رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 10 - اینفو
طالع بینی

رمان خیالت رفتنی نیست - قسمت 10

ماشین آمبولانس هم با سرعت بسیار بالایی حرکت می کرد؛ از سرعت بالا می ترسیدم و این ترس با نگرانی و اضطراب برای حامد ترکیب شده بود و به حال بدم دامن می زد.

نگاهی به چهره ی رنگ پریده اش کردم و اشک هایم شدت گرفت.
- خانوم آروم باشید. فعلاً که چیزی معلوم نیست.
نگاهی به پزشک اورژانس که این حرف را زد، کردم.
- شما می دونید چرا این طوری شده؟ حالش خوب میشه؟
- گفتم که من نظری نمی تونم بدم. انشاالله که مشکلی نیست.
با آن سرعت بالا خیلی زود به بیمارستان رسیدیم. به سرعت حامد را به بخش اورژانس بردند و اجازه ی ورود را به من ندادند. نمی دانستم باید به خانواده اش خبر بدهم یا نه.
لحظات به کندی می گذشت. مرتب به ساعت دیواری رو به رویم نگاه می کردم و پاهایم را با استرس تکان می دادم.
گوشی ام را از کیفم درآوردم و شماره ی مادر را گرفتم که هم حال نفس را بپرسم و هم اطلاع دهم که دیر برمی گردم.
نمی توانستم که حامد را با این حال تنها بگذارم و خودم هم بروم.
به اتاق دکترش رفتم که درباره ی وضعیت حامد از او سؤال کنم.
با هر کلمه ای که پیش می رفت مرا به ترس و وحشت بیشتری می انداخت.
با حالی خراب و به هم ریخته از جا بلند شدم. قدم هایم آن قدر سست و لرزان بود که هر لحظه منتظر فرو ریختنم بودم. اشک بود که مهمان چشمانم بود.
یعنی تمام این مدت بیمار بود و درد می کشید؟
در اتاقش را به آرامی باز کردم و نگاهی به چهره ی رنگ پریده و غرق در خوابش کردم.
باز هم اشک به چشمانم هجوم آورد. دلم گذشته و آن خاطرات خوب و شیرین را می خواست.

***
همراه با خانواده ی دایی و خاله نیره به خانه ی مادربزرگ در شهر ری آمده بودیم تا امشب را که شب یلدا بود، در کنار او باشیم.
پدربزرگ سال ها پیش فوت کرده بود و حال مادربزرگ این ده سال را تنها زندگی می کرد. هر چه قدر هم که به او اصرار می کردیم که پیش ما بیاید، قبول نمی کرد و به قول خودش این گونه راحت تر بود.
مادربزرگ در خانه ای ویلایی و خیلی بزرگ و با بافت قدیمی و در عین حال باصفا زندگی می کرد.
همه مان این جا را بسیار دوست داشتیم. این خانه برایمان یادآور خاطرات بچگی بود.
یادم می آید که آن زمان چه قدر با حامد و هانیه و شهاب در میان این حیاط بزرگ که کم از باغ نداشت، بازی می کردیم.
پر از درخت بود. از درخت توت و انجیر و انگور تا سیب و هلو و چه طعمی داشتند این میوه ها.
در فصل بهار تمام باغ لباس سبز بر تن می کرد و بوی گل های محمدی و رز حیاط را پر می کرد. انگار که در این فصل این خانه جان تازه ای می گرفت.
زمستان ها هم زمانی که برف می آمد به این جا می آمدیم. برف بازی کرده و آدم برفی درست می کردیم و بعد از اتمام کارمان مادربزرگ با مهربانی همیشگی با آن چای های خوشرنگ و خوش عطرش از ما پذیرایی می کرد و چه طعمی داشت خوردن آن چای در میان آن سرما!
فصل پاییز روی سنگریزه های زمین برگ های زرد از درختان می افتاد و همه جا پر از برگ می شد. عاشق قدم زدن در این باغ مخصوصا در فصل پاییز بودم.
فضای این باغ و این خانه چهار فصل را در خودش جای می داد؛ آن هم به زیباترین شکل ممکن!
و چه قدر اینجا را دوست داشتم.
امروز آخرین روز پاییز بود؛ آذر ماه. این دختر پاییز هم چمدانش را آماده کرده بود و عزم رفتن کرده بود.
دستانم در دستان حامد گره خورد و روی برگ های پاییزی راه می رفتیم. چه قدر بودن در کنارش و لمس دستانش شیرین بود. می گویند پاییز فصل عاشقی و دیوانه بازیست و من با وجود او به این موضوع پی برده ام.
- لیلی من به چی فکر میکنه؟

عاشق این «لیلی من» گفتن هایش بودم؛ این «من» گفتن او که حس مالکیت را نشان می داد زیادی به دل می چسبید؛ اصلاً گویی معجزه می کرد!
این که بدانی کسی این گونه می خواهد که به تو حس مالکیت و غیرت دارد زیادی خوب بود.
البته این مالکیت و غیرت به این معنی نبود که بخواهد درمورد تمام مسائل زندگی ات دخالت کند یا به این گیر بدهد که این کار را بکن، آن کار را نکن. بلکه این معنا را می داد که آن که دوستت دارد، به تو توجه کند، مورد حمایت او واقع شوی؛ همه جوره مانند کوه پشتت به ایستد. از همه مهم تر اینکه درکت کند. بتوانی مانند دوست صمیمی ات با او راحت باشی. با او درد و دل کنی، شوخی کنی، بخندی.
غیرت به معنی داد و فریاد زدن و گیر دادن الکی نیست!
زن از کسی که عاشقانه دوستش دارد هیچ چیز نمی خواهد جز توجه.
این که بداند مرد زندگی اش حواسش به او هست و توسط او درک می شود و مطمئن باشد که اگر تمام دنیا به دشمنی با او برخیزند، او رهایش نمی کند و به حمایت از او می پردازد، خوشبختی محض بود.
به حقیقت این جمله پی بردم:
دوست داشتنش لذت بخش نبود، خیال انگیز هم نبود اما آرام بخش بود. دنیا را برایت جذاب نمی کرد، فقط امن می کرد!
(کتاب بعد از پایان، فریبا_وفی)

دستانم را بغل کردم و روی تکه سنگی نشستم.
حامد هم رو به رویم نشست و با آن لبخند زیبایش به من خیره شد. جواب لبخندش را دادم و برگ خشک شده ای که روی زمین افتاده بود را برداشتم.
- یاد اون موقع ها افتادم. چه دورانی داشتیم با هم. چه قدر خاطره داشتیم.
لبخندی زد که نشان می داد او هم معلوم بود یاد آن همه خاطراتمان افتاده.
- دوران بچگی رو خیلی دوست دارم. همه با هم مهربون، دلشون با هم صافه؛ تو چهره شون معصومیت و پاکی رو میشه دید؛ اما هر چی بزرگتر میشیم تو روزمرگی های زندگی غرق میشیم و دیگه سراغ هم دیگه رو نمی گیریم.
حامد هم بالاخره سکوتش را شکست: یادته اون روز تو اون حوض افتاده بودی؟
مگر می شد یادم برود؟!
- مگه میشه یادم بره؟
با خنده ای ادامه دادم: همیشه می گفتی هیچ کی حق اذیت کردنت رو نداره به جز من. اون موقع هم زورگو بودی.
خودش هم خنده اش گرفت.
- چه دعوایی که به خاطر تو نکردم و چه کتک هایی که نخوردم که این لیلی خانوم رو به دست بیارم.
با چشمان گرد شده نگاهش کردم.
- چی؟! به خاطر من کتک خوردی؟ از کی؟
- با اون پسره که اسمش یادم نمیاد؛ اون موقع همسایه ی مامان جون اینا بود. از من یکی دو سال بزرگتر بود. قد و هیکلش هم دو برابر من بود. یه روز با شهاب و اون پسره بازی می کردیم که توام بیرون اومدی. داشت یه جوری نگاهت می کرد. منم اعصابم خورد شد. هیچ کی نباید تو رو اذیت می کرد و حتی بهت نگاه می کرد. رفتم باهاش درگیر شدم. یکی می زدم، دوتا می خوردم؛ از بس که زورش زیاد بود.
مشتاقانه به حرف هایش گوش می دادم. خودش هم از یادآوری آن روزها خنده اش گرفته بود.
نگاهی با عشق به چشمان رنگ شبش کردم.
- می دونی خیلی دیوونه ای؟
او هم با عشق به چشمانم خیره شد.
- بله دیوونه ی یه دختر که خیلی وقته دلم رو بهش باختم. دیوونه ی این چشم ها که نمی دونی چه بلایی سر این دل آورد.
به صدای دلنشین او گوش می دادم. چه حرف های قشنگی می زد؛ چه آرامشی داشت این صدا.
- حامد؟
- جونم؟
- میشه برام بخونی؟ صدات رو خیلی دوست دارم. کلی بهم آرامش میده.
لبخندی زد.
-چشم؛ هر چی خانوم خوشگلم بگه.
سرم را روی شانه اش گذاشتم. این شانه ها تکیه گاه من بود.

مثل گریه توی پاییز، مثل پاییز توی کوچه
مثل کوچه زیر بارون، مثل بارون روی شیشه
تو خود عشقی، خود عشق، تو خود عشقی، خود عشق
مثل اسمت روی قلبم، مثل هدیه توی دستم
مثل اون حالی که داشتم، وقتی هدیه رو می بستم
تو خود عشقی، خود عشق، تو خود عشقی، خود عشق
مثل ماه
مثل ماه، وقتی گریه ش می گیره
مثل گل، وقتی از دسته تو میره
مثل من، که نمیای و می میره
مثل تو، تو خود عشقی، خود عشق
مثل ماه، مثل تو
مثل اشک، مثل من
مثل عشق مثل آه
آه، تو خود عشقی، خود عشق
مثل لیلی توی پاییز، مثل مجنون زیر بارون
مثل بارون وقتی آروم، آروم آروم می شه عاشق
تو خود عشقی، خود عشق، تو خود عشقی، خود عشق

به صدای زیبایش گوش می دادم و لبخند روی لبم بیشتر عمق می گرفت. چه قدر زیبا می خواند؛ چه آهنگ زیبایی را هم انتخاب کرده بود که متناسب با شرایط مان بود.
و چه این لحظات عاشقی زیبا بود.
وقتی عاشق باشی و در کنار معشوقت همه چیز زیبا می شود.
دستش را گرفتم و سعی کردم تمام احساسم را از طریق دستانم به دستان او منتقل کنم.
- خیلی دوست دارم حامد.
به جای جواب دادن بوسه ای به پیشانی ام زد. حامد اهل ابراز احساسات زیادی نبود؛ احساساتش را از طریق کارها و رفتارهایش نشان می داد.
خودم هم علاقه ی این شکلی را بیشتر می پسندیدم.

با شنیدن صدای پا که به ما نزدیک می شد، از حامد فاصله گرفتم.
شهاب و هانیه بودند که به طرف ما می آمدند. هانیه هنوز هم پیمان را فراموش نکرده بود و آن حالت افسرده و غمگینش هنوز هم همراهش بود.
شهاب که متوجه ی کار من شده بود، گفت: راحت باشید. ما چیزی ندیدیم.
با خجالت لب گزیدم و سرم را پایین انداختم.
حامد پرسید: واسه چی اومدی؟
روی زمین به شکل چارزانو نشست.
- هیچی. گفتم بیام یه کم مزاحم شما کفترای عاشق بشم.
حامد خندید و «دیوانه» ای نثارش کرد.
هانیه ایستاده بود و به ما نگاه می کرد اما مشخص بود فکرش همه جا هست، به جز این جا.
حامد از جا بلند شد و گفت: پاشین بریم تو.
هانیه در حالی که از سرما دستانش را بغل گرفته بود، گفت: شما برید من می خوام یه کم قدم بزنم.
دلم می خواست کمی با او حرف بزنم پس گفتم: منم پیشش می مونم.
حامد به سمتش رفت و کاپشنش را درآورد و روی شانه های هانیه انداخت.
- چرا همین طوری اومدی بیرون؟
هانیه جوابی نداد و روی تخته سنگی کنار من نشست.
حامد نگاهش را بین ما چرخاند.
- خیلی بیرون نمونید. غروبه و هوا سردتر میشه.

بعد از رفتن حامد و شهاب، به سمت هانیه برگشتم.
- خوبی؟
پوزخندی بر لب نشاند.
- عالی!
برگ خشک شده ای از روی زمین برداشت و آن را ریز ریز کرد.
- لیلی؟
- جانم؟
برگ را زمین انداخت و سرش را روی زانوهایش گذاشت.
دلم نمی خواست او را این چنین غمگین ببینم.
خودم را به او نزدیک کردم و دستم را دور شانه اش انداختم.
- قربونت برم این قدر ناراحت نباش. یه چیزی بگو؛ این قدر تو خودت نریز.
- من دیوونه ام؟
معترض گفتم: این حرفا چیه؟
انگار که صدای مرا نمی شنید، برای خودش شروع به حرف زدن کرد.
- آره دیگه من دیوونه ام؛ اگه دیوونه نبودم که عاشق اون نمی شدم ولی چی کار کنم خب؟ مگه دست منه؟ دوسش دارم. هر کاری هم شده می کنم که فقط پیشش باشم. لیلی یه چیزایی تو سرمه.
با نگرانی نگاهش کردم.

- هانیه دیوونه بازی درنیاری ها. چی تو سرته؟
نگاه خیره اش را به نقطه ای نامعلوم داد و سکوت کرد.
- با توام؟ چی تو سرته؟
با حرص صدایش کردم که به طرفم برگشت و با چشمان بی روحش نگاهم کرد.
- به جون حامد که اون قدر دوسش دارم، ببینم کاری می خوای بکنی دیگه نه من، نه تو.
تکانش دادم و با عصبانیت گفتم: می شنوی چی میگم؟
باز هم جوابم سکوت بود و سکوت...
چه باید به او می گفتم؟ به این عزیزتر از خواهر...
از جا بلند شد و در حالی که کاپشن حامد را روی دوشش مرتب می کرد، گفت: پاشو بریم تو. یخ زدم.
چشم غره ای به او رفتم و از جا بلند شدم. خورشید در حال غروب کردن بود و هوا بسیار سرد شده بود.
دستانم را در جیب پالتویم قرار دادم و به گام هایم سرعت بخشیدم.
وارد خانه که شدیم، موجی از گرما به استقبالمان آمد و حس خوشایندی را برایم به وجود آورد.
از کنار حامد و شهاب که مانند همیشه پیش هم بودند، گذشتم و به آشپزخانه رفتم.
همه در حال آماده کردن وسایل و خوراکی ها برای امشب بودند.
مادربزرگ باز هم با آن سلیقه اش غوغا کرده بود.
دستم را دور گردنش حلقه کردم و گونه اش را محکم بوسیدم.
- چه کرده این نازی جون. یه اسپند برای این خوشگل خانوم دود کنید.
مادربزرگ خندید و گفت: زشته دختر. این کارا چیه؟
مادر، زندایی و خاله هم با لبخند به ما نگاه می کردند. هانیه که تازه به جمعمان اضافه شده بود، در حالی که به شیرینی های چیده در ظرف ناخونک می زد، گفت: اینو ولش کنید. خل و چله. ما هم نمی خواستیم برای داداشم بگیریمش، بهمون انداختند.
پس گردنی ای به او زدم.
- حیف که اینجا خانواده نشسته.
هانیه باز هم پر حرفی هایش را شروع کرد.
- ملاحظه می کنید دیگه. چه قدر هم بی ادبه. عمه جون واقعاً این طرز تربیت بچه صحیح نیست. یه کم از مادر من یاد بگیرین که چه دختری تربیت کرده.
زندایی با خنده گفت: تو همین یه دونه برای هفت پشتمون بسی.
با خنده برایش ابرویی بالا انداختم و به طرف زندایی که مشغول درست کردن ژله بود، رفتم.
- زندایی جون کمک نمی خوای؟
هانیه با خنده گفت: نگاه نگاه! چه خودشیرینی ای هم برای مادر شوهرش میکنه.
با حرص نگاهش کردم و گفتم: هانی، بگیرمت کشتمت.
خنده ای کرد و پا به فرار گذاشت. من هم به دنبالش می دویدم.
از این که حال و هوایش عوض شده بود و باز هم مثل قبل می خندید و شوخی می کرد، بسیار خوشحال بودم اما خبر از طوفانی که در راه بود، نداشتم.

هر چه از آن شب بگویم، کم گفته ام. آن قدر که خوش گذشته بود و با شوخی های هانیه و شهاب، فضای شادی داشتیم.
در آخرین شب پاییز و در آن شب طولانی دور هم جمع بودیم و فضای بینمان پر از محبت و عشق بود.
یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر بودن در کنار عزیزان و یک دقیقه بیشتر ابراز محبت و مهربانی کردن.

آخر شب هم با فال حافظ سپری شد. فالی که شبیه هم بود. فال من و حامد.
و این مضمون هر دو فال بود که برایمان درآمده بود:
الا یا ایهّا الساقی ادر کاسا و ناوِلها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

مادربزرگ که نگرانی مرا دید سعی کرد که با حرف هایش آرامش را به وجودم القا کند. می گفت که عشق آسان به دست نمی آید. مسیر عشق پر از پیچ و خم و پستی و بلندیست. اصلاً عشقی که ساده به دست بیاید که نامش را عشق نمی توان گذاشت!
عشق به سختی به دست می آید تا عاشق و معشوق قدر هم را بیشتر بدانند.
و من تمام این حرف ها را قبول داشتم. به نظر من عشق مانند خشتی خام بود که با حرارت و سختی پخته می شد.
هر روز به هانیه زنگ می زدم و هر وقت می توانستم به دیدنش می رفتم. تازگی ها زیادی آرام شده بود و در حرف هایش بی حسی و بی تفاوتی به همه چیز مشخص بود. حس می کردم این آرامش قبل از طوفان است و چیز های خوبی انتظارش را نمی کشد ولی کاری از دستم برنمی آمد.


جزوه هایم را اطرافم پخش کرده بودم و در حال خواندن آنها بودم که با شنیدن صدای اس ام اس گوشی ام، آن را از کنارم برداشتم و با دیدن اسم حامد لبخندی بر لبم نشست و پیام را خواندم.
- بیداری؟
انگشتانم روی صفحه به حرکت درآمد و نوشتم: آره.
چند ثانیه نگذشته بود که جواب داد: لباس گرم تنت کن و بیا بیرون؛ من دم درم.
با تعجب پیامش را دوباره خواندم. این موقع شب دم در خانه ی ما چه می کرد؟!
پالتو و شالی تن کردم و بعد از برداشتن کلید به آرامی از خانه خارج شدم.
ماشین حامد جلوی در پارک شده بود. در را باز کردم و نشستم.
- سلام.
- به روی ماهت. خواب که نبودی؟
- نه داشتم درس می خوندم. چرا این قدر یهویی اومدی؟ یه لحظه نگران شدم.
لبخند زیبایی بر لب نشاند.
- یهویی دلم خواست خانومم رو ببینم.
نگاهی به چشمان خسته اش کردم. با تمام عشقی که به او داشتم، گفتم: قربون اون دلت برم.
«خدانکنه» ای زیرلب گفت.
- خب حالا موافقی بریم دور دور؟
متعجب پرسیدم: این موقع شب؟!
سری تکان داد.
- آره. دلم می خواد این موقع شب با زنم برم دور دور. مشکلیه؟
از لحن زورگویانه اش خنده ای کردم.
- هر چی آقامون بگه.
خودش هم خنده ای کرد و با گفتن «بزن بریم» ماشین را به حرکت درآورد.
چه قدر خندیدن هایش را دوست داشتم. آن قدر خنده اش جذاب و مردانه بود که دلم می خواست فقط نگاهش کنم و در دل قربان صدقه اش بروم.
نگاهی به نیمرخش کردم.
- حامد؟
همان طور که حواسش به جلو بود، جواب داد: جونم؟
- این یهویی ها رو خیلی دوست دارم. این که یهو یادم می افتی، یهو به هم زنگ می زنیم. یهو میای دنبالم. این روزها رو خیلی دوست دارم. کاش هیچ وقت تموم نشه.
- مگه من می ذارم تموم شه؟ یه کم کارام درست شه، عروسی می گیریم و اون موقع دیگه پیش خودمی. یه لحظه هم ولت نمی کنم.

از تصور عروسی مان و تشکیل زندگی مان لب هایم به لبخندی عمیق باز شد.
این که حامد شب ها برگردد و با لبخند به استقبالش بروم. هم دیگر را بغل کنیم تا خستگی روزمره مان از تنمان خارج شود، چه خوب بود! چه حس نابی!
زن بودن زیبا بود. این که بدانی هر جور هم باشی، باز هم کسی عاشقانه دوستت می دارد، زیبا بود.
- حامد این جا نگه دار. دلم می خواد قدم بزنم.
نیم نگاهی به سمتم انداخت.
- هوا سرده. توام لباس زیادی نپوشیدی؛ سرما می خوری.
نگاهی به باران که تازه باریدن گرفته بود، کردم.
- من عاشق قدم زدن تو بارونم. بیا دیگه.
- سرما می خوری.
با اصرار گفتم: نه. مراقب خودم هستم. نگه دار دیگه.
نگاهم را مظلوم کرده و به او خیره شدم. با دیدن نگاهم گفت: از دست این چشمات. باشه ولی زیاد بیرون نمی مونیم.
ذوق زده گفتم: باشه. هر چی تو بگی.
گوشه ای نگه داشت و گفت: خیلی خب. پیاده شو.
با ذوق پیاده شدم. خودش هم پیاده شد و بعد از زدن قفل ماشین، دستش را به طرفم گرفت. با لبخندی دستم را در دستش گذاشتم و زیر باران که حالا هم شدیدتر شده بود. شروع به قدم زدن کردیم.

هر چه از این حال و هوایمان می گفتم، کم بود. چه حس خوبی بود قدم زدن با کسی که دوست داری آن هم زیر باران و دست در دست او.
با لباس های خیس شده سوار ماشین شدیم. هوا خیلی سرد بود و از سرما دندان هایم به هم می خورد.
دست های یخ کرده ام را جلوی دهانم گرفتم و سعی در گرم کردم آن ها داشتم.
داخل ماشین نشستیم. بخاری را روشن کرد و گفت: من چی بهت بگم آخه؟ من می دونم سرما می خوری.
- مهم نیست. حامد یه چیزی رو می خوام بهت بگم و یه اعتراف بهت بکنم.
منتظر خیره ام شد.
- تو قاتلی. تو با این چشم ها و این صدات وقتی این طوری با عشق بهم خیره میشی و با اون صدات این حرفا رو می زنی، نمی دونی که منو به کشتن میدی. جرمت هم حبس ابده. اونم حبس ابد تو قلب من.
لبخندی بر لبانش نشست.
- منم عاشق این حبس ابدم.

* * * * *
روی صندلی کنار تختش نشسته و به چشمان بسته اش خیره بودم. هر بار که حرف های دکتر یادم می افتاد، شدت اشک هایم بیشتر می شد.
باز هم صدای دکتر که بیماری حامد را برایم توضیح می داد به خاطرم آمد.
- خب باید بگم شرایط بیماری حامد روز به روز داره بدتر میشه.
با تعجب پرسیدم: بیماری؟ چه بیماری ای؟
- متأسفانه کلیه های حامد از کار افتادند.
با بهت و وحشت پرسیدم: چی؟ یعنی چی؟
- خب من بیشتر درباره ی این موضوع بهتون توضیح میدم. کلیه ها وظایف خیلی مهمی رو تو بدن ایفا می کنند؛ مثل
تنظیم سطح نمک، پتاسیم و اسید خون، کنترل فشار خون، تولید ویتامین دی برای حفظ استخوان ها و کنترل تولید گلبول های قرمز خون. به همین خاطر بیمارهای کلیوی آسیب های زیادی می بینند. و متأسفانه علامت خاصی هم در بیشتر موارد نداره به همین دلیل هم حامد خیلی دیر متوجه ی بیماریش شده بود و خیلی پیشرفت کرده. هفته ای دو روز باید دیالیز بشه، کلی دارو مصرف میکنه ولی اینا هیچ کدوم فایده ای ندارند. یه جور دیگه بخوام بگم، مرگ و زندگی یه انسان می تونه به این مورد بستگی داشته باشه.
به گوش هایم اعتماد نداشتم. مات و مبهوت و با وحشت به او نگاه می کردم. این حرف ها یعنی چه؟ یعنی زندگی حامد در خطر بود؟
با لحن تحلیل رفته ای گفتم: خب باید چی کار کرد؟
- تنها یه راه داره. پیوند کلیه.
نور امیدی در دلم تابید.
- خب چرا این کار رو انجام نمیدین؟
- همون طور هم که خودتون باید بدونید، کلی آدم تو صف پیوند هستند. از بچه ی کوچیک بگیر تا افراد سالخورده. پس پیدا کردن کلیه اون هم با گروه خونی کمیاب حامد، اصلاً کار راحتی نیست.
به فرض پیدا هم بشه، به همین راحتی که نیست؛ ممکنه حتی مشکلی هم از لحاظ خون و ژنتیک وجود نداشته باشه ولی ممکنه بدنش پیوند رو پس بزنه.
اینا رو نگفتم که نگرانتون کنم فقط خواستم در جریان باشید.
لب گزیدم که صدای گریه ام بلند نشود که بیدارش نکنم.
باورم نمی شد که حامد در یک قدمی مرگ ایستاده.
زیرلب زمزمه کردم: خدایا خودت یه کاری کن.

بعد از آن روز زیر باران رفتنمان با حامد، هر دو سرمای شدیدی خورده بودیم و در رختخواب افتاده بودم.
با بی حالی چشمانم را بسته بودم و با گلوی خشک شده و دردناکم مرتب سرفه می کردم.
با صدای باز شدن در چشمانم را باز کردم و با بی حالی به هانیه چشم دوختم.
- سلام.
سرفه ای کردم و با صدای گرفته ام جوابش را دادم.
کنارم نشست.
- اوه چه صدایی داری. یه دهن واسمون بخون.
خنده ای کردم که به سرفه افتادم.
- کوفت. خودت رو مسخره کن.
حالت متفکری به خود گرفت.
- خیلی عجیبه ها!
- چی عجیبه؟
- این که همزمان تو و حامد با هم مریض شدین. هیچ کس هم که نمی دونه پریشب که بارون می اومد، نصفه شب باهم بیرون بودید.
«هین» ی کشیدم و پرسیدم: وای همه فهمیدین؟ وای زشت شد که! چی درباره ی ما فکر می کنند؟
خنده ای کرد.
- از بس که هر دوتون تابلویین.
- حامد چه طوره؟
در حالی که مانتویش را درمی آورد گفت: اونم عین تو. امروز کلاس داشت و گفت که از اون طرف هم میره سر کارش. من که اومدم، گفت که حتماً میاد بهت سر میزنه.
لبخندی بر لبم نشست که گفت: نگاه نگاه چه ذوقی هم میکنه.
نیشگونی از بازویش گرفتم.
- عیادت مریض دست خالی میان؟ یه کمپوتی، آبمیوه ای چیزی می آوردی.
- یه وقت تعارف نکنیا.
خودم هم خندیدم که سرفه ام بیشتر شد. لیوان آب را از روی عسلی کنار تختم به دستم داد.
- بیا یه کم بخور و استراحت کن.
جرعه ای از آب را خوردم و چشمانم را روی هم قرار دادم تا شاید کمی این بی حالی ام بهبود یابد.

با نوازش های دستی چشم هایم را گشودم. بدون باز کردن چشم و دیدن او، صاحب این دست ها را می شناختم.
- سلام لیلی خانوم من. بهتری عزیزم؟
صدای او هم گرفته بود و چهره اش بی حال بود.
- سلام. من که افتضاحم. تو خوبی؟
دستش را روی پیشانی ام گذاشت.
- کمی تب داری. می خوای بریم دکتر؟
سرفه ای کردم.
- نه. استراحت کنم، بهتر میشم.
خودش را نزدیک تر کرد و کنارم دراز کشید. کمی کنار رفتم که او هم روی تخت یک نفره ام جا شود. کمی از پتو را روی او کشیدم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و به طپش های قلبش که زیباترین موسیقی برایم بود، گوش سپردم. دستانش را دور تن ظریفم حلقه کرد.
بوسه ای روی موهایم نشاند. چه قدر آرامش داشت. خودش، صدایش، نگاهش، آغوشش، همه ی این ها آرامش محض بودند.
وقتی کنارم بود، هیچ دردی را احساس نمی کردم. با وجود او درد بی معنی ترین کلمه برایم بود.
دوست داشتن او مانند پیچک بود که دور قلبم پیچیده شده بود.
دستان داغش را در دست گرفتم. حتی با عشق این مریض شدن ها هم شیرین است!
کمی جا به جا شدم و خودم را بیشتر در آغوشش جای دادم.
در آغوش گرم او و صدای ضربان قلبش که مانند لالایی می ماند، به خواب رفتم.

شاید این را شنیده‌ای که زنان
در دل «آری» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی‌سازند
رازدار و خموش و مکارند
آه، من هم زنم، زنی که دلش
در هوای تو می‌زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
فروغ فرخزاد

 

دو سه روزی این سرماخوردگی شدید ادامه داشت. کمی حالم بهتر بود و از فردا می خواستم به دانشگاه بروم.
گوشی در دستم بود و مشغول خواندن چت های خودم و حامد بودم.
به نظرم یکی از لذت بخش ترین کارها همین بود و من عاشق این کار بودم.
خواندن این حرف های عاشقانه و یادآوری خاطرات آن روزها بی نظیر و غیر قابل وصف بود.
من با وجود حامد عشق را تجربه کردم. اولین و آخرین عشق من است. چشمانش حس زنده بودن و زندگی به من می داد.
تمام دنیای من در آن چشمان به رنگ شبش خلاصه می شد.
از صفحه ی چت با حامد خارج شدم که پیامی از یک شماره ی ناشناس برایم آمد. با کنجکاوی آن را باز کردم و خواندم: سلام لیلی جان. خوبی؟ چرا چند روزه دانشگاه نمیای؟
مات و مبهوت به نام کاربری اش و عکس های پروفایلش که عکس خودش در ژست ها و نماهای مختلف بود، نگاه کردم. واقعا هم جذاب بود اما باز هم به جذابیت حامد من نمی رسید.
او چه کار می توانست با من داشته باشد؟ چرا این قدر صمیمی احوالم را پرسیده؟ اصلاً شماره ام را از کجا پیدا کرده؟!
متعجب تایپ کردم: سلام استاد. خوب هستین؟ ببخشید چند روز کمی کسالت داشتم.
طولی نکشید که جواب داد: چیزی شده؟
- نه. یه سرماخوردگی کوچیک بود.
باز هم جوابم را سریع داد: اوکی. پس، فردا می بینمت. فعلا.
با دیدن ایموجی قلبی که فرستاده بود، اخمی کردم و نوشتم: می تونم بپرسم از کجا شماره ی منو پیدا کردید؟
- کار سختی نبود.
با حرص به ایموجی خنده ی بدجنسش نگاه کردم و خواستم از پی وی او خارج شوم که دوباره پیامی داد.
«کسی سوال می‌کند:
به خاطر چه زنده‌ای؟
و من برای زندگی
تو را بهانه می‌کنم ...
نیما_یوشیج »
با حرص پیام را خواندم و اخم هایم غلیظ تر شد. این پیام چه معنی می داد؟ چرا او باید چنین چیزی را برایم بفرستد؟
نگاه های خیره اش یک طرف، این پیام امشبش هم یک طرف. اگر دوباره چنین چیزی را از او ببینم، قطعاً به حامد خواهم گفت.

آن شب را آن قدر حرص خورده و عصبانی بودم که تا صبح خواب به چشمانم نیامد.
بیدار که شدم مانند هر روز چک کردن گوشی ام بود. همیشه حامد صبح ها برایم اس ام اسی می فرستاد و من با خواندن آن لبخند بر لبم می نشست و روز خود را با شور و اشتیاق آغاز می کردم.
همین طور هم بود. یک اس ام اس داشتم. آن را باز کردم و به جای اسم حامد که آن را «جان دل» ذخیره کرده بودم، شماره ی استاد نادری افتاده بود.
«زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
حافظ »
پوف کلافه ای کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. مادر در آشپزخانه مشغول پختن ناهار بود.
با بی حالی به مادر که مشغول شستن ظرف های اضافه بود، نگاهی کردم.
- سلام.
با لبخند همیشه مهربانش به سمتم برگشت.
- سلام عزیزم. بهتری؟
بی حال «آره» ای گفتم.
- چیزی شده؟ چرا این قدر بی حال و حوصله ای؟
چه باید جواب می دادم؟ واقعا عصبانی شده بودم. چرا او باید چنین پیام هایی به من بدهد؟ حداقل از این بابت خیالم راحت بود که یکی دو جلسه ی دیگر فقط با او داریم و بعد هم موقع امتحانات می شود. فقط امیدوار بودم که ترم بعد این درس را او ارائه ندهد.

 

برای آن که مادر را نگران نکنم، شانه ای بالا انداختم.
- چیزی نیست.
صدای زنگ حیاط که آمد، گفتم: من میرم باز کنم.
چادر سفید گلدار را روی تیشرت سفیدم و موهای پریشانم پوشیدم و برای باز کردن در به حیاط رفتم.

شیرین خانم، همسایه ی رو به رویی مان با یک کاسه آش در دستش پشت در بود.
- سلام شیرین خانوم.
لبخندی زد و گفت: سلام لیلی جان خوبی؟ مامان، بابا خوبن؟
- ممنون سلام می رسونند. بفرمائید تو.
کاسه آش را به دستم داد و گفت: بیام یه احوالپرسی با مادرت کنم.
این یک جمله یعنی حداقل یک ساعتی را می ماند و از هر دری حرف می زد!
تعارف کردم که وارد شود.
با مادر مشغول سلام و احوالپرسی شد. کاسه ی آش را به آشپزخانه بردم و چای را روی سماور گذاشتم که دم بکشد خودم هم همان جا ماندم و مشغول جمع و جور کردن ظرف ها شدم.
صدای شیرین خانم به گوشم رسیدم و اخم هایم درهم رفت.
- سوسن جون، لیلی کی می خواد عروسی کنه و بره سر خونه زندگی خودش؟
- فعلا که معلوم نیست.
- یه وقت از حرفایی که می زنم ناراحت نشیا من از سر دلسوزی اینا رو میگم. اینا الان چند ماهه باهم نامزدن؛ هر روز هم با هم بیرون میرن و رفت و آمد می کنند. اصلا این جوری خوبیت نداره؛ یهو دیدی ازدواجشون سر نگرفت.
مات و مبهوت سر جایم مانده بودم. چه داشت می گفت؟ چرا این مردم آن قدر در زندگی دیگران دخالت می کنند؟ چرا هیچ کس سرش در کار خودش نیست؟
به کسی چه ربطی دارد که ما کی ازدواج می کنیم؟
این حرف ها چه بود که به زبان می آورد؟
اخم هایم درهم شد و نفس کلافه ای کشیدم. باید با حامد حرف می زدم که کاری کند. خودم هم از این اوضاع خسته شده بودم.
بی توجه به آن ها به اتاقم رفتم و شماره ی حامد را که دو روز بود که از او خبر نداشتم را گرفتم.
چند بوق خورد تا جواب داد و صدای خسته اش در گوشی پیچید: جانم خانومم؟
چه قدر این حالت را دوست داشتم. هر چه قدر هم خسته و بی حوصله بود ولی با مهربانی جوابم را می داد.
حرف زدن با او تمام بی حوصلگی هایم را رفع می کرد.
- سلام. کجایی؟
صدایش کلافه و ناراحت بود.
- هیچی. تو خیابون.
نگران شدم.
- چیزی شده حامد جان؟ خوبی؟
- آره.
- کجایی که بیام پیشت؟
صدای ماشین و بوق می آمد.
- تو مگه ظهر کلاس نداری؟
موهایم را کنار زدم و گفتم: آره ولی مهم نیست. تو مهم تری.
می توانستم لبخندش را احساس کنم. با لحنی مهربان گفت: نگران نباش عزیزم. من حالم خوبه.
با اصرار گفتم: من باید ببینمت.
از اصرارهای من کلافه شده بود ولی با مهربانی گفت: خیلی خب. کلاست تموم شد، میام دنبالت. خوبه؟
پذیرفتم و خداحافظی کوتاهی با او کردیم. از جا بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم. امروز با استاد نادری کلاس داشتیم و اصلا حوصله اش را نداشتم. یاد آن پیام هایش که می افتادم اعصابم به هم می ریخت.

 

نمی دانستم به حامد این موضوع را بگویم یا نه. حامد آدم منطقی ای بود ولی می دانستم که چه قدر روی این موضوعات حساس است و ممکن است واکنش خوبی نشان ندهد.
کیفم را روی شانه ام انداخته و چادرم را مرتب کردم.
هنوز صدای شیرین خانم که در حال تعریف کردن از خواستگار خواهر زاده اش بود، می آمد. از یادآوری حرف های او هم اعصابم به هم ریخت.
از اتاق خارج شدم و خداحافظی کوتاهی با آن ها کردم و از خانه بیرون زدم.

مانند همیشه کنار مهدیس نشسته بودم و سعی می کردم حتی به استاد نگاه هم نکنم.
مهدیس هم با بی خیالی همیشگی اش حواسش به همه جا بود جز کلاس.
متوجه ی نگاه هایش به یکی از پسرها شده بودم و مگر می شد من این دوست را نشناسم؟!
آهی کشید و لب هایش را آویزان کرد.
با زدن ضربه ی آرامی به بازویش او را متوجه ی خود کردم.
- چته؟
- هیچی.
- منم که نفهمیدم که چرا همش کیوان رو نگاه می کنی.
انکار کرد.
- من کی به اون نگاه کردم؟ کی گفته من دوسش دارم؟
خنده ای کردم.
- من که نگفتم دوسش داری. فقط گفتم داری نگاهش می کنی. دیدی خودت اعتراف کردی.
خودش هم خنده اش گرفت و گفت: کوفت دیوونه.
با آمدن استاد در کنارمان، لبخندم را جمع کردم.
کنارمان ایستاد.
- شما دو نفر انتظار نمره ی کامل از من نداشته باشید. هر جلسه من باید بهتون تذکر بدم. الانم بدون حرف تمرینتون رو انجام بدین.
رو به مهدیس ادامه داد: خانوم مهدوی، شما بعد از کلاس بیا اتاق من.
اجازه ی حرف زدن به مهدیس که چشمانش از تعجب گرد شده بود را نداد و پشت میزش برگشت.
- این با من چی کار داره؟
شانه ای بالا انداختم.
- نمی دونم.
بعد از تمام شدن کلاس و خداحافظی از مهدیس از دانشگاه خارج شدم. ماشین حامد را که دیدم، لبخندی بر لبم نشست و سوار شدم.
- سلام.
نگاهی به من کرد و لبخندی زد.
- سلام عزیزم. خوبی؟
با عشق در چشمانش خیره شدم.
- تو رو که می بینم، عالی ام. ولی تو مثل اینکه خوب نیستی.
لبخندش عمق گرفت و نگاهش رنگ عشق پیدا کرد.
- منم خوبم.
حال و حوصله اش سر جایش نبود و دلیلش را نمی دانستم.
ماشین را به حرکت درآورد و پرسید: کجا بریم؟
- یه جا که قدم بزنیم.
- هوا سرده. توام که تازه حالت بهتر شده. منم اون قدر راه رفتم، خسته شدم.
به طرفش برگشتم.
- حامد چته؟ چی شده؟

_ هیچی عزیزدلم. نگران نباش.
تا خودش نمی خواست، هر قدر هم که به او اصرار می کردی، محال بود کلمه ای حرف بزند و این تنها اخلاقش بود که حرص مرا درمی آورد.

نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

 


نویسنده : فاطمه احمدی

ادامه دارد...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khialat-raftani-nist
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.33/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.3   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ubwmo چیست?