حرمسرای قذافی5 - اینفو
طالع بینی

حرمسرای قذافی5

عایشه نمیخواست درباره رفتار قذافی با بادیگاردهای مؤنثش حرف بزند.
این موضوع فوق محرمانه بود.
وظیفه او صرفاً انتخاب و معرفی دخترها بود حالا بعدش چه اتفاقی برای آنها میافتاد ربطی به او نداشت .
عایشه همچنین حاضر نشد در باره مبروکه صحبت کند.
به عایشه گفتم مبرو که تنها کسی بود که در پشت سر قذافی یونیفورم نظامی نمیپوشید اما خیلیها میدانستند او نقش بسیار مهمی در سازماندهی زنان اطراف قذافی دارد عایشه جواب داد:
من نمیخواهم با مبروکه مقایسه شوم.
حقوق اندک من فقط ۳۸۲ دینار در ماه بود.
من هیچ ارتباطی با حلقه نزدیک قذافی و قضیه بادیگاردها نداشتم من فقط آنها را انتخاب و معرفی میکردم همین و بس!
عایشه ناگهان با ژست عجیبی گوشواره کوچکش را از گوش کند و به دستم داد و گفت
این را میبینی؟
حتا طلا هم نیست
بسیاری از بادیگاردها برای خودشان پول و ثروتی به هم زدند اما من هیچی ندارم.
تنها چیزی که برایش باقی مانده آبرو و شرفش است و غرور ناشی از برافراشتن پرچم زن جنگجوی لیبی
گفت طی جنگ اخیر وفاداری خلل ناپذیری به قائد اعظم و ارتشش داشت او آگاهانه از همه دستورات اطاعت کرده و طبق دستورالعملها با دشمن جنگیده و به قول خودش مثل یک حرفه ای عمل کرده بود.
بدون کوچکترین رگه ای از تأسف
اما رئیس زندان که بعداً به من اصرار کرد از قبرستان شهدای انقلاب در شهر زاویه دیدار کنم نظر کاملا متفاوتی درباره عایشه داشت.
او عایشه را متهم به شکنجه و قتل زندانیان انقلابیونی که به چنگ رژیم افتاده بودند کرد رئیس زندان گفت این زن به دست خودش زندانیها را شکنجه میکرد و سپس میکشت.
گرچه اکثریت سربازان و نظامیان مؤنث پس از پیروزی انقلاب آزاد شده بودند اما عایشه که در ۲۱ اوت دستگیر شده بود باید برای مدت طولانی ای در زندان میماند تا پرونده اش تکمیل و به دادگاه ارائه میشد.
معاون وزیر امور اجتماعی لیبی که وظیفه رسیدگی به پرونده های مرتبط با نظامیان مؤنث را بر عهده دارد بعدها به من گفت:
وضعیت زنان نظامی تحت حکومت قذافی غم انگیز و رقت انگیز بود برای قذافی آکادمی نظامی زنان صرفاً وسیله ای بود تا بتواند با توسل به آن به زنان و دختران زیبا دسترسی پیدا کند و بعداً که او راههای دیگری برای شکار و تصاحب زنها پیدا کرد، نسبت به آکادمی بی علاقه شد و اوضاع آکادمی رو به خرابی و انحطاط گذاشت.
دکتر فیصل، هنگامی که همراه تعدادی از انقلابیون کنترل دانشگاه طرابلس را در دست گرفت هرگز حتا نمیتوانست تصورش را بکند چه چیزهایی را کشف خواهد کرد.
وی مردی پنجاه و دو ساله متین و خونسردی بود که همه او را به عنوان متخصص بیماریهای زنان قبول داشتند.
او در ایتالیا و سپس رویال کالج لندن تحصیل کرده بود و برای خدمت به هموطنانش به لیبی برگشته بود.
او از نظام فاسد آموزشی لیبی و وضع اسفبار دانشگاه هایش اطلاع داشت
عوامل رژیم مدام در حال جاسوسی کردن و پرونده سازی علیه دانشجویان بودند و دانشگاه عملا به ابزار تبلیغات سیاسی رژیم مبدل شده بود.
پرفسور هنوز خاطرات موحش اعدام دانشجویان در ملأ عام طی سالهای ۱۹۷۷ و ۱۹۸۴ را به یاد داشت.
در واقع همه مردم لیبی این صحنه های موحش را هنوز به خاطر داشتند.
پرفسور این را هم میدانست که هیچ کسی نمیتوانست به درجه استادی برسد مگر این که ابتدا قول و فاداری کامل به رژیم را داده باشد.
به این ترتیب دکتر فیصل ، پس از یک شب نبردهای پر تنش در محوطه دانشگاه موقعی که یک زندان موقت را در بین تعدادی کانتینرهای مخصوص حمل بار پیدا کرد چندان تعجب نکرد! او در کنار این زندان کوچک دفتر کار موقتی عبدالله، رئیس مخوف نیروهای امنیتی رژیم را نیز پیدا کرد.
او به هنگام کاوش در ساختمان متوجه درهای یک آپارتمان مخفی در زیر سالن اجتماعات سبز شد.
این همان سالنی بود که قذافی دوست داشت سخنرانی هایش را در آن ایراد کند.
این سالن به راهرویی باز میشد که در انتهای آن یک اتاق خواب بی پنجره با دیوارهای قاب بندی شده چوبی قرار داشت.
تخت دو نفره اتاق با پتویی پنبه ای پوشیده شده بود و چند قالیچه و نمد چهارخانه ای ارزان قیمت کف اتاق افتاده بود
حمام و توالتی همراه جکوزی با شیرآلات مطلا جنب اتاق خواب قرار داشت مثل یک سوئیت مجردی بود.
اتاقی دیگر نیز وجود داشت
موقعی که دکتر و همراهانش وارد آن شدند مو بر بدنشان سیخ شد.
اتاق با لوازم و ابزارهایی تجهیز شده بود که خاص معاینه زنان مبتلا به بیماریهای زنانه است. درست مثل یک اتاق معاینه کامل...
یکی از وسایل اتاق تختی بود با دو رکابی خاص ، تختی که ظاهراً تنها مورد استفاده اش برای بیماریهای زنانه است.
یک پروژکتور دستگاه عکسبرداری اشعه ایکس ابزار و آلات پزشکی ...
دکتر که معمولا آدم خونسرد و خودداری است با مشاهده این اتاق و وسایل داخلش دیگر نتوانست خود را کنترل کند و همه نفرت و انزجارش را بیرون ریخت
این پزشک متخصص برجسته که پس از پیروزی انقلاب نامش به عنوان یکی از نامزدهای ریاست دانشگاه طرابلس مطرح شد بعدها به من گفت آدم چگونه میتوانست این صحنه را ببیند و از فرط تعجب و نفرت از پا در نیاید؟
چه نوع کارهای زشت و منحرفانه ای به دور از چشم دیگران در اینجا انجام میشد؟
فقط دو احتمال به نظرم رسید اول عملهای سقط جنین و ترمیم پرده بکارت !
پاره ای اعمال منحرفانه جنسی!
هر دوی آنها در لیبی ممنوع بودند!
دکتر فیصل ، پزشک مخصوص عایشه و حنا دخترانِ قذافی بود.
خانواده قذافی به مهارت پزشکی من احترام میگذاشتند و من برای
خدماتی که به آنها میدادم هیچ چیزی درخواست نکردم.
گهگاه دختران قذافی تعجب پدرشان از نوع رفتارم را به اطلاع من میرساندند که آیا دکترشان درخواست چیزی نکرده است؟
آیا هیچ خانه ای یا هیچ ماشینی درخواست نکرده است؟
من واقعاً هیچی نمیخواستم.
دکتر فیصل اطلاع داشت که قذافی علاقه خاصی به دختران جوان دارد.
دکتر فیصل در همان روزی که آن سوئیت موحش را کشف کرد ، هشت یا نه دی وی دی را در آنجا یافت و آنها را در دستگاه ویدیو گذاشت تا ببیند محتویاتشان چیست.
اینها حاوی تصاویری از تعرضهای وحشیانه قذافی به دخترهای جورواجور بود اما دکتر اذعان کرد همه این دی وی دی ها را بلافاصله نابود کرد.
نمیتوانستم صددرصد تضمین کنم این دی وی دی ها به دست آدمهای خطرناک نیفتد و زنان و دختران بیچاره ای که چهره هایشان در فیلمها معلوم بود قربانی باج خواهان نشوند.
حتا احتمال داشت آنها کشته شوند!
افشای این خبر که قذافی سوئیت محرمانه ای در قلب ساختمان دانشگاه داشته موجی از وحشت و تحیر در خوابگاه دانشجویان ایجاد کرد.
آنها به دیکتاتور ناسزا میگفتند و ضمن ابراز نفرت با شادی عکسها و پوسترهای قذافی را لگدمال می کردند.
با این حال تعدادی از دانشجویان دختر محجبه جلوی تحقیقات بیشتر مرا در دانشگاه گرفتند.
زن جوانی که از او درخواست کرده بودم نظر سنجی در باره قضیه تعرضهای جنسی قذافی در بین دانشجویان دختر انجام دهد برایم پیام فرستاد این قضیه جزو محرمات است و نظرسنجی درباره آن امکان پذیر نیست.
واقعا در این دانشگاه شاهدانی وجود داشت آدمهایی بودند که متوجه آمدورفتهای مشکوک شده و درباره دخترهایی که مورد آزار و تعرض قرار گرفته بودند حرفهایی شنیده بودند آیا واقعاً هیچ کسی در دانشگاه نبود که بخواهد از آن رژیم فاسد هیچ انتقادی بکند؟
سردبیر جوان نشریه هفتگی لیبی تنها کسی است که میخواهد قفل سکوت را بشکند.
او به من گفت:
من با دختری دوست بودم که از یک منطقه روستایی برای تحصیل در رشته پزشکی به طرابلس آمده بود.
قذافی طی یکی از دیدارهایش از دانشگاه دستی بر سر این دختر کشید و بادیگاردهایش روز بعد به خانه والدین دختر آمدند تا به او بگویند توسط قائد اعظم برای عضویت در سپاهیان انقلابی انتخاب شده است.
خانواده دختر مخالفت کردند و در نتیجه برادرش مورد تهدید عوامل رژیم قرار گرفت. عاقبت دختر رضایت داد با قائد اعظم دیدار کند و قائد اعظم هم به وی تعرض کرد.
دختر یک هفته در زیرزمین باب العزیزیه زندانی بود و سرانجام پاکتی حاوی مقداری پول به او دادند و آزادش کردند.
والدین دختر به قدری احساس سرافکندگی میکردند که حاضر به پذیرش دخترشان نشدند بازگشت به دانشگاه نیز ناممکن بود چون همه از ماجرا خبردار شده بودند و او احساس شرمساری میکرد.
عملا نیست و نابود شده بود.
او در حال حاضر ظاهراً در حرفه خرید و فروش ماشین مشغول کار است اما من میدانم که کار اصلی اش تن فروشی است.
نسرین دختری است با چهره ظریف و زیبا با موهای بلند فردار که روی شانه هایش و رفتاری مغرورانه دارد.
موقعی که قضیه سوئیت کذایی قذافی در دانشگاه طرابلس را با او در میان گذاشتم اصلا تعجب نکرد.
قائد اعظم به طور مستمر به افرادی مذکر و مؤنث برای برطرف کردن نیازهای جنسی اش نیاز داشت و البته همیشه جوانان پاک و معصوم را ترجیح میداد.
قذافی حداقل روزانه به چهار نفر برای اطفای شهواتش نیاز داشت.
دخترها به اتاق خواب قذافی میرفتند او کار خودش را می کرد و از اتاق بیرون می آمد و ظاهرش هم طوری بود انگار دستشویی رفته و دستش را شسته است.
قذافی در رفتارهای مفسدانه با زنان و مردانی که به اتاق خوابش فرا میخواند خشونت بسیاری میکرد...
او مقدار زیادی قرص ویاگرا مصرف میکرد... رفتارش چنان خشن بود که تعداد بیشماری از زنها مستقیماً از اتاقش به بیمارستان منتقل میشدند.
خونریزی داخلی عارضه مشترک آنها بود.
قذافی نه تنها سیری ناپذیر بلکه سادیست و فوق العاده بی رحم بود.
مدارس و دانشگاهها برای قذافی در حکم حوضچه های ماهی بودند که مدام بر تعداد ماهی هایشان اضافه میشد.
در دانشگاه بنغازی ، سرهنگ قذافی توجه اش معطوف به هدی شد؛ زنی که بعدها قذافی از او صاحب دختری به اسم حنا شد.
هدی موقعی مشهور شد که رژیم قذافی یکی از مخالفان سیاسی را وسط یکی از میدانهای شهر آورده بود تا دار بزند.
جوان بیچاره بین زمین و آسمان در حال دست و پا زدن بود که هدى با حالتی برافروخته از بین جمعیت تماشاگران بیرون آمد به سمت فرد اعدامی دوید و سپس پاهایش را بغل کرد و با تمام قدرت به طرف پایین کشید تا زودتر خفه شود.
بی رحمی ای که این دختر از خود نشان داد باعث شد تا مردم که مراسم اعدام را از طریق تلویزیون تماشا میکردند اسم مستعار «جلاد» را روی او بگذارند.
هدی ضمن اعلام عشق عمیقش به رژیم قذافی، با تمام قوا علیه تظاهرات دانشجویی به پا خاست و طرف سرکوبگران را گرفت.
او مخالفان را تک تک شناسایی و به مأموران معرفی میکرد و پس از چند روز کارزاری برای پاکسازی مخالفان به راه انداخت.
دانشجویان هرگز چنین دختر ستیزه جو، جاه طلب و با دل و جرئتی ندیده بودند.
او با سخنرانیهای تند و بیرحمانه ، شور و غوغایی بر پا میکرد سخنرانیهایی که گاهی مواقع تا پاسی از شب ادامه پیدا میکرد.
مضمون اصلی این سخنرانیها انتقال و بزرگنمایی پیامهای قذافی در خصوص تهدید هر چه بیشتر مخالفان و اعدامهای هر چه بیشتر در آینده نزدیک بود.
هدى توانست روزبروز قدرت بیشتری پیدا کند. او خودش را سخنگوی سرهنگ تلقی میکرد و سرهنگ هم این اجازه را به او داده بود
هدی از همان آغاز ، کنترل دانشگاه را در دست گرفت و استادان و دانشجویانی را که به نظرش همسویی چندانی با رژیم و سیاستهایش نداشتند اخراج کرد.
هدی مدتی بعد بنغازی را ترک کرد و برای زندگی نزد قائد اعظم رفت و به بادیگاردهای مؤنثش پیوست.
وقتی دوباره به بنغازی برگشت به واسطه ارتباط بسیار نزدیکش با قذافی، قدرتش خیلی بیشتر از گذشته شده بود.
قذافی تصمیم گرفت هدی را شوهر دهد و خودش هم خطبه عقد آنها را خواند.
او سپس مناصب مهمی را به هدی محول کرد شهردار بنغازی، رئیس پارلمان، رئیس سازمان حسابرسی ملی...
هدی به زودی به یکی از ثروتمندترین زنان لیبی و منفورترین افراد تبدیل شد.
بعدها خانه اش در بنغازی طی اولین ساعات شورش مردمی علیه رژیم ، در آتش خشم مردم سوزانده شد.
او دستگیر و به زندانی در طرابلس منتقل شد تا به خاطر جنایتهایی که انجام داده بود محاکمه شود.
او در زندان اعتراف کرد قذافی وادارش کرده بود دختر کوچکش حنا را رها کند و سرپرستی اش را به خود او واگذار کند؛ دختری که ثمره رابطه نامشروع قذافی با هدی بود.
این دختر ، فرزند خوانده صفیه و معمر قذافی به شمار می رفت.
هر مکانی که زنها منظماً به آن رفت و آمد میکردند منبع بالقوه ای برای تأمین زنان مورد نیاز قائد اعظم بود.
زندانها یکی از همین اماکن بودند هرازگاه تعدادی از بادیگاردهای مؤنث قذافی به زندانهای طرابلس و دیگر شهرها مراجعه و از زندانیان مؤنث عکس میگرفتند
خیاطی های زنانه و آرایشگاهها جزو مکانهای بسیار مورد علاقه مأموران گشت قذافی بودند. آنها موظف بودند جذاب ترین مشتریهای این اماکن را کشف و شناسایی کنند.
ضیافتهای عروسی هم هرگز از نظر قذافی پنهان نمی ماند.
او عاشق رفتن به ضیافتهایی بود که زنان با لباسهای آراسته و آرایشهای غلیظ در آنها حاضر میشدند ، اگر هم خودش نمیتوانست در این ضیافتها حاضر شود حتماً نمایندگانش را میفرستاد.
یکی از مشغله های دائمی قذافی این بود که اوقات بسیار زیادی را صرف و بررسی عکسها و فیلمهای ویدیویی ای می کرد که نمایندگانش از ضیافتهای عروسی گرفته بودند.
واقعاً مایه تعجب بود که رهبر یک مملکت که ظاهراً کارهای زیادی برای انجام دادن دارد چطور این همه وقت را صرف چنین کارهایی می کند.
مدیر یک مرکز عکاسی در طرابلس به من گفت: هرازگاه مأمورانی از باب العزیزیه به محل کارم مراجعه و درخواست میکردند کپی هایی از ویدیوها و عکسهایی را که از مجالس عروسی مشتری هایمان گرفته بودیم تحویلشان بدهم و من هم هربار به هزار بهانه از انجام
این کار طفره می رفتم.
برخی خانواده ها هشیار بودند و دخترانشان را از خطراتی که تهدیدشان میکرد آگاه کرده بودند. دختران این خانواده ها اگر برورویی داشتند از شرکت در مهمانیهایی که در هتلهای بزرگ طرابلس برگزار میشد خودداری میکردند.
چون نگران بودند مبادا از آنها تصویربرداری شود و بعداً مورد توجه قائد اعظم و بادیگاردهای مؤنثش قرار بگیرند.
این خانواده ها در ترس مدام زندگی می کردند.
اقامتگاه قائد اعظم گرچه همچون دژی نفوذ ناپذیر مراقبت میشد اما همواره به روی بازدید دختر مدرسه ای ها و دختران جوان باز بود.
اگر کارمند یا خدمه بیچاره ای در باب العزیزیه بدشانسی میآورد و خواهر یا دخترش مورد توجه قائد اعظم قرار میگرفت مجبور بود حتما آن دختر را برای ملاقات با قائد اعظم به باب العزیزیه بیاورد.
اگر هر عروسی توجه ارباب را جلب میکرد بلافاصله شوهرش به بهانه مأموریت به شهرستانی دوردست فرستاده میشد تا ارباب بتواند به راحتی به همسرش دست درازی کند و البته اگر زن بیچاره در برابر خواسته های ارباب مقاومت میکرد با خشونت هر چه تمام مورد تعرض وی قرار میگرفت.
انبوهی از داستانهای واقعی وحشتناک
درباره نگهبانهای باب العزیزیه شنیدم که پس از اعتراف همسران جوانشان از فرط عصبانیت و خشم تا مرز دیوانگی پیش رفته بودند.
تعدادی از آنها که تصمیم گرفته بودند انتقام عمل زشت قذافی را بگیرند در پی فاش شدن نیت و قصدشان به دستور وی کشته شدند.
تعدادی از آن حلق آویز شدند و برخی دیگر تکه تکه شدند.
تا هیچ کسی در آینده به فکر انتقام گیری از ارباب نیفتد.
دو نگهبان باب العزیزیه که زنان جوانشان مورد تعرض ارباب قرار گرفته و تصمیم به انتقام گرفته بودند به موحش ترین شکل ممکن کشته شدند.
دست و پای هر کدامشان را با دو طناب بستند و سر طنابها را به سپر دو ماشین گره زدند و سپس ماشینها به صورت همزمان در جهت مخالف هم حرکت کردند.
از این صحنه فجیع تصویربرداری شد و فیلم را به نگهبانهای جدید نشان دادند تا بفهمند که سزای خیانت چه خواهد بود.
مربی مهدکودکی که به دام قائد اعظم افتاده بود
التماس میکرد به من دست نزنید.
من از یک خانواده کوه نشین هستم نامزد دارم قائد اعظم جواب داد
یا نامزدت را میکشم یا به تو اجازه ازدواج با او را می دهم و خانه زیبایی هم به شما خواهم داد اما به این شره شرط که تو از این پس مال هر دوی ما باشی...
لذیذترین خوراک دیکتاتور که او بیش از هر شکار دیگری آرزو را داشت، همسران و دختران پادشاهان و رؤسای کشورهای خارجی بود.
قذافی برای این که شاه شاهان آفریقا شود و این آرزوی دیرینش را حداقل در عالم خیال تحقق بخشد راه ویژه ای را در پیش گرفته بود تصاحب همسران و دختران پادشاهان و رؤسای جمهوری کشورهای آفریقایی...
از نظرش به معنای از دور خارج کردن آن حاکم و نشستن بر جایگاه او بود.
این طوری بود که می خواست تک تک آنها را از اریکه قدرت به زیر بکشد و بر جای آنها بنشیند؛ هرچند در عالم خیال اما در این حیطه توسل به زور و اجبار ناممکن بود.
آنچه مورد نیاز بود آداب دانی ، دیپلماسی و ملاحظه کاری بود و نیز صرف مقادیر متنابهی پول...
بسیاری از زنان مورد اشاره به سرعت پی بردند میتوانند هر چیزی را که طالبش هستند از قائد اعظم بگیرند.
به این ترتیب، آنها در پذیرش دیدار خصوصی با قائد اعظم تردید نمیکردند چون مطمئن بودند برای فلان سازمان خیریه یا فلان بیمارستان در حال ساخت یا فلان پروژه ای که برایشان مهم و عزیز بود میتوانند از قائد اعظم پولهای هنگفت بگیرند.
قائد اعظم با سخاوتی حیرت انگیز مابین این گروه از زنان پول توزیع میکرد و البته ترتیبی میداد که از این سخاوتمندی اش به نحو احسن به نفع خودش بهره برداری کند.
دختر رئیس جمهور نیجریه یکی از همین زنان بود و او چنان درگیر روابط خصوصی با قذافی شد که تا مدتهای نسبتاً طولانی در کنارش بود و در بسیاری از سفرهای رسمی قذافی همراهی میکرد.
اما قائد اعظم دوست داشت گاهی وقتها هم خطر کند و برخی زنان را درست در زیر دماغ شوهرانشان اغفال کند.
جلسه های بین المللی که با حضور سران کشورها در لیبی برگزار میشد فرصتی عالی برای همین کار بود قائد اعظم در این جور مواقع همه استعداد و نبوغ خود را رو می کرد.
زن حدوداً چهل ساله ای که سالیان متمادی در اداره تشریفات کار کرده بود در کافی شاپی در بخش شیک طرابلس با من قرار ملاقات گذاشت.
زن قدکوتاه و لاغری بود اما بسیار سرزنده و بانشاط و بی حجاب بود و با چشمانی که در آن صداقت تشخیص میدادم به من نگاه میکرد نگاهش دوستانه بود و از آن اعتماد به نفس ساطع میشد.
او گفت:
«احساس میکنم حرف زدن با شما وظیفه من است من نتوانستم در انقلاب شرکت کنم و علیه قذافی سلاح در دست بگیرم
گفتگو با شما راهی است برای این که بتوانم سهمم را در این انقلاب ایفا کنم.
امیدوارم با بیان مشاهداتم بتوانم به افشای ذات حقیقی آن رژیم کمک کنم»
او اذعان کرد چگونه اندکی پس از استخدامش در اداره تشریفات از کلیت رژیم نومید شده و فهمیده بود قائد اعظم آدم عوضی ای بیش نیست و رژیمش چه سازوکارهایی دارد.
او در آغاز گمان کرده بود دارد برای لیبی کار میکند و به رهبر شریف و با بصیرتی خدمت میکند که هدف والا و بزرگش ارتقای جایگاه و منزلت لیبی در جامعه جهانی است
اما در عوض، خودش را وسط سیستمی دید که مشخصه های اصلی اش فساد جنسی، فساد مالی و انواع دیگر فسادهای اخلاقی بود؛ سیستمی که ناقض همه اصول و باورهای شریف و انسانی بود.
او سعی کرده بود کارش را به شکل درست انجام دهد و از مفاسد سیستم بر حذر باشد اما چندان طول نکشید که فهمید دلمشغولی های جنسی قذافی دارد به کل نظام دولتی و دیپلماسی کشور صدمه میزند.
این زن در اداره ای کار میکرد که یکی از وظایفش سازماندهی دقیق دیدارهای سران کشورها در لیبی بود.
او شاهد افتضاحات جنسی قائد اعظم و تأثیرگذاری منفی آن بر همه فعالیتهای دیپلماتیک حکومت لیبی بود و حالش از مشاهده چنین رسواییهایی به هم میخورد.
«قذافی با آتش بازی میکرد ما مدام در حال رفع و رجوع افتضاحاتی بودیم که او به بار آورده بود؛ افتضاحاتی که هر کدامشان میتوانست به بحرانی دیپلماتیک منجر شود.
قذافی به هیچ اصل و قانونی گردن نمی نهاد ، فاقد اصول اخلاقی بود.
گستاخ و بی شرم بود.
ما شنیده بودیم که همسر فلان رئیس کشور آفریقایی علاقه بسیار زیادی به بازدید از مدارس دارد ما موظف بودیم برنامه ای بر اساس
علایق و توقعات این زن برایش طراحی کنیم و ترتیبی دهیم تا بتواند از یکی دو مدرسه یا دانشگاه دیدار کند.
اما درست در روز موعود همه برنامه بر باد رفت ماشینی از باب العزیزیه آمد و بانوی مورد نظر را برای مصاحبه خصوصی با قائد اعظم برد.
مصاحبه؟
مطمئن بودم هیچ مصاحبه ای در کار نیست.
روز بعد زن مورد اشاره چمدانی حاوی پانصد هزار دلار پول نقد در قالب دسته اسکناسهای روی هم چیده شده به اضافه یک گردنبند طلا یا شاید هم الماس دریافت کرد.
جلسه دیدار سران کشورها در طرابلس در آستانه برگزاری بود.
مسئولیت سازماندهی مراسم خوشامدگویی به همسران رؤسای کشورها و نیز سازماندهی فعالیتهایی که میتوانست موجب خشنودی آنها بشود به عهده اداره تشریفات بود.
پرونده کوچکی درباره هر کدام از این زنها حاوی عکس و خلاصه زندگینامه و رزومه کاری آنها تشکیل شده بود برای هر کدام آنها یک همراه مؤنث تعیین شده بود که وظیفه داشت او را در رفت و آمدهایش همراهی کند...
مبروکه در روزی که قرار بود سران کشورها و همسرانشان از راه برسند به دفتر مدیر فرودگاه رفت تا پرونده های مورد اشاره را که در آنجا نگهداری میشد بررسی کند.
او با حوصله بسیار ، عکس هر بانوی اولی را که قرار بود به زودی در فرودگاه قدم بر زمین بگذارد ورانداز کرد و روی یکی از آنها توقف کرد.
این عکس متعلق به زن زیبارویی بود با موهای بسیار جذاب و چشمگیر...
مبروکه گفت یک فتوکپی از پرونده برایم بگیرید.
روز نخست همه چیز طبق برنامه پیش رفت و شب هر هیئتی دقیقاً به همان اقامتگاههایی رفت که از قبل برایشان در نظر گرفته شده بود.
روز بعد مبروکه به اداره تشریفات زنگ زد
«بیا پیش من تا برویم هدایا را تقسیم کنیم به این ترتیب آنها سوار ماشین شدند و به تک تک اقامتگاه های لوکسی که اعضای هیئت خارجی در آنها اقامت داشتند رفتند.
هدایایی که توزیع شد به قدری گران قیمت بودند که همکار مبروکه نمیتوانست آنچه را میبیند باور کند.
او میگوید:
«واقعاً فکر میکردم دیگر چیزی وجود ندارد که باعث تعجبم شود اما این هدایا خیلی خیلی گران و چشمگیر بودند...
مبروکه برای آن زنی که از عکسش برای قذافی فتوکپی گرفته بود هدایای بسیار گران قیمتی خریده بود گردن بندهای خیره کننده انواع طلا و جواهرات و...»
موقعی که مبروکه ، جعبه حاوی جواهرات را به این زن همسر رئیس جمهور یکی از کشورهای آفریقایی که علاقه بسیاری به چیزهای لوکس و پرزرق و برق داشت داد ، چشمان همه از فرط تعجب گشاد شد.
همان گردنبند الماس کفایت میکرد تا نفس هر کسی در سینه حبس شود.
گردنبندی که انگار از داخل یک فیلم تخیلی بیرون آمده بود.
مبروکه در گوش همسر رئیس جمهور نجوا کرد:
قائد اعظم دوست دارد شما را از نزدیک ببیند و بانو گفت مایه افتخارش است!
همان شب ضیافت باشکوهی در هتل پنج ستاره طرابلس برپا بود.
قائد اعظم شخصاً حضور یافته بود تا بار
عام بدهد.
دور تا دورش را سران کشورها گرفته بودند زنان دور سه میز گرد نشسته بودند.
مبروکه هم ظاهراً خیلی اتفاقی روی صندلی در نزدیکی آن بانوی زیباروی نشسته بود.
در پایان شام مبروکه دست بانوی مورد نظر را گرفت و او را به سمتی کشید که سر راه قائد اعظم قرار بگیرد و چند لحظه بعد ظاهراً خیلی اتفاقی چشم به چشم بانوی زیبارو افتاد.
در برابرش توقف کرد و با زیباترین کلماتی که میتوانست بیابد از وی تعریف کرد.
ساعت دو صبح بود که مبروکه به همکارش در اداره تشریفات زنگ زد
«فردا هواپیمای این زن چه ساعتی پرواز خواهد کرد؟»
ساعت ده صبح
بسیار خوب من فردا یک ماشین برایت میفرستم باید کاری کنی که این زن رأس ساعت نه صبح در باب العزیزیه باشد.
ریسس تشریفات گفت
این کار شدنی نیست من فردا باید برای بدرقه هیئتها در فرودگاه باشم و کلی کار دیگر دارم سرم خیلی شلوغ است.
مبروکه جواب داد
بسیار خوب خودم این وظیفه را به عهده میگیرم اما تو فقط باید کاری کنی که هواپیمای این زن تأخیر داشته باشد.
در ساعت ده صبح آقای رئیس جمهور در یکی از سالنهای فرودگاه طرابلس منتظر همسرش بود ساعت یازده شد و زن هنوز نیامده بود.
دوازده شد و نیامد.
کارمند اداره تشریفات و بقیه همکارانش به شدت معذب شده بودند و احساس شرمساری می کردند.
عاقبت همسر رئیس جمهور در ساعت سه بعد از ظهر آمد.
لبخندزنان و بیخیال و با لباسی که زیپ یک طرفش پاره شده بود...
«شکار» نوع دیگری هم وجود داشت که تابو بود و در نتیجه دلخواهترین برای مردی که هر چیزی را حق مسلم خودش می دانست.
همسر پسران و عموزادگانش!
عروسِ قذافی، که حالا در خارج لیبی زندگی میکند ، اعتراف کرده بود که بارها به زور مورد تعرض پدرشوهرش قرار گرفته بود ، به طوری که از دست این خانواده فاسد و منحط به مرز انزجار رسیده بود.
روزنامه لیبیا در صفحه اول خود مصاحبه ای با سعید قذاف الدام یکی از پسر عموهای قذافی به چاپ رساند که توجهم را به خود جلب کرد.
در کشوری که مطبوعات همیشه سانسور شده و موضوع روابط جنسی تابو به شمار میرود این مصاحبه مبهوت کننده بود.
مصاحبه در زندان انجام شده بود.
سعید به مصاحبه گر گفته بود که قذافی یعنی پسر عمویش به همسر وی تعرض کرده بود.
قذافی موقعی که طالب یک زن میشد یا زمانی که میخواست از وجود زنی برای له کردن شوهرش استفاده کند ، به هر ترتیبی شده با طایفه قبیله یا خانواده او ارتباط برقرار میکرد و بعد در اولین فرصت به خواسته اش دست
می یافت ، او بارها به همسرم تعرض کرد.
این تعرض ها مواقعی صورت میگرفت که من برای مأموریتهای نظامی به شهرهای دوردست رفته بودم.
قذافی به همسرم گفته بود تو عشق بزرگ من هستی!
او همسرم را وادار کرد همه ارتباطاتش را با طایفه قذافیها قطع کند ، به سرعت درخواست طلاق بدهد و یک شغل دولتی در خارج را قبول کند.
همسرم برای نجات خودش تن به این خواسته داد.
«قذافی همسرم را مثل یک غذای گرم مصرف کرد و کار به آنجا کشید که همسرم دیگر از خودش به عنوان زن متنفر بود»
نگهبانهای زندان اجازه ورودم به اتاق پسر عموی قذافی در بهداری زندان را دادند.
روی تختش دراز کشیده بود ، دست گوشتالویش را تکیه گاه سرش کرده بود و با دست دیگرش داخل ظرف خرماها و دیگر میوه های خشک را جستجو میکرد.
عمامه مخصوص لیبیاییها را که رشته های تزیینی آبی رنگی داشت روی سرش گذاشته بود صورتش را اصلاح نکرده بود.
حالت چهره اش مکارانه بود و شکم برآمده اش جلب توجه میکرد.
ده سال مسن تر به نظر میرسید و بخشی از بدنش فلج بود ، اما از آخر و عاقبتی که پیدا کرده بود چندان غمگین به نظر نمی رسید.
اصرار داشت در زندان با احترام با او برخورد میشود و خوشحال بود که زندانبانانش به او زمان و فرصت کافی برای نگارش سومین رمانش را داده اند...
آنهایی که در راستای دغدغه بیمارگون ارباب حرکت میکردند و حوائج وی را برطرف میکردند در درون رژیم قدرت زیادی پیدا میکردند.
فعالیتهای قذافی زیر چتر اداره تشریفات و تحت مدیریت نوری مسماری سازماندهی میشد مسماری دسیسه گری بود که وقاحت را به آن درجه ای رسانده بود که هرازگاه یونیفورم ژنرالی میپوشید و خودنمایی میکرد.
به هر کجا میرفت دنبال زنان بود.
گاهی وقتها حتا به خیابان میرفت و فاحشه ها را بلند میکرد.
مبروکه شریف نیز برای سیستم حیاتی بود مبروکه در واقع تأثیر بسیار زیادی داشت و نقطه ثقل سیستم بود و همه این وزن و نفوذ را قبل نزدیکی اش به قذافی به دست آورده بود.
او همیشه و همه جا به قذافی چسبیده بود.
او شبکه هایی در همه جای کشور و خارج کشور داشت ، او جادوگر هم بود و از انواع جادو جنبلها ، برای زیر کنترل گرفتن قذافی استفاده میکرد.
یک روز چهار افسر بلند مرتبه ، به او گفتند: قربان مراقب خودتان باشید چون شما هدف جادو جنبلهای خاص قرار گرفته اید و مبروکه شریف ومسماری کمر به نابودی وجهه عمومی شما بسته اند.
قذافی شانه بالا انداخت و گفت که به آن دو نفر اعتماد کامل دارد.
همه هشدارها بی نتیجه بود.
به طرابلس بازگشتم به آن شهر عجیب که هم مدرن است هم کهنه ، با خیابانهای مسدود پر پیچ وخم ، پر ازدحام و با ویژگیهای دیگری که هنوز نمیدانستم چیست.
به خودم میگفتم شاید جذابیت پنهانی دارد که هنوز کشفش نکرده ام.
بی شک در هزارتوی بخش قدیمی ،شهر بازارها و مغازه هایی را مییابید با درهای چوبی خراطی شده و نیز مساجد مجلل و مکانهای مخفی! بعضی از مناطق مرکزی شهر هنوز مقداری از بقایای جذابیت دوره ایتالیایی را حفظ کرده و میدان شهدا مکانی است که در آن بچه ها میتوانند در فضای باز بازی کنند.
اما من به ویژه در آن زمستان سرد و مرطوب ، هیچ توجهی به جذابیت های این پایتخت عجیب و غریب نداشتم ، پایتختی که در جوار دریای مدیترانه است بی آن که منتی بر سرش بگذارد و بر آن مشرف باشد.
سوار بر تاکسیهای سفید و سیاه فکسنی با شیشه های جلوی ترک برداشته ، خیابانهای پیچ در پیچ شهر را پشت سر گذاشتم؛
با تاکسی هایی که اکثرشان درهایی داشتند که حداقل یکی از آنها هیچ وقت باز نمیشد.
برای راننده ای که سفر خاطره انگیزی با او داشتم ، این موضوع کوچکترین اهمیتی نداشت.
او با شوروشوق بسیار مرتکب همه نوع خلافی میشد تا از ترافیک شلوغ خیابان های پرچاله و چوله شهر اجتناب کند.
علایم راهنمایی و رانندگی را نادیده میگرفت وارد خیابانهای ورود ممنوع میشد و از چراغ قرمزها می گذشت تا مرا زودتر به مقصد برساند بدون این که آدرس را بلد باشد و البته همزمان با رادیوی ماشینش سرودهای انقلابی را زیر لب زمزمه میکرد بی آن که حتا بخواهد قبول کند آدرسی را که به او داده بودم بلد نیست.
«یا الله بزن بریم!»
او کنسرت فی البداهه با بوق ماشینش به راه انداخته بود.
کنسرتی که هرازگاه به صورت ناگهانی متوقفش میکرد تا از عابر پیاده ای آدرس جایی را بپرسد و بعد دور میزد تا مسیر رفته را دوباره طی کند و موقعی که با خوشحالی بسیار فهمید من فرانسوی هستم فریاد زد
مرسی سارکوزی
با انگشتان دستم علامت ۷ را که به معنای پیروزی است نشانش دادم.
او گفت که مردم لیبی به خاطر حمایت ناتو از انقلاب لیبی تا ابد سپاسگزار ناتو خواهند بود. این زمان زمان خوش بینی بود.
با این حال زمستان آن سال برای ساکنان طرابلس سخت بود ، غالب فعالیتهای عمرانی و ساختمانی چه در بخش خصوصی چه در بخش دولتی متوقف شده بود.
جرثقیلها ثابت و بی حرکت در خط افق آسمان دیده میشدند؛ همچون درناهای غمگین ماتم زده ، بسیاری از بخشهای اقتصادی کلا تخریب شده بود که ماحصلش سرگردانی کارگران روزمزد در سطح خیابانهای شهر بود.
انگار همه ساکنان شهر به امید فرارسیدن روزهای بهتری برای خودشان بودند...
یگانهای انقلابی به ترک مواضع خود در شهر تمایل نداشتند ، انگار هنوز در حسرت آن روزهای خطرناکی بودند که نفرت از قذافی باعث پیوند آنها به یکدیگر شده بود.
آنها هنوز سرمست پیروزیشان بودند.
حالا شورای موقت ملی ، زمام امور کشور را به دست گرفته بود.
دولت موقت ناکارآمد بود و مردم در این مقطع حساس به دولتی نیاز داشتند که قادر به حل مشکلات متعددشان باشد.
مردم با نگرانی در باره تلاشهای نیروهای جدایی طلب در شرق کشور نزاع بین قبیله ای در جنوب و مقاومت گروههای طرفدار قذافی در غرب کشور حرف میزدند.
اما در طرابلس این احساس را داشتی که زمان متوقف شده است.
بولدوزرها محوطه باب العزیزیه را با خاک یکسان کرده بودند ، مقامات شهری میگفتند که قصد دارند روزی این محوطه را به پارکی زیبا تبدیل کنند.
اما همه چیز در جای جای شهر آشفته و به هم ریخته به نظر میرسید .
قذافی در هر سفری که به کشورهای آفریقایی میکرد روی خدمات ویژه سفیر و دیگر کارکنان سفارتخانه کشورش حساب ویژه ای باز میکرد ، دیپلماتهای بیچاره لیبیایی موظف بودند که ترتیب برگزاری دیدارهایی بین قائد اعظم و گروههایی از زنان آن کشور را بدهند.
این جلسات تضمینی بود بر استمرار شهرت قذافی به عنوان قهرمان آرمانِ زنان !
چرا که او میتوانست با حضور خودش ویژگی سیاسی مورد نظرش را به این نوع دیدارها بدهد !
چنانچه در مورد جشن میلاد حضرت رسول در تیمبوکتو و در اغادیز اتفاق افتاد.
جلسات با زنان در درجه نخست فرصتی بود برای تبدیل کردن زنان آن کشور به دوستان صمیمی و پرستشگر قذافی!
کمکهای مالی سخاوتمندانه ای به آنها میکرد ، البته به همراه گردنبندها و آویزهایی مزین به تصویر خودش ، این زنها به نوبه خودشان باید برای سازماندهی کمیته های خوشامدگویی زنان در سفر بعدی قائد اعظم تبدیل به واسطه های دلسوزی میشدند.
قذافی دوست داشت کمیته مذکور آکنده از شادی و شعف پرزرق و برق و ستایشگر و ثناگوی او باشند ، از آنها انتظار میرفت که نه فقط در کنفرانسها مهمانیها ، فستیوالها و مراسم رژه بلکه در جشن تولدها و جشن عروسی های مردم هم حضور بیابند و دختران جوان تازه ای را شناسایی و به لیبی دعوت کنند ، بله حقیقت داشت؛ آنها «دعوت» میشدند به همین سادگی بود.
در کشورهای «برادر» قذافی به عنوان مردی ثروتمند و سخاوتمند مشهور بود.
کیفهای پر از اسکناسش به اندازه سخنان تند ضد آمریکایی و لباسهای عجیب و غریبی که میپوشید معروف بودند.
دوست داشت خارجیها به خصوص افراد شاخص کشورهای دوست و برادر برای دیدنش به لیبی بیایند آیا او قصد داشت به زنان این کشورها بباوراند که لیبی بهشت زنان است؟
یک زن جوان لیبیایی که در نیجریه تحصیل کرده به من گفت کافه ها ، باشگاه های شبانه ، پایتختهای مالی نیجریه و دیگر کشورهای همجوار او مرتباً به گروههایی از دختران جوان برمی خورد که از سفر قریب الوقوعشان به لیبی هیجان زده شده بودند.
آنها این شادی و هیجانشان را پنهان نمیکردند بلکه با صدای بلند از این شانسی که نصیبشان شده ابراز شادمانی میکردند.
آنها میگفتند بابا معمر آن قدر خواهان خشنود کردن ما دخترهاست که از ما دعوت کرده تعطیلاتمان را در کشورش بگذرانیم و او تقبل کرده که همه هزینه ها را بپردازد آیا مردی از این باشعورتر هم سراغ دارید؟
زنی به اسم فاطمه قبول کرده بود بی هیچ شرطی با من درباره صیدهای خارجی قذافی حرف بزند.
فاطمه از طریق یکی از دوستانش که یک زن طوارقی است پی برده بود که من مشغول تحقیق درباره چه موضوعی هستم و ابراز علاقه کرده بود با من حرف بزند.
من ممنون فاطمه بودم زیرا تا آن زمان خیلیها به پیشنهادم برای گفتگو درباره این موضوع پاسخ منفی داده بودند.
فاطمه قدبلند و باریک بود با سری افراشته و طرز راه رفتن خیلی آرام و با اعتماد به نفس با لبخندی به پهنای صورتش قدم به داخل سرسرای هتل گذاشت.
خیلی زود از ژستهای کوچکش که عمداً کاری میکرد همه آن را ببینند، فهمیدم که
همه کارکنان هتل را میشناسد و مرتباً به آنجا رفت و آمد می کند.
هوای بیرون حسابی سرد و طوفانی بود ، اما او لباس نازکی به تن داشت، بی حجاب بود و کفش رو باز زیبایی هم به پا کرده بود.
سی وشش ساله بود و میگفت که یک موریتانیایی بزرگ شده در نیجریه است.
اما بیست سال گذشته را در لیبی زندگی کرده است.
البته به لطف معمر قذافی از او پرسیدم چطوری شد که نیجریه را ترک کرد و برای زندگی به لیبی آمد؟
خندید و گفت:
خیلی ساده دوست من که یک زن نیجریه ای است و با یک مرد طوارقی ازدواج کرده که مبروکه شریف را خوب میشناخت یک روز در سال ۲۰۰۳ به من پیشنهاد کرد همراه چهار دختر دیگر برای سفر تفریحی به طرابلس برویم پیشنهاد وسوسه انگیزی بود، هواپیما ،دیدار از اماکن دیدنی ،اقامت در هتلهای چهار ستاره...
دولت لیبی همه امکانات را برای ما فراهم کرده بود و حاضر بود پولهای زیادی را هم صرف ما کند ، برای آدمی در موقعیت من این پیشنهاد خیلی عالی بود.
بلافاصله موافقتم را اعلام کردم و خیلی هم خوشحال شدم.
از این که با چنین شور و شعفی از تجربه سفرش به لیبی حرف میزد تعجب کردم و قضیه خیلی برایم جالب شد.
او ادامه داد.
دعوت مذکور در واقع نوعی هدیه بود و چند هفته بعد او در فرودگاه طرابلس قدم به زمین نهاد به همراه چهار دختر دیگر که مثل خود او شاد و مسرور بودند.
جلال یکی از پسرهایی که جزو ملعبه های جنسی قذافی در باب العزیزیه بود و برای مدتی هم دلباخته ثریا شده بود در فرودگاه منتظر آمدن این پنج دختر بود او آنها را به هتل پنج ستاره ای که از مدتها قبل مستقیما زیر نظر نوری مسماری اداره میشد برد.
سپس به هر کدام آنها پاکتی حاوی پانصد دینار داده شد تا بتوانند قبل از آغاز برنامه دیدارهایشان مقداری خرید کنند.
چند روز بعد به گروه دخترها گفته شد خودشان را خوشگل و مرتب کنند ، چون قرار است به زودی به دیدار «بابا معمر بروند.
ماشینی از باب العزیزیه به هتل آمد ، تا آنها را ببرد ماشین دیگری حامل چند نگهبان مسلح ، ماشین حامل دخترها را اسکورت میکرد.
فاطمه گفت
موقعی که این ماشین را دیدم خیلی خوشحال شدم چون ثابت میکرد ما مهمانان مهمی هستیم مبروکه به استقبال آنها آمد و سپس آنها به مجموعه ای از اتاقهای پذیرایی برد.
بعد قذافی در حالی که یک لباس گرمکن قرمزرنگ پوشیده بود خیلی ساده و راحت در برابر آنها ظاهر شد.
او به تک تک آنها توجه نشان داد اسم و فامیل هر کدامشان را پرسید و از تعلقات قبیله ایشان نوع زبانی که تکلم میکردند و تفریحات مورد علاقه شان جویا شد.
قذافی سپس رو به دخترها کرد و گفت:
شما لیبی را دوست دارید؟ آه اگر بدانید من چقدر دلم میخواهد همه مردم دنیا دیوانه کشورم بشوند!
فاطمه به یاد آورد که قذافی چقدر دلنشین و چقدر «بامزه» بود.
او حتا در مقطعی رو به مبروکه کرد و گفت:
چقدر خوب خواهد بود که فاطمه بتواند برایمان کار کند من میبینم که او زبانهای ،عربی ،طوارقی سونگهایی و فرانسوی را راحت حرف میزند.
این برای ما فوق العاده ارزشمند خواهد بود.
بنا به گفته فاطمه ، مبروکه به نظر عصبانی و حسود میرسید اما موافقت کرد.
گروه کوچک دختران دوباره به هتل برگردانده شدند در حالی که از فرط خوشحالی در پوست نمی گنجیدند
این که آدم بزرگی مثل قذافی به ما ابراز علاقه بکند واقعا مایه افتخار همه ما بود.
این «سفر» تفریحی دو سه هفته ای طول کشید ، جلال و راننده گوش به فرمان دخترها بودند و دمادم برایشان انواع هدیه های گرانقیمت را میآوردند.
فاطمه به من گفت که او در آن سفر فقط همان یک بار قذافی را دیده بود اما او به زودی دوباره به طرابلس بر می گشت.
در سفر اول فاطمه چهار زن جوان دیگر هم وی را همراهی میکردند، یکی از آنها یک دختر کوچولوی فتان اهل مالی بود که قبلا مورد توجه نوری مسماری قرار گرفته بود.
قذافی بعدها چندبار جت خصوصی اش را به مالی فرستاد تا این دختر را به طرابلس بیاورد. فاطمه میگوید سر و وضع این دختر طوری بود که در خیابانهای طرابلس همه ما را نگاه میکردند و مسائلی برای ما به وجود میآورد.
اما قذافی عاشقش بود ، او دیوانه این دختر بود و مرتباً احضارش میکرد.
من در باب العزیزیه پیش مبروکه میماندم تا دخترک از اتاق خواب قذافی بیرون بیاید.
قذافی هر موقع از اتاق خوابش بیرون میآمد ، به مبروکه میگفت به مهمانان من خوب رسیدگی کن!
که معنایش این بود یادت نرود که به آنها پول و هدایای گرانقیمت بدهی!
طی سفرهای متعدد فاطمه و همراهان جورواجورش به طرابلس به آنها ساعتهای گرانقیمت معروف را هدیه میدادند.
همین طور انواع النگوها و گوشواره های طلا ، گردن آویزهای گران قیمت ایتالیایی مدالهای الماس مزین به تصویر قائد اعظم و البته پای پلکان هواپیما موقع عزیمت ، پاکتهای حاوی پول به آنها اهدا می شد.
به نظرم رسید که شغل و وظیفه فاطمه پیدا کردن زنهای جوان در کشورهای عربی دوست و همجوار و آوردن آنها به لیبی برای کامجوییهای قذافی بوده است.
فاطمه بدون این که به هیچ جزئیاتی اشاره کند گفت:
«ما موریتانیایی ها دوست نداریم کسی به ما امر و نهی بکند و این ما زنها هستیم که مردهایمان را انتخاب میکنیم و نه برعکس»
در هر حال خودش هم اذعان داشت که کارش چه بوده است.
آخرین بار هفده دختر را از نواکشوت برای شرکت در جشن میلاد به طرابلس آوردم.
و از آنجا که همه از پیوندهای نزدیک فاطمه با باب العزیزیه خبر داشتند او به عنوان واسطه قذافی با وزرا، سفرا و مقاطعه کاران کشورهای آفریقایی به رژیم لیبی خدمت میکرد.
مبروکه با همسران و دختران رؤسای جمهوری ای که مایل به دیدن قذافی بودند سر و کار داشت اما قلمروی کاری من خیلی گسترده تر بود!
فاطمه اصرار داشت بگوید سخاوت قائد اعظم در قبال زنان بی حد و مرز بود.
بنا به گفته او هتلهای لوکس طرابلس همیشه پر از مهمانانی از گوشه و کنار جهان بود؛ مهمانانی که گاهی روزها و شبهای متمادی انتظار می کشیدند تا نوبت دیدارشان با قائد اعظم فرا برسد.

تیم تولید محتوا
برچسب ها : haramsarayeghazafi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.25/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.3   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه eufvu چیست?