نهال قسمت نهم - اینفو
طالع بینی

نهال قسمت نهم

ارباب به سمتم چرخید. دستش رو از لای انگشتام بیرون


کشید. با دو دستش بازوهام رو گرفت و به چشمام  خیره شد: -«یادآوری اون روزا از غم تلنبار شده تو دلم کم میکنه. هیچوقت کسی رو پیدا نکردم که باهاش درد و دل کنم. حضورت اینجا ناخواسته منو یاد اونروزا میندازه. لباست، رفتارت و حتی نگاهت»
نگاهش رنگ خواهش گرفت: -«توکه بهم کمک میکنی، نه؟
تا اون روز تو این باور بودم که درد و رنج مخصوص رعیتهاست. هر کجا پول باشه غم و غصه جایی نداره
 تا با چشم خودم جسد بهادر رو ندیده بودم مرگ زودهنگام رو هم خاص رعیت جماعت و فقرا میدونستم
با بستن چشمام اطمینان دادم که بهش کمک میکنم
 ارباب سرش رو خم کرد. بوسه ای بر سرم زد
 گرمایی مطبوع از فرق سر تا نوک انگشتای پاهام حس کردم
ارباب مغرور با اون نگاه نافذش که تا چندی قبل ترس به دلم انداخته بود از رعیتش خواهش می کرد...
چی باعث شده بود که تا این حد ارباب رو محتاج من کرده بود... ارباب ازم جدا شد و به سمت شومینه رفت. احساس سرما
کردم به سمت مبل رفتم و شال بافتنی رو روی دوشم انداختم. ارباب دستش رو روی آتیش شومینه گرفت. آتیش شعله ور تر و اتاق رو روشن تر کرد.
 پشت به شومینه و رو بهم زبان به تعریف گشود: -در روز مقرر شده به همراه مادرم و شهین تاج خواهر بزرگم به منزل مظفری رفتم. تمام راه تو این فکر بودم که چی به نسرین بگم و در مورد چی با هم حرف بزنیم.چند بار از
ذهنم گذروندم که واقعیت عاشق بودنم به دختر رعیتمونو بهش بگم و آگاهش کنم که هیچ علاقه ای به وصلت با اون ندارم ولی مطمئن بودم که با مطرح کردن این موضوع نه تنها حکم اخراجمو از دربار بلکه عاق والدین شدنمو هم امضا کردم
چه بسا مظفری با قدرت و نفوذی که تو دربار داشت مشکلاتی هم واسه خونواده م فراهم میکرد چون اونطور که از حرفای دایی اعتمادالسلطنه بر میومد مظفری منو به عنوان دامادش تو دربار معرفی کرده بود.
 پس جلسه ی آشنایی و دیدار من و نسرین کاملا فرمالیته بود و به درخواست مظفری بوده
 تمام امیدم این بود که گفتگومون به سمتی بره که نسرین منو نپسنده! اونوقت با فراغ بال یه فکری واسه صیغه ی ماجان میکردم. مجبورش میکردم به فرار... بعد مدتی
هم عباس به اجبار صیغه عقد رو فسخ میکرد. ماجان هم با فرارش ثابت‌کرده بود که صیغه از نظر اون فسخه!
عمارت مظفری بسیار بزرگتر و مجلل تر از خونه ی ما بود. مبلمان و‌ چیدمان خونه نشون دهنده ی رفت وآمد فرنگیا و ارتباط مظفری با اروپا بود. استقبال و پذیرایی گرم
مهرانگیز بانو مادر نسرین، مادر و خواهرم رو به وجد آورده بود....


حدود پنج دقیقه بعد از ورود ما، نسرین بسیار آراسته و مرتب به سالن پذیرایی اومد و خوشامد گفت.
با اشاره ی مادرم و مهرانگیز بانو از جا بلند شدم و همراه نسرین به اتاق تعیین شده رفتیم.
 یه جمله از خارجیای دارالفنون به یاد داشتم که در همزمانی ورود به جایی به خانما میگفتن«فرست لیدیز»
زمانیکه نسرین با دست بهم تعارف کرد که وارد اتاق بشم طوطی وار گفتم: -«فرست لیدیز»
فهمیدن این جمله ی فرنگی واسه دختر مظفری که با اروپاییا ارتباط داشت کار سختی نبود. نسرین خنده ی
زیبایی رو که نشونه ی رضایت از رفتارم بود تحویل داد.
بعد جاگیر شدن پشت میز چهارنفره ی چوب گردو، دستامو روی میز بهم قفل کردم و به نسرین گفتم: -«شما اول شروع کنید»
نسرین با ظرافت کامل یقه ی لباسشو که یه پیرهن نیمه بلند با آستینایی از جنس حریر بود، درست کرد و با آرامشی که کمتر در خانمای اون موقع میدیدم گفت: -بهتره اینجا شما مقدم باشید
به چهره ش دقیق شدم. زیبا بود... خیلی زیباتر از ماجان
با لحنی عصبی گفتم -مگه جایی هم واسه حرف زدن مونده؟
نسرین با چشمای گرد شده نگام کرد: -فکر میکردم شما بیشتر از همه واسه این وصلت اشتیاق دارین
فورا در جوابش پرسیدم: -اونوقت چرا همچین فکری کردین؟ -به خاطر خونواده تون... شرایط اونا براتون مهم نیست؟
گیج شده بودم . مونده بودم از چی حرف میزنه... مگه خونواده م چه شرایطی داشتن؟! نگران شدم -در مورد چی حرف میزنین؟
با دست گیره ی موشو درست کرد و گفت: -خیلی برام جالبه که تا این حد از امورات دورو برتون بی اطالعین... میدونید که رضا شاه پهلوی مخالف بازمونده های قاجاره و تا جایی که تونسته اونا رو نابود کرده... حتما هم شنیدین که زنان حرمسرای قاجار با رونده شدن از قصراشون به فساد وگدایی رو آوردن! هرچند پدر شما جزو افرادی بوده که پرونده ی سیاهی نداشته ولی افرادی تو دربار هستن که بیمارن و دنبال خونه خراب کردن بقیه.
اونم فقط به نفع جیب خودشون. یه پرونده ی ساختگی واسه پدرتون درست میکنن و کل ثروتشو بالا میکشن.
ولی حضور شما تو دربار و عنوان داماد مظفری رو داشتن
همه ی اونا رو خلع سلاح میکنه، اینه دلیل حرف ی که زدم.
زبونم بند اومده بود  از خودم خجالت کشیدم دختر مظفری بهتر از من وضعیت و شرایط سیاسی زندگی ما رو میدونست. این دختر چیزایی رو بهم میگفت که اگه تو خواب از کسی میشنیدم وحشت میکردم...

عمق فاجعه رو درک میکردم چون آواره شدن شاهزاده های قاجار به دست رضا پهلوی رو دیده بودم. اون موقع بود که فهمیدم اگه پدرم در ابتدا به خاطر جاه طلبیش دنبال این بود که منو به دربار بفرسته، در اون موقع دلیل محکمتری داشت و اونم ترس از نابودی و از هم پاشیده شدن خونواده ش بود.
 ولی یه نکته برام جالب بود که مظفری این وسط چی گیرش میومد که با ازدواج من با دخترش موافقت کرده بود.‌خیلی صریح پرسیدم: -اونوقت این وسط چی گیر پدر شما میاد که رو این ازدواج مصره؟
نسرین خنده ی نسبتا بلندی کرد: - همسر تک پسر یکی از رجال ثروتمند و بنام قاجار شدن حداقل امتیازش ثروتیه که به شما بعنوان همسرم میرسه.. مکثی کرد و سپس ادامه داد: -پدرتون به پدرم قول داده عمارت و تمام زمینای شمال روپشت قباله م بندازه
پوزخندی زدم: -پس معامله کردین؟
سریع جواب داد: -معامله ی پایاپای
ادامه دادم: -شما نظرتون در مورد ازدواج با من چیه؟» -مگه فرقی هم میکنه! مگه قراره کسی طبق خواسته ی من عمل کنه؟
سرمو به علامت تأیید تکون دادم. جفتمون قربانیای خواسته های جاه طلبانه و خودخواهی والدینمون میشدیم. با این تفاوت که یکی از قربانیا دختر زرنگی بود که در جریان‌امورات پدرش قرار داشت
هرچند نقشش تو تصمیم گیری ضعیف بود. اون سر قضیه هم من بودم‌که بی خبر از همه جا... نه از اوضاع و احوال آگاهی داشتم و نه حق نظر دادن و تصمیم گیری. حالم
از خودم بهم میخورد که تا این حد بی عرضه بودم!
دلیلی واسه تو اتاق موندن و صحبت کردن نبود. برای نجات خونواده م باید پشت پا میزدم به عشق و احساس و خواسته ی قلبم... از جا بلند شدم و به سمت در اتاق راه افتادم. صدای نسرین رو پشت سرم شنیدم که میگفت: -« ناراحت  نباشین... ما هم مثل خیلیای دیگه که به زور ازدواج کردن...

 به سمتش چرخیدم. فکر کنم غم لونه کرده توچشمام خیلی واضح و تاثیرگذار بود که ادامه داد:
- سعی میکنم همسر خوبی براتون باشم. هرچند عادت به ناز کشیدن‌ندارم
از همه طرف تیربارون حرفا میشدم. از پدر، مادر، پنج خواهرم و حالا هم دختر هفده ساله ی مظفری که با دست پیش میکشید و با پا پس میزد. جلوتر از نسرین از اتاق خارج شدم. کسایی که تو سالن بودن با دیدن ما دست زدن و بهمون تبریک گفتن. همه چی مصنوعی و از قبل برنامه ریزی شده بود.
نسرین دختر زرنگی بود. بواسطه ی ارتباط خونواده ش با اروپاییها، اطلاع داشتن از امورات پدرش و مسائل سیاسی، علیرغم اینکه تا کلاس نهم بیشتر نخونده بود خیلی میفهمید و به روز بود . بر خالف من که با وجود در دست داشتن مدرک لیسانس در رشته ی امور نظامی به خاطر عزیز دردونگی و تحت سلطه ی والدینم بودن فردی وابسته بار اومدم. تمام سالهایی هم که تو رشته نظام درس میخوندم هدفم فقط رها شدن و اتمام هر چه زودتر درسم بود. ولی واقعیت امر چیز دیگه ای و سرنوشتم جور دیگه ای رقم خورده بود.
برای حفظ موقعیتم تو دربار و حمایت از خونواده م و از
همه مهمتر زیر سلطه ی مظفری و نسرین قرار نگرفتن، باید عوض میشدم. مردی میشدم مثل پدرم، رشید
خان، پر صالبت و پر غرور. همینم کم بود که علاوه بر والدین و پنج تا خواهر، مظفری و خونواده ش هم لحظه به لحظه ی رفتارامو برام مشق میکردن. ولی ایکاش، ایکاش قبل از اینکه این اتفاقا میفتاد ، همون موقع که قلبم مقابل
ماجان لرزید به این نکته پی میبردم. یا لگام میزدم به قلبم و یا اونقدر شهامت پیدا میکردم که گوی سبقت رو از عباس می ربودم.
همون اندازه که خونواده م از این وصلت سرمست از شادی و غرور بودن من غمگین و افسرده. فقط ظاهر سازی میکردم. تو رویاهام من و ماجان بودیم تو شمال. توی یه
مزرعه ی بزرگ که خونه مون هم اونجا بود دور بودیم از شلوغی و سیاست. اونقدر تحت سلطه ی رشید خان و مهین تاج بانو قدم برداشته بودم که زندگی رعیتی واسم آرزو شده بود.
 ولی همه ی این رویاها، دلخوشی های کنار ماجان بودن، نقشه های موقع خوابم واسه رها شدن از چنگالی زندگی اشرافی و تجمالتی و سیاست، با عروسی منو نسرین
به پایان رسید.
روز عروسیمون تا دو تا کوچه اونطرفتر رو چراغونی کرده بودن. از اول کوچه تا دم خونه رو میز چیده بودن و روش ظرفای شیرینی بود تا هرکی از اونجا رد میشه دهنشو به
شیرینی عروسی تک پسر رشید خان  شیرین کنه.
پدرم واسه اینکه خودی به درباریان دعوت شده از طرف دایی اعتمادالسلطنه و مظفری نشون بده سنگ تموم گذاشته بود.

لباس عروس و داماد به پیشنهاد عروس خانم توسط یکی از دوستان مظفری از فرانسه خریداری و به ایران  آورده شده بود.
بهترین خونه های موجود توکوچه رو واسه عروسیمون آماده کرده بودن.
 سه تا رقاص زن کارکشته و دو تا خواننده زن ومرد هم دعوت شده بودن و از لحظه ی ورود اولین مهمون میخوندن و می رقصیدن.
قرار بود که مراسم حموم برون داماد خونه ی جیران باشه و بعد از اون با غالمرضا و ساقدوشام به دنبال عروس خانم میرفتیم.
شلوار و ژیله مو که پوشیدم، نگاهی توآینه قدی به خودم انداختم. از توآینه جیرانو دیدم که بهمراه طوبی خواهر دومیم با اسپند دون وارد اتاق شدن. طوبی با دیدنم گفت: -ماشا... هزار ماشا... داداشم مثل ماه میمونه کی گفته دختر مظفری ازش سرتره... هرکی گفته غلط کرده جیران نزدیکم اسپند رو جلو چشمام گردوند: -چشم حسود کور بشه. بترکه. ریز ریز بشه...» به سرفه افتادم: -بسه دیگه... بوی دود گرفتم. یکی رومو ببوسه میگه داماد از پای بساط شیره و تریاک بلند شده!
زنجیر ساعت تو جیبی رو به دکمه ی ژیله نصب کردم و ساعت رو توجیبم گذاشتم. کش پاپیون زرشکی رو دور یقه م انداختم. دکمه های سردست رو هم به آستینام زدم. کتمو
پوشیدم و رو به خواهرام کردم و گفتم: -«چطوره؟» طوبی چند تا هزار ماشاا... و چشم حسود بترکه گفت و سپند دونی رو ‌برداشت که دوباره دور سرم بگردونه که خودمو عقب کشیدم: -«بسه آبجی.. بوی گند گرفتم»
در حال زدن ادوکلن پیشکشی خونواده ی عروس خانم به صورتم بودم  که غالمرضا به همراه ساقدوشا که از دوستان دوران کودکیم بودن وارد اتاق شدن.  به همراه غالمرضا و شاقدوشا به سمت خونه ی مظفری راه افتادیم.
به خونه ی عروس خانم که رسیدم، بعد احوالپرسی با ریش سفیدا و  بزرگایی که واسه مراسم عقد دعوت  شده بودن، به سمت اتاقی که عروس خانم در اونجا بود هدایت شدم.
نسرین بالای اتاق و رو به سفره عقد روی صندلی نشسته و چادر سفید روی سرو صورتشو پوشونده بود.
همه منتظر ورود رشید خان بودن که مراسم عقد انجام بشه. بعد از ورود پدرم، عاقد خطبه ی عقد رو خوند و نسرین با مهریه به مبلغ  پجاه هزار تومن همسر رسمی من شد. پدرم به قولش وفا کرد و عمارت و یک قطعه از شالیزارا رو  پشت قباله ی نسرین انداخت.
بعد خوندن خطبه عقد مردا مجلس رو ترک کردن و خانما که شامل  مادرم و مهرانگیز بانو و خواهرام  بودن وارد اتاق شدن. مطابق رسم و رسوم باید چادر عروسو بر میداشتم و رو نمایی هم میدادم. پاکتی که  هزار تومن داخلش بود از جیبم در آوردم و روی زانوش گذاشتم. به آرومی چادرو از روی سرش برداشتم و نگاهم به صورتش افتاد....

موهای درست شده، صورت اصلاح  کرده و آرایشی که نه چندان غلیظ
بود، بسیار زیباش کرده بود ولی ته دلم هیچ تکونی نخورد و هیچ حس خوشایندی از اینکه اون زن زیبا همسرم بود بهم دست نداد.
خونواده م طلاهایی که به عنوان کادوی سر عقد تهیه کرده بودن به سرو گردن نسرین انداختن. اون زمان چند تا عکاس بیشتر تو تهران نبود که از بهترینشون واسه مراسم ما
دعوت شده بود. بعد گرفته شدن چند  تا عکس از عروس و داماد، همگی به سمت عمارت پدرم رفتیم.
تمام مدت مجلس سعی کردم خودمو شاد و راضی نشون بدم ولی ته دلم چیز دیگه ای میخواست.
 لحظات جشن عروسی به کندی میگذشت و کلافم
کرده بود.
 چندین بار ماجانو به جای نسرین تو لباس عروس تصور
کردم. به هیچ عنوان این عشق احمقانه و بی سرانجام از ذهنم بیرون نمیرفت
اون زمان به عالی رتبه های دربار خونه و ماشین داده میشد. با سفارش مظفری یه خونه ی ویلایی نزدیک عمارت پدرم بهم داده بودن و وسایل عروس خانمو اونجا چیده بودیم.
مجلس که تموم شد، مهرانگیز خانم با اشک وآه دخترشو به پدر و مادرم سپرد و همراه مظفری و فرزنداش به خونه شون رفتن.
 غالمرضا هم مسئول رسوندن من و نسرین به خونه مون بود. اونقدر خسته بودم که انگشتام تو کفش ذق ذق میکرد.
هنوز قدم به داخل خونه نذاشته بودیم که سه تا از خواهرام به همراه دو تا خانم از قوم و خویشای نسرین تو حیاط ظاهر شدن. نگاه چپ چپی به جیران کردم به معنی اینجا چیکار میکنید؟
جیران که نسبت به بقیه خواهرام  سرزبون دار تر و راحتتر بود، جلو‌ اومد. گردن کشیدو سرشو بیخ گوشم آورد و گفت: - رسمه داداش.چند تا زن باید به عنوان شاهد حضور داشته باشن... تا ته ماجرا رو خوندم. اصلا قرار نبود چیزی بین منو نسرین اتقاق‌بیفته. این قانون رو واسه خودم گذاشته بودم
چطور میتونستم با عروسی که هر لحظه آرزو میکردم ایکاش زن دیگه ای به جاش بود، همبستر میشدم؟
از حرف جیران کفری شدم. بدون اینکه پاسخی بدم، پوف بلندی کشیدم و جلوتر از نسرین وارد خونه شدم.

شهین بانو که قیافه ی در هم منو دید و اونو حمل بر خستگی و خجالت مردونه گذاشت واسه اینکه چند نفر
افراد مأمور شده از طرف مهرانگیز بانو پی به ماجرا نبرن و حرف و سخن سازی نشه با عجله خودشو بهم رسوند: -«قربونت برم داداش... میدونم جفتتون خسته اید ولی چاره چیه... ‌رسمیه که باید انجام بشه. زیاد منتظرمون نذار. تا اینجاش عالی بوده. نذار حرفمون بحث داغ محفل
خاله زنیکه ها بشه!» سپس به سمت نسرین رفت و بیخ گوشش یه چیزایی گفت. خنده ی درشتی کرد، دستشو پشت نسرین گذاشت و به سمت اتاق هلش داد. نسرین به سمتم برگشت. چشمام
توچشمای سرمه کشیده ش افتاد. احساس کردم صورتش از خجالت سرخ شده. توجهی به نگاهش نکردم و رو به
شهین تاج گفتم : -«فقط خواهشا پشت در واینستید. برید اتاق پذیرایی خودم صداتون میزنم»
در اتاق رو محکم روی جیران کوبیدم. نسرین مقابل آینه مشغول باز کردن گیره های موهاش بود.
به سمت تختخواب سفید رنگی که وسط اتاق گذاشته شده بود رفتم و لبه ش، پشت به نسرین نشستم.
به جلو خم شدم و سرمو بین دستام گرفتم. حال عجیبی داشتم. تهوع و سرگیجه آزارم میداد. با وجود اینکه موقع
شام فقط با غذا بازی میکردم ولی انگار تا خرخره خورده بودم.
با صدای نسرین که میگفت میشه کمکم کنی لباسمو درآرم» به سمتش‌چرخیدم.
 تلاش میکرد تا دستش به گیره ی زیپ پشت لباسش برسه و تا جایی که امکان داشت دستشو به پشتش آورده بود.
از جام بلند شدم و نزدش رفتم. پشت نسرین و رو به آینه وایستادم. نگاهی به موهای بهم چسبیده که رو
شونه ش ریخته شده بودن انداختم. به سرعت موهاشو بالا سرش جمع کرد و گفت: - چسبیدگیش بخاطر تافته... فردا صبح میرم حموم
لبخند کجی رو لبم اومد: -مهم نیست
با مهربونی پرسید: -قیافه ت خیلی بهم ریخته!
بیحوصله جواب دادم: -«خسته م... »
دست بردم و زیپ لباسشو پایین کشیدم در حالیکه چشم از آینه بر نمیداشتم. زیپ باز شده، بدن برهنه ش به پهنای انگشتم نمایان شد. انگشت اشاره م رو از بالای گردن تا قسمتی که زیپ باز شده بود، رو بدنش کشیدم. نفس بلندی کشید و چشماشو بست.
یه دفعه دستمو پس کشیدم. عصبی به سمت دیگه اتاق
رفتم. لباس خوابمو که رو یکی از بالشا گذاشته شده بود برداشتم و بی توجه به حضور نسرین لباسامو عوض کردم و کت و شلوارمو بالای در کمد لباس انداختم.
کامل میشد فهمید که نسرین از شرایط موجود راضی نیست. ولی رضایت و نارضایتی اون برام مهم نبود.
دلم میخواست فقط بخوابم. خودمو رو تخت انداختم. پشتمو به‌نسرین کردم.

چشمام گرم خواب شد.
با صدای تق تق در چشمامو باز کردم. چراغای اتاق روشن بود. نسرین‌اونطرف تخت با بلوز و شلوار راحتی خوابیده بود.
تازه یادم اومد که چند نفر بیرون منتظرن. از جا
بلند شدم. چشمم به لباس خواب نسرین و یه تیکه پارچه ی سفید تور دوزی شده افتاد که رو زمین ولو شده بودن.
 اونم حق داشت.
 هر ختری شب اول عروسی انتظارات دیگه ای از شوهرش داره.
درو که باز کردم با چهره ی معترض شهین خواهرم روبرو شدم که‌عصبانی گفت: -«تا کی میخوای مردمو بیدار نگه داری؟» بدون اینکه جوابشو بدم، در رومحکم تو صورتش کوبیدم. با عجله به سمت آینه کمد رفتم و یکی پس از دیگری کشوهارو باز کردم. چشمم به بسته تیغ افتاد. با سرعت یکی برداشتم. پاچه ی پیژامه مو بالا زدم و خراش کوچیکی رو پام انداختم. دستمال تور دوزی شده رو به خونا مالیدم.
یه دستمال کاغذی هم رو زخم پام گذاشتم تا خونش بند بیاد. دستمالو تا زدم. در اتاقو باز کردم و فریاد کشیدم: -«جیران!» جیران به همراه یکی از آشناهای نسرین خودشونو با عجله به در اتاق رسوندن. اون خانم با دیدن دستمال تو دستم گل از گلش شکفت: -خدا رو شکر، دخترمون روسفیدمون کرد
جیران دستمال رو از دستم گرفت. منتظر نشدم که دیگه حرفی بزنن.
اتاقو بستم و به سمت تخت برگشتم. تازه متوجه چشمای باز و گرد شده ی نسرین شدم که همه ی حرکات منو زیر نظر داشت...

اخم بین ابروهاش نشونه ی عصبانیت زیادش بود. معترضانه گفت: - پس فردا هم که ازت نوه خواستن حتما بچه ی همسایه رو میبری بهشون نشون میدی!
خودمو روتخت انداختم و پشت به نسرین گفتم: - اون موقع هم یه خاکی به سرم میکنم... سرمو که زیر پتو بردم گفتم: - لطفا چراغ رو هم خاموش کن
** ارباب  نگاهی به نهال انداخت که روی مبل کنار شومینه سرمش کج شده و خوابیده بود. به سمتش رفت و به چهرش دقیق شد. لبخندی زد وگفت: -تو هم حرفای زیادی تو دلت هست که دنبال یه نفر میگردی بهش بگی. آدمایی مثه من و ماجان کم نیستن تو این جامعه که درگیر کلاف سردرگمی میشن که رها شدن ازش تاوان زیادی داره. هر چیزی که خارج از روند طبیعی باشه بی نظمی بوجود میاره و این بی نظمی دامن همه رو میگیره و ترو خشک رو باهم میسوزونه.... زمانیکه چشمام رو باز کردم هوا کاملا روشن شده و آتیش شومینه خاموش و سالن کمی سرد بود.
تمام شب رو تو عمارت و روی مبل گذرونده بودم.از روی مبل بلند شدم.
خبری از ارباب نبود. از پله ها بالا رفتم. مقابلم یک هال کوچیک بود که دور تا دورش در دیده میشد. در ها همگی بسته بودن. با دیدن خاک روی زمین و تارهای عنکبوت آویزون گوشه های دیوار با خودم گفت: -مگه قرار نبود بانو همه جا رو تمیز کنه!
به سرعت به خونه سرایداری برگشتم. چند تا دستمال و سطل آب رو برداشتم و به عمارت بازگشتم و مشغول غبار روبی و تمیز کردن شدم. دست بردم تا یکی از درها رو تمیز
کنم که در با صدای زیر ضعیفی باز شد.
 به داخل اتاق سرک کشیدم. کسی اونجا نبود. قدم به داخل اتاق گذاشتم. اونجا هم مثل بقیه جاها پر از خاک بود.
کنار پنجره تخت دونفره ی فلزی بود و کنارش یه کمد کوتاه دو در بود.
 کنجکاو شدم که به داخل کمد سرک بکشم. در کمد رو باز کردم.چشمم به صندوقچه ی چوبی کوچیکی افتاد.
 اون رو برداشتم و نگاهی به اطرافم انداختم.
 به خاطر رطوبت رنگ صندوقچه پوسته پوسته شده بود و ترک واضحی هم روی یکی از دیواره هاش دیده میشد.
با صدای ارباب  که تو چارچوب در ایستاده بود هین بلندی از ترس کشیدم و صندوقچه از دستم افتاد
ارباب پا به داخل اتاق گذاشت از جا بلند شدم و یه قدم به عقب‌برداشتم و مثل مجرمی که منو حین ارتکاب جرم گرفته باشن با صدایی لرزون که نشونه ترس بود گفتم: -قصدم فضولی نبود داشتم اینجا ها رو تمیز میکردم
ارباب بدون گفتن کلامی به سمت پنجره رفت و پشت بهم  ایستاد: -در صندوقچه رو باز کن
خم شدم و صندوقچه رو از روی زمین برداشتم درش رو باز کردم توش دفترچه ای که مثل سند ملک بود به چشم میخورد دفترچه رو برداشتم....

ارباب ادامه داد: -پیش خودت نگهش دار تا بعدا بگم چیکارش کنی. دیگه هم بالا نیا حتی واسه تمیز کردن. نیاز باشه بانو رو صدا میزنم.
بدون اینکه حرفی بزنم صندوقچه رو زیر بغلم گرفتم و به سرعت از اتاق خارج و به سمت پله ها رفتم.
 به خاطر عجله ی زیاد، پام به لبه ی قالی گیر کرد و با صدای بلندی به زمین خوردم.
صدای قهقه ی ارباب  از طبقه بالا به گوشم رسید سریع
شالم رو از روی مبل برداشتم و از عمارت خارج شدم
آفتاب که غروب کرد حسی غریب تو وجودم پیچید
نیرویی منو به سمت عمارت کشوند گویا معتاد داستان سرایی ارباب شده بودم و هر روز سر ساعت معینی تمایل به‌دیدن ارباب و گوش سپردن به حرفاش داشتم.
اواخر اسفند بود و هوا رو به گرمی میرفت. پا که از خونه بیرون گذاشتم نم نم بارون صورتم رو نوازش داد.
 وقتی وارد عمارت شدم ارباب  با لباسی آراسته و رویی
خوش از روی مبل بلند شد و به سمتم  اومد: -سعی میکنم مطالب غیر ضروری رو حذف کنم که زودتر به هدفمون برسیم. لولو خور خوره هم نیستم که ازم میترسی... با لبخند مهربونی که ارباب به صورتم پاشید ترس از چشمام گریخت. روی مبل، روبروی ارباب گوش سپردم به خاطرات زندگیش که حکم لا لایی برام داشت.
ارباب شروع کرد: -تا چند روز درگیر مراسم مادر زن سلام و پاگشا توسط فامیل بودیم.
مهرانگیز خانم چند روز بعد عروسی بانو رو واسه کمک حال نسرین به خونه مون فرستاد. کارمو تو دربار شروع کردم و با توجه به موقعیتم لباس فرم نظام میپوشیدم.
بواسطه ی مسئولیت و وظیفه م و افرادیکه باهاشون درارتباط بودم و از همه مهمتر رابطه ی سردی که با نسرین داشتیم، کم کم افسرده شدم و خو و خصلتم سرد شد. حتی حضور بانو هم نتونست ما رو مجبور کنه تا کمی صمیمی تر باشیم.
چون در اون زمان روابط زن و شوهرا خصوصا در طبقات بالاتر اجتماع رسمی بود، کسی به ما شک نمیکرد.
بیشتر ساعات روز رو تو محل کارم میگذروندم و گاهی اوقات شبا دیروقت به خونه میرفتم
بطوریکه نسرین و بانو خواب بودن.
همونطور که نسرین گفته بود، نه منت کشی میکرد و نه در جهت جلب محبتم تلاشی میکرد. خصوصیت زنهای اشرافی همین بود، مغرور و مستقل. کم کم زمزمه ی بچه دار شدنمون از دور و بر شنیده میشد. 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nahal
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه ggsbi چیست?