نهال قسمت دوم - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت دوم

آهسته به انباری نزدیک شدم که صدای خش خشی از داخل


انباری توجهش رو جلب کرد
فانوس رو کنار گذاشتم و به آهستگی سرم رو به شکاف ایجاد شده بین دو تخته چوب در انباری نزدیک کردم. روشنای ضعیفی توجهم رو جلب کرد و چشمم رو به شکاف در چسبوندم
صدای پچ پچی به گوشم میرسید: -زود باش زینال الان همه متوجه میشن -کبریتا نم کشیدن آقا -بدو نفله!... از سرمون پرید... چشمام از فرط تعجب گشاد شده بود.
چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم. بهادر، دوستاش و زینال در حال مصرف مواد بودن.
صدای یکی از دوستای بهادر دراومد: -بهادر میگفت فردا صبح داری گورتو گم میکنی... زیر همین تخته چوب یه مقدار بذار تا فردا به پیسی نخوریم... با شنیدن صحبتها، دهنم از تعجب باز شد که دستم رو روی دهانم گذاشتم.
پاهام لغزید و محکم به در بسته خوردم.
صدای عصبی بهادر بلند شد: -خاک بر سرت زینال اونقدر فس فس کردی که متوجه ما شدن... یکی از دوستاش داد زد: -کی اونجاست؟
بهادر پاش رو بلند کرد و لگدی به زینال زد: -مرده شور برده زود جمع کن این دم و دستگاه رو
زینال که خمار بود با لگد بهادر افتاد یه ور.
بهادر از جا بلند شد و به سمت در آمد
ترسیده بودم و قطره های سرد عرق روی پیشونیم
جا خوش کرد. نفسم به شماره افتاد.
 وقت تنگ بود باید راهی برای فرار پیدا میکردم  به اطراف نگاه کردم تا جایی برای پنهان شدن پیدا کنم. چشمم به سنگریزه هایی افتاد که یکجا جمع شده بودن و قرار بود برای پوشاندن زمین جلوی عمارت استفاده بشن. به سرعت به سمت آنها دویدم که جلوی
سنگریزه ها پام تو گودالی گیر کرد و خوردم زمین.
دمپایی از پام دراومد. چهار دست و پا خودم رو پشت
سنگریزه ها رسوندم.
بهادر اومد بیرون و چشمش به فانوس روشنی افتاد که نزدیک در بود.
فانوس رو برداشت و به دور و بر نگاهی انداخت


دوباره به طرف انباری برگشت و کنار در ایستاد: -کسی نبود.
یکی از دوستاش گفت: - شاید گربه بوده
بهادر فانوس رو بالا گرفت: -پس این چیه؟
دوستش گفت: -حتما زینال آورده
زینال معترضانه گفت: -فانوس به چه کارمه؟! دو مرتبه دوست بهادر گفت: -غلط کرده... کار خودشه! وقتی خماری به سراغش میاد مادرشم نمیشناسه چه برسه به اینکه یادش باشه
زینال که در حال برداشتن قوطی کبریت از روی زمین بود گفت: -حالا فرض کنیم کسی هم دیده باشه. مگه چی میشه؟ چرا الکی‌میترسید؟
بهادر به زینال توپید: -مافنگی...اولین اتفاقی که میفته اینه که خان منو از خونه ش با اردنگی میندازه بیرون و از ارث محروم میکنه.
توهم باید بری شبا بغل سگا تو خیابون بخوابی! چون دیگه بهادر خانی در کار نیست تا جنسای آشغالتو بهش غالب کنی .
سپس رو به بقیه کرد: -زودتر خودتونو بسازید و بیاید بیرون. من دارم میرم عمارت تا خان شک نکنه!
منتظر موندم  تا بهادر وارد عمارت بشه از پشت سنگها اومدم‌بیرون و با سرعت به سمت عمارت دویدم و خودم رو داخل اتاقم انداختم  لباسامو عوض کردم و رفتنم سمت آشپزخونه
به محض خروج از اتاق بهادر رو دیدم که تو چند قدمی من  ایستاده.
چشماش شده بور کاسه خون و حال خوشی نداشت نگاه خشمگینی بهم کرد و با لحنی بی ادبانه پرسید: -تو اومده بودی پشت در انبار؟! رنگم پرید. زبونم بند اومده بود من من کنان گفتم: -کی؟من؟... نه! تو آشپزخونه بودم به انبار چکار
با لحنی که بوی تهدید میداد گفت: -بالاخره که معلوم میشه کی اونجا بوده وای به حالت اگه تو بوده باشی یا خان از صحبت من و تو بویی ببره... زینال رو مامور میکنم ببردت جنگل ... خودت میدونی که چه
بلایی به سرت میاره...


رنگ صورتم مثل گچ شد. خیره به چشمای سرخ و رگهای برجسته ی گردن بهادر شدم. چشمام به دو دو افتاد و پاهام سست شد.
به سختی گفتم: -م..م..م..من نبودم!
تا سپیده دم زمان زیادی نمونده بود و همه تو خواب ناز بودن.
 طبق معمول سطل به دست به سمت قنات در حال حرکت بودم.
قرص کامل ماه تو آسمون، زمین رو روشن کرده و وزش باد لای شاخ و‌برگ درخت‌ها دلبری میکرد.
نگاهی به سایه های متحرک انداختم و در حالیکه سعی میکردم خودم رو شجاع نشون بدم با صدایی که نسبتا بلند بود گفتم: -دیگه از هیچکدومتون نمیترسم!
یه دفعه شبح انسان نمایی از پشت یکی از درختا جلوم ظاهر شد و با تمسخر گفت: -از من چی کوچولو؟ از منم نمی ترسی؟
 با دیدن زینال که روبروم ظاهر شده بود چند قدم از ترس عقب رفتم و جیغی از وحشت کشیدم.
سطل از دستم به روی زمین افتاد. هر قدمی که زینال به جلو برمیداشت من دو قدم عقبتر میرفتم.
ناگهان پام به علفها گیر کرد و افتادم زمین .تعدادشون هر لحظه زیادتر میشد.
در حالیکه نفسم به شماره افتاده بود به چهره ها دقت کردم. بهادر و دوستانش بودن که لبخندهای زشتی به لب داشتن
و حلقه وار به سمتم می اومدن... پاهام قدرت نداشتن و منو تو بلند شدن یاری نمیکردن.
صدا تو گلوم خفه شده بود و توان جیغ زدن نداشتم. احساس سنگینی عجیبی روی قفسه سینه داشتم انگار
که بختک روم افتاده بود
 حلقه ی بهادر و دوستاش تنگ تر میشد و توانم برای فرار کمتر....


آخرین تلاشم رو برای فرار کردم
دهن باز کردم تا از ته دل جیغ بکشم که با تکون های
بابا از خواب بیدارشدم.
تو رختخواب نشستم. قطره هاب عرق سرد از شقیقه هام جاری و ضربان قلبم بالا رفته بود و بغض
گلوم رو گرفته بود.
دستم رو روی قفسه سینم گذاشتم  لرزش اون رو احساس میکردم
بابا حسین که حال بدم رودید از جا بلند شد و
لیوان آبی رو که همیشه موقع خواب بالای سرش می ذاشت رو برداشت و به دستم داد: -بخور بابا... خواب دیدی. نترس!
آب رو یک نفس خوردم. لحاف رو به سرم کشیدم و بدون حرفی سر بر بالشت گذاشتم.
هنوز چشمام گرم نشده بودن که مجددا قیافه نحس زینال جلوی چشمام ظاهر شد
نگاه به ساعت کردم ساعت
از شش گذشته بود. باید مقدمات صبحونه رو برای مهمونا فراهم میکردم
لباس گرم پوشیدم و به سمت قنات راه افتادم.
با هر صدایی به دور و برم‌ نگاه میکردم. هنوز وحشت اون خواب از سرم نپریده بود.
نزدیک قنات رسیدم و هوا تقریبا روشن شده بود.
یه دفعه دو دست مردونه از پشت دور کمرم حلقه زد و صدایی‌آروم بیخ گوشم گفت: -کجا میری خاله قزی؟
نفس تو سینم حبس شد انگار که دستای عزراییل به دور کمرم پیچیده شده بودن.
حلقه دستها هرلحظه تنگ تر میشد و ترس و لرزش بدنم بیشتر.
زبونم قفل شده و اجازه ی هر حرکتی ازم گرفته شده بود. ضعف کردم‌و چشمام تار شد.
آخرین لحظه صدایی آشنا شنیدم : -نترس خانمی منم رسول... چشمام رو که باز کردم چهره ی رسول رو مقابلم دیدم. شوهرم بود. با موهای کوتاه شده و لباس سربازی  باورم نمیشد که بعد چندین ماه بیخبری رسول به خونه برگشته بود.....

سرم رو به اطراف گردوندم روی زمین بین درختها دراز کشیده بودم و  احساس گیج و منگی داشتم .
دستی به صورتج کشیدم.
 با صدای قهقهه ی رسول به خودم‌ اومدم. خواب شب قبل تکرار شده بود با این تفاوت که به جای زینال کسی که دل و جونم رو بهش بخشیده بودم کنارم بود
یاد حرف بی بی افتادم که همیشه میگفت:
-قدیمیا راست میگن خواب زن چپه». لبخند کمرنگی روی لبم نشست
رسول که تا اون لحظه محو صورتم بود با لهجه غلیظ
مازندرانی گفت: - چه عجب لبخند نهال خانم رو دیدیم!
 به خودم اومدم. شدیدا از رفتارش شاکی بودم و گفتم: -به نظر تو الان باید چکار کنم؟ سپیده نزده از لای درختا مثل عجل معلق بیرون اومدی و منو قبضه روح
کردی اونوقت میخوای واست برقصم؟
رسول دستی لای موهاش کشید و خیلی جدی گفت: -باور کن فکر نمیکردم تا این حد بترسی وگرنه قلمای پام میشکست و پشت درخت قایم نمیشدم. از بالای
درخت خودمو روت مینداختم.بعد مثل بمب از خنده منفجر شد.
رسول بذله گو و شوخ بود آنقدر دلقک بازی در میاورد که تو اوج غم و اندوه لب آدم میخندید
من که هنوز دراز کشیده بود، بی توجه به سرخوشی رسول ناگهان متوجه روشنایی روز شدم. به سرعت
از جا بلند شدم و بلوز و دامنم رو که پر از برگ درختا بود با دستم تکوندم و بلند گفت: -خدا مرگم بده... دیرم شد... الان همه منتظر صبحونه ن!
رسول با تعجب پرسید: -همه؟
به چشمای رسول خیره شدم. چقدر دلتنگش بودم ولی جلوی خودم رو گرفتم و  خونسردانه گفتم: - فریدون خان و اهل و عیالش و مهموناش اومدن !
 بعد  بی توجه به رسول سطل رو برداشتم و با گامهایی بلند به سمت چشمه راه افتادم
رسول که تازه به عمق ناراحتی من پی برده بود از پشت سر داد زد: - بگم غلط کردم راضی میشی؟  ریز خندیدم. سر جام ایستادم و به عقب برگشتم. لبخند زیبایی رو به شوهرم هدیه کردم.
 

رسول ساکش رو که از پشت درخت برداشته بود به طرفی پرت کرد با چند قدم بزرگ خودش رو‌ بهم رسوند
منو در آغوش کشید سرش رو لای موهام برد و نفس بلندی
کشید: - این دفه خیلی بیشتر از همیشه دلتنگت بودم. دو هفته مرخصی گرفتم.
انشا... همین روزا بساط عروسی رو راه میندازیم.
***** آنقدر دلتنگ هم بودیم که دل کندن از همدیگه آسون نبود. زمین نمناک جنگل، برگهای خیس پاییزی و حضور حشرات ریز جنگلی هم نتونستن مانع معاشقه های ما دو دلداده
بشن
با شروع آواز بلبل به خودمون اومدیم.
 لباس رسول به خاطر نم زمین و عرق خیس شده بود و لبام متورم و دردناک. کوفتگی بدنمون به علت سفتی و سختی زمین غیر قابل انکار بود.
 با دو دست محکم به صورتم زد: -خاک بر سرم... صبحونه ی خان دیر شد!
با عجله بلند شدم. لباسم کثیف تر از اونی شده بود که با تکوندن تمیز بشه.
نگاهی به سرو وضع رسول کردم.
وضعیت اون هم بهتر از من نبود. چشم تو چشم هم شدیم و با صدایی بلند خندیدیم.
رسول دستی به موهای کم پشتش  خالی کشید:
- هرکی ما رو با این وضع ببینه آبروریزی بدی میشه!  دست رسول رو محکم گرفتم: -بجنب تا دیرتر از این نشده
 تو طول راه تمام اتفاقاتی رو که تو مدت نبود شوهرم روی داده بود مو به مو تعریف میکردم.

رسول هم از اوضاع نابسامان مرزها به دنبال جریانات انقلاب تو کل ایران میگفت و اینکه رییس پاسگاهی که تو اونجا خدمت سربازیش رو میگذرونه بهش قول داده
بود که رسول رو به عنوان یک نیروی کارآمد بعد اتمام سربازیش نگه داره و مقدمات استخدام شدنش رو تو ارتش فراهم کنه.
هرچند راضی به دور شدن از پدرش و رفتن به مکان محروم و نا امن سیستان و بلوچستان نبودم ولی رسول قانعم کرد که بعد چند سال با موقعیت بهتری از نظر اجتماعی و مالی به مازندران برمیگردیم
وقتی که به عمارت رسیدیم زینال و پدرم مشغول انجام ریزه کاریهای مربوط به لوله کشی بودن
بابا شاکی و غرغرکنان از دیر اومدنم نگاهی بهمون کرد.
با دیدن رسول تعجب کرد و چشماش از شادی درخشید.
به سمت رسول رفت و با کف دست سه ضربه به پشتش زد: -خوش اومدی پسرم... بی خبریت نگرانمون کرده بود. تازه از راه رسیدی؟
رسول سری تکون داد: -اتوبوس بین راه خراب شد. نصفه شب به شهر رسیدیم . با یه ماشین گذری تا اول روستا اومدم بقیه راهو هم پیاده گز کردم
بابا تازه متوجه سروضع کثیف و نامرتب ما شد. به گفتن
استغفرا... زیر لب اکتفا کرد و پدرانه ادامه داد: -خوشحالمون کردی ... برو تو اتاق استراحت کن بابا
بعد رو به من کرد و با تحکم گفت: -تو هم صبحونه رو آماده کن. الان خان و مهموناش بیدار میشن
زینال که از دیدن فردی به عنوان همسرم یکه خورده بود بعد از یک احوال پرسی ساده خودش رو مشغول نصب شیر آب کرد. هرچند بیحیا تر از اونی بود که نگاههای هیزش رو کنترل کنه و لبخند شیطانیش رو با دیدن موهای بهم ریخته ی رسول و لباس آلوده به خاک و گل من مخفی کنه .
با عجله به آشپزخونه رفتم و رسول به دنبالم وارد آشپزخونه شد: -این مافنگی کیه؟
من که هنوز غرق در خوشی لحظاتی که باهاش تو جنگل داشتم،بودم و هیچ توجهی به دور و اطراف نداشتم.
رسول مجددا با لحنی معترضانه و بلند تر گفت: -نهال با توام... سرم رو برگردوندم: -ها... با من بودی؟ -پرسیدم این مرتیکه ی مافنگی هیز کیه اینجا؟  بی تفاوت گفتم: -لوله کشه... بهادر خان با خودش از تهران آورده
رسول جدی ادامه داد: -خوش ندارم خیلی دورو برش دیده بشی!
 اعتراض کردم: -من با اون چکار دارم!  سینی به دست به سمت رسول رفتم: -درضمن امروز با بهادر خان برمیگردن تهران.
جلوی رسول عشوه ای رفتم و از آشپزخونه خارج شدم و به‌سمت پله ها رفتم

یاد تهدید بهادر افتادم و جرات نکردم به همسرم بگم
میدونی اگه بفهمن تو اونا رو دیدی زنده ت نمیذارن؟
رسول ادامه داد: -فریدون خان اگه بفهمه از ارث محرومش میکنه. اون با هرچیزی کنار میاد الا اعتیاد، اونم اعتیاد به هرویین... تو هم شتر دیدی ندیدی. همین حالا حرفایی که به من زدی فراموش کن و بگیر بخواب.
دست به دور شونم انداخت و منو به سمت خودش کشید.
نگاهی به ابروهای کمونی، چشمهای آهویی و موهام که مثل آبشاری از سر شونم ریخته بودن انداخت.
 نتونست‌ به وسوسه های درونش غلبه کنه و بهم نزدیکتر شد. چیزی که بابا حسین همیشه ازش ترس داشت و
اونشب هم با پادر میونی ملوک خانم بهم اجازه داده بود که به منزل پدرشوهرم بدم.
 رسم بر این بود که زن قبل از مراسم عروسی شب رو تو خونه پدر شوهر نمونه
علیرغم مقاومت هام در برابر خواهش های همسرم، رسول بی توجه به رسم و رسومات روستا، اون شب به خواسته ی دلش رسید و منم خسته تر از همیشه و وحشت زده از عمل انجام شده در آغوش رسول فقط گریه کردم.
 حتی دلداریهای رسول که میگفت هفته ی آینده منو رسما به خانه ی پدرش میبره نتونست از غم و پشیمونیم کم کنه هردو میدونستیم اگه قراره مراسم عروسی طبق
رسم و رسومات انجام بشه آماده کردن تدارکات حداقل یکماه طول میکشه.
صبح روز بعد با تنی رنجور و رنگی پریده با رسول به عمارت برگشتیم تا قبل از بیدار شدن مهمونها بساط
صبحونه رو فراهم کنم...
منصور خان و همسرش فریبا خانم در حال قدم زدن تو باغ بودند. با اینکه ازدواج کاملا سنتی داشتن، مهر و علاقه این زن و شوهر به همدیگه زبانزد دوست و آشنابود.
با ورود منو رسول به باغ، منصور و همسرش که در حال گفتگو با‌ بودن‌به سمت ما اومدن.
مودبانه سلام کردیم.
 فریبا با دیدن رنگ و روی پریده و  خستگی و ضعف که تو چهرم واضح بود،دستم رو گرفت و به کناری کشید: -چی شده نهال جان؟ رنگ به رو نداری
از شرم سرخ شدم و سر رو پایین انداختم: -چیزی نیست خانم جان یه ذره خسته ام....
 

فریبا زن باهوشی بود. با دیدن لپهای گل انداخته ی شوکا خنده ی ریزی
کرد: -فکر نمیکی یه ذره عجله کردید؟ البته ما که بد نمیدونیم ولی مردم‌ روستا یه خورده حرف و سخن بازن... خدا نکرده پشت سرت صفحه میذارن
اشک تو چشمام موج زد سر بلند کردم: -حریفش نشدم خانم جان... قول داده هفته ی دیگه عروسیمو بگیره
فریبا  ابرویی بالا نداخت: -جهازت حاضره؟ - قراره برم خونه ی باباش زندگی کنم تا از اجباری بیاد. اونوقت میریم سیستان و بلوچستان. قراره اونجا استخدام ارتش بشه. رختخوابامو دوختم. یک گنجه و کمی هم ظرف و ظروف مال زرین بانو خدا بیامرزه که فریدون خان بهم داده. واسه شروع زندگی کمه ولی چاره ای ندارم.
**** فریبا به دقت به حرفهای نهال گوش میکرد و امیدوار بود رسول به قولش عمل کنه و اجازه نده حرف این دختر بیگناه در دهنها بپیچه.
 در آن زمان روستاییان به بعضی از رسم و رسومها بیش از حد بها میدادند و در مورد آنها حساس بودند. اگر دختری که قبل از عروسی با شوهرش همبستر میشد، زنی بی آبرو بود.
**** فریبا دستم رو گرفت: -انشا... همینطور که میگی میشه. اگه نیاز پولی داشتی حتما به من یا منصور بگو... کمکتون میکنیم. تو  دختر خوب و ساده ای هستی. عمو حسین و تو بیشتر از اینا به گردن این خونواده حق دارن  لبخندی حاکی از خوشحالی رو لبم نشست: -خدا از بزرگی کمتون نکنه خانم جان. شما و منصور خان همیشه کمک حال من و بابام بودید. - کاری نکردیم عزیزم.... یک هفته از حضور ارباب و مهموناش تو عمارت میگذشت و قصد بازگشت به تهران داشتن.
بابا حسین هم مشکالت قلبیش رو با فریدون خان مطرح کرد و قرار شد با اونا برای درمان به تهران بره...
هرچند مجبور نبودم صبح زود برای تامین آب آشامیدنی به قنات برم ولی برای انجام کارها و امورات روزمره قبل از طلوع آفتاب بیدار میشدم و آخرین نفری بودم که به رختخواب میرفتم.....

رسول با بابا حسین در مورد مراسم عروسی صحبت کرد که قبل از برگشتش به خدمت با حضور اقوام نزدیک مجلس
ساده ای برگزار کنه و من رو به خونه باباش ببره.
با موافقت بابا حسین، تو پوست خودم نمیگنجیدم ولی بابا
انجام مراسم رو به بعد از برگشت از تهران موکول کرد.
 قرار شد در مدتی که بابا تهرانه رسول مقدمات عروسی رو فراهم کنه.
دو روز از رفتن بابا به تهران میگذشت. تو این مدت من و
رسول در حال تهیه تدارکات عروسی و دعوت مهمونا بودیم  تو آینه به صورت بند انداخته و ابروهای کمونی و باریکم
که هنر دست بی بی بود، نگاه کردم.
چشمام رو بستم و غرق تو رویا و خیال شدم.
رسول بهم نزدیک شد و دستاش رو دورم حلقه کرد چشم که باز کردم چهره ی زیبای رسول رو تو آینه دید که عاشقانه بهم نگاه میکرد: - سه شب دیگه خونه ی خودمون هستیم
غمی سنگین تو دلم نشست: -ولی فردای عروسی تو میری خدمت -قول میدم ایندفعه بیخبرت نذارم. هفته ای یه بار از پاسگاه مرزی میام مخابرات شهر و بهت زنگ میزنم.
تو هم در نبود من برو پیش عمو حسین. هردوتاتون تنها نیستید.
رسول، منو به خودش چسبوند و با یه دست چراغ اتاق رو
خاموش کرد و به نرمی منو به سمت تشکچه کنار اتاق برد.... صبح روز بعد با صدای قاسم پسر تلفنچی روستا از خواب بیدار شدیم.
که پشت سر هم صدام میزد.  دست دراز کردم و پیرهنم  رو از کنار تشک برداشتم. رسول
دستم رو گرفت: - تو نمیخواد بری بیرون خودم میرم...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه qhubnx چیست?