نهال قسمت ششم - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت ششم

روز بعد نه خبری از بارون بود و نه بادهایی با صداهای عجیب و غریب.


 بعد شستن دستشویی و مرتب کردن خونه تصمیم گرفتم برای زیارت اهل قبور به قبرستون روستا برم. اونقدر وقت داشتم که به تک تک قبرها سرک بکشم، فاتحه ای بخونم و با اهالی روستا آشنا بشم. همگی به گرمی بهم خوش آمد گفتن و منو به خون هاشون دعوت کردن. خستگی و پادرد مجبورم کرد تا به چند قبر تنها و متروک که
فاصله ی نسبتا دورتری از بقیه قبرها بودن سر نزدم. انگار نیروی مرموزی مانع از قدم گذاشتن پاهام به اون سمت میشد.
به خونه که برگشتم هوا تاریک شده بود. بعد از خوردن چند لقمه غذا آماده نماز شدم. سجاده رو جلوی پنجره پهن کردم با کمر راست کردن در اولین رکوع متوجه روشنایی چراغ
از پنجره ی طبقه دوم عمارت شدم. به سجده رفتم و بعد از اینکه بلند شدم نوری ندیدم. نماز رو با این حس که دچار توهم شدم تموم کردم.
پشت پنجره اومدم. نه نوری بود و نه چراغی. به آشپزخونه رفتم. پارچ آب رو از روی کمد ظرفها برداشتم و پر آب کردم از کنار پنجره عبور کردم و مجددا نوری از گوشه چشم
توجهم رو جلب کرد.سریعا به سمت نور برگشتم چیزی غیر از ظلمات نبود.
با خودم گفتم: -امروز آفتاب چشماتو اذیت کرده و همش جلو چشمات نوره
از نیمه های شب زوزه ی باد و صداهای عجیب و غریب شروع شد.  همه ی صداها رک به وزش باد تو جهت های مخالف بین شاخه های درختت نسبت میدادم و پر واضح بود که عمارت نسبت به روستا در سطح بالاتری قرار داست پس وزش باد اونجا امری بدیهی بود
تمام جمعه رو به استراحت و تمیز کردن انباری کوچیک پشت ساختمون گذروندم. تعدادی ظرف و ظروف شکسته، سبد چوبی برای صاف کردن برنج و تکه لباسهایی کهنه که از‌رنگ و روی اونها  معلوم بود لباس کار سرایدار قبلیه و یه رادیوی کوچک و لوازم کشاورزی و بیل‌و کلنگ، تنها چیزهایی بودن که از دل انباری بیرون کشیدم....


بعد از تمیز کردن انباری تصمیم گرفتم چندتا مرغ تخم زا از روستایی ها بخرم و تو انباری از اونا نگهداری کنم
از اونجا که بیرون اومدم غروب بود. نگاهم به عمارت کشیده شد. طبقه اول عمارت روشن بود.
ترس و وحشت وجودم رو گرفت. بعد از چند لحظه به خودم گفتم: -واسه چی میترسی ؟ اینم مدل جدیده که همش ترس وحشت برت میداره؟ شاید ارباب از خارج اومده باشه  خودم پرسیدم: -تا این حد بی سرو صدا
بعد دوباره به خودم جواب دادم: -با سازو آواز باید میومد؟ مگه مباشر نگفت رفت و آمدشو با کسی هماهنگ نمیکنه و خیلی وقتا چند روز بعد ورودش مطلع میشی که اومده
دوباره زیر لب گفتم:
-اگه دزد باشه چی؟
با غیض جوابم دادم: -کر بودی علی گفت مردم روستا از اینجا وحشت دارن و هیچ دزدی جرات نمیکنه بیاد اینجا!
با استدلال هایی که برای خودم آوردم یقین پیدا کردم که ارباب از فرانسه برگشته و به عمارت اومده
همونطور که به سمت خونه میرفتم با خودم میگفتم: -برم بهشون خیر مقدم بگم یانه؟ برم... نرم
دم در خونه که رسیدم به خودم بلند تشر زدم: -نخیر نهال خانم ...شما بمونید توخونه ی سرایداری تا ارباب بیاد خدمتتون!د بجنب... هنوز اولین حقوقتو نگرفتی میخوای با اردنگی بیرونت کنه
اولین دیدار همیشه تاثیرات زیادی بر دو طرف صحبت داره و خاطره ی اون همیشه تو ذهن نقش میبنده... با لباسی آراسته و مرتب به سمت عمارت راه افتادم. تموم راه دو طرف دامنم رو بالا گرفته بودم تا لبه ی پایین لباس به زمین کشیده نشه
سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم  دلهره ی عجیبی داشتم شاید به خاطر عدم شناخت ارباب جدیدم بود و شاید هم به خاطر خوفی بود که کاخ سیاه داشت.


به پله های جلوی عمارت که رسیدم سرم رو بلند کردم و نگاهی به نوری که از پنجره های طبقه ی دوم عمارت به
بیرون میافتاد انداختم. سعی کردم با آرامش از پله ها بالا برم. به عمارت که رسیدم چشمم به تخته چوب کنده کاری شده ی قاب مانندی که کنار در نصب شده بود افتاد که روی اون به زبونی که من نمیدونستم چند کلمه و چند عدد نوشته شده بود.
دستی به روی جلبکهای سیاه رشد کرده روی دیوار عمارت کشیدم
چند تقه به در زدم. دقایقی صبر کردم صدایی از داخل عمارت بگوش نرسید. مجددا دست بردم تا در بزنم که با در باز عمارت مواجه شدم.
با خودم گفتم: -یعنی در باز بوده و من نفهمیدم؟
به آرومی در رو باز کردم و با ترس و لرز به داخل عمارت سرک کشیدم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد  تابلوی بزرگ یکی از شاهان ایرانی بر روی دیوار بود. ناگهان متوجه حضور مردی قد بلند با کت و شلوار مشکی بسیار خوش دوخت، پیراهن سفید و پاپیون مشکی شدم که رو به تابلو و پشت به من ایستاده بود.
زیباترین کت و شلواری که تا اون روز دیده بودم تن رسول در روز عقدم بود.
با گامهایی آهسته وارد اتاق شدم و زیر لب سلام دادم. سرم رو چرخوندم اون مرد دیگه کنار تابلو نبود بلکه تو ضلع شمالی خونه بر روی مبل سلطنتی کنار پنجره نشسته و بیرون رو تماشا میکرد.
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: -منتظرت بودم  مجددا ولی بلند تر سلام کردم مرد از جا بلند شد و به سمتم اومد و متکبرانه گفت: -همون بار اول شنیدم  ابرویی بالا انداختم و آهسته گفتم: - چه گوشای تیزی... لبخندی حاکی از تمسخر بر لبای ارباب نشست.

دستش رو به سمت من دراز کرد. نگاهی به قد و قامت استوار مرد، چروکهای روی پیشونی وگوشه ی چشماش انداختم. ریشه ی خاکستری موهاش حاکی از رنگ زدن
موها بود که اوح رک جوون تر از سن واقعیش که شصت سال بود نشون میداد.
چشمای نه چندان درشت ولی نافذ ، موهای رو به بالا شونه شده و گره ی بین ابروهاش اونو فردی جدی و مقتدر معرفی میکرد.  تازه متوجه شرایط عمارت شدم. پارچه های پر خاک کشیده روی مبلها. تارهای عنکبوت گوشه ی دیوار، شومینه خاموش و قالیهای لوله شده تکیه داده شده به دیوار و پرده های پر از خاک آویخته به پنجره.
بی توجه به دست ارباب که به سمتم دراز شده بود گفتم: -اینجا خیلی کثیفه !اصلا جای موندن نیست. اجازه بدید همین الان تمیزکاری رو شروع کنم
به چشمای منتظر ارباب نگاه کردم. در حالیکه چشم از چشمام برنمیداشت با اکراه دستم رو دراز کردم.
انتشار گرمایی خاص رو تو بدنم تجربه کردم. گرمایی که هر لحظه شدتش بیشتر میشد.با احساس داغ شدن، دستم رو به سرعت پس کشیدم و نگاهی بهش انداختم. هیچ
تغییری تو دستام ندیدم.
زیر لب گفتم: - شرم وحیا داغم کرد؟ این خارجیا همینطورن...فریبا خانم میگفت حتی زن و مردشون روبوسی هم میکنن.
با یادآوری ارباب سابقم آهی از روی غم کشیدم
سر بلند کردم و ارباب رو ندیدم. به دورو بر چشم چرخوندم ارباب روی دومین پله های مارپیچی که به طبقه دوم راه داشت ایستاده بود.

تو دلم گفتم: -چه گامهای سبکی مثل حرکت روی ابرها... کی رفت روی پله ها که من نفهمیدم؟
ارباب در حالیکه از پله ها بالا میرفت گفت :
شب خوش... فردا عصر بیا ببینمت. خیلی کارا داری باید انجام بدی. من فرصت زیادی ندارم.... صدام رو بلند کردم: - فردا صبح میام اینجا رو تمیز کنم
ارباب بدون اینکه بیاسته گفت: -بانو هست... تو کارای مهمتری داری... چشمم خیره به کفشهای ورنی ارباب شد که انعکاس نور
لوستر وسط هال ازش ساتع میشد....
** سینی صبحونه رو به دستم گرفتم و به سمت عمارت رفتم. تو دلم خوشحال بودم که با تهیه صبحونه برای اربابم میتونم رابطه ی صمیمانه ای باهاش برقرار کنم و اونم ضمانت موندن من تو عمارت میشد. هنوز دست به کلون در نبرده بودم که در با صدای غیژ غیژ ضعیفی باز شد. زیر لب گفتم: -سر به هوا ... اونقدر هولی که دیشب در رو نبستی.
لحظه ای ایستادم و مکث کردم. خاطره ی لحظه ی خروجم از عمارت رو جز به جز یاآوری کردم و از ذهن گذروندم: -بستم؟... نبستم؟
پا که به داخل گذاشتم متوجه تغییرات داخل عمارت شدم. قالیها پهن شده بودن، روکش مبلها برداشته شده بود. روی میز نهار خوری هشت نفره ی کنار هال دو شمعدانی سه
قسمتی گذاشته شده بود که در هر قسمت شمعی میسوخت. شومینه هم روشن بود.
صدایی به گوشم رسید: -سحرخیزی! سینی رو برگردون. بهت گفتم که بانو هست و به اموراتم میرسه. صبحونه خوردم.  به سمت صدا چرخیدم ارباب با همون لباسهای روز قبل از پله ها با گامهایی آهسته به سمت پایین می اومد.
به دور و بر نگاه کردم. اثری از فردی به نام بانو نبود.
مجددا ارباب گفت: -هروقت کار دارم بانو رو صدا میزنم. سرجهازی زنم نسرینه... همین نزدیکیا زندگی میکنه.
 لبخندی به نشانه ی تمسخر بر لب نشوندم و زیر لب زمزمه کردم: -بالاخره اسم دو نفرشونو فهمیدم. خانم خونه نسرینه و بانو خدمتکارش

مجددا صدای ارباب به گوشم رسید: -اسم خودم تیموره  به سمت صدا چرخیدم و درکمال حیرت و بهت دیدم که ارباب کنارم ایستاده و با چشمهای نافذ و اخم غلیظ بین ابروهاش بهم خیره شده.  نفسم بند اومد. سینی تو دستام به لرزه افتاد. چند قدم عقب رفتم و با عجله از عمارت خارج شدم
صدای آمرانه ی ارباب به گوشم رسید: -دم‌ غروب بیا تا وظایفت رو بهت بگم... با تمام قوا سعی میکردم از عمارت دور شم کرختی و سستی عجیبی‌وجودم رو در بر گرفته بود.
پام به لبه ی یکی از سنگفرشهای برآمده گیر کرد.
پرت شدم به جلو و سینی از دستم افتاد.
خودم رو کنترل کردم و دو قدم کمر خمیده به جلوگام برداشتم و در نهایت نتونستم مقاوت کنم و با کف دو دست به زمین خوردم.
همه اتفاقات رو کنار هم می چیدم ولی معادله هاش جور در نمی اومد نکته ای مبهم بود و اونم شخصیت اسرار آمیز ارباب‌.... ارباب تیمور پشت پنجره با لباس کاملا رسمی ایستاده و با چشمایی که برق خاصی توش بود مسیر گامهای منو رصد میکرد. بدون هرگونه احساسی شاهد سقوط من روی سنگفرشها بود.
 در حالیکه دستش  روی سبیلهای باریک پشت لبش بود و با اونا بازی میکرد میگفت: -حتما از پسش بر میاد... حتما برمیاد
تمام روز رو تو استرس و اضطراب بودم و بارها سعی کردم که ذهنم رو متمرکز کنم تا بتونم با انجام دوخت و دوز گذشت زمان رو سریعتر کنم ولی این از محالات بود.
برای اینکه زمان زود تر بگذره و از فکر و خیال بیام بیرون، شالم رو روی دوشم انداختم و به سمت روستا راه افتادم.
بین راه به ذهنم رسید که معلم مهربون و همسرش رو از حال و روز خودم با خبر کنم....
 

به تلفن خونه که رفتم به مسئول اونجا نام روستای آقای کمالی رو دادم. چون مدرسه ی جمال کمالی کنار مخابرات
بود. چند دقیقه بعد از ارتباط با اونجا موفق به صحبت با آقای معلم شدم.
جمال کمالی حامل خبرهای خوبی برام بود. اینکه ارباب
فریدون کارآگاه شخصی برای دستگیری قاتل پسرش استخدام کرده و پلیس راه قبل روستا شهادت داده
که اونشب بهادر به همراه مرد دیگه ای و با ماشین پیکان ج سفید بودن.
 از طرفی هم با تحقیقهای بسیار فهمیدن من مدتی تو روستای اونا بودوم و آقای معلم و همسرش هم تمام توضیحاتی که من در مورد قتل داده بودم رو بی کم و کاست برای ارباب و کارآگاه بازگو کرده بودن.
 ازشنیدن این خبر که ارباب پی به بیگناهی من برده و به معلم پیغام داده که اون را بیخبر از من نذاره، تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از کمی صحبت درباره کار جدیدم خداحافظی کردم و قول دادم تو اولین فرصت برای دیدن اونا به روستاشون برم.
از مخابرات که اومدم نگاهی به آسمون انداختم نزدیک غروب بود و‌ ارباب تیمور منتظر من برای گفتن وظایفی نه چندان آسون به من بود
وقتی به عمارت رسیدم با چشمای منتظر و به در دوخته شده ی ارباب‌ مواجه شدم. ارباب روی مبل نشسته و دو دستش روی دسته های کنده کاری شده ی چوب گردو
آویزون بود.
با ورودم از روی مبل بلند شد. بدون اینکه جواب سلامم رو
بده و یا منو به خاطر دیر اومدنم بازخواست کنه به سمت پنجره رفت پشت به من مقابل پنجره ایستاد
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد: -اصلیت پدرم ، رشید خان، به خراسان برمیگرده و نام
فامیلیمون هم به این علته، پدرم از رجال عمال رضا شاهه و مثل بقیه دربار قاجار بود... تو گذشته ی کاری پدرم نکته ی سیاهی پیدا نکردن تا اونو مثل بقیه تبیعد یا مجازات کنن  ولی پاکسازی پدرم از اونجا بی تاثیر تو وضعیت روحی خانوادم به خصوص پدرم نبود....

اوایل سلطنت رضا پهلوی بود. تازه دیپلم گرفته بودم. واسه بهتر شدن روحیه ی پدرم، به پیشنهاد عموم اونسال تابستون خونواده ی ما و عمو و عمه ها اومدیم عمارت. پدرم این عمارت رو از یکی از شاهزاده های قاجار خریده بود. ساخته ی دست  مهندسای فرانسویه، بعد باز سازی
به این شکل در اومد. هرچند تا حالا یه بار دیگه هم توش دست برده شده ولی در حد ظریف کاری بوده نه تغییرات اساسی.
 بگذریم... داشتم میگفتم... به خاطر تموم شدن دبیرستانم و به دست گرفتن مدرک دیپلمم
عموم بساط یک جشن خودمونی رو راه انداخت. دیپلم گرفتن من بهونه بود همه میخواستن خونواده مون
شادی گذشته شو به دست بیاره.
دقیقا یادمه... انگار همین دیروز بود... خدمتکارا مشغول پذیرایی بودن و مثل همیشه بریزو بپاشی داشتیم
که بیا و ببین... در حد مهمونیای شاهانه... رو پله ها نشسته و قمبرک زده بودم چون چند روز بعد جشن باید واسه ادامه تحصیل تو رشته ی دروس
نظامی به مدرسه ی دارلفنون میرفتم. عاشق گل و گیاه این خطه بودم و دوست داشتم تو رشته ی داروسازی ادامه تحصیل بدم ولی پدرم اصرار داشت که من هم هرطور
شده باید وارد دربار بشم.... از صحبت کردن بی مقدمه ی ارباب  گیج شده بودم. قراربود که وظایفم رو گوشزد کنه نه اینکه شجره نامه اش رو روی داریه بریزه و از تاریخچه ی خانوادگیش بگه.
 ارباب به سمتم چرخید و با چهره ی حیران و پر از سوال من مواجه شد.
 چند قدم جلوتر اومد بطوریکه اگه دست دراز میکرد بازوهای من تو دستش بود. نگاه مقتدرش رنگ مهربونی گرفت و با تون صدایی آروم و ملایم گفت: -واسه اینکه بتونی وظیفه تو خوب انجام بدی و بهم کمک کنی باید به حرفام گوش بدی... طی مدت آشنایی من و ارباب اولین باری بود که  با مالیمت باهام صحبت میکرد هرچند که آمرانه بودن کلامش کاملا مشخص بود
 بدون اینکه پاسخی بدم  به صورت ارباب که کلمات مانند قطاری از بین لبهاش خارج میشد خیره موندم.

ارباب مکثی کرد. مجددا به سمت پنجره چرخید. نگاش رو به نقطه ای‌ به فاصله یک متری پله های ورودی عمارت میخکوب کرد و گفت: -تو مهمونی بودیم که خواهرم از عمارت بیرون اومد و ازم خواست که پیش مهمونا برگردم.
در همین لحظه یک مرد به همراه یه زن و سه بچه ی قدو نیم قد که بزرگترینشون یه دختر به نظر ده ساله بود به سمت عمارت اومدن. از راه رفتن زن معلوم بود که بارداره. دختر دست کوچکترین بچه روگرفته بود و آخرین بچه هم در حال خوردن یه تکه نون بود.
همگی به فاصله یک متری از پله ها وایستادن. دستم رو از زیر چونه م برداشتم و به مرد گفتم: « با کی
کار داری؟» چروکای روی صورتش نشون دهنده  سالها کار سخت زیر نور آفتاب بود هرچند سنش بیشترازچهل سال نبود موهاش چرب و بهم چسبیده روی شونش ریخته بودن که با برگردوندن سرش متوجه گره های موی پشت سرش شدم
دخترک پیرهن کمر کشدار کثیف و کهنه ای به تنش بود. ظاهر زن و مرد و دو بچه ی دیگه که هردوتا پسر بودن هم بهتر از دخترک نبود.
از سرووضعشون خیلی راحت میشد فهمید که مستضعفن.
مرد تو جوابم گفت:
-« با رشید خان کار دارم»
خواهرم که تا اون لحظه اونجا وایستاده بود بعد چند دقیقه با پدرم برگشت. به محض اینکه پدرم از در عمارت بیرون اومد مرد با سرعت از پله ها بالا اومد خم شد دست پدرمو بوسید و بدون معطلی و پشت سر هم گفت: «اهل یکی از روستاهای یزدیم. چند وقت قبل سیل اومد و دار و ندارمونو از دست دادیم. پسر خاله م رعیت شماست و رو شالیزارتون کار میکنه. چند روزه که مهمون خونه ی اونیم. به پیشنهاد اون امروز اومدیم اینجا و دست به دامنتون بشیم و اجازه بدین نوکریتونو بکنیم.» پدرم مرد خوبی بود. نه به کسی ظلم میکرد و نه جون فدای کسی بود ولی اگه کاری از دستش برمیومد دریغ نمیکرد. نگاهی به مرد خم شده و زن باردار و بچه هاش کرد و
گفت:
«واسه زمینا که کارگر لازم نداریم ولی یه زن و مرد میخوایم که دائما اینجا باشن وبه امورات عمارت برسن. اونطرف دو تا اتاق کاهگلی هست ولی فکر نکنم واسه زندگی مناسب باشه. نیاز به تعمیر داره»
مرد از حالت دولا بلند شد و به اون دو تا اتاق کاهگلی که الان جاش ساختمون سرایداریه نگاه کرد

انگار یه قصر بهش پیشنهاد شده بود. اشک توچشماش جمع شد و با خوشحالی به پدرم گفت: -«خدا از بزرگی کمتون نکنه. از سرمونم زیاده. خودم درستش میکنم ارباب»
از ترس اینکه پدرم پشیمون نشه با عجله پله ها رو دوتا یکی پایین رفت و با تحکم به زنش گفت : -«زود باش زن بریم خونه صفدر وسایالمونو جمع کنیم بیایم که آقا خیلی کار داره باید به اموراتش برسیم»
بعد با دست به شونه دختر بچه زد و با تشر گفت:
-«بجنب دختر دست برادرتو بگیر نیفته زمین»
یه دفه متوجه اختلاف قد زن و مرد شدم. مادر بچه ها چهار انگشت از شوهرش بلندتر بود. بی اختیار بلند خندیدم. دخترک هم از خنده ی من لبخند بچگونه و زیبایی زد.
نگاش کردم. با وجود کثیفی چشمای رنگی براق تو صورت سبزه ش خیلی تو دل برو و جذاب بودن....
شب از نیمه گذشته بود. مسیر نگاه پرخوابم رو به سمت ارباب  منحرف کردم. ارباب که گویی سنگینی نگاهم رو فهمید به سمتم چرخید: -خسته شدی؟ واسه امشب بسه... میتونی بری ولی فردا مثل امروز دیر نکنی
تو اون موقع شب تنها چیزی که از خدا میخواستم مرخص
شدن از حضور ارباب بود. به خاطر ایستادن طولانی مدت دردی شدید از پشت رون پام به سمت ساق ها حس میکردم در حالیکه سعی میکردم ارباب چیزی از ناراحتیم نفهمه لنگون به سمت در عمارت رفتم.
صدای ارباب رو از پشت سر شنیدم: -پاهاتو با روغن زیتون ماساژ بده... بهشون نیاز داری
سپس صدای خنده ی کشدار محو شونده ای تو گوشم مثل صدای زنگ پیچید.
پا که از عمارت بیرون کذاشتم رو به آسمون کردم.هوا ابری بود و باد میوزید
یه دفعه دلم هوای شوهرم رو کرد ولی فورا خودمو جمع کردم و گفتم: -بره بمیره مرده شور برده! دیگه حالم ازش ... نتونستم حرفم رو ادامه بدم. دچار حس تناقض شده بودم زبونم به بد و بیراه گفتن به رسول میچرخید و دلم ساز دیگه ای میزد.
اشکی گرم از گوشه ی چشمم به روی گونه هام سر خورد که میانه ی راه ردی سرد از خودش باقی گذاشت با خودم گفتم: -یعنی چه بلایی سرش اومده؟ تا این حد هم بی مسئولیت نبود.چطوری ازش خبر بگیرم؟! فکری تازه تو سرم جرقه زد که قلبم رو روشن کرد...
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه nspfo چیست?