گیله لای قسمت هجدهم - اینفو
طالع بینی

گیله لای قسمت هجدهم

چند ماه گذشت وشيرين بارداريش رو سپري ميكرد.


. با زور ارسلان آقاجان برای فرشته دختر فاطمه طبق پیشکش فرستاده بود اما انوش راضی به وصلت نبود اما چاره ایی جز پذیرفتن نداشت .. فرشته دختر زیبایی بود ..رابطم با فاطمه بهترشده بود ..فاطمه هم دوست نداشت كه اين ازدواج سر بگيره اما انگار فرشته و ارسلان تصميم خودشون رو گرفته بودن ..و به هيچ صراطي مستقيم نبودن .. محمد پسر فاطمه شهر بود و ازش يكسالس بود خبري نبود ..ميدونستم كه اصلا اينجا رو دوست نداره ودلش نميخواد پيش مادرش باشه ..هر چي فاطمه ميگفت محمد اگه بياد بفهمه كه تو با ارسلان ازدواج كردي خيلي عصباني ميشه ..اما بازم فرشته قبول نكرد..آقاجان همون روز اول كه اومد خواستگاري با خشم به فاطمه نگاه ميكرد و رك پوست كنده گفت به اين ازدواج راضي نيست و هنوز فاطمه رو مسبب مرگ جهان خانم ميدونه ..
اما به خاطر اينكه ارسلان تهديد كرده كه نيام خواستگاري بلايي سر خودش مياره و اونم ديگه تحمل داغ ديگه اي رو ندارم قبول كرده ..ارسلان هم انقد خوب رفتار ميكرد كه گاهي وقتا فكر ميكردم ارسلان نميخواد انتقام بگيره و واقعا عاشق فرشته هست .ولي هر كاري ميكردم سر از كارش در نمياوردم ..خلاصه روز عروسي فرشته و ارسلان رسيد.. دلشوره عجيبي داشتم ياد جهان خانم ميوفتادم كه چطور عروسيش به عزا تبديل شد..و چطوري بدبخت شديم ..اما از طرفي شنيده بودم كه امان الله خان پيرشده و توانايي نداره حال مادرم هم خيلي بدشده و دوباره فرستادنش دارالمجانين بيچاره هيچي از زندگيش نفهميد و سرنوشت تلخي داشت ..آقاجانم عروسی اي برای پسرش گرفته بود كه نظير نداشت ..لباس سفید پفی که برای عروس خریده بودن تمام روستا رو انگشت به دهن گذاشته بود .. از رعیت تا خان زاده توی عروسی دعوت بودن و ميزدن و ميرقصين دیگ های غذا و سیخ های کباببه راه بود. يزدان وزنش هم اومده بودن زن يزدان باردار بود و من از بابت خوشحال بودم ..اما دست خودم نبود هر بار با ديدن زن دوم آقاجان نرگس كه حالا دوتا پسر كوچيك هم اطرافش بود حسابي اذيت ميشدم و بهش حسادت ميكردم .. هفت شب هفت روز عروسی ارسلان پسر اصلان خان.خان آینده این آبادی برگزار شد و همه شاد بودن....


بالاخره بعد از کلی بریز بپاش به تمام شدن این عروسی رضایت دادن ..اونشب تمام خال خانباجی های فامیل منتظر دستمال خونی عروس بودن. من و خورشيد هم اونشب عمارت آقاجان مونديم .. ساعت ها گذشته بود که صدای جیغ های مکرر فرشته عمارت اصلان خان رو که به خواب رفته بود رو بیدار کرد. آقاجان گفت یکی بره این دختر بی حیا رو ساکت کنه. هرچقدر به این پسر گفتم. این دختر دختر فاطمه است اخرش ابروی مارو می بره. به خرجش نرفت كه نرفت.. ببين چه سر وصدايي ميكنه ..سرو صداشون غير طبيعي بود ..گوشام رو تیز تر کردم صدای جیغ فریاد و کتک زدن می امد. رفتم سمت اتاقشون و با مشت به در اتاق ارسلان می کوبیدم ..وا داد ميزدم در رو باز كن ..ارسلان در رو باز نمی کرد.. داد زدم برای چی به جان این بی نوا افتادی اون هم امشب ما آبرو داریم ارسلان.زن ها رو ميديدم كه تو اتاق مجاور منتظر دستمالن و در گوش هم پچ پج ميكنن..وضعيت بدي بود.. کبری اومد كنارم و در زد گفت خان زاده تو رو به روح خانم تمامش کن زشته ..ارسلان در رو باز کرد چشماش از فرط عصبانيت قرمز بود و واقعا يه لحظه ترسيدم نگاه به كبري كرد و گفت : این دستمال رو بگیر ببر برای مادرش گفتم :چی شده ارسلان حرف بزن جون به لبم نکن ..ارسلان مشتي به ديوار زد و گفت اين دخت مشكل داره .دختریت نداشت. كبري دو دستي زد تو سرش ..از حرفي كه ارسلان زد شوكه شدم ..رفتم داخل اتاق..فرشته رو ديدم كه با لباساي پاره يه گوشه افتاده و از بس كتك خورده نميتونه تكون بخوره .. دلم براش سوخت گفتم بلند شو بی نوا به من بگو چی شده این دستمال چرا سفیده ...فرشته مثل ابر بهار گريه ميكرد و با زور ميتونست حرف بزنه وقتي آروم شد گفت زن دایی به ارواح خاک پدرم من کاری نکردم. گفتم تا بوده. بار اول از دختر خون ریزی هرچقدر هم که کم باشه. می یاد اخه چطور این دستمال سفیده .. بهم بگو ..اما فرشته قسم ميخورد كه نميدونه .. اونشب مجبور شدم دستم رو ببرم و بمالم به پارچه تا چند قطره خون به خاله خانباجي ها كه تو اتاق مجاور بودن نشون بدم تا بي آبرو نشيم ..وفردا همه جا چو نيوفته كه برادرزاده انوش خان بي عفتي كرده بود ....بعد از ديدن دستمال و مباركه مباركه زن ها عمارت رو ترك كردن ..ولي معلوم بود كه بو بردن ..
 
فرشته گريه ميكرد ارسلان تا صبح. راه رفت و به عالم و ادم بد بیراه ميگفت. و گاهي از عصبانيت ضربه اي به فرشته ميزد و من نميدونستم چطوري بايد جلوش رو بگيرم و آرومش كنم ..فردای اون روز انوش و فاطمه با خبر شدن و جفتشون وارد عمارت شدن. انوش عصباني بود و داد زد این دختر کجاست رفتم جلو تر و گفتم. یواش تر ..كه داد زد ناري برو كنار این هرزه کجاست
فاطمه با گریه زاری گفت :بخدا از بچگی کنار من و ماجان بوده. آقا ارسلان من شرمنده ام اصلا خودم می رم برات خواستگاری آبروی دخترم رو نبر سر سال طلاقش بده بگو اجاقش کور بود ..فاطمه ضجه ميزد و ارسلان و آقاجان داد ميزدن كه دختر دست خوره به ما دادي ..حالم داشت بد ميشد دلم براي فرشته ميسوخت..قسم ميخورد كه كارى نكرده ..نتونستم ديگه طاقت بيارم ..داد زدم و گفتم ساکت باشید.ارسلان برادر منی احترامت واجب اما چرا گناه دختر بیچاره رو
می شوری. شايد مشكلي پيش اومده ..بزار ار چند تا از قابله های مورد اطمینان مون بپرسیم. بزار چند نفر ببینن عروس تازه رو اونوقت همه چي معلوم ميشه ..ارسلان اول زير بار نميرفت اما به روح مادرمون قسمش دادم و ارسلان پوفی کشید. گفت باشه ..چند تا از قابله های خوب آبادی رو اوردیم .روبه قابله مورد اطمینانم کردم و گفتم بفرما .. كافيه خانم لطفا معاينه كن .كافيه خانم نگاهی به من کرد و گفت :خانم جان از این عروس ها خیلی دیدم ..اما قشنگ معلومه دختر بیچاره دیشب بار اولش بوده به خان زاده بگید. خیالش راحت باشه از. نجابت عروسش . و در ادامه گفت اگه باز دل چركين هستين چرا از طبیب نمی پرسید بالاخره طبیب مرحم مریضه ..ارسلان رو صدا کردم ارسلان با اخم وارد اتاق شد :وقتي حرف دكتررو زديم رو كرد به كافيه خانم و گفت چه خبره كافيه خانم. به خداوندی خدا احدی از ماجرا با خبر بشه اولین نفر که خونش میریزم تویی. گفتم ارسلان یواش تر بس كن ديگه .درسته عروست دختر فاطمه هست دشمن خونی پدرمونهً .اما دختر داییت هم هست .. من چندین سال عروس اون عمارتم درسته با فاطمه مشكل دارم اما جز نجابت چیزی از این دختر ندیدم ..كافيه خانم می گه عادیه بعضی دختر اینجوری ان بالاخره قابله حاذقیه از من تو بیشتر حالیشه . ارسلان سرش رو انداخت پايين و گفت چكار كنم ناري دلم چرکیه ..با تشر گفتم بس کن آبروی این دختر بیشتر از این نبر قبل اینکه زنت بشه ناموست بوده ..اين زن دختر داييته هر طور که بود ارسلان به اینکه عروس تازه عمارت باکره بوده و هیچ خطایی نکرده راضی شد.به راستی انگار براي مردها تمام لذت زفاف به چند قطره خون بودكه بر روي پارچه نقش ميبست
 

دوروز ديگه خونه آقاجان موندم .باید به خانه بر ميگشتیم بیشتر از این میدون نباید برای شیرین خالی می شد در نبود. شيرين همش دست رو شكمش ميكشيد و ميگفت مطمئنم اين بچه پسره ..بلاخره چندماه گذشت و يه روز پاييزي شيرين دردش گرفت و قابله رو خبر كرديم و شيرين زايمان كرد و صداي گريه بچه كل عمارت رو پر كرد شيرين ..بچه اش دختر بود ..اخم هاي ماجان بهم گره خورد..و عصباني بود انوش هم انگار كلافه بود ..ماجان انگشت اتهام رو سمت من گرفته بود كه تو زن دختر زا براي پسرم گرفتي ..انوش تصميم گرفت صيغه رو باطل كنه ..و به شيرين بگه بره ..اما يه روز شيرين اومد اتاق من و گريه زاري كرد و گفتم منو از اينجا بيرون نكنيد كنيزيتون رو ميكنم ..بذاريد بمونم مثل بقيه خدمه كار ميكنم .دلم براش ميسوخت اونم يه زن بود از جنش من ..به انوش گفتم خدا رو خوش نمياد .. صيغه رو باطل كن اما بذار همينجا بمونه و كار كنه بچه اش هم بزرگ كنه اما ديگه بهم محرميت نداشته باشين ..انوش هم قبول كرد و قرار شد شيرين همونجا بمونه و بچه اش رو بزرگ كنه وتو عمارت كار كنه ..بازم ماجان انوش رو انگلك ميكرد كه بايد يه زن اسم و رسم دار بگيري ..واقعا ديگه توان اينكه هوو سوم رو داشته باشم نداشتم .. اما ميدونستم تا وقتي شيرين صيغه هست ماجان دست بر نميداره و باز دنباله زن براي انوش ..چند ماهي گذشت و انوش صيغه رو باطل نكرد ..مهر بچه جديد تو دل انوش افتاده بود ..شيرين نميدونم چه وردي خوند كه انوش يه روز اومد تو اتاقم و ازم خواست كه اجازه بدم شيرين رو عقد كنه ..بهم گفت اينجوري ماجان دوره نميوفته هر جا برام دنبال زن بگرده و من مسخره خاص و عام نميكنه .. اولش مخالفت كردم اما وقتي فك كردم ديدم من رو شيرين كاملا تسلط دارم و سعي كردم با اون موضوع كنار بيام ..خلاصه كه بر خلاف ميل ماجان شيرين و انوش عقد كردن ..و چند ماه بعد من متوجه بارداري دوم شيرين شدم .. ماجان ميگفت بازم اين بچه دختره ..اما ديگه عمرش كفاف نداد و تا بچه دوم شيرين رو ببينه و يك شب خوابيد و صبح ديگه بيدار نشد و آرزو اينكه پسر انوش رو ببينه رو تو گور برد با خودش ...دوباره عمارت سياه پوش شد..
 تابستان و پاییز گذشت تا به اخرین ماه زمستان رسیدیم دوباره صدای گریه نوزاد عمارت انوش خان فرا گرفت شیرین بازهم دختر زایید ..دختري كه خيلي ضعيف بود و زياد به زنده موندش اميدي نبود ...و طبيب گفته بود كه اين بچه مريضه ..و گفت وزن اين بچه خيلي پايينه ..این بار نه ماجان بودبه خاطر دختر شدن به جون انوش غر بزنه یه سره بگه باید زن پسر زا بگیری نه مهوش ماجان که غصه ریشه دار بودن برادرش بخوره اما یه چیز به شدت آزارم می داد فاطمه. كه حالا با وجود اينكه شيرين هم دختر زاييده بود زبونش دراز شده ..فاطمه یه پسر داشت به هر صورت یه نقطه از من شیرین جلوتر بود هرسه ما عروس عمارت روح الله خان بودیم امامن دختر اصلان خان اونها رعیت زاده بودن ..اما توی قدرت هرچقدرم خان زاده اصیل باشی اما اجاقت کور باشه فایده ایی نداره ..يه شب كه تو اتاقم با انوش بوديم ديديم صداي داد و گريه از اتاق شيرين مياد به سرعت خودمون رو به اتاق رسوندم و همونطور كه طبيب گفته بود فرخنده كوچولو عمرش به اين دنيا نبود و تو خواب مرده بود..دوباره عمارت رو غم گرفته بود..بعد از مرگ ماجان ديگه كسي نبود به انوش بگه زن بگير..چند سالي زندگيمون بدون هيچ اتفاقي گذشت ..دخترشیرین محبوبه بزرگ شده بود.. شيرين دوازده شده بود سیل از عظیمی از خواستگار ها صف کشیده بودن اما انوش.دختر دوازده ساله اش رو به هیچ وج شوهر نمی داد. ارسلان از فرشته صاحب سه پسر شده بود.. آقاجان پا به سن گذاشته بود.مثل سابق توان حرکت نداشت.شیرین هرچقدر هم زن انوش بود اما هنوز خصلت بزرگ بودن خانم خونه بودن رو نداشت. و خيلي ازم حساب ميبرد و يه جور موندنش اينجا رو مديون من ميدونست .انوش مثل سابق بيشتر شب ها كنار من ميخواييد و همه جوره هوامو داشت ..از اینکه شیرین پنج سال از اخرین زایمانش گذشته بود و هنوز باردار نشده بود.جای تعجب بود ..می دانستم کاسه زیر نیم کاسه هست و همش زير سر جادوگر عمارت یعنی فاطمه هست. اما دم نمی زدم. شاید حس حسادت زنان باعث این قضیه شده بود. پسر یکی از بزرگ های شهر برای خورشيد .. طبق خواستگاری فرستاده بود انوش خان تا حدودی راضی به وصلت بود.
سنم به سی سال رسیده بود هنوز شادابی اون دخترموطلاییً اصلان خان رو داشتم اما توی اوج نوجوانی ناقص شدم. از اون به بعد هیچ خبری از مادرم زری خانم نداشتم كه همون روزا خبر مادرم منو درهم شکست مادری كه فقط من رو به دنيا آورد و عقلش رو از دست داد. مادری كه یه بار توی عمرم منو به آغوش کشیده بود اون هم منو نه ميشناخت نه منو ميخواست. تمام املاک امان الله خان دست برادرش ناصرخان افتاده بود ..چند باری برای من خبر فرستاده بود باید حق حقوقت رو بگیری اما انوش گفته بود یه ریال از مال اون ادم نباید وارد زندگی ما بشه..منم قبول کرده بودم با اينكه ميدونستم حداقل چندین آبادی برای من بود یا مواجب آبادی های برای من بود ..به خاطر زندگيم گذشتم از ارث میراثی كه حقم بودو انوش اجازه گرفتنش رو نداد.حس حسادت زنانه شیرین برای جهیزیه خورشيد آشکار بود هرروز با ماشين می رفتیم بازار هرچه خوشمون می امد می خریدیم.انوش سپرده بود از تهران میز صندلی و تخت خواب چوبی هم برای خورشيد بسازن جهیزیه ایی در خور خانواده داماد ومخصوصا خود خورشيد درست کرده بودیم. احساس مريضي داشتم و دست پاهام درد می کرد. مدام دلم می خواست بخوابم. گاهی با سرگیجه از خواب بلند می شدم این سرگیجه ها به حدی زیاد می شد تا حالت تهوع هم می رسید. روز خواستگاری خورشيد با سیلی صورتم سرخ کرده بودم هرآن احساس می کردم دارم می افتم اما. خود دار بودم .اسم خواستگار خورشيد حسام بود حسام توی فرنگ درس خونده بود فاصله سنی زیادی با خورشيد داشت ..اما مرد خوبی به نظر می رسید انوش از. خانواده این پسر تعریف تمجید های زیادی می کرد بالاخره تمام قرار مدارهای عروسی گذاشته شده بود ..منم از ااینکه دخترم عاقبت بخیر شده خوشحال بودم بالاخره تک دخترم و دار ندارم داشت عروس می شد ..به محض رفتن خواستگار دوباره حالم بد شد ..تهو امانم بریده بود شیرین دستپاچه امد سمتم گفت خانم جان. چی شده؟ شما همش حالتون این روزها خرابه ..نکنه خبری توی راهه . نیشخندی زدم خوب می دونستم برای مسخره کردن من این جمله رو می گفت دستش از روی شونم انداختم گفتم اگرباشه که قربان خدابشم خوب می دونه چطور فرق بین من تو رو مشخص کنه. نگاهی به من کردو گفت چرا کنایه می زنی خانم ؟گفتم اصلت تو فراموش کردی من خواستم که بیایی ..حالا هم بخوام بری کاری برام نداره ..
 
 
شيرين دستاش رو مشت کرده بود و با جدیت گفت منم زن اربابم. گفتم منتها زن کوچیکه پات به اندازه ات دراز کن ..به حدی نرسیدی با دوتا دختر پس انداختن برای خان يا برای من چشم و ابرو بیایی. و کنایه بزنی.یادت نره خانم این خونه منم. شيرين باشنيدن اين حرف ها با عصبانيت از اتاق داشت بيرون ميرفت ..حالت تهوع امانم رو بریده بود .. داد زدم ازجلو چشمم گم شو شیرین. انقدربیماری وکسلی و بدحالی ام شدت گرفت كه روز عروسی خورشيد زمین گیر بودم. عمارت آذین بسته بودن.انواع شیرینی شربت و دیگ های غذا برای ناهار محیا بود.خورشيد درست مثل فرشته ها توی لباس عروس می درخشید.تور روى صورتش. برق چشمای درشتش دیدنی بود انقدرخوشحال بودم که به کل مریضی رو فراموش کرده بودم خورشيد من با سلام صلوات راهی. خونه بخت شد حالا دیگه توی این عمارت بزرگ تنها شده بودم یار یاوری نداشتم .دلم برای خودم می سوخت چارقدم روی سرم کشیده بودم. نم نم باران شهریور روی شیروانی عمارت مي زد.. چه شب سختی بود. به خورشيد فکر می کردم به شبی که چطور قرار بود به صبح برسه. به آینده ایی که انتظاره مارو
می کشید. روی نرده های ایوان نشسته بودم. متوجه صدای پا شدم. نور فانوس از راه رو اتاق های طبقه بالا به سمت من می امد انوش بود گفت خانم این موقع شب چرا بیداری حالت خوب نیست. نگراني ؟ گفتم خواب به چشمم نیومد انوش خان نگران نیستم دلتنگ دردانه ام شدم .. شما چرا بیداری آقا انوش گفت راستش داشتم به این فکر می کردم خورشيد کی بزرگ شد. کی به سن ازدواج رسید.. لبخندی زدم گفتم دنیا خیلی زودگذر آقای من ..دستم رو گرفت وگفت ناری تو هنوز برای من همون ناری زیبا شانزده سال پیش هستی همون ناری سرکش. که از خونه دم به دقیقه فرار می کرد وبه دشت دمن می رفت. طاقت دیدن ناراحتی تورو ندارم. باهم به اتاق رفتیم کتش از تنش دراوردم. بازم سرم گیج می رفت ..حالا تهوع داشتم ..انوش که متوجه حال بد من شده بود گفت چی شده ناری حالت خوب نیست 
 روی تخت نشستم ..انوش توی لیوان آب ریخت و دستم داد از روی طاقچه داخل قدحه یه مشت نقل برداشتم و خوردم و حالم کمی بهتر شد. کم کم به خواب رفتم صبح زود از خواب پاشدم بعد خوردن صبحانه چارقدم رو سرم کردم و رفتم کمی تو حیاط قدم زدم حالم بهتر شده بود. رمضون صدا زدم رمضون با عجله اومد سمتم گفت بله خانم جان. گفتم رمضون برو پی قابله. نازك خانم رو می گم رمضون نگاهی به من کرد وگفت کارش دارید خانم با اخم گفتم رمضون اگه خونه زاد این عمارت نبودی می دادم فلکت کنن به تو چه مرد کاری که می گم انجام بده ..همون موقع انوش مشغول. تیمارکردن اسبش بود. با اشاره به من گفت برم سمتش.انوش گفت خیره خانم با رمضون چی کار داشتی گفتم خیره آقا می فهمی فقط یکم صبر داشته باش ..گفت والله من از هیچ چیز تو سر در نمی یارم هرموقع سکوت کردی اتفاق خوب نیوفتاده. گفتم حرف ها می زنی آقا انوش ها. گفت دیگه سن سالی از ما گذشته نا سلامتی داماد داریم گفتم شاید از شما گذشته باشه اما من همون ناری پانزده سال پیشم که اومدم تو این خونه الانم فرستادم رمضون بره پی كافيه خانم. انوش دستمال توی دستش رو پرت کرد و گفت رفته دنبال كافيه خانم ؟ کی خبر بارداريشه ..گفتم شاید خانم این عمارت خبرش باشه ..خنده ایی کرد و گفت :ناري منو مسخره کردی شیرین حامله است با ناراحتی گفتم. یادتون تو بیمارستان اون طبیب گفت. شاید بچه دار نشی نگفت هیچ وقت به بار نمی شینی حالا خدا خواسته نظر کرده به من ..شما بزن تو ذوق من. سرم رو انداختم پايين و رفتم توی اتاقم با خودم گفتم انوشم از من قطع امید کرده فقط خدا خدا می کردم که باردار باشم ..بالاخره نزدیک ظهركافيه خانم که پیر شده بود و ناي راه رفتن نداشت رو آوردن كافيه خانم لنگون لنگون وارد اتاقم شد نگاهی به من کرد و با همون يه نگاه گفت الله اکبر زن ارباب خبرشهً گفتم كافيه خانم مطمئنی گفت نه نه جان. من تو این همه سال به اندازه مو سرم زن زائو و آبستن دیدم ..غلط نکنم سه چهار ماهی ام گذشته و بارتم معلومه پسر هست رنگ رخسارت قشنگ شده هزار الله اکبر..
 
 با شنيدن اين كه من باردارم اشكام جاري شدن واقعا لحظه خوبي بود باورم نميشد بعد سيزده سال شنيدن نيش و كنايه خدا دامنم رو دوباره سبز كرده بود ..انگار خوشبخترين زن جهان بودم .. همونجا دستم رو بردم بالا و با چشم هايي پراز اشك از خدا خواستم خدا هيچ زني رو چشم انتظار بچه نذاره ...كافيه خانم دستي به صورتم كشيد و گفت مباركه دخترم ..كافيه خانم رو بدرقه کردم که با کل بلندی كه کشید انوش با حالت كه معمولم بود پراز استرسه ..از اتاقش بیرون امد و گفت كافيه ماماچه خبر چي شد..كافيه مامان خنده اي كرد و اشاره كرد به من و گفت :ارباب خبرها دست خانم عمارته..انوش با حالتي انگار گيج شده بود يه نگاه به من كرد و يه نگاه به كافيه ماما و گفت راستی راستی ناری بارداره؟؟؟ كافيه خانم نگاهی به انوش کرد و گفت ..بله خان بارشم پسره ..اگه خدا خواست زنده موندم. خودم می یام برا زایمانش ایشالله که ریشه دار بشی ارباب. انوش با شنيدن اين حرف از خوشحالي رو پاهاش بند نبود و شادي ميكرد .. انوش لبش گاز گرفت وگفت خدا از دهنت بشنوه ..کافیه باجی بخدا اگه پسر باشه. هم وزنت بهت طلا می دم ..كافيه ماما تو اتاق بزرگ نشست و منو انوش تو اييون نشستيم ..محو تماشا و خوشحالي انوش شدم ..انوش سر از پا نميشناخت با خوشحالي داد زد و يارعلي رو صدا زد ..سريع پنج تا گوسفند بيارين و زمين بزنيد ..خنده ام گرفته بود ..گفتم انوش خان چه خبره؟ يه دونه ام كافيه .انوش گفت دنيارو هم زير پات زمين بزنم باز كمه ناري من ..گوسفند كه چيزي نيست .جونمم براي تو ميدم ..نميدوني كه چقد خوشحالم نه براي اينكه كافيه ماما گفت بچه پسره نه ..براي اين خوشحال شدم تو باز تونستي باردار بشي..ناري تو اين سيزده سال عذاب وجدان اينكه ناقصت كردم هميشه باهم بود روزي نبود كه خودم رو لعنت نكنم و نگم كاش اونروز دستم ميشكست و روت دست بلند نميكردم ..به همون خدا شبايي رو كه با شيرين ميگذرونم صورت تو مياد جلو چشمم.. شبي نبود كه از خدا نخوام كه اين غم رو از شونه هام برداره ..سرم انداختم پايين وقطره اشكي از چشمام چكيد .. انوش پيشونيم رو بوسيد و گفت :ناري حالا كه باردار شدي بگو كه من رو حلال ميكني ؟بگو كه منو بخشيدي ؟تو رو خدا بهم بگو تا اين عذاب سيزده ساله تموم بشه ..لبخندي زدم و گفتم تموم شد انوش خدا بلاخره جواب دعاهامون روداد..

بعد از چند دقيقه ..دست انوش رو گرفتم و گفتم مي ترسم انوش گفت از چي ميترسي ؟ گفتم از حرف مردم .. نمی گن دخترش رو شوهر داد ..داماد داره و همين امروز فرداست كه دخترش حامله باشه ..اونوقت باردار شده ..انوقت من با اين شکم كه تا چند ماه ديگه قلمبه ميشه جلوی دامادم بايد دولا راست بشم ..انوش دستي به موهام كشيد و گفت :گفت مگه چندسالت كه واهمه حرف مردم رو داری ..اصلا خجالت نداره .. بجای خجالت برو خدارو شکر کن زن..خدا بهمون بچه داده...همون لحظه شیرین در اتاق رو باز کرد و محبوبه دخترش هم همراهش اومد بیرون و با ديدن كافيه خانم كه تو اتاق بزرگ نشسته بود ... سلام کردن وقتي ماجرا مادر و دختر فهميدن.. شيرين رنگش مثل گچ سفيدشد وقشنگ وا رفت ..اما خيلي سريع خودش رو جمع و جور كرد و با لبخند مصنوعي اومد جلو و بغلم كرد و گفت خانم جان مبارکه قدمش خیر باشه ..اما معلوم بود كه خون خونش رو ميخورد..اونروز حسادت رو تو چشمای شیرین دیدم بالاخره شیرین هم زن انوش بودو زن دوم شده بود و اومده بود وارث بياره اما دوتا دختر آورد كه يكيش هم سر زا رفت .. حالا با حامله شدن من موقعيت رو خطرناك ميدونست ..روزها می گذشت و رابطه من با انوش. مثل روز های اول شده بود هفته اي يكبار ميرفت تو اتاق شيرين ..روزهای که سرشار از عشق بود چه شب هایی كه کنار بود و چه شب هایی كه سرش روبا شیرین روی یه بالش می گذاشت ..انوش از وقتي كه فهميده بود من باردارم با خدمه داخل خونه هم مهربون شده بود ..يه شب. انوش بعد از شام اومد تو اتاقم و مثل هميشه شكمم رو بوسيد و بعد تو چشمام زل زد و بهم گفت كه ناري چشمت رو ببند هر وقت گفتم چشمات رو باز كن به حرفش گوش دادم و بلاخره بعد از يك دقيقه چشمام رو اجازه داد باز كنم .. ديدم كه برام شش تا النگو و يه گردنبند گرفته .. اونشب انگارمن خوشبخت ترين زن جهان بودم ..انوش وقتي بهم محبت و توجه ميكرد حس ميكردم دنيا من فقط خلاصه شده بود به انوش... ويار هاي وحشتناكى داشتم و انوش همه چيز رو برام محيا ميكرد..انوش هر دوهفته دكتر مياورد بالاسرم تا معاينم كنه ميگفت علم پيشرفت كرده به قابله ها اعتمادي نيست ..حس حسادت فاطمه و شيرين رو كاملا حس ميكردم ...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : gilelai
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه boqi چیست?