حرمسرای قذافی4 - اینفو
طالع بینی

حرمسرای قذافی4

زمانی سرت فقط یک دهکده ماهیگیری بود.
اما موقعی که سرهنگ قذافی ۲۷ ساله کودتا کرد و حاکم لیبی شد تصمیم گرفت سرت را به پایگاه قدرتش تبدیل کند.
او حتا رؤیای این را در سر می پروراند که سرت را به پایتخت ایالات متحده آفریقا تبدیل کند.
قذافی در ساعات پایانی عمرش، تصمیم گرفته بود به سرت پناه ببرد گمان میکرد در اینجا از حمایت هم قبیله ای ها و همشهری هایش برخوردار است.
اما این تصمیم باعث شد ، سرت به بدترین شکل ممکن در زیر رگبار آتش و باروت و سرب داغ قرار بگیرد.
و این البته آخرین لطف و مرحمت قذافی در مورد شهر زادگاهش بود.
لطف و مرحمتی که شهر را تا آستانه نابودی کامل پیش برد.
جاده منتهی به سرت ، طولانی، مستقیم و به طرز وحشتناکی یکنواخت و ملال آور بود.
صفوف خانه های ویران غارت شده خالی از سکنه را دیدم.
از ساختمانهای بزرگ فقط اسکلتی باقی مانده بود ، دیوار خانه ها و ساختمانها بر اثر شلیک گلوله و خمپاره ها سوراخ سوراخ شده بود.
بسیاری از سرت فرار کردند
اما حالا حدود هفتاد درصد از جمعیتِ سابق سرت به شهر بازگشته اند و کار بازسازی خانه ها را بر عهده گرفته اند.
در «خیابان دوبی» که آپارتمان خانواده ثریا در آن واقع شده ، ردیفی از ساختمانهای سفید چهار طبقه را دیدم که کاملا مثل هم بودند فقط معدودی از آنها داغ جنگ را بر نمای بیرونی داشتند.
بالکن های آپارتمانها با رنگ سبز نقاشی شده بود سبز رنگ مورد علاقه قذافی بود.
به همین دلیل ، حالا رژیم جدید استفاده از آن را در سراسر کشور ممنوع اعلام کرده بود.
آرایشگاه مادر ثریا در خیابانی در همان نزدیکی بود.
دیوارش گلوله باران شده و کرکره آهنی آرایشگاه پایین کشیده شده بود.
این به معنای تعطیلی آرایشگاه بود!
به مدرسه ثریا نیز رفتم...
مدیر سابق مدرسه ناپدید شده بود.
همان کسی که ثریا و دیگر دخترهای مدرسه را به صف کرد تا قذافی از میانشان زیباترینها را انتخاب کند.
از آن جایی که احتمال میداد انقلابیون به سراغش بیایند و او را به خاطر همکاری گسترده با رژیم قذافی محاکمه کنند ترجیح داده بود از کشور فرار کند.
وزیر جدید آموزش و پرورش ، به گروهی از متخصصان مأموریت داده بود همه کتابهای درسی را بازنویسی کنند دلیلش هم روشن بود؛ در کتابهای درسی دوره قذافی اشتباهات و تحریفهای بسیاری وجود داشت.
برخی از این تحریفها برآمده از ذهن آشفته و بیمار قذافی بود.
برای نمونه در کتاب درسی جغرافیا ، دنیای عرب ، همچون یک موجودیت مستقلِ تقسیم ناپذیر ، نمایانده شده بود و در نقشه های جغرافی فقط اسامی شهرها درج شده و مرزهای جدا کننده کشورها کلا حذف شده بود.
قذافی آموزش زبانهای غربی از قبیل انگلیسی و فرانسه را را ممنوع اعلام کرد و در عوض دانش آموزان را مجبور به یادگیری زبانهای آفریقایی از قبیل سواحیلی و هوسایی کرد.
تاریخ لیبی هم خیلی ساده از زمان به روی کار آمدن قائد اعظم شروع میشد...
بدون این که هیچ توضیحی درباره دوره قبل از کودتای قذافی داده شود.
دنبال کردن جاپاهای ثریا اصلا کار راحتی نبود؛ از این میترسیدم مبادا توجهات را معطوف ثریا یا خانواده اش کنم موجب برانگیخته شدن خشم برادرانش شوم و هرگونه شانس او را برای زندگی در لیبی از بین ببرم.
هویت واقعی باید محرمانه باقی میماند.
گرچه قذافی مرده بود اما خطراتی که جان ثریا را تهدید میکرد حالا به مراتب بیشتر از گذشته بود موفق شدم با حیات ، قوم و خویش تونسی ثریا دیدار کنم.
حیات تنها قوم و خویش ثریا بود که همیشه برخورد گرمی با او داشت و حاضر بود هر کاری بکند که ثریا زندگی تازه ای را از سر بگیرد.
حیات همچنان تنها فرد مورد اعتماد ثریاست تلاش بسیاری کردم تا با دختران حرمسرای قذافی دیدار و گفتگو کنم اما متأسفانه این امکان فراهم نشد.
آمال، دوست و همخانه ثریا در باب العزیزیه ازدواج کرده است.
تلفنی از او خواستم که با هم دیدار کنیم اما به من التماس کرد او را برای همیشه فراموش کنم.
عایشه همچنان مثل سابق از راه تجارت سکس و الکل زندگی اش را میگذراند و دلش برای ارباب سابقش تنگ شده است.
او از این که ثریا به ارباب خیانت کرده ناراحت است.
در پاریس عادل را پیدا کردم.
ما در کافه ای با هم دیدار کردیم.
عادل مرد قدکوتاه و ستبری بود با موهایی شانه کرده به عقب با چهره ای بسیار مهربان که با نهایت عطوفت از ثریا حرف میزد.
عادل گفت:
ثریا به پاریس آمد...
درهم شکسته بدون هیچ تحصیلاتی و بدون کمترین تجربه ای ...
مثل دختر کوچولویی بود که نمیدانست دنیا چه جور جایی است یا شاید بهتر است بگویم شبیه جوجه تازه بال پردرآورده ای بود که میکوشید پرواز کند اما مدام به شیشه پنجره میخورد.
ثریا نمیتوانست فرانسوی صحبت کند و همین باعث میشد نتواند کار مناسبی بیابد.
عادل توانست در یک آرایشگاه شغلی برای ثریا پیدا کند.
عادل کارهای دیگری هم برای ثریا کرد:
استخدام وکیل برای حل مشکلات کاری و اقامت ثریا در فرانسه؛ تأمین هزینه غذا و لباس ثریا برای چندین ماه...
عادل به من گفت:
تماشای تقلای بی فایده ثریا برای بقا در فرانسه ناراحت کننده بود.
مردان فریبکاری که سر راهش قرار میگرفتند
با دادن وعده های دروغین فقط در صدد سوءاستفاده از او بودند.
عادل، چهره زیبای ثریا ، قدو بالای جذابش ، موهای سیاه و آن خنده های شیرین عنان گسیخته را دیده بود و چگونه ممکن بود مردی اینها را ببیند و دل نبازد؟
این دختر فوق العاده جذاب به هر جایی که میرفت ، همه نگاه ها را فقط معطوف خودش میکرد و موجب بروز حسادت و زیرآب زنی ها میشد.
روزها سیگار میکشید تلفنی با دوستان یا اعضای خانواده اش حرف میزد.
بعضی وقتها دلتنگ میشد و گریه میکرد خاطرات گذشته آزارش میداد.
فکر به آینده نگرانش میکرد و هیولای تشویش و را به جانش می انداخت.
ثریا میتوانست هر حرفی را با عادل در میان بگذارد.
او با نفرت و خشم درباره قذافی همه چیز را تعریف کرده بود .
عادل بعد از جدا شدن از ثریا وی را رها نکرد برایش کار پیدا کرد و گاهی برایش آذوقه میبرد.
موقعی که ثریا از فرودگاه به عادل زنگ زد تا بگوید در حال بازگشت به لیبی است عادل اصلا نمیتوانست باور کند.
ثریا واقعاً داری به لیبی برمی گردی؟
تو نباید این کار را بکنی!
اما ثریا رفته بود...
ای کاش میتوانستم علاوه بر داستان زندگی ثریا داستانهای زندگی دیگران را هم بگویم.
دلم میخواست میتوانستم زندگیهای غمبار زنان جوانی را بگویم که از بخت بدشان در تیررس نگاه هرزه قائد اعظم قرار گرفتند.
موقعی که طرابلس، پایتخت لیبی از چنگ حامیان قذافی بیرون آمد، خیلیها از لیبی گریختند.
اینها کسانی بودند که نگران همکاری با قذافی و رژیمش بودند.
بخشی از دختران حرمسرای قذافی نیز از کشور فرار کردند.
مگر نه این که آنها در باب العزیزیه زندگی کرده بودند؟
مگر نه این که آنها یونیفورم نظامی می پوشیدند و از امتیازات اطرافیان نزدیک دیکتاتور برخوردار بودند؟
در ظاهر همه چیز علیه این زنها بود.
این زنان و دختران بخت برگشته با توجه به قطع همه پیوندهای خانوادگیشان ، میکوشیدند در تونس، مصر یا بیروت به زندگی خود ادامه دهند.
هیچ کار و حرفه ای بلد نبودند.
جز تن فروشی...
این تنها حرفه ای بود که آنها از ارباب و رهبر سابقشان یاد گرفته بودند.
برخی از آنها در دوره ای که قذافی هنوز بر سر کار بود به دستور او با محافظان ازدواج کردند. اینها زنانی بودند که قذافی حسابی عصاره شان را کشیده و دیگر از دستشان خسته شده بود.
برخی از آنها به دستور قذافی با اقوام مذکرش ازدواج کردند.
این مردها از واقعیتهای مربوط به زندگی همسرانشان بی اطلاع بودند.
قذافی این زن ها را برای ترمیم پرده بکارتشان به خارج میفرستاد تا آنها بتوانند خودشان را به عنوان دخترانی باکره جا بزنند.
زمانی که انقلاب علیه قذافی شروع شده بود اما او هنوز در پایتخت (طرابلس) بر سریر قدرت بود، زنی پا پیش نهاد؛
فقط یک زن؛ آن هم درست در بحبوحه نبردها میان مخالفان و موافقان قذافی...
این زن ۵۲ ساله که خودش را بادیگارد سابق قذافی معرفی کرد به صورت داوطلبانه و با حالتی بسیار جدی در برابر دوربینهای تلویزیونی در بنغازی ظاهر شد.
عینک آفتابی زده بود و پرچم انقلابیون را به دور خویش پیچیده بود.
او گفت برای زنانی مثل خودم که در دهه ۱۹۷۰ اشتباه کردیم و به سپاهیان به اصطلاح انقلابی قذافی پیوستیم متأسفم ما به خلوص و پاکی قائد اعظم ایمان داشتیم اما برای سالیان طولانی از سوی او مورد تجاوز قرار گرفتیم.
تا چه زمانی میخواهید چشمهایتان را بر واقعیتهای اطرافتان ببندید؟
از مردم لیبی ، عربها و کل جهان درخواست میکنم انتقام همه زنهایی را که مورد تعرض قرار گرفته اند بگیرند.
این پخش تلویزیونی همه مردم لیبی را در بهت و حیرت فرو برد.
تا یک سال بعد، نتوانستم این زن را پیدا بکنم.
به من گفت که پس از پخش
سخنانش از تلویزیون ، تهدید به مرگ شد و به مصر فرار کرد.
او در مصر همه اطلاعاتی را که درباره رژیم قذافی داشت در اختیار اپوزیسیون و نیروهای ناتو قرار داده بود.
مدت بعد به لیبی برگشت.
سلاح برگرفته و برای جنگیدن علیه عوامل رژیم قذافی به سرت رفته و تا آخرین نبرد برای سرنگونی دیکتاتور جنگید.
جبهه جنگ دقیقاً همان جایی بود که احساس میکردم بیش از هر جای دیگری در آن امنیت دارم.
او دوشادوش انقلابیون و با نهایت شجاعت جنگیده بود.
اعترافات تلویزیونی اش موجب چنان زلزله ای در خانواده اش شده بود که وصف ناشدنی است برادرانش که «حیثیت» خود را بر باد رفته میدیدند مجبور به نقل مکان به شهری دیگر شدند.
او پیامی دریافت کرده بود!
اسمت در فهرست سیاه قرار دارد ما به زودی میکشیمت الله معمر، لیبی...
این زن سی سال همراه قذافی بود.
با لحن غمگینی میگوید:
برای خودش یک عمر است زندگی ام نابود شد.
او در دبیرستانی در بنغازی تحصیل می کرد که تعدادی سربازان جوان مؤنث که فقط اندکی از او بزرگتر بودند به مدرسه اش آمدند و از او خواستند به کمیته انقلابی محل ملحق شود.
این مربوط به اواخر دهه ۱۹۷۰ بود که کتاب سبز سرهنگ قذافی تازه منتشر شده بود.
قذافی در فصل سوم کتابش بر نقش و حقوق زنان در جامعه لیبی تأکید کرده و از آنها خواسته بود که خودشان را از شر زنجیرهایی که به پاهایشان بسته شده خلاص کنند.
قذافی این مطلب را علاوه بر کتابش در سخنرانیها و مصاحبه هایش نیز تکرار میکرد.
ملحق شدن به کمیته انقلابی همچون امتیاز خاصی جلوه داده میشد که فقط به عده ای از برگزیدگان تعلق میگرفت.
«لیبی» نام این زن بود و موقعی که فهمید به عضویت در کمیته قبول شده غرق در شادی و افتخار شد.
با این حال والدین لیبی نگران بودند.
اگر مخالف میکردند بلافاصله به زندان میافتادند
این دختر نوجوان در انبوهی از جلسات شرکت کرد و به انبوهی از سخنرانی های پرطمطراق گوش داد.
قذافی هرازگاه به جمع دخترهای کمیته میآمد و به آنها روحیه می داد.
او همچون یک پیامبر برایشان سخنرانی میکرد و دخترها حاضر بودند هر کاری بکنند تا رضایت او را جلب کنند.
در مراسم رژه دهمین سالگرد به قدرت رسیدن قذافی ، رژه گردانهای زنان باشکوه بود.
دخترهای شرکت کننده در رژه مطلع شدند سرهنگ قصد دارد شخصاً آنها را به حضور بپذیرد و قدردانی بکند.
به این ترتیب حدود ده تن از این دختران شاد و مسرور به اقامتگاه قذافی رفتند او خیلی جذاب و مسحور کننده به نظر میرسید.
خوش و بشی با دختران کرد و بعد به آپارتمانش رفت.
بادیگاردهای زنی که در اطراف قذافی حضور داشتند از یکی از دخترها که فقط پانزده سال داشت خواستند به آپارتمان قذافی برود.
دخترک با شور و شعفی که نمیتوان توصیفش کرد وارد آپارتمان قذافی شد...
او با بدنی لت و پار شده از آن جا خارج شد دخترها موقعی که از قضیه خبردار شدند حسابی جا خوردند.
زندگی مثل سابق ادامه یافت...
لیبی نزد خانواده اش برگشت اما دیگر مثل سابق یک دختر درسخوان نبود.
او روزبروز عصبی تر میشد
با این حال در جلسات کمیته انقلاب حضور مییافت این جلسات را نظامیان زنی اداره میکردند که همگیشان حداقل یک بار گذارشان به اتاق خواب قائد اعظم افتاده بود...
لیبی شاهد بود چگونه دخترهای دیگر گروه یک به یک به طرابلس احضار میشدند تا به قائد اعظم خدمت کنند.
وقت و بی وقت ماشینی میآمد و آنها را نزد قائد اعظم می برد گاهی وقتها حتا هواپیما هم فرستاده میشد.
دخترها پس از بازگشت مشاهداتشان را میگفتند و «لیبی» از شنیدن این حرفها سخت نومید میشد اما چکار میتوانست بکند؟ آیا میتوانست فرار کند؟
موقعی که قذافی به بنغازی آمد نوبت «لیبی» فرارسید.
شبی چند زن مسلح یونیفورم پوش آمدند و «لیبی» را به اقامتگاه قائد اعظم بردند.
لیبی که میدانست چه چیزی در انتظارش است خیلی گریه و زاری کرد.
_مادرم مرا خواهد کشت لطفاً به من رحم کنید. اما آنها هیچ توجهی به گریه هایش نکردند او را به اتاق خواب قائد اعظم بردند.
قائد اعظم که عبای ابریشمی به تن داشت بی آن که هیچ حرفی بزند کار خودش را کرد و سپس با زدن چند ضربه دست به پشت «لیبی» او را از اتاقش بیرون کرد.
لیبی موقع خروج شنید که قائد اعظم میگوید خیلی خوب بود، دختر کوچولو...
هیچ چیز به والدینش نگفت.
در جلسات کمیته انقلابی هم هیچ انتقادی را مطرح نکرد.
چون میدانست طرح کوچکترین اعتراض یا انتقادی از سوی شهروندان معادل با زندان و مرگ است.
همه گول تبلیغات و لفاظی های قذافی را خورده بودند و گمان می کردند او بزرگترین دوست حامی و آزاد کننده همه زنان است و در چنین شرایطی «لیبی» چگونه میتوانست بگوید که همه این حرفها دروغ است و قذافی هیولای زنباره ای بیش نیست؟
«لیبی» روزبروز افسرده تر شد ، پدر و مادرش نگران حالش شده بودند.
آنها که خیال می کردند دخترشان افسرده یا عاشق شده به این نتیجه رسیدند بهترین راه درمانش ازدواج است.
والدین «لیبی» بدون این که او را در جریان بگذارند شوهری برایش پیدا کردند و ترتیب جشن عروسی را هم دادند.
یک روز لیبی از مدرسه به خانه برگشت و ناگهان دید که مراسم جشنی در خانه برپاست
مهمانها نشسته بودند.
عاقد هم با دفتر ثبت امضا حضور داشت
لیبی که در عمل انجام شده قرار گرفته بود مجبور شد پای عقدنامه را امضا کند.
اما داماد همان شب پی برد که عروس باکره نیست و درخواست طلاق کرد.
لیبی احساس شرمساری میکرد.
جرئت نداشت خودش را به کسی نشان دهد و از فکر بازگشت به خانه و از روبرو شدن با والدینش تا سر حد مرگ میترسید...
بنابراین به باب العزیزیه تلفن کرد.
در کمیته انقلابی همیشه به او گفته بودند که اصلا نباید نگران خانواده اش باشد زیرا قائد اعظم همواره در کنار دخترانی است که قصد قطع ارتباط با خانواده را دارند.
در پاسخ به تلفن درخواست کمک لیبی به او گفتتد همین الان سوار هواپیما شو و خودت را به طرابلس برسان.
او به همین توصیه عمل کرد و به «حرم» بزرگ قذافی رفت.
در این جا گروهی از زنان در اتاقهای یک تخته یا دو تخته زندگی میکردند.
زنانی که جملگی اسیر شهوت فانتزی ها و انحرافات اخلاقی قائد اعظم بودند.
آنها پس از این که از سوی قائد اعظم مورد تعرض قرار گرفته بودند به اجبار برای همیشه به خدمتش درآمده بودند زیرا آنها عملا هیچ راهی برای برگشت نزد خانواده هایشان نداشتند.
حداقل اینجا غذایی به آنها داده میشد
سقفی بالای سرشان بود
و لباسی برای پوشیدن داشتند.
واجد نوعی جایگاه اجتماعی بودند پاسداران مجاز به هر کاری بودند.
در این جا هیچ چیزی ممنوع نبود الکل سیگار و حشیش به وفور مصرف میشد...
و قذافی بردگان جنسی اش را تشویق به استفاده از آنها می کرد.
جدول برنامه های شبانه روزی آنجا معلوم و مشخص بود و هرگز نیز تغییر پیدا نکرد (میخوردند میخوابیدند و به اتاق خواب احضار میشدند)
هر زمان که قائد اعظم به شهر دیگری یا خارج از کشور میرفت کل اعضای حرمسرا باید با او میرفتند.
لیبی را هیچ وقت به سفرهای خارجی نبردند زیرا میترسیدند از این فرصت برای فرار استفاده کند.
بعضی از زنهای حرمسرا از همین سفرهای خارجی بهره بردند و فرار کردند.
«لیبی» دخترانی را به یاد دارد که در یکی از سفرهای خارجی قذافی فرار کردند اما مأموران رژیم بعداً آنها را در ترکیه پیدا کردند و به کشور بازگرداندند.
سرهای این دختران فراری را تراشیدند و آنها را به عنوان فواحش در تلویزیون نشان دادند.
بعد اعدامشان کردند.
از نظر قذافی تلاش آنها برای فرار به معنای خیانت بود و سزای خیانت اعدام بود.
دخترانی هم بودند که فقط برای یک شب به حرمسرا میآمدند و پس از آن که کار قائد اعظم با آنها تمام میشد حرمسرا را ترک می کردند. اینها به صورت داوطلبانه و در قبال دریافت پول به حرمسرا میآمدند.
قذافی به - زنان و دختران حرمسرایش - همیشه توصیه میکرد که خواهرها ، دختر عموها و دختر خاله ها دختر عمه ها یا حتا دخترهایشان را نزد او بیاورند..
یکی از روزهای ۱۹۹۴ لیبی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به مادری که قذافی به دو دختر زیبایش توجه نشان داده بود هشدارهای لازم را ندهد.
اما این زن در دیداری که با قذافی داشت گفت که یکی از زنان تحت امرش لیبی
به او چنین هشداری داده است.
قذافی این حرف را که شنید از شدت عصبانیت داشت منفجر میشد.
چنین خطایی میتوانست به کشته شدنش منجر شود.
بنابراین فرار کرد
اما دستگیرش کردند
و یک سال و شش ماه را در زیرزمین یک مزرعه زندانی بود.
و سپس با باب العزیزیه بازگردانده شد
و به برده جنسی بودن ادامه داد...
خدیجه زن جوان عبوس و مأیوسی است که بارها تهدید و مورد حمله قرار گرفته است.
گرچه رژیم قذافی سقوط کرده اما مشاهدات خدیجه از قذافی به قدری حساس است که او هنوز احساس خطر میکند.
اولین بار اوایل ژانویه ۲۰۱۲ دیدمش گرمکن سفیدش خونی بود ، شب قبل مردان ناشناسی او را ربوده و مورد تعرض قرار داده بودند.
آنها به او گفته بودند این عملشان به مثابه یک «هشدار» است.
خدیجه با لبهای جذاب و دماغ اندکی عقابی یک بند سیگار میکشید و ناخنهایش را می جوید.
با بی علاقگی حرف میزد...
بیست و هفت ساله بود.
اطمینان داشت هیچ آینده ای در این کشور نخواهد داشت.
او می کوشید در طرابلس زنده بماند سرنوشت او در همان روزی به سیاهی گرایید که با قذافی دیدار کرد.
مرگ قذافی همه امیدهای خدیجه را برای رستگاری از بین برد.
خدیجه در اوایل سال ۲۰۰۰ دانشجوی سال اول رشته حقوق در دانشگاه طرابلس بود که به علت مشاجره اش با رئیس دانشگاه اخراج شد.
اخراج از دانشگاه باعث ناراحتی شدید خدیجه شد احساس میکرد که همه برنامه هایش برای آینده نابود شده است.
در چنین شرایط روحی در آرایشگاهی سفره دلش را برای یکی از مشتریهای آنجا باز کرد و به او گفت ظلم بزرگی در حقش کرده اند.
زنی که با دقت به حرفهای خدیجه گوش کرده بود به او گفت:
اما من کسی را میشناسم که میتواند حق تو را بگیرد و مشکلت را حل کند.
(قائد اعظم)
خدیجه مات و مبهوت شد
چراکه نه قائد اعظم قدرتمندترین فرد در لیبی بود!
و هر کاری که میخواست میتوانست بکند.
زن بلافاصله خدیجه را سوار ماشینش کرد و او را به باب العزیزیه برد.
خدیجه را نزد پرستاری بردند تا از او آزمایش خون بگیرند.
خدیجه میگوید:
_خیلی عجیب بود اما به خودم گفتم به هر حال قذافی رهبر کشور است و آدم نباید در اموری که به رهبر کشور مربوط میشود زیادی مته به خشخاش بگذارد...
روز بعد یکی از بادیگاردها ، او را مستقیماً به اتاق خواب قائد اعظم برد.
موقعی که خدیجه وارد اتاق شد چندین نفر را دید که در اطراف قذافی هستند و دارند عکسهای مربوط به جشن استقلال لیبی را نشانش میدهند.
قائد اعظم به محض خروج آنها از اتاقش به سراغ خدیجه آمد.
خدیجه ابتدا امتناع کرد!
اما قائد اعظم نهایتاً بی آن که کلمه ای بر زبان بیاورد به هدف خودش رسید.
خدیجه موقع خروج از اتاق گیج و منگ بود احساس میکرد که با چماق محکمی توی سرش کوبیده اند.
درست در همین لحظه با وقاحت پاکتی حاوی هزار دینار به او دادند.
_تو بسیار دختر خوشبختی هستی
ما مایلیم برایمان کار کنی
خدیجه هیچ چیز نمیخواست جز این که هر چه سریع تر از باب العزیزیه بیرون برود...
خدیجه هیچ چیز نمیخواست جز این که هر چه سریع تر از باب العزیزیه بیرون برود و دیگر به این جای مخوف و وحشتناک برنگردد.
خدیجه طرابلس را ترک کرد و برای زندگی به خانه خواهرش در جنوب لیبی رفت زیرا نگران بود مبادا آنها او را در خانه پدر و مادرش بیابند و به باب العزیزیه برگردانند.
حالا دیگر هیچ امیدی برای بازگشت به دانشگاه نداشت.
ه زودی اعضای خانواده خدیجه دچار گرفتاریهای غیر مترقبه ای شدند.
برادر خدیجه که در کشور مالت در دانشگاه تحصیل میکرد هنگام بازگشت به لیبی به اتهام حمل مواد مخدر روانه زندان شد.
هیچ شکی وجود نداشت که مواد مخدر را مأموران رژیم یواشکی داخل چمدان برادر خدیجه انداخته بودند.
حالا این احتمال وجود داشت برادر خدیجه اعدام شود.
زنی که خدیجه در آرایشگاه با او آشنا شده بود به او زنگ زد و گفت: «تو باید حتماً به دیدن قائد اعظم بروی او تنها کسی است که میتواند برادرت را از مرگ نجات دهد.»
خدیجه فهمید کل ماجرای برادرش پاپوشی برای تحت فشار قرار دادن اوست.
رژیم قذافی به راحتی آب خوردن آدمها را میکت.
خدیجه در ازای لغو حکم اعدام برادرش باید برای زندگی به باب العزیزیه میآمد و به گروه بادیگاردهای شخصی قائد اعظم ملحق میشد و خودش را کاملا در اختیار او قرار میداد.
خدیجه که تا سر حد مرگ ترسیده بود به همان زیرزمینی نقل مکان کرد که ثریا بعداً برای زندگی به آن می آمد او به گروه دخترانی ملحق شد که بر حسب شهادتش حدود سی نفر میشدند.
این سی نفر به صورت دائمی در زیرزمین اقامت داشتند و شامل دختران موقت نمیشدند. خدیجه مثل ثریا، وقت و بی وقت به محضر قائد اعظم احضار می شد.
به زودی مأموریت دیگری به خدیجه محول شد او باید به سراغ مردان صاحب مقامی میرفت که جزو نخبگان حاکم بر کشور به
شمار میرفتند و آنها را اغوا میکرد.
این دیدارها در آپارتمان بسیار شیکی داخل محوطه باب العزیزیه انجام میشد؛ آپارتمانی «با کیفیت پنج ستاره» که دوربینهای مخفی در آن کار گذاشته شده بودند.
تصاویری که از این دیدارها گرفته میشد به قذافی امکان میداد رقبای بالقوه اش را تهدید و مرعوب کند و همواره آنها را در زیر یوغش داشته باشد...
خدیجه بسیاری از وزرا و فرماندهان ارتش و حتا قوم و خویشهای نزدیک قذافی را به آن آپارتمان کشاند.
خدیجه یکبار به کشور غنا فرستاده شد تا سفیر سفارتخانه لیبی را به دام بیندازد.
قذافی عادت داشت بسیاری از دخترهایش را شوهر دهد.
خدیجه هم یکی از «دختر» های قذافی بود و آن کارت شناسایی کذایی را که روی آن نوشته بود دختر «قذافی» در اختیار داشت.
یکی از روزها قذافی از اعضای گارد ویژه ، شوهری برای خدیجه تعیین کرد و دستور ازدواج آنها را داد.
خدیجه هیچ گزینه ای جز پذیرش دستور نداشت؛ هر چند ازدواج باعث میشد او حداقل از نگاه مردم و خانواده فرد محترمی به حساب بیاید.
خدیجه امیدوار بود زندگی تازه ای شروع کند ازدواجش گرچه غیرواقعی بود اما ظاهر یک ازدواج واقعی را داشت و میتوانست به این توهم دلخوش باشد.
خدیجه اندوخته مالی مختصری داشت، به تونس رفت و خودش را به یک جراح ترمیمی سپرد.
درست مثل یک دختر آفتاب مهتاب ندیده...
اما درست در روز ازدواجش موقعی که مهمانان عروسی رسیده بودند و خود او به روال همه تازه عروسها دستانش را حنا گرفته بود تلفن زنگ زد!
فردی از باب العزیزیه پشت خط بود قائد اعظم همین حالا خدیجه را احضار کرده بود. خدیجه معترضانه گفت:
روز عروسی ام است!
آنها تهدیدش کردند و او مجبور شد برود.
قذافی با این کارش میخواست نشان دهد هنوز کنترل زندگی خدیجه را در دست دارد.
ازدواج خدیجه باعث هیچ تغییری در روابط او با قذافی نشد.
در روزهای آغازین انقلاب به او دستور دادند به تلویزیون دولتی برود و جلوی دوربین اعلام کند که گروهی از شورشیان که علیه قذافی میجنگیدند به او تجاوز کرده اند.
چنین خبری میتوانست مثل یک بمب منفجر شود.
خدیجه به قبیله قدرتمند رفله تعلق داشت.
اعلام علنی چنین خبری به معنای حمله مستقیم به آبروی جمعی قبیله بود.
مردم لیبی یکپارچه در حال قیام علیه قذافی بودند و اگر او برای حمایت از قذافی دست به چنین کاری میزد قطعاً همه مردم محکومش میکردند.
و اگر آن دروغ را میگفت اعضای خانواده او را میکشتند.
او گفت که حاضر به انجام نیست.
مزدوران قذافی کتکش زدند به او تجاوز کردند و با سیگار بدنش را سوزاندند.
یکی از مزدوران استخوان رانش را با پاشنه آهنی پوتینش شکست.
سرانجام خدیجه گفت فرمان آنها را میپذیرد.
به شرطی که اجازه دهند دوره نقاهتش را در خانه مادرش سپری کند.
یکی از شبها خدیجه موفق شد از زیر نگاههای مراقبان جلوی در ساختمان فرار کند.
او با لباس خواب و پاسپورتی در دست خودش را به انقلابیون رساند و با کمک آنها خود را به تونس رساند
و فقط پس از پیروزی بود که توانست به لیبی بازگردد ...
دختر بعدی لیلا بود...
حدوداً چهل ساله و حس آدمی را دارد که از مهلکه ای بزرگ جان سالم به در برده است.
با پسر عمویش ازدواج کرده؛ ازدواجی درون خاندانی و عاری از عشق ...
مشغول بزرگ کردن بچه هایش است اما با ترس زندگی میکند؛ ترس از این که روزی آدمی پیدا شود و رازهای وحشتناک دوره جوانی اش را برملا کند.
دوره جوانی ای که به دست قدرتمندترین فرد لیبی ویران و پرپر شد.
لیلا موقعی که داستان واقعی زندگی اش را برایم میگفت گریه میکرد.
داستانی که برای هیچ کس دیگری تعریف نکرده بود.
لیلا در نوجوانی همکلاسی داشت که از اقوام نزدیک یکی از دوستان سرهنگ قذافی بود.
این مرد که همه از او به عنوان دست راست سرهنگ قذافی یاد میکردند.
لیلا و همکلاسی اش به فعالیت در کمیته های انقلابی رو آوردند.
یکی از روزها دوست لیلا ترتیبی داد تا به دیدار قائد اعظم بروند.
لیلا موقعی که خبر دیدار قریب الوقوع با قائد اعظم را شنید غرق در شادی و هیجان شد.
آنها را به اتاق پذیرایی بزرگی در طبقه دوم اقامتگاه قائد اعظم بردند.
بخشی از این ساختمان در بمباران هواپیماهای آمریکایی در ۱۹۸۶ ویران شد...
معمر قذافی خیلی با ابهت و کاریزماتیک بود.
او به تک تک دخترها توجه نشان داد و و از آنها درباره خانواده ، سوابق قبیله و محل زندگیشان سؤال کرد.
قذافی قاه قاه میخندید و دخترها مسحورش شده بودند.
دو روز پس از این دیدار ، مدیر اعلام کرد ماشینی از باب العزیزیه جلو در مدرسه منتظر است تا لیلا را نزد قائد اعظم ببرد.
لیلا نمی فهمید چرا این ماشین به دنبالش آمده!
او را به اتاقی بردند که باید در آن برای لحظاتی منتظر میماند.
بعد منشی خصوصی قذافی آمد و او را به دفتر کار قائد اعظم برد.
قذافی پیراهن بلند مخصوص بادیه نشینها را پوشیده بود.
به محض دیدن لیلا از زیبایی اش تعریف کرد و به بدنش دست زد.
لیلا مات و مبهوت آنجا ایستاده و خشکش زده بود و موقعی که قذافی جسارت بیشتری کرد لیلا خودش را از دست او بیرون کشید.
جیغ زد و از اتاق فرار کرد...
منشی پشت در اتاق ایستاده بود با لحن بی تفاوتی پرسید:
به این زودی کارتان تمام شد؟
لیلا به گریه افتاد.
منشی به لیلا گفت تو باید قبل از رفتنت خداحافظی کنی اما لیلا حاضر نشد به دفتر کار قائد اعظم برگردد.
راننده لیلا را به مدرسه برگرداند.
مدیر و معلمها هیچ سؤالی نکردند.
او فقط متوجه شد که همه در مدرسه با حالت احترام که سابقه نداشت با او برخورد میکنند.
همان روز عصر به خانه لیلا زنگ زدند.
این افتخار عظیمی برای توست که قائد اعظم تو را انتخاب کرده است!
اشکهایت مسخره بودند!
تو باید خوشحال و مفتخر باشی ، نه ناراحت و شرمگین...
قائد اعظم خیلی ساده فقط میخواست با تو مهربان باشد.
لیلا چیزی به پدر و مادرش نگفت
اما هفته بعد تعدادی از اعضای کمیته های انقلابی به خانه پدر و مادر لیلا ریختند و آنجا را زیرورو کردند.
ظاهراً دنبال اسناد مهم و حساسی می گشتند آنها پدر لیلا را که به خاندان معروف و محترمی تعلق داشت و به مذهبی بودن مشهور بود کتک زدند ناسزا بارانش کردند و او را روی زمین کشیدند.
اعضای خانواده حسابی شوکه شده بودند.
صبح روز بعد منشی زنگ زد .
_شنیدم که اتفاق بدی برای خانواده ات افتاده است خیالت راحت باشد چون تو برای قائد اعظم کار میکنی ما از شما مراقبت خواهیم کرد یک ماشین برایت فرستادیم و منتظر توست.
لیلا مجبور شد به بهانه ای دروغین از خانه خارج شود.
راننده بلافاصله او را به باب العزیزیه آورد و لحظاتی بعد لیلا خودش را دوباره در برابر قائد اعظم دید.
دیدی چه اتفاقی برای خانواده ات افتاد؟
این قضیه میتواند خیلی بدتر از اینها شود همه چیز به تو بستگی دارد تو میتوانی به آنها کمک کنی و گرنه باعث آسیبهای بیشتری به آنها خواهی شد...
«خب حالا، سعی کن خوب و مهربان و مطیع باشی! به تو قول میدهم که لذت خواهی بردا»
«قربان من چه کار میتوانم بکنم؟
قائد اعظم بلند شد و شخصاً برای لیلا آب میوه آورد و وادارش کرد آن را بنوشد و بعد به او نزدیک شد؛ حریصانه نگاهش میکرد.
اما ناگهان کار ضروری ای برایش پیش آمد و غیبش زد.
چند روز بعد دوباره ماشینی با راننده آمد تا لیلا را به باب العزیزیه برگرداند.
او را به اتاقی بردند.
اتاق مطالعه ...
قائد اعظم آمد و نگاهی به لیلا کرد و گفت: «ببین من اینجا را برای تو انتخاب کرده ام برای این که دانش آموزان و کتابها را دوست دارم»
بعد او را روی زمین انداخت و به هدفی که میخواست رسید.
لیلا میگوید چنان شوکی به من وارد شد و چنان خشونتی را تجربه کردم که بیهوش شدم. موقعی که لیلا به هوش آمد قائد اعظم را دید که پشت میزش نشسته و دارد به او میخندد.
«بعداً خوشت خواهد آمد»
لیلا تا سه سال به دفعات مورد تعرض قذافی قرار گرفت...
او به لیلا گفته بود من ارباب و صاحب لیبی هستم.
هر کسی در این سرزمین زندگی میکند مال من است و در نتیجه تو هم مال من هستی...
این سه سال برایش رنج مداوم بود و افسرده شد...
سرهنگ قذافی که همیشه درباره وضعیت
خانوادگی زیردستان و سروشکل ظاهری همسرانشان پرس وجو میکرد، روزی دریافت همسر یکی از ژنرالها فوق العاده زیباست.
بعد از ظهر یکی از روزها سه عضو گارد ویژه به خانه ژنرال مراجعه و دعوتنامه ای برای شرکت در یک ضیافت زنانه که دقیقاً در همان شب برگزار میشد به دست همسر ژنرال دادند.
آنها اضافه کردند میزبان این ضیافت همسر قائد اعظم صفیه قذافی است.
ژنرال نگران و بیمناک شد.
او قبلا هیچ خبری در باره برگزاری چنین ضیافتی نشنیده بود و دوست نداشت همسرش تنهایی به باب العزیزیه برود.
یکی از سه عضو گارد ویژه ، در واکنش به ابراز تعجب ژنرال ، موبایلش را در آورد شماره ای را گرفته و گوشی را به دست ژنرال داد.
مبرو که پشت خط بود.
او به ژنرال گفت
_این افتخار بزرگی است که قائد اعظم به شما داده این دعوت گویای آن است که شما چقدر به او نزدیک هستید!
مهمانی بسیار خوبی خواهد بود؛ مهمانی ای که صرفاً برای همسران مقامات کشوری و لشکری است...
ژنرال که اندکی قوت قلب پیدا کرده بود به همسرش اجازه داد به مهمانی برود.
چند ساعت بعد که همسر ژنرال برگشت حالت عجیب و گنگی داشت.
این دعوتها ادامه یافت.
هر زمان که ژنرال برای مأموریت به شهر دیگری میرفت بلافاصله باب العزیزیه برای همسر ژنرال دعوتنامه میفرستاد.
پس از چند ماه روزی همسر ژنرال به خانه آمد کلیدهای یک آپارتمان شیک را در دست داشت. گفت این هدیه ای است از طرف صفیهقذافی....
و اضافه کرد او و صفیه با هم صمیمی شده اند.
خانواده به آپارتمان جدید نقل مکان کردند.
هر کسی که مورد لطف قذافی قرار میگرفت وضعش خوب میشد.
اما یکی از شبها مبروکه و دو زن دیگر به در خانه ژنرال آمدند؛ این بار عایشه بزرگترین دختر قذافی از دخترِ ژنرال دعوت کرده بود تا در ضیافت مخصوص دختران مقامات شرکت کند.
مادر از شدت ترس دستش را روی دهانش گذاشت.
اما دختر دستخوش هیجان شده بود.
به سرعت لباس پوشید، آرایش کرد و دنبال مبروکه راه افتاد.
موقع رفتنش ، مادرش گریه میکرد.
موقعی که ژنرال از همسرش پرسید چرا گریه میکند و پاسخ او را شنید بیشتر جا خورد. همسر ژنرال به او گفت همه دعوتهای صفیه قذافی پوششی بوده برای فراخوانده
شدن وی نزد قائد اعظم....
و آن پولها ، هدایا و آپارتمان، صرفاً دستمزد وی برای تن دادن به رابطه اجباری با قائد اعظم بوده است.
ژنرال از شدت خشم منفجر شد
نعره کشید و تصمیم گرفت فوراً به باب العزیزیه برود!
اما درست در همین لحظه از حال رفت و به بیمارستان برده شد...
ژنرال سکته کرده بود!
در همین زمان دختر ژنرال در اتاقی منتظر نشسته بود تا ضیافت عایشه قذافی شروع شود که ناگهان در کمال تعجب قائد اعظم را دید که وارد اتاق شد دختر با لبخند پرسید:
«پس عایشه کجاست؟»
قائد اعظم به خونسردی جواب داد من عایشه هستم.
او حتا سعی نکرد دختر را بفریبد یا پاره ای مقدمات را رعایت کند در عوض مستقیماً به سراغش رفت و کار خودش را کرد آن هم با نهایت شقاوت و خشونت!
همیشه با همه دختران و زنان به همین شکل خشن رفتار میکرد!
دختر ژنرال پس از یک هفته توانست از آنجا خارج شود و به خانه برگردد.
در آنجا فهمید پدرش سکته کرده و در بیمارستان است.
به سرعت خودش را به بیمارستان رساند تا پدرش را ببیند ، اما فهمید پدرش مرده است! مرگ ژنرال باعث آسان تر شدن کار قائد اعظم شد.
موقعی که مبروکه زنگ زد تا طبق معمول دختر ژنرال را به باب العزیزیه احضار کند، از مادرش خواست او را مطابق با میل و پسند قائد اعظم آرایش کند و لباس بپوشاند:
«خودتان بهتر میدانید که سلیقه قائد اعظم چیست؛ دستها و پاهایش را حنا بگیرید.»
بادیگاردهای مؤنث سرهنگ قذافی ، کسانی که رسانه های بین المللی اسم مستعار «آمازون»ها را رویشان گذاشته بودند
سهم عظیمی در شکل گیری افسانه قذافی و موفقیت رسانه ای این دیکتاتور داشتند.
البته آمازونها فقط یکی از عوامل تأثیرگذار بر اذهان عمومی بود.
عوامل دیگر عبارت بودند از لباسهای عجیب و غریبی که قذافی میپوشید و روزبروز هم عجیبتر میشد؛ عینکهایی که خاص ستارگان موسیقی راک بود.
خرمن آشفته موهای سرش و چهره دائماً گریم کرده!
بوتاکسی اش که بازتاب دهنده اعتیادش به کوکائین بود!
آمازونها همیشه و همه جا پشت سر قذافی بودند.
آنها یونیفورم های جورواجوری به تن میکردند؛ بینهایت جورواجور بعضی از آنها مسلح بودند! بعضی موهایشان روی شانه هایشان میریخت و بعضی موهایشان را در زیر یک کلاه لبه دار یا دستار جمع میکردند.
غالبشان آرایش میکردند، گوشواره ها و گردن آویزهایی با تصویر قائد اعظم داشتند و پوتینهای زمخت یا پوتینهای پاشنه بلند و گهگاه کفشهای کتانی می پوشیدند.
آمازون ها کارکرد ظاهریشان این بود که قذافی را برای عکاسان و رؤسای کشورها و دیگر مقامات خارجی جذاب جلوه دهند.
به عبارت دیگر موقعی که قذافی در وسط این بادیگاردهای مؤنث قرار میگرفت
صحنه بسیار جالب و تماشایی شکل میگرفت ماحصل این رویکرد پوشش خبری گسترده ای بود که رسانه ها به حضور قذافی در انظار
عمومی می دادند.
برلوسکونی، نخست وزیر ایتالیا، موقعی که به دیدن قذافی آمد و دخترهای زیبایی آمازونی را دید چنان لبخندهای شهوانی به آنها میزد که حکایت از رضایت خاطر از سفر به لیبی داشت.
قذافی خواهان این بود که خاص و منحصر به فرد باشد.
او هیچگونه رقیبی را در کشورش تحمل نمی کرد؛ معمر قذافی میبایست تنها آدم مهم لیبیایی عالم میبود.
او به حدی بر این جایگاه انحصاری اش تأکید داشت که اجازه نمیداد نام هیچ لیبیایی دیگری در سطح جهان مطرح شود.
به همین دلیل بود که در دوره قذافی نام هیچ ،نویسنده ،موزیسین ،ورزشکار، اقتصاددان یا سیاستمداری شهرت جهانی پیدا نکرد! فوتبالیستهای لیبیایی موقعی که به میدان مسابقه میرفتند پیراهنهایشان فاقد اسم بازیکن بود فقط درج شماره بازیکن بر پشت پیراهن مجاز بود زیرا سرهنگ دوست نداشت جز نام خودش نام دیگری مطرح شود!
او تنها رئیس کشوری در جهان بود که دارای بادیگاردهای زنانه است.
قذافی میخواست خودش را به عنوان آزاد کننده کبیر زنان جلوه دهد و و بادیگاردهای مؤنث ظاهراً چنین تصویری از او ارائه میکردند.
منِ نویسنده موفق شدم با دو سرهنگ مؤنث که در دوره جوانیشان به فراخوان قائد اعظم پاسخ مثبت داده و با جان و دل به ارتش پیوسته بودند دیدار و گفتگو کنم.
یکی از آنها اذعان کرد اندکی پس از پیوستن به ارتش کاملا از کاری که کرده بود پشیمان شد و از همان آغاز آرزوی برکناری قذافی را در دل پروراند.
روزها طول کشید تا سرهنگ فاطمه را راضی به صحبت کنم.
او سرباز مؤنثی بود که پیامهای فمنیستی قائد اعظم را باور کرده و به یکی از فریب خوردگان تاریخ بدل شده بود.
مردم لیبی به رغم پروپاگاندای رژیم قذافی ، هرگز هیچ علاقه ای به سربازان مؤنث احساس نکرده و در هر فرصتی احساس نفرت شدید خود را به نظامیان مؤنثی که در خدمت قذافی و رژیم بودند ابراز کرده اند.
فاطمه زن پنجاه ساله درشت اندامی است با صورتی گرد موقعی که به اتاق هتلم آمد کت قرمز بزرگی پوشیده و روسری مشکی به سر کرده بود رفتارش اندکی پرتنش بود.
خیلی تلاش کرده بودم از نزدیک ببینمش و حالا عاقبت رضایت داده بود این دیدار انجام شود.
او گفت یقیناً حالا موقع گفتن حقیقت فرارسیده است.
کسانی که وظیفه شان سربازگیری بود به دبیرستانی که در آن تحصیل میکردم آمدند و من با دیدن آنها هیجان زده شدم.
با چنان آب و تابی درباره حرفه نظامی گری حرف زدند کدچار این تصور شدم که هیچ آینده ای ندارم جز خدمت در ارتش...
آنها گفتند هیچ چیزی نمیتواند متعالی تر از دفاع از میهن باشد.
چه ایده معرکه ای و چه ایده انقلابی!
میخواستم جزئی از ملت مسلحی بشوم که
قذافی مدام در باره اش صحبت میکرد.
اما والدینم از این که مرا در یونیفورم نظامی میدیدند احساس شرمساری میکردند.
فاطمه وارد آکادمی نظامی زنان در طرابلس شد.
معلمهای آکادمی مرد بودند و درسها بسیار سخت ...
اما همه این سختی ها ارزشش را داشت!
قذافی با هر سخنرانی که برای زنانی مثل فاطمه میکرد آنها را هیجان زده تر می کرد.
او قهرمان این زنها بود و آنها هیچ شکی نداشتند این مرد آماده است تا زندگی همه زنان لیبی را تغییر دهد و روزی تعدادی از آنها را تا مرحله دریافت درجه ژنرالی سوق دهد.
مراسم فارغ التحصیلی و رژه در برابر قائد اعظم فرارسید.
به قدری برای رژه تمرین کرده بود، شاید هزار بار که از فرط خستگی نتوانست به سخنرانی قذافی تا آخر گوش کند.
اما یک ماه بیشتر طول نکشید که فاطمه دستخوش نومیدی شد!
فهمید قولهای او چیزی جز دروغ نبود.
معلوم شد قذافی از نظامیان مؤنث هیچ توقعی ندارد.
آنها صرفاً تصاویری پرزرق و برق بودند که وی به واسطه آنها میتوانست افسانه خودش را بیافریند...
آن آکادمی نظامی یک فایده بزرگ برای قذافی داشت
بستر مناسبی بود برای پرورش و صید معشوقه!
فاطمه مأمور خدمت در مدرسه ای نزدیک باب العزیزیه شد وظیفه او در مدرسه نظارت بر آموزش نظامی روزانه دانش آموزان بود.
تحصیلات نظامی ما همه الکی بود؛ آنها عملا کاری کردند که عشق ما به وطنمان پاک از سرمان پرید!
زندگیِ ما چیزی جز شکست نبوده است.
دیگر یونیفورم نپوشیدم شماره خدمتم را فراموش کردم.
تناسب اندامم را از دست دادم و هر چیزی را که در آکادمی آموخته بودم از یاد بردم دیگر حتا نتوانستم یک کلاشنیکف را پیاده و سوار کنم.
فاطمه موقعی که شورشهای مردمی علیه قذافی را دید حسابی هیجان زده شد.
او رسماً به جنبش انقلابی ملحق شد و کلاشنیکف خود را در اختیار انقلابیون مخالف رژیم گذاشت.
اما فاطمه در ظاهر به همکاری خود با رژیم ادامه داد تا بتواند اطلاعات لازم برای انقلابیون را جمع آوری و به صورت محرمانه تراکت های انقلابی را داخل ارتش پخش کند.
حالا آن شور و شوق میهن پرستانه سابقش برگشته و او ایمان تازه ای به حرفه نظامی اش پیدا کرده است.
با سرهنگ مؤنث دیگری در زندان زاویه دیدار کردم.
عایشه عبد السلام...
اتاقی که عایشه در آن زندانی بود در پشت
محوطه کوچکی واقع شده بود؛ با دیوارهایی به رنگ زرد و یک در آهنی که کلون بزرگی بر آن زده بودند و پنجره اش مسدود بود.
اتاق دو جای خواب داشت؛ یکی تشکی بود افتاده بر کف اتاق و دیگری تخت آهنی درب و داغانی بود چسبیده به دیوار
لامپ کم نوری از سقف آویزان بود و بخاری برقی کوچکی در گوشه اتاق قرار داشت با کتری روی آن جهت درست کردن چای!
عایشه خوب و سرحال به نظر میرسید.
قدبلند و ترکه ای با موهای مشکی پرپشت که آنها را پشت سرش جمع کرده بود.
با چهره ای زیبا و ظریف و با خال خوشگلی روی گونه چپ!
من یک زن ارتشی حرفه ای هستم؛ ارتشی بودن شغل و حرفه من در زندگی است اما هرگز به دارودسته قذافی یا بادیگاردهای مؤنثش تعلق نداشتم!
عایشه پس از این که این نکات را برایم
روشن کرد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد او از زمانی که خیلی جوان بود شور و شوق زیادی به ارتش داشت و دلش می خواست روزی سرباز شود.
عایشه مشغول تحصیل در مدرسه بود که گروه سربازگیری آمد و او را ثبت نام کرد.
عایشه مثل غالب دانشجویان آکادمی از خانواده پر اولاد و فقیر آمده بود.
والدینش به شدت مخالف ورودش به ارتش بودند.
عایشه همزمان مدرک پرستاری هم گرفت.
او به سرعت ارتقای مقام و درجه یافت.
عایشه بیست سال بعد به طرابلس برگشت تا در تشکیلاتی که مدیریت سپاهیان انقلابی را بر عهده داشت مشغول کار شود.
سپاهیان انقلابی وظیفه حفاظت از جان قائد اعظم را بر عهده داشت.
مسئولیت انتخاب بادیگاردهای مؤنث قذافی به عایشه سپرده شد.
بادیگاردها باید نقش سفرای لیبی را بازی میکردند.
«چشمگیرترین» دختران را برای محافظت از جان قائد اعظم انتخاب کرد.
دخترانی که دارای کاریزما بودن
منظور زیبایی صرف نیست من میخواستم آنها تأثیرگذار باشند و حضورشان کاملا حس شود.
و من قدبلندها را ترجیح میدادم و اگر قد بلند نبودند با استفاده از کفش پاشنه بلند مشکلشان را حل میکردم هر دختر آرزویش این بود که توسط من انتخاب شود.
آنها به من التماس میکردند تا بگذارم روزی سر زبانها بیفتند.
آنها پس از این که به عنوان بادیگارد انتخاب میشدند در سفرهای خارجی قائد اعظم وی را همراهی میکردند و پاکتهای پر پول دریافت میکردند...

تیم تولید محتوا
برچسب ها : haramsarayeghazafi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.57/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.6   از  5 (7 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه rbkeeq چیست?