دختر چادری 13 - اینفو
طالع بینی

دختر چادری 13

اونشب همه برای شام بودن و زهره ام اومد ...
دلم‌نمیخواست باشه اما تفاوت من با اون همون بخششم بود ...
اکرم‌ کدبانویی حرفه ای بود ...چند مدل غذا درست کرد و چقدر خندیدم‌...
اون همه سر و صدا از خونه سوت و کور ما بود ...
باورم‌ نمیشد ...اولین باری بود که اون حجم غذا پخته شد اون همه ریخت و پاش ...
زهره نه کلمه ای با من صحبت کرد نه من باهاش صحبت کردم ...
از هم فاصله میگرفتیم ...
عکس های دسته جمعی زیادی انداختیم ...
عمه و شوهرش بعد از سالها اومده بودن ..از ته دلم خوشحال بودم ...
اخر شب همه رفتن و ما موندیم ...
با چه شوقی به خونه بهم‌ ریخته نگاه میکردم‌...
به لطف پسر اکرم همه جا زیر و رو شده بود ...
محمد کنارم ایستاد و گفت : چقدر امروز قشنگ‌ بود ...
خـ.ـ.ـم‌ شدم استکان های چای رو بردارم محمد مانع شد و گفت : قرار نیست دست هم بزنی ...
_ مگه میشه اینطور بمونه ....
_ صبح دوتایی همه جا رو مرتب میکنیم ...برو بخواب بجه هامم خسته ان ..
واقعا خسته بودم...سرمو روی بازوی محمد گزاشتم و خوابم برد ...
چه خواب شیرینی که تو اغـ.ـ...ـوش محمد سحر بشه ...
روزهای من جلوتر و جلوتر میرفتن ....استادی که کنار روزهای بارداریش داشت جای پاشو محکم‌ میکرد ...
شدم استادی که ازم توقع داشتن ...
روزهای اخر بارداریم بود و تعطیلات دانشگاهی ...
حسابی سنگین شده بودم‌...اون نه ماه خبری از حالت تهوع و این چیزا نبود ...بجه هام با من سازگار بودن ‌‌‌....
دادگا..ه مجید تموم شده بود اون محا🌱کمه شدو تو زند🌱ان بود ...
پسر زهره پیش خودش خونه اقام بود ...
تو اون مدت بارها دعوتم‌ کرده بودن و هربار به یه بهونه نرفته بودم‌...


دوقلوهای پسرم ...
محمد قبل از سونو گرافی حس کرده بود که پسرن و درست بود ...
دوتا پسر داست تو وجودم رشد میکرد ...
اون روزها خبر عروسی سمیرا بود و یه جشن مختصر و یه مسافرت به خارج کشور به عنوان ماه عسل ...
بیشتر از همه برای اون خوشحال بودم ...
بیشتر حس امنیت میکردم وقتی شوهر داشت ...براش ارزو میکردم خوشبخت بشه ...
محمد اتاق بجه هارو خودش چیده بود...دوتا تخـ.ـت دوتا کمد ...
از همه چیز دوتا خر🌱یده بود ...
اکرم هم که رفیق قدیمی من بوده و هست ...
اون تو دشوارترین روزها یجوری کمک کرده بود که اون زندگی رو مدیونش بودم ...
دکتر تاریخ عملمو تعیین کرد ...
دهم خرداد نود و چهار ...
ساکمو بستم‌...
صدبار چک کردم همه چیز رو برداشته بودم‌...
محمد قر.ان و اب رو جلو اورد از زیرش رد شدم‌...
دست تو دست هم راهی شدیم ...
حتی به مادرم خبر نداده بودم‌....بودن محمد کافی بود ما به هم عادت کرده بودیم ...
به قول محمد همه کَس و کار هم شده بودیم‌...
صبح راس ساعت هشت عملم بود....
صدای گریه هاشون اشک رو تو صورتم اورد ...
باورم نمیشد ولی مادر شدم بیست و چهارسالم بود ...استاد موفقی بودم‌....تو دانشگاه تو اموزشگاه هرماه صدتا شاگرد داشتم و حالا دوتا از نیمه جونم‌ تو اغـ.ـ...ـوشم بود ...
محمد بالا سرم اومد ...به صورت بجه ها نگاهی انداخت ...
خـ.ــ.ـم‌ شد تنشون رو بو کشید و گفت : بوی مادرم رو میدن ...
بوی میلاد رو میدن ...
چقدر دلم براش اون لحظه اتیش گرفت ...
با چه ا_هی بهشون نگاه میکرد ...
من میلاد رو ندیده بودم‌ اما عکسشو دیده بودم ...
پسرام شبیه اون بودن ...
واقعا شبیهش بودن‌...
محمد بلد نبود بغـ.ـ.ـل بگیردشون با سختی تو دست گرفت و گفت: چقدر کوچیکن ...
پرستار میخندید و همونطور که بهم‌ مسکن میز...د خندید ...


محمد نوبتی بغــ..ـل میگرفتشون ...
من شیر نداشتم‌ و بخاطر شغـ.ـلم از قبل با دکتر مشورت کرده بودم و با شیر خشک به استقبالشون رفتیم ....
پرستار به محمد اموزش داد و من که هنوز نمیتونستم تو جا تکون بخورم پاهام بی حس بود ...
بجه هام اروم بودن ...مثل خودم خیلی اروم‌...
محمد کنارم نشست و گفت : خانم خسته نباشی ...
با اخم گفتم‌: ممنون ...
_ چرا اخم میکنی؟‌ زود سرپا شو من ز...نمو میخوام ...دیگه جدایی بسه ...
ماه ها بود بخاطر پله ها من طبقه پایین میخوابیدم ...
_ چشم ...چشم‌...
لپمو بو🌱سید و اون نگاهای که هر از چند وقت نگاهم میکرد رو بهم دوخت ...
اون نگاهاش یجوری بود که همه متوجه میشدن چه حسی داره ...چقدر عمیق دوستم داره ...
محمد بهشون شیر خشک داد و گفت: زهرا واقعا کار سختیه ...
تا اون روز مخالف بود که پرستار بگیریم ولی تو همون چند ساعت رضایت داد ‌...
باید سرپا میایستادم و راه میرفتم‌...
محمد و کمک هاش اون روز هم ثابت کرد چقدر خوب و به موقع است ...
دم غروب بود که مامان با خبر شده بود و با عجله اومد ...
اقامم کنارش بود ....اول خجالت کشیدم که اقام اومده ...
مامان با دلخوری گفت: اقا محمد من مادرم چرا به من نگفتین ؟
محمد به من اشاره کرد و گفت: زری نخواست کسی به زحمت بیوفته ...
مامان کیفشو کنار تخـ.ـت گزاشت به بجه هام نگاهی کرد و گفت : هزارماشالله چقدرم خوشگلن ...
اقام با محبت دستی به سرم کشید و گفت: انشالله اولادی باشن مثل خودت ...
چه دعای عجییی بود یکی مثل خودم‌...یکم به فکر فـ.ـرو رفتم اگه من ازشون دوری میکردم و دلم رو باهاشون صاف نمیکردم اونا هم همونطور به من بودن چیکار میتونستم بکنم ...
با بغض دست اقامو گرفتم ...
_ شما از من راضی هستی ؟‌
اقام جا خورد از سوالم و گفت : اره ...
چرا میپرسی ....


اقام از سوالم جا خورد ...
با سختی تو جا نشستم ...تکون خوردن خیلی سخت بود ...
_ شما از من راضی هستی؟
اقام نگاهم کرد و گفت : اره بابا جان چرا میپرسی ؟‌
_ اگه شما راضی باشی برام مهمه ...
_ من راضی ام ...بابا جان ...با اینکه من در حقت پدری نکردم اما تو سر افرازم کردی ...
تو باعث افتخارمی به همه میگم دخترم استاد دانشگاه به همه میگم‌ دختر من خیلی خوبه ...
اولین بار بود اشکهای اقامو میدیدم ...
دستشو روی سرم کشید ...
_ بابا جان تو حلالم کن ...من در حقت نامردی کردم ...
محمد میانه گری کرد و گفت : الان دیگه گذشته ...لطفا فقط به خوشی ها فکر کنید ...
به پسرهام ...
اقام اشکهاشو پاک کرد و گفت : درست میگه ...
مامان براشون شیر خشک درست کرد و گفت : یه خواهشی داریم اگه قبول کنید جبران همه اون روزهایی میشه که از دخترم دوری کردیم ....که عقلمو داده بودم به اون مجید از خدا بی خبر ...
من و محمد بهشون خیره موندیم ...
مامان با یه اهی گفت : میخوام پرستار بجه هاتون بشم ...
من و اقات دیگه کاری نداریم ...اقاتم بازنشسته شده اگه قابل بدونید من و اقات نگهشون داریم تو بتونی به تدریست برسی ...
تردید داشتم ولی محمد جواب داد ...
_ چشم ...من هیچ وقت راضی نمیشدم بجه هامو دست غریبه بسپارم ...کی بهتر از شما ...من خیالممم راحته ...
با چشم غـ..ـره بهش نگاه کردم‌...
خنده اش گرفته بود و گفت : منت میزارین رو چشم هام ...
محمد میدونست من هنوز نتونستم کنار بیام باهاشون اما محمد خصلتش بود ...
بخشش ...بزرگی و محبت ...
برای همون چیزا بود که اونقدر خاطر خواهش بودم ...
اونشب مامان به اصرارش میخواست بمونه اما ...
زهره یهو اومد داخل ...
برام عروسک خر🌱یده بود ...از بجگی عاشق عروسک بودم ...


محمد رفته بود چای و کیک خر....یده بود ...زهره چادرشو اول در اورد جلوتر اومد و گفت : خاله شدنم مبارک باشه ...
نتونست دور بمونه و اومد جلوتر با گریه بغلم گرفت و گفت : منو ببخش ...تو رو خدا حلالم کن ‌...
بغض داشت خـ...ـفه ام میکرد و گفتم: خوب کردی اومدی ...
پسرامو به سیـ.ـ...ـنه میفشرد و واقعا خوشحال بود ...
من برعکس اون تو هیچ کدوم از روزهای پسرش نبودم ...
اونشب زهره پیشم موند ...
بعد از سالها اونشب با هم تا سحر صحبت کردیم ...
از روزهایی گفت که چه بلاها به سرش اومده ‌...
تازه با طلا_قش تونسته بود طعم زندگی رو بچشه ...
اقام بالای خونه مون دوتا اتاق براش ساخته بود ‌میگفت نمیخواد پیش اونا معذب باشه و کنار مامان خیاطی میکرد ...
بلایی نبود که مجید سرش نیاورده باشه ...
رو تـ..ـنش جای سو🌱ختگـ...ـی هایی بود که با سی_🌱خ سو_🌱زونده بود ‌..
خواهرم با به روانی زندگی میکرده ...
فرداش مرخص بودم ...
محمد اومد به استقبالم و راهی خونه ام شدم ...
مامان میدونست نمیرم خونه اونا و اصراری نکرد ...
جلو پاهامون گو🌱سفند کـ...🌱شتن و وارد خونم شدم ...
حالا دیگه چهارنفره شده بودیم‌...
محمد به مهدی سپرد برام گوشت و جگر تازه کباب کنه و بیاره ....
اون ده روز زهره و مامان کنارم بودن ...
ولی من عادت داشتم به محمد بگم کمکم کنه ...
لباسمو میخواستم عوض کنم باید محمد میومد ‌..
اکرم هر روز میومد و از خونش برام هر روز کاچی میاورد ...
شب دهم پسرا بود ...
محمد دستی به سرشون کشید و گفت : زری باید براشون اسم انتخاب کنیم ...
_ خیلی اسم ها هست که دوست دارم بزارم اما هرچی تو بگی ...
مکثی کرد و گفت: هرچی بگم قبول میکنی ؟
_ بله ...
تو پدرشونی ...تو تاج سرمی ...


محمد با عشق نگاهشون کرد و گفت : اسم این وروجک رو میزارم میلاد ...
به اونیکی پسرم نگاه کرد ....
_ اینم میزارم میعاد ...
میعاد اسم پسر میلاد بود ...
محمد با یاداوری اون دوتا اسم سرشو روی پسرا گزاشت و گریه کنان گفت: جاشون رو برام پر کنید ...
جلوتر رفتم ...‌دستی به موهاش کشیدم و گفتم : تو چقدر مهربونی ...سرشو جلو کشیدم به سیـ.ـ...ـنه ام فشردم و گفتم : تو چقدر با ارزشی ‌‌‌...
محمد دستهاشو دور شکمم پیچید و سرشو روی پاهام گزاشت ...
یه تدارک مهمونی جمع و جور رو دیدیم ...
خانواده سپیده رو هم دعوت کردم ...
سرپا شده بودم و به لطف بودن مامان و زهره و اروم بودن اون پسرا خیلی راحت میگذشت ...
اکرم مسئول پخت غذاهام و سالاد و ماست و خیار و همه چیز بود ‌...
میخواستم سنگ تموم بزارم براشون برای اون دوتا موجود کوچولو که خوشبختیمون رو تکمیل میکرد ....
مرغ های شکم پر ...خورشت قیمه ...سالاد الویه ...کشک بادمجون ...
به میز ناهار خوری تکیه دادم ...
_ اکرم تو واقعا کدبانویی ...
درب برنج رو گزاشت ...
_ هرکسی تو یه چیزی استعداد دارن تو توی تدریس من تو اشپزی ...
سالاد هاش رنگارنگ و دلچسب بودن ...
ظرفهای دسر رو تزیین کرده بود و میوه خوری بغل سالنی رو با هنرش چیده بود ...
مهمون غریبه نداشتم ...
عمه و خانواده عمو هم بودن ...
بالاخره سپیده اومد ...
خیلی وقت بود ندیده بودمش ...
واقعا این همون سپیده بود ...فقط میدونستم دیگه پیش خانواده اش میمونه ...
سمیرا و شوهرش هم اومدن ...
هادی و نامزدی که تازه چند روز بود انگشتر دستش کرده بود ...
با روی باز ازشون استقبال کردم ...
موهامو دورم ریخته بودم و شال حریر روی سرم بود ...
شومیز و دامن تـ..ـنم کردم ...
جشن پسرام بود دامن فوم‌ مشکی و شومیز طلایی ...جوراب شلواری پام‌ کردم هنوزم با عقایدم بودم ...
سپیده اروم شده بود و حرف نمیزد ...


اکرم و زهره تمام زحمات رو میکشیدن و پذیرایی میکردن ...
اکرم پسرشو خونه مادرشوهرش گزاشته بود تا کمتر شیـ.ـ.ـطونی کنه یه گوله اتیش بود ...
محمد با هادی صحبت میکردن و بعد از اون سفره شام رنگارنگ ...
اقام پسر هارو بغل گرفت و گفت: با یاد خدا اسمشون رو تو گوششون صدا بز..نه ...
مامان پسرا رو جلو برد ...
اقام به من چشم دوخت و گفتم : محمد میخواد اسم اونی که بغلتون میعاد باشه ...
تا اون لحظه سپیده سرش پایین بود ولی تا اسم میعاد اومد سرشو بالا گرفت ...
اقام اسمشو تو گوشش صدا زد ...
سپیده با بغضی که لبهاشو میلر....زوند جلو رفت میعاد رو تو اغـ..ـوش گرفت ..‌.تـ...ـنشو بو کشید و به سیـ....نه اش فـ..ـشرد ...
اون لحظه اشک هممون رو در اورد ...
خدا نصیب هیچ کسی نکنه چقدر سخته ...میعاد رو بو🌱سید و با عجله از تو کیفش یه پلاک زنجیر بیرون اورد و گفت: عمه فرح برای میعادم خر🌱یده بود الان دیگه مال میعاد شما باشه ...
محمد بهم ریخته بود و کنارش رفت نشست ...اون زن برادرش بود ...
سپیده رو به سیـ.ـ..ـنه اش فـ..ـشرد و گفت : گریه نکن ...
اقام صلواتی فرستاد و دوباره گفت اسم اون رو چی بزاره ...
محمد صداشو صاف کرد و گفت : اسم برادرم میلاد ...
دیگه جاشون تو زندگیم خالی نیست ...
اینبار همه حتی مادر و پدر منم افسوس خوردن ...
سپیده لبهاش میخندید و مهرسانا دخترش کنارش نشسته بود با پسرام سرگرم بود ...
من اونو خیلی دوست داشتم ...مهرسانا میعاد رو بو...سید و گفت : زن عمو خیلی شبیه میعاد ماست ...ببین حتی چال گونه داره ‌...
چقدر خوشحال شدم که دلشون شاد شده بود ...
اونشب دلمون گرفت اما هزاربار شاد شدیم ...
میعاد و میلاد پیشمون بودن ...
مهرسانا با ناراحتی میخواست بمونه و من خواهش کردم سپیده اجازه داد واقعا دیگه جونی برای کل کل کردن و بهونه چینی نداشت...
کمرش شکسته بود ...
همه اماده رفتن بودن ...


سپیده اومد نزدیک محمد یه لبخندی زد و گفت : خدا تو همینجا مجا...زاتم کرد ...فرح عمه اون خونه رو به من نداد من خودم برداشتم و ازش امضا گرفتم ...
مال حروم رو گرفتم ...
از تو کیفش سند رو بیرون اورد و گفت: مال توست حق توست ...
نتو..نست دیگه تو چشم های محمد نگاه کنه و بدو بدو بیرون رفت ...
تمام وجودش میلـ..ـرزید ...
سپیده بالاخره اعتراف کرده بود ...
شاید دیر اما گفت ...
پسرهام روز به روز بزرگتر میشدن ...
مادرم نگهشون میداشت و من تدریسمو میکردم ...
استاد بودم ...تو اموزشگاه تدریس میکردم و تمام روز کار داشتم ...
گاهی خسته میشدم اما لذ...ت میبردم از شغلم ....از شوهرم و پسرهام ...
از اینکه کناز خانواده هامون بودیم ...
سمیرا دختر دار شده بود ...یه دختر به زیبایی ماه ...
امروز تو مرز سی سالگـ...ـی و پایانش چه از سرم گذشته ...دوتا پسر کلاس اولی دارم که به مادرشون افتخار میکنن ‌.‌..
پدر و مادر خوبی که هستن ...
زهره که خیاطی میکنه و کنار پسرشه ...
مجید ازاد شد و با ز...نش سر زندگیشون هستن ...
همیشه یه غمی تو نگاه زهره هست ...
مهدی هم که نغمه ازدواجه این روزها تو سرشه و مدام داره بحثشو باز میکنه ...
تو سن سی سالگـ..ـی همه چیز دارم و همه چیز ردیفه ...
مثل بارون خدا زلال ...مثل باد اسمونها پاک ...مثل کوه ها محکم ...
و هر روزم شیرینتر از قبل ...
محمد خونه فرح خانم رو فـ....ـر🌱وخت و نصفشو به سپیده داد و بقیشو برای خودش برداشت ...
چهارده سال گذشته ...از همون روزی که تو راه مدرسه موقع امتحان کتونی امو اون پسره دز🌱دید ...من یجوری مدیونش هستم ‌...
دهم خرداد چه تاریخ قشنگی تولد پسرا و اولین دیدار من و محمد ...سختی و خوبی داریم اما یه چیزی هست به اسم عشق که بینمون همیشه جریان داره ‌...
محمد کنارم ایستاد و از پنجره به پسرا که تو حیاط اب تـ..ـنی میکنن خیره شد و گفت: انگار دیروز بود بدنیا اومدن ...
دستمو دور کمـ...ـرش حلقه کردم و سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : هر روز برام با ارزشتر از روز قبلی ...تو هوایی برای نفس کشیدنم ...با خنده سرمو بو🌱سید و خیره به آینده ای هستیم که به خدا سپردیمش ....
پایان ...

نویسنده:زری

تیم تولید محتوا
برچسب ها : dokhtarechadori
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.17/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.2   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

2 کانت

  1. نویسنده نظر
    یه بنده ی خدا
    عالی با غماش غمگین شدم و با شادیاش هم شاد شدم واقعا عالی بود . راستی خیالی بود یا واقعی ؟؟
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    فرزند آدم و حوا
    برای بار دومه دارم میخونمش، نمیدونم شاید بخاطر اینکه که پدرش و مادرش و خواهرش کمی شبیه خونواده ی من هستند و من مخصوصا عقایدم و طرز رفتارم کُپ زهراست، هرچی که هست خیلی دوسش دارم
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه ajyek چیست?