رمان رستا قسمت نهم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت نهم

مامانم کلی بی احترامی به اقا بهرام کرده بود و از شکایت ترسونده بودش ...


منم طبق‌ معمول بعد از اتمام کلاسم راهیِ آتلیه شدم ، تا رفتم و سر میزم نشستم ،
اقا بهرام صدام زد و گفت : باید در مورد یه مسئله ی مهم باهات صحبت کنم ، دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید ، سراسیمه رفتم رو به روی آقا بهرام ایستادم و گفتم : اقا بهرام خدایی نکرده اتفاقی افتاده ؟ لبخند ملیحی زد و گفت : مامانت امروز اینجا بود و بهم هشدار داد که اگه از اینجا اخراجت نکنم آبرومو میبره و ازم شکایت میکنه و .....
وقتی حرف های آقا بهرام رو شنیدم ناخداگاه اشکم سرازیر شد و با گریه گفتم : آقا بهرام به خدا من دختر بدی نیستم ! + مامانم با کارا و افکار احمقانش آبرو برام نزاشته و همه جا زیر سوالم برده ، دیگه نمیدونم باید از دستش چیکار کنم نمیدونم چرا هیچ رحم و مروتی تو وجودش نیست مثلاً من دخترشم پاره ی تنشم + من فقط میخوام رو پای خودم وایسم و دستم تو جیب خودم باشه ولی اون نمیذاره ، شما بگید من دارم کارِ اشتباهی میکنم کار کردن گناهه ؟ + اگه شما هم بیرونم کنید نمیدونم چیکار کنم ، بازم هر جور صلاح میدونید اختیار همه چیز دست شماست اگه بگی برو میرم .. بگی بمون میمونم ...
نشستم رو صندلی رو به روش و با بغض از مشکلاتم براش گفتم تا شاید دلش به حالم بسوزه و اخراجم نکنه ...
وقتی حرفامو شنید ، با خونسردی گفت : دختر جان نگران نباش خدا بزرگه من
همه ی سعی و تلاشم رو میکنم تا مادرت رو راضی کنم ، با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن ، فکر میکردم که نقشه ی مادرم به بن‌بست خورده ، بی اختیار خنده رو لبم اومد و ازش تشکر کردم ...
غروب که برگشتم خونه مامانم فکر میکرد اخراج شدم ، با نگاهش خوشحالیش رو بهم میفهموند ، با غرور غب‌ غبش رو باد کرد و گفت: دختره‌ ی بی حیا فکر کردی نمیتونم جلوت رو بگیرم ؟ کور خوندی آبروت رو همه جا میبرم چشم سفیدِ ج..ه...
منم که دیگه مثل قبل بی سرو زبون نبودم با صدای بلند گفتم زنیکه ی شیطان اینقدر به من نگو ج...ه اگرم نباشم با این حرفات و کارات که نمیذاری با ابرو کارکنم قطعا میرم زیرخواب مردم میشم که قشنگ خیالت راحت بشه که ج...ه شدم + از حالا به بعدم الکی بلند نشو برو جلوی غریبه ها ابروم رو ببر .. اینو مطمئن‌ باش اگه آقا بهرام هم از آتلیه اخراجم کنه بازم میرم یه جای دیگه کار پیدا میکنم + تو هم تا هر وقت دوست داری دنبالم راه بیوفت و از کار بی کارم کن ببینیم کی برنده میشه + تو که ابرو نداری منم دختِ خودتم پس همتراز هم میشیم پس بچرخ تا بچرخیم ...

.مامانم با این کاراش خودش رو از چشم همه انداخته بود ، واقعاً حقش مرگ بود . دلم میخواست خودم به تنهایی اینقدر کتکش بزنم تا زیر دستم جون بده + ولی زورم بهش نمیرسید ، اصلاً انسان نبود هر وقت که با هم گلاویز میشدیم مثل زامبی ها سر و صورتم رو چنگ میزد ! حتی گاهی بابامم در برابرش کم میاورد ، جثه ی زیاد درشتی نداشت اما با این حال کسی نبود که به تنهایی حریفش بشه ، منم زورم بهش نمیرسید فقط یکی دوتا ضربه به صورتش میزدم تا حداقل دلم خنک بشه ..
فردای اون روز وقتی صبح زود بیدار شدم و حاضر شدم تا برم آتلیه ، مامانم مثل جن جلوم ظاهر شد و گفت : من به اون مردک بی همه چیز هشدار دادم که با زبون خوش بندازتت بیرون ولی انگار گوششم بده کار نبوده ! + کاملاً مشخصه که باهات یه سَر و سری داره که دلش نمیاد بیرونت کنه !
هق هق بلندم سکوت خونه رو شکست ، آستین لباسش رو گرفتم و با حرص گفتم : بسه دیگه به خدا خستم کردی اینقدر مزخرف نگووو + کی میخوای از این اراجیف دست برداری ؟ + اگه با تو باشه من با عالم و ادم یه سر و سری دارم + برو هرکاری دلت میخواد بکن ، یادت نره از منم‌ حتماً شکایت کنی تا بیام و جوابت رو بدم‌، بی توجه به ادامه ی حرفاش کیفم رو زدم زیر بغلمو رفتم اتلیه ..
اقا بهرام تا منو دید سَری تکون داد و گفت : رستا خانم چیشد ؟ دل مامانت نرم شد یا نه ؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم اقا بهرام شما هم دلت خوشه ها !!
مامانم اگه دل داشت که الان اوضاع من این نبود ، اون اصلا دلی نداره که بخواد نرم بشه به جای دل یه سنگ‌ تو سینشه ...
لب های خشکم رو تَر کردم و لب زدم : اقا بهرام من اصلا نمیخوام شما هم به خاطر من تو دردسر بیوفتین شما زن و بچه دارید من مامانمو خیلی خوب میشناسم میدونم هیچ چیزی ازش بعید نیست + منم بیکار نمیمونم بلاخره یه جایِ دیگه رو پیدا میکنم .. پرید وسط حرفم و گفت :
نه اصلا !! لازم نکرده از اینجا بری و دنبال یه کار دیگه بگردی ، من کلی از خودم مایه گذاشتم ، کلی وقت گذاشتم تا فوت و فن کار رو بهت یاد دادم حالا که کارو یاد گرفتی نمیذارم به همین راحتی بری من بهت احتیاج دارم دست تنهام + تا یکی دیگه بیاد و کارو یاد بگیره من لنگ میمونم + حرفای مامانتم زیاد جدی نگیر نمیتونه کاری با من بکنه ! من که از‌خوشحالی نیشم تا بناگوش باز شده بود و از اینکه به قول معروف استعفام رو قبول نکرده بود خوشحال شدم و سریع رفتم پشت میز و مشغول کارم‌ شدم ...
اقا بهرام نسبت به قبل کنجکاوتر شده بود و مدام از خانوادم و شرایط زندگیمون سوال میپرسید...


یه بار که داشتم در مورد مامانم باهاش صحبت میکردم با تعجب گفت : رستا !
این زن واقعاً مادر خودته یا نامادریته ؟
با شنیدن این حرفش هم تعجب کردم هم خجالت کشیدم ...
با خودم گفتم ببین مامانم چطوری خودشو نشون داده که همه فکر میکنن نامادریمه ! شرم زده گفتم : آقا بهرام مادر خودمه ولی هیچوقت در حقم‌ مادری نکرده + تو این چند سال کاری با من و خواهرام کرده که دیدم رو نسبت به همه ی مادرا خراب کرده + من تا حالا هیچ مادری رو ندیدم که با دست خودش دامنِ دخترش رو لکه دار کنه یا پشت سرش به بدی حرف بزنه + شاید منم حق داشتم مثل دخترای دیگه اشتباه کنم و مادرم راه درست رو نشونم بده و منو از باتلاق کارهای اشتباه نجات بده ولی مادر من با دستای خودش من رو به عمق هرچی اشتباه بود کشوند ....
روزها به تکرار و دلگیر ميگذشت كم كم برای اینکه دهنِ مامانمو ببندم با حقوقم برای خونه خريد ميكردم ، برای خودم و رها لباس و لوازم بهداشتی ميخریدم ..
ديگه از اون دختر تو سری خور و بی زبون خبری نبود بزرگ شده بودم و به خوبی از پسِ خودم بر میومدم ...

 دیگه بدون هیچ ترس و لرزی راحت برای خودم خرید می‌کردم ...
رها هم هنوز تو مغازه ی خودمون کار می‌کرد ، شرایطش خیلی از من سخت‌ تر بود اوضاع روحی خوبی نداشت گوشه گیر و کم حرف شده بود ، تا از جاش تکون میخورد مامان و بابام بهش میگفتن تو یه زن مطلقه‌ای ! زن مطلقه که نباید لباس رنگ روشن و شاد بپوشه + زن مطلقه که نباید هر هر بخنده + نباید هر جایی که دلش می‌خواد بره و بیاد ...
با این حرفاشون عرصه‌ ی زندگی رو برای رها هر روز تنگ‌ تر و تنگ‌ تر میکردن + خیلی جالب بود که بابا و مامانم با دستای خودشون رها رو بدبخت کره بودن و حالا انگ مطلقه بودن رو هم بهش میچسبوندن تا بیشتر از این عذاب بکشه ، دوری رها از پسرش ، که حتی اجازه ی یک لحظه دیدنش رو نداشت یه طرف نیشه و کنایه‌ های خانوادمم یه طرف ...
یه روز که تازه از سرکار برگشتم و رها هم مشغول آشپزی بود مامانم تک سرفه‌ای کرد و با خوشحالی گفت : رستا قراره فردا برای رها خواستگار بیاد ، فردا زودتر از سرکار برگرد که یه دستی به سر و وضع خونه بکشی ...
رها تو هم فردا بشین تو خونه اهون رو به جات میفرستم درِ مغازه ...
نگاهمو دوختم به مامانم و گفتم: حالا این خواستگار کی هست ؟ با ذوق گفت : برادر آقا رجبه دیگه همونی که با ماشینش بار میبریم تهران + اونم یه بار ازدواج کرده و طلاق گرفته ، وقتی دیدم رها هیچ عکس العملی در برابر حرفای مامانم نشون نداد منم دخالت نکردم و چیزی نگفتم ..
اون شب به سرعت گذشت و فردای اون روز ساعت ۳ از اقا بهرام اجازه گرفتم و زودتر برگشتم خونه ..
رها بعد از مدت‌ ها یه لباس رنگ روشن پوشیده بود اما غم و ناراحتی تو چشماش موج میزد ساعت ۸ شب بود که مهمونا اومدن ، مادر و برادر و زن برادرش همراه خود داماد ..
تا چشمم به داماد افتاد وا رفتم و به رها گفتم یا خدا این دیگه کیه ! چرا مامان به خاطر این داشت از ذوق میترکید ؟
درست مثل عقب مونده ها رفتار میکرد ،
هر لحظه با رفتار و حرکاتش بیشتر شاخ در میاوردم ! وقتی ظرف میوه رو جلوش گرفتم بدون هیچ تعارفی ، دست کرد تو ظرف میوه و یه خیار برداشت و خرچ‌ خرچ با صدای بلند شروع کرد به جویدن 
دلم میخواست پسره‌ ی دیوونه رو خفه کنم این کی بود که خانوادم برای رها لقمه گرفته بودن . همون لحظه به رها گفتم : خواهر جان یه دیوونه کم داشتیم که اونم خدا گذاشت تو دامنمون ...
با اولین قدمی که مهمونا به بیرون گذاشتن من و رها با تَشَر رفتیم سمت مامانم و گفتیم : این دیوونه کیه برداشتی اوردی تو خونه تا دخترت رو بهش بدی؟ چرا هر آدم دیوونه‌ای که تو این شهر پیدا میکنی

 ما رو بهش معرفی میکنی ؟ مگه ما عقب مونده ایم ؟ + حواست باشه یه وقت این دیوونه ها از زیر دستت دَر نرن؟ مامانم لبخند کجی زد و با بی تفاوتی در جوابمون گفت : هااان ؟! چیه چه خبره دوتایی شلوغش کردین ؟ مگه پسره چشه؟ پسر به این خوبی و آقایی دیگه چی میخواین شما ؟ اون دیوونه نیست شما دو تا دیوونه هستین که میشینین برای خودتون خیال بافی میکنید و به خیالِ خودتون پسر شاه پریون میاد میگیرتتون ! هر چی سعی میکردم ساکت باشم مامانم با این تیکه و متلک های گاه و بیگاهش نمیذاشت با عصبانیت گفتم : لازم نکرده دیگه برای ما خواستگار پیدا کنی من و رها اصلا قصد ازدواج ندااااریم + از حالا به بعد این دیوونه‌ ها رو بَردار ببر برای فک و فامیل خودت نه ما + شما یه بار رها رو بدبخت کردین یه بار به خواست شما شوهر کرد برای هفت پشتش بسه ...
ناگفته نماند یه بارم با اجازه ی مامانم یه پیر ۹۰ ساله اومد خواستگاری رها که همون دقیقه ی اول ردش کردیم ...
دلم به حالِ رها میسوخت خیلی بی زبون و مظلوم بود ، حتی همین یه خورد زبونی هم که من داشتم اون نداشت ...
آتلیه برای من هم محل کارم شده بود و هم جایی که بتونم کمی با اقا بهرام درد و دل کنم و سبک بشم ، آقا بهرام هر روز دلداریم میداد و با مهربونی میگفت : دختر جان غصه نخور خدا بزرگه بلاخره یه روز هم تو و هم خواهرت نجات پیدا میکنید ..
یه روز که بابام سرِ ظهر از زندان مرخص شد یه راست رفت پاساژ تا به مغازه سر بزنه ، همون موقع رها رو میبینه که داشته با یکی از همسایه‌ ها درموردِ دکور‌ مغازه حرف میزده ...
شب که از سر کار برگشتیم بابام سرِ همین موضوعِ پیش پا افتاده ، بدون اینکه از اصل موضوع با خبر بشه افتاد به جون رها و تا جایی که میتونست رها رو زیر مشت و لگدش گرفت ، رها که دیگه جونش به لبش رسیده بود با فریاد رو به بابام گفت : اخرش خودمو از شر شما ظالما راحت میکنم و خودمو از این همه تهمت و بدبختی خلاص میکنم . از این حرف رها غم همه جونم رو گرفت رفتم سمتش و سرش رو گذاشتم تو سینم و با صدای بلند اشک ریختم .. دیگه از اون شب به بعد از ترسم یه لحظه هم از رها جدا نمیشدم ، هر جا میرفت مثل کنه بهش میچسبیدم نصف‌ شب‌ ها پا میشدم و میرفتم بالای سرش تا مطمئن بشم بلایی سرِ خودش نیاورده ..
چند روزی گذشته بود که این موضوع رو با آقا بهرام در میون گذاشتم ، اقا بهرامم دلگرمم کرد و گفت اصلاً نگران نباش ظهر با هم میریم پاساژ پیشش تا یه خورده مرحم‌ دردش باشیم. ظهر که رفتیم پاساژ خداروشکر ماهور خونه بود و رها تنها توی مغازه بود ، رها از دیدن آقا بهرام


خیلی تعجب کرد اما اینقدر دپرس و سر درگم بود که اصلاً اهمیت نداد و بعد از یه سلام خشک و خالی نشست رو صندلی ، نفس عمیقی کشیدم برای اینکه یکم جو رو عوض کنم رو به رها گفتم : رها هنوزم ناراحتی ؟ تو که قبلاً دلت بزرگ تر بود و اصلا به این جور مسائل اهمیت نمیدادی ! نگاهشو ازم دزدید و با صدای بلند زد زیر گریه ، صدای هق هقش تو کل مغازه پیچید و با درموندگی گفت : رستا دیگه دلم جا برای این همه غم و غصه جا نداره ، کم آوردم خسته شدم خسته ...
اقا بهرام که تازه متوجه حالِ داغون رها شده بود شروع کرد به دلداری دادنش ...
اما حرفای آقا بهرام هم هیچ تاثیری نداشت و رها بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه بی وقفه گریه می‌کرد ...
نمیدونم چرا حس کنجکاویم گل کرده و یواشکی رفتم سراغ کیفش و آهسته آهسته زیپ کیفش رو باز کردم ، چیزی که میدیدم رو باور نمی‌کردم ، دستام می‌ لرزید و دهنم خشک شده بود ، یه پودر سفید رنگ توی یه پاکت بود ، سریع پاکت رو برداشتم و بدون اینکه حرفی بزنم گذاشتمش تو جیب شلوارم تا رها متوجه نشه ...
آقا بهرام هنوزم داشت رها رو نصحیت میکرد ، و با مهربونی بهش میگفت : بلاخره این روازای سخت تموم میشه و خوشبخت میشی فقط مواظب باش کار احمقانه‌ ای نکنی ... یک ساعتی پیش رها بودیم و برگشتیم آتلیه ، وقتی رسیدیم پاکت رو به اقا بهرام دادم و با نگرانی گفتم : اینو از کیف رها برداشتم چیه ؟؟ بعد از اینکه پودر رو بو کرد گفت : متاسفانه مرگ موشه بازم خدا رو شکر که از کیفش برداشتی ! زدم زیر گریه گفتم اقا بهرام یعنی واقعا رها میخواسته خودشو بکشه ؟ + حالا من چه خاکی به سرم بریزم من که همیشه کنارش نیستم ! اقا بهرام بعد از چند دقیقه فکر کردن گفت : رستا ، رها الان یه زن مطلقه‌ ست چرا نمیره تنهایی زندگی کنه و خودش رو از این گرفتاری ها نجات بده ؟ با ناراحتی گفتم آخه خانوادم این اجازه رو بهش نمیدن ، آقا بهرام گفت : اگه از طریق قانون پیش بره حتی کسی حق امر و نهی کردن بهش رو هم نداره چه برسه کتک زدن !+ خوانوادت نمیتونن رها رو مجبور کنن که با اونا زندگی کنه ...
از اقا بهرام به خاطر مشاورش تشکر کردم یه نور امیدی تو دلم روشن شد و شب به محض اینکه رسیدم خونه رها رو کشیدم تو زیر زمین و موضوع رو براش توضیح دادم. دستشو گرفتم و آروم دمِ گوشش گفتم : بیا با هم خونه بگیریم و تنهایی زندگی کنیم + اگه واقعا حرف های آقا بهرام درست باشه کسی دیگه نمیتونه به اجبار وادار به کاریت بکنه حتی بابا و مامان !
رها که میدونست یا یه روزی به خواست مامانم باید با یه پیر و دیوونه ازدواج کنه حرفامو تایید 
 کرد و با بغض گفت : اما .‌.. اما ما که پولی نداریم + پس چطوری خونه اجاره کنیم ! لبخندی زدم و بهش گفتم‌ نگران نباش خدا بزرگه ...
فردا که رفتم سرکار تا اقا بهرام رو دیدم بدون مقدمه با خوشحالی گفتم : سلام ! بلاخره رها راضی شد که از اونجا بریم + اگه رها خونه اجاره کنه منم همراهش میرم که تنها نباشه !!! خندید و گفت : خیلی خوب چه خبرته ! حالا کل مخالفتی نداشته همین بعد از ظهر با هم میریم دنبال یه خونه مناسب میگردیم . ساعت ۴ بعد از ظهر من و آقا بهرام راهی بالا شهر شدیم ، تو مسیر رفتن اقا بهرام بهم گفت : برای شما که دو تا دختر تنهایین سخته که پایین شهر زندگی کنید + براتون حرف در میارن و نمیذارن راحت زندگی کنید ، حق با آقا بهرام بود فرهنگ بالا شهر تا پایین شهر زمین تا آسمون فرق داشت ، به آقا بهرام گفتم حق با شماست ، شما بزرگتر از ما هستی و ما کاملا گوش به فرمان شما هستیم ...
پا به پای آقا بهرام ، بنگاه به بنگاه میرفتم اما هر جایی که میرفتیم پول پیش ازمون میخواستن و ما هم نداشتیم که بدیم ..
بعد از کلی گشتن بلاخره یه خونه ی نسبتاً تمیزِ موکت شده پیدا کردیم که باید : دو ملیون و پونصد پول پیش میدادیم و ماهی ۳۰۰ تومن هم اجاره ...آقا بهرام گفت : من براتون چک میدم انشالله که بشه دوماه دیگه پول پیش رو بدین ، صاحب خونه هم که هم خودش و هم زنش تو بیمارستان کار میکردن با کلی‌خواهش‌ و تمنا قبول کردن که بعد از دوماه پول پیش رو بدیم ...
خیلی ذوق‌ زده بودم اصلاً باورم نمیشد که داریم از اون خونه یا بهتر بگم زندان خلاص میشیم ...
از اونجا یه راست رفتم پیش‌ رها و تا دیدمش بغلش کردم و گفتم: رهااااا‌ دیدی نجات پیدا کردیم + من که بهت گفته بودم خداا بزرگه !+ یه خونه پیدا کردیم که صاحب خونه قبول کرد دو ماهِ دیگه پول پیش رو بدیم . رها هم خوشحال بود و هم نگران . میگفت : اخه چطوری پول پیش رو بدیم؟ از کجا بیاریم؟ با خنده بهش گفتم هم من کار میکنم هم تو قرار نیست که تو دیگه برای مامان کار کنی و پولی بهت نده ، کم مونده بود از خوشحالی بال در بیاریم و تو آسمون پرواز کنیم ، برامون مهم نبود که هیچ چیزی نداریم همین که داشتیم از اون خونه میرفتیم و قرار نبود دیگه از صبح تا شب با پدر و مادرمون دعوا کنیم برامون کافی بود ، اون شب با کلی ذوق و شوق خوابیدیم ، فرداش که رفتم سرکار اقا بهرام بهم گفت : یه دوست دارم که وسایل خونگی داره بریم ببینیم میشه یه سری از وسایل ضروری رو ازش قسطی برداریم ، قبول کردم و همراهش رفتم آقا بهرام با دوستش حرف زد و راضیش کرد

اجاق گاز و یخچال ساده بخریم و ماهی ۶۰ هزار تومن بدون هیچ سودی قسطش رو پرداخت کنیم .
با کمک آقا بهرام تونسته بودم به آینده امیدوار بشم اما بازم ته دلم قرص نبود و اینو خیلی خوب میدونستم که اگه بابا و مامانم از این موضوع‌‌ باخبر بشن قبول که نمیکنن هیچ یه بلایی هم سرمون میارن ! اما من و رها خسته تر از این حرف ها بودیم که ترسِ از کتک خوردنمون مانع رفتنمون بشه + البته به لطف مادرم من دیگه آبرویی نداشتم که بخوام به خاطرش جلوی مردم آبرو داری کنم ... دو هفته از اجاره کردن خونه گذشته بود اما ما هنوزم جراًت از اونجا رفتن رو پیدا نکرده بودیم ، تا اینکه سر ماه وقتی مامانم قبضِ برق و آب‌ و گاز رو دید شروع کرد به نفرین کردن و فحش و ناسزا گفتن به من و رها ... منم که دنبال بهانه بودم شروع کردم به یکی به دو کردن باهاش و حسابی از خجالت هم در اومدیم ، ولی این بار شرایط به نفع ما بود و از خدا خواسته یه مقدار وسایل جمع کردیم و در نبود بابام خونه رو ترک کردیم ...
حالا دیگه خوشحال بودیم و امیدوار به آینده ...
با هر سختی که بود تونسته بودیم یه جا رو اجاره کنیم و بدونِ اینکه نفرین و ناسزا بشنویم با خیالِ آسوده سرمون رو روی بالشت بذاریم ...
یک هفته از رفتنمون گذشته بود و اقا بهرام ازم خواسته بود تا وقتی که اوضاع آروم بشه تو خونه کار کنیم ، آلبوم طراحی میکردم ،
فیلم ادیت میکردم و با فلش به مشتری تحویل میدادم ...
رها هم تو خونه کارهای دستی مثل ملیله دوزی انجام میداد خیلی‌ خوشحال بودیم که بالاخره تونسته بودیم از اون تیمارستان نجات پیدا کنیم خوش بودیم و رها از فکر و خیال ...
مامانم بعد از یک هفته بی خبری از ما با توپ پُر رفته بود آتلیه و سراغ ما رو از آقا بهرام گرفته بود ، آقا بهرام هم اظهار بی اطلاعی کرده بود و با نگرانی گفته بود هیچ خبری ازمون نداره و خیلی هم اصرار کرده بود که اگه خبری ازمون شد حتماً بهش اطلاع بدن !
اما بابا و مامانم حرفش رو باور نکرده بودن و با داد و بیدا گفته بودن ما اومدیم اطراف آتلیه و پرس و جو کردیم و چند نفر شما رو با رستا تو خیابون دیدن ...
تو اون چند روزی که به خاطر خونه و وسایلی که خریده بودیم در حال رفت و امد بودیم چند تا از همسایه ها ما رو دیده بودن اما من از ذوق خونه اصلاً بهشون توجه نکرده بودم ...
مامانم بعد از دو روز دوباره رفته بود سراغ آقا بهرام و با گریه و زاری هم خودش رو کتک زده بود و هم چند تا از وسایل عکاسی رو شکونده بود و آقا بهرام رو تهدید کرده بود که اگه جای ما رو لو نده ازش شکایت میکنن و آبروش رو جلوی همه میبرن ...

مامانِ بی آبروی من بعد از یک هفته بلاخره تونست آدرسِ خونه ی آقا بهرام رو پیدا کنه و بره درِ خونشون .! همین که چشمش به زنِ آقا بهرام میفته با گریه و زاری بهش میگه دستم به دامنت شوهرت دخترای جوونِ منو از خونه فراری داده و خیلی خوب میدونه که کجان اما بهم نمیگه قصدش فقط اینه که ما رو بی آبرو کنه ! زن آقا بهرام که از همون روز اول با کار کردن من تو اتلیه مخالف بود سریع خانوادش رو در جریان میذاره و بهشون میگه شوهرم بهم خیانت کرده !ولی با این همه تهدید و زور گویی باز هم آقا بهرام زیر بار نرفت و جای مارو لو نداد تا اینکه برادر زنش که شوهر خواهرش میشد خواهر اقا بهرام رو کتک میزنه تا آقا بهرام مجبور بشه به خاطرِ جون خواهرش جای ما بگه ..
به قول خودشون نمیخواستن زندگی بهرام نابود بشه ..
مامانم یه جوری صحبت کرده بود که به زنش فهمونده بود من و آقا بهرام رابطه ی پنهانی داریم + و حتی گفته بود یه بار رفتم و از شوهرت خواستم تا دخترم رو از کار اخراج کنه اما از اونجایی که با هم رابطه داشتن اینکارو نکرد ! نمیدونم چرا مامانم همش میخواست ما رو بی ابرو کنه !
اما من پیش خدای خودم رو سفید بودم و دلم قرص بود که هیچ سَر و سری با اقا بهرام ندارم + آقابهرام هم هرکاری میکرد از سرِ دلسوزی بود ...
خانوادم این خبر رو تو کل محل پخش کرده بودن که ما با آقا بهرام از خونه فرار کردیم جوری که‌ خودمونم باور کرده بودیم !
اقا بهرام که دیگه از این بی ابرویی خسته شده بود بالاخره به حرف اومد و جای ما رو لو داد و به همه گفت : من هیچ کاری باهاشون نداشتم فقط به خاطر کار رستا آدرس خونشون رو میدونم ...
فردای اون‌ روز وقتی تو خونه مشغول کار کردن‌ بودیم ، صدای داد و بیداد شنیدیم و با ترس از پنجره بیرون رو نگاه کردیم و دیدیم بابا و مامانم و یکی از دایی‌ هام تو کوچه هستن ، زهر ترک‌ شده بودم ، با گریه نگاهمو به رها دوختم و با لرزش بدنم بهش گفتم رها خواهش میکنم نترس ! الان وقت این رسیده که قوی باشی و نذاری کسی بهت زور بگه + اگه بترسی و کوتاه بیای دوباره باید برگردیم به اون جهنم دره و با فلاکت زندگی کنیم + خیالت راحت منم پشتتم نباید بذاریم‌ از اینجا ببرنمون حتی جنازمون رو هم نباید رو دوششون بذاریم‌..
رها که میدونست حرفام حقیقته آیفون رو برداشت و با جدیت گفت چیکار دارین ؟ بابام فرباد زد و گفت بی شرفا درو باز می کنین یا خودم بشکونمش؟ رها با عصبانیت و بلند گفت : آره تو راست میگی ما بی شرفیم چون دختر سوزانیم و شیر اونو خوردیم + الانم میام دم در به خدا قسم اگه دستتون بهم بخوره از تک تکتون
 شکایت میکنم ! با هیچ کَسم شوخی ندارم بسه دیگه دست از سرمون بردارید تا کی میخواین به این کارای احمقانتون ادامه بدین ما به درک خودتون خسته نشدین ؟ _بذارین یه گوشه از این دنیای لعنتی به درد خودمون بمیریم
از شدت عصبانیت چونم می‌لرزید ، با پشت دستم اشک رو گونم رو پاک کردم و به رها گفتم : آفرین ! هر چیزی گفتن گفتن کوتاه نیا و جواب بده..
بابام که انتظار چنین حرف هایی رو از رها نداشت ، تعجب کرده بود و با لکنت زبون جواب رها رو می‌داد . از اونجایی که هنوز مهلت زندانش تموم نشده بود میترسید باز تو دردسر بیوفته ؛ اما مامانم که مثل همیشه کارش این بود با آبرومون بازی کنه، شروع کرد به کولی بازی در آوردن : تن صداش رو بالا برد و گفت : _ شما دو تا خَرابین ! چند تا آدم مطمئن‌ بهم گفتن رستا تو خیابون دست به دست بهرام راه میرفت !_ همسایه ها بهم گفتن بهرام اکثر وقتش رو تو این خونه با شما میگذرونه ؛_اصلا این خونه مال کیه که شما توش هستین بگین بهرام براتون گرفته چرا قایم میکنید ؟ مامانم عین خیالشم نبود و با صدای بلند حرفاشو تکرار میکرد منم از خجالت به اطرافم نگاه میکردم که مبادا یکی از همسایه ها حرف های مامان رو بشنوه !
با صدای آروم لب زدم : _ به خدا خونه مال خودمونه برای کسی نیست چرا داری دروغ سر هم میکنی آقا بهرام اصلا تو این خونه نیومده ! مامانم یه تای ابرو شو بالا برد و با همون تن صدا گفت : _ شما پولتون کجا بود که توی این محل خونه بگیرین !؟ لبخندی زدم گفتم : _ چیه الان از این میسوزی که ما پول داشتیم و به تو ندادیم ؟ بابام دستشو جلوی صورتش گرفت و تهدید وار گفت :_ همین فردا میرم از بهرام بی همه چیز شکایت میکنم خودم میدونم شما دوتا عرضه ی این کارا رو ندارید و الان اگه اینجایین با کمک اونه ...
نگاهی از عصبانیت به رها انداخت و گفت : _ همین‌ جوری ولگرد بودی که طلاقت دادن و به من اشاره کرد و گفت : توی ج*ن*د*ه رو که دیگه میتونم از اینجا ببرم !
به ثانیه کشیده نشد که با داییم افتادن به جونم چند تا از همسایه ها از سر و صدا اومده بیرون و در حال پچ پچ کردن بودن فقط دو سه نفرشون از جاشون تکون خوردن و اومدن منو از زیر دستشون بیرون کشیدن ، با صدای بلند گریه میکردم و پاهامو محکم رو زمین گذاشته بودم که نتونن ببرنم و داد میزدم من با شما جایی نمیااام دیگه نمیخوام برگردم تو اون جهنمی که برامون ساختین ولم کنید. بدبختمون کردین هنوز براتون کافی نیست ..؟
بابام وقتی دید با كتک كاری اوضاع داره بدتر می‌شه به داییم‌ گفت ...
 فایده نداره اين دو تا بی حیا ياغی شدن دیگه زور ما بهشون نمیرسه ...هر كس‌ يه چيزی میگفت يكی میگفت زنگ بزنيد كلانتری ، يكی میگفت: مسائل خانوادگی به ما ربطی نداره ؛ اما هيچ‌ کس نگفت لابد مشکل از خودتونه كه بچهاتون از خونه فرار کردن ! «درمونده و کلافه شده بودم دیگه نمیدونستم بايد چیكار کنم تا از دستشون راحت بشم.» وسط کوچه جلو اون همه آدم چهار زانو نشستم رو زمین و بلند بلند گریه کردم طوری که به نفس نفس افتادم و با گریه میگفتم: _ تو رو خدا بذاريد بميرم از دستتون راحت شم کلفت گیرتون نیومد که میخواین منو برگردونید !
به آدم های غریبه ای که اطرافمون بودن خیره شدم و با بغض گفتم : _ شما اگه کمی وجدان داريد به داد ما برسین. شما ها انسانین آخه !_ به واللّه نيستن شماها فقط تماشا گرین نمیدونم به چه زبونی بگم من با آقا بهرام رابطه رابطه ای ندارم که بخوام باهاش فرار کنم _ من از دست خانوادم فرار کردم میخوام برای خودم زندگی کنم میخوام آزادانه نفس بكشم میخوام از این مردی كه به اصطلاح میگه بابامه و بهم میگه دختر اگه سه وعده غذا میخوره بايد ٦ وعده كتک بخوره دور باشم_شما هم اينجوری بچه داری می‌كنيد ! يعنی همه پدر ومادرا اين‌جوری هستن یا من بدبخت فقط این بلاها سرم می‌یاد ! این‌ قدر با صدای بلند حرف زدم و گريه كردم که گلوم خشک شده بود ، همین‌جوری به سر وصورتم می‌زدم حتی دستامم دیگه بی جون شده بود ، کف دستامو رو زمین گذاشتم تا بلند شم ؛ اما نفهمیدم چی شد که چشمام سیاهی رفت ...
نمیدونم چقدر وقت گذشته بود وقتی چشمام رو باز کردم و اطرافم رو نگاه کردم متوجه شدم تو خونه‌ ام ، آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم تا به آقا بهرام زنگ بزنم ، بعد از گرفتن شماره و چند تا بوق خوردن بلاخره جواب داد ،
با خشمی که تو صدام موج میزد گفتم : _ آقا بهرام فقط بهم بگو چرا آدرس خونه رو دادي به اينا !؟ اینا ما رو پيدا كردن از حالا به بعد نمیذارن آب خوش از گلومون پایین بره_ شما كه قول داده بودی كمكمون كنی چیشد ! پس چرا اين‌ كارو باهامون كردی ! این بود قول مَردونتون؟ آقا بهرام با صدایی که اصلا مشخص نبود عصبیه یا دل نگرون گفت: _ رستا به خدا قسم مجبور شدم ، خانوادت آبروم رو همه جا بردن_بخاطر زندگی خواهرم مجبور شدم ...
آهی از سر کلافگی کشیدم و گفتم: _ نبايد بهشون میگفتين الان ديگه دست از سرت بر نميدارن و بهت میگن اگه سر و سری باهاشون نداری چرا جاشون رو بلد بودی .
با شرمندگی گفت : ببخشيد ديگه كاریه که شده افسوس خوردن هیچ فایده ای نداره

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.20/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.2   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه qbybf چیست?