نهال قسمت اول - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت اول

چشمام رو که باز کردم هوا گرگ و میش بود. فقط صدای نفسهای بلند پدرم، حسین، که کنار دیوار خوابیده بود سکوت رو در هم میشکست.


به‌ سختی رختخواب گرمم رو ترک کردم. چقدر دلم میخواست که تو اون هوای سرد پاییزی تا نیمه ی روز بخوابم ولی از تلفن خونه ی روستا پیغام آورده بودن که فریدون خان به همراه خانواده و مهموناش برای تفریح چند روزه به عمارت میان.
سربندم رو بستم، ژاکت پشمی مشکیم رو که تابستون قبل به کمک بی بی، زن هنرمند روستا، بافته بودم به تن کردم، شالم رو سرم انداختم و اطراف رو نگاهی انداختم شعله ی کم نور فانوس روی طاقچه نشون میداد که نفتش در حال تموم شدنه.
در چوبی اتاق رو که باز کردم صدای جیر جیرش بلند شد زیر لب غر غر کردم: -صد بار به اکبر گفتم به لوالهای این در روغن بماله
اکبر یکی از کارگرای کارخونه شالی کوبی فریدون خان بود.
فریدون خان جزو معدود افرادی بود که تو مازندران کارخونه شالیکوبی داشت.  بسم ا... گفتم و به سمت پله ها رفتم. سطلی رو برداشتم و به سمت قنات راه افتاد.
عمارت فریدون خان، ارباب روستا، یک ساختمون دو طبقه بود. طبقه اول آشپزخونه، سرویس و دو تا اتاق تو در تو داشت که محل زندگی سرایدار بود که من و بابا حسین اونجا بودیم.
 طبقه دوم هم یه ایوون تزیین شده با گلهای شمعدونی و چهار اتاق فرش شده داشت که دو تا از اونا بهم راه داشت، مبله شده و مهمانخونه بودن.
عمارت وسط یک باغ بود که بعد از باغ زمینهای شالی بودن.قنات هم انتهای زمینهای شالی بود و از اون یه مسیر جویباری به سمت جلوی عمارت کشیده بودن که آب شستشوی روزانه از اونجا تامین میشد ولی من مجبور بودم برای تامین آب آشامیدنی هر روز صبح به سرچشمه قنات برم
فریدون خان قول داده بود که به زودی یه لوله کش از تهران میاره و از قنات به جلوی عمارت لوله ی آب میکشه.
هوا روشن شده بود که به قنات رسیدم. سطل رو به داخل چشمه ای که ازکنار قنات میجوشید انداختم که با شنیدن صدایی که شبیه صدای جغد بود سرم رو بلند کردم و به اطراف نگاهی انداختم.
نگران شدم و زیر لب گفتم: -صدای جغد اونم صبح. خیلی خوشایند نیست. خدا بخیر بگذرونه
سطل پر از آب رو به دست گرفتم که صدای افتادن یک درخت همون نزدیکی نگرانیم رو بیشتر کرد. با وحشت گفت: -قاچاقچیای چوب !
خوب میدونستم که اگه یکی از اون ها منو ببینه مرگم حتمیه .اونا رحم و مروت نداشتن هرکسی که اونارو میدید و شناسایی میکرد بی درنگ کشته میشد.
به سمت عمارت شروع به دویدن کردم. آبی که از سر سطل بیرون میچکید دامن بلند چیندار و جورابهام رو خیس میکرد.


 وقتی رسیدم  پدرم مشغول رسیدگی به امورات عمارت بود و مقدمات تشریف فرمایی ارباب روستا رو آماده میکرد.
نفس نفس زنان سطل آب رو لبه ی تراس گذاشتم و خودم رو روی آخرین پله انداختم و پاهام رو دراز کردم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. کوبش قلب رو زیر انگشتام به وضوح حس کردم.
پدرم که همه عمو حسین صداش میکردن با دیدن من که رنگ به چهره نداشتم و خسته روی پله
ولو شده بودم، دست از کوبیدن گلها و صاف کردن مسیر جلوی عمارت برداشت و به سمتم اومد.
بی مقدمه و بدون اینکه بهم اجازه ی سلام کردن بده با لحنی شاکی گفت: -صد بار بهت گفتم هوا روشن نشده پا از خونه بیرون نذار. نمیدونم چه مرضی داری که تو هوای سرد و تاریک میری لب قنات! آخر قاچاقچیا بلایی سرت میارن . دختره ی لجباز. عین ننه ت یه دنده و کله شقی
بابا زیر لب غر غری کرد، بیلش رو برداشت و رفت سمت باغچه
باز هم با مامانم مقایسه شدم. صد البته هر دختری شباهتهایی از مادر به ارث میبره ولی شباهتهای من به مادرم خارج از وصف بود.هیچی از مادرم نمیدونستم.
پدر هم هرموقع از مادرم،گل پری، یاد میکرد، حرفهاش
فقط بوی سرزنش و نفرت میداد.
به گفته ی بی بی پدر و مادرش عمو زاده های همدیگه بودن.
دوساله بودم که مادرم سر بهوا شد
و به عشق فروشنده ی دوره گردی که به شهرها جنس میبرد،خونه و همسر و کودک دوساله اش رو ترک کرد.
 بی بی همیشه میگفت: - خودش نباشه خداش هست. مادرت به تو و پدرت بد کرد. ولی باباتو اینطوری نبین خیلی اخالقش تلخ بود. چند بار زیور زن حمومی روستا،تن و جون کبود مادرتو توی حموم دیده بود و پای درد و دلش نشسته بود. بعد مادرت هم هیچ کسی زن بابات نشد
وقتی مادرت با فروشنده ی دوره گرد فرار کرد هرکی هرچی از زندگی خصوصی پدر و مادرت میدونست روی داریه ریخت. خصوصا زیور که آتیش بیار معرکه شده بود و به همه گفته بود تن و بدن گل پری همیشه از کتکای حسین کبود بوده . پدرت هم چند تا خواستگاری رفت و
وقتی اونا جواب رد دادن، لج کرد و هرچی مادر بزرگت که خدا رحمتش کنه زن خوبی بود، به پدرت اصرار گرد که از روستای دیگه زن بگیره قبول نکرد که نکرد.
در جواب مادرش گفته بود: -اینکه از ده خودمون بود و جلوی چشممون، این بلا رو به سرمون آورد وای به حال دختری که نمیدونیم کی هست و چی هست.
بابات خیلی کله شق و لجبازه نهال جان. این وسط توی طفل معصوم بیشترین ضربه رو خوردی.


روز از نیمه گذشته بود. بابا حسین چکش به دست در حالیکه عرقهاش رو با دست دیگش پاک میکرد از روی تراس داد زد: -نهال... بابا جان... کار تعمیر کرسی تموم شد بیا تشکچه ها رو دورش بچین و لحافشو روش بنداز.
من که در حال شستن میوه  برای مهمون ها بودم. بدون اینکه سر بچرخونم داد زدم: -چشم... کارم تموم بشه میام.
بابا حسین بیدرنگ در جوابم گفت: - دست بجنبون بابا. ممکنه الان از راه برسن. کرسی باید آماده باشه
پدر و دختر در حال چک و چانه زدن بودنیم که قاسم پسر ده ساله ی تلفنچی روستا با عجله از حصار باغ
گذشت و دون دون به سمت عمارت اومد. بدون سلام در حالیکه یک جا بند نمیشد تند گفت: - فریدون خان پیغام داده که کاری واسش تهران پیش اومده. امروز نمیتونن بیان. فردا صبح زود با مهموناش از تهران راه میفتن تا نهار عمارت باشن.
بابام گفت سیزده تا ... نه ... پونزده تا، شایدم شونزده تا باشن.
متعجب سرم چرخید سمتش: -چه خبرته! مگه سر میبری انقدر عجله داری؟
قاسم در حالیکه کلاه پشمیش رو روی سرش جابجا میکرد به تندی گفت: - امشب حنابندون دختر داییمه . ننه و بابام منتظرن تا همگی بریم اونجا...خداحافظ شما
فریدون خان سه پسر داشت و دو دختر. منصور پسر بزرگ فریدون خان و سیمین خواهرش از همسر اولش بودن که به خاطر بیماری سرطان فوت کرده بود.
بهمن، بهادر و بهاره از همسر دوم فریدون خان، ملوک خانم بودن
مردم روستا برای منصور خان و سیمین بانو احترام خاصی قائل بودن چون نیکوکار و دست و دل باز و یادگار زرین بانو زن بسیار فداکار و مهربون اربابشون بودن.
بهمن مدیر کارخونه ی چوب بری پدر زنش میترا رو تو رشت به عهده داشت و به ندرت به عمارت می اومد مگه اینکه مهمونی های مهم اونجا برگزار میشد که معولا تنها و گاهی به همراه همسر و بچه هاش  شرکت میکردن
چند سال قبل بهادر برای ادامه تحصیل تو رشته ی پزشکی به فرانسه رفته بود.
بهاره هم در حال تحصیل تو مقطع دبیرستان بود......

نگاهی به گوشه و کنار اتاق کردم. همه چیز مرتب بود. کرسی آماده شده و دور تا دور تشکچه های پشمی و بالشتهای پر گذاشته شده بود. یه سینی مسی که توش کاسه های تخمه کدو، مغز دانه ی زردآلوی، انجیر وکشمش بود روی کرسی گذاشتم.بخاری نفتی اتاق رو روشن کردم تا اتاق برای مهمونها آماده باشه. نگاهی به رو تختیهای قلاب بافی شده ی هندی انداختم. لبخندی به لب زدم.یاد شش ماه قبل افتادم..... - رسول! نکن دیگه...الان بابام به نبود ما شک میکنه و میاد بالا
-عمو حسین بالا نمیاد ... زن نداره، مرد که هست. میفهمه شش ماه، شش ماه یکی زنشو نبینه یعنی چی!
در ثانی تو زن عقدی منی یک کم شیطونی که اینهمه قیل و قال نداره... -نکن رسول... ای بابا... نکن رسول... جون من کوتاه بیا... با بلند شدن صدای زوزه باد که به دور عمارت می پیچید، به زمان حال برگشتم. بی اختیار خنده ی بلند ی سر دادم که سکوت عمارت رو واسه لحظه ای در هم شکست.
هوا رو به تاریکی بود فانوس رو از گوشه ی تراس برداشتم و روشن کردم. با احتیاط از پله ها پایین اومدم. فانوس رو کنار در اتاق گذاشتم. با شنیدن صدای ناله ی پدرم خودم رو با عجله به داخل اتاق انداختم.
بابا حسین دستش رو روی قلبش گذاشته و بی حال و گیج یه گوشه افتاده بود سراسیمه بالشت رو زیر سرش گذاشتم و از آب داخل پارچ روی طاقچه به روی صورتش پاشیدم.
بابا دوباره ناله بلدی سر داد دستپاچه شدم
نزدیکترین درمانگاه تو ۵۰ کیلومتری عمارت بود که پزشکش
هندی بود ولی به خاطر تاریکی هوا،به تنهایی نمیتونستم برم اونجا بقدری مضطرب بودم که نمیدونستم چیکار کنم
 بدون پوشیدن لباس گرم با عجله از اتاق بیرون اومدم و به سمت خونه ی عمو محمد، پسر عموی پدرم دویدم
وقتی به خانه ی عمو محمد رسیدم از هول و هراس مرگ پدرم، کلون در رو با شدت به صدا درآوردم.
عمو محمد سراسیمه در رو باز کرد ...
 

با دیدن چهره نگرانم بدون مقدمه پرسید: -چی شده نهال جان این وقت روز؟ در رو کندی! مهری پا به ماهه. داره سکته میکنه از ترس!
بدون اینکه عذرخواهی کنم در حالیکه نفس نفس میزدم، بریده بریده و مضطرب گفتم: -بجنبین عمو بابام دومرتبه قلبش گرفته. وقتی اومدم اینجا رنگ به صورتش نمونده بود. خدا کنه تا حالا اتفاق بدی براش نیفتاده باشه... زانوهام به آرومی خم شد و روی پاهام نشستم. سرش رو
بین دستام گذاشتم و آروم شروع به گریه کردم. از لرزشی که تو چونم افتاد فهمیدم که چقدر هوا سرده.
عمو محمد بیدرنگ به داخل خونه برگشت و بعد از چند دقیقه سوار بر اسب جلوم ظاهر شد: -بپر بالا نهال جان... دقایقی بعد من و عمو محمد بالا سر بابا بودیم که ظاهرا دردش بعد رفتن من کمتر شده بود.
بابت بی حال و رنگ پریده بود ولی نه به شدت قبل.
فین فین دماغم مجددا بلند شد.
عمو محمد رو بهم گفت: -خدا رو شکر به خیر گذشت. گریه نکن دخترم.
بعد رو به بابا کرد: -فردا صبح با مینی بوس علی قلی میری شهر مریضخونه. باید دکتر ببیندت
بابا بدون معطلی گفت: -فردا فریدون خان با مهموناش میان. نمیتونم جایی برم
عمو محمد رو ترش کرد: -بیان... از سلامتت که واجب تر نیست. نهال هست منم حسن رو میفرستم کمکش... تو هم انشاا... هیچیت
نیست. تا شب نشده برمیگردی
بابا نالید و گفت: -حسن بچه س. همش یازده سالشه. چکاری از دستش برمیاد؟ فردا خودم به فریدون خان میگم که ناخوشم.
موقع برگشت میرم تهرون چند روزی میمونم و به دوا درمونم میرسم. -هرطور صلاح میدونی ولی مریضیتو شوخی نگیر. نذار این دختر اول جوونیش بی پدر بشه.
عمو محمد از جا بلند شد و رو بهم که کنار میز سماور گوشه اتاق کز کرده بودم گفت: -باید برم دخترجان . مهری تنهاست
ناگهان تن صداش تغییرکرد و پرسید: -هنوز از رسول خبری نداری؟ چند ماه شد؟
غمگین گفتم: -چهار ماهه ازش بیخبرم. خونواده ش هم ازش خبری ندارن. هیچ هم دوره ای تو روستای خودشون و اینجا نداره که از طریق اونا ازش خبردار بشیم.
فردا به فریدون خان‌میگم اگه آشنایی داره ازش خبری بگیره  عمو محمد در حالیکه به سمت در میرفت گفت: -گفتی کجا خدمت میکنه؟ -سیستان بلوچستان. توی یه روستای مرزی. دلم خیلی شور میزنه نکنه خدای نکرده بلایی سرش اومده باشه.
اونجا خیلی خطرناکه. هیچوقت بیشتر از دو ماه ازش بیخبر نبودم. یا زنگ میزد یا نامه میفرستاد ولی این
دفه خیلی دیر کرده. ....

عمو محمد با مهربونی گفت: -دلتو بد نکن عمو. انشا... که اتفاق بدی نیفتاده. اونم رفته اجباری. تفریح که نرفته. اونم کجا... سیستان بلوچستان.
تو یه روستای مرزی. خدا حفظش کنه. همین جوونان که مراقب و محافظ ناموسای ما هستن. خدا بهشون قوت بده
در اتاق رو باز کرد و رو به بابا گفت: -انشا... این دفعه که مرخصی اومد دست دخترتو بذار تو دستش و بفرستشون سر خونه و زندگیشون.
اونطوری هم خیال تو جمعه و هم نهال. اونم مسئولیت پذیر میشه
بابا حسین با بستن چشمهاش حرفهای عمو محمد رو تصدیق کرد.
عمو محمد خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.منم به رسم ادب برای بدرقه ی پسر عموی پدرم از اتاق بیرون رفتم.
نماز بابا رو به اتمام بود که صدای بوق ماشینهایی که هر لحظه به عمارت نزدیکتر میشدن اونو مجبور کرد که سلام نمازش رو تندتر از حد عادی بگه .
با عجله از اتاق خارج شد وخودش رو به محوطه جلوی عمارت رسوند. فریدون خان به همراه مهموناش اومده بودن.  تو آشپزخانه در حال ریختن شورها و زیتون پرورده ها تو پیاله برای نهار بودم.
بابا حسین فریاد زد: -مهمونا اومدن دختر... زود بیا
 سریع رفتم بیرون و پشت سر پدرم ایستادم.
تو اولین ماشین منصور خان به همراه همسرش فریبا خانم و بچه هاش نیما و یاسمن بودند. تو ماشین
دیگه سیمین بانو و همسرش و سه فرزند ش، حامد، حمید و حمیرای شش ساله بودند.
 ماشین سوم برادر ملوک خانم به همراه چهار دخترش بودن که علیرغم سنهای بالا هیچ کدوم ازدواج نکرده بودن....

فریدون خان، همسرش و بهاره تو آخرین ماشین نشسته بودند ولی زودتر از همه از ماشین پیاده شدن.
بابا به سمت ماشین ارباب فریدون رفت که جلوی عمارت توقف کرده بود.
فریدون خان مردی بود در آستانه ی هفتاد سالگی، چهار شونه با موهایی کم پشت و قدی متوسط. به محض پیاده
شدن از ماشین نگاهی به عمارت انداخت و چرخی زد و
همه چیز رو چک کرد.
برق چشماش نشون دهنده رضایتش از باغ و عمارت بود. بابا به سمت اربابش دوید. خم شد تا دست فریدون خان رو ببوسه که فریدون خان دستش رو کشید و روی سر رعیتش گذاشت.
 با صدایی که مملو از مهربانی و قدردانی بود گفت: -خدا حفظت کنه حسین... هر دفه که میام عمارت از دفعه قبل رنگ و لعاب بیشتری پیدا کرده و نو تر به نظر میرسه.
پشت سرش ملوک خانم به همراه بهاره از ماشین پیاده شدن.
طبق معمول ملوک خانم پر بود از
تکبر و فخر. چقدر ملوک خانم متفاوت بود از زرین بانویی همسر قبلی فریدون خان که هر دفعه به عمارت می آمد دستش پر بود از هدیه هایی که برای بابا و مادرش می آورد و هروقت مادربزرگ از پذیرفتن امتناع میکرد، زرین بانو
با مهربانی میگفت: -بگیر ننه حسین. چیز قابل داری نیست. عروس دار میشی به کارت میاد... ملوک خانم بدون اینکه قدمی برداره صداش رو بلند کرد: -چطوری حسین؟
سپس رو به من که چند قدم عقب تر از بابا ایستاده بودم کرد: -تو چطوری نهال؟  برخالف ملوک،بهاره دخترش خیلی گرم و مهربون احوال پرسی کرد.
 سیمین بانو، عزیز کرده ی پدر به همراه
خانوادش از ماشین پیاده شد. کسی که مردم ده به دلیل شباهت زیاد تو اخلاق و رفتار به زرین بانو همسرسابق ارباب، دوسش داشتن و احترام میذاشتن
منصور خان طبق معمول همیشه بسیار مرتب و متشخص بود. مردی قد بلند و چهارشونه با سنی حدود چهل و پنج سال.

منصور خان بابا رو بغل کرد و صمیمانه باهاش احوال
پرسی کرد: -چقدر لاعر شدی عمو حسین. خدا نکرده بیمار که نیستی؟
بابا که دوست نداشت ناراحتشون کنه گفت: -خدا روشکر نه!
منصور خان با دیدن من رو به فریبا کرد: -خانم! بیا ببین چقدر نهال بزرگ و زیبا شده... منصور خان چند ضربه آروم به پشتم زد و گفت: -انشا...خوشبخت بشی دختر. خان همیشه از زحمتات واسه باغ و عمارت تعریف میکنه
هنوز مهمونا طبقه بالای عمارت نرفته بودن که صدای ممتد بوق یه ماشین تو باغ توجه همه رو به خودش جلب کرد.
منصور خان نگاه متعجب به پدرش کرد: -مگه قرار نبود بهادر و رفقاش عصر برن دنبال لوله کش و بعد بیان؟
فریدون خان ابرویی بالا انداخت و رفت به سمت ماشین پژوی قرمزی که پشت ماشین بنزش ایستاد.
در ماشین باز شد و جونی بیست و پنج ساله و با
موهای بلند حالت دار، پیرهن مردونه
ی یقه  باز و شلوار دم پا گشاد از اون  پیاده شد. به
دنبالش، دو نفر دیگه که از
نظر ریخت و قیافه تفاوتی باهاش نداشتن از ماشین پیاده شدند.
جوون اولی بدون سلام کردن رو به فریدون خان کرد و گفت: -خان... لوله کشو آوردیم.
مردی با قدی کوتاه و چاق  از پژو پیاده و با
لبخند زشتی به فریدون خان سلام کرد.
مرد لوله کش با چشمایی از حدقه دراومده به تک تک افراد نگاه کرد.
زمانیکه چشمش به من خورد  برای چند لحظه بهم زل زد و لبختد زشتی به لب آورد.
 با دیدن دندون های زرد جرم گرفته و چشمان هیز مرد حالم بد شد
ارباب به سمت جوون اومد و با لحنی شاکی پرسید:
-بهادر، مگه قرار نبود بری دنبال اوس اکبر لوله کش. این مرتیکه ی کثیف کیه با خودت برداشتی آوردی؟
بهادر بی معطلی پاسخ داد: -لوله کش لوله کشه. اوس اکبر و اوس تقی نداره. زینال تو کارش وارده. امروز و فردا کارشو انجام میده.
فردا عصرم بر میگردیم.
.
فریدون خان حرفی نزد و سری به علامت تاسف برای بهادر تکون داد و به همراه بقیه به طبقه بالا رفت.
من که نگاههای بی پروای زینال آزارم میداد خیلی زود جمع رو ترک کردم و به بهونه آوردن چایی به آشپزخانه رفتم.
با ورود پدرم به آشپزخونه برای بردن سینی چای گفتم: -مگه بهادر خان نرفته بود فرانسه واسه خوندن پزشکی؟
بابا پاسخ داد: -منم از دیدنش تعجب کردم. از منصور خان پرس و جو کردم. اونم گفت درسشو به بهونه اینکه به پزشکی
عالقه نداره نصفه و نیمه ول کرده و برگشته و گیر داده به  فریدون خان که رسیدگی به امورات زمینای
شالی و باغای شمال رو به اون بسپاره.
خدا کنه فریدون خان موافقت نکنه وگرنه این پسری که من دیدم شلوار خودشم نمیتونه بالا بکشه چه برسه به مدیریت امالک ارباب
. نه به منصور خان که انقدر مرد متین و باشخصیتیه نه به بهادر خان که خودشو شبیه بچه قرتیا درست کرده.
سینی چای رو به پدرم داد: -ببر بالا.. مواظب حرفات باش بابا... الان اگه یکی از اونا بشنوه باید بقچه مونو بذاریم زیر بغلمونو بریم گدایی  همین لحظه زینال بدون اطلاف تو آستانه ی در آشپزخونه
ظاهر شد
 دستم بی اختیار به سمت شالم رفت و اون رو جلو کشیدم. زینال با نشون دادن دندونهای بزرگ و زردش پرسید: -مستراح کجاست... بابا که گویا مثل اربابش از حضور زینال تو اون خونه شاکی بود‌گفت: -گوشه عمارت... سمت چپ
زینال سرش رو به سمت دری چرخوند که نزدیک اتاق من و بابا بود... بابا حسین چونه ی زینال رو گرفت و سرش رو به سمت مخالف چرخوند: -اونطرف آقا زینال... اونجا مخصوص ارباب و خونواده شه
زینال شوکه از طرز برخورد بابا چاک دهنش بسته شد و به طرف دستشویی راه افتاد.
بابا حسین صداش رو بلند کرد: -ارباب گفتن که لوله ها رو از تو انباری پشت عمارت بهت بدم تا بعد‌ خوردن نهار کارتو شروع کنی
زینال بدون توجه به حرف بابا به راهش ادامه داد.
صدای خنده و قهقهه ی مهمونا از بالا به گوش میرسد.
چه غمی داشتن. تو ناز و نعمت زندگی میکردند و اطرافشون پر از خدم و حشم بود.


زینال در حال سر هم کردن شیلنگها بود منم علیرغم میل باطنیم مامور پذیرایی ازش بودم
 باسینی چای به سمت زینال رفتم. بهادر درحال پچ پچ با زینال بود... سر به زیر به کنارشون رفتم و سینی چای رو روی زمین گذاشتم: -بفرمایید تا سرد نشده
بهادر با شنیدن صدا صحبتش رو قطع کرد و به سمتم چرخید.
خیره به چشمای کشیده و مژه های بلندم شد. انگار که اولین بار بود که منو می بینه....
برقی شیطانی تو چشماش درخشید که از چشمای تیز بین من مخفی نموند. بالفاصله به سمت عمارت چرخیدم. هنوز دومین قدم رو برنداشته بودم که بهادر وقیحانه گفت: - واسه حسین خیلی زیاده که دختر خوشگلی مثل تو داشته باشه!
سر به زیر انداختم و لبم رو گزیدم شاکی از گستاخی اربابزاده و لوله کش بودم به سختی خشمم رومخفی کردم
در حالیکه از شدت عصبانیت سرخ شده بودم و ناخونامو  کف دستم فرو میکردم با صدایی مملو از ناراحتی و خشم گفتم: -شما بزرگوارید آقا ....
مجبور بودم سکوت کنم. آدم گرسنه نون میخواد و سقف بالا سر... به سرعت از اونجا دور شدم در حالیکه خشمگین بووم قطره ای اشک از گوشه ی چشمم چکید. تنها راهی بود که میتونستم کمی از غم  بیحرمتی های ارباب زاده و لوله کش رو کم کنم.
هوا رو به تاریکی بود. فریدون خان روی صندلی گهواره ای تو تراس نشسته بود، با صدای قهقهه ی دخترهای برادر
زنش به خودش اومد و متوجه
تاریک شدن هوا شد. از همونجا داد زد: - حسین! موتور برق رو روشن کن
با روشن شدن چراغها بابا حسین زیر لب صلوات فرستاد وفانوس به دست به طرف لونه ی مرغها ته باغ  کنار طویله ی گوسفندها و گاوها رفت تا تخم مرغها رو برداره
تو آشپزخونه مشغول پختن میرزا قاسمی برای شام بودم  کار لوله کشی تقریبا به آخر رسیده بود و همه به غیر از بهادر از اینکه بازگشت زینال از عصر روز بعد به صبح کشیده شده خوشحال بودن.
منصور خان و همسرش سیمین قدم زنان به ده رفته بودن.
خبری از بهادر و دوستاش و زینال نبود
سبد رو برداشتم و به طرف انباری که پشت عمارت بود رفتم تا کمی سیر بیارم ....

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه hiprfi چیست?