رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 6 - اینفو
طالع بینی

رمان سوره عشق آیه تو - قسمت 6

- من خو... خودم دیدم یه... یه زن از خو... خونه اومد بیـ... بیرون.
پوفی کشید.
- فهمیدم بابا. شریفه خانم بوده حتماً؛ مستخدم ساختمون.
بعد سمت کیسه های پخش و پلا شده رفت. نمی دانم چرا، اما به این خونسردی حامد شک داشتم. نمی توانستم باور کنم آن زن، مستخدم باشد و این وقت شب برای نظافت آمده باشد.


با ترس و لرز پشت سرش رفتم، بی اختیار نگاهم سمت راه پله هایی که رو به روی در بودند، کشیده شد. قدمی سمت پله ها گذاشتم.
- کجا میری؟ بیا تو دیگه.
نگاهم را به راه پله های پر پیچ بالا کشیدم، هیچ کس نبود، حتی چراغ هیچ پاگردی روشن نبود.
- آیه!
نگاه آخرم را به راه پله انداختم و به اجبار سمت حامد برگشتم.
- حامد...
نگذاشت حرفی بزنم.
- چیه؟ میگم خیالت راحت، کسی نبوده. آخه کی می تونه بیاد تو ساختمون؟ اونم با دو تا نگهبان دم در!
حرفش قانع کننده بود اما هنوز ته دلم باور نداشتم و می ترسیدم.

هر دو بی حرف کنار هم دراز کشیده بودیم. حامد را نمی دانم اما ذهن من درگیر جعفر و مادرم بود.
- آیه، دوست داری درس بخونی؟
از فکر بیرون آمدم، سر سمتش چرخاندم.
- چه درسی؟
به پهلو چرخید و دست راستش را زیر سر گذاشت، دست دیگرش را روی بازوی من گذاشت و وادارم کرد من هم همانند او به پهلو شوم. هنوز به این فاصله و لمس شدن ها عادت نداشتم و پوست بازویم گزگز می کرد و احساس ناراحتی داشتم.
- یه آموزشگاه هست برای این هایی که می خوان ادامه تحصیل بدن، بخوای من فردا میرم پرس و جو می کنم تا ثبت نامت کنم. هان؟
فکر بدی نبود اما نه برای منی که ذهنی مشوش داشت‌
- نظرت چیه؟ برم؟
نگاهم را از گل صورتی بالشتم به چشمان منتظرش دوختم.
- دوست دارم درس بخونم اما می دونم که نمی تونم. همه چی از یادم رفته، مغزم دیگه نمیکشه بخوام از اول بخونم.
با مکث گفت:
- خب، من نمی خوام همه اش توی خونه بمونی. خودت بگو چی کار کنم. کلاس دوست داری بری؟
چند ثانیه ای به تیله های قهوه ای که زیر نور کم آباجور تیره تر دیده می شدند، خیره شدم‌. چرا شبیه هم بودیم؟!
- می خوای ترحم کنی؟
به ثانیه نکشیده اخم هایش در هم رفتند.
- چرا چرت میگی؟ ترحم چی؟ میگم نمی خوام همه اش عین این زن های چند ساله خونه بمونی. بده این؟
چانه بالا انداختم.
- خب، پس نگو ترحم. اصلاً نظرت چیه گریمور بشی؟ این طور می تونی بعدها بیای پیش خودم و بشی گریمور گروهمون. آرایشگری که بلدی، زودتر می تونی یاد بگیری.
در دل پوزخندی به پیشنهادش زدم. می شدم همکارش؟ هه! من از شغل او و محیط کاری اش بیزار بودم و او می خواست مرا آن جا بکشاند؟ مسخره بود، خیلی هم مسخره.
در حالی که به پهلوی دیگر می چرخیدم، گفتم:
- ترجیح میدم خونه بمونم.
«نچ»ی کرد و ساکت شد.
پاهایم را درون شکم جمع کردم، دست زیر چانه زدم و به نقطه ای سیاه روی دیوار خیره شدم.
- نمی خوام من رو ناجی زندگیت ببینی، چون می دونم با خودت میگی از چاله در آوردمت و انداختتم تو چاه اما این طور نیست، من کاری رو کردم که ممکن ترینش بود. میفهمی آیه؟ کاری به جز این نمی شد. یعنی؛ به عقلم نرسید.
قطره اشکی نوازشگر از گوشه ی چشمم راه گرفت و آرام و بی صدا روی بالشت نشست.
- مامانمم می دونست؟
جوابی نداد و سکوت کرد؛ از آن هایی که هزاران هزار رضا درونشان جای گرفته.
سوال های زیاد داشتم اما دیگر میلی به پرسیدن برایم نمانده بود، چرا که تلخ ترینش را فهمیده بودم. وقتی مادرم با همسرش دست به یکی می کند، دیگر باید چه انتظاری از بقیه داشته باشم؟
خودش را جلو کشید و بی هوا دست هایش را دور شکمم قفل کرد و مرا به خود چسباند.
- میدونم دوستم نداری، میدونم هر روز که از این در بیرون میرم، آرزو می کنی برنگردم اما...
دلم از تصور این حرفش لرزید. تکان خفیفی خوردم و خواستم سمتش برگردم که اجازه نداد.
اخم هایم در هم رفتند.
- فکر می کنی تا این حد سنگ دلم که بخوام آرزوی مرگ کسی رو بکنم؟
- یادت نیست اون روز اولی برگشتی گفتی دلم می خواد بمیری؟ سه بار پشت هم گفتی بمیری... این هیچ وقت یادم نمیره آیه.

لحنش ته خنده ای داشت اما کلامش پر بود از دلخوری، از دل گرفتگی و شکستگی. من آن حرف را در عصبانیت زده بودم و فکر نمی کردم تا این حد بخواهد حامد را برنجاند و بگوید هرگز فراموشش نخواهد کرد. باید شرمنده اش می بودم!
هُرم نفس هایش که پشت گردنم می خورد باعث خلسه ای عجیب می شد، چیزی شبیه به خنکای دلچسب کولر که پلک هایت را برای خوابی آرام و شیرین نوازش می کند.
چشمانم گرم خواب شده بودند که صدایم زد.
- آیه.
به قدری گرم خواب شده بودم که حتی دلم نمی خواست به اندازه ی گفتن یک «بله» یا حتی «هوم»ی از آن خلسه بیرون آیم‌.
چند دقیقه ای گذشت، چشمانم سنگین تر شده بودند که دستان حامد از زیر پیراهنم روی شکمم نشست. لحظه ای حس کردم برقی هزار ولتی به بدنم وصل کردند و پلک هایم با شتاب باز شدند. دستم را روی مچش گذاشتم و به عقب کشیدم، بی هیچ مقاومتی دستش را از زیر لباسم بیرون آورد و این بار دستم را میان انگشتان کشیده و مردانه اش گرفت. صورتش را در گودی گردنم فرو کرد و بوسه ای نرم و کوتاه زیر گوشم کاشت و آرام و اغواگرانه زمزمه کرد:
- بخواب.
و انگار پلک هایم منتظر همین یک کلمه بودند تا بار دیگر به آغوش یکدیگر روند.

***

پشت میز صبحانه نشسته بودم که حامد با حوله ی تن پوش و موهای خیس به آشپزخانه آمد. اخم ظریفی به پیشانی نشاندم.
- این طور میان سر میز؟
تکه نانی از سبد نان برداشت.
- الان میرم.
پشت چشمی برایش نازک کردم. از پشت میز بلند شدم تا چای بریزم.
- تخم مرغ داریم؟
در حالی که چای درون لیوان ها می ریختم، جواب دادم؛
- آره.
- تا برم لباس بپوشم و بیام، می پزی؟
سری به تایید تکان دادم که تشکر کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.
لیوان های چای را روی میز گذاشتم و سمت یخچال رفتم. تا جایی که یادم می آمد حامد همیشه برای صبحانه اش تخم مرغ می خورد اما این بار اولی بود که از من می خواست برایش نیمرو بپزم. از آن جایی که خودم هم سر میل و اشتها آمده بودم، چهار تخم مرغ برداشتم و مشغول پختنشان شدم.
تخم مرغ ها را با سلیقه، طوری که زرده و سفیده شان قاطی نشوند، درون بشقابی کشیدم و روی میز گذاشتم.
- اوم، به به!
با صدای حامد، سر چرخاندم. نگاهم به سر تا پایش کشیده شد. کت و شلوار توسی رنگ اسپرتی همراه با پیراهن سفید به تن داشت و موهایش را بالا و به یک طرف شانه زده بود.
هر چه می کردم نمی توانستم چشم از او بردارم، گویی نگاهم حریص شده بود و می خواست روی وجب به وجب اندام مردی گز کند که از پسرخاله بودن به همسری تغییر رتبه داده بود.
دست چپش را به لبه ی کت گرفت و با لحن مغرورانه ای گفت:
- خوش تیپ شدم؟
خوش تیپ شده بود و این انکار کردنی نبود.
به جای هر جوابی، بی تفاوت سر چرخاندم و پشت به او نشستم. خنده کنان آمد و رو به رویم نشست. افسار چشمانم گسیخته بود و به زحمت می توانستم یک جا نگه‌شان دارم تا هرز نروند.
حینی که داشت برای خودش لقمه ای بزرگ می گرفت، پرسید:
- امروز برم با اون آموزشگاه حرف بزنم؟
پیشنهاد وسوسه برانگیزی بود، خیلی هم وسوسه انگیز اما حرف من همان بود.
- نه.
لقمه را درون دهان گذاشت و به معنی «چرا» سر تکان داد.
خودم را مشغول لقمه ای کردم.
- دیشب هم گفتم، دیگه نمی تونم درس بخونم، تمرکز ندارم. اصلاً دیگه به درس خوندن علاقه ندارم.
لقمه ی جویده شده اش را قورت داد.
- امتحانش کردی که میگی تمرکز ندارم؟ دوست ندارم؟
امتحان نکرده بودم اما حکایت من حکایت کسی بود که میان سمن ها،‌ یاسمنش را گم کرده بود. من آن قدر درد و مشغله داشتم که هیچ فرصتی برای درس و تحصیل نداشتم.
- می خوای خونه بمونی که چی بشه؟ بالاخره باید از یه جایی شروع کنی دیگه. نمیشه که همه اش تو خونه بمونی. آدم این طور می پوسه.
حق با او بود، آدمی طاقت تنهایی نداشت، اصلاً تنهایی برازنده ی خود خداوند بود ولی یک آدم مُرده چه؟ تنهایی برایش مهم است؟ نه! من یک مُرده ی متحرک بودم، یه مُرده ی عمودی که فقط می خورد و می خوابد و گاهی حرف می زند؛ اما زندگی نمی کند. اصلاً من که تنها نبودم! خاطرات بودند! هر ساعت و هر لحظه!
- آیه خانم!وبا شمام.
سر بلند کردم، مستقیم به چشمانش خیره شدم و قاطع جواب دادم:
- گفتم که... نه، نمی خوام.

ابرو در هم کشید اما حرفی نزد. ممنون توجه اش بودم، این که می خواست کمکم کند، این که مرا محدود و زندانی نمی کرد، برایم بسیار ارزشمند بود ولی خود او یکی از سه شخصیت اصلی تراژدی زندگی من بود.
بعد از خوردن صبحانه اش، از جا برخاست.
- امروز یکم زودتر بر میگردم تا بریم دکتر.
متعجب سر بلند کردم.
- چه دکتری؟
بشقاب و لیوانش را درون سینک گذاشت.
- چشم پزشکی.
چرا می خواست مرا مدیون خودش کند؟
- ساعت سه- سه و نیم میام. توأم تا اون موقع آماده باش که اومدم، زود بریم.
از پشت میز بلند شدم و مشغول جمع کردن نان های اضافه شدم.
- ساعت سه زود نیست؟
کنارم و برای کمک آمد.
- می خوام یه سری هم به سروش بزنم. آتلیه اش رو راه انداخته، برم ببینم چه کرده.
«آهان»ی کردم.
- خب، پس تو اول برو پیش دوستت، بعد بیا.
پیاله مربا را که دست نخورده مانده بود، به دستم داد.
- کار خاصی ندارم، فقط یه چند دقیقه میریم و یه تبریک میگیم، همین.
حرفی نزدم و موافقت کردم.
از میز فاصله گرفت.
- کار نداری، من برم؟
سمت یخچال رفتم و در همان حین جوابش را دادم.
- نه، برو به سلامت.
با کمی تأخیر صدایش را از کنار گوشم شنیدم.
- مواظب خودت باش.
بوسه ای روی گوشم کاشت و با گفتن «خداحافظ» فاصله گرفت و رفت، بی آن که بداند این بوسه های گاه و بی گاهش چه آتشی به جانم می اندازند.

***

یک ساعتی به آمدن حامد مانده بود، به حمام رفتم و دوش گرفتم. از میان لباس هایی که شب گذشته خریده بودیم، تیشرت سفیدی که روی سینه حروف درشت لاتین صورتی رنگ داشت، با شلوار جین آبی ام تن کردم. علاقه ای به سشوار نداشتم، موهایم را همان طور حوله پیچ گذاشتم بمانند.
سمت کمد رفتم، پاکت خریدهای دیشبم را بیرون آوردم. از ترس این که مبادا حامد لباس های زیرم را ببیند، در هزار سوراخ موش قائمشان کرده بودم.

پاکت را روی میز آرایش خالی کردم، چیز زیادی نبود؛ دو ست و یک کرم نرم کننده و یک بسته پد بهداشتی خریده بودم که حتم داشتم به زودی احتیاجم خواهد شد.
لباس ها و پد را درون کمد و کنار لباس های دیگرم پنهان کردم و مقابل آینه ایستادم.
کمر سمت آینه تاباندم و به جلو خم شدم. پوست سفیدم کمی به سرخی می زد، نمی دانم چه حکمتی داشت که بعد هر بار حمام، پوستم سرخ و خشک می شد.
نگاهم سمت چشمانم کشیده شد، قهوه ای هایم به دلیل تابش نور آفتاب به آن نقطه، روشن تر دیده می شدند. چشم هایم حفظ ظاهر می کردند و خنده بر لب داشتند و آن دیوان صد دفتر دردهایشان را در هزاران پستو پنهان کرده بودند تا هیچ کس نتواند به آن ها نفوذ کند.
آهی کشیدم، کرم نرم کننده را باز کردم. بوی خوش کرم که به بینی ام رسید، لبخندی زدم و با اشتیاق مشغول کرم زدن پوست خشکم شدم.
دلم می خواست مانتوی جدیدم را بپوشم و همانند گذشته مقابل آینه برای خودم دلبری کنم و عکس بگیرم اما حوصله اش را نداشتم، حتی نمی دانستم آخرین بار گوشی ام را کی دست گرفتم؟ اصلاً کجا گذاشته ام؟ من حتی آهنگ تماسش را هم به یاد نمی آوردم! کسی با من کاری نداشت که بخواهد تماس بگیرد، فقط مادرم بود، آن هم هفته ای یک بار و به مدت یک دقیقه یا نهایتاً چند دقیقه ی کوتاه.

با تمام شدن کار من، سر و کله ی حامد هم پیدا شد. بعد از تعویض لباس و خوردن یک لیوان شربت، از خانه بیرون رفتیم.

ماشین را کنار خیابان، پارک کردیم و هر دو پیاده شدیم. حامد بعد از برداشتن گل و شیرینی و قفل کردن در ماشین، کنارم ایستاد و سمتی اشاره کرد.
- اون ساختمون.
به ساختمان دو طبقه و سنگ نمای سفید رنگ نگاه کردم اما به علت تابش نور خورشید، سریع چشم گرفتم و نشد تابلوی بزرگ طلایی رنگ را بخوانم. با تعارف حامد، پا درون ساختمان گذاشتم. طبقه ی هم‌کف، در سفید رنگ بزرگی قرار داشت، کنار در و روی دیوار، تابلوی طلایی نصب بود. «آتلیه عکاسی چیلیک»
حامد زنگ واحد را فشرد، در همان حین زیر لب گفت:
- با این اسم انتخاب کردنش.
اما من بر خلاف او، از اسم و انتخاب سروش خوشم آمده بود.
با باز شدن در، چشم از گلدان سفید خالی روی پله ها برداشتم.
- عه! شمایید!
و با خوش رویی خوش آمد گفت و به داخل دعوتمان کرد. با گفتن «ببخشید» پا به سالن گذاشتم؛ سالنی که کم از بازار شام نداشت.
- ببخشید، این جا یکم به هم ریخته اس. هنوز وقت نکردم مرتبشون کنم.
حامد «بیخیال»ی گفت و بعد پرسید:
- همه رو از نو خریدی؟ نه؟ اون موقع چه قدر گفتم نفروش، گوش نکردی.
سروش مغموم و با تأسف سر تکان داد.
- آره، اشتباه کردم.
حامد این بار با خنده گفت:
- حالا مهم نیست. همین که برگشتی، کافیه. برات خوشحالم رفیق!
سروش قدرشناسانه نگاهش کرد و لبخندی بر لب نشاند. نمی دانم چرا نمی توانستم لبخندهای سروش را باور کنم؟ لبخندهایش همه چیز داشتن، به غیر از خنده! انگار نقابی به صورت داشت و کسی از آن پشت، درد را فریاد می کشید. نمی دانم، شاید هم اشتباه می کردم و همه ی این ها، توهمات من از حرف ها و برگشتن هایی بود که حامد می گفت.
با راهنمایی سروش، به اتاقی که انتهای سالن بود رفتیم. حین عبور از کنار وسایل، متوجه دو کارگر شدم که در اتاقی دیگر مشغول کار بودند.
اتاقی که عنوان «اتاق مدیریت» داشت، به نسبت مرتب تر بود و فقط چندین کارتون روی هم و گوشه ی دیوار چیده شده بودند.
کنار حامد و روی مبل چرم زرشکی رنگ نشستم، سروش جعبه ی شیرینی از روی میز کار بزرگ مشکی رنگش برداشت و تعارفمان کرد.
- خلاصه ببخشید، فعلا پذیراییمون در همین حده.
و با خنده ادامه داد:
- البته اینم سوزان آورده.
حامد کیک خامه ای برداشت.
- مگه این جا بود؟
سروش، جعبه را سمت من گرفت.
- آره، همین پیش پای شما رفت. می خواست بمونه که اونم کار براش پیش اومد و رفت.
حامد «آهان»ی کرد و گازی از کیک خامه ای اش گرفت.
چند لحظه ای سکوت حاکم شد و صدایی به غیر از کشیده شدن وسایل روی زمین، شنیده نمی شد.
همین که گاز کوچکی از کیک خامه ای زدم، سروش مرا مخاطب قرار داد.
- شما خوبید که الحمدالله؟
دست مقابل دهان گرفتم و کیکم را جویده و نجویده قورت دادم، با صدای آرام و محجوب جوابش را دادم.
- بله، خوبم...ممنون.
نیم نگاهی به حامد انداخت و با شیطنت پرسید:
- این رفیق ما که اذیتتون نمی کنه؟
برای این سوال و شوخی اش هیچ جوابی به جز یک لبخند نداشتم که بدهم.
این بار رو به حامد کرد؛
- نمی خوای بچه ها رو خبر کنی؟ یه سوری بدی؟ ناسلامتی مزدوج شدی!
حامد پا روی پا انداخت و با خونسردی جواب داد:
- نه.
همین؟ نه!
عارش می شد مرا نشان دوستانش بدهد؟ یا می ترسید آن ها هم همانند سروش سلیقه اش را مسخره و همسرش را «بچه» خطاب کنند؟ یا شاید هم من فقط دختری بودم که او از زیر چنگال ناپدری بیرون کشیده بود؟

حامد و سروش از کارهایشان می گفتند و من بی حرف نشسته و به کیک خامه ای نیمه خورده ام نگاه می کردم. تا قبل از سوال سروش و حرف حامد، میل به خوردنش داشتم اما حالا برایم یک غده ی سرطانی بود، یک توده ی خوش بر و رو اما با طعم زهر.
- اون ها رو نبر!
با صدای بلند سروش، سر بالا آوردم. عصبی سمت کارگرها رفت.
- مگه نگفتم این ها مال طبقه بالا؟

حواسم پی جعبه های مشکی بزرگ سالن بود که کیک درون دستم کشیده شد. متعجب به دست خالی ام نگاه کردم و بعد سر سمت حامد چرخاندم. در یک چشم بر هم زدنی کیک خامه ای را درون دهانش گذاشت و چشمکی حواله ی منه مات بُرده، کرد. جوابی به این کارش ندادم. من که نمی خواستم آن کیک را بخورم، پس چه اهمیتی داشت چه کسی خورد و چه کرد؟
- حوصله ات سر رفته؟
حوصله ام سر رفته بود اما نه به اندازه ی صبح ها و ظهرهایی که تک و تنها در چهار دیواری می ماندم و هیچ کس حالم را نمی پرسید.
- یکم دیگه میریم. باشه؟
کوتاه سر تکان دادم و «باشه»ای لب زدم‌.
با آمدن سروش و زدن چند دقیقه صحبت، قصد خداحافظی کردیم و از آتلیه بیرون آمدیم.

بین راه هیچ کدام حرفی نمی زدیم تا این که او سکوت را شکست.
- چرا ساکتی؟
برخلاف آشوب و گله هایی که قلبم پشت سر هم ردیف کرده بود، جواب دادم:
- چی بگم؟
- هر چی.
اولین سوالی که به ذهنم آمد، پرسیدم.
- سروش کجا رفته بود؟
- سروش؟! هیچ جا. چه طور؟
به نیم رخش خیره شدم.
- آحه همه اش میگی خوشحالم برگشتی.
«آهان» کرد.
- جایی نرفته بود.
و بعد با مکث توضیح داد:
- چند وقت پیش یه مشکلی براش پیش اومد که سروش رو کلا به هم ریخت، برای همین هم آتلیه اش رو واگذار کرد و رفت یه گوشه و کنار، شد تارک دنیا.
کنجکاو شدم.
- چرا؟ چی شده بود مگه؟
آهی کشید و دنده عوض کرد.
- نامزدیش به هم خورد. یعنی؛ نامزدش به هم زد و سروش رو ول کرد.
متعجب گفتم:
- خب، یعنی تا این حد دوستش داشت؟!
لب زیرینش را به داخل کشید و سر تکان داد.
- پس حدسم درست بود.
سمتم برگشت.
- چه حدسی؟
- این که خنده هاش الکی و از یه چیزی ناراحته.
برایم «او»یی کشید و با خنده گفت:
- خانمم روانشناس بود و خبر نداشتم‌!
بی توجه به شوخی اش، تلخ جواب دادم:
- نه، فقط چون خودم این حال رو دارم، فهمیدم.
منتظر بودم تا تشر بزند یا صدا کلفت کند اما برخلاف تمام احتمالاتم، دستم را گرفت و با مهربانی گفت:
- قول میدم کاری کنم یه روز از ته دل بخندی.
دل به این امید و وعده اش ندادم، چرا که خوب می دانستم چنین روزی هرگز فرا نخواهد رسید.
تا رسیدن به مقصد، لحظه ای دستم را رها نکرد، حتی نوازش سر انگشتانش را هم کم نکرد. این نوازش شدن ها را دوست نداشتم و حالم را به شکل بدی دگرگون می کرد، به خصوص که حامد آن طور قاطع گفت قصد ندارد مرا به دوستانش معرفی کند. این حرفش حس بدی به من داد و دلم را شکست. نه آن که چرا مرا نشان دوستانش نمی داد؟ بلکه از این ناراحت بودم که اگر قصدش مخفی کردن بود، پس چرا به زور مرا به عقد خودش در آورد و به خانه اش کشاند؟ آن هم به این زودی و سرعت! اگر نمی خواست کسی بفهمد، می توانست فقط نامش را روی نامم بگذارد تا این طور مرا از توطئه ی جعفر نجات دهد. او که می تواست جعفر را از تصمیمش منصرف کند، چرا کاری نکرد من به امیرحسینم برسم؟!
نقشه ی جعفر چه بود؟ اصلاً این هایی که گفته بود، واقعیت داشتند یا فقط می خواست خودش را فرشته ی نجات معرفی کند؟

***

قبل از رفتن به مطب دکتر، چند ساعتی را در بازار گشت زدیم. حامد هر چه که به چشمش می آمد، می خرید و توجه ای به مخالفت های من نداشت. با آن که روز گذشته یک مانتو خریده بودیم، باز هم دو مانتوی تابستانه به همراه شلوار خرید، حتی کیف و کفش و شال و روسری!
از نظر من کارش ولخرجی بود، چرا که می توانستم از مادرم بخواهم لباس هایم را برایم بفرستد اما حامد قبول نمی کرد و می گفت نمی خواهم حتی یک چوب کبریت از آن خانه بیاوری.

بعد از چند ساعت سر و کله زدن با حامد، بالاخره رضایت به اتمام خرید اجباری داد. از پله برقی پایین می آمدیم که نگاه حامد به فروشگاهی در طبقه ی زیرین افتاد.
- بریم اون جا هم یه سر بزنیم.
کلافه شده بودم، پاهایم بس که این ور و آن ور رفته بودم نا نداشتند و پاشنه هایم گویی روی سنگی سفت قرار داشتند. ملتمس نگاهش کردم.
- بسه دیگه! به خدا همین ها هم زیاده. آخه من این همه لباس می خوام چی کار کنم؟
مثل هر بار به غر زدن هایم اعتنایی نکرد. جلوتر از من راه می رفت و من همانند جوجه اردکی نالان پشت سرش می رفتم و زیر لب غر می زدم.
فروشگاه به چند قسمت مختلف تقسیم شده بود؛ زنانه، دخترانه، بچگانه.
او مستقیم سمت قسمت زنانه رفت و من سرگرم لباس های رنگارنگ بچگانه بودم. از میان همه، دلم برای سرهمی نوزادانه ای ضعف رفت که حتی نیم متر پارچه هم به کار نبرده بود.
- آیه بیا این ها رو ببین.
کاش می شد بگویم آن سرهمی را هم بخریم اما می ترسیدم این کار باعث سوتفاهمی بین من و حامد شود!
در حالی که نگاهم بین لباس ها می چرخید، سمتش رفتم. با لبخند دندان نمایی به جایی اشاره کرد و چشمک ریزی زد. رد نگاهش را گرفتم تا ببینم چه چیزی باعث این نیش بازش شده. با دیدن لباس زیرهایی که مستقیم و در معرض دید بودند، برق از سرم پرید.
حامد با شیطنت سر به گوشم نزدیک کرد.
- دیروزی ها رو ندادی ببینم، حالا خودم انتخاب می کنم.
قبلا هم از این مغازه ها دیده بودم که لباس های زیر را آزادانه در ویترین می گذارند اما هرگز به خود جرأت نمی دادم سمتشان بروم و فکر می کردم چشم همه سمت من است اما حالا در بدترین نوع آن موقعیت قرار گرفته بودم و راه فراری نداشتم. لبم را به دندان گرفتم و با گونه هایی سرخ شده سر به زیر انداختم.
حامد با لبخند و خونسردی با فروشنده حرف می زد و من بی هیچ کلامی به جان چادرم افتاده بودم و در دست می چلاندم.
- چه سایزی بیارم؟
قبل از آن که بخواهم نفسی بگیرم و حرفی بزنم، حامد جواب زن جوان را داد. به گوش ها و شنیده هایم اعتماد نداشتم، حامد بدون هیچ تردیدی و یا تقریبی، سایز مرا درست گفت! ناباور و شوکه به نیم رخش خیره شدم،‌ او از کجا می دانست من چه سایز لباسی می پوشم؟!
با برگشتن یک باره اش، مچ نگاهم را گرفت. لبخند پر شیطنتی زد و کنار گوشم گفت:
- مردی که سایز زنش رو ندونه، باید بره بمیره.
یعنی تمام مردها سایز همسرشان را می دانستند؟ یعنی حتی امیر...
از تصور فکرم، خون به زیر پوستم دوید و ضربان قلبم تند شدند. کسی بر سرم فریاد زد «این چه فکری می کنی احمق؟ شوهرت پیشت وایستاده، تو داری به یه مرد دیگه فکر می کنی؟»
لب گزیدم از شرم افکار منفی و مزاحمی که صدای خنده های شیطانی شان گوش هایم را پر کرده بودند.
نگاهم را به حامد دوختم، با وسواس سعی داشت بهترین ها را برایم خرید کند. بی اختیار یاد حرف امیرحسین افتادم که گفت فکر کردن به او، خیانت به حامد است.
چشمه ی اشکم جوشید و آسمان چشمانم ابری و دیدگانم تار شدند. گاهی وقت ها مادرم را خائن می دانستم، فقط به جرم آن که با برادر همسر مرحومش ازدواج کرده اما حالا خودم در کنار همسرم -هر چند همسر اجباری ام- داشتم با فکر کردن به مردی دیگر، مرتکب خیانتی کثیف می شدم‌.
صداهایی در سرم می پیچیدند، کسی «خائن» خطابم می کرد و دیگری بلند قهقه می زد. احساس گناه سراسر وجودم را گرفته بود. همان صدای سیاه و خندان سعی می کرد توجیه ام کند.
«یادت که نرفته همین حامد تا حالا با چند نفر بوده و شبش رو باهاشون سحر کرده؟ اگه خائنی و خیانتی باشه، اون تو نیستی، حامد.»
حق با او بود، من که خیانت نکرده بودم، فقط یک فکر بود، همین.
داشتم تسلیم می شدم که کسی بر سرم فریاد زد «حامد همه ی اون کارها رو قبل از تو کرده. تو این مدت دیدی کسی دورش باشه؟ یا چیز مشکوک ازش دیدی که داری این طور میگی؟ اصلا بر فرض هم او خیانت کرده، تو مگه مثل اونی؟ هان؟!»
به لباس های انتخابی اش اشاره کرد.
- نظرت چیه؟ این یا این؟
نمی دانم تأثیر توبیخ های وجدانم بود یا چه چیز دیگری، که لبخند بر لب نشاندم و قدرشناسانه به نیم رخش خیره شدم.
سمتم برگشت، با دیدن نگاه و لبخندم متعجب شد.
- چیه؟
سر به طرفین تکان دادم و با همان لبخند و همانند خودش لب زدم:
- هیچی.
چینی به بینی داد و زبان برایم در آورد که باعث خنده ی بیشترم شد. او مشغول صحبت با فروشنده شد و ندید قطره اشکی را که از گوشه ی چشمم چکید.

شبکه ها را یکی پس از دیگری بالا و پایین می کردم، بدون آن که دنبال برنامه یا سریال محبوبی باشم. شاید اگر خانه ی خودمان بودم با آیدا سر شبکه ها جنگ می کردیم و در آخر سنگ کاغذ قیچی می آوردیم و مثل هر بار آیدا پیروز میدان می شد.
چه قدر دلتنگ خواهرکم بودم! کاش می شد لااقل صدایش را بشنوم!
نفس پری کشیدم، عینکم را که عضو جدید صورتم شده بود روی میز گذاشتم و برخاستم. سمت آشپزخانه رفتم، از صبح هیچ چیز نخورده بودم و حالا دلم مالش می رفت و صدای اعتراضش به گوش می رسید. با آن همه گرسنگی باز هم میل به پختن غذا نداشتم. تنها تکه پنیری با کمی سبزی بیرون آوردم و برای خودم لقمه ی کوچکی گرفتم. گاز اول را که زدم، به اوج گرسنگی ام پی بردم و از این که لقمه ای بزرگ تر نگرفتم پشیمان شدم‌.
با همان لقمه به سالن برگشتم و مقابل تلوزیون نشستم. دست بردم تا کنترل را بردارم که نگاهم سمت صفحه ی نمایشگر کشیده شد. پسر، دختر را به دیوار تکیه زده بود و با عشق می بوسید و دخترک با تمایل همراهی اش می کرد و از این هم آغوشی لذت می برد.
می دانستم تمام این معاشقه فقط یک صحنه از فیلم است و حقیقی نیست اما با این حال ذهنم را درگیر خودش کرد و یک سوال بزرگ برایم به ارمغان آورد؛
«سهم من از عاشقانه های دنیا چیست؟»
همیشه خودم را تصور می کردم که بعد از یک روز پر کار به جان همسرم غر می زنم و از شیطنت بچه هایمان و خستگی هایم می گویم و او با حوصله گوش به غر زدن هایم می دهد و در آخر مرا میهمان آغوش پر مهر و اَمنَش می کند و...
همیشه از تصور چنین صحنه ای گونه هایم ملتهب می شد و ضربان قلبم بالا می رفت اما حالا...
یک ماه از همسر شدن و همسر داشتنم می گذشت ولی طعم هیچ عاشقانه ای را نچشیده بودم. هر چه بود اجبار بود و ترس! لحظه ای نبود که بخواهم نامش را عشق بازی و معاشقه بگذارم، حتی اولین شب پا گذاشتنم به حجله ی عروس!
اولین و آخرین بوسه مان به همان شب بر می گشت؛ بوسه ای که طعم هر چیزی می داد الا عشق و خواستن. بیشتر شبیه به زورآزمایی و زهر چشم گرفتن بود، شبیه آن که بخواهند جایگاه زن بودنم را نشانم دهند، همین.
شاید این اواخر تعداد بوسه ها و آغوش های حامد بیشتر شده اما باز هم هیچ کدام آنی نبود که باید. بوسه هایش فقط یک بوسه بودند، نه عشق داشتند و نه خواستنی که بتوانند مرا از تشنگی همسرم نسبت به خودم، سر کیف آورد و غرق لذتم کند. هیچ نداشت...هیچ!
تلویزیون را خاموش کردم و لقمه نان خشک شده ی در دستم را روی برگی از دستمال کاغذی گذاشتم و سمت اتاق حرکت کردم اما هنوز قدم دوم به سوم نرسیده بود که صدای زنگ خانه بلند شد.

اشک هایم را با پشت دست پاک کردم و سمت آیفون رفتم. با دیدن سروش، چشمانم ریز شد. او این جا چه می کرد؟ آن هم این موقع از روز؟
بار دیگر زنگ را فشرد، دیدم که عصبی زیر لب چیزی زمزمه کرد و قدم به عقب گذاشت. خیال کردم قصد رفتن دارد اما هم چنان منتظر ایستاده بود. قطعا می دانست حامد در این ساعت خانه نیست اما من چه؟ بدون شک این را هم می دانست که من تمام روز در خانه هستم و جایی برای رفتن ندارم. بیش از آن معطل نکردم و گوشی را برداشتم.
- بله؟
با شنیدن صدایم، دست از موهایش برداشت و سمت دوربین کشیده شد.
- آیه خانم، منم سروش...به جا آوردید؟
نمی دانست که من در این چند روز، بارها به زندگی اش فکر کرده و او را محق تارک دنیا شدن دانسته ام، چرا که او را همانند خود می دیدم.
- بله... امرتون؟
نگاهش را مستقیم به لنز دوربین دوخت.
- میشه لطفا در رو باز کنید، بیام تو؟
متعجب گفتم:
- اما حامد خونه نیـ...
- با خود شما کار دارم.
تعجبم بیشتر شد. او با من چه کاری می توانست داشته باشد؟!
گویی متوجه شک و تعجبم شد که گفت:
- اگه اجازه بدید بیام بالا توضیح بدم. در رابطه با حامده.
با آمدن نام حامد، لحظه ای قلبم از تپیدن ایستاد و به یک باره و با تمام قوا شروع به کوبیدن کرد.
- حا... حامد چی شده؟
حق داشتم نگران شوم؟ نداشتم؟
هر چه که باشد همسرم بود، حالا چه خوب و چه بد.
لحظه ای یاد حرف چند شب پیشش افتادم.
"می دونم هر روز که پام رو از در بيرون می ذارم، آرزو می کنی برنگردم."
نمی دانم در این مدت زمان کوتاه، سروش چه گفت. برای همین بار دیگر و این بار با صدایی مرتعش پرسیدم:
- برای حامد اتفاقی افتاده؟

سرش را به طرفین تکان داد و با اطمینان گفت:
- نه. باور کنید هیچ اتفاقی برای حامد نیفتاده و الان سُر و مور و گنده تو شرکت نشسته.
و با مکث ادامه داد:
- حالا میشه بیام بالا؟
بین دو راهی مانده بودم؛ نه می توانستم مرد غریبه ای را به خانه ای که خودم هم در آن غریبه بود راه دهم، و نه می توانستم بیخیال شنیدن حرف هایی شوم که در رابطه با حامد بود.
و بالاخره کنجکاوی و نگرانی ام بر ترسم غلبه کرد.
تا بالا آمدن سروش، به اتاق رفتم. تونیک و شلواری بیرون آوردم و پوشیدم، روسری ام را همانند همیشه به شکل لبنانی بستم و با سر کردن چادرم از اتاق بیرون آمدم. به محض ورودم به سالن، زنگ واحد هم به صدا در آمد.
با قدم هایی آرام و دلی مضطرب قدم سمت در گذاشتم.
با دیدن سروش، آن هم در آستانه ی در، ترس به جانم رخنه کرد و از کار خود پشیمان شدم اما برای هر گونه ملامت و ندامت دیر شده بود.
سروش بی تعارف پا به داخل گذاشت و کفش هایش را با صندل های مشکی حامد تعویض کرد و سمت پذیرایی رفت. این راحتی و بی تعارف بودنش بیش از پیش مرا ترساند.
کنار مبل تکی ایستاد، با دو دست لبه های کُتش را کنار زد و نشست. من اما هم چنان کنار در ایستاده بودم و انگار می خواستم فرار کنم.
سر سمتم چرخاند و لبخندی زد.
- حاجت میده؟
گیج نگاهش کردم که لبخندش عمق گرفت. با چشم به دستگیره ی در و دست های من اشاره کرد. فورا دست هایم را پایین انداختم و صاف ایستادم. می ترسیدم اما نباید ترسم را بروز می دادم. نفس عمیقی کشیدم، در نیمه باز را کامل بستم و سعی کردم بدون کوچک ترین لغزش و لرزی قدم سمتش بگذارم.
روی دورترین مبل به او نشستم. نگاه خیره اش آزارم می داد، اخمی به پیشانی نشاندم و سر بالا آوردم، چشم به نگاهش دوختم و بدون کوچک ترین نرمشی گفتم:
- گفتید در رابطه با حامد می خوایید حرف بزنید.
با این حرف فهماندم که یک؛ دلیل راه دادنش به خانه، نگرانی ام نسبت به حامد بود. دو؛ از نگاه خیره اش خوشم نمی آید و بهتر است حرفش را بزند و برود.
و گویی موفق شدم که در جا تکانی خورد و نگاهش را قلاف کرد.
- راستش، من اومدم که راجع به حامد و این کارش باهاتون حرف بزنم.
کمی سر بلند کرد.
- منظورم همین ازدواج ناگهانی با شماست.
اخم هایم اندک اندک باز شدند و ابروهایم جایی به میان پیشانی ام صعود کردند‌ اما زود مهارشان کردم و سر جای اولشان نشاندم.
بدون تعارف و حق به جانب گفتم:
- این مسئله مربوط به خودمون و فکر نمی کنم به کسی ارتباط داشته باشه.
از حرفم جا خورد و دهانش که برای حرف زدن باز بود، بسته شد.
با آن که از چشم در چشم شدن با مردها امتناع می کردم، مستقیم و بدون پلک زدنی به سروش که دنبال حرفی برای زدن می گشت، خیره شدم.
بعد از سکوت طولانی مدتی زبان در دهان چرخاند.
- حق با شماست اما باور بفرمایید قصد من دخالت نبوده و نیست. من فقط نگران شما بودم که...
- من نیازی به نگرانی کسی ندارم.
ماتش برد اما باز هم خودش را از تک و تا ننداخت.
- من...
نگذاشتم ادامه دهد.
- ببینید آقای محترم، من نیازی به کمک و نگرانی شما ندارم، هرگز هم این اجازه رو به کسی نمیدم که بخواد برای من و زندگیم دل بسوزونه و ترحم کنه.
- من تر...
صدایم را کمی بالا بردم.

- این مشکل من و حامده. نیازی نمی بینم بخوام با یه مرد غریبه راجع بهش حرف بزنم و نظر بگیرم، پس لطفا شما هم خیرخواهیتون رو جای دیگه و برای کسی دیگه خرج کنید.
از جا بلند شدم تا با این کار به او بفهمانم وقت رفتنش است اما او هم چنان نشسته بود و سعی داشت مرا متقاعد کند.
- این طور نیست. حامد برام عین برادره، حتی عزیزتر از یه برادر. سال هاست می شناسمش و از جیک و پوک کارهاش خبر دارم و می دونم با کی میره و میاد. نشده یه بار چیزی رو ازم پنهون کنه اما این ازدواج... حامد به من حرفی از این ازدواج نزده بود. هیچ حرفی!
پوزخندی زدم؛
- پس نگران نیستید، فقط چون خبر دار نبودید، اومدید تا ته و توی همه چیز رو در بیارید. درسته؟
ایستاد و درمانده لب زد:
- نه، نه.
و گفت:
- خواهش می کنم بشینید و بذارید توضیح بدم.

باید این اجازه را می دادم؟ به چه علت؟
نگاه خشمگینم را به چشمان ملتمسش دوختم.
- کسی که باید ازش سوال بپرسید و باهاش حرف بزنید، من نیستم. اگه هم توی پرسشنامه تون نیاز به جواب های من هست، برید و وقتی خود حامد خونه اس، بیایید. این طور به جواب کامل تری می رسید.
اجازه ی هیچ حرف دیگری ندادم و محترمانه سمت در اشاره کردم و «بفرمایید» آرامی لب زدم.
نفسش را پر صدا بیرون فرستاد و بی حرف بیرون رفت. به محض بسته شدن در، روی مبل نشستم، یا بهتر است بگویم؛ آوار شدم.

همیشه شاهد بحث و بگو مگوهای مادرم با جعفر بودم اما هرگز ندیدم مادرم بخواهد حرفی از مشکلاتش به برادران یا خواهرش بزند. معتقد بود نباید حرف خانه و مشکلات را به نفر سومی گفت، چرا که با این کار اجازه می دهی دیگران به خود جرأت دخالت و اظهار نظر دهند، حتی ممکن است باعث شوند به جای خواباندن آتش، آن را شعله ورتر کنند.
همیشه مخالف این حرف بودم و مادرم را ملامت می کردم اما عجیب بود که حالا خودم همان کار را انجام دادم!
سرم در حال انفجار و طعم دهانم تلخ شده بود. احساس می کردم گردبادی در سرم شکل گرفته و دارد همه چیز را به هم می ریزد و هر آن ممکن است از چشم ها و گوش هایم بیرون بزند و سرم را متلاشی کند.
به زحمت از جا برخاستم، با سیاهی رفتن چشمانم، دست به مبل گرفتم و خودم را سر پا نگه داشتم. همانند نابینایان، با کمک مبل ها و دیوار، خودم را به اتاق رساندم. عرق سرد روی پیشانی و تیغه ی کمرم نشسته بود، قلبم در سینه بی قراری می کرد و نفس هایم دو تا یکی بالا می آمدند، انگار ساعت ها و مسافت هاست که دویده بودم.
با همان لباس ها و چادر روی تخت افتادم، چشم هایم دیگر نا نداشتند و سریع تر از آن چه که فکرش را می کردم، روی هم افتادند و مرا به دنیای بی خبری بردند.

***

در خواب و بیداری بودم، متوجه بالا و پایین شدن تخت شدم اما چشم هایم آن قدر سنگین بودند که هیچ کنجکاوی و تکانی نخوردم.
با برخورد خنکای نفسی روی صورتم، چینی به پیشانی دادم و سرم را عقب کشیدم.
- بیداری؟
بیدار بودم اما میلی به بیداری و گشودن چشم هایم نداشتم، بنابراین جوابی ندادم.
بعد از چند دقیقه ای کوتاه، دست پیش آورد و نوازشگر چند تار ریخته به روی صورتم را پشت گوش فرستاد و مشغول بازی با موهای کنار شقیقه ام شد. این کارش به قدری آرام بود که باز داشت مرا خواب می کرد. چشم هایم گرم خوابی دوباره می شدند که صدایش به گوشم رسید.
- آیه، نمی خوای بیدار شی؟
جوابش را بی پاسخ دادم.
- آیه جان! آیه خانم! شب شده، نمی خوای بیدار شی؟
با خود فکر کردم حرفش دروغ است و می خواهد سر به سرم بگذارد، وقتی من خوابیدم ساعت هنوز دو هم نشده بود، پس چه طور ممکن است حالا شب شده باشد؟!
به یک باره و با یادآوری ساعت آمدن حامد به خانه، چشم هایم تا آخرین حد ممکن باز شد.
با این کارم حامد بلند زیر خنده زد.
شوکه و با صدای خش داری پرسیدم:
- ساعت چنده؟
دستش را جایی میان موها و گوشم گذاشته بود و با انگشت شست کنار ابرویم را نوازش می کرد.
- نُه.
«وای» بلندی گفتم، خواستم نیم خیز شوم که مانع شد.
- کجا؟
با عجله جواب دادم:
- شام نذاشتم.
مهربان گفت:
- فدای سرت! از بیرون سفارش میدیم.
نگاهش را یک دور در صورتم چرخاند.
- چند بار زنگ زدم خونه، حتی به گوشیت هم زنگ زدم اما جواب ندادی. نگران شدم، می خواستم بیام اما نمی تونستم، سر تمرین بودم. آخر مجبور شدم زنگ بزنم شریفه بیاد خونه سر بزنه.
با یادآوری چهره ی آن زن، دلم مثل بار اول در هم پیچید.
- به اون نگو بیاد خونه.
- چرا؟
صادقانه جواب دادم:
- ازش می ترسم. یاد صورتش میفتم، حالم بد میشه.
به وضوح دیدم که نگاهش رنگ غم به خود گرفت اما با این حال لبخندی زد و با تکان دادن سر، جوابم را داد.
دستش از صورتم به روی گردنم تغییر مکان داد.
- چرا حالت بد شده بود؟

با یادآوری سروش و خیرخواهی مسخره اش، اخم هایم در هم رفتند. شاید نباید حرفی از آمدنش می زدم اما من ترجیح می دادم حامد از زبان خودم بشنود تا دیگری.
- دوستت اومده بود... سروش.
در سکوت منتظر ماند تا ادامه دهم.
با همان لحنی که جواب سروش را داده بودم، گفتم:
- مثلا اومده بود که به ما کمک کنه تا…
میان حرفم آمد.
- کمک به چی؟
با حرص جواب دادم:
- چه بدونم، همین زندگیمون دیگه.
و ادامه دادم:
- می گفت حامد عین داداشمه و نشده حرفی ازم پنهون کنه، الا این ازدواج. منم گفتم برو از خودش بپرس. بعدم بیرونش کردم.
موشکافانه نگاهم کرد.
- چرا راهش دادی که بیرونش کنی؟
از سوالش و نگاهش ترسیدم، از هر فکر و سوظنی بیشتر.
- گفت در رابطه با تو، منم ترسیدم. فکر کردم اتفاقی برات افتاده.
نگاهش هم چنان سرد بود.
ملتمس به قهوه ای های تیره اش خیره شدم.
- حامد، به خدا من فقط نگران تو شده بودم. باور کن من…
با به آغوش کشیدن ناگهانی اش، دهانم بسته شد.
برای بیرون آمدن از آغوشش تقلا کردم اما بی فایده بود. حصار دستانش را تنگ تر کرد.
- سروش همه رو به خودم گفت، این که اومده بود و تو بهش توپیدی و از خونه بیرونش کردی، این که نذاشتی پا تو حریم خصوصیمون بذاره و تو زندگیمون دخالت کنه... همه رو بهم گفت.
همان طور که در آغوشش بودم و صدای ضربان آرام قلبش را می شنیدم، گفتم:
- شاید از این زندگی راضی نباشم و دلم نخوادش اما با این حال دوست ندارم کسی پا توش بذاره، نمی خوام هر کسی که از راه رسید به خودش جرأت دخالت بده. می خوام خوب و بدش رو خودم تحمل کنم، اگه میشه درستش کنم، اگه هم نمیشه…

ادامه ی حرفم را ناگفته گذاشتم و سکوت کردم.
با دستی که پشت سرم بود، موهایم را نوازش کرد و با صدای محزونی گفت:
- می دونم شاید نتونم تا آخر عمرمون به این زندگی راضیت کنم اما قسم می خورم همه ی تلاشم رو بکنم که لااقل تحمل کردنش برات آسون بشه… قسم می خورم آیه!

***

روز تعطیل بود و حامد با خیال راحت تا لنگ ظهر خوابید، حتی برای خوردن صبحانه هم بیدار نشد.
شب گذشته شام حاضری خورده بودیم و حالا می خواستم جبران کنم. این کار به معنی کدبانو و خانم خانه بودن، نبود، نه. فقط یک راه فرار برای فکر نکردن بود. این خصوصیت بارز تمام زنان است که سعی دارند غم و غصه هایشان را با ادویه و چاشنی ها، رنگ و لعاب دهند تا بلکه اندکی قابل تحمل تر شود، و من مستثنی از این زنان کدبانوی هنرمند نبودم.
برنج را آبکش می کردم که صدای زنگ واحد بلند شد. به خیال آن که حامد بلند می شود، به کارم ادامه دادم اما گویی حامد نمی خواست دل از خواب زمستانی اش بکند.
غر زنان سمت در رفتم، در پوش چشمی را کنار زدم، با دیدن سروش پشت در، اخم هایم در هم شدند و زیر لب غریدم:
- باز چی می خواد؟
زنگ دو مرتبه و این بار طولانی تر به صدا در آمد. از در فاصله گرفتم و سمت اتاق رفتم و از همان جلوی در شروع به صدا زدن حامد کردم.
- حامد. حامد پاشو دوستت اومده پشت در.
تکان خفیفی خورد اما بیدار نشد.
کنار تخت ایستادم و عصبی صدایش زدم.
- حامد پاشو دیگه، لنگ ظهره.
خواب آلود «هوم»ی کرد و ملتمس گفت:
- آیه بذار بخوابم. خسته ام.
و متعاقب حرفش، سرش را بین دو بالشت فرو برد.
با حرص بالشتی که برای من بود، از زیر دستش بیرون کشیدم و پایین تخت انداختم.
- میگم سروش اومده، پشت در. میگی بذار بخوابم؟ پاشو ببینم.
زیر لب فحشی نثار سروش کرد و چشم گشود. با دیدن چشمان سرخ و خواب آلودش، من هم در دل فحشی نثار سروش و خروس بی محل بودنش کردم، هر چند دلیل کارم را نفهمیدم.

نویسنده : مریم گل محمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sore
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه tbora چیست?