اینفو : عشق قدیمی

تاریخ انتشار :

عشق قدیمی

اسمم لیلیه ومتولدسال هفتادم.یه داداش کوچیکترازخودم دارم.


بابام تو یه شرکتی آشپز بود و مادرم تو یه شرکت قطعات ماشین کارمیکرد.
هر دو شاغل بودن و منو برادرم تنها تو خونه میموندیم.
از کلاس سوم تمام کارهای خونه روانجام میدادم وغذاهم مبپختم.
تا این ک پدرم تو شرکت پاش دچارمشکل شد و خونه نشین شد و ما از اون خونه ی بالاشهر به یک خونه پایین شهر ک یه اتاق و یه آشپزخونه ی کوچیک داشت اومدیم و مادرم به خاطر پدرم از شرکت اومد بیرون دار و ندارمون رو فروخت و پدرم رو برای معالجه به تهران برد
توکمسیونی که تشکیل شد نزاشتن رگ پاش قطع شه و بابام با پای لنگونش تونست سر پا بشه.مادرم همیشه میگفت که از بابات خوشم نمیومد و از بی کسی مجبور بودم باهاش زندگی کنم و بخاطر تو نتونستم طلاق بگیرم.
همیشه باهم سرجنگ ودعواداشتن.
بابام یکم ک بهتر شد برای کار ب تهران رفت و تو قهوه خونه ی پسر عموش مشغول ب کارشد ومن وداداش ومامانم تو خونه ی ک مستاجربودیم زندگی میکردیم.
بابام هر ماه برامون پول اجاره و خرج و مخارج میفرستاد مامانمم برگشته بودسرکارش.
مامانم همیشه ازبابام بدمیگفت وذهنیت منو نسبت بهش خراب میکرد.میگفت وقتی تو رو باردار بودم بابات ک فهمیددختره مثل دیونه ها داد میزد که نمیخوامش و بعداز به دنیا اومدنت دنبال فرصت برای خفه کردنت بود.
با این حرفها من هر روز به پدرم تنفرپیدا میکردم.
از کلاس اول راهنمایی وقتی مدرسه ها تموم میشد تابستانو میرفتم توی عکاسی یا منشی گری کار میکردم تا دستمو جلوشون دراز نکنم.
اول دبیرستان بودم جثه ی درشتی داشتم و خوش برو رو بودم خواستگار زیاد داشتم که بین یکیشون پسر یکی از دوستان قدیمی پدرم بود ک خاطرخواهم شده بود وسرباز بود خواستگاریم کردوبابام سربازیشوبهونه کرد.
یه روز ازکلاس ک اومدم خونه و وارد حیاط شدم پدرم گفت لیلی نیا تو اول برین انگشتر بگیرین.
مات و مبهوت گفتم برای چی برای کی؟
دیدم یه پسر چشم چرون هیز با لبخند اومد بیرون و گفت برای تو و من...
از بابام میترسیدم چون دست سنگینی داشت و چن باری دم گوشم زده بود بدون حرفی سرمو انداختم پایین ورفتم.
توی راه به همه ی دوران مدرسه و به همه ی کودکی هایی که نکرده بودم فک میکردم.
رسیدیم ب طلافروشی.
مادر وپسر ک اسمش جهان بود یه انگشتری انتخاب کردن وبرگشتیم خونه.
اونشب من وجهان رو نشون کردن و فردای اون روز عقدکردیم ومن زنش شدم.
بعد از عقدجهان خیلی اذیتم میکرد(نامزدبازی)هر چقد میگفتم نکن میگفت بهم بگو لطفا یا التماسم کن تااذیتت نکنم.
واس اینکه ادامه نده التماسش میکردم ولی غافل از اینکه چه بلایی سرم خواهد امد...


التماسش میکردم ولی غافل از اینکه چه بلایی سرم خواهد امد.
شش ماه دوران عقدرو هر موقع میومد خودمو زود به خواب میزدم که اذیتم نکنه.
چند باری هم به مادرم گفتم من دوسش ندارم تو رو خدا نزارین من باهاش عروسی کنم ولی بابام گفته بود من حرف زدم نمیتونم حرفمو عوض کنم.
توی دوران عقد ب وحشیانه ترین شکل ممکن باهام رابطه برقرار کرد هرچقدر خواستم مانعش شوم نتونستم و میگفت تو زن رسمی وعقدی من هستی و فرقی نداره الان رابطه برقرار کنیم یا بعد از عروسی.اذیت های شدیدش تمومی نداشت.
خلاصه عروسی گرفتن وما رفتیم خونه ای که از قبل اماده کرده بودن.
وقتی رسیدیم بهم گفت وایسا ورفت یکی یکی سرویس و حمام و اتاق خواب و چک کرد که چیزی یا کسی نباشه و بعد گفت میتونی لباست رو عوض کنی.
رفتم تا لباسهامو عوض کنم یه تاپ و یه شلوارک پوشیدم و اومدم پیشش.
همین ک منو دید یه سیلی محکمی زد دم گوشم ک نصف صورتم سوخت.
با صدای بلندی داد زد و گفت این چه وضع لباس پوشیدنت هست؟گفتم مگه چیه؟خب لباس راحتیه دیگه... گفت دوست ندارم برو از جلوی چشام گم شو.
رفتم تو اتاق که بخوابم حتی دنبالمم نیومد تا از دلم دربیاره وهمونجا تو هال خوابید و منم تاصبح بافکروخیال نخوابیدم.
دمدمای صبح خوابم برده بود و صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم عمه و خالم بودن ک برام صبحونه اورده بودن(تو شهر مارسمه بعد ازعروسی خانواده ی عروس براش صبحونه میبرن).
رفتم اتاق تا از پولهایی که شب به عنوان کادو و شاباش ب سرم زده بودن بردارم و بیارم بهشون کادو بدم.
هرچقد اتاق و کشوها و کمد رو گشتم هیچ پولی نبود.
برگشتم پیششون دیدم جهان صبحانه رو گرفته و اونا هم رفتن.
گفتم پس پولای دیشبم کجان؟تو برداشتی؟کجا گذاشتیشون؟
با عصبانیت گفت سیصد تومن پول به چه دردم میخوره؟مگ من گدا گشنه ی سیصد تومنم؟گفتم اگه تو برنداشتی از کجا فهمیدی سیصد تومنه؟
بحثمون بالا گرفت و برا بار دوم تو اولین روز عروسیم کتک خوردم.
بعد از اون روز تقریبا هر روز کتک میخوردم و بعد از یک ماه شدیدتر شد و خود واقعیشو رو کرد بله آقا به بیماری دو شخصیتی مبتلا بودو خودش نمیدونست.
تو رابطه انقدر اذیتم میکردو همراه با کتک کارهاش رو انجام میدادو از التماس کردن بهش لذت میبرد رفته رفته فهمیدم که قرص ترامادول میخوره و با دوستاش مواد جابه جا میکنه.
داخل مبل ها شیشه های مشروب و قایم میکرد و داخل ظرف حبوبات قرص و مواد رو.
منی که شانزده سال بیشتر نداشتم واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم.
یه روز یواشکی رفتم خونه ی بابام تا دیگ برنگردم ب این خونه 
.میخوام اینجا بمونم.
با مخالفت شدید پدرم روبرو شدم واز طرفش دوباره مجبور به اومدن به خونه شدم.نمیتونستم دردمو بگم ک باهام چیکار میکنه.خجالت میکشیدم.اوناهم فکر میکردن من بچه ام ورفته رفته زندگی برام بهتر میشه.
کسی رو نداشتم که دردامو بگم و بعد از اینکه پدرم منو برگردوند خونه تصمیم گرفتم با قرصایی که تو خونه هست خودمو راحت کنم.چن تا از اون قرصارو خوردم و خوابیدم وقتی به خودم اومدم دیدم یه طنابی دور کمرم بسته و باهمون طناب منو بسته به کمر خودش وسوار موتور شده وموتور وخم وراست میکرد طوری ک باد سرد بخوره ب سرو صورتم و ب هوش بیام.
ب هوش اومدم و اومدیم خونه کاش نمیومدم اصلا کاش میمردم.ولی انگار خدا هم میخواست زجرم بده.
وقتی رسیدیم از شدت حرصش ک چرا دارو خوردم وخودکشی کردم باهمون طناب دست و پامو بست و باهام شروع به رابطه کرد. کتکم میزد و فحشم میداد نمیدونم شماهام از اون گیره های فلزی که برا نگه داشتن لباس رو طناب میزنن و دیدین؟ از اونا به نوک سینه هام میزد که واقعا مرگ و جلوی چشامی خودم میدیدم.
کم کم شدم یک لیلی مرده.یه مرده ی متحرک و افسرده که از صبح تا شب تو گوشه ی اتاق و در قفل شده منو نگه میداشت تا ساعت یازده ظهر ک میومد و اول کتکم میزد و بعد رابطه رو شروع میکرد.انگار یه مریض روانی بود انگار عادت داشت رابطه رو با شکنجه دادن وکتک زدن انجام بده.
دیگه تاحدی رسید که برام عادت شد....
روزایی که میومد ولی کتکم نمیزد بدنم درد میکرد(درادامه علتشو میگم ک چرا ب کتک وشکنجه عادت کرده بودم)
تااینکه یه مدت گذشت ماه محرم بود وشب شام غریبان.
خیلی دلم گرفته بود وقتی اومد با گریه گفتم میشه منو ببری امامزاده؟
گفت اماده شو.
یک لحظه فک کردم داره اذیتم میکنه اخه هروقت میگفت اماده شو ومیشدم بعدش میگفت نه برو لباساتو در بیار ومیخندید
فکرکردم بازم میخواد اون کارو کنه گفتم اگه میبری اماده شم گفت دیگه تکرار نمیکنم زود پاشو.
از هولم یه روسری سیاه و یه مانتو پوشیدم و با چشمی که زیرش کبود بود رفتم.
موتور داشت وقتی سوار موتورش میشدم باید هیچ جا رو نگاه نمیکردم و سرمو میچسبوندم به پشتش و سرم پایین میبود.
رسیدیم وگفت برو تو زنونه و راس ساعت دوازده بیرون باش.
گفتم چشم و رفتم یه گوشه نشستم برقا نیمه خاموش بود کنار یه خانمی که باردار بود نشستم وتو تاریکی التماس ودعایی گفتم هق هق گریه کردم.غم عالم تو دلم بود انقد هق زدم که دلش سوخت و گفت چرا انقد گریه میکنی؟

گفتم به حال خودم گریه میکنم فقط با گریه اروم میشم. تو تاریکی یکم باهام حرف زد ولی صورت همو دقیق نمیدیدیم.
یهو برقا روشن شدو خانومه انگار چیزی دیده باشه چشاش گرد شد ویهو گفت چرا انقد صورت و چشمت کبوده؟
گفتم شوهرم دست بزن داره.
گفت چرا جدا نمیشی؟
گفتم کسی پشتم نیست.
گفت من وکیلم ولی بخاطر بارداریم فعلا سرکار نمیرم وشمارشو داد و قایم کردم.
یکم از کارها و مواد جهان و....گفتم.
چند روز بعدش صاحبخونه مون خونه بود تو حیاط داشت قدم میزد.
پنجره رو باز کردم و ازش خواهش کردم یه گوشی بهم بده تا ب یه جایی زنگ بزنم.
میخواستم بااون خانم وکیل صحبت کنم صاحبخونه بهم گوشیوداد ولی وقتی به اون شماره زنگ زدم یه اقا جواب داد. گفتم الو سلام لیلی ام گوشیو میدین ب خانمتون من تو امامزاده شماره رو از همسرتون گرفتم.
گفت لطفا دنبال یه وکیل دیگه باش همسر من بارداره و نمیتونه کاری انجام بده.
نمیدونم چرا ولی شوهرش نزاشت شایدم از جهان و کارهاش ک گفته بودم ترسیده بود.
قطع کردم و به کل ناامید از همه کس شدم.
نمیتونستم دردامو ب مادرم بگم اخه اصلا باهاش راحت نبودم و از بچگی فقط چند ساعت مادرمو تو خونه میدیدم و مادرم وقت برامون نمیزاشت تا باهامون دردودل کنه یا وقتایی ک خونه بود خسته میشدومیخوابید نمیتونستم باهاش رابطه ی صمیمی داشته باشم.بعد از ازدواجمم جهان منو زیاد نمیبرد پیشش یا چند هفته یک بار اونم برای چن ساعت با خودش میبرد و انقدر کنارم مینشست ک نمیتونستم از دردام بگم وقتی آدم جایی میره و شوهرش بهش میچسبه مگه میشه حرفی زد و راحت نشست.
اصلا اگ میخواستمم بگم نمیشد چون انقدر پیش همه متشخص رفتارمیکرد همه فکرمیکردن عاشقمه.
(بعد از ازدواج من بابام اومده بود و تو یکی از بیمارستانای شهرمون کمک بهیار بود و مشغول کار شده بود.این قسمت یادتون باشه)
جهان از لحاظ رابطه ی جنسی خیلی آزارم میداد و فقط به بدن خودش راضی نبود و با چیزای دیگه هم باهام ور میرفت(اشیا).خیلی برام عذاب اور بود
ب رابطه ی جنسی وحشیانه علاقه داشت و التماس رو دوست داشت یه بار یادمه گفت کلید کلبه ی دوستمو گرفتم باغ دارن بریم چن روز اونجا باشیم.
به امیداینکه میریم و تو طبیعت یکم حالم خوب میشه ذوق کردم.
رفتیم ولی کاش نمیرفتم سه روز تموم تو یه کلبه ی نمور و کثیف با طناب منوبست و عذابم دادو جنسی لذت بردو آخرش گفت آخیش تو طبیعتم مزه شوچشیدم.
اومدیم خونه و تو یه شب که داشت کتکم میزد وخودش لذت میبرد زد بینی ام رو شکست.
توحال خودم زارمیزدم انقدرازش متنفرشدم ک اونشب ک بینی ام شکست نصف شب پاشدم و...
 خواستم بکشمش.دیگ جونم ب لبم رسیده بود وازاین زندگی خسته شده بودم.
با خودم گفتم لیلی تو سنی نداری که بخوای بسوزی و بسازی باید یه کاری کنی اره تصمیمم خودمو گرفتم.باخودم یه فکری کردم.
خبلی میترسیدم ولی دیگ میخواستم خودمو نجات بدم.
منتظرش شدم وشب که اومد خونه رفت دستشویی.
درو از پشت قفل کردم و بدو رفتم و کلیدای درو برداشتم و در خونه رو باز کردم و از خونه فرار کردم.
دو تاپا داشتم ودوتاهم قرض گرفتم و هرچقد تو جونم توان داشتم دوییدپ.
جایی نداشتم که برم میترسیدم برم خونه ی پدرم وبابام مجبورم کنه دوباره برگردم پیش جهان.
یااینکه اگ میرفتم خونه ی پدرم جهان اولین جایی ک میومد اونجا بود.
اون موقع شب خیلی میترسیدم.یاد اون امامزاده افتادم.
زیاد باهام فاصله نداشت.
رفتم به همون امامزاده که تو شهرمون بود و بهم نزدیک بود.
یک روز موندم و روز بعدش انگار که یه چیزی گم کردم میخواستم هرچه زودتر برگردم خونه.
حالم بد بود بدنم درد میکردو کوفته بودم سومین روز دیگه درد امونمو بریدو بیهوا از هوش رفتم و یهو تو بیمارستان خودمو دیدم.
مادرم میگفت که شب بود زنگ زدن به بابات که بیا بیمارستان و باباتم میگفت من که امروز شیفت نیستم و خونه ام نگو ک یکی از همکاراش که رفت و امد خانوادگی داشتیم شیفتش بوده و منو بردن و اعلام کردن یه معتاد که بیهوش شده رو آوردیم و دیده که منم و به بابام زنگ زدن.
بعد آزمایش و کلی دکتر فهمیدم که بله تو غذا و چای و از طریق همه چی بمن هم قرص ترامادول و هم تریاک میداده تا نتونم از خونه فرار کنم و هرجا ک برم دوباره مجبور بشم برای تامین مواد برگردم پیشش.
مسئولای بیمارستان میخواستن بفرستنم کمپ که با تلاش و اصرار والتماس های بابام نتونستن و بابام منو اورد خونه و
با این حالم بازم اصرار داشت که با شوهرت حرف میزنم درست میشه وفلان.... برو سر زندگیت آدم ک نباید بایه دعوای کوچیک ازخونه فرارکنه.
از همه بخصوص از بابام متنفر بودم گفتم اگه برم ایندفعه باید بیای توی مرده شور خونه تحویلم بگیری که مامانم دادو دعوا وجنجال راه انداخت که اگه لیلی هم بخواد بره من نمیزارم.
بابام وقتی دید خیلی جدی ام گفت فعلا اینجا باش.
چند روزی اونجا موندم انقدبهم ماست ترش واب انارمیدادن ک اثرقرص ها بره....
جهان هرروز میومد و اصرار میکرد که بیا و بریم خونه یه روز با کلی اصرار گفت فقط چنددیقه باهام بیا بریم این اطراف قدم بزنیم حرف مهمی باهات دارم.
منم ب خیال اینکه حتما ازکارهاش پشیمون شده باهاش رفتم ولی...
 کلی اصرار کرد بابام هم گفت برین ببین چی میگ.ماشین دوستش رو قرض گرفته بود.
سوار شدم و رفتیم.
هیچی نمیگفت و هیچ حرفی نمیزد.
گفتم خب چه حرفی داشتی باهام؟
اینو ک گفتم یهویی تغییر مسیر داد و یکراست روند سمت تهران.
گفتم کجا داری میری؟
گفت فقط ساکت باش.
توی مسیر دوستش رو هم سوار کرد (همون صاحب ماشین)
هر چی گفتم کجاداری میری؟زود باش پیاده ام کن.ولی گوشش بدهکار نبود و میگفت فقط این یه بار وباهام بیا دیگ کاریت ندارم.
جیغ و داد وگریه کردنم هیچ فایده ای نداشت و جهان فقط با سرعت نور میروند.
وقتی رسیدیم تهران چاقو رو در آورد و باچاقو تهدیدم کرد که باید این موادو توی لباس زیرت قایم کنی وسوار اتوبوس بشی وبرام بیاری.(خودشم باهام نشست توی اتوبوس)
منو وادار به کار خلاف کردن و منم با درماندگی قبول کردم و آوردم.
وقتی رسیدیم ب اونجایی ک مقصدش بود گفت برو دیگه باهات کاری ندارم ولی مطمئن باش یه بلایی سرتون بیارم که تا عمر دارین یه چشمتون خون باشه و یکی اشک.(اینو یادتون باشه توی قسمت های پایانی میگم ک باهامون چیکار کرد وچجوری انتقام گرفت)
برگشتم خونه مون.پدرومادرم گفتن چی شد؟
گفتم هیچی حرفامونو زدیم میخواییم جدابشیم.
بابام دادوبیداد کرد ولی دادوفریادش هیچ فایده ای نداشت چون من دیگ تصمیم خودمو گرفته بودم.
بعد یکسال رفتم برای طلاق.
دیگه هفده سالم شده بود و بزرگتر شده بودم ولی دل مرده و افسرده تر.
یادمه اولین روز که رفتم دادگستری شهرمون تا درخواست طلاق بدم دست و پام میلرزید صدام میلرزید.
انقدر آدم های گرگ نما تو راهرو و اتاقها بودن که ادمای ساده ای مثل منوگول بزنن یادمه یه اقای قدبلند و درشت هیکل همش چشمش بهم بود و هی میپرسید میخوای طلاق بگیری؟چراطلاق میگی؟شوهرت معتاده؟چند سالته؟تو الان باید تو مدرسه باشی نه تو این راهروها میخوای کمکت کنم؟
بعد از چن بار رفت و امد برام دیگه عادی شد دو سال و نیم کار دادگاه وطلاقم طول کشید
پرونده ام گیر یه قاضی نفهم وسنگدل افتاده بود که همش جلو پنجره وای میستادو بیرونو نگاه میکردو میگفت چرا طلاق میخوای؟
نمیتونستم به یه مرد بگم که چجور وحشی گری هایی میکنه و باهام چه رفتارهایی داره.
برای بینی شکسته ام گواهی بردم.گفتم مواد وقرص مصرف میکنه ولی گفتن اگه اعاده ی حیثیت کنه باید شش ماه بری زندان و منم که بی کس بودم وکسیو نداشتم کمکم کنه وحرفامو ثابت کنم
گفتم من دوسش ندارم و قاضی گفت آهان لابد یکی خوبشو تور کردی؟
خلاصه یه قاضی دیگ از تهران اومده بود ب شهرمون ک هفته ای یک بار میومد رفتم پیشش و.....

رفتم پیش قاضی پرونده مو دادم بهش وازش کمک خواستم.
گفت پرونده رو میخونم وخبرت میکنم.
یه روز برام از دادگاه برگه اومد رفتم.پرسید چرا انقد کارت طولانی شده؟و من که دلم عین سنگ شده بود بعد از دو سال گریه کردم.
یجوری اشک میریختم که قاضی هم اشکش دراومد.
گفتم آقای قاضی من هیچکسو ندارم ک بهم کمک کنه.پدر ومادر دارم ولی بزار توحساب نداشته ام.بی کس بی کسم ولی طلاق میخوام.
گفت دلیل اصلی طلاق گرفتنت چیه؟گفتم یه چیزایی هست ک حیا نمیزاره بگم یا اصلا بلد نیستم چجوری بگم.
از اتاق بغل یه خانمی رو صدا زد یه خانم چادری ک احتمالا منشیش بود گفت حرفایی هست ک ب من نمیتونه بگه ببین حرف دلش و دلیل طلاقش چیه.
ب خانمه سیر تاپیاز عذابی ک کشیدم وشکنجه هایی ک بهم داده و الانم که خودش نیست ولی هر شب کابوسشو میبینم و بعضی شبا از ترس جامو خیس میکنم و.... همه و همه رو گفتم.
رفت بیرون و بعد نیم ساعت قاضی با یه صورت برافروخته و چشمانی قرمز اومدو یه برگه نوشت و گفت فردا بیا امشب وبرنمیگردم وبخاطر تو میمونم و فردا کارتو تموم میکنم.
گفت مهریه تو میخوای؟
گفتم هیچی نمیخوام.فقط هرچه زودتر منو ازدستش نجات بدین وقتی قرار باشه با فروش مواد بیشتر و نابودی بیشتر جوونای شهرم من صاحب سکه بشم نمیخوام.
یه خنده ی تلخی زد وگفت فردامنتظرتم.
فرداش رفتم بهم برگه ی دفتر خانه دادن و طلاق جاری شد و من تو سن نوزده سالگی یه زن مطلقه شدم با هزار تا مشکل روحی و روانی.
خوب یادمه سال نودودو سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه بود عصر اون روز ساعت چهار من آزاد شدم.
خوشحال بودم و لبخند میزدم.
کسی باهام نبود راه میرفتم میدوییدم.
ازابنکه ازاد شده بودم ازدستش ازخوشحالی میخواستم پروازکنم.
چند روز گذشت.تاچند وقت از خونه بیرون نرفتم چون دوستاش اذیتم میکردن.
کم کم متوجه شدم که وقتی به یه جایی خیره میشم احساس میکنم حیوانات وحشی از کنار بهم یورش میارن و بعد میلرزیدم و یهو از حال میرفتم.
بردنم پیش دکتر طوری شد ک دکتر مغزو اعصاب برام یکهفته بستری کامل تو تیمارستان نوشت.
ولی بابام مانع شدو نزاشت گفت بخوان بهت شوک بزنن بدتر میشی و دیوونه تر.
تا اون موقع با بابام حرف نمیزدم و فقط نگاهش میکردم و اونم با نگاهم چشماش پر میشدو سرشو مینداخت پایین.
کم کم رفتم بیرون.میخواستم خودم حال خودمو خوب کنم.
بعد از سه ماه یکی از دوستای جهان اومد خواستگاریم ولی بابام با دعوا وفحش بیرونش کرد ولی گفت که من قبل جهان عاشق دخترت بودم و الانم هستم جهان فقط بخاطر یه شرط بندی احمقانه با دخترت ازدواج کرد.
کنجکاو شدم و به مامانم گفتم میخوام حرفاشو بشنوم...

انقدراصراروالتماس کردم ک مامانم راضی شدو قرار شد یه روز بریم بیرون و همه چیزو برام تعریف کنه.
یک روز رفتیم و شروع کرد به حرف زدن گفت سال هشتاد وشش بود که من وچندتا از دوستام تو مغازه ی جهان نشسته بودیم و مشروب میخوردیم تو با مادرت داشتین از خیابون رد میشدین ک یکی از بچه ها گفت دختر فلانی ام چه بزرگ و خوشگل شده
جهان گفت بیایین شرط ببندیم که من با اون دختر ازدواج میکنم.
یکی ازدوستامون گفت به پسر فلانی ک سرباز بود و خیلی هم خانواده اش خوب بود باباش جواب رد داده اونوقت میخوای دخترشو بتو بده؟
بخاطر همین حرف جهان عصبانی شد ودعوا بالا گرفت هر کدوممون نفری صد تومن گداشتیم وسط و شرط بستیم ک بابات تورو بهش نمیده.ولی جهان با به دست اوردن تو صاحب اون پولها شد جهان ادم بی رحمی بود و تابستونها که پدر مادرای پسر بچه ها اونارو میاوردن که براش شاگردی کنه اونا رو اذیت و بهشون تجاوز میکرده.
با حرفاش آتیش گرفتم و قلبم یک بار دیگ شکست و گفتم تو اگه عاشقم بودی همون موقع میگفتی و به خاطر شرط بندی چن تا لات من قربانی نمیشدم.
اینا رو گفتم و با حرص وعصبانیت بلند شدم اومدم خونه.
دیگه گوشه نشین شده بودم حرف نمیزدم نمیخندیدم غذا نمیخوردم.
دختر همکار بابام یه روز اومد دنبالم و گفت بریم بیرون تا حال وهوات عوض بشه.رفتیم به اموزشگاه رانندگی و گفت باهم ثبت نام کنیم.میخواست حالمو خوب کنه.
به اصرار اون قبول کردم و شروع کردم به خوندن کتاب آیین نامه.
بخاطر قرصها و موادی که تو بدنم بود حافظم خیلی کم شده بود و نمیتونستم تمرکز کنم بعد سه بار امتحان قبول شدم و مربی انتخاب کردم ک یه خانم مهربون شمالی بود
بخاطر راهنمایی های خوبش واخلاق قشنگش خیلی زود همه چیو یاد گرفتم.
وقتی از گذشته ام باخبر شد اولش ناراحت شد و بعدش بهم امید داد و گفت به زندگی برگرد و دوباره شروع کن و بشو یه لیلی دیگه خیلی برام حرف زد و منو ب زندگی امیدوار میکرد ولی من هر چقدر سعی میکردم شاد باشم باز ته دلم یه ترس و ناراحتی و نفرت از مردا بود.
یه تصمیم گرفتم...یه تصمیم شیطانی...
تصمیم گرفتم از تمام مردها انتقام بگیرم.
اول دنبال یه کار گشتم و تو پاساژی که خیلی معروف و ب روز و شیک بودمشغول فروشندگی شدم.
فروشنده ی نقره.
بعدش تو خیابون کسایی که بهم نظرداشتن ومیخواستن باهام دوست بشن بهم شماره میدادن شماره رو میگرفتم و یه مدت باهاشون حرف میزدم و دلبری میکردم بعد که وابسته میشدن یهو غیبم میزد و گوشیمو خاموش میکردم رو ماشین کسایی که میدونستم ادمای بدی ان اسیدو روغن موتور میریختم.
حسابی با این کار احساس پیروزی میکردم.
تا اینکه صاحب کارم گفت
که با یک نفر کار طلا رو میخواد شروع کنه و دنبال یه ادم مطمئن هستیم که اونجا باشه که من و شریکم هر از گاهی بهش سر بزنیم منم قبول کردم و به طبقه ی بالای پاساژ که مخصوص طلا فروشان بود رفتم.
اولش استقبال خوبی ازم نشد و چون همه آقا بودن با مخالفت شدید روب رو شدم ولی چون دوست داشتم انتقام بگیرم به این کار مصمم تر شدم.
بعد چند ماه فهمیدم که همان عشق قدیمی همون کسی که عاشقش بودم با برادرش اونجا مغازه داره.
یادمه اولین روز که دیدمش لپام گل انداخته بودو دست و پامو گم کرده بودم
ولی دورادور از احوالاتش با خبر بودم و میدونستم که بعد سربازیش وقتی خبر ازدواج منو شنیده با دختر عموش که چهار سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرده و صاحب یه دخترشده.
ولی بعد از ده روز از نامزدیشون متوجه سردرد زنش میشه و با رفتن به دکتر و آزمایش تشخیص تومور میدن و بعدِ عمل زنش ب کما میره بعد ک ب هوش میاد ام اس میگیره.
وای وقتی ک دیدمش چه حالی بود چند لحظه هر دو به هم خیره شده بودیم گفتم من تو بیست ودو سالگی و تو توی بیست ونه سالگی چقدر هر دو افتاده و پیرشدیم.
گفت ولی تو پخته تر و خوشگلتر شدی.
شمارمو از همکارم به بهانه ی اینکه یک طرح هست بفرستم براش گرفته بود اون موقع ها وایبر تازه مد شده بود با دوستم نصب کردم و من همچنان به اذیت پسرا ادامه میدادم و کینه و دشمنی خودمو ادامه میدادم.
تا اینکه یه شب وقتی از پاساژ دراومدم یکی از همون پسرا که ازم کینه به دل گرفته بود کمین کرده بود که انتقام بگیره داشت به زور سوار ماشینم میکرد که یهو سر وکله ی عشق قدیمی پیداش شدو دعوا شروع شد اون پسر ب خیال اینکه عشق قدیمی کس وکارمه رفت وعشق قدیمی منو رسوند خونه.
شب دیدم که تو وایبر بهم پیام داده از گذشته و از زندگیش گفت.
گفت که سربازی و تموم کردم و به عشق تو به حرف پدرت اومدم خواستگارین ولی مادرم گفت هفته ی پیش عروسیت بوده مادرم ک اینو گفت دنیا دور سرم چرخید وقتی فهمیدم که ازدواج کردی یکهفته خونه نشین بودم تا اینکه دختر عموم که ازم بزرگتر بود اومدو گفت با من ازدواج کن شاید برات لیلی نباشم ولی قول میدم کمتر از اون نباشم.
وقتی دیدم تو رو از دست دادم دنبال یه راه فرار بودم که فراموشت کنم باهاش ازدواج کردم و بعد از ده یا بیست روز سرد درد گرفت وقتی بردمش دکتر گفتن تومور داره و باید عمل بشه بردمش تهران برای عمل.
عملش ک کردن تو عمل به کما رفت و بعد از چهل وپنج روز از کما در اومد ولی یه طرف صورتش کج و یه گوشش ناشنوا و بعد چن ماه هم ام اس گرفت و من شدم یه ادم تنها و تنها و.....

کم کم من و عشق قدیمی پیامهامون زیاد شد و من وابسته تر و اون عاشق تر از قبل...
طوری که هر شب منو میرسوند و باهم صحبت میکردیم و درد ودل میکردیم.تا ک کم کم من شروع کردم و از روزایی که گذشت از بی عدالتیای زندگی گفتم ولی از اذیتای جنسی هیچی بهش نگفتم.
در همین حال پدرم بخاطر وامی که از بانک برداشته بود و به موقع نریخته بود و حکم جلبش اومده بود مادرم دست به دامان من شد و من که طاقت گریه های مادرمو نداشتم از همکارم پول گرفتم تا جریمه اش را پرداخت کنم همه را پس داده بودم که سه تومن مونده بود که اونو هم عشق قدیمی داد خیلی بهم وابسته شده بودیم...
کم کم حالم داشت خوب میشد تو زندگیم بوی زندگی پیچیده بود چون خیلی اهل نمازو حلال و حرام بود تصمیم گرفتیم صیغه ی محرمیت بدون داشتن رابطه بخونیم.
یکسال همینجوری گذشت حتی تو این یکسال باهم دست هم ندادیم.
بعد از یکسال من یه روز موقع رفتن باهاش دست دادم که دستمو بوسیدو گذاشت روی قلبش.
اون واقعا عاشقم شده بود.
همه تو خونه فهمیده بودن حالم خوب شده مادرم شک کرده بود و هی سوال پیچم میکرد.
ولی پدرم خیلی زرنگ بود اومده بود و ته توی قضیه رو درآورده بود فهمیده بود که همکار شدیم و هر روز همدیگه رو میبینیم خیلی عصبی شده بود و اون شب یه کتک جانانه از بابام خوردم و گفت دیگه حق رفتن به سر کارو نداری.
ناگفته نماند من به خاطر علاقه ای که به کارای هنری داشتم طراح سنگ و طلا شده بودم و طراحی و درست میکردم تو طلا فروشی بین همکارام اسم و رسمی برای خودم داشتم و کار و حساب کتابمم درست بود و همه بهم اعتمادداشتن و کارم رونق گرفته بود.وقتی میگن ادم با عشق پر جرات میشه همینه.
پدرم ک ماجرای من وعشق قدیمی روفهمید اون شب کتکم زد و گفت فردا خواستگار داری باید جواب مثبت بدی و ازدواج کنی تا بیشتر از این آبرومو نبری.ناگفته نمونه بعدازطلاق چندتابرام خواستگاراومد ولی من جواب رد داده بودم.
یک روز مادرم اومد و گفت لیلی الان چهارساله توطلاق گرفتی و ب همه جواب رد میدی چرا آخه اینکارومیکنی؟مردم میگن دخترشون حتما عیب وایرادی داره ک طلاقش دادن وهیشکی هم نمیگیرتش.
طاقت نیاوردم و گفتم مامان تو تا حالا از من پرسیدی چرا طلاق گرفتی؟تا حالا نشستی بگی دخترم تو دلت چی میگذره؟به فکر حرفای مردمین؟آخه چرا مردم مهم تر از بچه هاتونن؟
زده بودم به سیم آخر گفتم من اذیت میشدم من با مکش جارو برقی و خیارو موز و گیره ی لباس و طناب وهزاران کوفت وزهرمار دیگ اذیت میشدم اون شبا تو و بابا کجا بودین وقتی تو یه باغ تو یه کلبه با طناب دستام بسته بود و نتونستم آب بخورم وگریه میکردم کجابودین؟

ب مادرم گفتم اگ منو بکشینم نمیخوام ازدواج کنم چون میترسم.مادرم که فقط اشک میریخت و گریه میکردگفت چرا الان میگی چرا بعدچهار سال داری میگی؟
گفتم نمیخواستم بگم ولی ترسیدم بازم ب زور شوهرم بدین اگه اضافی ام و با دیدنم ناراحت میشین میرم بخدا میرم.
رفتم تو اتاقم که یه اتاق دو متری بود تا خود صبح گریه کردم دیگه بابام کاریم نداشت یعنی هیچکس کاریم نداشت.
کم کم تو کارم پیشرفت کردم و یه ماشین خریدم و یه روز که تو مغازه نشسته بودم دیدم خواهر عشقم اومد با یه دسته گل که خیلی ذوق زده بود.انگار که گمشده ای رو پیدا کرده باشه دنبالش مادرش وارد شد مادرش گفت اخه تو کجا بودی.پسرم دیروز اومد پایین(خونه شون طبقه ی بالای خونه ی پدرش بود)گفت مامان لیلی و پیدا کردم.وما بعد از سالها صدای خنده ی بلند و از ته دل پسرمو شنیدیم.تو چه کردی با دل پسر ما دختر.
وقتی مادر و خواهر عشقم اونجور خوشحال به دیدنم اومدن خیلی امیدوار شدم به زندگیم.خیلی خوشحال بودم ک همدیگه رو پیدا کرده بودیم.
یکم حرف زدیم ازگذشته و اززندگی پسرش ازمریضی عروسش و بعد رفتن..... یکسال مخفیانه باهم دوست بودیم تا اینکه گفت میخوام به زنم همه چیو بگم و من که خیلی میترسیدم مخالفت کردم ولی نمیدونستم ک یه کسی بین ما میخواد همه چیو بهم بریزه.اونم کسی نبود جز داداش کوچیکش.
داداش کوچیکش به همراه دوست دخترش نقشه میکشن که ما رو از هم جدا کنن و به داداشش(همون عشق من) میگه یا لیلی یا شراکت تو مغازه...
که عشقمم میگه من لیلی و انتخاب میکنم و از هم جدا میشن البته با چند ماه کشمکش و دعوا و توهین و ناسزا... وقتی دیدم که عشقم بعد چند سال کار به خاطر من از همه چیزش گذشت تا از صفر حتی زیر صفر شروع کنه کمکش کردم و کار خودمو بهش یاد دادم چون اونا تعمیرات بودن و من طراح و سازنده.
شروع کردیم و کم کم جمع کردیم وتوکارمون هم خیلی موفق شدیم حتی از داداشش هم زدیم جلو.
اما وقتی داداشش و دوست دخترش دیدن نتونستن میونه ی مارو ب هم بزنن دوست دخترش توی یه مراسمی طرح دوستی با زن عشقمو میریزه و باهاش دوست میشه و یه روز اونو به یه دورهمی دعوت میکنه و بهش میگ تو ناراحت نیستی که شوهرت با عشق قدیمیش همو میبینن و کنار همن باهم میرن میان حتی باهمدیگه کار میکنن ولی تو خبرنداری؟تو چجور زنی هستی؟من دوستت دارم اینارو بهت میگم نزار اون زن با شوهرت بگرده.
وقتی زن عشقم ماجرا رو میفهمه دیگه فرصت نمیشه با شوهزش حرف بزنه وازش ماجرا رو بپرسه ودعوا و بحث بالا میگیره و اون دونفرم از دور تماشاچیه این صحنه میشن.
پنج ماه زندگی برای همه سخت شدومن دیگه نتونستم عشقمو ببینم تا ک....
اینکه محمد(عشق قدیمی) بالاخره ب زنش گفته بود ک تو ک میدونستی من عاشق لیلی بودم پس لیلی حق منه وبعدازاین میخوام همیشه باهاش باشم چون بعد سالها ب زور پیداش کردم.
منم که تا اون موقع زنش رو از نزدیک ندیده بودم و فقط گفته بودم در صورت طلاق دادن اون میتونم باهات ازدواج کنم.وگرنه نمیتونم هووی یه نفر باشم.
تومغازه نشسته بودم دیدم دو تا بچه با یه خانم که تو راه رفتن زیاد تعادل نداشت اومدن تو و باهام سلام و احوال پرسی کردن و نشستن.
یه دخترو یه پسر داشت ک خاله صدام میزدن و من مات و مبهوت نگاهشون میکردم که بچه ها از مغازه رفتن بیرون و خانمه گفت به به همونطوری که تعریف کرده بودن خوشگل و تپل هستی.تو چی هستی که بعد ده سال هنوز اسم و رد پات تو خونه ی شوهرمو خانوادش هست؟ اونجا بود ک فهمیدم که ای دل غافل این خانوم زنه محمده.
گفتم ادما خوبیاشونه که موندگاره
نه خودشون.
گفت پس برو ک خوبی تو هم موندگار بشه.
گفتم رفته بودم ولی دیدم قلبم جا مونده و اومدم و نمیتونم برم.
همونطور نگاهم میکرد و یکم موند و رفت.
فکرم همونطور درگیرش بود...
یکهفته رفت و اومد و گفت شوهرم میگه شرط تو برای ازدواج باهاش طلاق منه...
گفتم من اینطور ب شوهرت گفتم تا بلکه رهام کنه و بره و فراموش بشم.
گفت نه تو رو رها نمیکنه اون میخواد منو رها کنه و طلاقم بده تا تو رو بدست بیاره.
یک آن دلم لرزید گفتم وای خدایا دارم چیکار میکنم به خاطر دل خودم دارم دل بنده تو میشکنم گریم گرفته بود نتونستم تو چشماش نگاه کنم و گفتم فقط ازاینجا برو...
فکر کردم و فکر کردم دو روز سه روز چهار روز بالاخره بهش زنگ زدم و گفتم بیاد اینجا..وقتی اومد تنها بود نه محمد همراهش بود نه بچه ها.
بهش گفتم حرف مردونه رو قبول داری یا زنونه رو؟
گفت حرف هیشکیو من فقط حرف حق رو قبول دارم.
گفتم باشه.گفتم من صاحب اصلی قلب محمدم و تو صاحب بچه ها و زندگی مشترکتون.ولی قلب مهمه که اونم دادتش به من.اره من شرطم طلاق تو بود ولی دیدم تو هم مثل من بی کسی پس یه قراری بگذاریم من اگه هر روز بهونه و ایراد بگیرم و غر بزنم اون از من دلخور میشه وشاید اینطور ازمن دلسرد شد و منصرف طلاق دادن تو بشه.ولی وقتی که خونه میاد تو بهش محبت کن بزار قدر تورو بیشتر بدونه و بهت نزدیکتر بشه و محبتش بهت بیشتر بشه و طلاقت نده.اینطوری من میتونم اززندگیت برم بیرون.
ما قول و قرارمون رو گذاشتیم و من با اینکه از ته قلبم راضی نبودم ولی به خاطر یک مادر بخاطر بچه هاش وبه خاطر همجنسم اینکار و کردم ولی .....
غافل از معجزه ی عشق و دلدادگی بودم.
محمد نیت درونی قلبمو فهمیده بود و دستم رو شده بود.
متوجه شده بود ک تمام این بی محلی هایم بهش بخاطر زن اولشه ک منورها کنه و بره سراغ اون.
یک روز که داشتم بهونه های الکی میگرفتم تاازم دلسرد بشه سرمو چسبوند به سینه اش و گفت فک میکنی نمیدونم ک همش فیلمه و بعدش شب کلی گریه میکنی؟من که میدونم همه اش بخاطر زندگی من وبخاطر بچه هام داری باهام اینطور رفتارمیکنی ولی لیلی من بدون تو باز یه ادم مرده میشم نزار یکبار دیگه بمیرم... من موندم بین عقل وقلبم...
باز بهم ریختم و کلافه از زندگی وسرنوشتم.
آخه چرا من نباید روز خوش ببینم و ارامش نداشته باشم آخه من کجای زندگی بودم و کجا رو اشتباه رفته بودم...تا اینکه یه تصمیم گرفتم تصمیمی که باعث عذاب زیادم شد من چه میدونستم اون زن یه گرگ در لباس میش بود... دلم سوخت براش... برای بچه هاش...
روزهایی که با محمددردو دل میکردم و از زندگی بی کیفیت و بی روح و شلخته اش میگفت ته دلم همش میگفتم لابد اینارو میگه که من دلم براش بسوزه تا باهاش باشم.از غذای بیمزه ای ک درست میکرده از لباس های شلخته ای ک میپوشیده و حتی حموم نکردن ونرسیدن به بچه ها و مرتب نکردن خونه ازهمه چی حرف میزد ومیگفت زنش اصلا تو زندگی زناشویی هیچ کاریو درست انجام نمیده.با خودم میگفتم مگه میشه یک زن اینجور باشه... زیبایی و لطافت یک زن به کاراشه ب مرتب بودنشه.
یه روز تصمیم گرفتم برم دیدن خانواده ی محمد.
باباش با دیدنم چشماش پر از اشک شد و مادرش ازم استقبال کرد و از همون روز اول ک رفتم اونجا بابا صداش کردم و گفتم میخوام نظرتون رو بپرسم برای تصمیمی که گرفتم...
گفت بگو.
گفتم نمیدونم از گذشه ام خبر دارین یا نه ولی خیلی اذیت شدم.
گفت شنیدم.
گفتم شرطم طلاق برادرزاده ات یعنی عروست هست.
مکث کردو گفت ببین من قلبم زمانی از عروسم شکست که پسرم بعد عملش تک و تنها تو تهران تو غربت تو بیمارستان رو نیمکت شب و صبح میکرد و چهل وپنج روز گذشت و کسی که هنوز زندگی و باهاش شروع نکرده بود و میتونست رهاش کنه وطلاقش بده و بره چون درباره ی مریضیش چیزی بهش نگفته بودن ولی پسرم باهاش ازدواج کرد مریضیشو درمان کرد ولی باز پدر مادرش نیومدن ببینن دخترشون مرده اس یا زنده..نمیتونست بره دستشویی دخترم وزنم زیرش لگن گذاشتن ولی عروسم با وقاحت تمام تو روی همه وایستاد و گفت وظیفه تون بود حالام اگه قلبت میگه میخوای بامحمد باشی ب حرف قلبت گوش کن.
دیگ تصمیم خودمو گرفته بودم باید بهش میگفتم تااینکه ....

پدر محمد گفت ب حرف قلبت گوش کن.
گفتم قلبم میگه باهاش باشم ولی طاقت این که بچه ها رو بی مادر یا بی پدر کنم ندارم.گفتم قبول میکنم بمونه ومحمد طلاقش نده ولی کاریم نداشته باشه و باید باهاش صحبت کنم.
فردای اون روز زنگ زدم ب زن محمد و گفتم که بیاد.
گفتم میخوام دو ماه باهات رفت و آمد کنم ببینم وضعیت زندگیت چجوریه.قبول کرد گفتم فردا برای شام میام و رفت.
شب دوتا هدیه ی کوچیک برا بچه ها گرفتم و یه شال برای زنش و رفتم خونه شون.
اول رفتم پایین و با مامان و باباش سلام و احوال پرسی کردم و بعد رفتم بالا. نمیدونم خواست خدا بود یا چی بود پسرش که از بغلم جم نمخورد و دخترشم دو دستی چسبیده بود بهم.
تو این مدتی ک باهاشون رفت و امد میکردم فهمیدم که محمد حرفاش راست بوده و زنه نه تنها به خودش و خونه بلکه به بچه ها هم نمیرسید.
بخاطر شپش موهای دخترشو از ته زده بودن.خیلی ناراحت شدم و پسرش میگفت خاله پشتم میخارهمیشه منو ببری حموم.
تا اون موقع یا خودشون حموم میکردن یا باباشون میبردتشون.
تو اون چند روزی ک میرفتم خونه شون خودم چند باری بردمشون حموم و بهشون رسیدم.
بعضی وقتا جمعه ها ک تعطیل بودم میرفتم وخونه رو براش جمع و جور میکردم و ظرفا ولباسهاشونو میشستم پای حرفاو درد دلای محمد مینشستم
تا اینکه ب زنش گفتم میخوام بامحمدازدواج کنم وتو هم جای خواهر نداشته ام باشی.
من ب محمددوخانواده اش میگم ک طلاقت ندن وحرفمو پس میگیرم بمون و بچه هاتو بزرگ کن و منم زندگیه خودمو میکنم و اگر با محمد ازدواج کردم کاری به زندگیای هم نداشته باشیم.
اولش مکث کرد و بعد با یه لبخند موزیانه ای گفت که باشه از خدامه ک خواهری مهربون داشته باشم.
منم از اینکه واقعا صاحب خواهر شده بودم خیلی خوشحال بودم و بدون کینه و ناراحتی باهاش رفتار میکردم.
بالاخره از دادگاه نامه اومدو اجازه صادر شد برای ازدواج مجدد محمد بامن.چون باید رسمی میشد باید اجازه ی قانونی میبود ومحمد بخاطر مریضی ناعلاج زنش از دادگاه حکم خواسته بود ک ازدواج مجدد کنه و دادگاه این اجازه رو داده بود.
روزی که قرار محضر داشتیم زنش گفت منم باید باشم مگه خواهرت نیستم؟
باهامون اومد.
موقع خوندن عقدهرچقد دخترعموم وخواهرمحمد گفت ماقند وبسابیم ولی زن محمد میگفت نه من میسابم منم نمیخواستم ناراحت بشه و گفتم باشه توبساب اشکال نداره.
خواستیم چند تا عکس دونفره بگیریم ولی تو همه ی عکسها کنار شوهرش نشسته بود و بازوشو گرفته بود تا اینکه خواهر محمد گفت بزار یه دو نفره ازشون بگیرم که یهو با صدای بلند گفت ازاین بعد ما سه نفریم وهمه چیزمون با همه و...

اونجا بود که ته دلم یهو خالی شد و غصه ام گرفت پدرم با چشمای پر شده تو چشمام نگاه کردو من از اینکه بهش اجازه ی دخالت توهرکاریو داده بودم پشیمون بودم.
بالاخره من و محمد بعد از ده سال دوری وجدایی سال نود وشش به هم رسیدیم و شدیم زن و شوهر رسمی.
اونشب حال خیلی عجیبی داشتم احساس میکردم خوشبخت ترین زن دنیام ولی ته دلم غم عجیبی بود ولی نمیدونم چرا...
بعد چند ماه تصمیم گرفتم به پیشنهاد یکی از همکارام مغازه رو جمع کنم و با پولش یه خونه ی نقلی بخرم از مغازه دراومدم و طلاهایی که داشتم و یکمم سرمایه همه رو آب کردم و با گرفتن وام مسکن و پول طلاها وپس اندازم یه خونه ی شصت متری آپارتمانی تو مرکز شهر خریدم و من و محمد صاحب یه خونه برای آرزوهامون شدیم.
هر چند قسطهاش خیلی سنگین و زیاد بودن ولی باتوکل ب خدای مهربونم زندگیمونو شروع کردیم.
مغازه رو ک جمع کردم صاحب کارمم چون نتونست کسی مثل من پیدا کنه که بتونه کار بلد باشه اونم مغازه وکار وبارشو جمع کرد و رفت.
تصمیم گرفتم کار دیگه ای رو شروع کنم تا هم بتونم مشتریامو از دست ندم هم اینکه درامدی داشته باشم کمک حال محمد وپرداخت قسطها باشم.
به آرایشگری علاقه داشتم اولش شروع کردم به سیار کارکردن و کم کم تونستم دستگاه لیزر بگیرم و لیزر موهای زائد انجام بدم و اپیلاسیون و پاکسازی پوست و سایر خدمات آرایشگری انجام میدادم.وقتایی بیکاری هم میرفتم مغازه پیش محمد.
باخریدن خونه و بیکار شدنم یعنی جمع شدن مغازه زن محمد خیلی ناراحت شدو یه روزی بهم پیام داد که اگه سر کار نری خرج تو میفته گردن شوهرم ومیشی یه نون خور اصافی.
خیلی از حرفش شوکه شدم و گفتم اول اینکه من خدا رو دارم و بعد اون شوهرمه و میتونم خرجمو بندازم گردنش در ضمن من هنوز دستم تو جیب خودمه.
رفته رفته شد بزرگ تر من ومحمد. چون از هر دوتامون سنش بیشتر بود برای هر چیزمون دخالت میکردو دستور میداد کم کم دیگه خوشحالی و شادی داشت از زندگیم محو میشید.
برادرمحمد که نامزد کرده بود زنش خیلی به پر و پامون میپیچید وحرف میبردو میاورد.
کم کم دیدم حرفایی میزنن که خوب نیست مثلا میگفتن محمد رفته یه زن بدکاره وهرزه گرفته.زنش شبیه هرزه ها وبدکاره هاست.یا زنش میگفت محمد ک باهاش ازدواج نمیکرد لیلی خودش رفت پیداش کرد التماسش کرد تا محمد دلش سوخت و اونو گرفت یامیگفت من خودم بخاطر مریضیم این زن وپیداکردم و زن شوهرم کردم.بردارمحمد هم میگفت زنهای هرزه سیار آرایشگری میکنن اینم یه هرزه ست.
وقتی ایناورو میشنیدم قلبم داشت از جاش درمیومد 
 ولی ساکت میموندم و هیچی نمیگفتمچون خوشحالی با محمد ودرکنارش بودن و زندگیمو به هر چیزی ترجیح میدادم.
این دخالتها بود و بود تا ک پدرو مادر محمد به جای من خونشون به جوش اومد و دعوا شد.
طوری که وقتی بچه های محمد پیش مادرشون اسممو میاوردن دادو بیداد میکرد ک اره شمام برین پیش زن خوشگل باباتون پسر چهار ساله ش زنگ میزد و باگریه میگفت که خاله منو وآبجیمو ببر پیش خودت.
زن محمدخیلی قلبمو شکست یه بار هم به بهونه ی تعادل نداشتن سینی چای رو روم برگردوند.
دیگ رابطه مو باهاش قطع کردم و اصلا ندیدمش وبامحمد زندگی میکنم ک محمد یک روز پیش منه و یک روز پیش بچه ها و مادرشون.
وقتایی که ناراحت و دلخورم همیشه میگم چرا نگفتم طلاقش بده ولی باز خودم به خودم روحیه میدم که تو به خاطر بچه ها و خدا این کارو کردی
در آخر بگم از خونواده ی خودم... جهان که کینه ی قدیمیش مثل یه دمل چرکی بود انتقامشو گرفت وبرادر بزرگم رو به دام اعتیاد کشید و بدبختش کرد الان تازه از کمپ در اومده ولی میگن قرص و موادو شیشه تو مغزش اثر گذاشته ولی داداش من تو بیست سالگی مثل یک مرد شصت ساله شده و پدر مادرم ازناراحتی درحال سوختن و اب شدن هستن😔جهان بعد ازمن با یه نفر ازدواج کرد و بعد از سه ماه ازش جدا شد و سالها بعد پدرش از یکی از روستاهای اطراف یه زنی که بدلیل اعتیاد شوهرش ازش جدا شده بود رو گرفت ک الان یه پسردارن.برادر جهان رو همراه عموش درحال پخش مواد دستگیر کردن و حکم اعدام دادن بهشون ولی با استشهادی که جمع کردن انداختن گردن عموش و داداش جهان بعداز چندسال ازندان آزاد شد و
جدیدا هم شنیدم تو خونه شون مواد مخدر بصورت عمده میارن و به بچه های کوچیک نه یا ده ساله میدن که پخش کنن. برادر شوهرم که به خاطر ارایشگریم میگفت ادمای بد کاره ارایشگر میشن الان زن خودش داره ارایشگری میکنه و
من تو این سالها به این نتیجه رسیدم قضاوت کردن درباره ی هر کس درست یا غلط باشه دنیا میچرخه و میچرخه که همه شو سرت تلافی کنه.
من توزندگیم خیلییی دردها کشیدم ازهمگی شماممنونم ک داستان زندگیمو خوندین.من هیچ گناهی نکردم.من فقط طبق خواسته ی دلم باکسی ک دوسش داشتم ازدواج کردم و هیچوقت زندگی کسی رو خراب نکردم چون اگ قصدم این بود میگفتم طلاقش بده.مرد فقط نیازش ازطرف زن فقط کارهای خونه نیست مردها نیازهای دیگه ای هم دارن ک زن اولش ازبرآورده کردنش ناتوان بود.ممنونم ازهمه تون التماس دعا.دوستون دارم.
نویسنده:سیما شوکتی

نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان کوتاه
برچسب ها : eshghe ghdimi

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه fkwjw چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید