رمان رستا قسمت پنجم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت پنجم

خرید رو انجام بدیم ، مامانم برای حفظ آبروش، جلوی فامیل يه دست لحاف و تشک و دو تا بالشت كه ما رسممون بود


 دختر با خودش ببره رو برای رها خرید ، بيچاره رها ! حتي يه دست بلوز و دامن نو هم نداشت که خونه ی داماد بپوشه ، بابام برای من و روناک پارچه ی يه دست برای کوردی خريد و داديم خياط كه برای عروسی حاضر بشه ، اولين بار بود كه به سلیقه ی خودمون چیزی برامون خريده بودن ، ناگفته نماند اينم به لطف مامانم بود آخه اون روز کار داشت و برای خرید همراهمون نيومده بود و گرنه هزار تا عيب و ایراد از پارچه میگرفت و نميذاشت چیزی که خودمون دوست داریم رو بخريم بلاخره روز عروسی فرا رسید ...
رها خوشحال بود و همين برای ما كافی بود ، شايد خوشحالیش برای این بود که فكر ميكرد داره از این زندگی راحت ميشه بیچاره نميدونست از چاله در مياد و ميفته تو چاه منوچهر ... روز عروسی برای اولين بار من آرایش كردم اونم با وسايل آرایشی كه برای عروس خریده بودن + اونم چه آرايشی چون بلد نبودم خط چشم بكشم صد بار كشيدم و پاکش كردم ، چون تو آرایش کردن حرفه ای نداشتم خیلی برام سخت بود ، بلاخره بعد از یک ساعت يه خط چشم نازک که از نظر خودم بهتر از قبلیا بود كشيدم و يكم كرم سفید کننده زدم ، به خاطر پوست سفيد و بدون جوشی که داشتم با همین یه ذره آرایش هم کلی تغيير كردم عروسي رو تو تالار گرفتن و کلاً سر و ته مراسم سه یا چهار ساعت بیشتر طول نكشيد ،
لحظه ی رفتن رها رسيد احساس ميكردم يه تيكه از تنم داره كنده ميشه ، جدایی سخت بود ، ما سه تا تو هر شرایطی تنها پشت پناه هم بوديم ، هم من هم روناک به خاطر گریه ی زیاد چشمامون ورم كرده بود و فقط براش آرزوی خوشبختی ‌میکردیم خانواده ی داماد رها رو بردن و ما هم همراه با مهمونا برگشتیم خونه ی مادر بزرگم ، همه ی فامیل برای رها ناراحت بودن و با تعجب به هم میگفتن چطوری تونستن دختر دست گلشون‌ رو اینجوری شوهر بدن ! با شنيدن اين حرفا فقط غممون چندین برابر ميشد ، نه كاری از دستمون بر ميومد نه كاری ميشد كرد رها دیگه رفته بود ...
اون شب رها زن منوچهر شد و ما بعد از چند روز بر گشتيم بناب اما این بار بدون رها ، وقتی رسيديم خونه با ديدن جای خالی رها ، با دیدن هر چيزی که به یاد رها مینداختم زار میزدم + چند ماهی طول كشيد تا به نبودن رها عادت كردیم ..
اما اين وسط نیش و كنايه های مامانم هنوزم سر جاش بود ! با طعنه میگفت دختری كه از خونه فرار ميكنه بایدم اينجوري شوهرش بدن لیاقت دختر فراری از این بیشترم نیست ! بعضی وقت ها که خیلی عصبانی میشدیم جوابش رو ميداديم

و به خاطر زبون درازیمون کتک هم میخوردیم گاهی هم به ناچار سکوت میکردیم و تحقیر شدن رو به جون میخریدیم ..
ماهی يک بار رها به گوشی بابام زنگ ميزد و باهاش صحبت میکردیم ولی هر بار که صداش رو میشنیدیم تا چند روز حالمون گرفته بود ..‌ فصل زمستون بود و اون سال اکثر شهر ها تقريباً ۲۰ روز گاز قطع شده بود ، چون از قطع شدن گاز خبر نداشتيم ، نفت و وسايل نفت سوز نداشتيم و مجبور شدیم دو تا اجاق برقی كوچيک برای حمام کردن بگیریم ، كپسول گاز و چهار پايه رو ميبرديم تو حمام و تو قابلمه ی نسبتا بزرگی آب گرم ميكرديم و حمام ميكرديم چون حموم بيرون از خونه و تو حیاط بود خيلی سرد ميشد و هر روزِ خدا یا من یا روناک سرما میخوردیم + جمعه بود و بعد از نظافت خونه به مامانم گفتيم ما ميريم حمام ، تا اسم حمام رو شنید شروع کرد به نفرین کردن +- ای کاش شما دو تا هم میرفتین و از دستتون راحت میشدم ، ای کاش میمردین ! + اون روز توجهی به حرفای مامانم نکردیم و رفتیم حمام ،، فضای حمام بزرگ‌ بود و گرم کردنش تو اون برف و سرما کار سختی بود ، من از سرما یه گوشه کز کرده بودم و به روناک که لباس های من و خودش رو میشست نگاه میکردم ، اجاق گاز هر دو سه دقیقه خاموش ميشد و ما تند تند روشنش میکردیم تا یخ نکنیم ...
حس ميكردم نفس كشيدنم طبيعی نيست چشمام سیاهی میرفت و سرم سنگین شده بود ، اصلا عقلمون نميرسيد كه فضای حمام پر از گاز شده ، همین که اومدم به خودم بجنبم دیدم روناک وسطِ حمام افتاده !
هر چقدر صداش ميزدم جوابمو نميداد ، منم حال خوبی نداشتم ، اما حال روناک خیلی بدتر از من بود ، با هر سختی که بود بدن بی جونم رو روی زمين كشيدم و به خونه رسوندم و به مامانم خبر دادم که روناک تو حمام افتاده بابا و مامانم که خیلی شوکه شده بودن سريع خودشون رو به حمام رسوندن . روناکِ بيچاره بدنش خشك شده بود ، بابام بغلش کرد و بردش تو خونه ، روناک لخت بود و هیچ لباسی تنش نبود ، حتی تصور اینکه اتفاقی برای روناک بیفته حالم رو بد میکرد ، با صدای بلند گريه ميكردم و خواهرم رو صدا ميزدم فکر میكردم مرده چند بار سعی کردم از جام بلند شم و برم كنارش اما حال چندان خوبی نداشتم و هر دفعه پخش زمين شدم ، همون لحظه بابام اومد سراغم و با مشت و لگد به جونم افتاد ، هنوزم نفهميدم تو اون شراط با اون حالم ، چرا بايد كتك ميخوردم ! اونقدر کتکم زد که از حال رفتم .. وقتي بيدار شدم تو اتاق بودم و هوا کاملا تاريك بود این يعني خيلي وقت بود که خوابيده بودم

 وقتی كنارم رو نگاه کردم روناک رو دیدم که با چهره ای مظلوم خوابيده .
چند بار صداش كردم تا بلاخره بيدار شد و با بی حالي جوابم رو داد . همین که صداش به گوشم رسید خدا رو شكر كردم كه زندست و اتفاقی براش نیفتاده
لباس تنش كرده بودن و چند تا پتو هم رومون انداخته بودن ، اما هنوزم پاهامون از سرما ميلرزيد ، با حالی آشفته از اتاق رفتيم بيرون تا حداقل از مامان بپرسیم که چه اتفاقی برامون افتاده اما همین که مامانم چشمش بهمون افتاد شروع كرد به بد و بيراه گفتن و نفرین کردن ..
يه كاسه ماست جلومون گذاشت و غرید : خبر مرگتون رو بشنوم الهی اينو بخورديد شما دو مثل سگ هفت تا جون داريد !
سرم خیلی درد ميكرد ، حالت تهوع داشتم اما جراًت گفتن نداشتم ،
بعد از خوردن چند تا لقمه نون و ماست دوباره برگشتیم تو اتاق ، اهون و ماهور هم پشت سرمون اومدن تو اتاق و كنارمون نشستن ، با ذوق صورتمون رو بوسیدن و كنارمون خوابيدن ...
فردا صبح زود با صدای مامانم بيدار شديم گاز شهر قطع بود کارخونه هم كار نميكرد ، اما مامانم عقیده داشت دختری که سحر خیز نباشه به درد جرز لای دیوار هم نمیخوره !! ٢٠ روز گذشته بود که بلاخره گاز شهر وصل شد و كارخونه راه افتاد و ما دوباره مشغول به كار شديم ، روزامون به تکرار ميگذشت تا اينكه مامان و بابام سر حقوق مامانم دعواشون شد مامانم ميگفت بايد حقوق خودمو بهم بدي میخوام طلا بخرم بابام هم ميگفت طلا واجب نیس سرِ همین موضوع مامان و بابام مثل مرغ و خروس به هم پریدن . اینقدر هم دیگه رو زدن كه ما دلمون خنک شده بود ، یه جورایی تو پوست خودمون نمیگنجیدیم + چون خيلی بی گناه ما رو کتک زده بودن حالا نوبت اونا بود ...
اما مامانم زرنگ تر از این حرفا بود و به صاحب كارخونه گفته بود که حقوقم رو به شوهرم ندین وگرنه ازتون شکایت میکنم ! بعد از این که بابام متوجه شد مامانم این حرف رو به صاحب کارخونه زده ديگه روش نشد اونجا بمونه و گفت دیگه جایی تو این شهر نداریم و برميگرديم سقز . از رفتنمون به سقز هم خوشحال بودم هم ناراحت ، خوشحال از اینکه به رها نزدیکیم ناراحت از اینکه حتی ديگه تو خوابم رامان رو نميدیدم ، تو اين چند ماه كه اونجا بودیم فقط يكبار از دور ديده بودمش اما به همینم راضی بودم و دلم به این خوش بود كه حداقل نزديكمه . بعد از چند هفته وسایلمون رو جمع کردیم و راهی سقز شديم بابام از قبل به مستاجرمون زنگ زده بود و ازش خواسته بود تا خونه رو خالي كنن ...
کل مسیر رو گريه كردم برای عشقی که شروع نشده تموم شد

، اینطوری شد که ما دوباره برگشتیم به خونه ی دوران بچگیمون ، البته خونه که نبود شکنجه گاه بود ...
هیچ دل خوشی از از اون شهر و خونه نداشتم حتی الانم گاهی وقت ها كابوس
اون زير زمين لعنتی رو ميبينم ...
وقتي رسيديم با بی رقبتی وسايلمون رو از ماشین تو حياط خالي كردیم ، وقتی چشممون به خونه افتاد شوكه شده بوديم ادم چطوری ميتونه اينجوری زندگي كنه ! مستاجری که تو خونمون بود اینقدر خونه رو كثيف كرده بود كه اگه یه غریبه میدید باورش نمیشد این خونه دست آدمیزاد بوده ! با وايتكس و جرم گير و کلی مواد شوینده افتاديم به جون خونه ، بعد از دو روز بشور و بساب بالاخره تميز شد از سقف خونه تا کفش روشستيم و چون همه جا خيس بود رفتيم خونه ی مادر بزرگم ، البته من و روناک تو خلوتمون بهش میگفتیم عجوزه ! كم كم وسايل رو چيديم و ساکن شدیم ، همون دو روز هم که خونه مادر بزرگم بوديم اینقدر طعنه زد كه دلمون ميخواست بريم تو همون خونه ی خيس زندگی کنیم ، مادربزرگم یه گوشه مینشست پشت چشمی نازک میکرد و ميگفت : شما دوتا پشت مادرتون رو خالی كردين و رفتين سمت خانواده پدرتون با اين حرفاش فقط مامانم رو نسبت به ما تحريك ميكرد . هنوز نرسيده داشتن شر به پا ميكردن مامانمم كه همه رو دوست خودش ميدونست به جز ما كه خودش زايیده بود.
از همون روز اول که پامون رو تو خونه گذاشتیم غرغرهاي مامانم شروع شد راه میرفت و چپ و راست دو دستی تو سرمون میزد و میگفت : شكم اين همه آدم رو من چجوری سير كنم ؟ برای خودتون ميخوريد و میخوابيد مگه من حمال شما هستم ! هنوز يک ماهم از رفتنمون نگذشته بود که مامانم گفت : اینجوری نمیشه من دیگه نمیتونم تحمل کنم شما دو تا بايد قالی ببافيد و خرج خورد و خوراکتون رو خودتون در بیارین ! ما هم که چاره ای نداشتیم قبول كرديم ولی گفتيم نقشه ی كامپيوتري بيار هم زود به زود تموم ميشه هم اينكه انقدر ما خسته نميشیم ..
بابام با پولی که این چند وقت پس انداز كرده بود يه سه چرخه خرید ، با اینکه هم تو بلوک زنی كار ميكرد و هم موقعی که بیکار بود با سه چرخه سرويس ميبرد باز هم از پسِ خرج و مخارج بر نمیومد ..
یه روز که داشتیم قالی میبافتیم رها به بابام زنگ زد و گفت امشب میایم دیدنتون
تو این دو ماهی که برگشته بودیم اولین باری بود که رها داشت میومد ، دل تو دلم نبود که ببینمش و سیرِ دلم بغلش کنم از ذوق دیدن رها قالی رو تند تند بافتم و خونه رو هم تمیز کردم ، همین که صدای در حیاط رو شنیدم از جام پریدم و رفتم درو باز کردم
 با دیدن رها اشکام بی اختیار میومد البته اشک شوق بود ، رها نسبت به قبل تپل تر و خوشگل تر شده بود اما شوهرش آدم سالمی نبود ‌. اونشب کلی کنار رها بهم خوش گذشت اونم قول داد هر از گاهی بیاد و بهمون سر بزنه از حرفاش مشخص بود که از زندگیش راضی نیست اما واضح ابراز نمیکرد ...
زندگي ما در حال گذر بود تا اينكه شوهر خالم كه كارش خريد كاه و یونجه بود يه شب اومد خونمون و روناک رو برای يكي از آشناهاش خواستگاري كرد البته ناگفته نماند خونشون روستا بود روناک كه از دست كارای مامان و بابام خیلی خسته شده بود قسم خورده بود با اولين خواستگارش ازدواج کنه حتي اگه ديوونه باشه ! همیشه با بغض ميگفت : جهنم از این خونه بهتره ، بابام به شوهر خالم گفت اجازه بده ما مشورت كنيم و بهتون جواب بديم . خيلي عجيب بود كه خانواده ی من هركي از راه ميرسيد نه نميگفتن انگار اصلا سرنوشت ما براشون مهم نبود و فقط میخواستن شوهرمون بدن و از دستمون راحت بشن ، خواستگار روناک "بابک" ٢٢ سالش بود ، سربازی نرفته بود و شغلش آلومينيوم سازی بود ، بچه بوده كه پدرش فوت كرده ومادرشون دوباره ازدواج میکنه و اين بچه ها رو برادر بزرگترشون بزرگ كرده بود ، ده تا بچه بودن و تنها چيزی كه داشتن يه خونه ی كلنگي تو روستا بود با يه باغ و چند تا تيكه زمين كشاورزي كه دامادشون سرِ زمینشون كار ميكرد . بابک خودش بود و لباس تنش هیچی نداشت بابام از روناک پرسيد که اصلا میخواد ازدواج کنه يا نه روناک که میترسید بگه از دست شما میخوام ازدواج کنم گفت شما بزرگترین و بهتر ميدونيد . بابامم از خدا خواسته به شوهر خالم خبر داد و قرارِ خواستگاری رو گذاشتن ، رها و منوچهر رو هم برای مراسم خواستگاري دعوت کردن شب خواستگاری رسيد و بابک همراه برادرش و خانمش ، دامادشون و زنداييش با خانواده ی خالم اومدن . بعد از پذيرايي كم كم موضوع خواستگاري مطرح شد و روناک چايی رو برد ، خانواده داماد كه با ديدن خواهرم از ظاهرش مطمئن شدن از بابام اجازه گرفتن تا دختر و پسر با هم صحبت کنن . روناک و بابک رفتن تو اتاق و صحبت کردن با اينكه اون موقع روناک همه چیز رو برام تعريف كرد الان یادم نیست که چه حرف هایی به هم زده بودن ، در كل همدیگه رو پسندیده بودن ، بابک به ظاهر خيلي از شوهر رها سرتر بود و همينم باعث شد كه منوچهر از همون اول از بابک بدش بیاد، حرفاشون تموم شد و قرار شد فردا شب برای روناک حلقه بیارن و نشونش کنن ، روناک از این موضوع اصلا خوشحال نبود و فقط برای نجات از اون وضعیت قبول كرد ...
 روناک بیچاره تا به اون روز از ترس بابا و مامانم حتی تو دلش و یواشکی هم از هيچ پسری خوشش نيومده بود . دلم برای هر سه تامون ميسوخت ، رها روناک خودم ، هر سه تامون به جرم دختر بودن داشتیم تاوان میدادیم ، نه از نظر مادی و نه از نظر عاطفی تاًمين نبوديم تا از جامون تکون میخوردیم مامانم منت سرمون میذاشت و میگفت: بخاطر شما جوونیم رو پای باباتون هدر دادم !گاهی تو خلوتم با خودم میگفتم شاید اگه نامادري داشتيم حال و روزمون بهتر از الان بود و تا این حد سختی نميكشيديم ..
تو یه چشم به هم زدن فردا شب رسید و خانواده ی بابک برای نشون كردن و مشخص كردن مهریه اومدن خونمون
داماد ۴ تاخواهر و ۴ تا برادر داشت ،
همه ی خواهرش با ۲ تا از برادراش ازدواج کرده بودن و فقط دو تا برادر مجرد داشت از سمت خانواده ی بابام هیچ کس تو مراسم نبود ، يعنی مامانم اجازه نداد دعوتشون كنيم ! البته ناگفته نمونه + مادر بابک تو هيچ كدوم از مراسم ها نبود و هر بار که سراغش رو میگرفتیم خواهراش يه بهونه ی جدید آوردن و موضوع رو عوض کردن ! تا اینکه همون شب یکی از فامیلای خودشون به مامانم اعتماد کرد و با دلسوزی گفت : سوزان خانم بابک از اینکه هر دفعه تو جمع ازش میپرسید چرا مادرت نمیاد خجالت میکشه + گفتم امشب حقیقت رو بهتون بگم تا بیشتر از این شرمندش نکنید !+ مادر بابک با داشتن ۹ تا بچه بعد از مرگ شوهرش با يه مرد غریبه از خونه فرار كرد ، به بخاطر همين موضوع هیچکدوم از بچه هاش باهاش در ارتباط نیستن ...
مهریه ی روناک‌ شد _ ١٩ مثقال طلا و ۲ ميليون پول نقد ...
مراسم به خوبی تموم شد و مامانم لطف كرد و به خانواده داماد گفت : دختر من تو شهر بزرگ شده و نبايد ازش انتظار داشته باشيد که كارای روستايی رو بلد باشه ! اونا هم با كمال ميل قبول كردن و هیچ مخالفتی نکردن ، قرار شد هفته ی آینده بعد از اینکه جواب آزمايش رو گرفتن مراسم نامزدی بگيرن ، فردای اون روز بابک اومد خونمون تا برن و ازمايش بدن که به اصرار زیاد مامانم اومد تو خونه و بعد از خوردن چاییش با ناراحتی گفت : دیشب داماد بزرگتون آقا منوچهر بهم زنگ زد و گفت اينا خانواده ی خوبي نيستن تو دیگه مثل من خودت رو بدبخت نكن و تا دیر نشده بزن زیر همه چیز و بگو من زن نمیخوام و پشیمون شدم ! ما كه از شنيدن اين موضوع حسابی شوكه شده بوديم فقط به هم زل زده بودیم ، اصلا نميدونستيم منوچهر چرا بايد همچين كاری رو بکنه ...
 درسته من و روناک با ازدواجشون مخالف بودیم اما هیچوقت بهش بی احترامی نکردیم‌ بابام که از عصبانیت چشماش قرمز شده بود همون لحظه حلقه رو به بابک‌ پس داد گفت : ما دنبال دردسَر نيستيم حالا که اراجیف منوچهر رو باور کردی تو رو بخير و ما رو به سلامت + ما به كسی بدی نكرديم اگه تو هم راست میگی که اون بی چشم و رو اين حرفا رو به تو زده اینو بدون از نمک نشناسيش بوده ...
خدایی بابا و مامانم با اینکه رفتار خوبی با ما نداشتن هیچوقت به منوچهر بدی نكرده بودن و اینو خوب میدونستیم که این كار منوچهر فقط از رو حسادت بوده چون بابک از نظر ظاهر خيلي ازش سر بود .
بابك هر چقدر سعی کرد بابامو آروم کنه و عذرخواهی کنه بابام قبول نكرد و گفت خودم به داداشت زنگ ميزنم و ميگم این ازدواج شدنی نيست ، روناک خیلی ناراحت بود و با گریه میگفت : همه ی فاميل بهمون ميگن دختر فراری بسمون نبود ؟ حالا اگه اينم بشنون ميگن این دخترا واقعاً مشكل دارن، اون لحظه فقط دلم میخواست منوچهر رو ببینم این کارش رو تلافی کنم ، چطوری یه آدم میتونه نمک بخوره و نمكدون بشكنه ! بابام به منوچهر زنگ زد گفت امشب بيا خونه کار واجبی باهات دارم اونم که از دسته گلی كه به آب داده بود خبر داشت هی بهونه مياورد تا اينكه بابام با جديت گفت : ببین منوچهر اگه تو نيايی خودم ميام اونوقت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ! منوچهر ناچار قبول کرد و گفت شب میاد ، کارمون شده بود حرص خوردن و خودخوری وقتی منوچهر اومد طبق معمول سر به زير يه گوشه نشست و سرشو پایین انداخت ، بابام با صدای بلند گفت : بی چشم و رو ما چه بدی به تو یا دیگری کردیم ؟ اگه ما بديم چرا دخترمو نگه داشتی ؟ منوچهر اصلا فرصت حرف زدن به بابام نداد و همه چیز رو انكار کرد و گفت من چرا بايد همچين كاری رو بكنم ؟ بابک دروغ گفته که منو خراب کنه!
بابام که خیلی عصبانی بود به رها گفت: اگه تو آدم بودی شوهرت اين كارو نميكرد !
رها هم اشک میریخت و خجالت زده حرفای منوچهر رو تکرار میکرد ! بعد از رفتن رها و منوچهر بابام گفت فردا میرم و با برادر بابک صحبت میکنم ، روز بعد نزديكای ظهر بود كه يه زن چاق و درشت هیکل اومد خونمون ، مامانم رفته بود نونوايی و فقط من و روناک و ماهور خونه بوديم ، زن بدون تعارف اومد تو حياط و پرسید : مادرتون هستن؟ وقتی بهش گفتیم کجاست گفت : هیچ اشکالی نداره منتظرش ميمونم تا بیاد ، بعد از چند دقیقه روناک گفت ؛ رَستا این زن هر کی که هست زشته که تو حیاط نگهش داریم حداقل یه تعارفش بکنیم که ناراحت نشه .

حرف روناک رو تایید کردم و به حیاط رفتیم ، زن گوشه‌ای نشسته بود و به در خیره شده بود ، تا مارو دید لبخندی زد و گفت : نمیدونین مادرتون کی میاد؟ داشتم جوابش رو می‌دادم که مادرم در رو با پاهاش هل داد و غرغر کنان وارد حیاط شد. زن چاق که از غرغرهای مامانم خندش گرفته بود سلام کرد و مادرم تازه متوجهش‌ شد و جواب سلامش را داد. قبل از اینکه مامانم سوالی بپرسه، زن به حرف اومد و گفت: من مامان بابکم ! اومدم باهاتون حرف ‌بزنم. مامانم با تعجب نگاهش کرد و مجبور شد تعارفش کنه. مامان بابک از اون دسته زنای چرب زبون بود که هیچ‌کس حریف زبونش نمیشد. قبل اینکه بابام بیاد مخ مامانم رو خورد و انقدر شیرین زبونی کرد که دلش رو به دست اورد. یک ساعت بعد بابام از سرکار برگشت و مامانم ،
مامان بابک رو بهش معرفی کرد. بابام اول یه خورده قیافه کرد، اما از اونجایی که مامان بابک کارش رو خوب بلد بود با حرفاش بابام رو هم خام کرد و بالاخره هردوتاشون راضی شدن . اما این وسط تنها کسی که هیچ نقشی نداشت خود روناک بود . بعد از کلی حرف و سخن بالاخره روناک هم عقد کرد و راهی روستای دور افتاده ‌ای‌ شد.
طفلک روناک فقط یه دست لحاف و تشک داشت که اونم با پول فرش‌های کامپیوتری که خودمون بافته بودیم ، براش خریده بودیم هیچ جهازه دیگه‌ای نداشت که با‌خودش ببره. با رفتن روناک من خیلی تنها و گوشه گیر شده بودم، همون یک‌ نفر که شریک غم و شادیم بود رو هم دیگه نداشتم. البته بعد از رامان من تقریبا افسرده شده بودم و هیچ پسری به چشمم نمیومد. روزا سر خودم رو با کارای خونه و قالی‌ بافی گرم می‌کردم تا اینکه بابا و مامانم تصمیم گرفتن که از بانه جنس بیارن و بفروشن . اولش ضمانتی کار می‌کردن اما بعدش خودشون کار رو یاد گرفتن خوشحال بودم که حداقل از دست غرغرهاشون راحت شدم اما با این‌حال باید کارای خونه رو انجام می‌دادم و از دوتا برادرام مراقبت می‌کردم. مامانم که دیگه راه پول دراوردن رو یاد گرفته بود هی قیافه می‌گرفت و می‌گفت فلان غذا رو براش درست کنم ... دم به دقیقه به نظافت خونه گیر می‌داد و دنبال بهونه می‌گشت تا به من پیله کنه. منم مجبور بودم برای اینکه بهونه دستش ندم هر کاری که میگه رو بکنم .
وضع مالیمون روز به روز بهتر می‌شد اما مامانم هرچه‌ قدر پول زیر زبونش مزه مزه می‌کرد بیشتر خساست می‌کرد و زورش میومد برای خونه خرید کنه. با این حال انتظار داشت من براشون از این‌ سر خونه تا اون‌سر، سفره‌ی رنگارنگ بچینم ...
 من دختر ساکت و سر به زیری بودم از ترس حرفای خانوادم دیگه پامو از خونه هم بیرون نمیذاشتم اما مامانم همیشه کلی تهمت بارم می‌کرد و می‌گفت معلوم نیست وقتایی که ما خونه نیستیم تو چه غلطایی می‌کنی و کدوم پسری رو تو بغلت راه میدی !..
یه شب بعد از خوردن شام ، ظرفارو بردم تو حیاط تا بشورم از اونجایی که خونمون کنار خیابون بود همیشه صدای موتور و ماشین تا خونمون میومد . سرگرم ظرف شستن بودم و با سیم‌ ظرف شویی داشتم ته قابلمه روحی رو تمیز می‌کردم صدای ویراژ موتورسوارای بیرون هم که انگار داشتن مسابقه می‌دادن زیاد و زیاد‌تر می‌شد . یه لحظه شنیدم که مامانم داره به اهون میگه برو بیرون ببین رستا داره چیکار می‌کنه که موتور سوارا اینطوری دارن ویراژ میدن ! با شنیدن حرفش دلم شکست با دستای کثیف و چشم های پر از اشک بلند شدم و رفتم تو خونه و رو به مامانم گفتم: تو اصلا وجدان نداری؟ اخه به تو هم میگن مادر ؟ کاش بمیرم و از دست همتون خلاص بشم ! چی ازم می‌خواین دیگه؟ شب و روز که دارم کلفتیتون رو می‌کنم، من اگه بخوام کاری کنم وقتایی که شما نیستین می‌کنم بس نیست این همه تهمت؟ من که دارم خونه و زندگیتو می‌چرخونم با این‌کاراتون خون به دلم کردین ولم کنین دیگه ... انقدر گریه کردم که به هق‌ هق افتادم اما مثل همیشه برای هیچکس مهم نبود تنها دل‌ خوشیم تو این دنیا فقط خواهرام بودن . که اونا هم ازم دور بودن ...دیگه کاملا از دنیای بیرون بی‌خبر بودم . تنها سرگرمیم تلویزیون و ماهواره بود ، یادمه تو شبکه pmc یه فیلمی نشون می‌داد که اسمش ماریاچی بود خیلی خوشم میومد و باهاش سرگرم بودم .از شانسم بدم یه روز که معلوم نبود بابام از چی عصبانیه اومد و ماهواره رو هم ممنوع کرد و بهم گفت چیه تو هم دوست داری مثه اونا بی‌صاحاب باشی؟ دیگه رسماً تنها سرگرمیم رو هم از دست داده بودم. مثل مرده‌ی متحرک شده بودم ، بدون هدف، بدون دل خوشی ، گاهی وقتا چند ساعت زل می‌زدم به در و دیوار خونه و برای خودم خیال‌بافی می‌کردم ...
مثلا یه زندگی خوب ، یه پدر و مادر مهربون. یه زندگی بدون دعوا و آشوب. خیلی دوست داشتم درسم رو ادامه بدم اما هربار که بحثش رو باز می‌کردم باهام مخالفت می‌کردن ، یک سالی همین‌ طور به تنهایی گذشت ، رها باردار بود و هیچ کس از این بابت خوشحال نبود. انگار مامان بابام تازه فهمیده بودن چه ظلمی در حق دخترشون کردن ولی دیگه چه فایده اب از سر همه مون گذشته بود. من دیگه اون دختر استخونی نبودم ، یه خورده تو پر تر شده بودم خیلی خواستگار داشتم هم خواستگار پولدار و هم
خواستگارایی که وضع مالی خوبی نداشتند. اما هیچ کدوم از خواستگارا به چشمم نمیومدند اخه من هنوز رامان رو فراموش نکرده بودم ... مامانمم این وسط بدش نمیومد که من خونه بمونم و کارهاشو بکنم تا اون به خوش‌ گذرونی‌ هاش برسه یه روز که کنار مامانم نشسته بودم با مظلومیت بهش گفتم : مامان چرا نمیذاری درسمو بخونم؟+ تو که میبینی من قصد ازدواج ندارم + پس بذار برم مدرسه و درس بخونم. قول میدم سرم تو کار خودم باشه و کنار درسم کارای خونه رو هم انجام بدم. انقدر خواهش کردم که بالاخره راضی شد . خیلی خوشحال بودم انگار قند توی دلم اب می‌کردن ، برای اینکه چندسالی ترک تحصیل کرده بودم مدرسه‌ی دولتی ثبت‌ نامم نکرد و مجبور شدم برم مدرسه‌ی بزرگسالان. از کلاس‌ دوم راهنمایی شروع کردم چند تا از کلاس ها رو حضوری میخوندم و بعضی‌هاش رو هم غیرحضوری. هزینه‌ی مدرسه هم مثل همیشه پای خودم بود، فرش کامپیوتری می‌بافتم. اما عیبی نداشت چون درس خوندن رو دوست داشتم.‌ به خاطر اینکه باهوش بودم، دوره‌ی راهنمایی‌ رو به صورت جهشی تموم کردم . رفتار پدر و مادرم یه خورده بهتر شده بود. حداقل کمتر بهم گیر می‌دادن. البته این رو مدیون فامیل و همسایه ها هستم، اخه همیشه ازم تعریف می‌کردن و می‌گفتن: انقدر که رستا دختره خانومیه تا کسی نیاد تو خونتون متوجه نمیشه که تو این خونه دختری هم زندگی می‌کنه. به خاطر حرف مردم هم که شده بود خانوادم کمتر اذیتم می‌کردن اما مادرم همیشه دنبال فرصتی بود که بهم نیش و کنایه بزنه.
بعضی وقتا به خاطر اینکه پول کافی برای رفت و امد نداشتم، مجبور بودم مسافت زیادی رو پیاده طی کنم اما باز دلم به درس خوندن گرم بود و خدارو شکر می‌کردم.
اول دبیرستان بودم داداشام بزرگ شده بودن داداش بزرگم اهون اروم و گوشه گیر بود و داداش کوچیکم ماهور چون من از بچگی بزرگش کرده بودم خیلی بهم وابسته بود . مادرم روز به روز طمعش بیشتر می‌شد و مدام سر پول و سود بیشتر با بابام دعوا می‌کرد. دیگه حرمت‌ها بینشون از بین رفته بود و حسابی از خجالت هم در میودن. انقدر همدیگه رو کتک میزدن که هردوتاشون به نفس‌ نفس میوفتادن !
منم مجبور بودم دست داداشام رو بگیرم و ببرمشون تو اتاق تا سرگرم بشن و صدای دعوا رو نشنون . از طرفی از دعوا ا
کردناشون ناراحت می‌شدم و از طرفی هم خوشحال می‌شدم ، آخه مسبب همه‌ی بدبختیای ما پدر و مادرم بودند. اونا ریشه‌ی ترس رو تو وجود ما کاشتند، اونا باعث شدند ما اعتماد به نفس نداشته باشیم ...
مادربزرگم که به واسطه ی مامانم بوی پول

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.60/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.6   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه olfk چیست?