرفان رفته و اگه اجازه بدی ما کالبد شکافی کنیم ،
لبام شروع به تکون خوردن شدن ، نمیتونم باور کنم ، عرفانی که ناجی آبرو ، و حیثیتم باشه الان روی این تخت آهنی زنگ زده ، زخمی و بی جوون خوابیده ، و کامبیز و قاسم با اعضای بدنش ور برن ،
بعد از اتمام کارشون کامبیز شونه هامو تکون داد و گفت حالت خوبه ؟ آب میخوای بهت بدم ؟ سرم را تکون دادم و بدون حرف مثل آب روان کف زمین سُر خوردم ، چشامو روی هم گذاشتم و آه بلندی کشیدم ،
اینقدر آهم سوزناک بود احساس میکردم جیگرم را خو.ن میکرد
دو سه بار گفتم آخ ، اخ ، آخ روزگار ،چرا داری با من بازی می‌کنی ؟ مگه گناه من چی بوده ؟ اصلا گناه این جوون چی بوده؟ چرا پشتیبان زندگیم ، پرپر شدنش را به من نشون دادی ؟ انتقام کدوم کار نکرده ام را از من گرفتی ؟
آره خاتون ، جونم برات بگه دخترم ، عرفان به کمک قاسم شبونه تو یکی از بیابون های تهرون بدون خانواده اش به خاک ابدی سپردیم ،
من موندم و آوارگی و یه عالمه بدبختی و تنهایی ، بعد از خاک کردن عرفان درمونده بودم کجا و چکار کنم ، من نه جایی دارم ، نه کاری ،
کامبیز به من پیشنهاد داد و گفت من تازه یه جایی برای کار دایر کردم ,، دوست داری پیش من کار کنی ؟
و اگه دوست داشتی همون جا شبا بمون ، از بی خانمان و بی کسی ، زود پیشنهاد کامبیز رو قبول کردم و از همون شب من اونجا ساکن شدم ، روز ها و هفته ها گذشت و من اونجا هم کار هم اینکه زندگی میکردم ، و برخلاف تصورم کامبیز خیلی مرد خوبی وبا شخصیت و مهربونی بود ، ولی من چیزی از کار طبابتش سر در نمی آوردم تا اینکه یک روز ، در حین جارو زدن و تمیز کردن بودم که .....با صدای جیغ زنی و داد زدن مردی که می‌گفت دکتر کجاس ؟
ما باهم قرار داشتیم ، کنجکاو شدم ، از پله ها پایین اومدم ، از دیدن مردی که با زور زن جوون را مجبور به بالا اومدن پله ها داشت میکرد ، گفتم آقا به این بنده خدا چکار داری ؟
چپ چپی به من نگاه کرد و گفت ؛ به تو چه ؟، فضول ندیدیم که الان به لطف شما فضول هم دیدیم ،
به مِن مِن ، افتادم ، گفتم ،اینجا با کی کار داری ؟ اگه با آقا دکتر کار داری هنوز نیومده و فکر نکنم امروز تشریف بیاره ، گفت ما با هم قرار داشتیم حتما امروز میاد ، من مطمعنم آقای دکتر ، جیبم را خالی نمیزاره ، از شنیدن حرف پول و به زور آوردن زنی که مظلومانه التماس میکرد و می‌گفت ولم کن ، من نمی‌خوام بمیرم ، یاد کار مخفیانه ی کامبیز که بیشتر وقتا منو دنبال نخود سیاه می‌فرستاد همه و همه برام شک بر انگیز شد، مرد بد اخلاق به زور زن جوون برخلاف رضایتم داخل ساختمانی که کامبیز برای طبابت زده بود به وارد شدن ، یکساعت بعد کامبیز و قاسم با عجله داخل شدن زود به استقبال کامبیز رفتم روپوش سفید را روبروش گرفتم و گفتم آقا کامبیز این مرد به زور این خانومو اینجا اورده هر کاری،کردم هر چی گفتم اینجا نیان ، حریفش نشدم
الان منتظر شما تو اون اتاق نشسته ، کامبیز به من نگاه کرد و گفت تو امروز نمی‌خواد اینجا بمونی ، هر چقدر پول خواستی از کیفم بردار و برو برای خودت خرید کن ، سرمو براش تکون دادم و گفتم نه نه من چیزی احتیاج ندارم ، وقتی سماجت منو دید با عصبانیت گفت من امروز نمی‌خوام اینجا بمونی به چه زبونی باید بهت بفهونم. با اکراه از اون خراب شده بیرون اومدم بدون اینکه پولی از کامبیز گرفته باشم ، !!!!!!
هر قدمی که دور میشدم دلم اونجا بود و دوست داشتم بدونم تو ی سا ختمان داره چه اتفاقی می افته ، ولی یاد حرف کامبیز می افتم سرعتم را بیشتر میکردم و میگفتم پوران ول کن کمی برای خودت غرور بزار، اونجا هیچ اتفاقی نمی افته ، اینقدر بدبین نشو،
اره برو اینقدر برای خودت خوش بگذرون و اصلا به اون مرتیکه فکر نکن ، از این کوچه به این خیابون گشت و گذر کردم تا احساس خستگی و در عین حال گرسنگی بهم دست داد ، آفتاب دل آسمون را پاره کرده بود و گلوله آتیش به صورتم شلاق میزد ، تصمیم گرفتم ، دوباره همون مسیر را برگردم ،
به چند متری پناهگاهم نرسیده بودم که ...صدای آژیر ماشین های ژاندارمری و
در یکی از ماشین ها کامبیز و قاسم بین دو‌مامور نشسته بودن ، و جمعیتی کیپ تا کیپ دم در ساختمانی که کامبیز طبابت میکرد ایستاده و در حال پچ پچ بودن ،گوش هایم را برای شنیدن حقایق تیز کردم ، با حالتی متعجب به جمعیت نزدیک شدم ولی قبل از اینکه چیزی بپرسم مردی از اون جمعیت گفت ، خدا ازشون نگذره اینجارو ق،تل.گاه کرده بود ن، خدا ازشون نگذره زنده زنده مردم را کالبد شکافی و محتوایات مردم را به اجنبه میفروختن ، حالا این زن جوونی که امروز زنده زنده کشتن با جلاد چه فرقی میکردن ، آخه این زن چه گناهی کرده بود که اینجور شرحه شرحه اش کرده بودن ، اینجور ادمارو باید زنده زنده سوزوند، از شنیدن حرف های این مرد ، گوش هایم سوت کشیدن ، نه میتونستم چیزی ببینم نه چیزی بشنوم ، یه گوشه پیدا کردم و همون جا نشستم ، چند دقیقه طول کشید تا حالم کمی بهتر شد ، و به خودم بیام اون زنی که چند ساعت پیش برای زنده موندنش التماس میکرد قلبم به درد اومد ، به هر سختی از اون محیط غم بار دور شدم ، باز برگشتم سر خونه ی اولم ، دوباره آوارگی ، دوباره بی خانمان ، بی سر پناه ، تمام روز سرگردون تو خیابون ها ولگرد و آواره بودم تا اینکه سر از یکی از محلات پایین شهر تهرون در آوردم ، از خستگی توی بلوار روی چمن نشستم و به بچه هایی که با توپ پلاستیکی با این طرف و اون طرف می دوبیدن با حسرت نگاه میکردم ، یه لحظه صدای جیغی از یکی از خونه ها بلند شد ، بلند شدم و به طرف اون صدای جیغ رفتم ، چندتا زن دور اون خونه جمع شده بودن ، یکی می‌گفت بنده خدا بچه ی اولش بوده ، دایه نتونست براش کاری کنه ، اون یکی می‌گفت دلم برای مادر دختره کباب شد که داره جون دادن دخترشو نگاه میکنه و به جای کمک کردن جیغ جیغ میکنه ، با تردید پرسیدم ، تو اون خونه زائو هست ؟ چپ چپی بهم نگاه کردن و با تمسخرگفتن آره هست ، نکنه تو میخوای جون دادن زایو را بگیری؟ و هر سه نفر با هم خندیدن ، جوابی ندادم و با سرعت داخل خونه شدم ، چند نفری دور پیرزنی حلقه بسته بودن و با خواهش ازش میخواستن جون زائو رو نجات بده و در جوابشون می‌گفت از دست من کاری ساخته نیست ، بدون هیچ ابایی گفتم میشه من زائو رو ببینم ؟ زنی که دست به دعا و هر از گاهی جیغ کوتاهی میکرد معلوم بود مادر زائو باشه گفت ، تو کی هستی ؟ تو میتونی جون دخترمو نجات بدی ؟ گفتم عمر دست خداست ولی من شاید تونستم برای زائوتون کاری کنم ،مادر زائو، که اسمش اشرف خانم بود دستمو گرفت و گفت دخترم بیا ، شاید خدا تورو برای دخترم فرستاده ،از جلوی چشم دایه و چند نفری که برای کفن و دفن فرشته همون زن جوانی که در حال جون دادن بود نقشه میکشیدن ، با پوز خند تلخ دایه داخل اتاق کوچیک شدیم ، فرشته نیمه جون ، غرق در خو،ن روی توشکِ رنگ و رو رفته خوابیده و نفس نفس می‌کشید ، با تعجب به اشرف خانم با صدای آرومی که دخترش چیزی رو نشنوه ، گفتم دخترت زنده اس ، پس این همه نا امیدی و جیغ و نقشه کشیدن برای چه بوده ؟ اشکاشو با دستش پاک کرد و گفت دایه به ما گفت جفت بچه نمیزاره دخترم زایمان کنه و الان در حال جون دادنه ، دستشو محکم فشار دادم و گفتم اصلا هم اینجوریا نیست ، اسمم پوران نیست ، حال دخترت را خوب نکنم ، هم دخترت هم بچه رو خودم تحویلت میدم ، فقط تو برو آب گرم برام آماده کن پ زود پیش ما برگرد ، خم شد و با لبای گرمش دستم را به زور بوسه زد و با عجله از اتاق به هوای آب گرم بیرون رفت ، با رفتن اشرف خانم ، نزدیک فرشته شدم دستمو روی شکمش گذاشتم ، با خوشحالی و امیدواری گفتم بچه هنوز زنده اس ، شکمت هنوز گرمه فقط یکی رو می‌خوام که کمکم کنه ، دستمو زیر سر زائو گذاشتم ، گفتم تو نباید بمیری ، تو باید بچتو ببینی ، چشاشو باز کرد و با لبای خشکیده ، به زور چند کلمه از دهنش خارج کرد و گفت کمکم کن ، حداقل نزار بچم بمیره ، چشامو آروم روی هم گذاشتم و گفتم نگران نباش هم خودت هم بچت هر دو زنده میمونید ، فقط کمکم کن بچه رو سالم بدنیا بیاریم ، حالا پاهاتو قشنگ برام باز کن تا من جفت را کنار بزنم ، پاهای فرشته میلرزیدن ، سعی میکرد باز کنه ولی اینقدر. خو،ن از بدنش خارج شده بود ، تسلط نداشت ، لای پاش نشستم و با یه دستم پای راستشو کنار زدم و با دست دیگم داخل شرمگاه ........گذاشتم ، کار اسونی نبود ، هر چه سعی میکردم جفت را را از سر بچه کنار بزارم کمتر موفق میشدم و هر لحظه حال زایو و نوزاد تو خطر میشد با صدای بلند گفتم یکی کمک کنه ، زائو داره از بین می‌ره ، ولی انگار کسی صدای منو نمیشنید ، حالتم را عوض کردم و با فشار دادن شکم فرشته ، جیغ بلندی کشید ، گفتم جیغ نزن زور بزن ، تورو خدا کمکم کن ،
گفت نمیتونم ، منو اذیت نکن ، بزار بمیرم ، با داخل شدن اشرف خانم ، به اتاق ، با خوشحالی گفتم اشرف خانم ،اگه جون دخترتو دوست داری کاری که میکنم، انجام بده ، بریده بریده گفت هر کاری که میگی میکنم فقط دخترم نزار بمیره ، من از دارو ندار دنیا فقط این دخترو دارم ، حرفشو قطع کردم و گفتم دستتو همین جایی که من گذاشتم روی شکمش بزار و هر وقت گفتم فشار بده ، با سرش حرفمو تایید کرد ، دوباره لای پاهاش نشستم و با داخل کردن دستم گفتم فشار بده ، تا میتونی فشار بده ، آره آره دختر زور بزن بچه آزاد شد ، زور بزن، دختر زور بزن ، چنتا جیغ پشت سر هم کشید و بچه رو بیرون آوردم ، بچه بی جون بود ، از پاهاش روبه پایین چپش کردم و محکم تکونش دادم ، با صدای ضعیفی شروع به گریه کرد ، دست اشرف خانم دادم و به طرف فرشته رفتم تا جلوی خو، نریزیش را بگیرم ، چندتا دارو ی گیاهی که اشرف خانم در خونه داشت کوبیدم و به داخل ...... فرو کردم ، و این شد ،
آره خاتون دخترم دایه گی من ، از اون روز به دایه پوران تبدیل شدم و برای خودم برو بیایی داشتم ، و هیچ وقت نه به فکر ازدواج افتادم و نه دلم خواست خانوادم را ببینم ،
وقتی دایه پوران سرگذشتت را تموم کرد تازه فهمیدیم که سعید هم در حال گوش دادن به حرفای مآلم دایه پوران بود ، هر سه نفر چشامون ازشدت گریه مثل خو،ن قرمز شده بود ، و همزمان دایه داروهای گیاهی را توی هاون میکوبید سابیده شدن ، از همون روز داروهایی که دایه برای سعید درست کرده هر شب قبل از خواب و قبل از صبحونه میل میکرد و من و سعید هرشب درس میخوندیم و اینجوری روزها و ماه ها بدون اینکه به بچه فکری کنیم میگذشت صبح استرس عجیبی از خواب بیدار شدم ، امروز آخرین امتحان درسی من و آخرین آزمون سعید بود ، از این اتاق به اون اتاق رژه میرفتم ، و با خودم حرف میزدم ،
سعید سرشو از زیر لحاف بیرون آورد و گفت ؛ خاتون داری چکار می‌کنی ؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم ، گفتم نمی‌دونم ، سعید استرس دارم ، یه لحظه ایستادم و رو به سعید شدم و گفتم سعید ؟ نکنه این همه استرسم نزاره خوب امتحان بدم ؟
، یعنی بعد از این همه مدت هر چه زحمت کشیدم دود بشه ؟ وااااای نه، نه نه نه ، خداااا نکنه ، من داغون میشم ، سعید با حرص گفت آروم باش ، اول صبحی چی خوردی که اینقدر داری حرف میزنی ؟ بس کن ، ! بی خود استرس گرفتی ، دیشب مثل بلبل به سوالات کتاب جواب میدادی ، تو کل کن به خدا انشالله امتحانت با نمره ی عالی قبول میشی ، حالا تا سردرد نگرفتم بزار یه چرتی بزنم ، یه انشالله ایی ، همراه با چشم گفتم ،و از اتاق بیرون رفتم ، بعد از صبحونه که مثل سنگ تو معدم می افتاد ، همش تلقین استرس به خودم قبول میکردم ، با اومدن دایه ، خزان که دایه رو مادر دومش حساب میکرد من و سعید راهی تقدیرمون شدیم ، سر امتحان نشستم و بعد از کلی جواب دادن احساس کردم دل و روده ام داره بهم میریزه ، چند بار پشت سر هم عوق زدم ، دستمو جلوی دهنم گرفتم و با یه انگشت اشارم بالا آوردم و به زور لب باز کردم و گفتم میتونم برم بیرون ؟
مدیر بداخلاقی که اول سالن نشسته بود ، با سرعت خودشو به من رسوند وبرگه ی منو گرفت و گفت رفتی دیگه نمیتونی برگردی ،فکر نکن اینجا خونه ی خالس؟
اینقدر حالم بد بود به فکر قبول شدنم نبودم وبه زور شرطشو قبول کردم و با سرعت خودم به دستشویی رسوندم و تا تو نستم معدمو خالی کردم ، بیرون اومدم ، سعید با دیدن حال پریشونم به طرفم اومد و با ترس پرسید چی شده ؟ چرا رنگ و روت پریده؟با انگشتم جلوی بینیم را گرفتم گفتم وای سعید برو اونور ،
وای وای نزدیک من نشو ، حتی از بوی تنت هم عوقم میگیره ، سعید با تعجب سرشو خم کرد و تند تند خودشو بو کرد و با سر افکندگی ،گفت خاتون بدنم که بو نمیده ،
نکنه تو دیونه شدی ؟ با دستم بهش اشاره کردم و گفتم از من فاصله بگیر به جون خزان همین جا بالا میارم ، سعید لباشو بالا انداخت و گفت دیونه شدی ، شکی نکن ،
همین که از من فاصله گرفت تند تند شروع به نفس کشیدن کردم ، گفتم اخیش ، کمی بهتر شدم ، از اول نباید بهم نزدیک میشدی
سعید با فاصله از من راه می رفت و سوال میپرسید و می‌گفت ، خاتون ؟ سرم را تکون دادم و گفتم ، هاا سعید . ؟
__ امتحانت خوب دادی ؟ تازه یاد امتحانم افتادم و محکم به صورتم زدم و گفتم وااای سعید ، خدااا منو لعنت کنه ،
سعید با وحشت بهم نگاه کرد و گفت چی شده ؟ نگو که امتحانت بد دادی ؟ سرمو بالا کردم و گفتم نه نه ، خوب دادم ولی اون حالت تهوعه ، نذاشت مابقیه سوالات را جواب بدم ، در جا ایستاد
___مگه چندتا سوال جواب ندادی خاتون ؟ با انگشتم شروع به شمارش کردم و گفتم دوتا ، نه سه تا ، نه نه ببخشید فک کنم چهارتا ،. اااه اصلا نمی‌دونم شاید شش تا باشه ،
داشت به طرفم می اومد دستمو روبروم گرفتم و گفتم سعید تورو به جون خاتون نزدیک من نیا ، نمی‌دونم چرا تورو میبینم حالت تهوع میگیرم ، سعید با اخم جوابی به من نداد و به راهش ادامه داد و من پشت سرش به جای راه رفتن می دوییدم ، به خونه که رسیدیم ، سعید با حالتی اخمو گفت دیگه من داخل نمیشم ، گفتم مگه ازمونت را ندادی ؟
پس کجا میخوای بری ؟ بیا یه استکان چایی بخور خستگیت در بیاد ، سرشو بالا کرد و گفت نه میلی به چایی خوردن ندارم ، آزمونم هم دادم اگه خدا بخواد نمره بالا میارم ، الان هم به جای اینکه تو خونه باشم و به آه ، آه تو گوش کنم ، سرکار برم خیلی بهتره ، حداقل پول زحمتمو در میارم
من هم چون از دیدن سعید حالم بد میشد اصرار به موندن نکردم

خزان با شنیدن صدام با ذوق از اتاق بیرون اومد و به طرفم دویید و دایه داد میزد بچه آروم تر ، الان خدای نکرده زمین میخوری ، وایسا بچه ، تو تا منو سکته ندی دست از این دوییدنات برنمیداری
با خنده گفتم دایه اینقدر حرص نخور ، بچه تا زمین نخوره بزرگ نمیشه ، اینو صدبار خودت بهم گفته بودی ، سرفه آیی کرد و گفت آره گفتم ولی خزان نباید بیافته ،
صداشو آرومتر کرد و گفت خودت هم خوب می‌دونی که گریه ی خزان قلبمو به درد میاره ، دست خزانو گرفتم و به طرف دایه رفتم ، دستشو گرفتم و محکم بوسیدم و گفتم خدا رو صد هزار بار شکر میکنم ، که تورو دارم ، دایه دستشو کشید و گفت خوبه ، خوبه ، خب ، اینقدر نمک نریز ، هی خودتو لوس کن ، هی خودتو تو دلم جا بده یه دفعه سرشو به چپ و راست چرخوند و گفت پس شوهرت کجاست؟ مگه با هم نبودین ؟ پس چرا تنهایی برگشتی ‍؟ حتما زبون ریختی که بنده خدا نصف راه ولت کرده ،؟دختر کی میخوای یاد بگیری با شوهرت درست صحبت کنی ؟ دایه بی وقفه بدون اینکه بزاره من حرفی یا دفاعی از خودم کنم ، گفت و گفت و گفت ، و در آخر گفت خاتون ؟ من نهار درست نکردم ، امروز حال خوبی نداشتم ، تا سرپا میشدم ، سرم گیج می‌رفت ، خدا حفظش کنه ، خزان هم یه دقیقه آروم و قرار نداشت ، از این اتاق به اون اتاق ، از حیاط به دستشویی ، من هم دنبالش میکشوند ، بغلش کردم و گفتم فدای سرت که درست نکردی ، الان من سه سوته برات میرزا قاسمی ، همون غذایی که همیشه دوست داشتی درست مبکنم ، ، تا من لباسامو عوض کنم، سریع دست به کار میشم ، مگه من چندتا دایه پوران دارم ، دایه با لبخندی گفت ، همون زبون نمیزاره ازت دل بکنم ، حالا تا نفسم نگرفته منو از بغلت بیرون بیار که اصلا حوصله ی این جنگولک بازیارو ندارم ،به همراه خزان داخل اتاق شدم و زود لباسمو عوض کردم و راهی آشپزخونه شدم ،ولی قبل رفتنم به آشپزخونه ، گلیم را زیر درخت انگور ، پهن کردم و گفتم دایه تو اینجا بشین من چندتا بادمجون از آشپزخونه بیارم و بیام برات از امروزم که چی به سرم اومد تعریف کنم یه دفعه ...همون حالت تهوع لعنتی به سراغم اومد ، به سمت دستشویی دوییدم ، معده ی خالیم را که با اب پر بود خالی کردم ، دایه با استرس بالای سرم ایستاده بود و هی پشت سر هم صلوات می‌فرستاد و می‌گفت خدایا خودت حافظ این دختر باش ،
خدایا نگاهی به دختر طفل معصومش کن و از هر شر و بلا دورش کن
وقتی معدم خالی شد ، نفس بلندی کشیدم گفتم اخیش راحت شدم ، دایه نمی‌دونم چرا از صبح حالم اینجوری شده ، مخصوصا وقتی که سعید رو میبینم حالم بد و بدتر میشه ، خنده ایی کردم وسط خندم را قطع کردم و ادامه دادمو گفتم ، وقتی میبینمش انگار سیرابی دیدم ،
می‌دونی که من چقدر از سیرابی متنفرم از بوش هم عوقم میگیره ، دقیقا الانه سعید شده ، و دوباره خندمو از سر گرفتم ، دایه واکنشی به خندم و حرفام نشون نداد و این برای من خیلی سوال برانگیز شد ، پرسیدم دایه خنده دار نبود ؟ لبامو چین چین کردم ، گفتم ، آره واقعا من چقدر مسخرم ، چرا باید بخندی ، دایه حرفمو با حرفش برید و گفت ؛خاتون ؟
سرمو بالا گرفتم و گفتم نگاه کن دایه منو نصیحت نکن و نگو که شوهرته ، خدای دومته و نباید از این حرفا بهش بزنی ، من امروز به سعید حساسیت دارم ، امروز کلا نباید جلوی چشمم بیاد ، دست خودم نیست
به جون خزان معدم و رودم، دیگه تخلیه شدن ، دایه صداشو بالا برد و گفت ساکت شو یه لحظه ، دختر تو چقدر فَک ، میزنی ؟ با سر انگشتام سرم را خاروندم و گفتم چشم ، چشم ، آ ، آ ، اگه دیدی یه کلمه حرفی بزنم ، اهاااا زیپ دهنمو بستم ، خب بگو دایه ، گوشم با شماس، دایه گفت از کی عادت ماهیانه نشدی ؟ چشامو در هم گره زدم و با دندونم گوشت لبم را میکندم و بعد مکثی گفتم راستشو بخوای نمی‌دونم ، اینقدر درگیر درس خوندن بودم به کل یادم نمیاد ، دستمو گرفت و با خودش به اتاق برد و من مثل بچه ی دوساله پشت سرش راه افتادم ، گفت دراز بکش ، ببینم تو شکمت چه خبره ؟ گفتم دل و روده و معده و دارو دسته اش تو شکمم هستن ، میخواستی چی باشه ، با حرص گفت الان وقت نمک ریختن تو نیست ، زود باش دراز بکش تا دستی به شکمت بکشم ، من هم دراز کشیدم خزان هم فک میکرد داریم بازی می‌کنیم ، بغل دستم دراز کشید ،
دایه خیلی استرس داشت گفت لباستو بزن بالا ، من نباید همه چی برات بگم ، پیراهن قرمزم که با گلای مشکی ، خوشگل شده بود را بالا زدم و دایه از نافم به پایین آروم مالش داد

 

دستشو به چپ به راست ,، شبیه برف پاک کن حرکت داد و یه جا دستش متوقف شد و همون جا فشار داد ، با خوشحالی گفت وااای خاتون ؟ به چشای پر ازاشکش نگاه کردم و گفتم چی شد دایه ؟ مریضی بدی گرفتم ؟میخوام بمیرم ؟ زود لباسم را پایین کشیدم و به دمل خوابیدم دستمو به صورت گرد تپل سفیدش کشیدم و گفتم آخ خزان ، مادرت داره میمیره ، اشکام ناخداگاه از گوشه های چشمم سرازیر شدن یه لحظه پام از سیلی دایه سوخت و گفت چی داری تو گوش طفل معصوم میخونی؟پاشو پاشو که داری برای بار دوم مادر میشی ، دهنم از شنیدن حرفهای دایه باز موند و بریده بریده گفتم چیییی؟ هااااا ؟دوباره به کمر خوابیدم و لباسم را مجدد بالا زدم و گفتم نه نه ، دایه حتما چشات کم سو شدن ، دوباره یه نگاهی کن ببین واقعا تو شکمم بچه هست ؟دایه اشکاشو با سر شونه اش پاک کرد و گفت چشام کم سو شدن ، دستام که ناتوان نشدن ، ، دستشو همون جایی که فشار میداد چسبوند و گفت بچه میبینم ، دستتو بده به من، تا بهت نشون بدم ، دستام از شدت تعجب که از سعیدی که دکترا مارو نا امید کرده بودن و الان با شنیدن بارداری ، میلرزیدن، دایه با حرص دستمو گرفت و گفت بچه اینجاس خاتون، ببین چه برآمدگی داره ؟ دستمو آروم همون جایی که دایه می‌گفت کشیدم ، منتها من چیزی لمس نمی‌کردم، نیم خیز شدم و گفتم دایه منو سرکار گذاشتی ؟ من که چیزی ندیدم چطور تو میگی اونجا چیزی لمس کردی ؟ با کف دستش به سرم زد و گفت خاک به سرت که هیچی حالیت نیست ، خدا می‌دونه از کی عادت ماهیانه نشده بودی ، جنین رشد کرده باز هم نفهمیده بودی دیگه تو چقدر خنگ هستی ، صدام میلرزید ، گفتم دایه یعنی من حامله شدم ؟ آخه سعید ؟ سرمو پایین انداختم و با شرم گفتم آخه دکترا گفتن اون نمیتونه بچه دار بشه ... سرمو بالا گرفتم و گفتم نه نه دایه حتما تو اشتباه کردی ، اصلا امکان نداره من حامله باشم ، نه نه اصلا امکانش نیست ، یه دفعه دایه گفت ....دختر ناعقل!!!!!
من موهامو تو این راه الکی سفید نکرده بودم ، با ناراحتی بلند شد و گفت حالا که به کار من اعتمادی نداری دیگه من لام تا کام حرفی نمی‌زنم ،
و از اتاق بیرون رفت ، خزان دنبال دایه دویید وقتی دیدم اتاق خالی شد دراز کشیدم
دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم یعنی امکان داره من باردار باشم ،؟
اگه اینجوری باشه چطور میتونم سعید را قانع کنم ، آخه اون فکر میکنه هیچ وقت نمیتونه پدر بشه ، الان یه دفعه بهش این خبرو بدم، باورم نمیکنه ، با صدای گریه ی خزان و کوبیده شدن در...
فهمیدم که دایه با دلخوری از خونه بیرون زده ، با عجله از اتاق بیرون اومدم خزان را بغل کردم ازلای در به بیرون نگاه کردم ، دایه دستاشو تکون میداد و راه میرفتم ، درو باز کردم و تا تونستم با سرعت به طرف دایه دوییدم ، در چند قدیمیش رسیدم و با نفس نفس گفتم دایه کجا داری میری ؟ نمیگی زن باردار نباید اینجور دنبالت بدوئه ؟ دایه سرشو به عقب چرخوند و با حالتی اخمو گفت ، غلط کرده زن باردار بدوئه، کدوم احمقی بهت گفته بیافتی دنبالم ،؟
من گفتنیامو گفتم ، دیگه میخوای باور کنی یا نکنی به خودت ربط داشت ، چند بار نفس تازه گرفتم و گفتم من دور اون اخمت بگردم ، دستشو گرفتم و گفتم من باورت کردم دایه ، هنوز از حرفام دلخور بود دستشو از دستم بیرون کشید و گفت خاتون من می‌خوام جایی برم ، اینقدر وقتمو نگیر ، تو هم تا سر و کله ی شوهرت پیدا نشده به خونت برگرد ، گفتم به اون خدای واحد اگه بزارم بری ، من می‌خوام این خبرو خودت به سعید بگی ، من جرات گفتنش را ندارم ، گفت چرا جراتشو نداری ؟مگه دزدی کردی که جرات گفتنش را نداشته باشی ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم آخه میترسم باورم نکنه ، دایه راهشو کج کرد و همین جوری که به طرف خونه برمیگشت گفت غلط کرده باور نکنه ، خداشکر هر شب تو زیرش میخوابیدی ، از دیوار که حامله نشدی ، پشت سرش راه رفتم و گفتم دایه ؟ اگه سعید فهمید به نظرت خوشحال میشه ؟ یعنی خزان هم مثل سابق قبولش می‌کنه ؟ دایه ایستاد زود خزان را از بغلم گرفت وبه خودش چسبوند و بعد از دوتا بوس از لپ خزان ، گفت آره دختر ، آخه این طفل معصوم زیر دستش بزرگ شده ، نونشو خورده چرا دوست نداشته باشه ،
تو نمی‌خواد این حرفا فکر کنی ، از اون جایی که من از سعید شناخت دارم ، خزان رو خیلی دوست داره ،
..................................................

همون روز من از خوشحالی در درونم و استرسی که نمی‌دونم واکنش سعید با شنیدن این خبر دل تو دلم نبود ، نزدیکای غروب در کوبیده شد صدای تاپ و توپ قلبم با کوبیدن در یکی شد ،
انگار قلم گواه میداد خبری در راه است ،
دایه به من نگاهی کرد و گفت چرا رنگت پرید؟ پاشو درو باز کن دختر ،با استرس گفتم دایه سعید هست ، ابروهاشو در هم گره زد و گفت مگه چکار کردی که این همه از شوهرت می‌ترسی ؟ پاشو ، بگو یا خدا و درو برای شوهرت باز کن ، بلند شدم و با ترس و تردید از اینکه باز حالت تهوع به سراغم بیاد و اینکه خبر بارداریم را بفهمه چه واکنشی به این خبر نشون بده، ولی ای کاش تمام ماجرا در این ختم میشد ، به سمت در رفتم ، دهنمو به در چسبوندم و گفتم کیه ؟مردی غریبه با صدای خشنی گفت اینجا خونه ی آقا سعید هست ؟
این سری قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد ، به دایه که به چهارچوب در تکیه کرده بود نگاه کردم و با صدای لرزونی که قلبم خودش را آماده خبرایی کرده بود ، گفتم دایه نمی‌دونم این مرد کیه ؟دایه دمپایی لنگه به لنگه پاش کرد و خودش را به در رسوند ، منو کنار زد و گفت برو اونور ببینم کیه ، درو باز کرد و گفت بله آقا اینجا خونه ی سعید هست با کی کار داری ؟ اگه با سعید کار داری اینجا نیست ، برو هر وقت مرد این خونه تشریف آورد تو هم بیا ،
دایه بدون اینکه کار اون مرد را بپرسه، داشت درو می بست
گفت حاج خانم یه لحظه صبر. کن ، بزار حرفم‌ بزنم بعد شما درو ببند ، دایه از بسته شدن در منصرف شد و گفت بله بگو پسرم ، چکار داری ؟ مرد غریبه مکثی کرد و گفت ؛ نمی‌دونم چطوری به شما بگم ، واقعا زبونم قاصر از حقیقت گفتنه ، دایه ، صداشو آرومتر کرد و گفت چی شده پسرم . ؟ مارو نصف جون کردی ؟ دلم طاقت نیورد و درو تا انتها باز کردم و گفتم سعید از کجا میشناسی ؟ من تا حالا شمارو با سعید ندیده بودم ، هر دوستی یا رفیقی که سعید داشت من میشناسم ، مردی که سرش پایین و با کفش های نیمه پاره اش با سنگی کوچیک بازی میکرد گفت ، راستش من دوست شوهر شما نیستم و فقط با هم همکار هستیم ، اینجا بود که احساس خطری برای سعید می‌دیدم ، گفتم برای سعید اتفاقی افتاده اقا؟ سعید مگه سرکارش نیست ؟ مرد غریبه سرش را قبل بلند کرد نش تکونی داد و گفت :واقعا نمی‌دونم چی باید بهتون بگم ، سعید امروز نرسیده به محل کار ،
سکوت کرد ، داد زدم ، ددددِ بگو شوهر من چی شده ؟ با آه بلندی گفت ماشین بهش میزنه و در جا ، تموم می‌کنه ، از شنیدن این حرف هنگ کردم ، نمی‌دونستم بخندم یا به بخت و اقبال خودم و جوونمرگ شدن سعید زار و زار گریه کنم ، گفتم آقا میفهمی داری چی میگی ؟چرا چرت و پرت میگی ؟ سعید من کجاس ؟ چکارش کردین؟ با انگشتش اشکش را از گوشه های چشمش پاک کرد و گفت ؛ خدا بهتون صبر بده ، صدام بالا بردم و گفتم چه صبری ، تمام زندگیم رفت ، مثل آب رون کف زمین افتادم ، با صدای بلند جیغ کشیدم ، دایه دستامو محکم گرفت تا سرو صورتم نزنم ، از تو داشتم میسوختم ، از صدای جیغم هر کدوم و از هر سمتی به سمت ما می اومد و هر که این خبر مؤلم را میشنید ، با تأسف می‌گفت آخ سعید ، عجب پسری بود
__جیگرم داشت می‌سوخت ، باورم نمیشد سعید مهربونم توی یه چشم بهم زدن از پیشم بره ، باورم نمیشد ، خدا یکی رو بهم داد و سایه بون خونمو ازم بگیره ، باور نکردنای من به واقعیت پیوست و سعید من ، سعید مهربونم ، سعیدی که دست منو از بدبختی به سمت مردونگیش گرفت برای همیشه منو تنها گذاشت ، ...............
همون روز منو دایه تا صبح بالباس مشکی تک و تنها برای فراغ عزیزم ، اشک غم ریختیم ، با طلوع آفتاب ، باید خودمون را برای وداع همیشگی با سعید آماده میکردیم ، کم کم همسایه ها برای تسلیت تو خونه جمع شدن ، دایه آروم تو گوشم نجوا کرد و گفت ، خاتون این مصیبت دیگه اتفاق افتاده ، وما باید برای سعید مراسمی که لایقش باشه بگیریم ، من چندتا النگو دارم ، الان پیش زرگرمیبرم و میفروشم و برای ختم و مراسم وسایل میخرم و با خودم میارم ، با بغض گفتم دایه من هم چند تکه طلا که سعید برام خریده بهت میدم ، اونارو هم بفروش ، حداقل سربلند از این دنیا بره ، یه ختم خوبی براش گرفته شده باشه ، دایه بغلم کرد و گفت واااای دختر نگون بختم ، وااای چه تقدیری داری ، با صدای بلند گفتم دایه دارم می‌سوزم ، بگو چطور بدون سعید من زندگی کنم ؟ دایه فراغ سعید منو دیونه می‌کنه ، شونه هامو بوس کرد و گفت خدا انشالله بهت صبر بده ، با رفتن دایه ، احساس غریب بودن میکردم ، خزان تو بغلم نشسته بود و هی بهونه میکرد و می‌گفت بابایی ، همه به حال من و خزان و سعیدی که جز خوبی کسی ازش حرفی نمی‌زند گریه میکردن

وقت موعود فراغ من و سعید فرا رسید ، با صدای لا الله اله الله یه گوشه از تابوت را گرفته بودم و با سوز دردناکی گفتم آخ سعید ، با من چه کردی ،
سعید جونم ، تازه داشتی به آرزوهایت میرسیدی ، تازه داشتیم رنگ خوشبختی رو با هم میچشیدیم ، آخه لامروت چطور دلت اومد منو با این همه بدبختی تنها بزاری ؟، نگفتی این خاتون چطور با فراغت کنار بیاد ؟ آخ سعید مثل آتیش جهنم دارم می‌سوزم ، بلند شو ،بلند شو بگو این همه بازی بوده ، نزدیک قبری شدیم که خانه ی ابدی مرد زندگیم بود ، تابوت سرد و بی روح را ول کردم ، روبروی جمعیت ایستادم ، دستمو براشون صاف کردم و با لحن غم انگیزی گفتم ، خواهش میکنم قبل از اینکه شوهرم رو تو این چاله دفن کنید می‌خوام باهاش چند کلمه حرفی بزنم ، دایه که خزان را تو بغلش گرفته بود جمعیت را شکافت و لنگان لنگان به من نزدیک شد و گفت دخترم آروم باش ، بزار شوهرت با آرامش سرشو روی اون تکه سنگ بزاره ، اینجوری عذابش نده ، دستمو به صورتم نزدیک کردم و با چنگی که به صورتم میزدم احساس میکردم رده های ناخنم روی پوست سفیدم میخوابید ، گفتم دایه ، خونه خراب شدم ، بدبخت بودم بدبخت تر شدم ، ولی ای کاش تمام بدبختیام به اینجا ختم میشد نمی‌دونستم آینده ی اندوهگینی برای من و خزان کمین گرفته
، یکی از پیرمردهای محله گفت جنازه رو روی زمین بزارید تا زنش برای آخرین بار باهاش وداع کنه ، جنازه رو روبروم گذاشتن و یکی از اون مردا داوطلب شد و گوشه آیی از کفن را کنار کشید صورت سعید را برایم به نمایش گذاشت ، قلبم داشت از جاش کنده میشد ، هنوز چشای قشنگش باز بود ، صورتم را بهش نزدیک کردم و گفتم سعیدم ، مرد خوشتیپم ؟ مرد با غیرتم ، حالا که دیدی اینجا جای خوبی برای خودت نبوده و اون بالاهارو ترجیح میدادی ، برو ،
آروم بخواب قربون اون صورت قشنگت بشم ، ولی ای کاش قبل رفتنت می‌فهمیدی که بچت تو راهه ، همون بچه آیی که ارزوشو با خودت به قبر داری میبری
وقتی بدنیا اومد چی بهش بگم سعید ؟، بگم بابات کجا رفته ؟ چطوری من بچه هارو بدون تو بزرگ کنم ، ؟ ولی حالا که رفتی بهت قول میدم هم مادر ، هم پدر خوبی برای بچه هات بشم ، آره خزان هم بچت بود ، اینو همیشه خودت بهم گفته بودی ، لبم را به صورت خشک و سرده اش چسبوندم و یه نفس بوس محکمی ازش گرفتم ،

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khazan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه kjupe چیست?