اینفو : حضور جن

تاریخ انتشار :

حضور جن

این اتفاقی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به حدودِ ۲۰ سالِ پیش


زمانی که من دختربچهء ۶ ساله‌ای بودم‌.شاید فکر کنید بچه بودم حتماً توهم داشتم اما نه‌.من تک به تکِ اون لحظه‌هارو قشنگ به خاطرم سپردم
من و خونوادم تو یه خونهء قدیمی زندگی می‌کنیم‌.که این اتفاقا زمانی افتاد که خونه نوسازی نشده بود
حدوداً ۶ ساله بودم که بخاطرِ بیماریم چون مُسری بود دکتر به مادرم گفت باید جدا از بقیه اعضاء خانواده بخوابه‌.و پدر و مادرم هم قبول کردن و وقتی برگشتیم خونه‌ شب که شد تشک و پتوی من‌رو توی پذیرایی پهن کردن جایی جدا از بقیه(چون ما یه خونواده پرجمعیت بودیم که کسی اتاق اختصاصی نداشت و تو دوتا اتاقش دو سه نفری حضور داشتن‌،تو پذیرایی هم که بزرگ بود بابام و دو سه نفر دیگه میخوابیدن).شب که شد جای من یه نقطه گوشهء اتاق بود و خواهر و بابام و بقیه به فاصله دورم خوابیده بود‌.همه چی خوب بود تا این که شب شد‌.ولی من چون به مادرم عادت داشتم اصلاً خوابم نمی‌بُرد‌.نیمه‌های شب بود که دیدم درِ اتاق بدونِ هیچ دلیلِ خاصی باز شد‌ و انگار کسی‌رو دستگیره‌رو بالا و پایین می‌کرد‌.خیلی ترسیده بودم

سوره و آیهء خاصی هم حفظم نبود که بخونم‌.فقط گریه می‌کردم تا این که در نیمه باز وایساد‌.همون لحظه نگاهم به سایهء پشتِ پنجره که رو به حیاط بود اُفتاد و یه آدمِ گوژپشتی دیدم که دستاشو مثلِ چنگالِ پرنده‌ها رو به سینه‌ش جمع کرده بود و آروم از پشت پنجره رد شد‌.این صحنه رو که دیدم دیگه طاقت نیاوردم‌.بالشتمو برداشتم و به اتاقی که مادرم بود پناه بُردم‌.اون شب‌رو با هزار استرس به صبح رسوندم ولی صبح که به مامانم گفتم اصلاً باور نکرد فکر کرد خواب دیدم‌.خودمم گفتم شاید واقعاً خیال کردم تا این که دو روز گذشت‌... شب شد و و من طبقِ روالِ سابق پیشِ مامانم خوابیدم گرچه بیماریم مُسری بود ولی نمی تونستم از مامانم جدا باشم‌ بچه آخرم و شدیداً وابسته؛سختم بود

 
و اینجور بود که سه‌تا خواهرام و مامانم بعد من خوابیده بودیم‌.جای من سمتِ راستِ مامان و کنارِ در بود‌.
اذانِ صبح مامانم بلند شد رفت نماز بخونه منم بیدار شدم‌.یه حسِ خیلی بدی داشتم‌.یه گرمای عجیبی احساس می‌کردم و می‌رفتم زیرِ پتو انگار یه چراغ نفتی زیرِ پتو روشن بود‌.طاقت نیاوردم سرمو از پتو آوردم بیرون و نگاه کردم دیدم رو دیوارِ رو به روم صورتکای وحشتناکی وجود داره‌.خیلی ترسیدم‌.سرمو می‌بُردم زیرِ پتو از گرما می‌پُختم میاوردم بیرون صورتکا جلو روم بود‌.دیگه طاقت نیاوردم و به سمت راستم دراز کشیدم‌.
یا خدا دیدم یه موجودی که زن یا مردش معلوم نبود گوشهء درِ اتاق چهار زانو نشسته و زُل زده به من‌.سرتاپا سیاه و چشاش زردِ زرد بود و مثلِ چشِ گربه برق می‌زد

فکر کردم خیال میکنم رفتم زیر پتو و دو دیقه بعد نگاه کردم دیدم هستش و نرفته‌.‌..طاقت نیاوردم و با صدای بلند مامانمو صدا زدم‌.از صدای من همه اهلِ خونه بیدار شدن و اون جن هم غیب شد‌...وقتی توضیح می‌دادم کسی باور نکرد تا این که حرفم تموم شد درِ خونه‌رو به شدت زدن‌.ساعتِ پنج صبح بود

از زیرِ در دوتا پای گربه معلوم بود که انگار رو پنجه وایساده‌.خواهرم رفت از پنجره نگاه کرد ولی کسی از اونطرف پشتِ در نبود‌.خیلی وحشت کردیم‌.مامانم رفت درو باز کنه ولی قَسَمِش دادیم که این کارو نکنه تا هرچی هست خودش بره‌.یه کم صبر کردیم تا صداها آروم شد‌...مشابهِ اتفاقی که برای من افتاد بعدها برای خواهرام هم افتاد‌ ولی بعدِ نوسازی خونه رفته رفته این اتفاقا کمتر شد
ببخشید که یه کم طولانی شد ولی امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان
برچسب ها : jen

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه aodz چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید