رمان رستا قسمت هفتم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت هفتم

لباس مد نظر رها رو حاضر کردم و دادم به منوچهر ...


اونشب تا ساعت 12 بیدار بودم و سرگرم درسم بودم ، نمیدونم کی و چه ساعتی بود که چشمام گرم خواب شد و خوابم برد ... با تکون دادن‌ های بابام از خواب پریدم و با ترس گفتم چی شده چرا بیدارم میکنی؟ بابام که از عصبانیت چشماش قرمز شده بود با صدای بلند گفت جنسا کجان مگه تحویل نگرفتی ؟ آهی کشیدم و گفتم مگه ندیدی گوشه ی حیاط چیدم خوب !
با صدای بلند تری گفت : دختره ی خُل و چل تو حیاط که چیزی نیست !! از اونجایی که سه میلیون و پونصد جنس اورده بودن و اون زمان برای خودش پول زیادی بود از ترس تمام تنم به لرزه افتاده بود بابام و مامانم هم سرزنشم می‌کردن و میگفتن مگه نگفته بودیم تا وقتی ما میرسیم مراقب جنسا باش اونوقت تو با خیال راحت گرفتی خوابیدی تا دزد بیاد و دار و ندار ما رو ببره ؟ + دختره‌ ی بی عرضه اصلاً از کجا معلوم با نقشه ی خودت یکی از دوست پسرات ندزدیده ؟ من فقط گریه می‌کردم و خدا روشکر میکردم که در ورودی خونه قفل بود و دزد نتونسته بیاد داخل اما مامان و بابام فقط جنبه‌ی منفیش رو میدیدن و منو نفرین میکردن و کلی هم تهمت بهم زدن ..
اون شب یکی از بدترین شب‌ های عمرم بود تا خود صبح نشستم یه گوشه‌ و برای بخت بدم گریه کردم ، صبح بعد از صبحانه مامان و بابام رفتن کلانتری تا دزدی رو گزارش بدن. اما هیچ کدوم دزد و ندیده بودیم تا تشخیصش بدیم و امارش رو بگیرن برای همین مامورای کلانتری گفتن که زیاد امیدوار به پیدا کردن دزد نداشته نباشیم + چون پرونده‌های زیادی با این مشخصات هستش که هنوز به جایی نرسیده. مامان و بابام بعد از اینکه برگشتن خونه تا چند ساعت منو سوال پیچ کردن و یه بند میپرسیدن بعد از تحویل گرفتن جنسا کی اومد خونه و با کی صحبت کردی !
با گریه میگفتم به خدا موقع تحویل گرفتن بار چون ظهر بود کسی تو خیابون نبود و کسی ندید ! یه لحظه یاد منوچهر افتادم و گفتم تنها کسی که جنسا رو دید منوچهر بود ! بابام گفت منوچهر اینجا چه غلطی میکرد ؟ منم جریان لباسی که رها میخواست رو براشون تعریف کردم . تو دلم به منوچهر شک داشتم و نمیدونستم این شکم به خاطر نفرتی بود که ازش داشتم یا چون آدم پستی بود و با چشم خودم بدی هاشو دیده بودم !+ هرچی که بود زندگی منو سخت تر کرده بود دم به دقیقه مامان و بابام بهم بد و بیراه میگفتن و نفرینم میکردن ، نمیدنستم از یه دختر ۱۸ ساله چه توقعی داشتن ؟ اگر اون شب خوابم نمیبرد شاید دزد بلایی سر من یا ماهور و اهون میاورد + بابام به خاطر حرف و حدیث مردم و تنهایی ما این موضوع رو به کسی نگفتن

چون میدونستن مقصر اصلی خودشونن و اگه مارو تنها نمیذاشتن قطعا وضعمون بهتر بود بعد از کلی شرط و شروط بابام یه موبایل برام گرفت ، چون تو کلانتری بهش گفته بودن جدیداً دزدا سیم تلفن ها رو قطع می‌کنن ، با اینکه این اتفاق برامون افتاده بود باز هم مامان و بابام مثل قبل بار میبردن و ما رو تو خونه تنها میذاشتن ...
این‌ بار چون گوشی داشتم هر ثانیه وسوسه میشدم که به سلیمان زنگ بزنم تصمیم گرفتم تا بهش پیام بدم و امتحانش کنم چند پیام عاشقانه براش فرستادم اما اون اونقدر سرش شلوغ بود که اصلا جوابم رو نداد اما من ول کن نبودم و میخواستم ببینم سلیمان با کسی که نمیشناسه به راحتی راه میاد یا نه ، چند دقیقه ای گذشته بود که سلیمان یکی دوبار زنگ زد که من جواب‌ ندادم . بار آخر پیام داد اگه گوشی رو جواب ندی شمارت رو بین دوستام پخش می‌کنم ! منم از ترسم سریع بهش پیام دادم و گفتم شبنمم . بالافاصله بهم زنگ زد و با عصبانیت گفت : تو منو چی فرض کردی ؟ فکر کردی هر کی از راه برسه و دو تا پیام عاشقانه بهم بده من دلباختش میشم ؟! وقتی دیدم حق با سلیمانه ازش عذر خواهی کردم و گفتم فقط میخواستم باهات شوخی کنم حالا چرا انقدر عصبانی میشی؟ وقتی رفتار مَردونش رو میدیدم بیشتر کنجکاو میشدم که چهرش رو ببینم دوست داشتم ببینم پسری که چند ماهه دارم تلفنی باهاش حرف میزنم چه شکلیه ، ولی از ترس بابام و آبروم و اینکه سلیمان ادرس خونمون رو بفهمه و اسمم بیوفته سر زبونا قبول نمیکردم که ببینمش . رابطمون نسبت به قبل خیلی سرد تر شده بود ، سلیمان کم محلی میکرد و جوابم تماسام رو کم و بیش میداد ، احتمالا فکر میکرد من اینقدر زشتم که حاضر نمیشم منو ببینه ! اما بالاخره یه روز از سر کنجکاوی خودم و اصرار های سلیمان قبول کردم تا همدیگه رو ببینیم ، با تردید ادرس محلمون رو بهش دادم و قرار شد ساعت ۵ عصر برم در خونه وایسم تا برای چند دقیقه همدیگه رو ببینیم ، خیلی استرس داشتم اخه داداشام هم ساعت پنج و نیم از مدرسه برمیگشتن . رفتم جلوی اینه و از سرمه ی مامان به چشام کشیدم و یه رژ لب قرمز ملایم زدم و یه لباس قشنگ هم پوشیدم ، از همسایه‌ها خیلی میترسیدم ، از شانس بد من اون پیرزن فضول هم با چند تا دیگه از همسایه‌ها تو کوچه نشسته بودن ، به سلیمان زنگ زدم و گفتم کجایی؟ با تمسخر گفت :چیه انگار تو از من بیشتر عجله داری ؟ عجله نکن نزدیکم .. بهش گوشزد کردم که یه وقت دیوانگی نکنه و کسی رو دنبال خودش نیاره ! نشونی در حیاطمون که قرمز رنگ بود رو هم بهش دادم و تلفن رو قطع نکردم . بعد از چند دقیقه

 که تلفن رو قطع نکرده بودم با شنیدن صدای ماشینی که سرعتش کمتر شد فهمیدم سلیمان رسیده ، در حیاط باز بود که دیدم یه ماشین سه اف سفید رنگ یواش از جلوی خونه رد شد ...
سلیمان اینقدر یواش رانندگی میکرد و نگاه می‌کرد که حتم داشتم توجه همسایه‌ ها رو جلب کرده ، بالاخره قیافش رو دیدم ، یه پسر سبزه پوست با دماغ نسبتا گنده و چشم و ابروی معمولی ، چهرش زمین تا اسمون با رامان فرق‌ داشت رامان خیلی خوش قیافه تر بود ، ولی سلیمان به خاطر پوست سبزش و قیافه ای که شیطنت ازش میبارید بامزه بود ، با صدای سلیمان که بلند بلند میگفت الو الو شبنم !! تازه یادم افتاد تلفن قطع نیست تن صداش خیلی هیجان داشت با ذوق گفت خدایی اینی که دیدم خودت بودی؟ با عشوه خندیدم و گفتم بله ...
سلیمان اصلا باور نمی‌کرد ، فکر کنم منتظر بود با یه دختر زشت یا کور و و کچل رو به رو بشه ،کلی خواهش کرد که یه بار دیگه منو ببینه ، نذاشت تلفن رو قطع کنم و دوباره اومد از جلوی در رد شد ، نصف بدنش رو از شیشه ی ماشین داده بود بیرون و تو حیاطمون رو نگاه میکرد کلی تو دلم فحش نثارش کردم و با خودم گفتم اگه دوباره بخواد دور بزنه وای به حالش ...
با دیدن سلیمان سرد شدم ، شایدم من دنبال یکی مثل رامان بودم ، در کل احساسم نسبت بهش فرق کرد ، اماسلیمان بر عکس من حسش بیشتر شده بود ...
اون شب هم با فکر و خیال به صبح رسید ساعت ۱۰ صبح نگار از پشت‌ بوم صدام کرد. منم از خدا خواسته فوری رفتم پیشش و جریان سلیمان رو براش تعریف کردم. نگار که میدونست من دختری نیستم که به پسرا پا بدم گفت: پس این اقا سلیمان بالاخره دختر ما رو رام کرد ! بهش گفتم نگار از اخلاق و‌ زرنگیاش خوشم میاد اما وقتی دیروز قیافش رو دیدم پشیمون شدم. اصلا ظاهرش اون چیزی که تصور میکردم نبود ، دلم براش میسوزه نمیتونم بهش بگم چون زشتی دیگه نمی‌خوامت بعد از چند ثانیه سکوت نگار گفت ؛ الان بهش نگو بذار فعلا از تنهایی در بیای بعدش اگه خواستی بهش بگو ..
سلیمان واقعا پسر خوبی بود ، رفته رفته با حرفا و رفتاراش حس میکردم اگه یه روز ازش بی‌خبر باشم نگرانش می‌شم با خودم درگیر بودم نمیدونستم میخوامش یا نه !
روزمرگی من با درس و کار و گه‌ گداری‌ کلاس تئاتر می‌گذشت. این وسط سلیمان همش اصرار می‌کرد که منو ببینه یه روز که کلاس بودم قرار شد بعد از کلاسم بیاد دیدنم ، من اهل آرایش نبودم و همه فکر میکردن دختر خیلی مذهبی هستم ، بالاخره کلاسم تموم شد و ماشین سلیمان رو جلوی در دیدم ، استرس تمام وجودمو گرفته بود. فکر میردم الان عالم و ادم خبر دارن ..

 که من با یه پسر قرار دارم ، به حدی بدنم میلرزید که حتی توان باز کردن در ماشین رو‌هم‌ نداشتم ! + سلیمان وقتی رنگ و روی پریدم و دستای لرزونم رو دید خودش در رو از داخل باز کرد ، چشمک ریزی زد و گفت :خوشگل خانم زود سوار شو ! با استرس سوار شدم و با صدایی لرزون گفتم لطفا سریع تر از اینجا دورشو میترسم کسی ببینه و به خانوادم خبر بده ، چشم کش داری گفت و پاشو رو گاز گذاشت ...
نگاهی معنا دار بهم کرد و گفت چرا حالا انقدر میترسی؟ چیزی رو ازم پنهون کردی ؟ وقتی از مدرسه دور شدیم استرسم کمتر شد با جدیت گفتم نه خیر ! مثلاً چه چیزی رو باید از تو پنهون کنم ؟ لبخند ملیحی زد و گفت : ای بابا من نمیدونم باید چه جوری با تو صحبت کنم که عصبانی نشی + بیا فعلا بریم یه جا بشینیم تا یکم خستگی از تنت در بیاد ، پریدم وسط حرفش و گفتم نه نه ! من باید زود برگردم خونه وگرنه مامانم کتکم میزنه ، آهی کشید و گفت باشه هر چی تو بگی پس میرم یه‌ جای خلوت وایمیستم تا یه دل سیر نگاهت بکنم ، از خجالت سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم ،+ بالاخره یه خیابون خلوت نگه داشت و دستشو روی فرمون گذاشت ، بهم زل زد و گفت : شبنم میدونستی از نزدیک خیلی خوشگل تری ؟ دختر تو با اون چشات منو کشتی ...
منم که از خجالت حرفی نداشتم بزنم فقط با دندون پوست لبمو میکندم ، سلیمان خندید و گفت چرا انقدر خجالتی هستی ؟تو که پشت تلفن مهلت حرف زدن به من نمیدی حالا اون زبونت کوش ؟ خجالت زده گفتم چی بگم والا ؟ من که دارم از ترس پس میوفتم تو هم که ماشالله نترسی و عین خیالتم نیست ! ماشینش رو روشن کرد و گفت : حداقل بیا بریم یه بستنی با هم بخوریم ، خیلی استرس داشتم ولی بدمم نمیومد باهاش یه بستنی بخورم و برای چند دقیقه هم که شده خوش بگذرونم ، پیشنهادش رو قبول کردم و رفتیم سمت پارک ساحلی که چند تا دکه‌ اطرافش بود ، سلیمان رفت و با دوتا بستنی قیفی برگشت ، خیلی هول کرده بودم استرس تا مغز استخونم رسیده بود ، اگه یک‌ درصد کسی منو سلیمان رو با هم میدید حکم مرگم امضا شده بود .
به سلیمان گفتم ماشین رو روشن کن تا تو مسیر رفتن بستنی هامون رو بخوریم ،
از سلیمان اصرار که بشینیم توی پارک‌ و‌ روی نیمکت بستنی بخوریم از منم انکار که نه باید زودتر منو برسونی خونه ، ناچار قبول کرد و گفت : باشه شبنم خانم نوبت منم میرسه پسر شوخ طبعی بود و تو راه رفتن کلی با حرفاش خندیدم جوری که از خنده‌ ی زیاد دل درد گرفتم + هیچ وقت تو عمرم اینقدر نخندیده .

 بودم اون یک ساعتی که با سلیمان بودن به قدری خندیدم که همه‌ ی بی محبتی ‌ها و غم هام جبران شد ، تو خونه ی ما‌ کم و بیش چی میشد که خنده رو لبمون بیاد یه جورایی خندیدن دختر رو عیب میدونستن ...
اون لحظه کنار سلیمان واقعا دلم خوش بود و نمیخواستم برگردم خونمون ولی مجبور بودم که ازش دل بکنم و دوباره به اون خونه ی سرد و بی روح برگردم ،
چند تا خیابون دور تر از خیابون خودمون نگه‌ داشت و تا خواستم پیاده بشم و خداحافظی کنم ، دستش رو آورد جلو تا باهام دست بده ، تو دو راهی مونده بودم که دستشو پس بزنم یا نه ...
اما نمیخواستم همونجوری که از رامان دوری کردم و اون حتی بدون خداحافظی تنهام گذاشت و کات کرد رفتار کنم ، با تردید و حس گناهی که به جونم چنگ‌ مینداخت دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم و فورا دستمو از تو دستش کشیدم یه لحظه دلم لرزید حس خیلی خوبی داشتم ، دقیقا مث اون موقع‌ ها که رامان رو میدیدم . البته حسی که به رامان داشتم یه حس خاص بود حسی که هیچ وقت فراموشش نکردم . نمیدونم چرا هر مردی که سر راهم قرار میگرفت رو با رامان مقایسه می‌کردم ! با استرس راه خونه رو پیش گرفتم ، میدونستم تنهام و مامان بابام خونه نیستن اما باز هم اضطراب و دلشوره داشتم ، وقتی وارد خونه شدم و دیدم کسی نیست یه نفس راحت کشیدم و فورا به نگار زنگ زدم و بهش آمار دادم ، نگار هم یه مدت بود که با دوست پسرش مشکل داشت وقتی حرفای منو میشنید آه میکشید و میگفت‌ خوش به حالت من که اوضاعم داغونه ...
نمیدونم مشکلشون با هم چی بود که دوستیشون رو به هم زده بودن ، نگار هم که مثل من کمبود محبت داشت و عادت کرده بود با پسرا حرف بزنه بعد از چند روز با یکی دیگه دوست شد ، چند روزی بود که نگار با اون پسر پیام بازی میکرد و با مشخصاتی که پسره تو پیام بهش داده بود شک کرده بود که داییشه و این جریان رو وقتی برای اولین بار با داییش صحبت کرد مطمئن شد که شکش بی مورد نبوده و با شنیدن صدای داییش سریع گوشی رو قطع کرد و خدا رو شکر ختم به خیر شد ...
وقتایی که نگار باهام درد و دل میکرد با بغض بهم میگفت ، خیلی دوست دارم مادرم رو ببینم ، وقتی هنوز شش ماهش نشده بوده مادرش طلاق میگیره ، همیشه اکثر فامیلاشون بهش میگفتن خیلی شبیه مادرتی اونم از خوشحالی ذوق می‌کرد و اشتیاقش برای دیدن مادرش بیشتر میشد ، نا مادری نگار زن بدجنسی بود ، با اینکه دخترای خودش بزرگ بودن اما باید‌ همه‌ ی کارهای سخت رو نگار انجام میداد نگار به اجبار نامادریش اول راهنمایی ترک تحصیل کرده بود

به گفته ی نامادریش دختر نباید زیاد از خونه بره بیرون در صورتی که دخترای خودش سیکل گرفته بودن و هنوزم داشتند درسشون رو ادامه می‌دادند حتی با دوستاشون‌ بیرون هم‌ می رفتن ! این فرق گذاشتن‌ ها به وضوح مشخص بود حال و روز نگار رو خیلی خوب درک میکردم اما چاره چی بود نه من میتونستم کاری برای اون انجام بدم نه اون میتونستی کاری برای من انجام بده ! هر وقت نگار از زندگیش برام تعریف میکرد فقط با یه جمله میتونستم آرومش کنم +_ برو خدا رو شکر کن که این رفتارا رو از نامادریت‌ می‌بینی منه بدبخت که از دست مادر خودم اینقدر زجر می‌کشم چی باید بگم ؟+ به هرکی میگم که مادرم این رفتارا رو باهام میکنه باورش نمیشه و فکر میکنه دروغ میگم ..
بودنِ نگار نبودِ رها و روناک رو برام کم‌ رنگ‌ تر کرده بود و مثل خواهرام دوسش داشتم یه روز صبح‌ وقتی که مادرم داشت توی دفترش حساب و‌ کتاب میکرد یه دفعه صداش تو خونه پیچید داد میزد و میگفت یه تراول ۵۰ تومنی زیر فرش گذاشتم اما حالا نیستش ! من حتی روحمم از این موضوع با خبر نبود + اما مامانم مدام بهم میگفت پولم کجاست ؟ کجا گذاشتیش؟ انقدر سرم غر زد و خونم رو تو شیشه کرد که یه دفعه از خود بیخود شدم و مثل دیوونه ها گفتم: چی از جون میخوای ؟+ من کدوم دفعه بدون اجازه پول برداشتم که این دفعه ی دومش باشه ؟ با قدم هایی تند رفتم سمت بوفه و قرانی که تو بوفه بود رو برداشتم و دستم رو گذاشتم روش و گفتم : به همین قرآن قسم من پولی ندیدم + من نمیدونم پولت کجاست + من حتی یه هزار تومنی از این خونه برنداشتم الهی خیر نبینی که اینقدر منو خورد میکنی + تا میخوام یکم اعتماد به نفس داشته باشم گند میزنی به همه چیز ...
مامانم که از شنیدن حرفام حسابی عصبانی شده بود اومد سمتم و یقه ی لباسم رو گرفت‌ و با هم گلاویز شدیم من دیگه اون دختره دل مرده و بی دست و پا و بی زبون نبودم هرچند زورم به مامانم نمیرسید ولی هرچی جون داشتم جمع کردم و چند تا مشت محکم به صورتش زدم . مامانمم به قدری منو کتک زد تا خسته شد و دست از سرم برداشت . داد میزد و میگفت : دختره ی خراب روی من دست بلند میکنی؟ با گریه گفتم اره دست روت بلند میکنم + من به درک کاش یه ذره به خودت احترام میذاشتی + یه بار دیگه بهم تهمت دزدی بزنی این خونه رو به اتیش میکشم معلوم نیست پولاتو کجا خرج کردی حالا اومدی انداختی گردن من ؟ چند روزه این همه دارم قسم میخورم که نمیدونم پولت کجاست ولی تو بازم حرف خودتو میزنی. اصلا تو که به من اعتماد نداری چرا پولاتو میذاری تو خونه ؟


از حالا به بعد برو پولاتو بده به مادرت تا برات نگه داره ! همین که اسم مامانش رو شنید دوباره افتاد به جونم ولی اصلا برام مهم نبود همین که برای یه بار تونسته بودم حرفم رو بزنم و حرصم خالی شده بود برام کافی بود ‌..‌
با سیلی که مامانم به صورتم زده بود لبم پاره شده بود و میسوخت ، اینقدر موهامو کشیده بود که سرم داشت از درد میترکید.
وقتی بابام از سر کار برگشت مامانم با گریه بهش گفت : اردلان این دختره‌ ی زبون نفهم امروز داشت منو می‌خورد ؟ + ما فرستادیمش مدرسه که اینطوری هار بشه و بیوفته به جونمون؟ سعی داشت با حرفاش بابامو تحریک کنه تا نذاره برم مدرسه ، منم برای اینکه بیشتر کفریش کنم نیش خندی زدم و گفتم چرا منت مدرسه رفتن رو سرم میذاری ؟ فکر کردی خیلی برام مهمه ؟ اصلا نمیرم ! اما اینم بدون از حالا به بعد دیگه نمیتونم کلفتیتون رو بکنم ، به محض اینکه یه خواستگار برام اومد حتی اگه دیوونه هم باشه قبولش میکنم و از این جهنم میرم بعدش تو باید بشینی تو خونه و وایستی پای اجاق گاز و مراقب بچه‌هات باشی + نقطه‌ ضعف مامانم رو خیلی خوب میدونستم ،
میدونستم اگه من نباشم نمیتونه با خیال راحت با بابام بره جنس بیاره و اهون و ماهور رو تنها بذاره مامانم اصلا نمیتونست تو خونه دووم بیاره + حتی چند باری هم که بابام بهش گفته بود نیازی نیست دنبال من بیای دعواشون شده بود مامانم با غیظ نگام میکرد جوری که انگار می‌خواست درسته قورتم بده ولی اصلا برام مهم نبود. نترس شده بودم دوباره رو کردم به مامانم و گفتم من دزد نیستم اگه یه‌ بار دیگه دزد خطابم کنی همه پولاتو میدزدم که حداقل دلم نسوزه ۰! بابام که مطمئن بود من از این کارا نمی‌کنم و دل خوشی هم از مامانم نداشت بهش گفت: ما تو این خونه دزد نداریم ، ببین کجا جیبتو زدن الکی هم رستا رو دزد نکن ، بابام داشت با کنایه به مامانم میفهموند که دنبال پولش تو
خونه مادر بزرگم بگرده چون چند تا از دایی‌ هام معتاد بودن و دزدی می‌کردن ، وقتی بابام اینو گفت مامانم که منظور بابام رو فهمید مثل برق‌ گرفته ها از جاش بلند شد و شروع کرد به فحاشی به خانواده ی بابام ، البته من از خانواده بابامم دلخوشی نداشتم و برام مهم نبود .هیچ وقت پشت من و خواهرام نبودن حتی عمو کوچیکم "افشار" هم بعد ازدواجش منو ول کرد و رفت سر زندگی خودش ، اما در هر صورت خانواده‌ی پدریم از هر لحاظ نسبت به خانواده‌ی مامانم سَر بودن . گاهی اوقات تو مجالس همه خانواده ی مادریم رو مسخره میکردن و اونا رو به عنوان ادمای دروغگو میشناختن .. اون روز چون بابام ازم

 دفاع کرد مامانم کوتاه اومد و دیگه حرفی نزد .
چند روزی از این موضوع گذشته بود یه روز که تو خونه تنها بودم ، دو تا مامور اومدن در خونمون و یه احضاریه بهم دادن و ازم امضا گرفتن و گفتن باید به بابام تحویلش بدم ، احضاریه مربوط به زمینای کشاورزی پدربزرگم بود که بعد از فوتش همه ی عموهام به جز بزرگه روشون کار میکردن ، و حالا یه خانزاده اومده بود و ادعای مالکیت زمینا رو داشت و از همه عموهام و عمه هام شکایت کرده بود ،
وقتی بابام از سرکار برگشت احضاریه رو براش خوندم ، بابام خیلی از این موضوع ناراحت شد و تلفنی با عموهام حرف زد‌ و بهشون گفت که همگی باید جمع بشن و از حقشون دفاع کنند ، عمو بزرگم که ‌۲۰ سالی میشد رفته بود آبیک کرج و اونجا زندگی میکرد گفت: من این همه سال نه محصولی کاشتم و نه برداشتی کردم پس نمیتونم بیام و بیهوده پولم رو خرج دادگاه و وکیل کنم و هیچ نیازی هم به اون زمینا ندارم . ولی ۴ تا عموی دیگم قبول کردن تا با بابام همکاری کنن حالا چه به نفعشون باشه چه به ضررشون . زمینا ۳۰ هکتار بود ولی سند رسمی نداشتن چون ۵۰ سال پیش پدربزرگم زمینا رو از یه شیخ خریده بود اونم فقط با حضور چند تا شاهد که همشون فوت کرده بودن ، خوشبختانه اون خانزاده هم هیچ سند و مدرکی نداشت و فقط ادعا می‌کرد که این زمین‌ها از مادربزرگش بهش ارث رسیده و چند تا شاهد هم با وعده و وعید و رشوه جور کرده بود برای شهادت دادن ،حتی به قاضی هم رشوه داده بود اون سالها از لحاظ قانونی هیچ کس این مسائل رو پیگیری نمی‌کرد و به خانزاده هم به خاطر پولش پرو بال داده بودن و پُر روش کرده بودن ، خانزاده هم به غیر از اون چند تا شاهد هیچ مدركی نداشت و هر روز ميگفت من سند زمین ها رو دارم ! اما نه رو پرونده میذاشت و نه تو دادگاه رو ميكرد ، بابام و عموهامم رو پرونده اعتراض زدن و شكايت کردن ‌‌‌...
تا طی كردن مراحل قانونی چند ماهی طول كشيد و در اون فاصله خانزاده تونست حکم تخلیه ی زمین رو بگیره ، بابام و عموهام هم قبول نکردن و اون سال شریکی زمین ها رو کاشت و برداشت کردن و دوباره روی پرونده اعتراض زدن برای سال بعد یعنی هنوز بهار نشده بود که حکم جلب همشون اومد عموهام که ترسیدن و امضا دادن تا دیگه با زمینا کاری نداشته باشن اما بابام امضا نکرد‌ و ۶ ماه زندانی براش بریدن ، توی این گیر و دار رها و منوچهر دوباره با هم دعوا کردن و رها که مشخص بود خیلی از منوچهر خسته شده برگشت خونه و گفت میخوام طلاق بگیرم ، با گریه و زاری میگفت دیگه جونم به لبم رسیده و تحملی 


برام نمونده + این زندگی نیست که من دارم اون از خونه ی بابام اینم از خونه ی شوهرم ، با شناختی که از منوچهر داشتم از مدت‌ ها پیش به رها گفته بودم قبل از اینکه بچه‌ دار بشی ازش طلاق بگیر اما رها وجود بچه رو فرصتی دوباره میدونست برای تغییر منوچهر . الان که دیده بود حتی با وجود بچه هم هیچ تغییری نکرده برگشته بود ، از اینکه رها این تصمیم رو گرفته بود واقعا خوشحال بودم ، تنها غمم برای پسرش "سپهر " بود که بی‌ گناه داشت بچه ی طلاق میشد ، رها به خاطر کتک‌ هایی که منوچهر بهش زده بود صورت و بدنش کبود بود . فردای اون روز رفت کلانتری و ازش شکایت کرد مامانمم که بوی پول به مشامش خورده بود بدون هیچ مخالفتی همراه رها میرفت و میومد ....
در نبود بابام ما باید روی زمین ها کار میکردیم و گاهی شبا هم همونجا توی چادر میموندیم ...
این مدتی که بابام زندان بود مامانم رفتارش اصلا تغییر نکرده بود و همون ادم سابق بود بد جنس و خودخواه.. رها برای طلاق از منوچهر همش تو راه دادگاه بود و حتی پول تمبر و کارای دادگاه رو هم نداشت بالاخره با هر سختی که بود منوچهر به دلیل ضرب و شتم ، محکوم به پرداخت ۱۲ میلیون پول و مهریه شد . رها تصمیم داشت همه‌ ی حق و حقوقش رو ببخشه و به جاش حق حضانت پسرش رو بگیره منوچهر هم با این مسئله مخالف نبود ، این وسط فقط مامانم ناراضی بود و میگفت ما نمیتونم بچه یکی دیگه رو بزرگ کنیم ، هرچند توقع بیشتری ازش نداشتیم ما که بچه‌ های خودش بودیم وضعیتمون این بود وای به حال "سپهر " ولی رها مصمم بود که پسرشو می‌خواد منوچهر هم برای اینکه پولشو نده مدام می‌گفت طلاقت‌ نمیدم + ده سال باید بری و بیای تا موهات مثل دندونات سفید بشه
ولی حکمی که دادگاه داده بود منوچهر رو میترسوند و بعد از چند ماه رفت و امد قبول کرد حضانت سپهر رو به رها بده و طلاق بگیرن ، توافقی طلاق گرفتن ولی به محض اینکه رها حکم طلاقش رو امضا زد و از حق و حقوقش برای پسرش گذشت منوچهر زد زیر همه چی زد و گفت بچه رو نمیده ! دادگاه و قاضی هم نتونستن کاری کنن چون بابای منوچهر تو اطلاعات بود و پارتیش قوی بود . حتی یه‌ روز که رها با یه مامور رفته بود در خونشون تا بچش رو بگیره اونا رها رو کتک زدن و از بچش جداش کردن واقعا شرایط بدی بود حالی که رها اون روزا داشت رو اصلا نمیتونم توصیف کنم ...
من و رها یه مدت بعد از طلاقش رفتیم سر کار و دو ماه تمام به امید اینکه زحماتمون ثمر میده و میتونیم برای خودمون یه کاسبی راه بندازیم روز و شبمون رو سپری میکردیم ...

 برای روزی ۲۰ هزار تومن تمام دستامون تاول زده بود و صورتمون سوخته بود و سرکارگر برای اینکه بیشتر مشتاق کار کردن بشیم مدام ازمون تعریف میکرد ..
بابام بعد از ۶ ماه حبس به قید وثیقه آزاد شد ، البته آزادی مشروط یعنی تا ساعت ۲ بعد از ظهر زندان بود و ۲ به بعد میومد خونه و تا فردا صبح ساعت ۷ خونه بود. من و رها هم برای کار میرفتیم باغ و هم کارای خونه رو انجام میدادیم شبا که میرفتیم خونه با وجود خستگی تنمون باید برای ناهار فردای اهون و ماهور غذا میپختیم ،مامانمم تنهایی با یکی از همسایه‌ هامون که پیکان داشت میرفت تهران و بانه و بار میاورد ، بابامم ساعت هایی که آزاد بود روی زمین‌ های‌ خودمون که فقط یونجه‌ داشت کار میکرد و ابیاریشون میکرد ، رها با اون همه خستگی شبا از شدت ناراحتی خوابش نمیبرد و خودش رو لای پتو می پیچید و با صدای آروم گریه میکرد تا کسی صداشو نشنوه ، اگر رها اون روزا کار نمیکرد مطمئنم که دیوونه میشد. مامانم شنیده بود که میتونه به اسم رها وام بگیره اقدام کرد و ۵ ملیون وام گرفت و تو یکی از پاساژ های تازه ساخت یه مغازه اجاره کرد ، صاحب‌ پاساژ برای اینکه پاساژ زودتر راه بیوفته و رونق بگیره سه ماه اول رو به همه مجانی اجاره داد اونایی که سقز هستن پاساژ محمودی رو خوب میشناسن 
اواخر پاییز سال ۹۱ بود که دیگه کار تو باغ تموم شد و حساب کتاب همه رو دادن . من و رها تقریبا ۲ میلیون کار کرده بودیم. قرار بود سهم‌ ما رو به خودمدن بدن اما زهی خیال باطل .‌‌..
مامانم همینکه پول رو گرفت اوایل با وعده و وعیدهای دروغ بهمون گفت : پولتون رو تو بانه برای ضمانت گذاشتم تا جنس بیارم ، چند بار که بار ببرم پولتون رو دو برابر پس میدم ، یه روز که قرار بود ظهرش بره بانه جنس بیاره با دلخوری گفتم چیشد ؟ تو که قرار بود چند تا بار ببری و پول ما رو دو برابر پس بدی و جنس برامون بیاری پس کی میاری ؟ مامانم که از زن بودن هیچ بویی نبرده بود مثل وحشیا افتاد به جونم و موهامو میکشید میگفت کدوم پول؟ مگه شما خرج ندارین ؟ پولتون رو خرج شکمتون کردم تموم شد و رفت ! با گریه در جوابش گفتم : خیلی بی رحمی چطور تا اون موقع که میرفتیم حمالی پول خودمون بود ؟ حالا میگی پول تموم شده رفته ؟ دیوونه شده بودم هر چی بهم فحش‌ میداد ده برابرش رو حواله‌ ی خودش کردم ‌...
دویدم رفتم تو حیاط و با صدای بلند گفتم تو مادر نیستی ، تو ادم نیستی ! تو چه موجود عجیبی هستی که خدا افریده؟ الهی بمیری تا همه از دستت نجات پیدا کنیم ، مامانم که خیلی کُفری شده بود به سمتم حمله کرد ، گیس و گیس کشی شده بود

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.80/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.8   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه qekuj چیست?