اینفو : لیا

تاریخ انتشار :

لیا

رد نور قرمزو دنبال میکنم...


هارمونیه قرمزو روی پاهای کشیده و موهای بلوند دخترای اروپایی و روسی که با ریتم بدنشونو تکون میدن...
اما برای من جذاب نیستن!
پیکمو دستم میگیرمو میرم سمت تراس ،یه سیگار روشن میکنمو میکشم دومی و سومی... صدای سونیا قاطی میشه با پیامای مریم! یه نگاه سرسری میکنم که طبق معمول دری وریاشو برام ردیف کرده ،با دستم به سونیا اشاره میکنم که صبر کنه و تو یه پیام مریمو متقاعد میکنم که من ازین که برام تولد گرفتن خبر ندارم.،،
نه کسی همراهمه ،نه قراره خانمیو همراهی کنم ...
گوشیمو خاموش میکنمو رومو میکنم سمت سونیا... کامی کجایی ؟! تو ناسلامتی تولدته ها!
میدونی ما چند وقته داریم برنامه میریزیم برا امشب ؟بعد تو اومدی اینجا؟ همه مهمونا سراغتو میگیرن
فقط نگاش میکنم ...
برو سیگارمو کشیدم میام...
دوباره رقص نورا رو بدن دخترا و صدای قهقهه هاشون میپیچه تو گوشم...
اون وسطا صورت سعیدو میبینم میاد سمتم !دستمو باز میکنمو سینمو میزنم به سینش !روی شونشو میبوسمو میگم کجا بودی بی معرفت ....
هولم میده عقب
بی معرفت منم یا تو که یه کاره گذاشتی رفتی حتی نکردی ازم خدافظی کنی؟!
اومدم که ببینم خوبی یا نه؟!که میبینم نیستی...
جوابشو نمیدم پیکمو میزنم به پیکش !میگم خوبه که اینجایی... پیک بعدیو بعدیو بعدی...
اما...
چشمام اشتباه میبینه مطمئنم!
دست میکنه تو موهای طبق معمول کوتاهش!
نگاهامون توهم گره میخوره !
میاد سمتم!
یه قدم دو قدم ...
سعید میاد سمتم ،محکم شونمو فشار میده، شاید برای صدم ثانیه از صورتش چشم برمیدارم و نگام میوفته تو صورت سعید... ترسو عصبانیتو غم و باهم تو نگاهش میبینم ... دوباره نگاهمو میبرم سمتش، فاصله ای باهام نداره...
همزمان لبخندشو ،رنگ لاک ناخن پاشو میبینم. دستشو میاره سمتم ...
شاید هزار سال طول میکشه تا دستمو بتونم بیارم بالا و دستشو بگیرم...
تو اون همه سر و صدا زیر لب یه چیزی زمزمه میکنه که فقط من میشنوم!
تولدت مبارک....
تو جوابش پلکامو رو هم میزارم...
صدای سونیارو خیلی واضح میشنوم که با عصبانیت داره میگه اینو کی دعتوش کرده؟!
اروم در گوشم میگه :مثل اینکه دوستات از دیدنم خوشحال نشدن ...

ادامه میده: و همینطور تو... چیزی نمیگم ،فقط پیک بعدیمو میخورم...
چقدر کنارم وایستاد و چند ساعت گرمای تنشو حس کردمو نمیدونم.،.
یه نگاه وسط جمعیت کردم احمدو دیدم!خوب چهرشو یادمه... از اخرین بار که دیدمش پخته تر شده و خوشتیپ تر شده، چند تا دختر دورشن ،دروغ چرا تعجب میکنم با تعجب یه کم به لیا نگاه میکنم ...
گرمای تن لیا رو بیشتر حس میکنم ،صورتش خیلی اومده نزدیک صورتم ،اگه سرمو برگردونم لبام گیر میکنه به لباش...
نفسش میخوره به گوشم ،اروم در گوشم میگه داریم جدا میشیم... صداش اکو میشه تو گوشم !!!
داریم جدا میشیم !!!
داریم جدا میشیم !!!
داریم جدا میشیم.... فلش بک

تو رو اون روز دیدم یا از قبل میشناختمت ؟نمیدونم... یادم نیست کی فهمیدم مادر پدرم جدا شدن ،دعواهاشونو یادمه ،جیغای مامان !عربده های بابا و صدای شکسته شدن وسایلو ! ولی اینکه کی فهمیدم تموم شده زندگیشونو نمیدونم...
شش سالگی؟؟؟شب عروسیه مامان با مسیح ؟؟؟ یا روزی که بابا برا همیشه از ایران رفت؟؟؟
گمونم هیچکدوم...
اون روزی که صدای مسیحو شنیدم که داشت میگفت: شقایق من میخوام که با تو زندگی کنم ولی کامیارو نمیتونم قبول کنم!گمونم اون روز بود....
مامان یه چمدون داد دستم. هفت سالم شده بود اشک نریختم ،دستمو مشت کردمو فشار دادم خدافظی نکردم ،حتی بغلشم نکردم، فقط رفتم....
تولد هشت سالگیمو خونه بابا بزرگ گرفتم، پدر بزرگی که تو سی سالگی از فرانسه میاد ایران و عاشق زنی میشه که یه پسر داشته و شوهرشو از دست داده بوده...
دل و دینش میره و موندگار میشه ایران و ازدواج میکنه....
روزی که مامانبزرگ میمیره ،من دنیا نیومده بودم حتی بابا هنوز ازدواج نکرده بود...
نمیتونه از ایران بره و میمونه همینجا و بابا رو بزرگ میکنه با عمو رو که تنها ثمره ش از ازدواج با مامان بزرگ بوده....
دوست داشت کوروش صداش کنیم ،اسمی که برای خودش انتخاب کرده بود. اما من بهش میگفتم اقا. عصرا میشست تو حیاط لب حوض و برای ماه بانو ی از دست رفتش شعر میخوند و هی گوشه چشماشو پاک میکرد که من اشکاشو نبینم....
تا شونزده سالگیم پیشش بودم دیگه فرانسوی و انگلیسی رو مثل بلبل صحبت میکردم...
تو این همه سال نه مامان خواسته بود ببینتم نه من. شایدم خواسته بودو اقا نذاشته بود...
فوت اقا همزمان شد با برگشتن بابا...
اومده بود بمونه،اومده بود که منو بگیره، چند ماهی اقا مقاومت کرد وقتاییم که میومد من میزدم بیرون از خونه، تایمای تدریس اموزشگاهمو زیاد کرده بودم...

که اصلا اتفاقیم نبینم بابارو...
یه روز صبح تو گرمای تیر ماه اقا دیگه بیدار نشد و بغض چند سالم شکست ،دردی که اون روز کشیدمو هنوز یادمه. بی پشت و پناه شدنو با تمام وجود حس کردم...
تنها موندم خونه ی اقا که قبل مردنش به نام من زده بود...
باباهم خونه شو ول کرد اومد پیش من.،.
خیلی نمیدیدمش نمیخواستمم که ببینمش اما با حضورش کنار اومده بودم ،ولی غم اقا جونمو بریده بود...
میرفتم مدرسه ،بعدش میرفتم اموزشگاه ،شبم که میومدم میشستم پای درسام.،.
درگیر کرده بودم خودمو به کار، که نرسم به هیچی فکر کنم...
یه روز از اموزشگاه اومدم خونه کتاب به دست،بابا و یه اقای دیگه نشسته بودن تو حیاط،یه سلام زیر لب دادمو رفتم تو خونه...
شب بابا صدام زد و گفت دکتر جهانشاهی از دوستای قدیمیه از تو براش گفتم...
دنبال معلم میگرده برای دخترش...
گفتم معلم چی؟ گفت همسر سابقش فرانسوی بوده و دخترش پیش مادرش زندگی میکرده الان اومده پیش باباش بمونه و احتیاج به یه معلم داره تا فارسیو یاد بگیره...
گفتم وقتشو ندارم ..
اماوقتشو داشتم به پولشم نیاز داشتم ولی نمیخواستم بابا برام کاری کنه...
گفت من کاری ندارم وقتشو داری یا نه. من بهش گفتم از سه شنبه میری!
ازون سه شنبه تقریبا بیست سال میگذره
اون سه شنبه موند تو یادم... اون لحظه که تو باغ عمارت جهانشاهی داشتم دنبال دخترش میگشتمو دیدمش
نشسته بود رو زمینو پاهاشو بغل کرده بود !
پیرهن راه راهش کفش سفیدش...
موهای بلندشو از پشت سر محکم بسته بود..
برگشت زل زد تو صورتم !
زیبا نبود...
یه چهره معمولی ،چشمای درشت مشکیش نمیذاشت رو بقیه اجزای صورتش دقیق شم...
نه درشتیش!
غم تو چشماش!مثل غم تو چشمام تو روزی بود که مامان منو نخواست...
موهای روشن پر پیچو تابش که با وجود اینکه بسته بود تا پایین کمرش میرسید ،نگام میچرخید بین موهاشو چشماش...
روشو برگردوندو با لحجه غلیظ و اصیل فرانسوی گفت گمشو بیرون!
کوچیک بود شاید چهارده پونزده ساله ،نمیخواستم روز اول باهاش بحث کنم...
کولمو انداختم زمین و گفتم پدرت خواسته که من اینجا باشم ،اگه با حضورم مشکل داری میتونی از پدرت بخوای که بگه نیام ،چون منم مشتاق به دیدنت نیستم...
بلند شد...
زل زد تو صورتمو گفت گمشو بیرون!!!رفت داخل تو اتاقشو درو قفل کرد !
اون روز هرکاری کردیم نه درو باز کرد و نه حتی جوابی داد...
برگشتم خونه...
چند روز نگذشته بود که باز جهانشاهی خواست که برم و گفت مشکلو حل کرده!

بعد توهینش ،رفتنم مسخره بود ولی نمیدونم چرا تمایل عجیبی به باز دیدنش داشتم...
این سری راهنماییم کردن ،تو اتاقش نشسته بود روی تخت صورتش مخالف من رو به دیوار بود...
نشستم روی تخت کنارش...
گفتم اسمتو میشه بدونم؟
زیر لب اروم گفت کاملیا...
هوف چه اسم سختی...
گفتم ببین لیا...
گفت کاملیا!!!
گفتم لیا برام راحت تره ،منم کامیارم میتونی کامی صدام کنی.،،
من نیومدم که اذیتت کنم ،همکاری کنی زودتر از دیدنم راحت میشی، بدون اینکه سرشو برگردونه با بغض گفت شروع کنیم...
درس اونروز تموم شد ،بدون اینکه ثانیه ای حتی روشو برگردونه یا حتی حرف بزنه فقط گوش میداد...
موقع رفتنم صدام کرد ،برگشتم روشو کرده بود سمتم و سعی داشت با موهاش یه طرف صورتشو بپوشونه ازم ، گفت کی دوباره میای؟
حرفشو نشنیدم ..
چشمام فقط کبودیه سمته چپ صورتشو میدید!
فقط تونستم سرمو تکون بدمو بگم دو روز دیگه... اون روز کل ذهنم درگیر کبودیه صورتش بود...
پس جهانشاه مشکلو اینطوری حل کرده بود!
هفته ای سه روز میرفتم و و اونم بدون گفتن کلمه ای فقط گوش میداد، تو این مدت متوجه شدم که جهانشاه لیا رو به زور از مادرش جدا کرده و اورده ایران، لیا از ایران متنفر بود و همینطور از پدرش...
رفتو امدام بیشتر شده بود ،دیگه خودم از کارام میزدم که بیشتر پیش لیا باشم و اونم یکم نسبت به من نرمتر رفتار میکرد...
روزی که تا منو دید بغلم کردو اشکاش ریخت روی شونه هامو یادم نمیره...
محکم بغلش کردم اروم گفت آخ.لیا چی شده؟
_هیچی...
+چرا گوشه لبت زخم شده
رفت عقب و پیرهنشو کامل در اورد...
چشمام نه قفل شد روی سینه های تازه دراومدش نه روی شرت عروسکیش...
قفل شد روی کبودی های بدنش !
جای کمربند روی کمرش...
بغض داشت خفم میکرد
کی تونسته بود دست به لیا بزنه!!!
اروم نشستم جلوی پاش رو زمینو گفتم فقط بگو کی اینکارو کرده ؟؟؟
گفت بابا...
انتظارشو داشتم ولی باز تعجب کردم! اخه چرا؟
_فقط بهش گفتم ازش متنفرمو میخوام برگردم پیش مامان ...
همونطور که لخت بود سرشو گذاشتم روی پامو موهاشو ناز کردم ...
لیا اشک ریخت ...
اشک ریخت و با هر اشکش حس میکردم یه تیکه از بدنم داره کنده میشه...
چند ماه هرروز کنارش بودمو کم کم فارسی رو دستو پا شکسته میفهمید و دیگه میتونست یه چیزایی سر هم کنه و بگه...
 چند ماه کنارش بودمو نمیدونم...
هر روز هر روز...
فارسی رو دستو پا شکسته میفهمید و میتونست یه چیزایی سر هم کنه و بگه...
دیگه اونم بی قراری نمیکرد انگار کنار اومده بود. حسمو به لیا نمیدونستم فقط میدونستم همش انگار یه چیزی گم کردم ...
انگار یه چیزی کمه تا وقتی که نیست.
به بوسه ای که روی گونم بی مقدمه زده بود و من قطرات آبو حس میکردم که از گودیه کمرم میریزه...
یه روز رفتم دم خونه جهانشاه...
برعکس همیشه جهانشاه خونه بود...
موهاشو تراشیده بود و صورتش گرفته بود!
تا دیدتم گفت لیا رفته......
وا رفتم !
گفتم کی؟؟؟
من همش سه روز نبودم !
گفت پریشب پرواز داشت. ..
اما مگه میشه؟
بدون خدافظی از من؟
یعنی چی لیا رفته؟
مگه میتونه؟مگه تو میزاری اون بره؟
عصبانی شد...
گفت یه کلمه گفتم رفته !برو درم ببند... حس و حالم چی بود اون لحظه خدا میدونه...
و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود! "دلوناز"
لیا فراموش شد...
نه که فراموش شه..نبودنش کمرنگ شد...
ذهنمو سمتش نمیبردم مثل کبک شده بودم از واقعیت فرار میکردم.
تولد هجده سالگیم تنها بودم!
بابا بازم رفت برای همیشه
من بودم و عمارت اقا ، نمیخوام بشکافم که تو اون مدت چه کارایی کردم...
فقط اینو بگم که صبحو شب هر کاری کردم و درس خوندم...
مهندسی دریا کشتی قبول شدم تو یه دانشگاه نظامی !تو یه شهر جنوبی همونی که میخواستم.
تو اون چند سالی که دانشجو بودم
با دلوناز اشنا شدم...
دلوناز بیوه بود از بومیای منطقه...
اولین بار که دیدمش با لباس محلیش و برقع به صورتش! چشمای به رنگ شب کشیدش نگامو میخکوب کرد..
از جلوم رد شدو رفتو نگاه من موند روی خلخال دور مچ پاش...
چند بار دیگه دیدمش...
زل میزد تو صورتم...
همه چیز ازون یه کلمه شروع شد که موقع رد شدن از کنارم با لهجه جنوبی گفت دنبالم بیا!
پشت سرش وارد خونش شدمو کلونو انداختم با فاصله ازم ایستادو برقع و چارقدشو دراورد و خرمن موهای بلند شبق سیاهش ریخت دورش...
"هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست"
من تکیه دادم به در و مست نگاش میکردم که چجوری دکمه های لباسشو باز میکرد...
عریان جلوم وایستاد
و شد همدم من تو اون چند سال
شبا لای درو باز میزاشت تا برم پیشش ...
هر شبمو با صدای وحشتناک پنکه ش و بوی نای دیوارای کاگلیش و بک گراند ناله هاش و فرو رفتن ناخناش تو کمرم صبح میکردم...
روزی که خواستم برگردم تهران
نذاشت باهم رابطه داشته باشیم، فقط لباشو گذاشت روی لبام ثابت...
شاید ده دقیقه نگه داشت و اشکاش روونه شد....
تا صبح خوابید روی پامو موهاشو نوازش کردم و موقع رفتن پیشونیشو بوسیدم و صورتش تا ابد موند تو خاطرم... تو شرکت ملی نفتکش ایران مشغول به کار شدم چند ماه ماموریت بودم و چند ماه بیکار ...
تو اون چند ماه که بودم طرح میفروختم به کشتی سازی صدرا و تدریس میکردم...
یه ذره جمعو جور کرده بودم خودمو و یه ماشین نسبتا خوب خریده بودمو درسمم ادامه میدادم... که باز اومد... زمستون بود

بابا زنگ زد گفت لیا داره میاد ایران !!!!
ازم خواست برم فرودگاه دنبالشو ببرمش هتلو کمکش کنم برا خونه گرفتن....
وقتم پر بود قبول نکردم ، دلمم نمیخواست ببینمش، بعد این همه سال قبول کرده بودم حسم یه هیجان کاذب نوجوونی بوده یا یه همفازی با شرایطش و حس ترحم...
نمیخواستم با دیدن دوبارش حسای مسخرم برگرده... وقت خالی نداشتم...
بکوب درس میخوندمو کار میکردم وقتای اضافمم با سعید و صابر پر میکردم...
با سعید از دوران دانشجویی دوست بودمو الانم که همکار بودیم...
صابرم که رفیق بچگی بود که باهم قد کشیده بودیمو تک تک کوچه خیابونای تهرانو باهم متر کرده بودیم...
دورادور شنیده بودم که اومده و شرکت باباشو قراره اداره کنه...
یکم مسخره بود برام اون دختر سرکشو یاغی به نظرم بیشتر به درد عروسک بازی میخورد تا مدیریت!
دو هفته ای از اومدنش گذشته بود...
خسته از سرکار برگشتم خونه...
خونه ای که چند ماهی میشد اجاره کرده بودم که نزدیک محل کارم باشه...
سرایدار صدام زد که بسته داری!
یه دسته گل با یه دعوتنامه!!!
یه جشن به مناسبت اومدنشو تولدش باهم...
نمیدونستم که اسفندیه!
اینکه ادرسمو از کجا اورده بود مهم نبود مهم این بود که واقعا تمایلی به رفتن نداشتم...
با خودم لج کرده بودم یا اون؟
چرا باید برا یه خدافظی نکردن ناراحت باشم بعد از این همه سال؟
خدافظی یا نادیده گرفته شدنم؟
نمیدونم!
تا روز تولدش صد بار تصمیم گرفتم برمو هزار بارم منصرف شدم. "نهم" اسفند زمانی که من باید لیا رو بعد هشت نه سال میدیدم لم داده بودم روی مبلو داشتم به زر زرای صابر گوش میکردم...
ساعت یک دو شب بود که یکی بهم تکست داد
منتظرت بودم امشب بیای یعنی ادب حکم میکرد که بیای!
خودش بود
جواب دادم متاسفم ولی تایمشو نداشتم...

نوشت اشکال نداره دعوتتو برای شام فردا شب قبول میکنم!!!
نوشتم باعث افتخاره تو یه فرصت مناسب حتما
دیگه جواب نداد ...به درک!
یه هفته بعدش باز یه دسته گل برام فرستاد با یه دعوت نامه دیگه به مناسبت دوباره راه افتادن شرکتشون با مدیریت جدید فرستاد... بهم تکست داد منتظرتم...
نرفتنم دیگه چهره قشنگی نداشت!
یه جفت گوشواره مروارید براش گرفتم و تصمیم گرفتم که برم...
خوب یادمه اونشبو
کت و شلوار مشکی پوشیدم و پیراهن مشکی و یه کروات اسپرت مشکی با یه اور مشکی...
قبل رفتنم زنگ زدم و یه تاج گل به همون ادرس فرستادم...
ماشینو پارک کردم تو باغ یه ویلا تو اطراف لواسون و رفتم داخل
یه نیم ساعتی گذشته بود که اومد....
یه پیراهن مخمل قرمز بلند تنش بود...
عوض شده بود...مهم ترین تغییرشم موهاش بود!
پسرونه ی کوتاه!
اون شب نه لیا از بغلم تکون خورد نه من!
ازم خواست که برسونمش و دعوتم کرد داخل...
یه خونه نقلی کوچیک تو شمال شهر گرفته بود.
گوشوارشو بهش دادمو چند دقیقه بعد خدافظی کردم...
ذهنم باز درگیرش شده بود... به هر بهونه ای باهام قرار میزاشتو منم هیچ کدومو رد نمیکردم...
لیا زیبا نبود ،خیلی معمولی بود نه قد خیلی بلندی داشت نه هیکل تراشیده ای...
ولی به شدت برای من جذاب بود ،میتونستم ساعت ها نگاش کنم بدون اینکه حتی پلک بزنم...
یه شب بهم زنگ زد صداش گرفته بود...
گفت که میتونم ببینمت الان؟!
دعوتش کردم خونم...
تا برسه یکم مرتب کردم خونه رو و یه دوش گرفتم و قهوه درست کردم...
اومد
خیلی صورتش گرفته بودو بغض داشت!
براش قهوه اوردم گفت لطفا برام ودکا بیار!
شیشه ودکارو گرفت دستشو سر کشید.
مست مست شده بود...
دراز کشید و سرشو گذاشت روی پامو زار زد...
دستمو کردم تو موهای کوتاهش گذاشتم گریه کنه تا خالی شه
نیم ساعت گذشته بود پا شد گفت حموم کجاست؟
اشاره کردم تو اتاق...
به سمت اتاق که میرفت بلوزشو در اورد. رومو گرفتم ازش.
اون رفت تو حمومو منم براش یه حوله تمیز گذاشتمو خونه رو جمعو جور کردم تا بیاد.
سرم تو گوشیم بود که دیدم اومد بیرون حوله رو دورش پیچیده بود...
شاید قلبم یه لحظه وایستاد...
سخت بود جلوی خودمو بگیرم...
گفتم پاشو بریم موهاتو خشک کنیم بدون حرف اومد نشوندمش روی تخت و سشوارو گرفتم روی موهاش...
زل زده بود بهم...
تا بیام تحلیل کنم که چرا بلند شدو اومد رو پایه من نشست لباش روی لبام بودو وحشیانه میبوسید...
سشوارو خاموش کردمو دستمو کردم تو موهاش...

لباسمو دراورد و گره ی حولشو باز کردم.
یه ذره فاصله گرفتم و بدنشو نگاه کردم خواستم دوباره ببوسمش که به خودم اومدم. من داشتم چیکار میکردم؟
لیا مست بود ما هنوز هیچی بینمون نبود...
وای داشتم چیکار میکردم!!!
تو اوجه نیاز چونشو گرفتمو صورتشو کج کردمو گونشو بوسیدم...
داشتم دیوونه میشدم سعی کردم به بدنش نگاه نکنم یه تی شرت گشاد اوردم تنش کردم و موهاشو کامل خشک کردم...
چشماش پر از اشک بود ولی هیچی نمیگفت...
یه بالشو پتو برداشتم که برم بیرون بخوابم با عصبانیت پا شد و گفت میخوام برم خونم.
گفتم میرسونمت ولی قبول نکرد میخواست خودش برگرده و احمقانه ترین کار ممکن بود با این حالش این اجازه رو بدم...
هولم دادو گفت به تو ربطی نداره کثافت!
داشت دستو پا میزد که محکم بغلش کردم.
بغضش ترکید گفت چیه ؟زشتم؟ بدهیکلم ؟حتی اندازه یه فاحشه برات نیستم؟؟؟
توهم منو پس زدی !
من فک کردم که تو این دنیا فقط برا یه نفر مهمم ولی اشتباه کردم...
محکم بغلش کرده بودم سرشو میبوسیدم اروم که شد صورتشو گرفتم سمت خودم زل زدم تو چشماشو گفتم انقدر مهمی که حتی نمیخوام بهت دست بزنم ...
گفت اونو تو تعیین نمیکنی... گفتم لیا تو مستی ...با تو بودن برام خیلی خاصه بزار تو زمانش با اگاهی کامل انجام بشه...
بزار با عشق انجام بشه...
پاک تر ازین حرفایی که از رو هوس بخوام لمست کنم. اون شب تا صبح تو بغلم بود...
خوابیده بودو سرشو گذاشته بود رو سینم و فکر اینو نکرده بود که داره چه بلایی سرم میاره...
یک ساله بعد اون شب باهم بودیم ولی هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاد نه اون میومد سمتم نه من میرفتم.
ولی عشقش داشت ریشه میدووند تو قلبم...
رفتم ماموریت برعکس همیشه اون بار شیش ماه کامل نبودم...
داشتم روانی میشدم...
شیش ماه تمام عین یه دیوونه بودم!
وقتی برگشتم یه تکست بهش دادم که من اومدم. اومد خونم درو که باز کردم قلبم وایستاد پرید تو بغلمو بوسیدمش بوسیدمش بوسیدمش...
این دختر تمام دنیای من شده بود...
رابطمون ازون شب استارت خورد...
من هر روز بیشتر عاشقش میشدم....
تمام هم و غمم شده بود ارامش لیا...
بیشتر کار میکردم تا بتونم به یه ثباتی برسم که تو شان لیا باشه.
ازش درخواست ازدواج کردم قبول کرد...
عقد بینمون خونده شد ولی روی کاغذ چیزی نیومد...
نمیخواستیم باباش مشکل ساز بشه برامون. لیا اومد خونه من....
و ما اون شب رابطه نیمه تموم یکی دوسال پیشو تموم کردیم..
شد همونی که میخواستم اون شب هیچ حسی جز عشق نبود...
تک تک سلولای بدنشو میپرستیدم....
اون شب شد یکی از قشنگترین شبای زندگیم....

ادم بسته ای نبودم ولی اینکه لیا تا اون زمان با کسی نبوده و اولین رابطشو با من تجربه کرده بهم حس غرور میداد....
تو رابطمون فقط عشق بود. لیا بارها تو روز بهم زنگ میزد و بهم یاداوری میکرد چقدر عاشقمه.... میگفت بعد اینکه باباش شبونه فرستادتش پاریس همیشه تو یاد من بوده. که اون زمان تو اون بچگی عاشقم شده بوده...
رابطمون انقدر محکمو قوی بود که توپ نمیتونست تکونش بده! نه فهمیدن باباشو زنگ زدنشو عربده هاش!
نه دعواهام با بابا....
هیچ کدوم ذره ای رابطمونو وارد حاشیه نکرد.
ماموریتام عذاب بود برام....
ندیدن لیا حتی برای یه روز خارج از تحملم بود چه برسه به دو سه ماه!!!
وقتایی که خونه بودم هر شب باهم بودیمو من از عطر تنش مست میشدم....
کم کم خونه رو بزرگ تر کردم و برای لیا یه ماشین خریدم ،پولشو نمیخواستم تو خونمون بیاره.
سفرای انچنانی و بریز بپاچام برای زندگیمون...
حاضر بودم دنیامو بدم تا بخنده...
ازم میخواست ابراز علاقه کنم یعنی سخت ترین کار ممکن برای من...
تو اون چند سال همه چی کامل بود. نه من کم گذاشتم نه اون.
هر شب وقتی میخوابید راحت یک ساعت نگاش میکردم...
حس میکردم جدا از وجودم نیست...
رابطم با صابر و سعید محدود تر شده بود نمیاوردمشون خونه دوست نداشتم اصلا دوستای مجردمو ببرم تو زندگی زناشوییم...
بیرونم وقتی نداشتم که ببینمشون چون وقت خالی پیدا میکردم میرفتم پیش زنم.
کلا خودمو فراموش کرده بودم!
دیگه منی وجود نداشت...
لیا شده بود بت من.
نمیتونستم تو کلام بهش بگم این حجم علاقه رو. ولی زندگیمو باقی عمرمو ندیده پاش میدادم.
چند سال از باهم بودمون میگذشت...
خونه خریده بودم، خونه باغم بودو یه پس اندازیم داشتم دلم میخواست رابطم با لیا جدی تر بشه....
دلم میخواست بچه داشته باشیم و رسما بشه همسرم!!!
با بابا حرف زدم و خواستم پدرشو راضی کنه....
راضی شد چون ما همون موقعشم زنو شوهر بودیم

قرار بود برم ماموریت بنگال !
بهش گفتم شیش ماه نیستم ولی قرار بود سه ماهه برگردم....
بهش گفتم جیغ زد !
گریه کرد !!
گفت تولدشه و من حق ندارم که پیشش نباشم!!!
از ده روز قبل رفتنم قهر بودیم ،البته من که نه!اون باهام حرف نمیزد. ...
شب اخر خواستم بغلش کنم که پسم زد....
حق داشت ،سختش بود این همه دوری ...
بعد از برگشتنم میخواستم بالافاصله رسما ازدواج کنیمو بریم یه کشور دیگه برای زندگی ،هر جایی که لیا بخواد...
اولین باری بود که نه بدرقه م کرد نه حتی باهام خداحافظی کرد !
صبح زود رفته بود از خونه....
یه یادداشت براش گذاشتم. کلمه به کلمه شو یادمه.
"لیای عزیزم من رفتم و زودتر از اونیکه فکرشو میکنی کنارتم و قطعا این اخرین دوریه ما میشه.
مراقب خودت باش و بدون که دوستت دارم"
اولین باری که براش نوشتم دوسش دارم و اخرین بار!!!!
سه ماه نبودم و روز تولدش هر چقدر سعی کردم باهاش تماس بگیرم کسی جواب نداد....
اواسط فروردین برگشتم همون شب میخواستم ازدواجمونو رسمی کنم....
ساعت دوازده رو گذشته بود که برگشتم خونه.
خونه تاریک بودو شدیدا بهم ریخته....
عجیب بود کثیف بودن خونه با وجود لیای وسواسی!!!
رفتم تو اتاقمون دیدم مچاله شده تو خودشو خوابیده.
کاش انقدر خودخواه بودم که بیدارش کنم....
زیبا ترین خلقت خدا بود برام و اونجا گفتم انتخابم درسته من واقعا بدون لیا نمیتونم زندگی کنم....
بغلش کردم از پشت و خوابیدم....
صبحش دیدم حالش خوب نیست !
رنگو روش پریده بودو حتی حوصله منم نداشت!. نگرانش بودم !باهام حرف نمیزد تو صورتم نگاه نمیکرد گریه میکرد!!!!
یه شب از صدای عق زدناش بیدار شدمو رفتم تو حموم دیدم افتاده کف زمین و رنگش کاملا پریده لباش میلرزید....
ترسیدم!
یه پتو کشیدم دورشو سریع رسوندمش بیمارستان. هی تکرار میکردم نه چیزی نیست فقط فشارش افتاده. هیچی نیست ....
یه قرن گذشت برام تا جواب ازمایشاش بیاد....
وقتی دکتر گفت که مامان و کوچولو خوبن این علایم طبیعیه فقط باید بیشتر به تغذیه مادر برسید انگار دنیارو بهم دادن....
داشتم پدر میشدم...مگه داریم حسی ازین زیباتر. پدر بچه ای که مامانش لیاس...
نه دیگه کمبود پدر مادرم برام مهم بود نه تنهاییام نه سختیام!
خوشبخترین مرد دنیا من بودم....
یه حساب کردم دیدم حداکثر پنج شیش ماه دیگه دنیا میاد....
رفتم پیش لیا دیدم بیدار شده و مرخصش کردن گفت که نمیدونسته بارداره...
رسیدیم خونه بغلش کردم سرمو گذاشتم روی پاشو اشک ریختم ...
برای اولین بار گفتم مرسی که این شانسو بهم دادی
 که پدر بچه ی تو باشم. مرسی که شماها تو زندگیم هستین. اونم گریه کرد...
دردناک گریه کرد...
گفتم لیا نکنه تو بچه نمیخواستی !
هیچی نگفت...
گفتم ازدواج میکنیم به زودی و از ایران میریم میخواستم تو یه فرصت مناسب بهت بگم.،،
بچمونو میبریم هر جایی که تو بخوای...
بازم گریه میکرد!
گفتم طبیعیه هورموناش بهم ریخته و حساس شده تا صبح نخوابیدم و صورت نازشو نگاه کردم...
چه حس غریبی بود برام...
غریبو دوست داشتنی...
براش وقت گرفتم از یکی از پزشکایی که میشناختم با دکترش حرف زدم گفتم میخوام این مدت چشم از لیا بر نداریو هرروز بهش زنگ بزنی...
نذاشتم بره سرکار منم کارمو کم کردم که بیشتر پیشش باشم...
حال لیا خوب نبود از یه روانشناس خواستم که بیاد خونه و هم صحبتش بشه. نمیزاشتم اب تو دلش تکون بخوره.
افتادم دنبال کارامون تا بچمونو تو کانادا دنیا بیاریم.
همه چی عالی بود...
سعید از من خوشحال تر بودو هر سری میومد پیشم میدیدم کلی لباسو جوراب و کفش نوزاد گرفته ولی صابر پیداش نبود منم انقدر درگیر لیا بودم که پیگیریشو نمیکردم. شبا میشستم کنارش اسم انتخاب میکردم
دختر شد بزاریم باران !گندم !گلتن !حنا !پسرم شد که میشه کیان بابا...
یه ماه گذشت شکم لیا خیلی کوچیک بودو میگفت که طبیعیه ماهای اخر بزرگ میشه... یه مهمونی گرفتم تو خونه باغ برای تولد گذشته ی لیا که من نبودم البته بهونه ای بود برای اینکه ازش رسما خاستگاری کنم و سریعا کارای عروسی رو بکنیم...
بابارو دعوت کردم ولی گفت نمیتونم بیام ...
مامانم دعوت کردم خواستم بیاد خوشبختیمو ببینه زنی رو که هیچ تلاشی برای داشتنم نکرده بود با شوهرشو سه تا بچه هاشون.
همه دوستامون بودن لیا با اون پیراهن سفیدشو تاج گل ابی روی موهاش مثله یه فرشته شده بود که دلم میخواست ساعت ها نگاش کنم...
همون جا به خودم قول دادم پدر و همسر خوبی باشم براش....
جلو همه ازش خواستم باهام ازدواج کنه. مامان نگام میکردو اشک میریخت...
خوشحال بود پسری که نخواسته بودتشو مثل یه اشغال پرتش کرده بود بیرون از زندگیش الان خوشبخته... لیا تو گوشم گفت یه قول بهم بده !!!

لیا تو گوشم گفت یه قول بهم بده !
اگه یه روزی نخواستی دیگه شوهرم باشی قول بده که تا اخر پدر بمونی!!!
گفتم هم شوهرتم هم پدر بچم تا زمانی که نفس میکشم...
اخر شب لیا باز تهوعش شروع شد رفت تو اتاق سابق من استراحت کنه...
مهموناهم یکی در میون رفته بودن...
رفتم پیش دکتر لیا که داشت میرفت...
گفتم خانم دکتر هیچ چیزی نیست که حال لیا رو بهتر کنه؟ گفت مثلا چی ؟ دارویی چیزی...
گفت هیچی بهتر از حضور شما در کنار همسرتون براش خوب نیست...
یکم حرف زدیمو خدافظی کرد...
کاش هرگز صداش نمیزدم!
گفتم خانم دکتر یه لحظه...
بچم پسره یا دختر؟
گفت نمیدونم کامیار جان مگه فرقی داره؟
گفتم فردا بیارمش دکتر یه سونو ازش بگیرید بگین، فرقی نداره ولی میخوام اقدام کنم برای خونه گرفتنو دیزاین اتاقش...
گفت بزار وقتش برسه میفهمی ،چه عجله ای داری !من یه حدسایی میزنم ولی صبر کن به موقعش دقیقشو میگم...
گفتم خانم دکتر دیگه کی میخوای بگی تو نه ماهگی؟
گفت تو هفته چهارده تا شونزده بیار تا دقیقشو بگم...
گفتم خانم دکتر مگه الان از شونزده هفته رد نشده؟؟؟
نزدیک به پنج ماه شده دیگه ...
گفت چجوری حساب میکنی تو کامی جان؟؟؟
لیا الان تازه داره میره تو هفته دوازده!!!
یک لحظه دنیا برام متوقف شد...
مردن چه شکلیه؟ چه حسیه؟ من مردم... گوشام نمیشنید ...
سوتتتت ممتد...
چشمام تار شده بود...
تنها کاری که تونستم بکنم برای دکتر یه سر تکون دادمو رفت....
سوار ماشین شدمو دیوونه وار رانندگی کردم سمت خونه....
تک تک کمدارو کشوهارو خالی میکردم رو زمین!
هرچی ازمایش لیا داشتو هرچی سونو جمع کردم !ساعت سه نصفه شب بود...
داشتم تو خونه خفه میشدم ،رفتم تو خیابون تا صبح عین دیوونه ها راه رفتم ، صبح که شد ماشینو برداشتم ده تا کلینیک و مطب رفتم....
اگه فقط یه دکتر اونیو میگفت که من دنبالش بودم بیخیال حرف بقیه دکترا میشدم....
من سه ماه نبودم !
ده روز قبل رفتنمم باهم رابطه نداشتیم !
یک ماهم بود که اومده بودم...
الان در بهترین حالت باید هفته هجدهم بارداری لیا میبود!
نه دوازده !!!
این دکترای نفهم چرا نمیفهمیدن من چی میگم...
چطور ممکنه آخه؟
از سر و صورتمم اب میچکید ....
رگای سرم میخواست منفجر بشه.،.
گر میگرفتم از درون میخواستم بترکم...
لیا پونصد بار زنگ زده بود از صبح!
قفل بودم...
نمیخواستم بفهمم چی شده...
به دکتر میگفتم میشه ما پنج ماه پیش رابطه داشته باشیم بعد یکی دوماه بعد تاثیرشو بزاره؟
دکتره فقط نگام میکرد...
میگفت این دیوونه کیه!
شب شده بود...
رفتم خونه...


لیا با عصبانیت اومد سمتم دستمو گرفتم جلوش زدمش کنارو رفتم تو اتاق... فهمید حالمو نیومد پیشم دیگه...
سیگارو با سیگار روشن کردم...
اتاقو مه گرفته بود...
اومد تو اتاق گفت به فکر خودت نیستی به فکر بچت باش، تو این همه دود داریم خفه میشیم!
ازمایشارو کوبوندم تخت سینش...
گفتم توضیح بده!!!!
نگام کرد گفت چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟
گفتم زر بزن !
تا حالا بهش تو نگفته بودم ولی دیگه دست خودم نبود حرفام...
نگام میکرد رنگش پریده بود.
عربده زدم !!!
خودمو زدم !!!
تک تک وسایل خونه رو خورد کردم...
هیچی نمیگفت ...
فقط نگام میکرد !
گفتم لیا بخدا میزنم لهت میکنم ،هم تورو میکشم هم خودمو...
چیکار کردی با من؟؟؟؟؟
داااااد میزدم چیکار کردی با من؟؟؟
باید گریه میکردم ،نمیتونستم نفسم راهش بسته بود قلبم داشت مچاله میشد...
کی زنگ زده بود به سعیدو نمیدونم...فقط دیدم یکی داره میکوبه به در...
درو باز کردم ،سعید اومد تو ، دید وضعیت خونه رو یه دونه مشت زد تو صورتم !
مرتیکه الدنگ تو اسمتو گذاشتی مرد ؟
دست رو زنه حامله بلند میکنی ؟
چجور مردی هستی تو سر زن حامله داد میزنی بخدا رفیقم نبودی میکشتمت ...
از بینیو دهنم خون میومد ،تف کردم خونو جلو پای لیا ،گفتم تف تو زندگی که برام ساختی...
سعید اومد دنبالم وسط کوچه گرفتتم زد، زدم ،زد، زدم...
از صورت جفتمون خون میریخت ...
خسته شدم، نشستم رو زمین سیگارمو روشن کردم...
گفت خالی شدی؟ حالا بگو چی شده؟
چی میگفتم؟ تف سر بالا بود...
چند روز خونه نرفتم.،،
تو شوک بودم هنوز هزمش نکرده بودم...
یه شب سعید اومد پیشم...
خیلی داغون بود شاید حتی داغون تر از من!
نشست خورد خورد خورد...
اشکاش میریخت رو زمین ،اومد جلوم واستاد گفت بزن . بزن خالی شی...
گفتم زر نزن حوصلتو ندارم... گفت قول بده بعد اینکه حرف زدیم انقدر بزنیم تا خالی شی ولی پاتو از در این خونه بیرون نزاری... گفتم سعید انقد پرم انقد گیجم انقد داغونم حوصله داستان جدید ندارم...
بزار برا بعد...
کاش میذاشت برا بعد...
با لیا حرف زده بود و همه چیو فهمیده بود...
وقتی حرفاش تموم شد شاید ده دیقه داشتم تو سکوت نگاش میکردم...
خواب بودم یا بیدار؟
اون لحظه اگه میگفتن غم چه شکلیه میگفتم شکل منه!
هی صداش تکرار میشد تو گوشم ...

وقتی حرفاش تموم شد شاید ده دیقه داشتم تو سکوت نگاش میکردم...
خواب بودم یا بیدار؟؟
اون لحظه اگه میگفتن غم چه شکلیه میگفتم شکل منه!
هی صداش تکرار میشد تو گوشم .....
بچه از صابره...بچه از صابره...بچه از صابره...
داد زدم !
زدمش !
اشک ریختم !
خودمو زدم...
گرفته بودتم میگفت بخدا از رو نعشه من باید رد شی بزارم بری! کامی چرا نمیفهمی؟؟؟
میگم مست بوده ،تولدش ناراحت بوده تو نبودی تا خرخره خورده بوده نفهمیده فکر کرده تویی...
نمیگم بگذر ،میگم فکر کن...
اصلا نمیفهمیدم چی میگه...
سه روز طول کشید تا صابرو پیدا کردم...
نذاشتم سلام از دهنش بیاد بیرون ،به قصد کشت زدمش !!!
سعید نگرفته بودم کشته بودمش...
عین جنازه افتاده بود وسط اتاقش...
تف کردم تو صورتش !
گفتم حرومزاده تو داداشم بودی !!!هم کاسه هم بودیم!!!!تف تو ذات کثیفت.... داغون بودم داغون تر شدم...
روزای جهنمی شروع شد...
تو کلمات نمیگنجه حس و حالم..
دوستم رفیق روزای بچگیم یه طرف، زنم عشقم یه طرف!
مغزم داشت میترکید...
اصلا جواب لیا و پیغاماشو نمیدادم. نه شرکت میرفتم نه خونه مشترکمون..
چند روز بعد خبر رسید بهم لیا خودکشی کرده!
دوست نداشتم ریختشو ببینم، از یه طرفم قلبم داشت از سینه جدا میشد ،نمیخواستم ببینمش ولی میخواستم که نفس بکشه..
با حال خراب خودمو رسوندم بیمارستان..
بچشو از دست داده بود ولی حال جسمی خودش خوب بود...
نرفتم تو اتاقش ،داد میزد بگین کامی بیاد ببینه همه چی تموم شد !
دیگه بچه ای نیست بگید بیاد ما میخوایم ازدواج کنیم...
زدم بیرون... درمونده بودم...
دو هفته بعد اومد خونه باغ دادو بیداد ...
میگفت حق نداری باهام این کارو کنی حیوون مگه تو رحم نداری من مست بودم !. یه کلمه نه جوابشو دادم نه تو صورتش نگاه کردم!
فقط انداختمش بیرون...
خونه باغم نمیتونستم دیگه بمونم اصلا توان این همه تنشو نداشتم..
رفتم خونه مامان. رفتارشون خوب بود ولی حالمو بهم میزد...
صبح تا شب یا خواب بودم یا انقدر میخوردم که هیچی یادم نیاد
چه روزا و شبایی بود چه حسایی بود..
چه قدر غم بود...
چه اشکایی بود..

تهران برام تنگ شده بود نفس کشیدن توش سخت بود...
برا رها شدن باید دور میشدم..
هیچی نمونده بود که نگهم داره...
از روزی که تصمیم گرفتم برم و با عمو هماهنگ کردم که کارامو بکنه یه ماهم طول نکشید که من با یه کوله کوچیک ایرانو برای همیشه به مقصد کانادا ترک کردم...
تو شرکت عمو شروع به کار کردم.
شرکت واردات و صادرات قطعات موتور کشتی...
تو چندتا کشور شعبه داشتو عمو دست تنها نمیتونست اداره کنه.،.
تو اون تایمی که اونجا بودم عمو درگیر کارای طلاقش از زنش بود و عملا تمام کارارو من انجام میدادم...
چند ماه بعد از کانادا رفتم نیوزلند جایی که از اولم مقصد بود... صبح زود میرفتم شرکت تا شب اونجا بودم، انقدر درگیر کار بودم که دیگه خودمم یادم رفته بود...
وقتمو با کارو سرکشی به شعبه های دیگه پر میکردم از هند به چین !به ژاپن !به المان!
انقدر خسته میکردم جسممو که وقت فکر کردن نداشته باشم...
با سونیا اشنا شدم ،دست راست عمو تو نیوزلند بودو حالا دست راست من...
یه دختر قد بلند ریز نقش زیبا...
هفته یا ده روز یه بار میومد پیشم و کارمون که تموم میشد میگفتم بره خونش...
دفعه اخری که پیشم بود خواست مثل همیشه تلاش کنه ببوستم!که مثل همیشه صورتمو کشیدم!
گفت تو دیوونه ای و یه دونه مشت کوبید یه ور صورتم !
گفت فک کردی من فاحشم ؟فک کردی کی هستی ؟تو صورتم داد میزد !فک کردی کی هستی ؟
گفتم هیچکس...در خروجیو که بلدی هری!
استعفاشو فرداش اورد دم اتاقم ،گفتم بچه بازی در نیار !
گفت دیگه نمیتونم ریختتو ببینم...
استعفاشو قبول کردم و سونیا رفت ...
رفت که هفته بعدش با صورت گریون بیاد دم خونمو بگه همه چیو فهمیده... نپرسیدم از کجا؟!گفت دلم داره برات اتیش میگیره و ازون روز شد بهترین دوستم...
دیگه بهش دست نزدم ،چون لایق عشق بود چیزی که من نمیتونستم بهش بدم... با دخترای زیادی بودم، یه شب با اون یه شب با این... چیو میخواستم فراموش کنم یا با کی میخواستم لج کنم؟
عمو یه سکته رد کرده بودو میزون نبود ،ترجیح میداد تو خونه استراحت کنه و وقتشو با دخترای بیست سال از خودش کوچیک تر بگذرونه!
ماها اومدو رفت سال ها اومدو رفت...
با منی که عملا مرده متحرک بودم زندگی نمیکردم نفس میکشیدم فقط...
یه خلا یه پوچی یه درد شبانه روز باهام بود...
دردی که بعد این همه مدت اروم نشده بود...
تو همون اوضاع احوال یه مشت گوشه رینگ خوردم که له شدم!
عمو مرد...به همین سادگی!
رفتو من موندمو درد و درد و درد...
کم پیشم بود ولی شده بود خانوادم...
میخواسته ایران دفن بشه. باز برگشتم جایی که فک میکردم هرگز برنمیگردم...
رفتو من موندمو درد و درد و درد...
کم پیشم بود ولی شده بود خانوادم...
میخواسته ایران دفن بشه. باز برگشتم جایی که فک میکردم هرگز برنمیگردم...
مامان تو مراسم اومد بغلم کرد گریه کرد ،گفت میخواد مادری کنه ،بابا اون گوشه وایستاده بود نگام میکردو هی گوشه چشمشو پاک میکرد !
گفتم ولم کن چیو میخوای جبران کنی ؟
گفت من مادرتم گفتم اونی که اون زیر خوابیده با باباش که اون که بغلش خوابیدنو میبینی اون دو تا مادر منن پدر منن...
تو هیچکس من نیستی!
بعد مراسم بالافاصله بگشتم نیوزلند ،به وصیت عمو اختیار همه اموالش دست من بود تا زمانی که پسرش بزرگ بشه.،.
هیچ کدوم ازین ثروت کذاییو نمیخواستمو برام مهم نبود ،به خاطر پسرش وایستادم...
یه روز اون دستمو گرفت برام پدری کرد الان نوبت من بود برا پسرش یه تکیه گاه شم
بیشتر از قبل کار کردم شعبه هارو زیاد کردم انحصار چند تا کشور اسیاییو گرفتیم تو اوج درخشش بودیم...
اما...
اما
باز اومد... باید باور کنیم تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست...
روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر میشوی
و سال هایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه پی میبریم که تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست...
دیر آمدن...
دیر آمدن... گفتن بهم خانمی اومده که قرار قبلی نداشته !
گفتم بهش بگید وقت ندارم ...
درو باز کرد خودش اومد تو!!!
حالش خوب بود ...
یه لبخند رو لباش داشتو مثل همیشه شیک بود...
نمیتونستم مستقیم نگاش کنم چون از نگاهم اوج دلتنگیمو میفهمید...
سرمو انداختم پایینو مشغول کارم شدم !
گفتم میشنوم...
سلام .،.
نمیخوای نگام کنی
گفتم قطعا برای اینکه نگات کنم تا اینجا نیومدی کارتو بگو باید برم
گفت دلم برات تنگ شده ...
گفتم خب دلتنگیت رفع شد میتونی بری...
گفت این همه راهو نیومدم که باهام اینجوری حرف بزنی
گفتم مگه من گفتم بیای؟!
سکوت کرد ...
سرمو اوردم بالا نگاش کردم...
گفت کامی نمیخوای برگردی ؟گفتم نه لیا اگه کاری نداری برو دیگه هم سرتو ننداز بیای اینجا.
نگام کردم زل زد تو چشمام...
نمیفهمیدم نگاهشو ...
گفت اومده بودم برای بار اخر قبل اینکه دیر بشه باهم درست کنیم همه چیزو ولی تو حتی نمیخوای حرف بزنی!
دستشو همزمان کرد تو کیفشو یه پاکت طوسی طلایی در اورد ...
این کارت عروسیمه... یه ماه دیگه س!خوشحال میشم بیای.
نذاشتم اشکم بریزه !نذاشتم بفهمه دنیا برام از حرکت وایستاده !نذاشتم فکر کنه که برام مهمه... که هم ازش متنفرم هم عاشقشم ...
منه لعنتی....
به خودم التماس میکردم که کامی فقط چند دیقه طاقت بیار فقط چند دیقه...


نذاشتم فکر کنه که برام مهمه.که هم ازش متنفرم هم عاشقشم .منه لعنتی.
به خودم التماس میکردم که کامی فقط چند دیقه طاقت بیار فقط چند دیقه...
بدون اینکه حالت صورتمو تغییر بدم بلند شدم کارتو ازش گرفتم ...
بغض کرد گفت میای؟
گفتم با کمال میل...
و با دستم در خروجیو نشونش دادم...
همزمان که از در داشت میرفت بیرون سونیا اومد داخل با تعجب بهمون نگاه میکرد!
چند دیقه از رفتنش گذشت که سونیا گفت کامی این خانوم کی بود ؟چی بهت گفت که رنگت مثله مرده ها شده؟
عربده کشیدم !
نعره میزدم!
نمیخواستمش ولی نمیتونستم ببینمش کنار کس دیگه...
انگار باید میمرد تا من راحت میشدم...
چند روز طول کشید تا رو پا شدم...
زنگ زدم بهش گفتم باید ببینمت...
اومد دوباره!
شیک تر از قبل ؟سرحال تر از قبل با برق چشمای خاموش شده تر از قبل...
اونم تظاهر میکرد خوبه مثل من؟ یا واقعا خوب بود؟
از یه خانم دکتری که همسر یکی از بچه های قسمت مالی بود وقت گرفتمو لیارو بردم پیشش...
گفت برای چی اینجاییم؟
گفتم چیزی که ازت گرفتمو سعی میکنم بهت برگردونم ،یکم طول کشید بفهمه جریان چیه مقاومت کرد گفت داری بهم توهین میکنی با این کارت!
گفتم روزی که با میل خودت تقدیمش کردی بهم گفتم تا تهش باهاتم حالا نیستم نمیخوام انگی از سمت من دامنتو بگیره من نمیزارم انگشتی نشونت بده که مسببش من باشم... گفت مسخره بازی در نیار من تو ایران زندگی نمیکنم و برام مهم نیست...
گفتم به حرمت گندی که زدی به زندگیم باید این کارو کنی تا بیشتر ازین روحم الوده ی این کثافت نشه قبول کرد رفت داخل...
وقتی برگشت حلقه اشک تو چشماش نشسته بود...
تو دلم فریاد میزدم.( چه زیباست دورِ روی تو )
رسوندمش هتل و سپردم که براش غذای مقوی ببرن...
موقع خدافظی گفتم لیا دیگه نبینمت !
برو سایه تم بردار ببر...
یه جور برو که انگار نبودی هیچوقت.
احمد شوهر ایندشو اونشب دیدم تو لابی هتل...
انگار میشناخت منو
صدام کرد خودشو معرفی کرد...
از من کوتاه تر بودو خیلی ریز تر از من
ولی حس بدی بهم نمیداد ،انگار مرد خوبی بود. فقط اشتباهش این بود که دست گذاشته بود رو چیزی که نباید میزاشت...
ادامه صحبتم باهاش به خورد کردن گردنش ختم میشد !
گفتم کار دارم و باید برم و تقریبا ازون هتل فرار کردم.
دوباره اون حالتای افسردگی و جنونم برگشته بود.
مراسمش تو ونکوور بود...
زنگ زدم یه تاج گل سفارش دادم که بفرستن و حتی فکر رفتن به اونجاهم نیومد تو سرم. روز بدی بود فکرایی میومد تو سرم که مغزم داشت میترکید یعنی الان اون مرتیکه به لیا دست میزنه؟ یعنی تو گوشش میگه دوسش داره ؟
مراسمش تو ونکوور بود...
زنگ زدم یه تاج گل سفارش دادم که بفرستن و حتی فکر رفتن به اونجاهم نیومد تو سرم...
روز بدی بود ...
فکرایی میومد تو سرم که مغزم داشت میترکید !
یعنی الان اون مرتیکه به لیا دست میزنه؟ یعنی تو گوشش میگه دوسش داره ؟ یعنی تموم شد! یعنی تموم شد....
همین حین با یه دختری اشنا شدم به اسم مریم...
تو ایران بود و رابطمون در حد چند تا تکست تو روز بود.
شاید اگه همچین کثافتی نبود زندگیم عاشق مریم میشدم...
زیادی خوب بود. و زیادی بهم وابسته شده بود.
اما من حسی برام نمونده بود که بهش بدم ...
کنارش اروم بودم صحبت کردن باهاش حداقل چند دیقه ای مغزمو خالی از لیا میکرد ولی من اونی نبودم که بتونم خوشبختش کنم. همه جوره بودو کنار اومده بود با اینکه عاشقش نباشم. با این که یه ماه غیب بشم . با تموم کمبودام.
سرگرم بودم باهاشو روزامو شب میکردم...
شرکت تو اوج خودش بودو همه چیز روال بود جز حال من...
حساسیتای مریم روز به روز بیشتر میشد و من روز به روز ازش دورتر میشدم.
لیا رفته بود حتی سایش و من سایم هنوز دنبالش میگشت بین هر خانوم مو کوتاهی!!! «چند روز بعد»

وسط مهمونی تولدم وایستادم...
با صدای اکو شده تو گوشم
که داریم جدا میشیم!!!!!
نگاش کردم چند ثانیه ولی یه دل سیر....
دختر بچه ی من بزرگ شده بود گمونم....
اخر شب احمد دست دو تا دخترو گرفت و رفت.
یکی یکی رفتن همه...
لیا بلند شد که بره دستشو گرفتم و گفتم تو بمون. سونیا و سعیدو تقریبا از خونه انداختم بیرون نمیخواستم به لیا توهین کنن.
نشستم رو به روش گفتم بگو...
گفت ازین که تو اوج مستی با صابر رابطه برقرار کرده که وسطاش به خودش اومده و خواسته صابرو پس بزنه ولی زورش نرسیده!
که احمد از اول ازدواجشون بهش خیانت میکرده و ازدواجشون بیزینسی بوده برای نجات دادن شرکت باباش از ورشکستگی !
که اومده بوده اگه من قبولش کنم بگه گوره بابای شرکتو باباش و بمونه پیشم !
که یک شب حتی بدون فکر به من نخوابیده !
که هر چند ماه میومده و از دور نگام میکرده !
که هیچوقت خودشو نبخشیده!
که الان زندگی نمیکنه فقط زندس...
که ...
اون شب فقط گوش کردم بهش...
چیکار باید میکردم؟!
بودنش درد بود ،نبودنشم درد بود...
من این زنو میپرستیدم ...
تو بزرگ ترین دو راهی زندگیم بودم!
خسته از بودن تو خسته تر از رفتنِ تو

بهش گفتم همه جوره پشتتم طلاقتو میگیری میای پیش خودم جلو چشم خودم که حواسم بهت باشه...
گفت میشم برای تو؟؟؟
گفتم نمیدونم لیا. خودمم نمیدونم...
گفت اگه جدا بشم بابا همه چیزشو از دست میده
ما ازدواجمون قرارداد داره!
ولی اگه تو قبولم کنی پشت میکنم به همه چی...
اونشب رفت که برگرده...
اما..
ازش باخبر بودم ،هر شب صحبت میکردیم از حالتاش بعد از من میگفت ،از پشیمونیش ازین که تا سالها حالش از خودش بهم میخورده و من احمقانه ترین تصمیم زندگیمو گرفتم...
بخشیدمش....
خبر جداییشو اعلام ورشکستگی پدرش مثل بمب صدا کرد...
رابطمو با مریم تموم کردم دورِ زنای رنگ و وارنگ دور و برمو خط کشیدم...
خونه رو بازسازی کردم و اتاقمونو با عشق چیدم...
بس بود اون همه عذاب برای جفتمون ،سعی میکردم فراموش کنم اون دورانو اتفاقارو سخت بود غیرتمو بزارم زیر پام ولی مگه چند بار به این دنیا میام ...
واقعیتش این بود که من بعد از لیا حتی یک ثانیه زندگی نکردم..
سونیا از یه ور تلفنای سعید از یه ور همه سعی داشتن منصرفم کنن ولی تصمیممو گرفته بودم. قرار بود دو هفته بعدش لیا بیاد تو زندگیمو بالافاصله مراسم ازدواجمونو بگیریم درگیر کارای مراسم بودم شده بودم
کامیه بیست ساله.براش بلیط گرفتم ولی نیومد.
اومد ولی فقط اسمش رو یه نامه توی صندوق پستیم!!!!
و مگه یه مرد چند بار میمیره؟؟؟ هر چی سنت میره بالاتر دیگه علاقه ای به درام و درگیری یا هر مدل از فشار رو نداری . فقط دلت یه خونه گرم و نرم میخواد یه کتاب خوب و یه آدم که میدونه قهوه ت رو چجوری دوست داری بخوری.

پنجره های یه سره خونه رو دوست دارم
میتونم ساعت ها جلوش بشینمو تلخیه قهوه مو مزه کنم
پامو بندازم رو پامو از لای کتاب مورد علاقم یه نامه در بیارمو نگاش کنم و حسای مختلفمو ورق بزنم
عشق !نفرت !حسرت..
که زل بزنم به یه عکس کوچیک که باز حسامو ورق بزنم...
غم حسادت.
که زانو هامو یادم بیارم که جلو صندوق پستی نتونست وزنمو نگه داره
که خودمو تحسین کنم که عقب کشیدم برای موجود کوچیکی که تو شکم کسی بود که زندگیمو به تاراج برده بود.
نگاه کنم به عکس سونوگرافی که بدون هیچ توضیح و یادداشتی از پاکتی درومده بود که اسم لیا روش بود.
به شماره خاموشش که با دهن کجی به من میگفت گیم اور.
یا به حرف اقا که میگفت بچه که اومد وسط چشمارو باید ببندی.
به اینکه چشمامو بستمو کشیدم کنار.
پنجره های یه سره خونه رو دوست دارم
میتونم ساعت ها جلوش بشینم و فکر کنم.

چطور بود؟
نویسنده:زهرا

نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان کوتاه
برچسب ها : lia

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه dhgj چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید