سالار قسمت ششم - اینفو
طالع بینی

سالار قسمت ششم

اون سالار بود میدونستم از اینکه تو مردم بغلش کنم متنفره و ولی مگه میتونستم جلوی خودمو بگیرم بغلای دامنم
رو گرفتم که بدوام سمتش که داد زد همونجا وایستا..لبخند رو لبهام ماسید از بلندی و خشونت صداش همه مثل من با تعجب نگاهش میکردن از بین جمعیت به طرف عمارت اومد همونطور که پله ها رو بالا میومد گفت:یبار تو همین پله ها پسر من از دست رفت نمیخوام دوباره بی پسر بشم بالا پله ها که رسید چنان خودمو به فرق سینه اش کوبیدم که یه قدم عقب رفت و محکم منو فشرد دیگه گریه و هق هق ناله من با هم بود مگه میشد به عظمت خدا هم شک کرد ، عطر تنش.. اون سه روز تلخ گذشته فشارم خیلی پایین اومده بود سالار زیر بغلمو گرفت و به مادرش اشاره کرد که بیاد بالا و منو برد داخل اتاق رنگ به رو نداشتم تنم میلرزید ولی چنان چسبیده بودمش و گریه میکردم کنارم روی مبل نشست و به مادر و پدرشم که اومدن داخل اشاره کرد بشینن اردلان تو چهارچوب در بود و مهناز نزدیک ما نشست..سالار جلوی کسی اشک نمیریخت چشم هاش پر میشد اما خودشو کنترل میکرد اروم رو به پدرش گفت:خوشحال باشم که نمردم که پدر شدم یا ناراحت مرگ پدر بزرگ دکتر و رضا (راننده )باشم..پدر سالار پرسید :تو کجا بودی ما فکر کردیم دکتر تویی که سوختی؟
سالار با تاسف گفت وقتی رفتم دکتر رو با خودم ببرم تو همسایگیشون یه خونه بود که سقفش بخاطر بارون خراب شده بود وقتی شنیدم بچه ها یتیمن و پدر ندارن دلم طاقت نیاورد دکتر و پدربزرگ رو با راننده راهی کردم و خودم موندم اونجا و سقف رو درست کردم چهار تا پسر دوتادختر یتیم بهشون قول دادم برم بیارمشون همینجا براشون خونه بگیریم نون شب نداشتن سقف نداشتن مدرسه نمیرفتن دنیا چقدر ظالمه شاید دعای اون بچه یتیم ها بود که من نرفتم و موندم دو روز بعد راهی شدم بیمارستان ولی خبری از اونا نبود خانواده دکتر هم بی خبر بودن، دیشب راه افتادم به طرف ابادی باور کنید صبح که رسیدیم و شنیدم ماشین افتاده و هرسه مردن شوکه شدم ولی اولش انگار مرگ رو حس کردم قرار بود منم تو اون ماشین باشم ولی خدا نخواست..باید به خانواده دکتر خبر بفرستیم..
پدر سالار که انگار خون تو رگ هاش جریان پیدا کرده بود گفت؛شکر سالار شکر که تو زنده ای معلومه بخاطر اون قلب بزرگت خدا از هربلایی حفظت میکنه.کبری خانم بلند شد دلش طاقت نمیاورد اومد اونطرف سالار نشست اصلا مهلت نمیداد کسی با سالار صحبت کنه سرتا پای سالار رو میبوسید و اشک میریخت..یجوری حس حسادت یا مالکیت داشتم که دستمو دور بازوش حلقه کردم و فشردم کبری خانم از اون ور من از این ور..
سالار کلافه شد و دستهاشو از بین دستهای ما بیرون کشید و گفت:بس کنید دیگه حالا تا شما منو نکشید ول کن نیستید .من و کبری خانم خندیدیم وای باز از دوطرف بهش چسبیدیم یهو نگاهم به اردلان افتاد از عصبانیت سرخ بود ولی خبر نداشت که اینبار نمیبخشمش و تو اولین فرصت به سالار میگم بخاطر خون اقا کمال هم شده بود میگفتم..کبری خانم با عشق موهای سالار رو نوازش کرد و گفت خدایا چطور این لطفتو جبران کنم چراغ خونم روشن شد الکی نیست یه عمر دست مردمتو گرفتی خدا از تو آتیش بیرون کشیدت..سالار چرخید و سر مادرشو بوسه ای زد و گفت:کبری واقعا خدا لطف کرد وگرنه اون بچه یتیم ها بهونه بود نمیدونی وقتی دیدم سقف ندارن چی کشیدم امان از این چرخ و فلک به یکی داده هزار خرمن به یکی نداده یه تیکه نون انبار ما پر از برنج و ارد و..ولی اونا تو حسرت یه تیکه نون، کبری بدجور دلم شکست با دست های خودم بهشون غذا دادم ای کاش اونا هم زنده بودن پیرمرد همه کس من بود بهترین رفیقم بهترین پدربزرگ کاش که دنیا به عقب برمیگشت..کبری خانم دستهاشو فشرد و گفت:شکر راضی ام به رضای خدا سالار اول صبح که فهمیدم بادام بارداره خوشحال شدم ولی باورم نمیشد ک تو بیای..یروزی که پدر بشی خوب میفهمی من چی میگم اولاد بدترین و بهترین شخص واسه والدینن..پدر سالار بدجور بغض کرده بود ولی با چشم به کبری اشاره کرد که بیرون برن و به مهناز و اردلان هم گفت :برن...کبری شاید هزاربار سالار رو بوسید و به سینه فشرد همیشه خجالت میکشید اما حالا دیگه خجالتی نداشت همش محبت مادرانه بود..اردلان هنوز نچرخیده بود که سالار گفت :اسبمو زین کن میرم سرخاک اقابزرگ..از خونه همه چی بار گاری بزن ببر واسه اهل و عیال راننده بگو خودم میرم دیدنشون.بعدشم بیا عصر میریم خونه دکتر..جلو چشمم باش..اردلان چیزی نگفت و رفت..همه که رفتن سالار کامل چرخید طرفم و گفت:خوشحال شدی من مردم؟ دستهامو کنار صورتش گذاشتم و جلو رفتم و پیشونیمو به سرش چسبوندم و گفتم :منم مردم بدون تو زندگی معنی نداشت سالار هنوز باورم نمیشه اینجایی همین چهار روز تمام بلاهای دنیا سرم اومده..اروم گفت هیس و لبهامو بوسید عقب کشید و گفت: این واسه خاطر خودت بود که انقدر دوستم داری..یبار دیگه منو بوسید و گفت :اینم واسه خاطر اون فسقلی تو شکمته که از راه نرسیده دنیا رو بهم دادن اینبار مراقبش باش نمیخوام دوباره ببینم زندگیم تلخ شده..با عشق نگاهش میکردم با تمام لذت گاهی ادم غرق خوشبختی ولی قدرشو نمیدونه درست زمانی که سالار رو داشتم و مثل اونروز نگاهش نمیکردم خداروشکر که فرصت جبران برام گذاشت..
دستهاشو تو دست فشردم وگفتم :سر فرصت باید با هم صحبت کنیم در مورد یسری مسائل نمیخوام از کسی بشنوی من دیروز عصر از عمارت فرار کردم ولی اردلان پیدام کرد و منو برگردوند بخاطر اینکه اقا کمال کمکم کرد اون مجازات شد..سالار ابروشو بالابرد و با جدیت گفت :فرار کردی چرا ؟ دستهاشو از بین دستهام بیرون کشید.سرمو بالا گرفتم و تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم:وقتی از پله ها با لگد اردلان پرت شدم و بچمون مرد سکوت کردم ولی همون سکوت باعث شد چند روز پیش مرگمو از خدا بخوام.سالار نگاهش تغییر کرد و گفت :چی گفتی بچمون با لگد اردلان؟ چی میشنوم بادام؟..با ترسی که از نگاهای خشمگینش به تنم افتاده بود ادامه دادم:سالار خبر مرگ تو که اومد اردلان خون جیگرم کرد میخواست منو عقد کنه منم فرار کردم ولی پیدام کرد و اورد اگه الان تو نبودی معلوم نبود چی میشد یبار سکوتم باعث شد ضربه بخورم ولی دیگه نمیتونم تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی نبودی تهدیدم میکرد با زور میخواست بهم دست درازی...سالار دسشو روی دهنم گذاشت و گفت :هیچی نگو اگه بشنوم دیوونه میشم بلند شد و رفت ایوان صدای فریادش میومد اردلان رو صدا میزد..رفتم تو چهارچوب در وایستادم همه اهل عمارت از ترس خشکشون زده بود مخصوصا خودم تا به اون روز سالار رو اونجور ندیده بودم از صداش لرزه به تن می افتاد اردلان دوان دوان از پشت عمارت خودشو به حیاط رسوند و نفس زنان گفت :بله داداش؟ پدر سالار که از اتاق بیرون امده بود گفت: چی شده سالار پسرم؟..سالار طوری اردلان رو نگاه میکرد که هرکسی جاش بود حتما ایست قلبی میکرد اردلان یه نگاه به من کرد و در کمال ناباوری تازه از قضیه بو برد پاهاش میلرزید دستهاش میلرزید تمام پیشانیش غرق عرق بود سالار همونطور که پله هارو پایین میرفت استین های پیراهنشم بالا تا زد روبروی اردلان که رسید یه سر و گردن ازش بلندتر بود تو چشم های اردلان نگاه کرد و گفت :بخاطر حرف مردم که بادام رو به من نسبت دادن و گفتن معشوقمه پا رو حرف خانوادم گذاشتم و عقدش کردم چون ناموسم بود بعدش شد خانم سالار خان اگه گناهت فقط رستم بود میزاشتم رو حساب نادونیت ولی حیف که غیرتم از حسم قوی تره انگشتی که به زنم بخوره رو قطع میکنم چه برسه به..همین جا بود که از شلوار اردلان قطرات ادرارش روی زمین میچکید سالار واقعا ترس داشت اون لحظه حتی جرئت نمیکردم حرفی بزنم..کبری خانم میدونست اگه جلو نره اردلان میمره و خودشو روی اردلان انداخت و روبه سالار گفت التماست میکنم به من ببخشش اردلان غلط کرده بیخود کرده فقط از سر دلسوزی بادام رو خواست منو جاش کفن کن.....
سالار هیچ وقت رو مادرش دست بلند نمیکرد ولی از بین سر مادرش گلوی اردلان رو تو دست گرفت و جلو کشید و فقط تو چشم هاش خیره شد، کبری خانم به دست سالار آویز بود که ولش کنه به جرئت میگم اردلان رو نوک انگشت هاش بود مهناز هم به پای سالار افتاده بود و التماس میکرد دیگه اردلان داشت کبود میشد من راضی به مرگش نبودم حتی با اون همه ستمش..اون لحظه هیچی نمیتونست مانع سالار بشه جز بچه خودش، با صدای بلند دستمو رو شکمم گذاشتم و داد زدم ای بچه ام کمک کنید..سالار سرشو چرخوند و منو که دید خم شدم اردلان رو ول کرد و اومد بالا تا بیاد بالا خودمو روی تخت رسوندم و ناله کردم دست و پاشو گم کرده بود یبار تجربه کرده بود نبود بچه رو، دستشو که روی شکمم گذاشت گفتم :به همین بچه قسمت میدم از خونش بگذر...سالار تازه فهمیده بود که من طوریم نیست و همش نقشه بوده چرخید و پشتشو بهم کرد انگشتهاشو تو موهاش برد و سرشو بین دست گرفت با صدایی که برای اولین بار با گریه درامیخته بود گفت :کاش برادرم نبود، اون منو امروز جوون مرگ کرد من بخاطرش هزاربار جنگیدم ولی ای کاش میفهمید که چقدر برام مهم بوده.از پشت بغلش کردم و سرمو پشتش گذاشتم و گفتم :سالار چی بگم منم نمیدونم چیکار کنم فقط خداروشکر که تو هستی..دستهامو که دور شکمش حلقه بود رو تو دست فشرد و گفت :بادام دیگه منو با بچه امتحان نکن.
اردلان رو برده بودن اتاقش کبری خانم و پدرش چقدر با سالار صحبت کردن..اخر هم قرار شد بفرستنش یه خونه جدا از ما و سالار همه حق و حقوقشم قطع کرد تا خودش مثل کارگرا کار کنه و زندگیشو اداره کنه..ولی وقتی التماس های خود اردلان که اومد به پای سالار افتاد رو دیدم تازه فهمیدم از همه چیز تو دنیا کثیفتر پوله و بس.سالار اصلا به صورتش نگاه هم نمیکرد و گفت میتونه بمونه در جواب اشک های مادرش جوابی هم نداشت..تا شب سالار گرفتار خانواده دکتر و خانواده راننده بود...خیلی دیر وقت بود که اومد وقتی اومد داخل و دید بیدارم با تعجب گفت :هنوز نخوابیدی؟همونطور که روی تخت نشسته بودم دستهامو براش باز کردم و گفتم:مگه بدون تو خواب به چشم هام میره کتشو در اورد و اومد بغلم تو بغلم تکون تکونش دادم و گفتم:شام نخوردم تا بیای..ازم جدا شد و گفت:تو غلط کردی شام نخوردی بچه ام چه گناهی کرده گرسنه بمونه..بلندشو شامتو بخور من میل ندارم..هنوز ناراحت اردلان بود و حتی مرگ پدربزرگ رو هم فراموش کرده بود مار تو استینش پرورش داده بود..دمر افتاد رو تخت و گفت:شام بخور بیا یکم مشت و مالم بده ببینیم..اشتهام خیلی خوب شده بود شام خوردم و برگشتم کنارش.
همونطور که پشتشو میمالیدم گفتم :بچه امون که بدنیا بیاد دیگه هیچ غمی نیست که تو دنیا بتونه سمت ما بیاد..اگه پسر بود همون رستم ولی اگه دختر شد اسمشو میزارم...یهو وسط حرفم پرید و گفت بنفشه...هردو خندیدیم اول اخر باید حرف خودش میشد..من همینطور مالشش میدادم و حرف میزدم مدتی گذشت که دیدم چیزی نمیگه خم شدم خوابیده بود اروم و معصوم..برقهارو خاموش کردم و روبروی صورتش سرمو گذاشتم چقدر راحت خواب بود شکر که زنده بود قلبش خیلی بزرگ بود و با محبت ولی همه رو پشت اون اخم و تعصبش مخفی میکرد دلش پاک و دریا بود ولی نگاهاش همیشه خشن و ترسناک...یواش رفتم جلو تا نوک بینیشو ببوسم که یهو چرخید و بغلم کرد با خنده گفتم:نخوابیدی مگه؟ چشم هاشو باز کرد و گفت :چطور بخوابم وقتی تو بیداری اخه لعنتی دلم برات تنگ شده..سالار بودنش مهر خوشبختی بود...صبح که شد همه اهالی ابادی حتی ده ما اومده بودن همه خبر زنده بودن سالار رو شنیده بودن اردلان از ترس جلوی سالار افتابی نمیشد...همه خوشحال بودن و برای چشم روشنی چقدر مربا و محصولات خونگی اوردن برامون همشون سالار رو دوست داشتن به هر شکلی دست هرکدوم رو گرفته بود..اردلان اجازه نداشت سر سفره باشه و تو اتاق خودش غذا میخورد..مهناز خیلی خوشحال بود که سالار برگشته چون خیالش از شوهرش راحت شده بود..وای دوباره حساسیت های سالار شروع شد کله سحر بیدارم میکرد صبحانه بخورم پیاده روی کنم ولی اجازه نمیداد از حیاط دورتر برم...روزها میگذشت و دیگه حرکاتشو احساس میکردم عروسی حسن بود یک هفته تمام بود که به سالار میگفتم منو ببره اونجا بمونم تا بعد عروسی ولی فقط با ابرو میگفت نه دیگه قهر و بچه بازی جواب نمیداد حرف سالار یه کلمه بود روز عروسی با خودش برد و باز منو برگردوند..اردلان خیلی شرمنده بود ولی همیشه ته دلم ازش ترس داشتم..ولی اینبار سالار همه حواسش بهش بود و حتی بیشتر از نیاز شخصی پول تو اختیارش نمیزاشت...تو اتاقم موهامو جلوی اینه روی شونه ام ریخته بودم و میبافتم ماه اخر بارداری بود به شدت باد کرده بودم راه رفتن برام سخت بود...سوز وحشتناک هوا مگه اون همه هم برف میبارید روزی دوبار سقف رو خالی از برف میکردن از بس شدت داشت..سالار اومد داخل و در رو بست از سرما نوک بینیش قرمز شده بود دستهاشو روی چراغ نفتی وسط اتاق گرفت و گرم کرد تو اینه بهم نگاه کرد ابروشو بالا برد و گفت :گردو خانم ناهار ابگوشت بار کردن،کبری گفت به بادام بگو دیگه هوس چی کردی؟به طرفش رفتم نفس نفس میزدم دستمو تو دست فشرد سرمو به بازوش چسبوندم و گفتم :سالار خیلی بارداری سخته خسته شدم...
نه میشه شبا خوابید نه نشست خوشبحال تو که حامله نمیشی فکرشو کن سالار خان حامله میشد از بس غر میزدی و ویار میکردی پدر منو در میاوردی..لپمو کشید و گفت :نیست که تو پدر منو در نیاوردی کم مونده بگی هوس فیل سواری تو هند کردم..هر دو زدیم زیر خنده کرسی تو اتاقمون بود سالار دستمو کشید و برد زیر کرسی با هزار زحمت نشستم زیر دستم بالشت گذاشت و کنارم نشست سرمو به سینه اش چسبوندم و روش لم دادم بوی اتیش میداد و خوشم میومد...شیطنتش گل کرده بود و ریز ریز نیشگونم میگرفت و میگفت چقدر نرمی که در اتاق زده شد کبری خانم بود اومد داخل و روی کرسی نشست و گفت : سالار جان مادر مژده بده خبر دارم برات..سالار با لبخندی گفت :رو چشمم خبرت چیه؟؟ کبری خانم با خوشحالی گفت :میخوای عمو بشی مهنازم حامله است..من خوشحال شدم ولی سالار نه ولی بخاطر مادرش تبریک گفت و بهش اسکناس پول بابت شیرینی داد ولی مشخص بود که تو فکر رفته..بعد از ناهار بود که کمر درد داشتم هرطور میخواستم بخوابم نمیشد و فشار میومد غروب دل درد هم بهش اضافه شد و شب که شد دیگه همه درد های دنیا اومد سمت من..کبری خانم ماما خبر کرده بود با اون حجم برف مگه میشد بیاد چندساعت بود که رفته بودن دنبالش درد و ناله و گاهی جیغ من و سالاری که بیرون در خودخوری میکرد که ماما کجاست ساعت نزدیک های سحر بود طوفان و کولاک دیگه از درد گریه میکردم که ماما رسید یکساعت بعدش رستم بدنیا اومد از شدت ضعف و بیکباره تموم شدن درد رفتم زیر لحاف کرسی و دندونام بهم میخورد..بچه ارومی که مهناز خانم انداخت زیر سینه ام و شیر میخورد، اون شیر میخورد و من از بالا به سر بی مو و پوست یکم خونی اش نگاه میکردم یذره بود خیلی ضعیف بود ولی چرا فقط با دیدنش ضربان قلبم شدت میگرفت..از غروبی مهناز رو نزاشته بودن بیاد سمت اتاقم که با دیدن زایمان من ترس به جونش نیوفته..سالار سرفه کوتاهی کرد و اومد داخل.ماما شیرینی گرفت و بخاطر حضور سالار کبری خانم رو برد تو ایوان تا بهش دستورای لازم رو بده..جفت بچه رو بردن و دفن کردن..سالار اومد و نشست شاید اولین بار بود که زنهای خدمه خونه لبخندسالار رو میدیدن..با انگشت اشاره اش صورت رستم رو لمس کرد و با چشم هاش بهم گفت :ممنونم..رستمو همونطور که لای پتو بود بلند کردم و گذاشتم بغلش داشت از خجالت اب میشد چپ چپ نگاهم کرد و میخواست زمین بزاردش که وقتی صدای گریه شو شنید قلب اونم مثل من براش ضعف رفت..تو بغل نگه داشت و با گوشه پارچه که دورش بود لکه های خون رو از روی صورتش پاک میکرد..پدر سالار یالا یالا گفت که بیاد داخل..
سالار از خجالت باباش رستم رو کنار من گذاشت و عقب کشید..لباسمو مرتب کردم پاهام زیر لحاف بود..پدر سالار وارد شد و پشت سرش اردلان و مهناز...خدمه های تو اتاق بیرون رفتن..اردلان خواست بشینه که نگاهش به سالار افتاد که نگاهش میکنه..بغضش ترکید و اومد جلو چندبار دست سالار رو بوسید و گفت :حلالم کن..سالار دستشو بیرون کشید و میخواست بره که دستمو روی دستش گذاشتم و نگاهم کرد اروم گفتم نرو..پدر سالار جلو اومد اولین ریشه شو بغل گرفت و بوسید مهناز خیلی خوشحال بود و کمک میکرد راحت بشینم..کبری خانم وارد که شد با دو دست بالای سرش بشکن میزد و میچرخید دامن پلیسه اش میچرخید و باز میشد با زیون محلی شعر میخوند که تو نوه منی پسر منی ریشه منی..حسابی پا کوبید و بعد نشست بچه رو گرفت با دستمال نم دار تمیز کرد قنداق کرد و گذاشت کنارم..اون روز همه خوشحال بودن مخصوصا من و سالار..چندساعت بعد همه رفتن و کبری خانم رو به سالار گفت:تنهاشون نزار تا برم اشپزخونه سفارش کنم کاچی بزنن تخم مرغ و روغن حیوانی بیارن برای بادام بعد من اومدم برو..هوا کامل روشن که شد گوسفند گشتن و جگرشو داغ داغ برام اوردن..کبری خانم که رفت .سالار جلو اومد و سرمو بوسید و رستم رو هم بوسید اروم خوابیده بود..انگشتهامو بین انگشتهاش گذاشتم و گفتم :خیلی شیرین و نازه...
سالار لبخند زد و گفت :عجب رستمی کلا یه وجب بیشتر نیست.کبری خانم باز برام مادری کرد انقدر خوب بهم رسیدگی کرد که خیلی زود دوباره جون گرفتم..سالار به همه چیز گیر میداد که باید با دست شسته بهش شیر بدم باید کسی از صورت نبوسدش..چندروز مادرم و مادرجون اومدن و موندن و برای حموم ده مهمون داشتیم و بعدش رفتن..مادرجون خیلی خوشحال بود که نوه اش بچه اورده خیلی بعد از ازدواج من به زنهای ابادی پز میداد حالا که پسر هم اورده بودم دیگه بیشتر..تمام اون ده شب سالار پیشم نبود و کمتر میدیدمش بعد از رفتن مهمونا سالار اومد داخل اتاق تا لباس برداره کبری خانم نشسته بود و کادوهارو میدید..با اخم گفتم :باز داری میری؟سالار با چشم به مادرش اشاره کرد که زشته..با دلخوری گفتم مگه کبری خانم غریبه است خوب دلم برات تنگ میشه کلا چندبار دیدمت تو این ده روز رستم نمیتونه برام جای تو رو بگیره دیگه مامان و مادرجون که نیستن راحت نباشی مادر خودته پس همینجا بخواب..کبری خانم خندید و گفت :مادر همینجا باش شبا من میرم اتاق خودم دیگه تو هستی دیگه..سالار بهم چشم غره رفت و گفت :نه کبری راحت باش من میرم...کبری خانم گفت :پسرم تعارف چرا میکنی من لذت میبرم وقتی انقدر بادام دوستت داره.
شب بعد از رفتن کبری خانم سالار میخواست غر بزنه که چرا جلو مادرش گفتم که دستمو روی دهنش گذاشتم و گفتم :یه کلمه بگی خودمو میکشم بابا درک کن من تا تو سرت کنارم رو بالشت نباشه خوابم نمیبره بابا به چه زبونی بگم من عاشق شوهرمم..دستمو پایین کشید و گفت :اینو نگی چی بگی دختره کله شق بیا بگیر بخواب..بغلش کردم و واقعا آسوده خوابیدم..علاقه سالار به رستم وصف ناپذیر بود بچه ام تازه دو ماه بود و شده بود نقل و نبات خونه بهار شده بود که سالار برای اردلان خونه دیگه ای اماده کرده بود و خبرش همه جا پیچید شکم مهناز تازه برجسته داشت میشد کبری خانم ناراحت بود ولی سالار هیچ وقت نسنجیده تصمیم نمیگرفت حق هم داشت باید جدا میشد با اتفاقات گذشته..خونشون بزرگ بود حتی اشپزخونه جدا و خدمتکارم داشتن ولی همه چیز زیر نظر سالار..جدا که شدن شاید یکم اسوده خاطر شدم اوایل برای کبری خانم سخت بود ولی شیرین کاری های رستم همه رو سرگرم کرد رستم پنج ماهه بود که پسر اردلان بدنیا اومد..واسه اسم گذاری گفتن هرچی سالار بگه و سالار هم علی گذاشت اسمشو..رفت و امدی نبود بینمون فقط کبری خانم میرفت و گاهی چندروز میموند...هیچ چیز نبود که ناراحتم کنه.سالار رستمو بغل میگرفت و رو اسب میرفت رستم هم از خنده غش میکرد..فقط یبار برده بودمش ده خودمون شبا وقتی میخوابید انقدر معصوم و دوست داشتنی میشد که سالار ساعتها نگاهش میکرد و میبوسیدش..رستم رنگ عشق منو سالار رو ثابت کرد و دیگه هیچ وقت نذاشت بینمون فاصله بیوفته..شاید گاهی سالها میشد که اردلان رو نمیدیم و شکر سایش رو زندگیم نبود..رستم دو سالش بود که دوباره باردار شدم و بالاخره بنفشه خانم بدنیا اومد و درست دوسال بعد رحمت اخرین بچه ام بدنیا اومد بیکباره چنان درگیر بچه های قد و نیم قد شدم که حتی وقت نمیکردم به سالار سلام بدم.. رستم آروم بود ولی بنفشه و رحمت تو شیطنت به خودم رفته بودن راه که افتادن بیچاره ام کردن حتی سگ تو حیاط هم از دستشون نالان بود..دلبری بنفشه از سالار چشم گیر بود پسرا جرئت نداشتن بهش دست بزنن چه برسه به کتک زدن..دوتا از خدمه ها شده بودن دستیارم هنوز خیلی کوچیک بودن که اتاق جدا داشته باشن رحمت همش سه سالش بود اختلاف سنی بچه هام دوسال دوسال بود و فاصله بینشون کم..رستم تازه درس خوندن رو شروع کرده بود و کلا پیش کبری خانم میخوابید..بنفشه رو هرجا میخوابوندم نصفه شب میومد و تو بغل سالار میخوابید پنج سالش بود ولی عجیب وابسته سالار بود..اونشب تو اتاق کبری خانم خوابش برده بود رحمت هم از سرشب خواب بود همیشه کله سحر بیدار میشد و شبا زود میخوابید..
تو رختخواب کنارش نشسته بودم و به دست و پاهام روغن میزدم از بس هوا سرد بود خشک شده بود...سالار خسته اومد داخل تا دید بنفشه نیست پرسید کو بنفشه؟ خیلی وقت بود فرصت نشده بود درست و حسابی نگاهش کنم چه برسه به حرف زدن دستهامو براش باز کردم خودشم خنده اش گرفت کتشو آویز کرد و اومد بغلم خیلی وقت بود حتی رو تخت نمیخوابیدیم و زمین کنار بچه ها بودیم تو بغلم چندبار تکونش دادم و همونطور تو گوشش گفتم :چقدر دلم واسه همچین بغلی تنگ شده بود..دستهاشو پشتم گذاشت و گفت :منم چندساله همش تو بغلت بچه هان..کنارم نشست و با انگشت موهامو پشت گوشم زد و گفت :نگفتی بنفشه کو ؟ -پیش رستم خوابید..رحمت یکم سرماخورده گفتم شاید ازش بگیره (همش بهونه بود، دلم واسه یه خلوت راحت با سالار تا صبح تو بغلش بودن تنگ بود ) ابروهاشو تو هم گره زد و گفت :رحمت که مریض نیست..جلو رفتم و بوسیدمش سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم :هیس فقط میخوام تو بغلت باشم بزار یشب هم شده بدون بچه ها باشیم..سالار تازه متوجه من شده بود و با خنده گفت باز لباس خوابتو تنت کردی شیطون..چقدر با اون لباس خاطره های تلخ و شیرین داشتم..به طور عجیبی لاغر شده بودم سالار شکممو که به پشت چسبیده بود رو فشار داد و گفت :بادام خیلی لاغر شدی یکمم به فکر خودت باش این بچه ها میرن سرخونه زندگیشون من تو پیری تو رو میخوام..یواش یواش گازش میگرفتم و سالار یدفعه محکم بازومو گاز گرفت و گفت :یا نگیر یا میگیری اینجوری بگیر جای دندوناش مونده بود..دونه دونه دکمه های لباسشو باز کردم و گفتم :از جانب یار درد هم شیرین است..سرشو به سرم چسبوند و تو چشم هام خیره شد دستش پشت سرم بود و گفت :بادام تو معجزه زندگی من بودی و هستی دور و ورمو ببین سه تا بچه سالم، زنی که بخاطر آغوشش لحظه شماری میکنم بیام تو خونه چیزی کم ندارم ، بچه ها که بزرگ بشن و داستان اشنایی مارو بشنون حتما از خنده میمیرن...حتما بهشون میگم مادرتون با لباس پسرونه منو عاشق خودش کرد..چرخید و دمر خوابید و گفت :بادام یکم مشت و مالم بده..من پشتشو میمالیدم و اون از خاطراتمون میگفت و میخندیدیم...
***
بچها قد میکشیدن و ما پیرمیشدیم، اردلان ومهناز دیگه بچه دار نشدن و حکمت خدا چی بود نمیدونم دوا و دکتر خیلی کردن ولی نشد اردلان یه زن دیگه گرفت ولی بازم بچه دار نشد..بچه ها تو حیاط زیر خورشید تابستون آب بازی میکردن شیطنت رحمت تمومی نداشت یا از درخت میوفتاد یا از رو اسب ولی رستم مثل سالار با وقار و خشن بود یجوری نگاه میکرد که همه ازش حساب میبردن...
بنفشه کاملا شبیه من بود ولی اخلاقش کاملا به کبری خانم رفته بود آروم زنونه و ظریف..بچه ها میوه های زندگیمون بودن حال و هوای عمارت عوض شده بود سالها بود اسب سوار نشده بودم دیگه خیلی چیزا بود که به بچه هام ختم میشد و دیگه علایق من نبود..ولی اون روز سالار روی تخت زیر درخت نزدیکم نشست...کبری خانم شربت میخورد و بچه ها رو نگاه میکرد..انگشتشو به انگشتم میزد هندوانه قاچ میکرد و زیر زیرکی بهم چشمک میزد..بچه هارو خشک کردم شب بعد از صرف شام رفتن داخل انقدر خسته بودن که سه تایی خوابشون برد..ملحفه نازک روشون انداختم و سر هرسه رو بوسیدم مگه میشد نگاهشون کنم و از شوق و علاقه اشک نریزم وایستاده بودم و فقط نگاهشون میکردم سالار از پشت بهم چسبید و دستهاشور دور شکمم حلقه کرد و گفت :خوابیدن چقدر زود؟-از بس خسته بودن از صبح تو آب هستن..دم گوشم اروم گفت :پس وقت داری یکمم منو بخوابونی..دستشو نیشگون گرفتم و گفتم :مرد گنده از سیبیل هات خجالت بکش..دستهاشو محکمتر کرد و گفت :بیرون پیراهن بلند بپوش تو اتاق یکم کوتاهش کن..من فقط با تعجب نگاهش کردم اون حرف از سالار بعید بود..بین دستهاش چرخیدم شیطنت از چشم هاش میبارید دستهامو دور گردنش حلقه کردم و بوسیدمش طولانی و دوست داشتنی..بلندم کرد و منو روی تخت انداخت گرمای بوسه هاش روی گردنم و محکم منو میفشرد به خودش، دیوونه اون قدرت بودم ولی صدای رحمت که صدام میزد مانعش شد..سالار روی تخت خوابید و با مشت به پیشونیش زد پیراهنمو مرتب کردم و رفتم اونسمت پرده رحمت خواب الود بود بغلش کردم و تو جاش گذاشتمش تو خواب هم شیطنت داشت وقتی مطمئن شدم خوابیده..برگشتم پشت پرده رو تخت سالار خوابش برده بود..کنارش دراز کشیدم و موهاشو نوازش کردم و سرمو به شونه اش چسبوندم با نوک انگشتم رو سینه اش بازی میکردم ولی خسته تر از اونی بود که بیدار بشه بغلش گرفتم و خوابیدم...
صبح نمیتونستم تکون بخورم بلند که شدم از صدای خنده ام سالار بیدار شد و مثل من متعجب نگاه کرد سه تاشونم اومده بودن و لا به لای دست و پای ما خواب بودن..سالار سری تکون داد و سرشون رو روی متکا گذاشت و بیرون رفت..
روزها از پی هم میگذشتن.. هیچ وقت اختلاف بزرگی بینمون نبود .. بچه هام مثل خودم عاشق اسبن و باعث افتخارمن..اردلان و مهناز رو فقط تو مراسم ها میبینم و بس ، مرگ عزیزان در گذر زمان تلخترین واژه است...بابا موسی خانم بزرگ، مادرم ...کبری خانم که هیچ وقت خوبی هاش رو فراموش نکردم بابای سالار ..خیلی ها که دیگه تو جمع ما نیستن و سالار پیرمردی که حتی الانم از من توقع مشت و مال داره ...خیلی سال بعد بود که سالار همه چیز رو فروخت و رفتیم شهر بدور از همه چیز دیگه دفتر ارباب و خان و کدخدا بسته شده بود.. سالار مرد ثروتمندیه ، رستم تحصیل کرد و موقعیت مناسبی داره ، بنفشه لوس بابا تا دانشگاه پیش رفت و بعد ازدواج کرد ، ولی رحمت از اول متفاوت بود تونست تو کار فرش تاجر بشه و امروز باعث افتخارمن.. رستمم پدربزرگ و بنفشه مادر بزرگ ، رحمت هم در استانه ازدواج بچه هاشه ... سالار طوری بزرگشون کرد که همین الانش با وجود نوه و بچه هر پنج شنبه تا جمعه باید مهمون خونه ما باشن، خب اون سالار خانه حرفش حرفه ... غیرتش غیرت ...سرگذشت ما عجیب پیچ و خم داشت چه روزهایی که با اخم سالار میترسیدم و چه روزهایی که مثل کوه حمایتم کرد محبتش فقط تو خلوت بود اگه سخت گیریهاش نبود امروز بچه هام به هیج جایی نمیرسیدن ، با وجود بی نیازیشون از پول، هر سه موفق شدن و خودشون زندگیشونو ساختن .ما حتی برای ازدواج علی پسر اردلان هم نرفتیم و سالار فقط یکبار چندسال پیش برای عیادت ازش رفت من هنوزم به پیراهن پوشیدن تو خونه عادت دارم و هنوزم سالار به بلند و کوتاهیش گیر میده ...سالار کنارمه و هنوزم تشنه نگاهای پر از خشمشم من عاشقانه ها رو با تو تجربه کردم .
سالار ....
🌼پایان🌼
نویسنده:فاطمه

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : salar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.75/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.8   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

1 کامنت

  1. نویسنده نظر
    فرزند آدم و حوا
    خیلی قشنگ بود، یه جور آرامش داشت، خلاصه که من یکی خیلی دوس داشتم
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه hquwy چیست?