رمان رستا قسمت هشتم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت هشتم

هیکل نحیف و دخترونه ی من توان مقابله با مامانم رو نداشت


 ، اهون و ماهور نبودن؛توی این لحظاتی که بهشون احتیاج داشتم نبودن ، اما رها اون بین سعی میکرد مامانمو ازم جدا کنه ، به خودم اومدم دیدم مامانم با قدم های سریع خودشو به شیر آب رسوند و باحرص تمام شلنگ رو از شیرآب جدا کرد ، بی جون از روی زمین بلند شدم و پشت سرش راه افتادم ،موهای نامرتبم رو پشت گوشم فرستادمو بلندتر از همیشه داد زدم : فکر کردی من همون رستای قبلم که بری برام شلنگ بیاری ؟!+ کور‌ خوندی اون رستای بی دست و پا دیگه مرد ؛ تموم شد !
این حرفام جِری ترش کرد و مثل گرگ درنده که به بره حمله میکنه بدن بی جونمو به چنگ‌ گرفت ، چند دقیقه ای مداوم اون میزد و من میزدم ؛ خستگی ازسر و روی مامانم میبارید ، تکیه زد به دیوار و روی زمین نشست ، پاهاشو دراز کرد و موهامو میون دستاشو چنگ زد ...
سرم رو اوردم بالا داد بزنم که برخورد زانوی سنگینش رو با صورتم حس کردم؛ چه صحنه ای شده بود، موهام اسیر دستاش و صورتم پاهاش ...
دیگه نه توان داشتم برای دفاع از خودم نه بدن سالم ، با هر لگدی که به  بین پام میزد احساس میکردم دلم داره زیر و رو میشه و حالم خراب تر ، بی جون داد زدم : رهااااااا .. مامانم از رو زمین بلند شد و همینجوری که فحش میداد ، بین پاهام قرار گرفت یه لگد محکم و مستقیم به بین پام و لگد محکم تری به شکمم زد ...
چند تا ضربه ی پشت سر هم شد نمیدونم ،
با لگد محکم و پر از دردی که به بین پام زد نفسم تو سینم حبس شد ، رها با مشت به سر مامانم میزد و داد میزد :
ولش کن کشتیش؛ بدبختش کردی..
اشک میریخت و پشت سرهم میگفت ‌. درست نمیفهمیدم چی میگن صداهای اطراف برام گنگ شده بود...
نمیدونستم منظور از بدبخت گفتنای رها چیه ، رها بلندم کرد و با چشمای پر از اشکش فقط به صورتم نگاه کرد ! اومدم بلندشم اما زیر دلم چنان تیری کشید که بی جون تر از قبل افتادم رو زمین ، چند دقیقه روی زمین دراز کشیدم نمیدونم؟ چند دقیقه درد کشیدم اونم نمیدونم؟
ناله کردم و فحشای رکیک مامانم رو شنیدم نمیدونم چه بلایی سرم اورده بود نمیدونم حتی دلیل گریه های ناتموم رها رو هم نمیدونستم .
بالگدی که به پهلوم خورد جیغی کشیدم و ناخواسته روی زمین نشستم ، با دیدن شلوار راحتی آبی رنگم که خونی بود جیغ بلندی کشیدم ، انگار دنیا دورسرم میچرخید حالا دیگه دلیل گریه های رها رو فهمیده بودم ، دلیل حقشه گفتن های مامانم رو فهمیده بودم
مگه من چه گناهی کرده بودم ؟ حالا دیگه وقتش بود تیتر روزنامه ی حوادث بنویسن رَستا دختری که به دست مادرش بدبخت شد ! چه حقیقت تلخ و غیر باوری

صدای گریه و ناله های بی امونم چهار گوش خونه رو به لرزه انداخته بود باورم نمیشد دیگه دختر نبودم ...
مریم خانوم همسایمون که بیرون خونه منتظر مامانم‌ بود وقتی صدای گریه های منو شنید بدون اینکه در بزنه مامانمو صدا کرد و اومد توی خونه ، وقتی منو با اون وضعیت آشفته دید زد روی دستش و رو به مامانم گفت : سوزان !! خدا مرگم بده چرا رستا به این حال و روز افتاده ؟ رها با گریه گفت : مریم خانم دیدی چه بلایی سرمون اومد ؟ مامانم این بلا رو سرش آورد + بدبختش کرد + بیچارش کرد + بی ابروش کرد ... و دوباره شروع کرد به سر و صورتش زدن ، من اون لحظه فقط نفسم میومد و میرفت ، اما مامانم ! با کمال پرویی غرید : جمع کنید این ادا اطفاراتون رو خستم کردین دیگه. یه لگدی هم به من زد و گفت : بلند شو خودتو جمع کن از وسط حیاط هیچی نشده فکر کنم پریود شدی ! رها دستشو زد زیر بغلم و بلندم کرد و بردم زیر زمین و لباسام رو عوض کرد. من بی حرکت بودم جونی نداشتم از شدت درد دو تا ژلوفن خوردم و پتو رو کشیدم رو سرم و خوابیدم ...
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و رها بالا سرم نشسته بود همین که چشمامو باز کردم قطره اشکی که رو صورتش بود رو پاک کرد کلافه از جاش بلند شد و رفت یه چای نبات برام آورد ... تازه یاد بدبختیم افتادم تازه یادم اومد مامانم چه بلایی سرم اورده تازه به عمق بدبختیم پی بردم ، دست رها رو گرفتم با گریه گفتم الان من با این بی آبرویی باید چیکار کنم ؟ مامان که زیر بار این بی آبرویی نمیره ، من چه خاکی به سرم بریزم ؟ حال رها هم از من بدتر بود و
بی وقفه داشت گریه میکرد ، اشکامو پاک کرد و گفت : نگران نباش یه کاریش میکنیم خدا بزرگه ‌...
اما مامانم عین خیالشم نبود یک ساعت بعد از اون اتفاق با همسایمون رفته بود تهران تا بار بیاره ، تنفری که از مامانم داشتم حالا دیگه چندین برابر شده بود ، زجه میزدم و از خدا میخواستم تا یه بلایی سرش بیاد و دیگه برنگرده ، سجده زدم به خدا گفتم حال و روز منو که میبینی پس خودت تقاص منو ازش بگیر! اما وقتی فردای اون روز مامانم سر و مرو گنده برگشت خونه، داشتم دق می‌کردم ...
وقتی دیدمش با خودم گفتم اگه خدا با من یار بود این همه سال یه بلایی سر این ظالم آورده بود اما من هر سال بیشتر از سال قبل داشتم بدبخت میشدم ..
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم و ازشون انتقام بگیرم ، یه شب که قرار بود مامان و بابام نصف شب راه بیوفتن و برن جنس بیارن به پلیس زنگ‌ زدم و گزارش دادم ، دوست داشتم از هر
 راهی که بلدم بهشون ضربه بزنم ، دیگه برام مهم نبود مردم چی میگن یا چه بلایی سرم میارن ، تنها هدفم فقط عذاب دادن مامانم بود اما از شانس بدم اون شب رفتنشون کنسل شد و باز هم سرم بی کلاه موند ، مامانم کلا قضیه‌ی اون روز رو انکار میکرد بابامم که کلا تو این باغا نبود ، وقتی هم از زبون رها شنید چه بلایی سرم اومده هیچ عکس‌ العملی‌ نشون نداد شایدم از مامانم میترسید ! رهای بیچاره هم از من بدبخت‌ تر بود و زبونش کوتاه ... اهون و ماهورم درکی از این موضوعات نداشتن که بخوان ازم دفاع کنن
فقط خودم بودم و خودم ..
چند روزی گذشته بود ، مامانم مغازه‌ ای تو پاساژ اجاره کرده بود رو پوشاک زنانه کرده بود ، هروقت خودش بود خودش میرفت درِ مغازه وقتایی هم که خودش نبود رها یا اهون مجبور میشدن برن . من مونده بودم و اون خونه ی جهنمی که در و دیوارش به روم دهن کجی میکرد ، یه شب که همه خونه بودن به مامانم گفتم فکر نکنی مثل قبل میشینم تو خونه و برات کلفتی میکنما یه فکری به حال خودت بکن دیگه هیچ خیری از من به تو نمیرسه + من دارم دنبال کار میگردم چه خوشتون بیاد و چه نیاد من این کارو میکنم ، هرچی کتکم میزدن و زندانیم میکردن من اصلا کم نمیاوردم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم که بخوام ازشون بترسم ...
از طریق یکی از بچه‌های تئاتر با یکی که عکاس و فیلمبردار بود اشنا شدم و رفتم پیشش ، شرایط کارشو ازش پرسیدم که گفت به یه خانوم برای مراسم زنونه احتیاج دارم اما من نه کار با کامپیوتر رو بلد بودم و نه حتی چیزی دربارش میدونستم. قرار شد تا کار رو یاد بگیرم حقوق ثابتی نداشته باشم و فقط برای مراسمی که باهاش میرم بهم پول بده من هدفم فقط این بود که برم سر کار و از همه دور باشم ، ساعت کاریم هر روز از ساعت ۸ صبح بود تا ۵ عصر . هیچ‌ کس از سر کار رفتنم خبر نداشت. مدتی بود که متوجه شده بودم سلیمان به چند تا از دوستای نگار شماره داده و هرز پریده و از اون به بعد ازچشمم افتاد و دیگه دوسش نداشتم اما چون ازش سرتر بودم و با این حال بهم خیانت کرده بود خیلی برام گرون تموم شد . عاشقش نبودم اما چون روزهایی که تنها بودم باهاش حرف میزدنم و تنهاییم رو پر میکرد انگار بهش وابسته شده بودم سلیمان هم مثل رامان با این کارش غرورم رو له کرد و رفت ...
فردای اون روز بدون این که به خانوادم بگم شال و کلاه کردم و رفتم سرکار ، فقط رها میدونست که اونم هر چه سعی کرد منصرفم کنه نتونست ، وقتی از خونه زدم بیرون مامانم خونه نبود ... بالاخره رفتم عکاسی اونجا یه آقایی بود به نام بهرام که ۳۹ سالش بود ..
 اقا بهرام‌ یه سری‌ چیزای ساده رو بهم یاد داد و یه مقدار کار کار کردن با دوربین عکاسی رو هم یادم داد و تا عصر چند تا عکس داد تا روتوش کنم . نزدیکای ساعت ۵ بود که راهیِ خونه شدم . وقتی رسیدم و در حیاط رو باز کردم کسی جز ماهور خونه نبود ازش پرسیدم ،بقیه‌ کجان ؟
گفت مامان که سرکاره بابا هم برای ابیاری زمین رفته روستا و منم تازه از مدرسه برگشتم . با تعجب پرسید: راستی خودت کجا بودی؟ هول هولکی گفتم سرکار و رفتم تو خونه ... نمیخواستم بهونه دست کسی بدم برای همین شروع کردم به اشپزی و تمیز کردنِ خونه ، خیلی استرس داشتم چون بابام ظهر فهمیده بود که من خونه نیستم و شب حتما باید بهشون جواب پس میدادم ساعت ۷ بعد از ظهر بود که کارام تموم شد و منتظر نشستم تا بقیه برگردن ، بالاخره اهون و رها اومدن خونه و یک ساعت بعد از اونا مامانمم اومد. من بعد از اون ماجرا اصلا با مامانم حرف نمیزدم حتی سلام هم نمیکردم ، مگر اینکه خیلی واجب میشد و مجبور میشدم در حد یکی دو کلمه باهاش حرف بزنم ، مامانم داشت وسیله هایی که گرفته بود رو توی نایلون‌ های بزرگ مشکی میذاشت و بقیه هم کمکش می‌کردن ، هر کس مشغول یه کاری بود که بابام از سرکار برگشت ، تا رسید و دست و صورتش رو با شیر آبی که تو حیاط بود شست سراغ من رو از اهون گرفت ، از تو خونه شنیدم که اهون میگه رستا خونست جایی نیست ! بابام با صدای بلند تری گفت پس ظهر که من اومدم خونه کجا بود ؟ مامانم با تعجب گفت مگه خونه نبود ؟ رها و داداشم هم اظهار بی اطلاعی کردن ، بابام از تو حیاط داد زد: رستااا کجاییی‌‌؟؟ خبر مرگت پاشو بیا تو حیاط ببینم ! با ترس و لرز رفتم تو چار چوب در ایستادم و گفتم چیزی شده ؟ بابام اخماشو در هم کرد و گفت امروز کجا بودی؟
با اینکه تو دلم از ترس داشتم پس میوفتادم با خون‌ سردی و تسلط کامل گفتم سرکار ! همه ‌ی نگاه ها به سمت من چرخید ، مامانم طلبکارانه پرسید: کدوم کار که ما خبر نداریم ؟ دستمو زدم به کمرم و گفتم همین که من خودم میدونم کافیه لزومی نمیبینم به تو اطلاع بدم ،
داشتم از ریخت و قیافه و حرص خوردناشون کیف می‌کردم اصلا برام مهم نبود چه بلایی سرم میارن حتی اگه میمردم هم از این زندگی بهتر بود . تا به خودم اومدم دیدم بابا و مامانم افتادن به جونم ، بابام کمر بندشو باز کرده بود و با سگکش داشت به تمام بدنم میکوبید. مامانمم موهامو گرفته بود تو دستش و فحشم میداد. با اون وضعیت میگفتم: اگه منو بکشید هم ،میرم سر کار ولی حتی یه قرون از حقوقمم بهتون نمیدم
 بدون اینکه حتی یه قطره اشک بریزم تا اونا از گریه های من خوشحال بشن صدام رو صاف کردم و با جدیت گفتم : دیگه تموم شد ! اون رستای بی عرضه مرد ، اگر یه باره دیگه ببینم این رفتار ها رو با من دارید قید همه چیزو میزنم و میرم جایی که دستتونم بهم نرسه + به خدا قسم اگه اجازه ندین برم سرکار آبروتون رو میبرم . بعد از کلی بحث و در گیری وقتی متوجه شدن این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست مجبور شدن تسلیم بشن ، بابام کمربندش رو انداخت و نشست گوشه ی حیاط و گفت حداقل بگو کاری که رفتی چی هست اصلا کجاست ؟ با صدای آرومی گفتم عکاسی ..
نمیدونم چرا بی اختیار اشکم جاری شد و با ّبغض به بابام گفتم : تو اگه پدر بودی ما‌ اینقدر بدبختی نمیکشیدیم + این مادر
فولاد زره و بی رحم رو به جون ما نمینداختی این چه وضعه زندگی کردنه چرا حواست به بچه هات نیست ؟ خودت از این همه سکوت خسته نشدی ؟ از اینکه این همه سال این زن ازت سواری گرفته خسته نشدی ؟ + همه‌ ی عالم و آدم میدونن حرف تو توی این خونه برویی نداره ...
هرکی میاد میگه فقط مادرتون ! + خواهش میکنم به جای این همه بداخلاقی‌ و کتک یه خورده مرد باش و جلوی زنتو بگیر . بابام که با شنیدن حقایق بیشتر عصبی شده بود دوباره شروع کرد به کتک زدنم ، تمام لباسام پاره پوره شده بود موهام ریخته بود کف زمین. مامانمم یه ریز داشت نفرینم می‌کرد و میگفت: حالا کارت به جایی رسیده که شوهرمو پُر میکنی ؟
در جواب نفریناش گفتم : از الان نذر میکنم روزی ‌که شما دو تا بمیرید یک سال روزه بگیرم + نمیدونم خدای ادامای کثیفی مثل شما رو میخواد چیکار ؟+ شما از اون دسته ادمایی هستید که خدا هم ازشون پرهیز میکنه . خلاصه اون شب به خاطر نیش و کنایه ها تا جا داشت کتکم زدن. ولی من حرفم همون بود و اصلا کوتاه نیومدم. بالاخره اون شب لعنتی به صبح رسید.
مامانم صبح سرکار نرفت فکر میکرد اگه بمونه خونه میتونه مانع سر کار رفتنم بشه ، اما من درست مثل روز قبل شال و کلاه کردم و رفتم تو حیاط ، تا خواستم درو باز کنم مامانم پرید جلوم و گفت: کجا ؟ لبخندی زدم و گفتم دیشب بهتون گفتم + لزومی نداره دوباره تکرارش کنم ! مامانم با عصبانیت یه سیلی زد تو گوشم و دوباره با هم گلاویز شدیم. اون یکی میزد من دو برابرش رو سر خودش خالی میکردم. وقتی دید بی فایده ست نشست رو زمین و شروع کرد به نفرین کردنم منم از این فرصت استفاده کردم و کیفمو از رو زمین برداشتم و خودم رو از لای در پرت کردم بیرون ،
همین که رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم آخییش‌ راحت شدی !
حس پیروزی داشتم ...

با خوشحالی چند قدمی از خونه دور شدم و سَر و صورت و لباسام رو مرتب کردم و راهی آتلیه شدم . خدا روشکر مسیرم زیاد دور نبود و آتلیه چند خیابون پایین تر از خونمون بود بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدم آتلیه و سر جایی که قبلاً برام تعیین کرده بودن نشستم .
اقا بهرام ساکت نشسته بود و مشغول ادیت کردن فیلم و عکس ها بود ، بعد از چند دقیقه بهم گفت : خانم چرا بیکار نشستی ؟ خودت رو با عکسای دیروز مشغول کن تا سرم خلوت بشه و بیام بهت بگم باید چیکار کنی ، چشم بلندی گفتم و دست به کار شدم . هرلحظه توی دلم دلهره داشتم که مامانم از راه برسه و ابروریزی درست کنه ولی خداروشکر اون روز بخیر گذشت و اتفاقی نیفتاد ، تا عصر که سر کار بودم همش حواسم پرتِ خونه بود. میدونستم وقتی بر میگردم خونه قطعا مامانم محفل دعوا و کتک کاری رو تدارک میبینه ...
بعد از اتمام کارم از آقا بهرام اجازه گرفتم و رفتم خونه ، وقتی رسیدم خونه فقط رها و ماهور خونه بودن ، با دیدن چشم های ورم کرده و قرمز رها دلهرم هزار برابر شد ، دست رها رو گرفتم و با تعجب گفتم :رها ؟! چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ نكنه حرص منو سر تو خالي كردن و اذیتت کردن ؟ با بغض گفت : نه بابا کسی کاری باهام نداشته برو لباساتو عوض کن و یه چیزی بخور بعداً برات تعريف ميكنم ..‌.
خیالم بابت رها راحت شد و با خودم گفتم حتماً دلش برای سپهر تنگ شده و گریه کرده ...
اون شب مامانم و اهون برای شام رفته بودن خونه ی مادربزرگم ، بعد از اینکه شام خوردیم و ماهور خوابید با خيال راحت با رها رفتيم تو زير زمين ..‌
هنوز ننشسته بودیم که به رها گفتم :
خوب تعریف کن ببینم چیشده ؟ چرا گریه کردی ؟ با حرص دندوناشو رو هم فشار داد و گفت : رستا امروز عمو محمد اومده بود اینجا وقتي فهميد ، کسی خونه نیست و من تنهام مثل دیوونه ها شده بود و بهم میگفت رها من خیلی دوستت دارم و ازت خوشم میاد + ميخواست بهم دست درازی کنه ! منم وقتی دیدم با حرف نمیتونم قانعش کنم شروع کردم به داد و فریاد زدن و از خونه بيرونش كردم ...
به قدری عصبانی شده بودم که بی اختیار به کل فامیل و خانوادم فحش میدادم ..
با صدای بلند گفتم : رها همين !
واقعا تو به جز داد و فریاد زدن کاری نکردی ؟ چرا با یه چیز نزدی تو سرش و بکشیش ، زد زیر گریه و گفت به خدا ترسيدم بعداً بگن دروغ ميگی و بی گناه آبروم بره ، سرمو روی بالشت گذاشتم و گفتم رها من نميتونم مثل تو به همین راحتي بيخيال بشم اون موقع بچه بودم و عقلم نميرسيد که چجوری باید از خودمون دفاع کنم ولی الان ديگه بزرگ شدم ،
هر چی بدبختی و درد کشیدیم دیگه کافیه ..
هر چقدر به خاطر آبرومون سکوت کردیم ، بقیه گذاشتن پای ساده بودنمون .
بعد از اون اتفاق شومی که برام افتاد هیچ کاریم دست خودم نبود عصبی و پرخشگار شده بودم ، دیگه خيال نداشتم هر کی از راه میرسه بهمون ظلم کنه و راحت بره ، انتقام گرفتن از عموم شده بود یه معضل بزرگ برام ، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم با اجازه ی بابام یه شب مادر بزرگ و خانواده ی عموم رو برای شام دعوت كنم یه روز زودتر از روزای قبل از سركار برگشتم و سريع شروع كردم به غذا پختن ، ميخواستم امشب دست يكي از كسايی كه بهمون بدی كرده بود رو ، رو كنم ، دقیقاً ساعت 8 شب بود که رفتم تو حياط ، موكت انداختم و سفره رو همونجا چيدم همه منتظر مهمونها نشستیم ، که بلاخره رسيدن و بعد از احوال پرسی همه نشستن سرِ سفره ...
بعد از كشيدن غذا نشستم رو به روی عموم و شروع كردم به حرف زدن ، لبخندی زدم و گفتم عمو الان چند سالته ؟ عموم که اصلا فکرشم نميكرد من چه آشی براش پختم با خنده ای كه از نظر من زشت ترين خنده بود گفت : رستا عمو من دیگه پير شدم ٤٢ سالمه ! با طعنه جواب دادم اما اصلا بهت نمياد ۴۲ سالت باشه چون مثل یه پسر بچه ای رفتار ميكني كه انگار تازه فهميدي شهوت چیه ! همه شوكه شده بودن و به من نگاه ميكردن نميدونستن چرا اين جوري دارم باهاش رفتار ميكنم ، منتظر ادامه ی حرفم بودن که بابام اخماشو در هم كشيد و گفت رستا ! خودت میفهمی چی داری ميگی ؟با خونسردی کامل جواب دادم اره خيلی ام خوب ميفهمم ! بشقاب غذا رو از جلو عموم برداشتم و گفتم اگه شما متوجه حرفام نمیشید عمو خيلی خوب متوجه میشه که من چی ميگم ، به عموم خیره شدم و گفتم مگه نه ؟ لرزش دستاش رو به وضوح ميشد ديد با ديدن اون حالش بيشتر جون گرفتم و رو به بابام گفتم برادر بی شرفت از وقتی ما سه تا بچه بوديم ازمون سو استفاده کرد + هنوزم خجالت نميكشه ! چند روز پيش اومده اينجا و رها رو تنها گير آورده و میخواسته بهش دست درازی کنه اگه از ترس جيغ و دادهای رها نبود اين نامرد زنا هم کرده بود !!
بابام که شوکه شده بود و فقط به دهن من و عموم چشم دوخته بود بهش گفتم چيه باور نميكنی ؟ با دست زدم تو سينه ی عموم زدم و گفتم کثافت اگه دارم دروغ میگم بگو ! چرا از خودت دفاع نمیکنی؟ مادر بزرگم كه تا اون لحظه ساكت بود پرید وسط حرفم و گفت : دختره ی چشم سفید چی داری میگی+ عين قيچی دهنتو تكون ميدی خجالتم نمیکشی ؟ رو كردم بهش و گفتم حقیقت تلخته ؟ ميخواين بهتون ثابت كنم ؟ میخواین برم همسايه بغلي رو بيارم تا براتون تعریف کنه که رها از ترس اين نامرد جيغ كشيده و
بود و با گریه رفته بود تو کوچه ؟ زن عموم با رنگ و رویی پریده و خجالت زده گفت : رستا جان شايد داری اشتباه ميكنی ، من مطمئنم محمد از اين كارا نميكنه من شوهرمو خیلی خوب میشناسم شايد رها تنها بوده و اجنه ديده و خیالاتی شده که محمده !
از حرص زدم زير خنده گفتم : زن عمو چی داری میگی شوهرت خودش اجنس ...
رفتم رو به روی عموم ایستادم و تا خواست حرف بزنه دستم رو به نشانه ی سكوت بالا آوردم و گفتم : اون دهن کثیفت رو باز نکن تو اگه سکوت کنی خیلی سنگین تره + اگه فقط يه بار ديگه كوچكترين اشتباهی ازت سر بزنه و بخوای رها یا من رو اذیت کنی خودم به تنهایی آتيشت ميزنم ! با دستم راه بيرون رو نشونش دادم و گفتم : حالام از خونه ی ما گمشو برو بيرون بيشرف + انشاالله كاری كه با ما كردی سر بچه هات بياد ...
عموم که از خجالت نمیتونست دهن باز کنه ، یک کلمه حرف هم نزد و بدون خداحافظی یا معذرت خووهی فوراً از خونه زد بيرون و سوار موتورش شد و رفت ... بعد از رفتن عموم زن عموم با کمال پرویی به بابام گفت : اردلان من مطمئنم رستا داره اشتباه ميكنه ، من مطمئنم یا خواب دیده یا اجنه اذیتش کردن ! چشمام رو رو هم گذاشتم و با عصبانیت گفتم : زن عمو خواهش میکنم اینقدر احمق نباش اجنه كجا بود ؟! ما از وقتی اومدیم بناب شوهر نامردت به ما ناخنک میزد تا الان اولين بار نيس که بگم جن زده یا تَوَهُمی شدم + همه ی ما ميدونيم كه تو از شوهرت ميترسی و مجبوری ازش دفاع کنی خیالت راحت ما از تو ناراحت نیستیم پس لطفا منکر هرزه بودن شوهرت نشو ...
یک ساعت بعد از رفتن عموم بابام زن و بچش رو تا خونشون رسوند و برگشت ...
بر خلاف تصورم اونشب مامانم خیلی از کارم خوشحال شده بود و لام تا کام حرف نزد و تازه بهم گفت کارِ خوبی کردی عموت رو سکه ی یه پول کردی و رُسواش کردی + شایدم چون خانواده ی بابام بودن خوشحال شده بود وَگرنه مامانم همچین آدمی نبود که حق رو به من بده ..
اون روز خودمم نمیدونستم این همه جسارت و جراًت رو از کجا آوردم که اینجوری بلبل زبونی میکردم و بدون اینکه ذره ای از مامان یا بابام بترسم رُک و بی پروا حرفام رو زدم ...
چند هفته‌ ای بود که سرکار میرفتم و خدا روشکر قلق‌ کار خیلی خوب دستم اومده بود مَنی که تو عمرم به سیستم و کامپیوتر دست نزده بودم خیلی خوب راه افتاده بودم و صاحب کارم مدام ازم تعریف می‌کرد ، اما هنوز جنگ و دعوا های خونه به خاطر کار رفتن من تمومی نداشت و پا برجا بود ، منم دیگه برام مهم نبود چون بیرون از خونه دلم خوش بود
 بعد از یک‌ ماه کار کردن بالاخره اولین حقوقم رو گرفتم و بدونِ اینکه از کسی اجازه بگیرم ، با خوشحالی رفتم برای خودم وسایل آرایش و مانتو خریدم ، هر روز انگیزم برای کار کردن بیشتر از دیروز میشد کلی آرزو تو ذهنم پرورش داده بودم و به خودم قول داده بودم برای رسیدن به تک تک هدف هام بی وقفه تلاش کنم و اجازه ندم کسی خرابشون کنه ..
رها هم از وقتی میرفت فروشندگی حال و هواش بهتر شده بود ، البته هیچ مادری نمیتونه بچش رو فراموش کنه اما کمی خیالش راحت شده بود که بلاخره سپهر بزرگ میشه و وقتی حقیقت رو فهمید میاد سمتش ، هر ماه با کلی ذوق و شوق برای سپهر لباس‌ میخرید و میداد به مادر شوهرش تا براش ببره ..
مامانم از وقتی دید من با حقوقم وسایل ارایش و مانتو خریدم هر روز بهم تهمت میزد و جلو بابام بهم میگفت : خدا میدونه این دختر داره چیکار میکنه که هر دقیقه لباسای جدید میپوشه !+ اصلا انگار مَردم خانم رو بدون آرایش قبول ندارن !
کلا یاد گرفته بود با این حرفا ذهن همه رو نسبت به من خراب کنه ، اما من هر دفعه هزار تا حرف بدتر از حرف هایی که بهم میزد رو بارش میکردم ، اینقدر حرف نثارش میکردم که خودش بیخیال میشد .
گاهی هم بی حوصله بودم و هر چی بهم میگفت سکوت میکردم و ولش میکردم به امون خودش ... گاهی وقت ها با صورتِ زخمی که جای ناخن های مامانم به درستی نمایان بود میرفتم سرکار ، صاحب کارم که آدم شوخ طبعی بود با خنده بهم میگفت : خانم ! نکنه شما تو خونتون میمون دارین که هر چند روز یک بار صورتت رو چنگ میزنه :( ؟
منم خجالت زده در جوابش میگفتم میمون که نه ..! اما یه گربه ی وحشی و بی چشم و رو داریم ، حس میکردم بهم شک کرده که من تو خونه مشکل دارم. این رو از حرفاش متوجه شده بودم اخه هر روز بهم میگفت اگه چیزی لازم داری بدون هیچ تعارفی بهم بگو ! بهم قول داده بود اگه برای مراسمات همراهش برم پولِ بیشتری بهم میده اما اکثر مراسمات شب بود و من نمیتونستم همراهش برم ، هر وقت که من نه میاوردم میگفت : اگه خودت اجازه بدی میام و با پدر و مادرت صحبت میکنم و راضیشون میکنم که بتونی بیای ور دستم و در آینده برای خودت فیلمبردارِ ماهری بشی ، هرچند تو فرهنگ ما کورد ها زیاد گیر نمیدن که الا و بلا فیلمبردار باید زن باشه ، ولی بهتر بود یه زن هم برای کمک دست باشه تا کسی معذب نشه ... اما من چون میدونستم خانوادم این چیزا تو مغز فسیل شدشون فرو نمیره ، با رو دروایسی میگفتم : مرسی بهرام آقا من دستمزد بیشتر نمیخوام بابام بدش میاد دختر شب بیرون از خونه بمونه ...
 یه بامبول جدید برام درست میکرد ، انگار واقعا دیوانه بود !
یه بار لباسام رو گم و گور میکرد یه‌ بار لوازم آرایشم .! خلاصه هر روز باید تا ساعت ها دنبال یه چیزیم میگشتم ،
دیگه از این کاراش کلافه شده بودم ،
تصمیم گرفتم یه کیف بزرگ‌ بخرم و وسایلام رو توش بذارم و هر روز با خودم ببرم سرکار و بیارم ، یه مدت کارم این شده بود با کیف بزرگ برم و برگردم !
صاحب کارم که وضع منو میدید یه روز بهم گفت : رستا اگه دوست داشتی میتونی وسایلت رو همینجا بذاری + بردن و آوردنِ این کیفِ بزرگ با اون بدن نحیفی که تو داری کار سختیه + میتونم یه کمد کوچیک برات بیارم و کلیدش رو هم دست خودت بدم که خیالت راحت باشه کسی دست به وسایلت نمیزنه ، منم از خدا خواسته خوشحال شدم و قبول کردم و ازش تشکر کردم . آقا بهرام مردِ خوب و با شخصیتی به نظر میرسید ، زن و بچه داشت و خونشون هم نزدیک آتلیه بود . گاهی دختراش و زنش میومدن مغازه و بهش سر میزدن ، زنش خانم مغرور و خودشیفته ای بود و خودش رو خیلی میگرفت ، ولی من اصلا بهش اهمیت نمیدادم و کاری به کارش نداشتم ..
من میدونستم که دیگه باکره نیستم و همون یک درصد ازدواج ناخواسته رو هم نمیتونم داشته باشم ، هرچند حتی یک درصد هم به ازدواج فکر نمیکردم ولی از بی آبرویی خیلی میترسیدم و همین فکر و خیال های آزار دهنده شده بود فکر روز و شبم ... رها هم دختر ساده‌ و بی سیاستی بود و نمیتونست راهنماییم کنه و راه و چاهی نشونم بده ...
طی این مدت که میرفتم سر کار بابام هیچ مشکلی با کار کردنم نداشت ، البته تا وقتی که مامانم کوکش نمی‌کرد اما برعکس مامانم مدام تهدیدم میکرد و با تمسخر میگفت : بلاخره یه روز میام آتلیه و آبروت رو جلوی صاحب کارت میبرم ، منم در جوابش میگفتم اصلا برام مهم نیست + صاحب کارم تو این مدت خیلی خوب منو شناخته .‌‌..
خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه یه روز وقتی من کلاس بودم و مامانم از تایمای کلاسم با خبر بود‌ از فرصت استفاده کرد و پاشد رفت آتلیه و با بی احترامی به صاحب کارم گفت : من اصلا راضی نیستم دخترم بیاد اینجا کار کنه ، اون بدونِ اجازه ی من و باباش داره میاد سرِکار دیگه نمیخوام بیاد و بره اگه به حرفم گوش ندی و بهش کار بدی مطمئن باش نه تنها برای خودش بلکه براش شما هم دردسر درست میشه .. 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.07/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.1   از  5 (14 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ehvu چیست?