خزان 20 - اینفو
طالع بینی

خزان 20

خبری نه از مرتضی و نه از خزان میشد ،
طاقتم طاق شد ،دصبرم لبریز شد سرپا شدم و گفتم پس اینا کجا موندن ؟
چرا نمیان ؟ نکنه بلایی سرشون اومده باشه ؟
محمدسعید اوفی کرد و گفت حتما با باباش نمیاد ، ای کاش آقا مرتضی بیاد و جاشون بهم بگه ، من میدونستم چه بلایی سر جفتشون بیارم
ولی حیف و صد حیف .....که این دختر از این مادره
، بهش نگاه کردم و سریع سرمو به طرف دری که بسته شد چرخوندم ، با خوشحالی دستمو بالا گرفتم و گفتم خدایا شکرت ، عا..‌‌.... ببین مرتضی دخترشو حتما صحیح و سالم به خونه برگردوند ،
با عجله از در سالن بیرون اومدم ، با دیدن صورت مضطرب مرتضی و بدون خزان شبیه آب روان روی زمین لبریز شدم و در جا نشستم ، محمد سعید قبل اینکه چیزی بپرسم ، گفت پس اون دختر زبون نفهمت کجاس ؟
حتما با تو نیومد درسته ؟ این زبون آدمی زاد نمی‌فهمه ، زود ادرسشون به من بده ، تا من بهشون بفهمونم این خانواده مال این بازیا نیست، مرتضی روی اولین پله نشست و گفت ای کاش میدیدمشون ، ولی آب شدن تو زمین رفتن ، من هم اول از دکتر و زنش شکایت کردم ، بعد هم از اون اشغال بی همه چیز، محکم تو صورتم زدم و گفتم وای خزان؟ واااای داری چکارمیکنی دخترم ؟ آخه تو به کی رفتی اینجور سرخود داری می‌کنی ؟ ای کاش من جرات تورو داشتم الان وضع من این نبود ، مرتضی سرشو به طرفم چرخوند و گفت

آره راست میگی ،
وضع داغون من هم این نبود ، اینقدر حالم دگرگون بود وقت و حوصله ی سرو‌کله را نداشتم

⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐

محمد سعید و مرتضی و ارسلان ، تمام تهرون را دنبال خزان و شهیاد گشتن ولی هیچ آثاری از خودشون به جا نذاشتن و به خاطر شکایت من و مرتضی دکتر و شهناز به زندان افتادن ، چند وقت گذشت و من مثل اسپند رو آتیش تنها دلخوشیم گریه های دم به دقیقه ام بود ، حتی سرکار نمیتونستم برم، دیگه از پیدا شدن خزان ناامید شده بودم ، مرتضی تنها مونسی که بهم امید میداد ولی ارسلان و محمد سعید ، نقشه رو نقشه بعد پیدا کردن خزان میکشیدن ، تا اینکه با صدای ناله ی خزان ، تو یک اتاق تاریک که از هر سوراخی یه جک و جونوری بیرون میزد چشامو با وحشت باز کردم ، قلبم از شدت تپیدن به هزار رسیده بود ، نفس بلندی کشیدم و به پنجره ایی که نیمه باز بود نگاه کردم آفتاب تا نصف اتاق رسیده بود ،پرده ی تور سفید ، به خاطر نسیم باد به عقب و جلو تکون میداد ، روی تخت نیم خیز شدم و از دلتنگی شدیدم با خودم زمزمه کردم و گفتم این چه رسم عدالتی بوده که از هر دردی نصیب من باید میشد ؟ آخه من دلتنگت شدم دخترم ، دلتنگ اون عطر موهای پریشون بلندت ، اون سادگی های بچگونت ، چرا با من اینکارو کردی ؟ الان کجایی خزان ؟ انشالله هر جا که هستی ، لبخند به لب باشی ، دریغ از یه اخم ، ،،، هیچ صدایی از خونه بیرون نمی اومد ، از در و دیوار برام غم می‌بارید ، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم ، اولین جایی که کار هر روز من بود ، دیدن محمد بود ، به اتاقش رفتم ، آروم دستگیره رو پایین کشیدم تا اگه خواب باشه با باز شدن در بیدار نشه ، ولی تختش مرتب شده و خالی از محمد بود ،، لبامو توی دهنم جمع کردم و گفتم تا اونجایی که من یادم میاد اخر شب محمد سعید به اتاقش با شبخیر رفت ، ولی الان از تختش که معلومه انگار روی تخت نخوابیده بود ، درو دوباره بستم و گفتم انشالله خیره ، خاتون اینقدر نفوس بد نزن ، یه چایی دم دادم و روی کاناپه دراز کشیدم ، چشامو روی هم گذاشتم و یه دفعه مثل فنر از جام پریدم

سمت کمد رفتم تند تند لباسمو عوض کردم و خواستم بعد مدتی سرکار برم ، که صدای بسته شدن در را شنیدم ،
این سری مثل سری های قبل کنجکاو نشده بودم ، کیفم را برداشتم و داشتم از سالن بیرون میرفتم ، محمد سعید با اخم گفت سلام مامان ؟ گفتم سلام پسرم ، ابروهامو در هم گره زدم و گفتم کجا بودی ؟ انگار دیشب سر جات نخوابیده بودی ؟ به من نگاه کرد و گفت جایی داری میری ؟
گفتم سوالم را با سوال جواب نده ، جواب سوالمو بده که برات جواب سوالی که دادی رو بدم ،
دستمو گرفت و دنبال خودش ، مثل بچه ی دو ساله کشوند ،
گفتم چی شده محمد ؟ چرا اینقدر مضطربی ؟ خزان چیزیش شده ؟ روی صندلی نشست و گفت مامان بشین ، می‌خوام با هات حرفی بزنم ، با استرس گفتم جون به لبم کردی ، یا بگو چی شده یا اینجور به من استرس نده ، با انگشتاش چشاشو مالید و بعد از خمیازه ایی کوتاه گفت اگه ده دقیقه زودتر میرسیدیم دستمون به خزان می‌رسید ، ولی حیف و صد حیف که ده دقیقه قبل از اون خرابشده بیرون زده بودن ،
لبخند روی لبم نشست و گفتم جای خزان را پیدا کردین ؟
پس چرا الان کجا رفته ، خدایا شکرت که به حرفام گوش دادی ،
گفت مامان بگو خدایا اون بی آبرو رو دیگه هیچ وقت تو زندگیمون پس نده ، که مایه ی ننگ برای خانواده ی ما شده، روبروش نشستم و گفتم ، چی ؟
چرا اینجوری میگی محمد ؟
مگه خزان چکار کرده ؟
اونجایی که میگی کجاس؟
این همون محمد سعیدی نیست که همیشه پشت خزان بود ، چی شده که تورو به این حال انداخته ؟

عرق پیشونیش را با سر انگشتش پاک کرد و گفت: خدا لعنتش کنه که آبرویی برای کسی نذاشته ، ای کاش زیر دست دکتر و شهناز میموندم ولی اینجور جلوی هر نامردی سر خم نمی‌کردم ، هنوز حرفاش برام قابل درک بودن ، هنوز نمی‌دونم چی داره میگه ، خودم را به خریت میزدم
روبروش نشستم و گفتم محمد ، خزان مگه چکار کرده ؟
آره ننه هوای عشق تو سرش خورده ، باید به عقد اون پسر در بیاریم ، اگه آدم بدی باشه بعد ها سرش به سنگ میخوره و یه تجربه بزاش میشه ، محمد مشتشو محکم بست و به دیوار کوبوند و گفت کدوم عشق ،؟ کدوم عقدمامان ؟ دخترت هر،زه ی کاباره ها شده ، برای یه قر.ون خودش را ار.زونی مردهای غریبه می‌کنه ، با تعجب گفتم محمد سعید می‌دونی چی داری میگی ؟ می‌دونی داری راجب کی حرف میزنی ؟ این حرفارو برای دخترم وصلت نزن ، هر چقدر برام عزیزی خزان هم برام عزیزه ، صداشو کمی بلند تر کرد و گفت آره ، آره ، می‌دونم چی میگم ، منو باور نمیکنی از ارسلان و آقا مرتضی بپرس ، ، سرمو بالا انداختم و گفتم ، معلومه باور نمیکنم ، تربیت من اینقدر سست و بی جون نبود که دختر خاتون ، این کاره باشه ، دستشو لای دندونش گذاشت و محکم گاز گرفت و گفت، دستم بهش برسه ، گوشت بزرگش، گوشش میشه مامان خاتون. ، مادر نزاییده ، بهم بگه بی غیرت ، من بی غیرت نیستم ، آره بی غیرت نیستم مامان خاتون ، پاهام از شنیدن این حرفا سست و بی جون شده بودن ، دستمو به دیوار چسبوندم و یواش یواش خودمو به تلفن رسوندم ، انگشتم را روی شماره ها چسبوندم و زود چرخوندم ، هر بوقی که میخورد ، تو دلم دعا دعا میکردم کسی گوشی برنداره ، یا تمام حرفای محمد سعید را تکذیب کنه ، بعد از سه چهارتا بوق صدای مرتضی از پشت تلفن تو گوشم پیچید و گفت بله بفرمایید ؟ با صدای لرزونی گفتم مرتضی ؟ منتظر جوابی نموندم و بدون سلام گفتم محمد سعیدچی میگه؟ دروغ میگه مگه نه ؟ تورو خدا بگو تمام حرفاش کذب و مزاح بوده ؟ با صدای بلند گفت نه اصلا هم دروغ نیست خاتون ، برعکس تمام حرفاش درست و این چی اتفاق افتاده

زبونم قفل شد ، دندونام به صدا افتادن ، بغضم امانمو برید و با صدای بلند حنجره ام را با گریه های بی امان برای هر دردم صاف کردم ، اینقدر صدام بلند بود حتی گوشام به وز وز افتادن ، هر چقدر گریه میکردم ذره ایی از دردام کم نمیشد که نمیشد ،
محمد سعید کشان کشان از درد غیرتی بودنش خودش را بهم رسوند و کنارم نشست و دستشو روی دستم گذاشت و گفت ، مامان گریه نکن ،
الان دیگه فایده ایی نداره ، اون وقتایی که باید تمام حواست بهش می‌بود ، نبودی ،
اون وقتایی که نباید دنبال پول میدوییدی باید شش دنگ حواست به این دختر می‌بود ، الان هم دیگه پشیمونی فایده ایی نداره مامان خاتون ......
هنوز دستش تو دستم بود ، محکم دستشو قفل کردم و گفتم محمد تورو به خاک اقات ، سعید قسمت میدم مارو تنها نزار ، مارو تو نیمه راه ول نکن ، خواهرت را از این منجلاب نجات بده ، ما جز تو کسی رو نداریم ، خواهرت الان به کمک تو نیاز داره ، الان وقت انتقام از خزان نیست محمد ، ..... محمد سری تکون داد و گفت ؛مامان تا خودش نخواد ما کاری از دستمون برنمیاد ، گفتم چرا برمیاد ، به مولا برمیاد ،
با چشمای پراز اشک ، که هر از گاهی قطره اشکی ، روی صورت زیبایش سرازیر میشد به من نگاه کرد و گفت، مثلا باید چکار کنیم ؟
گفتم شده دست و پاشو زنجیر ببند ولی نزار تو خرابکاری هایی که میکنه غرق بشه ،
من با تخم چشمم اونو بزرگ کردم نمیتونم به همین سادگی از دستش بدم ، نون نخوردم بلکه گشنه از سر سفره بلند نشه ، وقتی سیر میشد خورده نونایی که روی سفره ریخته شده بود میخوردم ، شده بود شبا از غرو غر کردن شکمم خوابم نمی‌برد ، حالا من که دستم به دهنم رسیده نمیتونم بچمو تو اون خرابشده به خاطر اون بی پدر و مادر رها کنم ،اره من بچمو پس میگیرم ، حتما خودش اشتباهشو میفهمیه ،.
صدامو بالاتر بردم و گفتم اگه هم نفهمید از همون روشی که بهت گفتم استفاده میکنم ، محمد بلند شد و گفت ، خیلی نمک نشناسه ، چطوری روش شد اینکارو بکنه ، ولی چشم مامان ، هر چه تو بگی من اینکارو میکنم فقط غصه نخور ،

به طرف بیرون ،داشت می‌رفت
سکوتم را با حرفم تکه تکه کردم و شکوندم ، با صدای ضعیفی پس از این همه گریه و زاری گفتم کجا میخوای بری محمدم ؟
سرش را چرخوند و گفت می‌خوام برم دنبال خاک بر سرم بگردم ، دستامو روی زانوها یم چسبوندم ، و به سختی بلند شدم و گفتم وایسا ،
وایسا ننه ، وایسا من هم همراهت میام ، اینجا من نمیتونم تنها بمونم ، محمد سعید ، با عصبانیت گفت کجا میخوای بیای ؟
فکر می‌کنی خزان منتظر ما نشسته و تو بیای دستش را بگیری و بیاریش با خودت ؟ مامان بشین تو خونه تا من برم ببینم چه خاکی تو سرم بریزم ، لبام تند تند تکون میخوردن و گفتم آخه من اینجا ، تنها ، دیونه میشم ،
حداقل با تو باشم ، خیالم راحتره ، دهنشو پراز باد کرد و در جا به بیرون پرت کرد و گفت ماااامااان میفهمی چی دارم میگم؟
معلومه حرفمو نفهمیدی ، انگشتت را تکون داد و گفت ، من نمی‌دونم باید کجا برم و چطور پیداش کنم ، تو یکی دیگه رو اعصابم رژه نرو به اندازه ی کافی من درد دارم ، وقتی عصبانیت محمد را دیدم در جا پنچر شدم و گفتم باشه باشه ، هر چه تو میگی ، دستمو روی لبم چسبوندم و گفت آ، آ، لال میشم فقط تو عصبی نشو ، به طرفم برگشت و محکم منو مثل بچه ی دو ساله تو بغلش چسبوند و گفت من دور اون مظلومیت بودنت بگردم که اینجور داری اذیت میشی ، و بعد دوتا بوسه ایی که روی سرم زد با عجله که اشکاشو نبینم از خونه بیرون زد ، با رفتنش غمی تو دلم غوغایی کرد ، به هر طرف که نگاه میکردم غم برام می‌بارید ، زمین نشستم و گفتم مرتضی از اول هم آدم بی لیاقتی بودی و هنوز که هنوزه همونی هستی ، آخه کدوم پدر اینقدر بی خیال بچه اشه ، خنده ی تلخی کردم و گفتم پدر ؟ آخه چه پدری ، وقتی بزرگ شدن بچه اشو ندیده ، چه انتظاری از محبتش داشته باشم ، اینقدر گفتم و گفتم که خودم از حرف زدن با خودم خسته شدم ، ساعت ها از رفتن محمد گذشت و شب به درازا تبدیل شد ، هر چه وقت می‌گذشت بیشتر استرس می‌گرفتم ، دم دمه های صبح از فرط خستگی و گریه نایی برام باقی نمونده بود و چشام خود به خود سنگین شدن

غرق خواب بودم با صدای سرو صدایی که ترکیبی از صدای مرتضی و ارسلان و محمد سعید شده بود به زور چشام را باز کردم و دوباره به خیال خودم خواب می‌دیدم مجدد پلک هایم را روی هم بستم ولی سرو صدا همچنان تو خونه ادامه داشت ،
مثل برق گرفته ها از جایم پریدم ، با وحشت ، و استرسی که به جونم افتاده بود با پای لرزونی که به سختی پشت سر خودم میکشیدم قدم به بیرون گذاشتم ، ارسلان از یه طرف ، مرتضی از طرفی دیگه و محمد سعید از هر طرف به طرف کسی که دورش حلقه بسته بودن هجوم میبرد ،
کنار درمات و مبهوت ایستادم و به کتک زدن کسی که نمیتونستم قیافش را ببینم نگاه کردم ،
تو قلبم آشوبی برپا شده بود ، غوغایی در سینه داشتم ، یه لحظه ارسلان چشمش به من افتاد و با حرص گفت داری دست گلتو ور و ور نگاه می‌کنی ؟
دستمو به سینه ام زدم و گفتم دسته گل من ؟
خزان با شنیدن صدایم ، گفت مامان منو از دست این جلادها نجات بده ، دارن منو میکُشن ،
گفتم خزان مامان برگشتی ؟ و یه دفعه خودمو بهشون رسوندم و روی خزان خودم را پرت کردم و با دستم گفتم بسه ، دیگه نزنید ، ارسلان منو از روی خزان بلند کرد و گفت ، پاشو ، چرا تمام این مدت به ما دروغ میگفتی ؟ چرا کارهای بی شرمانه ی دخترتو سرپوش میکردی ؟ منو بگو که شمشیر به دست از تو و سادگیت دفاع میکردم ، نگو خانم تمام و کمال از کارهای دخترش اطلاع داشت ، به صورت عصبی ارسلان خیره شدم و گفتم از چی و کدوم کار ؟ روبه خزان کردم و گفتم از کدوم کارت من اطلاع داشتم خزان ؟ تازه قیافه ی آرایش شده اش که هیچ فرقی با عروسی که تازه از آرایشگاه بیرون اومده باشه نداشت ، و لباسی که تمام بدنش را نمایش میداد ، را با تعجب و اکراه از بالا به پایین و از پایین به بالا برانداز کردم ، قبل از اینکه خزان جوابی بده دستمو بالا بردم و سیلی محکمی تو صورتش زدم که سرش به چپ و چرخید ، گفتم از چی چیز تو خبر داشتم دختر بی حیا ؟ سرش را با حرص به طرفم چرخوند و خو.نی که از لبش میریخت با پشت دستش پاک کرد و گفت........‌‌

آره راست گفتم
، شونه اشو محکم تکون دادم و گفتم چی من میدونستم ؟
گفت اینجور با مظلوم نمایی خودتو برای اینا مظلوم نکن ، دیگه همه تورو شناختن ، گفتم چکار کردم که همه منو شناختن ؟
گفت مامان چرا فیلم بازی می‌کنی ؟ مگه تو به من نمیگفتی من پو.ل مفت ندارم برای تو خرج کنم ؟
مگه تو بهم نگفتی برو تو کاباره ها کار کن و خرجی خودتو در بیار ؟
چقدر بهت گفتم من مثل تو نیستم ، چقدر گفتم منو تو این خط غلط ننداز ، سرش را به طرف محمد گرفت و گفت داداش اینقدر التماسش کردم ، که منو اونجا نفرست فقط و فقط بهم میگفت عادت میکنی الان که دارم عادت میکنم بهم میگید به خونه برگردم ؟
خودمو به عقب عقب کشوندم و گفتم نه ، نه این دختر من نیست ،
ظاهرش ، که خزانه
ولی باطنش شیطان صفتی بیشتر نیست ، تو شیطانی ، شیطان
دستمو تند تند تکون دادم و گفتم نه خزان این نیست ،
مرتضی کنارم نشست و گفت این مادری که همیشه بهش مینازیدی ؟ این مادر بودنت بود خاتون ؟ یه عمر منو به خاطر بی لیاقت بودنم سرکوفتم کردی ، حالا ثابت شد اینجور تربیتی به این دختر دادی ؟
کجاس اون همه ادعای تحصیل ؟ من حتی به اون مدرکی که داری شک دارم ، از این همه تهمتی که بهم تو یک چشم بهم زدن ، زده میشد ، حتی خودم به خودم به شک افتادم ،
با چشام به خزان نگاه کردم بلکه بگه این حرفا برای توجیه کارم دروغ گفته باشم ، نفس عمیقی کشیدم و بعد از چندبار خالی کردن باد از دهنم گفتم ، خزانِ بی چشم و رو چقدر زمان برد به این حرفا فکر کرده بودی ؟ کی تورو سر این راه گذاشت ؟
خزان چشاش اشکباران شد و گفت دروغ نگفتم و تمام این حرفا راست بوده ، با حرص و مملو از عصبانیت رو به مرتضی کردم و گفتم تمام این مدتی که منو شناختی اینجور آدمی بودم ؟ حالا که تو به حرفای دخترت ایمان داری ، همین الان دست دخترتو بگیر و از اینجا بیرون برو ، به طرف ارسلان چرخیدم و انگشتم را براش تکون دادم و گفتم حتی تو ، نمی‌خوام یه لحظه اینجا ببینمتون ، زود از خونم ببرید بیرون ، نمی‌خوام ریخت هیچ کدومتون را ببینم ، به طرف اتاق خزان رفتم و هر چه لباس تو کمد بود را داخل ساک ریختم و با خودم بیرون آوردم و به طرف خزان پرت کردم و گفتم اینارو هم با خودت ببر ، بعد از این ساعت دختری به اسم خزان ندارم ، محمد سعید روی زمین نشست و سرش را با جفت دستاش گرفت ، با داد زدنم که شبیه هوار بود گفتم نمی‌خوام بیشتر از این اینجا ببینمتون سرش را بالا گرفت و ساکی که روی زمین افتاده بود را برداشت و به دست مرتضی داد و گفت مگه نشنیدین مامانم چی میگه ، ؟ چرا ایستادین ؟ دست دخترتو بگیر و با تربیت خودت بزرگ کن ،

خزان خودش را کنار دیوار کشوند و گفت من جایی با کسی نمیام ،
هر کاری که میکنم به خودم ربط داره ، دیگه من بچه نیستم و میتونم از خودم مراقبت کنم ، اگه منو مجبور به کاری کنید از دست همتون میتونم شکایت کنم
مرتضی ابروهاشو نزدیک هم کرد و گفت بله که میتونی ، به تونستن تو شکی ندارم ، دستشو لای موهاش انداخت و از موهاش مثل گنجشک به بالا اویزونش کرد ، روبه ارسلان کرد و گفت این ساک هم با خودت بیار ،
و با هم از خونه بیرون زدن ، هنوز تو شوک حرف های خزان به سوگ قلبم نشسته بودم ، اصلا باورم نمیشد که این بچه ایی که از جونم براش مایه گذاشته بودم باشه ،
با صدای محمد سعید به خودم اومدم ، سرم را تکون دادم و گفتم جانم محمد ؟ گفت بیا بشین با تو حرف بزنم ، شبیه آدم فلجی شده بودم که راه رفتن در توانم نبود ، دستمو روی پاهام گذاشتم و دونه دونه به جلو می‌کشوندم ، روی اولین کاناپه ایی که رسیدم خودم را روش انداختم و گفتم بگو محمد ، ، من اینقدر نادان نشده بودم، که نمی‌دونستم محمد چی میخواد بهم بگه ، زود گفتم خب بگو محمد ؟ سرتاپا به گوشم ؟ محاکمه رو شروع کن
، محمد کمی مِن و مِنی کرد و گفت من نمی‌دونم تو گذشته چی گذشت ، به طور واضح و رُک بگم چون خبری از گذشته ی کسی ندارم ولی مامانم یک در صد اگه حرفای خزان برام درست ثابت بشه ، به جون تو که اینقدر برام عزیز هستی ، یک ساعت نه اصلا تو بگو یه لحظه اینجا نمی‌مونم ، و تا آخر عمرت منو نخواهی دید ، و اما ......
اگه حرفای خزان دروغ باشه نمیزارم پاشو تو این خونه بزاره ، چون این دختر حیفه اسم مادر به زبون بیاره ، حالا مامان یا واقعیت را به من میگی ، یا اینکه من دنبال حقیقت بگردم ؟
من چنان خیره به دهن محمد شده بودم و فکرم به حرفای خزان می‌رفت ، با زبونم لب خشکم را خیس کردم و گفتم ....تو چی فکر می‌کنی ؟ به نظرت این حرفا راست بوده ؟
انگشتش را لای موهاش چرخوند ویه فوت بلندی کشید و گفت من الان جز حقیقت به هیچ چیزی فکری نمیکنم ، من مطمعنم برای گرفتن حقیقت برام کاری نداره ولی می‌خوام مادرم بهم حقیقتو بگه ، تا بهش اعتماد کنم ،
مامان من می‌خوام همه چی رو درباره ی خودت بدونم ،
اشکم تند تند روی گونه هام جاری شدن ، لبای لرزونم را به حرکت در آوردم و هر از گاهی چند قطره روی لبم میشینه و با پشت دستم خشک میکنم یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم ، پس هر چه گفتم بدون هیچ ابایی دارم راستش را برایت تعریف میکنم
محمد ، تمام حرف های اون دختر دروغ بوده ،
آخه کدوم مادری اینکارو می‌کنه که من باید کنم ،
من زخم خورده ی مردی شده بودم که به خاطر چند مثقا.ل موا.د منو به مرتضی فروخت ، تمام آینده امو با دست های خودشون خراب کردن محمد چشاش از تعجب گرد شد و گفت چی ؟
کی تورو فروخت ؟ چشامو روی هم بستم و تمام اون روز هارو به یاد آوردم و تند تند به زبون برای محمد تعریف کردم ، از اون وقتی که من با مادرم پابه کلفتی اون عمارت گذاشتم و تا زمانی که با سعید آشنا شدم و چطور و چه جوری با چه مشقتی و چه زجری خزان را با جون و دل بزرگ کردم همه رو بی وقفه و بدون اینکه چشایم را باز کنم برای محمد تعریف کردم ،
وقتی به اتمام حرفام رسیدم ، احساس خیلی سبکی بهم دست داد ، چشامو آروم باز کردم،
چشای محمد مثل ابر بهار در حال ریزش بودن ، با صدای گرفته ایی گفتم ، حالا باورت شد که من اون مادری که خزان برای دور شدن از کاری که کرده منو وارد محوطه ی بازی هایش کرده نیستم ؟
محمد دستمو گرفت و تند تند بوس کرد و گفت من بهت ایمان دارم ، مهم نیست، چی و کی بخواد حرفی بزنه ، مامان ؟ ازشنیدن یهویی مامان قلبم به تپش افتاد ، گفتم جان مامان . ؟
گفت دوست نداری پدر و مادرت را ببینی ؟
دوست نداری بدونی چکار میکنن؟ آیا زنده یا مرده هستن ؟
سرم را تند تند به چپ و راست تکون دادم و گفتم نه ، هیچی دوست ندارم بدونم ، اینقدر با سرنوشت من بازی کردن که چندین سال پیش برای من مرده به حساب میان و دقیقا الانه خزان هم برای من همین حسو دارم،
ولی مامان من خیلی مشتاقم ببینم پدر و مادرت کجا و چطور زندگی میکنن
 

تو اینجا چکار می‌کنی ؟
چرا پشت سرم راه افتادی ؟ دیگه چی از جونم میخوای ؟
این همه تهمت و توهین به شخصیتم کردی ، کم نبود ؟ تا محمد تورو اینجا ندیدن زود از اینجا برو
مرتضی سرش را پایین و با کفشش سنگ فرش خیابون بازی میکرد و به بازی هماهنگ کفشش ، نگاه میکرد ، زود گفت منو ببخش خاتون ؟
من در حق تو خیلی ظلم کردم ، اولش که خزان همه چی رو تعریف کرد حق را بهش دادم هر چقدر قلبم باورش نداشت ولی تحت تاثیر حرفاش شدم ، من مقصر نبودم خاتون.. ،
بدون تردیدی گفتم آره شکی ندارم مقصر نیستی ،
تمام تقصیرات گردن خاتون بدبخته ، هر چی ، هر کی حرفی زد و هر چی گفت راست گفته ،
صداشو بالا برد و گفت ؛ غلط کرده هر که هر چی بگه ، دیگه نمیزارم کسی اسمتو بیاره چنان روی خِرخِره اش میشینم و تا جونش را نگیرم ولکنش نمیشم ،
خنده ی مصنوعی کردم و گفتم وای مرتضی ، از حرفات واقعا خندم میگیره ، خیلی حرف خنده داری زدی صورتم را از خنده جمع کردم و گفتم داری چه کسی رو گول میزنی مرتضی ؟ روی پیشونیم زدم و گفتم اینجا چی نوشته ؟
نکنه نوشته خاتون بدبخت ، هر چه بگیم اون هم حرفامون را باور می‌کنه ؟ نه مرتضی خان ، از این حرفا نیست ، هم من بزرگ شدم و هم عقلم کاملتر شده ، قبلا یه بچه ایی بین ما قرار گرفته بود و ما مجبور بودیم هر روز همدیگرو ببینیم ، منتها الان این صله ی وصالمون قطع شد
از الان و از این ساعت حقی نداری نه مزاحمم میشی ، نه اینکه دنبالم راه بیافتی ، دو قدم راه رفتم با صدای مرتضی که می‌گفت نمیخوای از دخترت خبر بهت بدم ؟ نمیخوای بدونی چی شده ؟ در جا ایستادم و محکم نفس عمیقی کشیدم و گفتم کدوم دختر ؟ به طرفم قدم برداشت و گفت دخترت خزان ، ابروهامو بالا بردم و گفتم دختر من ؟ من که دختر ندارم ، دستمو گرفت و گفت خاتون چرا اینجوری میکنی ؟ احساس میکنم حالت خوب نیست ، لبخندی زدم و گفتم اتفاقا بعد از اینکه خزانِ شیطون از خونم رفت خیلی به آرامش رسیدم ، ولی مرتضی می‌دونی از چی دارم میسوزم ؟ سرش را تکون داد و گفت از چی ؟ گفتم حق داشتی هی میگفتی بچه رو سقط کن ، اگه من اون موقع نطفه ی کثیفت را می انداختم ، الان این همه بی احترامی نمیشنیدم

ازاینجا برو مرتضی و دیگه هیچ وقت دنبالم نیا ، اینسری چیزی نگفتم ولی سری بعدی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی
، این خاتونی که روبروت ایستاده با خاتون چند هفته و چند ماه پیش زمین تا آسمون فرق کرده ، و بدون اینکه منتظر جوابی بمونم ، به راه خودم ادامه دادم ، صدای مرتضی پشت سرم که می‌گفت خاتون خزان دیونه شده ، نمیخوای دختزتو ببینی ؟
خزان دست و پاشو ، زنجیر کردیم تا فرار نکنه ، نمیخوای باهاش صحبت کنی ؟
قلبم به جای یه تیکه هزار و یک تکه شد، ضربان قلبم تند تند میزد ، ولی دستمو روی قلب رئوفم گذاشتم و نذاشتم بیشتر از این تحقیر بشم ، دستامو محکم روی گوشم چسبوندم تا حرف های مرتضی را نشنوم وتحت تاثیر نشم ، وقتی به خونه رسیدم ، خودم را توی حیاط پرت کردم و با صدای نحیفی گفتم
، مرتضی داره دروغ میگه ، آره خاتون، داره بهت دروغ میگه تا تورو پیش خزان ببره
، تو نیاید حرف های مرتضی را جدی بگیری ، ولی قلبم چیز دیگه ایی بهم میگفت
، بهم میگفت که بلایی سر خزان اومده ، اینقدر قلبم ازش شکسته که حتی به ندای قلبم هم نمیتونستم گوش بدم ، تا ساعت ها وسط حیاط با حرف زدن با خودم گذروندم
، با صدای محمد که می‌گفت مامان ؟ مامان ؟
مامان خاتون ؟ از حال و هوای خودم بیرون اومدم ، پلکامو روی هم چسبوندم و بعد مکثی باز کردم و گفتم جان مامان ؟ اومدی پسرم . ؟ خسته نباشی دورت بگرده مامان ،
محمد کنارم نشست و گفت چی شده مامان ؟ چرا با خودت حرف می‌زدی ؟ حتی اومدنم را متوجه نشدی ؟ اتفاقی برات افتاده که اینقدر تورو نگران و سردر گمت کرده ؟ سری به چپ و راست تکون دادم و گفتم نه ، نه چیزی نشده ، فقط کمی امروز خسته شدم ، دستمو گرفت و به لبش چسبوند و بعد از بوسه گفت ، من هزار بار بهت گفتم کار نکن ، من دیگه سرکار میرم و تو نباید خودتو خسته کنی
، ناخداگاه حاله ی چشمم عوض شد و اشکام خود به خود روی گونه ام جاری شدن ، گفتم خستم. ، خستگی من از کارکردن نیست ، خستگی من از زمان و اهل زمینه ، ؟ کم آوردم ، طاقتم با بچه ی یکساله هیچ فرقی نداره

دستم را روبروم گرفتم و ادامه دادم و گفتم محمد بهم بگو چکار کنم ؟
از کدوم درد فرار کنم ؟
محمد منو تو بغلش هدایت کرد و گفت بهم بگو امروز چی شده که اینجور تورو بهم ریخته ؟
ای کاش میدونستم ذره ایی از دردهاتو رو دوش خودم بزارم بلکه کمی سبک‌تر بشی ولی چه کنم مامان ؟
احساس آرومشی تو بغل کسی که از جونم بیشتر دوست داشتم و رفتار سعید را برایم زنده میکرد را داشتم ، یه لحظه از بغلش بیرون اومدم و گفتم می‌دونی امروز چه کسی رو دیدم محمد ؟
لباش را برام کج کرد و گفت کی ؟ نفس بلندی کشیدم و گفتم مرتضی ؟
لبشو به دندون گرفت و گفت اینا انگار دست بردار زندگی ما نیستن ، چرا نمیزارن ما آرامش داشته باشیم ؟
تا میام تورو از حال و هوای غصه بیرون بکشم اونا پیداشون میشه
حالا بهم بگو چی ازت میخواست ‍ ؟ نگو پشیمون شده و میخواد خزانو برگردونه ؟
لبام تند تند شروع به لرزیدن شدن ، کنترل لبام را با کلمات گرفتم و گفتم بهم گفت خزان دیونه شده ، دست و پاشو زنجیر بستن
گفت چرا ؟ مکثی کردم و ادامه دادم و گفتم تا نتونه فرار کنه ، با تعجب از حرفام گفت چرا دیونه شده ؟
ولی مامان از اول اون دختر عقل نداشت ، سرمو پایین انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم به بختم فکر کردم ، زود محمد فکرم را شکوند و گفت غصه نخور مامان ، من الان میرم ببینم واقعا حرفای آقای مرتضی صحت داره ، واگه حرفاش راست بوده چه دستوری بهم میگی همونو انجام میدم ، ؟ سرمو تکون دادم و گفتم هیچ کاری نمی‌خواد انجام بدی
، نه میری و نه از حالش چیزی بپرسی ، من بهت گفتم خزان برام تموم شد و رفت ، احساس میکنم مثل آقام ، ندارمش ، یه دفعه محمد گفت خوبه یادم انداختی مامان ، من رفتم ، و همون محله ایی که زندگی میکردن پرس و جو کردم ، میخوای بدونی اقات چی شده ؟

یه دفعه سرم به طرفش چرخید و به دهنش خشکم زد ، سرش را تکون داد و گفت دوست داری بهت بگم ؟
با قلبی شکسته ولی مشتاق بودم بشنوم ، ولی زبونم نمیچرخید و نمیتونستم حرفی به زبون بیارم ، چشامو باز و بسته کردم ، محمد گفت ولی به من قول بده که به اعصابت مسلط باشی ؟
به سختی زبونم داخل دهنم چرخید و گفتم قول میدم مادر ، نفس عمیقی کشید و گفت گویا بعد از اینکه تورو به آقا مرتضی داده بود و دختراشو قربانی کرده بود اهل محله بهش جا و مکان ندادن و مادرت طلاقش را از پدرت میگیره و با ریس باند قاچا. قچیا ازدواج می‌کنه که به یکسال تو یه عملیاتی که مادرت دخیل بود کشته میشه ، و پدرت آواره کوچه خیابون هم خرید و دلال خرید و فروش دختر میکرد و هم گدایی میکرد تا کسی بهش شکی نکنه تا اینکه اینقدر تو بدبختیاش غرق شده بود
مدت ها توی یه خرابه ایی مرده بود و تا بوی تعفنش نپیچیده بود کسی متوجه ی مرگش نشده ، و اما اصل ماجرا ، ........
تمام بدنم از شنیدن این حرفا گز گرفت و توان حرف و حرکت نداشتم ، محمد ادامه داد و گفت آره مامان خاتون وقتی پدرت را پیدا کردن یه کیسه پراز پول و طلا کنارش بود که متوقف شده تا تو بری و از دولت بگیری ،
خنده ایی کرد و گفت حالا که خیری ازش ندیده بودی اما در قبالش برات ارثی به جا گذاشته ، ،
به من و هنگ بودنم نگاه کرد و گفت مامان چیزی بگو چرا فقط نگاه می‌کنی ؟
هنوز چشام قفل دهنش بود و به حرکات لباش زوم زده بودم ، دستشو روی شونم چسبوند و چند بار تکونم داد و گفت مامان حالت خوبه ؟
چشامو محکم روی هم فشار دادم و به زور حرفی زدم و گفتم آره آره ، حالم خیلی خوبه ؟
از اینکه زنده موندم و تقاصی که پدر و مادرم را از زبون بچم بشنوم ، فهمیدم خدایی هم هست
آره محمد هر ظالمی یه روزی تقاص کارهاش. را تو این دنیا پس میده ،
واما اون پول و طلایی که پیشش بود از خون سگ هم کثیفتره ، تمام عمرش را با نداری مارو بزرگ کرد و مارو تو حسرت نون گرم تازه تو دلمون موند
منو از سن صغیرم با مادرم فرستاد تا خونه های مردم را تمیز کنیم
همیشه لباس های مردم تنمون میکردم مثل آدم زندگی نکرد ،
اینجور مردن هم براشون کم بود ،
باید به بدترین شکل میمردن محمد ....
امروز من تاوان اشتباهات اونا بوده
ولی من از اون پول نمی‌گذرم ، محمد حرفمو قطع کرد و گفت مامان مگه تو نمیگی اون پول کثیفه پس چرا میخوای وارد زندگی پاکت کنی ؟

گفتم نه من یه قرونش هم نمی‌خوام ،من برای چیزی که زحمتش را نکشیدم ،طمع نمیکنم
هر چقدر اون پول ها از فروش من و خواهرام جمع شدن منتها من با اون پولا دست چند نیازمند را میگیرم ، پولارو تقسیم به چند خانواده که واقعا مستحق آسایش هستن میکنم ،
خدا شکر من نه نیازی دارم ، به اندازه ی. بدبختیام خدا بهم مال و منال داده ،
چند نفر را میشناسم که نون شب هم ندارن
محمد خم شد و روبروم تعظیم کرد و یکی از پاهامو بوسید و با بغض گفت مامان تو مستحق بهترین ها بودی و هستی ، ولی نمی‌دونم چرا روزگارت تار و سیاهه ،
چرا بختت نه از جوونی نه از الان رنگ سپیدی به خودش نگرفت
سرشو با جفت دستام محکم به طرف خودم گرفتم و گفتم همینی که تو کنارم هستی خوشبخت ترین آدم روی زمینم ،
من اینقدر پیش خدا عزیز بودم که بعد از بیست سال تورو برام پس داد
پس خالی از لطف نیست که از خدا تشکری نکنم ، هر چه حرف میزدم محمد با تشکر از من دستامو بوسه میزد
شب تا صبح پلک روی هم نذاشتم و به خاطر آدمای زندگیم فقط اشک ریختم ، صبح هم قبل از طلوع آفتاب ، صبحونه را روی میز چیدم ، چند قدم عقب تر رفتم و به میزی که با پنیر و کره ی محلی و شیر داغ که از قوری بخارش به صورت حلقه ، حلقه بیرون میزد و به مربای به ، آلبالو که با دست های خودم پخته بودم و کنارش یه لیوان آب پرتغال را با ذوق نگاه کردم ، به طرف اتاق محمد رفتم ، کنار سرش نشستم و موهای نرم وقشنگش را از روی صورتش کنار میکشیدم و بازی میکردم
با صدای آرومی گفتم پسر مامان ؟عزیر دل مادر ؟ بیدار شو ، پاشو ببین برات چه صبحونه ایی درست کردم ، پاشو ، پاشو که امروز یه عالمه کار داریم ، محمد چشای قشنگش را برایم باز کرد و بعد از سلام و صبح بخیر قوسی به بدنش داد و گفت چه کاری ؟
دستمو روی ته ریشی که روی صورتش نقش بسته بود کشیدم و گفتم اول از همه خزان را از شناسنامه ی سعید خدابیامرز در میارم و حضانتش را به مرتضی میدم ،
دوم اینکه راجب اون پولی که دیشب به من گفتی اگه به ما بدن باید اول راه قانونیش را طی کنیم و بعدش هم من اسمای چند خانواده ی نیازمند را نوشتم تا بینشون تقسیم کنیم ، سوم اینکه دنبال یه خونه ایی بگردیم تا ازاینجا اساس کشی کنیم ، و کوچ کنیم ......

محمد سر جاش نیم خیز شد و گفت ، مطمعنی از اینکه خزان را به آقای مرتضی میخوای بدی ؟
مامان اون دختره و به وجودت احتیاج داره ، انگشتم را روی چاله ی صورتم چسبوندم و گفتم خیلی از کاری که قراره انجام بدم مطمعن هستم ، ایروهامو توی هم گره زدم و گفتم کدوم دختر محمد ؟
من از وقتی اینو شناختم جز دردسر!؛ دختری ازش ندیدم ، تمام گذشته هاشو پای دختر بودنش و اشتباه گذاشتم ولی دیگه روی تهمتی که به من زد نمیتونم چشم پوشی کنم ، دختری که اشتباهشو پای من می‌ریزه باید ازش ترسید ، محمد سرشو پایین انداخت و گفت واقعا باید ترسید ...
از فردای همون روز راه قانونی و با مدرکی که از قبل آماده کرده بودم و داشتم به روزهای آتی برای گرفتن اسم پدر از شناسنامه ی سعید موکول شد و فردا و پس فردا و یه هفته ی دیگه دنبال کارهای مالی که از پدرم جامونده بود من و محمد از صبح تا ساعات اداری از این اداره به اون ارگان دوندگی کردیم و روز موعود فرا رسید ، گوشی رو به گوشم چسبوندم و بعد از دو بار بوق زدن صدای گرفته ی مرتضی از پشت گوشی تو گوشم پیچید ،
با سلام کوتاهی گفتم مرتضی ساعت ده تو چهار راه .....منتظر من باش ، با تردید گفت چرا ؟
گفتم چون قراره اسم دخترت تو شناسنامه ات بره و حق حضانت را به توداده بشه ، و بعد از اون همه چی بین ما تموم میشه
گفت خب بعدش ؟ بدون وقفه ایی گفتم بعدش هر کسی دنبال زندگی خودش می‌ره ،
صداشو بلند کرد و گفت معلوم هست داری چکار می‌کنی ؟ این کارا چیه خاتون ؟
اگه این دختر منه ، دختر تو هم هست ، حرفشو قطع کردم و گفتم دختر من بود ، حالا دیگه دختر تو میشه ، چندین سال عهده ی بزرگ کردنش رو دوش من بود بعد از این دیگه تو باید تقبل بزرگ کردنش را به عهده بگیری ،
گفت خاتون من تنهایی نمیتونم از پسش بربیام ، تو هم باید کنارم باشی تا به نتیجه ی خوب برسیم ، گفتم من دیگه نمیتونم .....
مرتضی داد زد و گفت الان فهمیدی نمیتونی ؟ بیست و چهار سال پیش چرا فکر امروزت نبودی ؟ چرا همون موقع این دختر را سقط نکردی ؟....

ای کاش همون موقع به امروزت فکر می‌کردی ،
گفتم خب خریت کردم ، خر بودم میفهمی خریت چیه مرتضی ؟
با عصبانیت گفت نه من هیچی جز الان که دوتا مریض رو دستم افتادن چیزی نمی‌فهمم ، یه پسر معلول کمم بود این روانی هم روی دردام اضافه کردی ، اگه تو میخواستی اینکارو کنی چرا بیست سال پیش نکردی ؟
خاتون می‌شنوی چی میگم ؟ بدون اینکه اشکی بریزم ، قوی و محکم گفتم چون من یه زن خوبی برای دخترت نبودم ، نتونستم درست تربیتش بدم ، خودت این حرفو بهم زدی ، شیر پاک بهش دادم ، نون حلال به خوردش دادم ولی چه کنم که نتونستم اینجور که لایق خانواده ات باشه تربیتش کنم ، مرتضی مکثی کرد و گفت خیلی خب حالا که اینجوری شد من حضانتشو به عهده میگیرم ، ولی قبلش شرط دارم ، تا یه ساعت دیگه به همین آدرسی که دادی خودمو میرسونم و با خداحافظی کوتاهی گوشی راقطع کرد ، صدای تند تند بوق تو گوشم پیچید ،
نمی‌دونم کاری که دارم انجام میدم و میکنم درست یا غلطه؟ ، ولی اینو میدونستم که نباید هر کسی ندانسته به من و شرفم توهین کنه
، روزگار اینقدر با اعصابم بازی کرده بود که حتی از اولادم هم گذشت میکنم ، لباس ترو تمیزی پوشیدم و موهامو روی شونه هام پریشون کردم و به همون آدرسی که قرار گذاشته بودیم بدون اینکه به محمد بگم راهی شدم ، تمام راه را با خودم حرف میزدم ،
وقتی به چهار راه رسیدم هنوز مرتضی نرسیده بود ، کنار درختی نشستم که چندین سال پیش همین جا بدون هیچ پشتیبانی آواره بودم و دقیقا همون جا نشستم ، همین درختی که اگه زبون داشت زبون باز میکرد و می‌گفت چه اشکایی براش ریختم ، تنها کسی رو داشتم که میدونستم باهاش درد دل کنم ، دستم را روی تنه ی زبرش کشیدم و گفتم چقدر بزرگ شدی ، آره آره من هم پیر شدم ، ولی باورت میشه به نقطه ی آرامش نرسیدم ؟
دستمو زیر چونم گذاشتم و به ماشین هایی که به چپ و راست حرکت میکردن نگاه کردم ، آفتاب سوزوناکی بود ، اما سوزناک تر از اقبالم نبود ، طولی نکشید با سلام مرتضی سرم را به بالا گرفتم ، بلند شدم و پشتم را تند تند ازخاک پاک کردم ، و با جواب سلام به مرتضی ، اشاره ایی به جلو کردم مرتضی بدون اینکه به صورتم نگاهی کنه ، گفت سوار ماشین شو با هم به همون جایی که میخوای میرسونم ، سرم را به طرف بالا تکون دادم و گفتم نه نمی‌خواد ، مسیر ما اینقدر طولانی نیست که احتیاج به ماشین داشتن باشه صداشو بلند کرد و گفت سوار شو ببینم.....

شونمو خالی کردم و گفتم چرا قدم دو راهه را با ماشین سوار شیم ،؟
بیا باهم یه قدمی بزنیم و چند کلوم حرفی بزنیم ، مرتضای همیشگی نبود صورتش پراز خط های عصبانیت پوشونده بود ، دستمو گرفت و گفت نمی‌خواد قدم بزنیم ، اینقدر دلت خوشه که فکر قدم و کلوم حرف هستی ؟ دستمو محکم از دستش بیرون کشیدم و گفتم من سوار ماشین تو نمیشم ، حالا که اینجوریه من راه میرم تو پشت سرم راه بیا ، چند قدم بیشترراه نرفته بودم ، دستمو محکم گرفت و پشت سر خودش کشوند و سوار ماشینم کرد و گفت با زبون خوب انگار دوست نداری راه بیای ، ؟ و درو محکم کوبوند ، یه لحظه یاد اولین روزی که با مرتضی آشنا شده بودم افتادم ، زیپ دهنمو بستم و بی کلام به حرکت ماشین نگاه کردم ، اینقدر سرعت ماشین زیاد بود که از محلی که قرار بود حضانت را به مرتضی بدم دور شدیم ، کم کم ترس به جونم افتاد به سختی ترسم را قورت دادم و گفتم کجا داری منو با خودت میبری ؟
می‌دونی این کارت جرم به حساب میاد ؟ مرتضی هیچ واکنشی به حرفم نشون نداد و به راهش ادامه داد ، صدامو بلندتر کردم و گفتم مرتضی داری منو کجا میبری ؟ الان محمد نگران من میشه باید زودتر به خونه برگردم ، با لحن تندی گفت خاتون حرف نزن ، خودت کاری کردی که برخلاف چیزی که من میخواستم جلو برم ، حالا هم نه چیزی می‌خوام بشنوم نه چیزی قراره جواب بدم ، هر چقدر خواستم خوب رفتار کنم تو منو مجبور به بد بودن میکنی ، پس قبل از اینکه ماشین را به جایی بزنم و هر دو قربانی این روزگار کنم خواهش میکنم بیشتر ازاین با اعصابم بازی نکن ، دستمو روی دستگیره ی در را فشار دادم و گفتم من خسته تر از تو و از این روزگار که دلش هر جوری که خواست با من بازی کرد ، یا تو ماشینو به جایی میزنی یا من این در لعنتی رو باز میکنم ؟
مرتضی پاشو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت از بین ماشین ها عبور میکرد ، خودمو محکم به صندلی تکیه و چشامو روی هم فشار دادم و منتظر مر.گ تدریجی موندم ، طولی نکشید ماشین از حرکت ایستاد و بوی کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت از پنجره ی کوچیک ماشین به داخل سرایت کرد ، آروم چشامو باز کردم و خودم روبروی خونه ایی که روز اول آشنایی من و مرتضی بود ، با لکنت زبان گفتم این.... جااااا ؟
مرتضی بدون اینکه حرفی بزنه از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد ، درو باز کرد و با صدای بلند گفت پیاده شو ، سرم را به طرفش بالا گرفتم و به چشای سرخ شده اش نگاهی انداختم و گفتم اینجا چرا منو آوردی ؟من بهت گفتم نمی‌خوام خزانو ببینم ، از قصد منو اینجا آوردی که دوباره خزانو ببینم و هر چه تصمیمی که گرفته بودم را بشکنم ؟

 

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khazan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه nbgtb چیست?