نهال قسمت هفتم - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت هفتم

علیرغم بیداری شب گذشته، صبح زود از خواب بیدار شدم و به مخابرات رفتم. به جمال کمالی تماس گرفتم و ازش خواستم که به روستای رسول بره و به عنوان دوستش جویای حالش بشه.


هوا سرد بود شالم رو محکمتر به دور شونم پیچیدم و با خودم گفتم: -کاش میشد دوستی واسه خودم پیدا کنم تا وقتای بیکاریم حوصله م سر نره.
قدم زنان به عمارت برگشتم با فکر اینکه ارباب به خاطر بیداری شب گذشته در حال استراحته به ساختمون خودم رفتم و بعد از آماده کردن و خوردن غذای ساده ای رفتم که استراحت کنم.
خیلی زودتر از قراری که با ارباب داشتم تو عمارت حاضر شدم. با وجود این ارباب بیصبرانه منتظرم بود و خرسند از حضور زود هنگام من گفت: -چیزایی که امشب میخوام بهت بگم جزو زیباترین خاطرات زندگیمه و البته خصوصی ترینشون... مطمئن
باش اگه کسی از حرفایی که بهت میزنم بو ببره بخشیده نمیشی
رنگ از رخسارم پرید. تحت هیچ شرایطی نمیتونستم با این ارباب مستبد رابطه ی دوستانه ای برقرار کنم.
ارباب بی اعتنا به اثرات حرفش روی من شروع به
صحبت کرد:
-از اون روز بابا قدرت به عنوان سرایدار عمارت شناخته شد.
همسرش باجی تا بعد وضع حمل کمک حال خوبی براش نبود و به خاطر کار زیادشون مسئولیتی خیلی بیشتر از
توان دخترشون ماجان، روی دوشش گذاشته بودن. نگهداری از دو برادرش ابولفضل و حسین و نوزاد تازه متولد شده به اسم مصطفی.
چهار سال از بهترین روزای عمرمو تومدرسه ی دالفنون تو رشته ی سواره نظام گذروندم و روحیه ی لطیفم که عاشق گل و سبزه بود بنا به شرایط تغییر کرد و خشونت نظامیا روگرفت. سرنوشتی بود که پدرم برام رقم زده بود و تمام تلاششو میکرد تا بعد اتمام درسم وارد دربار پهلوی بشم.
در طول این مدت فقط یه بار تونستم به عمارت بیام اونم واسه دو روز. بابا قدرت وخونواده ش هم رفته بودن گیلان عروسی یکی از اقوامشون.
آرزوی روزایی رو داشتم که به عمارت میومدم و روزام
به تفریح و استراحت میگذشت.


معلمامون اکثرا از کشورای آلمان،فرانسه و انگلیس. بودن. با دو تا از معلمای جوون آلمانی ارتباط خوبی برقرار کرده بودم تا اونجا که بعد تموم شدن دوره م از اونا دعوت کردم تا چند روزی رو واسه شکار به عمارت بیان.
یه روز آفتابی بهار بود. اواخر فروردین بود و هوا رو به گرم شدن میرفت. ساعتی از ظهر گذشته بود. با مهمونام واسه شکار کبک به جنگل رفته بودیم و بعد از چند ساعت تلاش دست خالی و سوار بر اسب از مسیر چشمه به عمارت برمیگشتیم.
همونطور که حرف میزدیم و بلند بلند میخندیدیم چشممون به چند تا دختر روستایی افتاد که لباس محلی تنشون کرده بودن. با یه دست سطل آبو رو سرشون گرفته بودن و با
دست دیگه لبه ی دامن بلند و رنگارنگ شونو نگه داشته بودن. در حالیکه آواز میخوندن با هر قدم دامنشونو جلو و عقب میبردن. کم کم به دخترا نزدیک میشدیم و مردای آلمانی هم محو لباسای اونا و حرکاتشون بودن. فکر کنم حدود شش یا هفت نفر میشدن. مجذوب رفتارای آخرین دختر شدم که با جثه ی کوچیکترش نسبت به بقیه، نه تنها با هر قدم دامنشوحرکت میداد بلکه هر چند حرکت،یه دور به دور خودش میچرخید. نزدیکتر که رسیدیم متوجه
شدم که از نظر سنی از همه شون کوچیکتره ولی شیطونتر از بقیه .
همونطور که چشم از رقص دختر برنمیداشتم، کنترل اسب از دستم در رفت و پای اسب تو یه چاله گیر کرد و همراه اسب به زمین خوردم. با صدای داد من و شیهه ی اسب، آلمانیا چشم از دخترا برداشته و از اسب پیاده شدن و به سرعت خودشونو به من رسوندن وکمک کردن که بلندشم. متاسفانه بر خالف اسبم که هیچ آسیبی ندیده بود مچ پای من شدیدا ضرب دیده بود و درد میکرد.
دخترا با شنیدن صدای داد من و دیدن ما سه نفر انگار که جن دیده باشن جیغ کشیدنو و گروهشون بهم خورد. دوستام زیر بغلمو گرفتن تا بلندم کنن ولی پام خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم آسیب دیده بود.
از جا بلند شدم ولی نتونستم پامو زمین بذارم.یه دفه آخرین دختر که با دلبریاش مسبب  این بلا بود جلوم ظاهر شد و با دیدن آلمانیا که زیر بغالمو گرفته بودن و من به خاطر درد پا فریاد میکشیدم خنده ی کرد و گفت: -خیلی جالبه پای اسب تو چاله گیر کرده ولی پای شما ضرب دیده
جسارتش برام تعجب آور بود .یه رعیت حق نداشت این مدلی با یه‌ اربابزاده صحبت کنه،حتی به شوخی
نگاه غضبناکی بهش کردم.فورا نیشش جمع شد. نزدیکتر شد و روی زمین نشست. با دست راستش کفشمو گرفت تودستش وپامو به دو طرف گردوند.
دادم در اومد. بدون اینکه به فریاد من توجه کنه از جا بلند شد  انگار دنبال چیزی میگشت....

ما سه نفر هم بهش زل زده بودیم که چکار میخواد بکنه. صدای دخترا بلند شدن که میگفتن:
-«ماجان ما داریم میریم روستا تو نمیای؟!»
اسمش برام آشنا بود.یادم اومد که اسم دختر قدرت هم ماجانه.
 ماجان همونطور که چشم از زمین برنمیداشت جواب داد: -«چند دقیقه صبر کنید. الان کارم تموم میشه»
خم شد و مقداری گیاه از رو زمین کند و به سمت ما برگشت.دو تا سنگ هم برداشت و گیاها رو روی سنگ مسطح تر ریخت و با سنگ دیگه به روشون کوبید.آلمانیا مات و مبهوت ماجان شده بودن. یکیشون گفت: -«با این جثه ریزه میزه ش چه کار بلده!» ماجان دست کرد تو پیرهنش ویه تیکه پارچه چهارگوش در آورد. با اشاره به آلمانیا فهموند که باید کفشمو در بیارم.
اونا رو زمین نشوندنم. ماجان منتظر نشد تا کفشمو درآرم
فورا کفش و جورابمو درآورد. گیاه له شده رو روی دستمال ریخت و دستمال رو محکم دور قوزک پام بست.
همونطور که تلاش میکرد دستمالو دور پام محکم گره بزنه میگفت: -این گیاها دردتو آروم میکنه و کمکت میکنه بتونی با کمک دوستای اجنبیت به خونه ت برگردی.
کارشوکه انجام داد سرشو بلند کرد تا حرفی بهم بزنه. یه دفه نگاهم تو چشمای تیله ایش قفل شد. حرف تو دهنش موندو با دهن نیمه باز خیره ی من شد.
چشماشو ازم دزدید و فورا از جا بلند شد. دامن پر چین و تابشو از زیر پاش جمع کرد. سطل آبشو برداشت.
بدون اینکه به من نگاه کنه به سمت دخترا دوید.
همونطور که سعی میکرد از منو دوستام فرار کنه دست آزادشو به سمت دخترا میکشید و داد میزد: -«صبر کنید بی انصافا من جا موندم...»
آلفرد که فارسی رو بهتر از دیوید صحبت میکرد با خنده گفت: -«دختر قلدریه... مثه پسرا میمونه رفتاراش
نمیدونم چرا از توصیفش در مورد ماجان خوشم نیومد. رنگ تیله ای چشماش و صورت سبزه ی مایل به برنزه ش خیلی برام آشنا بود. اون لحظه درد اجازه نمیداد که فکرمو
جمع کنم و به یاد بیارم کجا و کی ماجان رو دیدم.
با کمک دوستام به هر بدبختی بود سوار اسبم شدم و به عمارت‌برگشتیم.

جلوی عمارت که رسیدیم دیوید و آلفرد کمک کردن تا پیاده بشم. هرکدوم یه زیر بغلمو کرفته بودن و منم لنگ لنگان از پله های عمارت بالا میرفتم.
باجی از انباری کنار عمارت بیرون اومد و با دیدن من محکم
زد تو سرش و فریاد زد: -«خاک عالم به سرمون شد... آقا چی شده؟» صداشو انداخت پس سرش و داد زد: -«بابا قدرت... ابولفضل... ابولفضل ... کدوم گوری پسر بیا به ارباب کمک کن»
بابا قدرت در حالیکه دستش به شلوار گشاد کش دارش بود از توالت کنار خونه کاهگلی بیرون پرید و با دیدن من با یه دستش کلاه سیاه گرد بافتنیشوکه همیشه مثه یه کاسه به
تخت سرش چسبیده بود گرفت و به سمتم دوید. بلند بلند و پشت سر هم میگفت: - یا قمر بنی هاشم... دوستای آلمانیم با دیدن رفتارای بابا قدرت و باجی دلنگرونی شدیدشون مات و مبهوت به هم نگاه میکردن
طولی نکشید که تیمور شکسته بند رو بالای سرم آوردن و با معاینه دقیق تشخیص پیچ خوردگی مچ پا و کوبیدگی عضالت پاشنه پا رو داد. وقتی گیاهای مالیده شده دور پامو دید لبخندی زد و گفت:
-«کی تو اون لحظه اینا رو به پات مالیده؟» دیوید که رو مبل لم داده بود با لهجه غلیظ آلمانی و فارسی درب و داغونی گفت: - زیبا... بچه... دختر
تیمور نگاهی به من کرد. با اشاره ی سر بهش فهموندم که تحویل نگیره.
تیمور یه سری دوا و درمون به پام مالید و با چوبایی که خودش درست  میکرد پامو آتل بست. اجازه ی حرکت هم به جز مواقع ضروری نداد و گفت حتما با چوب عصا راه برم. قرار شد چند روز بعد واسه معاینه بیاد.
چون از پله ها نمیتونستم بالا برم شب روی زمین و جلو شومینه خوابیدم. اونشب از درد پا به خودم میپیچیدم. چوبایی که به دور پام بسته شده بود اونقدر به پام فشار میاورد  که نمیتونستم تو جام غلت بخورم
صبح روز بعد کلافه وخسته از خواب بیدار شدم. دوستام طبقه بالا خواب بودن. ساعت توجیبیمو که بالا سرم بود برداشتم. ساعت هفت صبح بود. به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم. چوب عصای کنار تشک رو برداشتم.
دستمو از مبل کنار رختخوابم گرفتمو با بدبختی سرپا شدم.  به سمت پنجره رفتم که اونو باز کنم تا هوای خفه ی سالن عوض بشه. چشمم به دختری افتاد که وسط محوطه جایی که بعدا استخر درست کردیم، شالشو با دو تا دستش بالا گرفته بود و با دامن چین و واچینش دور خودش میچرخه. موهای بلندش که دوطرف بافته شده بودن همراه با چرخشش تو هوا میرقصیدن.
ماجان بود دختر بابا قدرت. همون دختری که روز قبل به دادم رسیده بود. اون لحظه یادم اومد که دختر بابا قدرت هم اسمش ماجانه و چشمای رنگی داره.

از اون روزی که با خونواده ش واسه کار اومده بودن
عمارت ندیده بودمش. واسه خودش خانمی شده بود. نه از لباسای کهنه و کثیف خبری بود و نه از موهای بهم ریخته ... در همین لحظه باجی از خونه کاهگی بیرون اومد و داد زد
ورپریده ی سر به هوا! هروقت فرستادم دنبال کاری خبری ازت نشد... عوض رقصیدن و چرخ زدن برو آب بیار از چشمه. الان اربابو دوستاش بیدار میشن و صبحونه میخوان. دست بجنبون دختره ی خیره!» ماجان دست از چرخش ایستاد. سطل رو از کنار دیوار خونه ی سرایداری برداشت و به سمت چشمه راه افتاد. احساس عجیبی نسبت به این دختر در من شکل گرفته بود که نمیدونستم چیه... از پنجره فاصله گرفتم و لنگان لنگان به مبل نزدیک شومینه رفتم.
اونروز هوا ابری بود و کمی سرد. چوبای داخل شومینه با حرارت کمی میسوختن و صدای جرق جرق ناشی از سوختنشون سکوت عذاب آور عمارت رو تحمل پذیر میکرد. خودمو تو مبل های سلطتنی انگلیسی فرو کردم. چشمامو بستم و به صدای سوختن چوبا گوش کردم. نمیدونم چه مدت گذشت. تو خواب و بیداری بودم که احساس گرمای مطلوبی وجودمو گرفت. بدون اینکه در صدد علتش بر بیام به خواب رفتم.
با صدای قهقهه ی بلند دوستام بیدار شدم. لحاف نازکی روم انداخته شده بود. آلفرد و دیوید پشت میز نشسته بودن و صبحونه میخوردن. متوجه ماجان شدم که در حال چایی ریختن واسه اونا بود.
آلفرد روبروی من نشسته بود و زودتر از همه متوجه شد که من بیدارم.
بلند گفت: -«پاشو رفیق.لنگه ظهره... صبحونه ی به این خوشمزگی رو از دست میدی
متوجه چشمای کنجکاو ماجان شدم که میخکوب لبای آلفرد شده بود.
کامال میشد فهمید که چقدر مشتاقه بفهمه آلفرد چی گفته.
از دسته ی صندلی گرفتم تا بلند شم ولی به خاطر فشاری که روی پام اومد آخ بلندی گفتم. دیوید هول کرد و چاقو از دستش تو بشقاب افتاد. آلفرد متوجه شرایط شد و معترض گفت: -«زهره ترکمون کردی تیمور....» ماجان قوری رو کنار گذاشت و به سمتم اومد: -«مگه من مرده بودم آقا که صدام نزدید کمکتون کنم...» نگاهی بهش انداختم : -«فکر نمیکردم تا این حد دردناک باشه»
مثل یه آدم حاذق در جوابم گفت: -«درد کوفتگی و پیچ خوردن از شکستگی بدتره. وقتی پات میشکنه تکلیفت معلومه و میدونی پات شکسته
 پس باید استراحت کنی ولی توکوفتگی فقط بدنامی
میکشی. همه میگن هیچی نشده... کوفته
شده ولی خبر ندارن دردش پدر آدمودر میاره
زیر بغلموگرفت و کمک کرد تا از جا بلند شم.

همینطور که از بازوم گرفته بود و منو به سمت میز میبرد ازش پرسیدم:
- چند سالته؟» -«باید ۱۵ سال داشته باشم» -«مدرسه هم رفتی؟» -چشماشوتو صورتم گرد کرد: -«نه آقا... چه حرفا میزنید. دختر رعیتو چه به درس خوندن. ولا اونقدر بدبخت بودیم که مکتبم نتونستم
برم چه برسه به مدرسه»
سرگرم حرف زدن با ماجان بودم ومتوجه نشدم که باباش  داخل عمارت شده. انگار حرفای ما رو شنیده بود. به همین خاطر روکرد به ماجان: -«اینقدر بلبل زبونی نکن دختر... برو پیش مادرت. کارت داره !» سپس رو به من گفت: -«عین عمه ی خدا بیامرزشه... پر حرف و نترس.خدا بیامرزه رفتگان شما رو .مرگش بد داغی سر دلمون گذاشت»
کنجکاوشدم که علت مرگشو بفهمم: -«چرا مرد؟» -«خودشوآتیش زد آقا.یعنی اون نامروتا بانی و باعثش بودن. خدا لعنتشون کنه... خواهرم عاشق شده بود.
عاشق چاه کن دهمون. نمیدونیم مال کدوم قبرستونی بودن فقط میدونستیم که غریبه ن. هرچی توگو ش ربابه خوندیم که این عشق و عاشقی عاقبت خوبی نداره نرفت که نرفت.
تااینکه برادر بزرگم قدیر به جون ربابه قسم خورد که طرف رو میکشه ولی خواهرم خیره سری کرد و به برادرم گفت عرضه ی هیچکاری نداری. قدیر هم واسه اینکه حرفش دو تا نشه چاه کنو کشت. چه آشوبی به پا شد.اول دنباله قصاص روگرفته بودن ولی نمیدونم از کجا وچطور به ذهنشون رسید که از قصاص صرفنظر کنن در عوض ربابه رو به عنوان خون بس بگیرن...» داستان خواهرش واسم جالب شده بود در حین گوش کردن خالصه ای هم واسه دوستام میگفتم. اونا هم دست از صبحونه خوردن کشیده بودن و گوشاشونو به دهنم چسبونده بودن که ببینن عاقبت این داستان به کجا میرسه.
بابا قدرت که دید اربابش ومهموناش مشتاق حرفای او شدن، جوگیر شد و سعی میکرد جریان دلدادگی خواهرشو با آب و تاب تعریف کنه: -«جونم واستون بگه آقا که خونواده ی چاه کن خیلی نامرد بودن. ما اولش فکر کردیم ربابه رو واسه برادر چاه کن میخوان ولی بعذ فهمیدیم خواهرمو واسه پدرشون میخوان. یه پیرمرد هاف هافوی هفتاد ساله که هوس کرده بود زن جوون بگیره تا براش توله ی پسر پس بندازه. خدا شاهده
آقا... به امام رضای غریب قسم که خواهرم به اندازه ی همین دریا اشک ریخت و  قدیر رو نفرین کرد. حق هم داشت. دلداده ت رو بکشن بعدشم بشی زن بابای
مجنونت...

جونم بگه که هرچی واسطه فرستادیم که دست از این پیشنهاد مسخره‌ بردارن، نشد که نشد. مرغشون یه پا
داشت. ربابه رو با اشک و آه به خونه ی شوهر فرستادیم ولی هنوز دو روز نگذشته بود که جسد سوخته ی خواهرمو تحویل دادن.. خودشو با نفت آتیش زده بود و دل ما رو هم تا آخر عمر سوزوند. حالا این ماجان ما هم کپیه عمه ش شده. همش میترسم که اینم به سرنوشتی مثه اون دچار بشه»
قدرت  قطره اشک گوشه ی چشمشو با انگشت اشاره ش گرفت و مشغول جمع کردن میز صبحونه شد.
در همین موقع باجی از در عمارت وارد شد و در حالیکه استرس از‌ سرو روش میبارید به قدرت گفت: -«صفدر و زنش اومدن... فکر کنم اومدن خواستگاری ماجان واسه‌عباس!» مطلع شدن از خواستگار ماجان حالمو گرفت. تمام این تغییرحالتا رو به محبتی که یه ارباب میتونه به
رعیتش داشته باشه نسبت میدادم.  آلفرد و دیوید رفتن ساحل و من موندم و عمارت و سکوت. رو مبل دو نفره نشسته و تو فکر رفته بودم. با صدای باز شدن در عمارت چرتم پاره شد. ماجان بود. کتاب به دست وارد شد. از دیدنش تعجب کردم و گفتم: -«مگه تو نرفتی پیش داداشت؟» -«نه آقا... بابام گفت ممکنه شما کاری داشته باشید» -«این چیه تو دستت؟» -«قرآن»
متعجب صدامو بلند کردم: -«قرآاان؟!» -بله آقا... -«مگه نگفتی سواد نداری؟» -«یکی از دوستام قرآن خوندن بهم یاد میده» -«کدوم سوره هارو میخونید؟» -«هنوز اول راهیم... سوره ی یوسف رو شروع کردیم» -«یوسف؟ فکر می کردم آموزشو از سوره های کوتاه شروع میکنن»
ریز خندید: -«همینطوره که میگید ولی ما سوره ی یوسفو به خاطر داستان قشنگش میخونیم»
اون موقع بود که فهمیدم سادگی و بی غل و غشی ماجانه که منو شیفته ی خودش کرده چیزی که کمتر تو دخترای دور و برم دیده بودم.
نزدیکتر شد و با لحن خواهشمندانه ای گفت: -«دوستم بهم تکلیف داده. میتونید ایرادامو بگید؟» شاید اگه خواهرم یا مادرم شاهد این صحنه بودن دریافتی بجز پررویی ماجان نداشتن.از نظر مادرم ارباب ، ارباب بود و رعیت، رعیت. مرز بین این دو قشر از بین نرفتنی بود.
ولی من درخواست ماجان رو حمل بر خودمونی بودنش میکردم و‌ دوست داشتم بهش کمک کنم.
دستمو به سمتش دراز کردم: -«من قرآن نمیخونم ولی شاید بتونم کمکت کنم...

خوشحالی توچهره ش نقش بست. به سمتم اومد. کتاب رو به دستم داد و پیش پام نشست.
نگاهی پرسشگرانه بهش کردم: -«دلیلی نداره رو زمین بشینی. بلند شو روی مبل بشین. جا واسه هردوتا مون هست»
چشماشو گرد کرد تو صورتم: -«ولی...» -«ولی و اما نداره ... اینطوری نمیتونم اشکالتو بگم. منم که نمیتونم رو زمین بشینم»
از جا بلند شد. لپاش از خجالت گل انداخته بود. با شرم و حیا اونطرف مبل نشست. سرش پایین بود.
پرسیدم: -«چرا سرخ شدی؟» با من من جواب داد: -«آقا ما رعیتیم... جامون زیر پای شماست نه کنارتون »
خنده ی بلندی کردم: -«بیا اینورتر دختر... اینطوری نمیتونم برات قرآن بخونم»
کمی نزدیک شد. قرآنو باز کردم جای سوره ی یوسف یه کاغذ تا شده بود. پرسیدم: -«تا آیه ی چند باید بخونی؟» لکنت زبون کرفته بود -«ت..ت..تا..پن...پنج»
به روش نیاوردم که بیشتر از این خجالت نکشه. همه چیش برام جالب بود. قلدر بازیش. سادگیش و حالا هم شرم و حیای دخترونه ش. تمام سعیمو میکردم که کلمه ای رو اشتباه نخونم. ماجان هم به دقت نگاه میکرد
پنج آیه که تموم شد به ماجان گفتم: -«حالا بیا نزدیکتر و تو بخون»
یه کم دیگه نزدیک شد.اونقدر که فاصله مون به اندازه ی دو وجب بود.بوی خوشی تو بینیم پیچید. دومرتبه بو کشیدم. بعید بود که ماجان عطر داشته باشه. عطر مخصوص اعیان و اشراف بود نه رعیتها. با حیرت از ماجان پرسیدم: «عطر زدی؟» ماجان کف دستشو به سمت بینیش برد و لبخند زیبایی روی لبش نشست. در جوابم گفت: -«عرق گل یاس رازقیه... به دستام می مالم. نمیذاره خیلی زمخت و خشک بشه»
قرآن روجلوش گرفتم: -«بخون»
کلماتو به سختی ادا میکرد. شاید سر یه کلمه اونقدر من من میکرد که حوصله م سر میرفت. بوی یاس هم بدجوری این وسط وسوسه کننده بود. آیه ی پنجم رو که خوند. نفس
بلندی کشیدم. ماجان قرآن رو بست .
قطرات عرق روی پیشونیش دیده میشدکه علتش خجالت از ارباب و عدم تواناییش تو رند خوندن قرآن بود. از جا بلند شد و رو به من گفت: -«خیر ببینی ارباب. خدا حفظت کنه. غم به دلم بود فردا جلو دوستم چکار کنم. من برم چایی دم کنم و بیارم»
بوی یاس بدجوری سرمستم کرده بود. هنوز یه قدم دور نشده بود که دستمو دراز کردم و به دامنش چنگ زدم: -«ماجان!» به سمتم برگشت ومتعجب به دستم که دامنشوگرفته بودم نگاه کرد. چشمشو از دامنش گرفت و خیره ی چشمام شد. چشمای تیله ای و شهلاییش وسوسه انگیز بود. به سمت خودم کشیدمش. دامنشو ول کردم و به بازوش چنگ انداختم. متحیر مسیر دستمو دنبال میکرد. با ناله گفت: -«آقا...»

میدوستم از چی ترسیده. چیزی که بین اربابها و رعیتای جوون زن شایع بود. اونقدر ساده بود که به ذهنش نرسید حتی اگه اهل کاری هم بودم با اون پای لنگم چکاری ازم بر
میومد. به سمت خودم کشیدمش. فاصله مون خیلی کم شده بود. روی دو زانو پیش پاهام نشست. از ترس میلرزید. با ناله گفت: -«نه.. آقا نه..» سرشو روی زانوام گذاشتم و دستمو روی سرش . آهسته گفتم: -«بوی عطرت آرومم میکنه ماجان!» سرشو بلند کرد و با چشمای اشکی تو صورتم خیره شد. برام عجیب بود‌ که در کنار این دختر چهارده ساله به آرامش میرسیدم. نگراتی رو تو چشماش میدیدیم. چند بار دهن
باز کرد که چیزی بگه ولی منصرف شد. مجددا سرشو روی زانوم گذاشت. با صدای بغض کرده ش گفت: -«پدر مهری رعیت بود. اربابشون مهری رو دوست داشت. بهش گفته‌بود تحت هیچ شرایطی پشتشو خالی
نمیکنه و تا آخر عمر اونو پیش خودش نگه میداره. ولی دروغ گفت. به سال نکشیده ملک شو فروخت.
مهری از اربابش حامله بود. آبروشون رفت و در به در شدن.
مجددا سرشو بلند کرد. اشک توچشماش جمع شده بود. انگشت اشاره مرو روی بینیم گذاشتم: -«شیشششش»
همین حروف بی معنی واسه آرامش ماجان کافی بود. روی مبل کنارم نشست. دیگه توچشماش ترسی نبود
دستشو تو دستم گرفتم. نمیدونستم چی بگم و چه قولی بهش بدم. خودمم لنگ در هوا بودم.
اختیاری از خودم نداشتم. پدرم، خدام شده بود و واسه لحظه لحظه ی زندگیم نقشه می کشید. چند وقتی هم
زمزمه ی ازدواجم با دختر یکی از رجال دربار رو پیش کشیده بود.
داییم تاجر فرش بود و تو بازار حجره ی بزرگی داشت. بواسطه ی شغلش ارتباط خوبی با درباریان پیداکرده بود. پدرم به هر دری میزد تا من وارد سیاست بشم واسه همین
دست به دامن داییم شده بود.
پیشنهاد کرد با دختر مظفری یکی از مردای دربار پهلوی که از دوستاش بود ازدواج کنم. این پیشنهاد شدیدا مورد استقبال خونواده م قرار گرفت. همه حق داشتن در مورد زندگی من نظر بدن الا خودم.
ولی اون لحظه مال خودم بود. دستمو دور کمر ماجان انداختمو اونو تو آغوشم کشیدم. چونه مو روی سرش
گذاشتم و با لحنی مطمئن ولی آرام گفتم: -«من مثل ارباب دوستت نامرد نیستم»
مدتی به همین وضع گذشت. با صدای «ماجان،ماجان» گفتن باجی به خودمون اومدیم. ماجان به سرعت از من جدا شد. کتاب قرآن و برداشت. روی یکی از صندلیای پشت میز نهارخوری گذاشت و با هول و ولا‌ گفت: -«بعدا میارم میبرمش»
با عجله از در عمارت بیرون رفت.
باز من بودم و سکوت عمارت. تصمیم گرفتم به محض بازگشت به‌تهران مخالفتمو در مورد ازدواج با نسرین مظفری به همه بگم....

عشق و علاقه به ماجان شجاعم کرده بود.
میدونستم که خونواده م خصوصا مادرم با شنیدن این حرف شمشیراشونو از رو میبندن و احتمال داره بابا قدرت و خونواده ش رو از عمارت بندازن بیرون. ولی مرگ یه بار و شیون هم یه بار. بیست و دو سال من به حرف اونا گوش کردم یه بار‌ هم اونا حرف منو قبول کنن.
تو خیالات خودم بودم که باجی و ماجان سینی غذا به دست وارد عمارت شدن.
باجی همینطور که سینی غذا تو دستش بود و به سمت میز نهار خوری میرفت گفت: -«ببخشید آقا غذاتون دیر شد. همش تقصیر حسین ورپریده س. نزدیک بود همه ی ما رو به سکته بده!» -« حالش چطوره؟ » -«بردیمش مریضخونه... سرشو شیش تا کوک زدن. خدا خیر بده به عباس. وقتی ننه و باباش رفتن خونه شون و گفتن حسین از بالا بوم افتاده، خودشو جلدی رسوند مریضخونه»
از شنیدن نام حسین اخمی بین ابروام نشست. به ماجان نگاه کردم. چشماشو ازم دزدید.
ربابه آهی کشید و ادامه داد: -«یعنی بازم میان؟» -«کی بازم میاد؟ از کی حرف میزنی؟» -«از عباس ارباب جان..یعنی بازم ننه و بابای عباس میان خواستگاری؟‌اتفاق امروز رو به فال بد نمیگیرن؟
اصلا دلم نمیخواست صحبت خواستگاری ماجانو پیش بکشه ولی تا پدر و مادرم مطلع نمیشدن و همه چی
رسمیت پیدا نمیکرد، دلیلی واسه غیرت بازی نمیدیدم. در جواب باجی گفتم: -«کسی که ماجانو بخواد پای بدو خوبشم وایمیسته. در ثانی مگه ماجان چند سال سن داره که هول برت داشته؟!» -«چارده، پونزده سالشه... من همقد این بودم بچه بغلم بود. دخترم یه‌ بهاری داره ارباب. دختری که به شونزده برسه و خونه ی باباش باشه ترشیده س... بعدشم آقا جان،کی از
عباس واسه ماجان بهتر؟
 ماشا...خوش قد و بالا، کارشم که معلومه با باباش رو زمینای شما کار میکنه. از سر خودمونم زیاد هست. شما
به دخترای دورو برتون نگاه نکنید که خواستگارا از سرو کول هم بالا میرن. مگه چند تا خواستگار واسه ما فقیر بیچاره ها میاد؟ یکی یا دو تا... وای به حالمون که دومی هم ماجانو نپسنده.
اونوقت تو روستا حرف میفته که حتما دختر بابا قدرت عیب و ایرادی داره که دو تا خواستگار نپسندیدنش
نگاهی به ماجان انداختم که عصبی بود و ناخن شستشو میجوید.
اونشب تا صبح نخوابیدم . به این فکر میکردم که نکنه عجولانه تصمیم گرفتم و عشقم به ماجان از روی هوسه و دختر بیچاره رو هوایی کردم. ولی واقعیت این بود که حضور ماجان بهم آرامش میداد..
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

پنجمین حرف کلمه zerbdb چیست?