گیله لای قسمت دهم - اینفو
طالع بینی

گیله لای قسمت دهم

 از حال رفته بودم انگار بدنم سردشده بود آماده مرگ بودم


 هر آن می گفتم الان در باز ميشه و ارسلان و آقاجان من رو می برن خلاصم می کنن.
اخراي شب بود كه در باز شد مادرم مهوش بود كه اشك ميريخت برام غذا آورده بود وميذاشت تو دهنم و دستام رو ميبوسيد ..و ميگفتم خدا ايشالا ازت نگذرهاصلان ببين چي به سر اين دختر آوردي ..بعد از اينكه چند لقمه غذا بهم داد دستي رو سرم كشيد و گفت انوش غروب يكي رو فرستاده عمارت تا از حال تو جويا بشه و گفته بود كه شب ميخواد بياد و با اصلان خان درگير شه ..گفته بود يا اصلان خان رو ميكشم و به عشقم ناري ميرسم ..يا اصلان منو ميكشه كه اينجوري از اين درد عشق راحت ميشم ..كبري رو فرستادم پي اش و گفتم كه قسمش بده به جون من و بگه نياد كه خونش رو اصلان خان و ارسلان حلال ميكنن. .به انوش گفتم اخراي شب بيرون عمارت تو ماشين منتظرت باشه تا فراريت بدم ..مادرم اشك ميريخت و ميگفت ناري اگه تو نري فردا اين جماعت ظالم ميكشنت اينا به خودشون هم رحم ندارن ..و دارن نقشه زنده به گور كردنت رو ميكشن ..با گريه افتادم تو بغل مادرم و گفتم دیدی انوش با من چه کرد مادر ..انوش بدبختم كرد ..هرجا برم باز دستشون به من ميرسه ...مادرم جلو دهنم رو گرفت و گفت ناري الان وقته اين حرفا نيست .. هیس زود باش ... گفتم کجا ميخواي ببری منو گفت حرف نزن ناري زود باش تا یارعلی خوابه باید ببرمت تحویل انوش بدمت ..انوش داره ميميره .. از غصه تو ..گفتم مادرجان من برم اگه بفهمن كارتو بوده آقاجان می کشت ..مادرم اشك از چشماش روونه شد و دستي رو موهام كشيد و گفت :بميرم بهتر از اینکه امانت دار خوبی نباشم ،تو امانت زری هستی قول دادم ازت محافظت كنم .می دونم انوش خوشبخت می کنه .. برو از اين عمارت نحس دورشو ..دستاي مادرم رو بوسيدم و تمام تنش رو بو كردم و گفتم تو درحقم مادري رو تموم كردي ..يواش از عمارت خارج شدم و از دور به عمارتمون نگاهی کردم نميدونستم پاهام رو تكون بودم پاهام ميسوخت ..
با همون حال نزارم از عمارت دور شدم..جلوتر که رفتم انوش جلوي ماشينش وايساده بود و راه ميرفت و سيگار ميكشيد باديدن من سراسيمه اومد سمتمً .. رنگش حسابي زرد شده بود ..

 انوش با ديدنم اومد سمتم بغض كرده بود دستي به موهام كشيد و گفت الهي دورت بگردم ..چي به سرت آوردن نامردا ..كاشكي انوش ميمرد و تو رو اينجوري نميديد ..همش تقصير منه ..با كمك انوش به زور تو ماشين نشستم ..سرمً پايين بود و يك ريز اشك ميريختم ..انوش سوار ماشين شد و راه افتاديم ..نگاه به من ميكرد و تو دلش يه ريز به محمود خان وتورج و ارسلان فحش ميداد..عصباني و كلافه بود نميدونم ميخواستيم كجا بريم از روستا خارج شد و و تو جاده چرخ ميزد..با صداي آرومي گفتم كجاي ميخواي من رو ببري..انوش با صداي بغ كرده گفت يه جاي امن ..اينجا امن نيس..با گريه گفتم ما كه جايي رو نداريم بريم اين جاي امن كجاست؟هر جا بريم دست آقاجانم بهم ميرسه..از درد زياد پام به خاطر داغي زنجير.. تمام بدنم درد ميكرد و دلم ريش ريش ميشد..چشمام از درد و خستگي ميسوخت ..سرم رو تكيه دادم به شيشه ماشين و ديگه نفهميدم چي شد.وقتي كه چشم رو باز كردم صبح شده بود و نور خورشيد صورتم رو نوازش ميكرد..وقتي به خودم اومدم یه زن و یه مرد ریشو بالاسرم بودن و داشتن باهم حرف ميزدن .. ترسيدم فكر كردم از طرف آقاجانمه خودم رو جمع وگفتم ..و با ترس گفتم شما كي هسنيد ؟من کجام ؟انوش خان کجاست ؟مرد دستي به ريشش كشيد و بهم نگاه كردو گفت در حیرتم دختر جان که با این همه زخم تا حالا چطور زنده موندی شنيده بودم اصلان ظالمه اما هرگز فکرشم نمی کردم اصلان به اولاد خودشم رحم نداشته باشه.راجب آقاجانت زياد شنیده بودم اما باور نمی کردم ..تا كه به چشم امروز ديدم .. وقتي خواب بودي حکیم اوردم و ضماد گذاشته رو زخمت .. گفت زخم عميقه ولي چند روز استراحت كني خوب ميشي ..نگران نباش جات اينجا امنه.سرم رو انداختم پايين و با خجالت گفتم انوش چی شد ؟انوش كجاستً..گفت نگران نباش ..انوش همنجاهاست..شنيدم قصه حكايت عاشقي شما دو نفر رو ..تو دختر خونده مهوشي ..وقتي انوش ديشب تو رو با اون حال آورد اينجا بي برو برگشت به حواب كمكش بله دادم اگه به پسر رفيقم خدا بيامرز روح الله خدمت نكنم به كي خدمتت كنم.
 
 پيرمرد از اتاق بيرون رفت ..دستم رو گذاشتم رو سرم و اشك ريختم ..پام ميسوخت ..دل نگران مادرم بود يعني فهميده بودن مادرم منو فراري داده ..ً الان حالش چطوره و تو چه روزيه ..خودم رو لعنت ميكردم اگه مثل آدم ميشستم تو خونه و بيرون نميرفتم زن تورج ميشدم و اين همه اتفاق نميوفتاد .. همونطور كه تو اين حال بودم یه دختر تقریبا هم سن و سال خودم وارد اتاق شد..دختر زيبا وسفيد پوستي بود و روسري رنگي به سرش بسته بود ..نگام كرد وگفت من تاج خانم هستم دختر حاج رسول .. پدرم گفت حالت بده ؟ کاری داري برات انجام بدم ؟ بهم بگو . کمی بلند شدم و دستم رو به سمتش دراز كردم .انگار دلم يه تكيه گاه ميخواست ..يه آغوش كه نوازشم كنه و بگه همه چي تموم شد..تاج خانم اومد سمتم و دستم رو گرفت ..وسرم رو گذاشت رو سينش ..انگار اونم دلش برام سوخته بود ..موهام رو ناز كرد وگفت الهی بشکنه دست هاشون كه این بلارو سرت آوردن .. تاج خانم گفت اسمت چیه گفتم ناری گفت الهی بمیرم برات پدرت ناراضی بود..من آقا انوش رو ميشناسم گاهي مياد به پدرم سر ميزنه مرد خوبيه خانزاده هم كه هست چرا پدرت مخالفه ..اصلا پدرت كيه ؟گفتم من دختر اصلان خانم ميشناسي .. دختر گفت بله ميشناسم گفتم قضیه عشق و عاشقی من انوش عجيبه ..پدرم ميخواست منو بده به خان بزرگي تو شهر خاني كه بيست و خرده سال ازم بزرگتره و زن داره ..و بعد همه قضيه رو براي تاج خانم تعريف كردم .. تاج خانم گوش داد و پابه پاي من گريه كرد .از تو چشماش و حالت گريه اش حس كردم اونم دردي تو سينش داره ..بعد از تموم شدن حرفام بهش گفتم تو عاشق شدي تا حالا ..تاج خانم هم شروع کرد با اشك و زاري از خودش و عشق عاشقی اش گفتن بهم گفت كه عاشق يه پسر شده به اسم موسي..موسي قبلا تو سن كم ازدواج كرده و همون سال اول زنش بخاطر بيماري لاعلاجي كه داشته مرده ..گفت كه موسي رعيته وضع مالي خوب نداره و سر زمين هاي حاج رسول كار ميكنه و پدرش مرده و خودش و برادرش خرج خواهر ها و مادرش رو ميدن ..
 تاج خانم با غصه گفت :ناري بخدا موسي جوون سر به راهيه و چشم پاكيه ..از همه مهمتر دين ايمون داره .همه اهالي سرش قسم ميخورن ..اما وقتي پدرم فهميد كه من به موسي علاقمندم عصباني شد و بهم گفت كه مخالف ازدواج من و موسي هست ...و گفت درسته موسي جوونه خوبيه اما مناسب تو نيست..و گفت تو رسم من نيست موسي رو از كار بيكار كنم اما اكه بازم اسمش رو بيارى مجبور ميشم كاري كنم از اين روستا بره .. ناري آقاجانم مخالفه اما نه اونقدي كه به زور بخواد شوهرم بده و قصد کشتنم رو داشته باشه ...بهم گفته يا عشق موسي رو از سر بيرون كن يا انقد تو خونه بمون تا موهات مثل دندونات سفيد بشه .من هم سعي كردم آرومش كنم و گفتم آقاجانت حالا كه حال من و انوش رو ديده مطمئن باش به زودي رضايت ميده منم سعي ميكنم باهاش حرف بزنم آقاجانت مرد باخدا و درستكاريه .. چشماي تاج خان درخشيد و بوسم كرد ..همونطور كه مشغول اين حرفا بوديم صداي انوش رو شنيدم كه يا الله گفت و وارد شد..تاج خانم خودش رو جمع جور كرد و گفت :ناري جان من از اتاق ميرم بيرون كاري داشتي صدام كن .. قد و قامت انوش تو چهار چوب در ظاهر شد ..روم رو ازش برگردوندم نميدونم چرا با اينكه حالا ميدونستمً كه دوسش دارم اما ازش ناراحت بودم چون اينو ميدونستم اون باعث بي آبرويي من و خانوادم شد ..آقاجان و خانواده ام بدترين حرف ها رو از محمود خان شنيدن و صداي خرد شدن غرور ارسلان رو حس كردم ....انوش اومد كنارم نشست ..دل ميزدم برگردم صورتش رو نگاه كنم امازمقاومت كردم ..انوش وقتي ديد روم رو ازش برگردوندم شروع كرد به حرف زدن و گفت ناري به جان مهوش نميخواستم اينجوري بشه من ميخواستم از راهش به تو برسم ..صدبار با ماجان راجب تو حرف زدم و شب ها با اين رويا خوابيدم كه ماجان اصلان رو راضي ميكنه به اين ازدواج ..وقتي ماجان كاري نكرد خودم اومد و التماس آقاجانت رو كردم بهش گفتم غلاميت رو ميكنم قبول نكرد تهديدش كردم باز قبول نكرد ..ناري من نميخواستم بي آبروت كنه ..كي حاظره همه ي وجودش بي آبرو بشه .. خدا طايفه محمود خان رو آتيش بزنه ..بخدا اونروز صبح كه مارو ديدن وبغلت كردم ميخواستمً برراي هميشه برم ..به خاطر مهوش و به خاطر تو ميخواستم بذارم با تورج ازدواج كني و تا اخر عمر سياه بپوشم و عذب بمونم و اين درد عشق رو تا ابد تو دلم نگه دارم تا اينكه يه روز تورج بميره و تو زن من بشي ..ناري روت رو از من برنگردون تو باهام قهر كني ميميرم ..تو تنها كسي هستي كه من دارم ...

بلاخره انوش انقد زبون ريخت تا بهش خنديدم و بخشيدمش .و نگاش كردم ..چند هفته گذشت و من وضعيتم و زخمامًً بهتر شده بودم وسرحال شده بودم به نوعى رنگ به صورتم اومده بود ..حسابي با تاج خانم رفيق شده بودم و همدم خوبي برام بود..حاج رسول زياد خوشش نميومد انوش بياد تو اتاقم وباهم حرف بزنيم چون به شدت آدم مقعيدي بود .. كلا چند بار بيشتر باهاش حرف زده بودم ..يه شب همه دور هم تو اييون درحال خوردن شام بوديم بعد از خوردن شام ..بساط چاي و قليون راه افتاد ..همه دور هم نشسته بودم كه حاج رسول شروع به صحبت كرد و گفت ديگه وقتشه عاقد بيارم و شما دوتا به وصال هم برسين و عقد كنيد..درست نيست وقتي انقد همو ميخواين تو يه خونه عذب بمونيد خدا رو خوش نمياد ...و بعد رو به من كرد و گفت دخترم راستش رو بگو ميخوام ملا بيارم تو هم مثل انوش خواهان اين عشق هستي ..دست خودم نبود خجالت كشيدم صورتم سرخ شد و سرم رو پايين انداختم ..حاح رسول لبخندي زد وگفت سكوت علامت رضاست مبارك باشه خوشبخت بشيد...و بعد رو به انوش كرد و گفت اين دختره عشقش رو قبلا به تو ثابت كرد و تا دم مرگ رفت حالا نوبته تو اپسرجان این دختر دستم امانت ميمونه تو برو پدرش اصلا رو راضی کن. تا بیاد رضایت بده عقدش کني و بري سر خونه زندگی ات ..انوش هاج واج به حاج رسول نگاه کردو گفت...فك ميكني قبل اين اتفاق نرفتم باهاش حرف نزدم مرغش يه پا داره ..اخه حاح رسول اصلان خان الان به خون من تشنه هست دستش به من برسه يه گوله حرومم ميكنه..همين الان خبر از خواهرم مهوش ندارم و نميدونم بعد از فراري دادن ناري چه بلايي سرش اومده اصلا زنده هست ..حاح رسول بيا مردونگي كن و درحقم پدري كنً با من بيا . بلاخره شما ريش سفيدي..و همه شما رو قبول دارن و رو سرتون قسم ميخورن ،،بيا پدري كن در حقم و اصلان خان رو راضي كن ..حاج رسول همونطور كه قليون ميكشيد بادي به غبغب انداخت و گفت به فاطمه زهرا فقط براي مظلوميت اين دختر و عشق شما ميام و اصلان رو راضي ميكنم...
 
 از شنيدن اين حرف شاد شدم ميدونستم انوش تنها بره يه بلايي سرش ميارن ..یه نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد.. شايد اقاجان حالا بعد از اين مدت يكم خشمش خوابيده باشه و كوتاه بياد..آقاجان اسم حاج رسول رو به مردانگی و رشادت شنیده بود و چند باري راجبش حرف زده بود ..شايد به خاطر وجود حاج رسول از خر شيطون پايين ميومد ..برام مثل خواب وخیال بود رسيدن به انوش .. تنها چيزي كه نگرانم ميكرد بي خبري از مادرم مهوش بود ..اونشب بعد از چندروز چند دقيقه ایی تو حياط با انوش تنها شدم با ذوق زل زد تو چشمام و گفت ناري تو اين مدت خيلي اذيت شدي منو ببخش ..هيچوقت نميخواستم عذابت بدم ..با خنده مليحي بهش گفتم اشکالی نداره وقتی عروست شدم جبران کن .انوش خنديد و گفت به روی چشم خانم خانما ..تو عروس عمارت انوش بشو خودم زیر پات رو آب جارو می کنم خوشگلم ...با شنيدن اين حرف قند تو دلم آب شد .. اونشب با روياهاى شيرين خوابيدم فقط سيزده سالم بود و عاشق اين بودم كه يكيً ازم تعريف كنه و نازم رو بكشه ..انوش هم خوب زبون باز بود و خوب بلد بود چه جوري رفتار كنه ..تو اين مدتي هم كه اينجا بوديم با توجه اي كه بهم ميكرد و كلمات عاشقانش بيشتر عاشقش شده بودم ..فردا صبح انوش به همراه حاج رسول راهي روستامون شدن ..پشت سرشون يه قل هو الله خوندم و نشستم .از وقتي كه رفتن دلم مثل سركه شروع كرد به جوشيدن و حالت تهوع داشتم .. نگران برخورد آقاجانم بود..نگران مادرم بودم..بيقرار بودم و دستام عرق كرده بود هي راه ميرفتم و با خودم مثل ديوونه ها حرف ميزدم ..تاج خانم اومد كنارم و من رو نشوند رو زمين و شروع كرد به ماليدن شونه هام و بعد با خنده گفت راستش رو بگو ناري مثل اينكه خيلي آقا انوش رو دوست داري؟مكثي كردم و گفتم تا قبل از اينكه فرار كنم و بيام اينجا دو دل بودم اما الان همه ي فكر و ذهنم شده انوش قلبم براي اون ميتپه..و خودم رو متعلقش ميدونم ..تاج خانم ديگه چيزي نگفت هوا ديگه داشت كم كم تاريك ميشد و من استرسم بيشتر ..هي ميرفتم از ايوون نگاه ميكردم و ميگفتم پس چرا نيومدن .دلم بدجور شور ميزد..اوايل شب بود که صدای پارس سگ ها نوید ورود آدم هارو به داخل حياط داد. از لای پنجره بیرون نگاه کردم... چند نفر رو ديدم بلاخره اومدن ... تاج خانم خنديد و گفت ناری ديدي اومدن ..بشین ایشالله که امشب زنش می شی و تو همین خونه حجله تو رو ميبندیمً از شنيدن اين حرف صورتم سرخ شد و خنده ي ريزي كردم و گفتم از دست تو تاج خانم.
 

چند دقیقه ای گذشت و چند تا مرد يا الله كنان وارد اتاق مهمان شدن ..صدای ارسلان رو شنیدم قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن فكر نميكردم ارسلان هم همراه آقاجان بياد.. وقتي همه نشستن حاج رسول اومد پشت در اتاقمون و یالله یالله وارد اتاق شد و رو به من كرد و گفت دخترم عاقد اومده دنبال من بيا .. با ترس و لرز دنبالش رفتم از ديدن آقاجانم و ارسلان وحشت داشتم ..وقتي با ترس ولرز وارد اتاق مهمان شدم .. آقاجان نبود فقط ارسلان رو ديدم ...ارسلان با خشم منو نگاه
می کرد.اگه كسي اينجا نبود مطمئنن خفم ميكرد.. ملا هم همراهشون بود. نگاه به انوش كردم سر وضعش داغون بود و گوشه لبش پاره بود .. و زير چشمش كبود بود ..پاهاش لنگ ميزد با ديدنش بند دلم پاره شد.. به خاطر وجود ارسلان جرات نداشتم برم سمتش و بگم چي شده ..با چشماي نگران به حاج رحمان نگاه كردم ..حاج رسول نگام كرد و گفت : دخترم نترس يه درگيري به وجود اومد و ختم به خير شد ...آقاجانت رضايت داد اما هركاري كردم نتونستم آقاجانت رو راضي كنم كه باهام بياد و آقا ارسلان رو از جانب خودش فرستاد تا براي عقد رضايت بده ..ارسلان با حالت عصباني گفت :من چند تا از حرف از زبان آقاجانم بايد بگم ...آقاجانم گفت دختري كه با بي آبرويي ازدواج كنه ..انتظار جهيزيه هم نبايد داشته باشه و جهيزيه دركار نيست..ناري حق نداره ديگه بياد پيش ما و تو همون عمارت انوش ميمونه ..و ديگه خانواده اي نداره..ما هم انتظار شير بها و مهريه نداريم هر چند تامهريه كه خودت صلاح ميدوني حاج رسول براش تعيين كن ..و بعد رو به ملا كرد و گفت ملا زود عقد رو جاري كن هزارتا كار داريم .حاج رسول نگاهي به ارسلان كرد و گفت خوب پسر جان چرا عجله داری ..يكم بشين و يه آبي بخور تا آروم بشي ..جهیزیه این دختر هم با من. ارسلان نگاه تندی به حاج رسول کرد كه حاج رسول گفت وقتی روز اول قبول کردم این دختر تو خونه من عروس بشه و بهش با اون سر وضع پناه دادم پس ديگه با تاج خانم برام فرقي نداره و دختر من حساب می شه ..و بعد دست انوش رو گرفت و گفت بروکنار عروست بشین ..تا ملا عقدرو جاري كنه ..
 

انوش لنگون لنگون اومد وکنارم نشست ..حاج رسول نگاهی به ملا کرد و گفت بخون ملا حسین ايشالا كه خوشبخت بشن .ملا شروع کرد به خوندن و بعد رو به انوش كرد و گفت :انوش خان مهریه عروست چقدباشه؟؟ انوش نگاهی به من کرد و گفت.: صد هزار تومن ..چشم هاي ارسلان و ملا حسين گرد شد ...ملا به انوش خيره شد و گفت مطمعنی انوش خان ..؟ انوش لبخندي به من زد و گفت بله مطمعنم. و ملا ادامه دا و شروع به خوندن كرد ..با خوندن خطبه عقد اشك از گوشه چشمام سرازير شد احساس خوشحالي نميكردم .. و قلبم به شدت ميزد ..صدا ملا اومد كه جواب بله رو ازم ميخواست ...همون بار اول بدون هيچ ناز و عشوه اي جواب بله رو دادم ..حس خيلي بدي بود ..خيلي بده يه دختر هيچ كس رو سر سفره عقدش نداشته باشه ...هيچوقت فك نميكردم مراسم ازدواجم كلا با چند تا نفر تشكيل بشه و بدون عروسي اينجوري غريبانه ازدواج كنم .. هميشه فكر ميكردم وقتي بزرگ شم و عروس شم لباس پرجين عروس تنم ميكنم و آرايشگر حسابي بهم ميرسه و جشن بزرگي تو عمارتمون برگزار ميشه ..و همه راجب عروسيم حرف ميزنم اما خوب هيچكس از آينده ش خبر نداره ..ملا از جاش بلند شو بهم گفت دخترم خوشبخت بشي ...ارسلان هم پشت به ملا حسين بلند شد و بدون اين كه بهم تبريك بگه حتي نگام كنه ..رو به حاج رسول كرد و گفت : خوب من زحمت رو ديگه کم می کنم .حاج رسوول نگاهي كردو گفت الان که شب شده و خطرناکه ..راه هم طولانیه ..يكشب رو تو خونه من صبح كن و صبر کن پسر جان فردا صبح راهی شو. انوش نگاهی به ارسلان کرد وگفت دایی جان الان تاريكيه جاده خطرناكه بمون اينجا فردا باهم می ریم. ارسلان با خشم به انوش نگاه كرد و گفت :انقد دايي دايي نكن تو دایی من نیستی تو دیگه اصلا از ما نیستی. و خداحافظي بلندي كرد و رفت ...بعد از رفتن ارسلان دلم به درد اومد از رفتارش و افتادم به گريه ..تاج خانم و خاتون زن حاج رحمان اومدن پیشم و بغلم كردن و گفتن مبارکه ایشالله که خوشبخت می شی ..خاتون اشكام رو پاك كرد و گفت زمان همه چي درست ميكنه دخترم ..غصه نخور دختر بلاخره دل آقاجانت به رحم مياد و اجازه ميده رفت و آمد داشته باشي..
 
 خاتون لبخندی زد و گفت برو دست و صورت رو بشور و ديگه غصه نخور ..ناري تو هم مثل تاج خانمي براي من ..مادرانه اينو از من به ياد داشته باش .. از من به تو نصيحت شوهرت پشتت باشه و خواهانت باشه دنيا هم پشتته .. و هيچكس نميتونه اذيتت كنه ..اما واي به روزي كه شوهر پشت زن نباشه ..حالا برو آماده شو و بخواب دختر جان فردا کلی راه داری و بايد خودت رو آماده كني براي روياروي با مادرشوهر ..با شنيدن اين حرف ياد ماجان و فاطمه افتادم منو انوش فردا قرار بود برگرديم ميدونستم رفتار خوبي در انتظارم نيست و برنامه ها دارن برام ..خودم رو به خدا سپردم و ازش خواستم هر چي كه صلاحه تو زندگيم برام پيش بياد .. رخت خواب من و انوش رو توی یکی از اتاق هاي مهمان پهن کردن .. وقتي كه وارد اتاق شدم تمام بدنم ميلرزيد ..انوش در رو بست واومد کنارم ..دستم رو گرفت و گفت ناري حالت خوبه رنگت پريده داري ميلرزي .ميخواي ببرمت دكتر ؟ با صداي آرومي بهش گفتم من حالم خوبه ..انوش گفت : اصلا نگران نباش ..تا وقتي که نخوای و دلت راضی نباشه هيچ کاری نمی کنيم.. هر موقع تو دوست داشتي زن وشوهر ميشيم ..اما فقط یه چیزي رو بهم بگو. با چشماش سرخ شده بهش نگاه كردم :انوش دستي رو صورتم كشيد و گفت : ناري دلم آروم نداره فقط يك كلمه بهم بگو تو هم منو دوستم داری ؟يا به خاطر اتفاقاتي كه افتاد مجبور شدي كه زنم بشي ؟سرم رو انداختم پايين و گفتم هيچوقت فكر نميكردم يه روزي انقد عاشق انوشي بشم كه يه عمو به چشم دايي نگاش ميكردم ..انوش لبخند رضايت بخشي زد و گفت :ناري منو بابت اونروز بخشيدي .؟براي اولين بار تو چشمام زل زدم و گفتم اونروز بعد اینکه شما تو جنگل منو بغل كردي و اون قیامت به پا شد و آقاجان و خانواده تورج فکر كردن من بخاطر دیدن شما اومده بودم جنگل ..اما نمیدونستن كهً من روحم خبرنداره كه شما اونجايي ..و همه تقصير ها افتاد گردن من ..فقط یه چیز دلم رو به درد آورده انوش خان.باتعجب نگام كرد و گفت :چي؟ اینکه اون روز اين همه زير دست آقاجان و ارسلان كتك خوردم..تورج و خانوادش خردم كردن اماتو چرا نیومدی ؟مگه باخبر نبودی از اون قیامت. تمام اهالی طبل رسوایی من شما رو دهن به دهن می چرخوندن ..انوش گفت بخدا اومدم اما مهوش تا فهمید که من اومدم نذاشت بيام داخل و قول داد كه تو رو شب فراري بده ..با گفتن اين حرف يكدفعه ياد مادرم افتادم و گفتم واي اصلا حواسم نبود مادرم حالش چطوره بعد از رفتن من چه بلايي سرش اوردن .انوش گفت اصلان كتكش زده اما مهوش اصلان گردن نگرفته كه كه تو رو فراري دادهاصلان هم وبيخيال مهوش شده
 

از اينكه مادرم مهوش حالش خوبه لبخندي رو لبام نقش بست مادر مهوش به خاطر اتفاق هاي كه تو زندگيش افتاده بود و به خاطر سختي هايي كه كشيده بود زن عاقل و شجاعي شده بود ميدونست كه تو لحظه بايد چه طور برخورد كنه و چه سياستي به خرج بده .. نگاه به انوش كردم و گفتم اگه اجازه بدين امشب من ميخوامً دختر بمونمً ،و حالاهم بگیريمً بخوابيم می خوام وقتی رفتیم ده .و وارد عمارت شديم همونن شب باهم باشيم وخودم دستمال عفت رو تو طبق بفرستم برا ماجانً.. می خوام تهمت ها از روم برداشته بشه و تو روستا دهن به دهن بچرخه و بدونن كه نه من بی عفتي کردم نه تو دست درازي .. انوش لبخندي زد و گفت چه فكر زيركانه اي الحقكه دست پرورده مهوش هستي .. خنده اي كردم و خودم رو تو آغوش انوش جا دادم .. چشمم رو که بستم خواب خيلي زود مهمون چشم جفتمون شد. صبح زود از خواب پاشدم و بعد از خوردن صبحانه عازم رفتن شديمً.گريه امونم رو بريده بود حسابي به اين خونه و تاج خانم و خاتو عادت كرده بودم .. دلم نميخواست ازشون جدا بشم اونا هم دست كمي از من نداشتن و گريه ميكردن ..وقتي تو بغل تاج خانم بودم در گوشم به آرومي و با خوشحالي گفت ناري ديشب آقاجان بعد از عقد شما من رو به اتاقش صدا كرد و گفت كه ميخواد رضايت بده كه موسي بياد خواستگاريم و بهم گفت دلم ميخواد با عشق ازدواج كني مثل ناري و انوش و خوشبخت بشي با شنيدن اين حرف خوشحال شدم و پيشوني تاج خانم رو بوسيدم و گفتم مباركه ايشالا خوشبخت بشي ..از اينكه عاشق ها بهم برسن حس خوبي داشتم ..بلاخره از حاج رحمان هم خداحافظي كردم و به خاطر تمام زحمت هايي كه در حقم كشيده بود ازش تشكر كردم و براي خودش و خانوادش دعا خير كردم .. بلاخره سوار ماشين شديم و راه افتاديم . استرس داشتم ..تو ماشين به خاطر جاده نصف نیمه آسفالت هی بالا پایین می شدیم و استرس من بيشتر ميشد تو راه حرفی بین من انوش رد و بدل نشد فقط انوش ازم خواست كه محكم باشم . چشمام رو به پنجره دوخته بودم ..انقد محو بيرون شده بودم كهً اصلا حواسم نبود که رسیدبم جلو عمارت انوش .. از ماشين پياده شديم همه جا سوت و كور بود و هیچ کس منتظر اومدن ما نبود ..
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : gilelai
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه ucahkh چیست?