اینفو : داستان زن و شوهر آلمانی

تاریخ انتشار :

داستان زن و شوهر آلمانی

♦️سالها پيش , در کشور آلمان , زن و شوهري زندگي مي کردند.
آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکي در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.


  • مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديک شد.
    به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.
    پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد.
    اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد , خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد , 
    دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.
    آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر کوچک , عضوي از ا عضاي اين خانواده ي کوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي کردند. 
    سالها از پي هم گذشت و ببر کوچک در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود که با آن خانواده بسيار مانوس بود.
    در گذر ايام , مرد درگذشت و ... مدت زمان کوتاهي پس از اين اتفاق , دعوتنامه ي کاري براي يک ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.
    زن , با همه دلبستگي بي اندازه اي که به ببري داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.

    در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزينه هاي شش ماهه , ببر را با يک دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و کارتي از مسوولان باغ وحش دريافت کرد تا هر زمان که مايل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
    دوري از ببر, برايش بسيار دشوار بود.
    روزهاي آخر قبل از مسافرت , مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها کنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف 
    مي زد.
    سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوري , با ببرش وداع کرد.

    بعد از شش ماه که ماموريت به پايان رسيد , 
    وقتي زن , بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالي که از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : 
    عزيزم , عشق من , من بر گشتم , اين شش ماه دلم برايت يک ذره شده بود , چقدر دوريت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حين ابراز اين جملات مهر آميز , به سرعت در قفس را گشود : 
    آغوش را باز کرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش کشيد.
    ناگهان , صداي فريادهاي نگهبان قفس , فضا را پر کرد:
    نه , بيا بيرون , بيا بيرون : اين ببر تو نيست.

    آغوش را باز کرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش کشيد.
    ناگهان , صداي فريادهاي نگهبان قفس , فضا را پر کرد:
    نه , بيا بيرون , بيا بيرون : اين ببر تو نيست.
    ببر تو بعد از اينکه اينجا رو ترک کردي , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.
    اين يک ببر وحشي گرسنه است.
    اما ديگر براي هر تذکري دير شده بود. ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي , ميان آغوش پر محبت زن , مثل يک بچه گربه , رام و آرام بود.
    اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آميزي را که زن به زبان آلماني ادا کرده بود , 
    نمي فهميد , 
    اما محبت و عشق چيزي نبود که براي درکش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.

    حکيم ارد_بزرگ (يکي از بزرگترين فلاسفه و حکماي حال حاضر جهان ) 
    مي گويد : ( آدميان تنها با مهر ، به يکديگر گره مي خورند ) ، 
    اما در اين داستان ديديم که انسانها با عشق و دوستي با حيوانات نيز گره 
    مي خورند . 
    چرا که عشق آنقدر عميق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود....
    .
 

نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان کوتاه
برچسب ها : هیچ

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه uokhnh چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید