گیله لای قسمت چهاردهم - اینفو
طالع بینی

گیله لای قسمت چهاردهم

فاطمه با اينكه كتك بدي خورده بود اما بهم نيشخند ميزد و ميخنديد


 رفتم جلو و گفتم اين همه كتك خوردي و نشستي اينجا ميخندى ديوونه شدي..؟؟فاطمه با همون پوزخند مسخرش نگام كرد و گفت :كتك خوردن من مهم نيست من دوست دارم انوش منو كتك بزنه اين خودش يه نو توجهه .. .از حرفش جا خوردم كه گفت :صداتون ميومد ..شنيدم كه دعواتون شد ؟انوش كتك زد آره ..؟منتظر همين روز بودم ..حق تو همسري براي انوش نيست از اولم اين انتخاب اشتباه بود ..با خشم بهش نگاه كردم و گفتم حرفاي گنده تر از دهنت ميزني ..تو هيچوقت آدم نميشي و همون كثافتي كه بودي هستي و ميموني ..اگه من ناريم تو رو از اين عمارت پرت ميكنم بيرون وايسا تماشا كن .. فاطمه خنده اي كرد و گفت هي خانزاده تند نرو به همين خيال باش ..فعلا پسر من وارث اين عمارته و تو پسري نداري كه زبونت دراز باشه و من مطمئنم هيچوقت صاحب پسر نميشي ..پس كسي كه بايد بره تويي نه من ..به زودي انوش سرت هوو مياره بيصبرانه منتظر اون روزم..دستام رو مشت كردم و با خشم به اتاق رفتم ..اونشب انوش تا صبح خونه نيومد ..و من باهزار فكر و خيال خوابيدم ..صبح هم كه اومد انگار نه انگار كه ديشب اتفاقي افتاده و خيلي عادي برخورد كرد .. رابطم با انوش يه مقدار سردشده بود .چند هفته بعد از اين ماجرا انوش از سر زمين اومد خونه بهم گفت مهوش خالش خوب نيست آماده شو بريم ببينيم چي شده ..از وقتي كه جهان خانم مرده بود مادرم خيلي شكسته و مريض شده بود و من فكر كردم انوش از حال بدي مادرم منظورش مريضيشه .. همونطور كه در حال آماده كردن خورشيد بودم ..ماجان با ناراحتي و چشم هاي گريون اومد داخل ..بند دلم پاره شد رفتم سمتش و گفتم چي شده ماجان ..؟با ناراحتي بهم نگاه كرد و گفت :چي ميخواستي بشه آقاجانت كاري كرده كارستون ..انقد به مهوش گفتم كه دوسال از مرگ جهان گذاشت يكم به زندگي برگرد و به مردت توجه كن .. انقد گوش نكرد كه اصلان خان رفت سرش هوو آورد و وقتي هم مهوش اعتراض كرده حسابي كتك خورده ..با تعجب گفتم هوو؟كي رو گرفته ؟ماجان داد زد اره هوو ..از تو هم اون دختر كوچكتره ..از حرفاي ماجان زانوهام سست شدن و نشستم يه گوشه بعد از اين همه مصيبت اين رو كجاي دلمون بايد ميذاشتيم ..

 
 ماجان يه سره ميزد تو پاش و ميگفت از اولم با ازدواج مهوش و اين مرد راضي نبودم چقد به حاجي گفتم نكن اينكارو ..اين دختر رو بدبخت نكن ..ميديدم اين روز ها رو ..دختر بي زبونم رو دادم به ايل گرگ ها ..حالا حاجي دستت از دنيا كوتاهه تا ببيني چه به روز مهوشت اومده ..با گريه گفتم ماجان تو مطمئني ،،تو رو خداحرف بزن ؟ ماجان گفت انقد مهوش رو كتك زده و اخر سر مجبورش كرده بره دختر يدالله چوپون رو براش خواستگاري كنه .. اونا هم كه از نظر مالي ضعيف هستن ..ديدن اصلان ،خانه ..براي خودش بروبيايي داره ...دختر بيچاره رو به عقد اصلان در آوردن ..از آقاجانم بعد از قضيه جهان متنفر شده بودم كم به ما ظلم نكرده بود ..حالا با اين حرفا بيشتر ازش بدم اومده بود ..رفتم جلو و گفتم ماجان چه می شه کرد اخه ؟ فك ميكني من دل خوشي ازش دارم..آقاجان من رو تمام این آبادی ها می شناسن .منم خوب می دونم چه جور آدمی هست ..چرا راه دور بريم .. منو به زور ميخواست شوهر بده ..خون من رو توشیشه کرده بود ..كاري كرد آواره ي خونه مردم شدم.. درست مثل شمر منو شکنجه داد . پاهام رو بازنجیر داغ سوزوند جوري كه تا یه دوهفته ازش چرک خون می رفت ..هنوز بعد از دوسال درد ميكنه ..اون به هيچكي رحم نميكنه تنها كسي كه تو اون دنيا براش عزيزه يزدانه ..ماجان هم افتاد همراه من به گريه و گفت الهی بمیرم برای دل زارت.. نه مادر دیدی نه محبت پدر دیدی ...خدا خودش از اصلان ظالم نگذره كه دختر بي زبونم رو بدبخت كرد ..خدا لعنت كنه جد و آبادش رو ..با شنيدن اين حرفا ترجيح دادم خورشيد رو نبرم ..خورشيد رو به ماجان سپردم و همراه انوش به سمت عمارت سنگي رفتم ..انوش تو راه يه ريز به آقاجانم بد و بيراه ميگفت و ميگفت سر پيري و معركه گيري .. خجالت نميكشه مردك ..انقد كه انوش عصباني بود ..ازش خواستم منو بذاره عمارت آقاجان و خودش نياد داخل چون انقد عصباني بود ميترسيدم اتفاقي بيوفته ...و با اصرار من انوش قبول كرد.. وقتی داخل عمارت رفتم كبري را رو دیدم ..كبري تا منو دید افتاد به گريه و بغلم کرد گفت مهوش خانم اصلا حالش خوب نیست 
 
 با ناراحتي به كبري نگاه كردم وگفتم مادرم كجاست چی شده :كبري نگام كرد و گفت :آقاجانت رفته دختر یدالله چوپون رو گرفته و برداشته آوردش تو عمارت ..گفتم الان يعني دختره تو عمارته گفت :آره عقدش کرده اورده عمارت..از خشم زياد دلم ميخواست سرم رو بكوبم به ديوار ..گفتم كجاست بذار برم ببينمش و شيفهمش كنم كه يه بار يابو برش نداره ..كبري گفت ول كن اونو بيا برو پيش مادرت ،..مهوش رنگ به رو نداره ..شنيدم كه آقاجانت به مادرت گفت :من اين دختر رو فقط برا زاییدن گرفتتش ...والله آقاجانت رو چه به زن ..پوزخندي زدم و گفتم اره تو و مادرم هم باور کردین؟ هم سن سال های مادرم تو شهر هنوز شوهر نکردن مگه چندسالش كه نتونه بچه بیاره. ؟نقل اين حرفا نيست كبري خانم ..بگو آقاجانم هوس بازه ..فیلش یاد هندوستون کرده ...چقد ما زن ها ساده ايم كه گول حرفاي مرد ها رو ميخوريم ..آقاجان بچه ميخواست چكار ..زنگوله دم تابوت تو اين سن ميخواد..اخه داماد داره نوه داره ..چندوقت ديگه بايد پسراش رو زن بده و عروس بياره ..حالا دنبال بچه هست ؟؟زشته قباحت داره ..بخدا عجب صبری مهوش داره ..از پله ها اومدم بالابرم كه آقاجان با اسب وارد حیاط عمارت شد .باديدن متوجه شد كه براي چي اومدم ..با اينكه دل خوشي ازش نداشتم اما پدر بود و احترامش واجب .. وايسادم كه گفت :چه خبر ناری اینجكار ميكني ؟ خورشيد پس كو ؟؟اومدی سرکشی ؟نگاش كردم و گفتم سلام آقاجان .. خورشيد پيشه ماجانه ...شنیدم حال مادر خراب شده اومدم تا ببینمش ..آقاجان پوزخندي زد و گفت.: مهوش کی حالش خراب شده که تو از راه دور فهمیدی اما من نفهمیدم. نه اين خبر ها نيست بگو اومدی فضولی ..بگو اومدم ببينم چه خبره و همونطور كه افسار اسب دستش بود زير لب حرف زد و اسب رو برد تو اسطبل .. من هم به سمت اتاق مادرم رفتم .دراتاق مادرم رو باز کردم مادرم داخل اتاق نشسته بود و چادر سياهي روی سرش انداخته بود و گریه می کرد ..و مويه ميخوند بازم اسم جهان رو صدا ميكرد ..رفتم جلو و دستاش رو بوسيدم و با گريه گفتم مادر چي شده ؟سرت رو بالا بيار ..منم ناری..
 

مادرم سرش رو بالا آورد و با چشمايي كه از گريه متورم شده بود ..گفت ناري تويي ؟کجایي جان مادر بیا ببین چه به روزم اومده بيا ببين چه بي آبرو شدم از دست آقاجانت .. از اين ناراحت نيستم كه چرا سرم هووم آورد من بعد از مرگ جهان به اين مرد هيچ علاقه اي ندارم و روزي هزار بار آرزو مرگ ميكنم .. همون بهتر كه زن گرفت كه شب رو با اون سر كنه .. و دست از سر من برداره ..دل خوشي هاي من بعد از جهان از بين رفت..يزدان و ارسلانم كه شهر هستن..اگه اين كبري هم نبود من از تنهايي
دق ميكردم ..دستش رو گرفتم و گفتم اينجوري نگو مادر دشمنات بميرن ..شنيدم عروس تازه اينجاست از عروس تازه بگو..مادرم گفت به خداوندي خدا از اين كه سرم هوو اومده ناراحت نيستم ..من از اين ناراحتم چرا رفته با وجود چهارتا بچه دختر سيزده ساله گرفته ..خدا رو خوش نمياد اين دختر گناه داره ..واقعا اصلان خجالت نميكشه ؟ شرم نميكنه دختر بيچاره رو هم بدبخت كرد.خانواده دختر هم فقيرن و باوعده وعيدها اصلان دخترشون رو دو دستي تقديم كردن. .تازه ذوق هم ميكردن ..دختره هم تا پاشو از ديروز گذاشته تو عمارت زرق و برق عمارت كورش كرده ..همش به خدمه دستوراى مختلف ميده ،.براي منم پشت چشم نازك ميكنه ..فك كرده چه خبره ..هنوز داغه ..جوونه نميدونه چه خبره ...گفتم اسمس چيه ..مادرم گفت . اسمش فخریه .. اصلان خان به خدمه گفته بهش بگن خانم کوچیک .گفتم خيلي بيخود كرده براي شما پشت چشم نازك كرده هنوز نيومده ادا و اطوارش شروع شده . از جام بلند شدم و گفتم كجاست الان بگو تا من برم يكم دمش رو قيچي كنم تا حدو حدود خودش رو بدونه و حساب كار دستش بياد.مادرم گفت بشين ناري ..بذار اين چند روز هر چقد ميخواد اوج بگيره و امر و نهي كن بذار خوش باشه .بلاخره خودش ميفهمه اينجا چه خبره ..خیال می کنی آقاجانت حلوا حلواش می کنه رو سرش می ذاره نه دخترم اين بیچاره از من هم بدبخت تره تو این عمارت
حالا وايسا تماشا كن ..
 
 اشك از گوشه چشم هاي مادرم سر خورد نگاش كردم و گفتم :مادر جان ميدونمً دلت شكسته ..با چشم هاي پراز غمً مادرم نگام كرد و گفت .. گورباباي عشق و عاشقي ..اين جمله رو مادرت زري بيست سال پيش وقتي عروس اين عمارت شدم و هووش شدم بهم گفت : قشنگ اونروز مثل به فيلم جلوي چشممه..نگام كرد و گفت :خوش اومدي عروس جديد ..نگران نباش گزندي از من به تو نميرسه ..اما حال كه سر من هوو اومده من مثل
يه مرغ سركنده ام ..
كاش منم مثل زري بي تفاوت بودم.. از جامً بلند شدم و گفتم مادر جان تو هم خدايي داري نگران نباش ..اون دختر هيچوقت جاي شما نميتونه بشينه ..اونم فكر نكنم به خواست خودش عروس اين عمارت نشده ..بزور يا با خواست خودش اومده خدا داند؟..مادرم دستم رو گرفت و گفت:ناري خبر برام آوردن حال زري بده شايد اين آخرين فرصته كه بتوني ببينيش ..و عمرش به دنيا قد نده ..هر طور شده برو مادرت رو ببين ..حق تو و اون زن بينواست كه بعد از اين همه سال يكبار همو ببينيد..احساس ميكنم تا تو مادرت رو نبيني دين به گردن منه ..گفتم اخه انوش رو چطور راضي كنم ..انوش نميذاره من برم عمارت امان الله خان ..مادر گفت ديگه اون رو خودت ميدوني دخترم وظيفه من بود به تو بگم..حالا پاشو برو من حالم خوبه ..پاشو ناري جان برو خورشيد الان بهونت رو بگيره ..به ماجان هم بگو مهوش مثل يه كوه بود و از اينكه سرش هوو اومده ناراحت نيست ..مادره نميخوام فكرش اينجا باشه ..بلند شو دختر برو با انوش حرف بزن و كمر ببند براي ديددن مادرت ..اون زن هرچقدم مجنون باشه مادرته ..بايد يكبار ببينت ..از جام بلند شدم و قسمش دادم كه ديگه ناراحتي نكنه و خودت رو از بين نبره ..بغلش كرددم و خداحافظي كردم ..بدونن اينكه عروس جديد رو ببينم رفتم تو حياط عمارت ...انوش شازده رو فرستاده بود دنبالم سوار ماشين شدم و به سمت عمارت خودمون برگشتيم .. تو راه همه ي فكر و ذكرم زري بود لحظه اي نميتونستم از ياد ببرمش..اخه چه طور بايد ميرفتم ميديمش ..چطور انوش رو راضي ميكردم ..بايد یه نقشه اي ميكشيدم
 
 اون روز با ناراحتی به خونه برگشتم وقتي ماجان رو ديدم خاطرش رو جمع كردم كه حال مهوش خوبه و نگران نباشه اما ماجان يه ريز آقاجان رو نفرين ميكرد ... سر سفره شام هم بی رمق نشسته بودم كه ماجان بهم نگاه کرد و گفت :چیه عروس گفتم هیچى ماجان . انوش نگاهی بهم کرد وگفت نکنه ناخوش احوالی گفتم نه ناخوش نیستم فقط اشتها ندارم. ماجان گفت من از عروس شانس نياوردم ..اون از اون فاطمه دیوانه که آبرو نذاشته برامون ..اینم از تو عروس كه همش قنبرك زدي .. اینجور نکن باخودت .اين بچه چه گناهي كرده ..بزار اون شیری که به اين بچه می دی غم غصه توش نباشه ..گفتم غم غصه انگار با من زاده شده امروز رفتم پیش مادرم ازم یه خواسته داشت .ماجان گفت مهوش رو ولش کن الان ميدونم بجای اينكه بشینه خانمی اش رو بکنه...قنبرك زده تو اتاقش.. به خيالت حرفاي امروزت رو باور كردم نه من خوب دخترم رو ميشناسم ...سرم رو انداختم پايين كه انوش گفت :ماجان چی می گی قنبركً نزنه خواهرم کی بزنه؟ مردک رفته هوو اورده اونم هم سن دخترش ناراحت نباشه . و بعد روكرد به من و گفت ناراحت نشو ناری.. اما این کاری که آقاجانت درحق خواهر من کرد ظلم بود.. گفتم اره ظلم كرد درست منم كاراي آقاجانم رو قبول ندارم ..حالا من ازت يه خواسته دارم ..انوش با چشماي خيره بهم نگاه كرد و گفت بگو ..گفتم تو كه انقد ازظلم بدت مياد پس خودت هم ظالم نباش بذار من برم و مادرم رو ببينم ..انوش گفت امروز كه پيشه مادرت بودي چه خبره باز ؟گفتم مهوش نه من رو ببر ديدن زري ..انوش با شنيدن اين حرف سرخ شد و گفت ماري باز شروع كردي اگه گذاشتي شاممون رو كوفت كنيم ..ماجان گفت وا عروس الان موضوع مهوش بود ...چه ربطي داشت اين حرف كه يه دفعه حرف زري پيش كشيدي ..گفتم مهوش ازم خواسته برم مادرم رو ببينم ..بهم گفت حالش بده شايد چند روز ديگه كلا براي هميشه از اين دنيا راحت بشه ..انوش گفت :نه هرگز نميذارم پات رو بذاري عمارت امان الله خان ..بري تا يه عالمه آدم به ريش من بخندن ..ناري بفهم پدربزرگت دشمن خوني ماست ...

انوش داد زد و گفت نه من هرگز نميذارم بري ..
درسته اون پدربزرگه تو ولي باعث مرگ محمد باعث مرگ روح الله خان و جهان شد ..همين روزي كه به عمارت ما حمله كردن اگه دير ميرسيده پسر امان الله خان به فاطمه كه اون موقع حامله بود تجاوز ميكرد ..گفتم بس كن انوش مگه خون رو با خون ميشورن ..انوش خنديد و گفت اونروز بهم گفتي قاتل ..اره من قاتلم من خون با خون شستم ..ميفهمي تو سن چهارده سالگي مجبور بشي آدم بكشي يعني چي ؟از اونروز كه اين اتفاق افتاد هرشب كابوس ديددم و هرشب عذاب كشيدم..يه عمر عذاب اون روز كه ماشه رو كشيديم و گلوله رو روي سر امان الله خان خالي كردم با منه و من هيچوقت حالم خوب نميشه ..انوش اينا رو گفت و بلند شد در رو باز كرد و از اتاق بيرون رفت ..منم خورشيد رو برداشتم و وفتم تو اتاقم ..
همون شب تصميمم رو گرفتم ..من تحمل زور شنيدن رو نداشتم ..و مثل مهوش يا زناي اطرافم نبودن و هميشه دل و جراتم باهام بود ..اين حق طبيعي من بود كه مادرم رو ببينم و كسي حق نداشت من رو محروم كنه ..حتي اونكس اگه انوش بود..تصميمم رو گرفتم صبح قبل از اينكه سپيده بزنه بايد ميزدم بيرون ..خداروشكر انوش هم نيومد اونشب تو اتاقم ..اونشب از گلنار يكي از خدمه خواستم پيشمون بخوابه ..بهش به دروغ گفتم حالم خوب نيست پيشم باش شايد حالم بد شه كنارم باشي ..اينجوري صبح كه ميرفتم خورشيد تو اتاق تنها نميموند ..با هزار زور و استرس چند ساعتي خوابيدم ..هوا هنوز تاريك بود كه از خواب بيدارشدم وقتش بود كه برم ..نگاه به دور ور كردم گلناز خواب بود ...بي سر وصدااز جام بلند شدم و لباس هامو پوشيدم ..استرس تمام وجودم رو گرفته بود ميترسيدم بزنم بيرون و يكي تو حياط باشه و من رو ببينه و به انوش خبر بده..زير لب چهار قل ميخوندم و از خدا ميخواستم تا كمكم كنه ..موقع خروج از اتاق به دختركم نگاه كردم مثل فرشته ها خوابيده بود ..پيشوني خورشيد رو بوسيدم. ازاتاق بيرون زدم..
هوا هنوز تاريك بود ..فانوس رو برداشتم و لباسم رو مرتب کردم ...قلبم می لرزید و دست پام سست شده بودن..چند ساعتي تا عمارت امان الله خان راه بود ..همه جا تاريك بود و من ميترسيدم ..صداي زوزه گرگ ها و صداس سگ هاي وحشي توي دلم رو خالي ميكرد ..تو كل راه داشتم زير لب دعا ميكردم .. به راهم ادامه دادم از پیاده روی زیاد حالت تهوع گرفته بودم و نفس نفس می زدم . بعد از مدتي هوا روشن شد و صورتم رو پوشندم تا كيسي من رو نشناسه ..تا براي انوش خبر ببره ..يا اينكه چو بيوفته كه زن انوش داره ميره عمارت امان الله خان ..از پياده روي زياد پاهام درد گرفته بودن و نفسم بالا نمياد .. بالاخره بعد از كلي بياده روي چشم خورد به عمارت امان الله خان .. لبخند رضايتي به لب نشست و وارد عمارت امان الله خان شدم ..عمارت بزرگی بود ...جلو در مدت زيادي منتظر موندم تا بلاخره پیشکار امان الله خان اومد...نگام كردم و گفت چي ميخواي اينجا .. بهش گفتم: من نوه امان خانم هستم ..دختر اصلان خان ...اومدم دیدن مادرم زری خانم...اجازه بدين برم مادرم رو ببينم من خسته ام چند ساعتي هست تو راهم ..همونطور كه در حال صحبت با پيشكار خان بودم..پيشكار در گوش يكي از خدمه چيزي گفت ..وبعد از مدتي امان الله خان اومد تو ايوون عمارت و با ديدن من داد زد و گفت :اينجا چه خبره ؟تو اینجا چكار ميكني؟و سر پيشكارش داد زد كه چرا اين دختر رو راه داديد داخل .. بيرونش كنيد ..هر موقع امان الله خان رو ميديم تمام تنم ميلرزيد با اين كه پير بود اما خودش رو حفظ كرده بود و خيلي هيكلي و سرحال بود ..تو نگاهش خون خواري و ظلم موج ميزد ..با گريه گفتم :امان الله خان انقد ظالم نباش من نوه اتم ..من دختر زري هستم ..اين همه راه پياده نيودمدم و خطر نكردم كه اجازه ندي مادرم رو ببينم ....اين دومين باره كه اومدم اينجا و تو اجازه بهم نميدي ..التماست ميكنم بذار براي يكبار هم كه شده مادرم رو ببينم ..امان الله خان نگاهي به سرتا پام كرد و گفت شوهرت كجاست با كي اومدي جوابي ندادم ..انگار كه خودش متوجه همه چيز شد و به يكي از خدمه زن كهً نزديكيم ايستاده بود .. گفت: عفت :اين دختر رو ببر پیش مادرش. با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم
 

از امان الله خان تشكر كردم ..عفت بهم اشاره كرد كه دنبالم بيا ..بدون هيچ حرفي دنبالش راه افتادم و وارد عمارت شدم .. از وسايلي كه داخل عمارت بود دهنم شش متر باز مونده بود ..عمارت آقاجان و انوش در برابر اين عمارت اتاقي بيش نبود.. مجمسمه ها و عتيقه هاي زيادي سرتاسر عمارت بود ..و خدمه هاي زيادي هم به چشم ميخورد..
تو راه به اين فكرميكردم چه فايده انقد مال و منال داشته باشي اما انقد آدم بدي باشي كه كسي رو نداشته باشي كه كنارت باشه ..از پله ها بالا رفتيم و وارد طبقه دوم شديم ..عفت جلوي در اتاقي ايستاد و گفت مادرت اينجاست ..برو داخل ..با شنيدن اين حمله پاهام سست شدن ..باورم نميشد من فقط چند قدم فاصله داشتم تا مادرم رو ببينم ..قلبم به شدت ميزد ..بادستم دستگيره دررو لمس كردم ..و بلاخره قوتم رو دادم تو دستم و در رو باز كردم و وارد شدم ..وقتي وارد اتاق شدم ..زني رو ديدم با صورتي تيره و شكسته و لاغر اندام و بلند قد با موهايي بلند و جو گندمي كه اطرافش ريخته شده بود.. چشم هايى روشن داشت و دماغش قلمي بود ..با ديدنش ناخودآگاه اشكام سرازير شدن . روزي صد هزار بار تو خواب وبيداري چهره اش رو تصور كردن بودم اما حالا ديدمش ... همونجوري بهم زل زده بود و حرفي نميزد..رفتم حلو ودستش رو گرفتم و بغلش كردم ..مثل يه بچه خودش رو تو بغلم جا داد ..موهاش رو نوازش كردم و گفتم بلاخره اومدم ..مادر جان ..من ناري هستم دختر تو و اصلان خان ..با شنيدن اين حرف از دهنم يكدفعه حالش يه جوري شد ..و با حالت عصبي من رو پس زد و اشكاش سرازير شدن ..و نگاهي به كرد و شروع كرد به جويدن ناخوناش و با حالت پر از اظطراب بهم گفت ..من دختر ندارم ..بچه ام رو ازم گرفتن .. بعد هم بهم گفتن مرده .. دختر من مرده ..تو كي هستي ؟از طرف اصلان اومدي ؟ميخواي منو بكشي ؟ با گريه گفتم بخدا من ناريم ؟دخترت تو رو خدا نگام كن ..نگام كرد و گفت : تو دروغ ميگي دختر من کوچیکه هنوز شیر می خوره .. گفتم من بزرگ شدم پانزده سال از روزي كه من رو بزرگ كردي ميگذره ..با حالت بچه گونه يه گوشه جمع شد و گفت :كي بزرگت كرده ؟گفتم مهوش من رو بزرگ كرده ..با شنيدن اسم مهوش حالش بد شد و شروع كرد به جيغ زدن و گفت اسمش نيار ..

از اينكه مادرم رو اينجوري ميديم تمام وجودم درد ميگرفت ..درست مثل بچه ها ميموند ..با گريه دوباره رفتم سمتش و بغلش کردم: دوباره تو بغلم آروم شد و سروع كرد به نوازش كردن موهام وگفت اره تو دختر مني ..دخترمنم موهاش طلایي بود و چشم هاش رنگی بود درست مثل تو ....زیبا بود همه می گفتن شبیه ‌پدرشه .من سنم بالا بود که زایمان کردم ..و بهم خبر دادن كه برادرم مرده .. شروع مردم به جيغ زدن ...دخترم رو ازم گرفتن و گفتن سودا زده به کله ام .. اره اونا من رو دیوانه کردن ..بردنم دارالمجانين ..وقتي از دوريت گريه ميكرددم و ميگفتم دخترمو بياريد ..دخترمو بياريد تا شيرش بدم ..منو ميزدن بهم ميگفتن ديوونه ساكت باش ... تو بغلش اشك ميريختم كه يهو من رو از خودش جدا كرد و دستش رو روي صورتم كشيد و با ترس گفت:واي اگه عظمت خانم بفهمه تو اومدي اينجا ..تورو ازم می گیره.منو تنها نذار ..با گريه گفتم عظمت سالهاست مرده من دیگه پیشتم نترس ..هر چند وقت یه بار می یام دیدنت ..مثل بچه ها خنديد و گفت راست ميگي گفتم آره بخدا ميام ..نگام كرد و گفت عروسي كردي ..شوهرت کیه ؟اسمش چیه ؟ گفتم انوش برادر مهوش .. دستش رو گذاشت رو سرش و گفت مهوش کیه ؟ تو كي بودي ؟؟ديگه جوابی ندادم ..حالش اصلا خوب نبود ..چند دقيقه پيشش نشستم و دستاش رو بوسيدم تمام تنش رو بو كردم و به زور ازش دل كندم و رفتم بیرون از اتاق.. قطرات اشکام رو پاک کردم. امان الله خان بيرون در اتاق وايساده بود با ديدنم گفت خوب مادرت رو ديدي
گفتم بله خان ..بلاخره بعداز پانزده سال ديدمش.. حالش اصلا خوب نيست ..امان خان گفت.:حال روزه مادرت رو دیدی ؟مادرت مجنون شد..حتي يه روزم نتونست تو رو يه روز شير بده ..و همش تقصيره اصلان و مهوشه ..اما تو چكار كردي؟تو رفتي و زن دشمن شدي ..خاندان مهوش باعث مجنون شدن مادرت شدن.محمد پسر من رو كشت و بعد خودش كشته شد روزي هزار با آرزو ميكردم كاش محمدنمرده بود و خودم روزي هزار بار ميكشتمش.. باشنيدن اين حرف همه وجودم ترسيد ..ترسيدم از روزي كه بفهمه مرگ پسرش كار انوش بوده..
 
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : gilelai
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه gffh چیست?