رمان رستا قسمت دهم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت دهم

افسوس خوردن هیچ فایده ای نداره در جوابش گفتم


 اقا بهرام با اين رفتارایی که خانوادم با ما تو کوچه کردن حالا مردم فکر میکنن ما خرابيم و اونا بخاطر خوبی و صلاحیت ما این‌ کارا رو کردن_ حتی صاحب‌ خونه هم بهمون گفت من مستأجری که حاشیه داشته باشه نمیخوام حالا باید چیکار کنیم ؟ هرجا بخوایم بريم بلاخره دیر یا زود پيدا‌مون می‌كنن ...
آقا بهرام‌ یکم‌ بهم دلداری داد و گوشی رو قطع کرد ...
فردای اون‌ روز آقا بهرام بهم زنگ زد و بعد از چند ثانیه مکث گفت :_ رستا من يه پيشنهاد برات دارم فقط خواهش میکنم در موردم فکر بدی نکن این پیشنهاد فقط به خاطرِ خودته !
نگران گفتم آقا بهرام چیزی شده ؟ خجالت زده گفت : رستا با من ازدواج كن ....

_فقط اینجوری خانوادت دست از سرت برميدارن _منم با دامادمون صحبت میکنم و ادبش میکنم كه دفعه ی آخرش باشه با من در ميوفته ...
از تعجب به سقف اتاق خیره شده بودم و نمیدونستم در جوابش چی باید بگم ! با خودم گفتم اینم چون شرایط ما رو فهمیده میخواد از آب گل آلود ماهی بگيره ،
ذهنم خسته بود گیج شده بودم دیگه نمیدونستم چی درسته چی غلط . تو اون شرايط تنها چيزی كه بهش فكر می‌كردم رفتن از اون خونه ی لعنتی بود . هيچ حسی به بهرام نداشتم ولی هرچی فكر میكردم راه ديگه‌ ای به عقلم نرسيد _ اصلا يه مرد كه زن و بچه داره و ۳۹ سالشه چرا باید این‌ پیشنهاد رو به یه دختره ۱۹ ساله بده ؟ دیگه عقلم به جایی قد نمیداد و با خودم میگفتم بهرام از همون روز اول که شرایط منو فهمید كار‌اش رو با نقشه پيش برد تا منو تو همچين شرايطی بذاره و بعد اين پيشنهاد رو بده تا من از سر ناچاری قبول کنم ...
بعد از چند ثانیه سکوت طولانی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم گفتم‌ : _ يعنی تو فقط به خاطر لجبازی با زنت و خانواده‌ اش همچين پيشنهادی به من دادی ؟ تک سرفه ای کرد و گفت:_ اره ! اونا آبروی منو،جلو دوست آشنا و فاميل بردن ،من فقط از سر دلسوزی به شما كمک كردم ،چند بارم به زنم گفتم كه من هيچ سر و کاری با اون دختر ندارم و فقط كمكشون كردم ولی کو گوش شنوا اونا بازم حرف خودشون رو میزنن ، منم خسته شدم از اين همه قسم و قرآن خوردنی که تهشم هیچی رو باور ندارن و حرف خودشون رو میزنن . بیشتر از این‌‌ نمیتونم خودم رو به کسی ثابت کنم _ قسم خوردم حالا كه اونا اينجوری آبروم رو بردن منم تلافی كنم تا حداقل دلم نسوزه !
میدونستم اينا همش حرفه و در اصل چی بهتر از اين كه از اين موقعيت پيش اومده استفاده كنه هم با يه دختر جوون ازدواج می‌كنه, هم تلافی كارای اونا رو در مییاره. نفس عمیقی کشیدم و گفتم : آقا بهرام اجازه بده فكرامو بكنم ، با رها هم مشورت کنم و بهتون اطلاع بدم ...
دروغ نگم اونقدرام از شنیدن این خبر بدم نيومده بود ، حق با آقا بهرام بود اين‌ جوری هم از دست پدر و مادرم خلاص میشدم هم میدونستم كه بهرام زن و بچه داره و نمیتونه منو وادار كنه که هم‌ خوابش بشم ! میدونستم کارم اشتباهه ولی چاره ی دیگه ای هم نداشتم ، تازه اين رو يه انتقام ميدونستم برای خانوادام !
اونا كه همه جا جار زده بودن ما خراب و بی‌ آبرویيم ، دقیقاً الان می خواستم همونی بشم كه اونا میگفتن . از یه طرفم میدونستم مامانم با این وضعی که برام درست کرده هیچ وقت شانس یه ازدواج معمولی رو نخواهم داشت ...


وقتی جریان رو برای رها تعریف کردم تنها حرفی که بهم زد این بود « رستا نكن این کارو اشتباهه؛ » ولی من گوشم بدهكار نبود ، حاضر بودم دست به هر كاری بزنم اما دیگه به اون خونه بر‌نگردم ...
در مورد پیشنهادی که بهرام بهم داده بود مفصل فکر کردم _ باید هر چه زود تر تصمیم میگرفتم هر لحظه احتمال اینکه باز سر و کله ی مامان و بابام پیدا بشه زیاد بود همین طور صاحب خونه هم اخطارشو داده بود اینم خوب میدونستم عروس هر کی بشم هزار تا حرف و حدیث و تهمت بهم میزنن .
با اکراه تلفن رو برداشتم و به بهرام زنگ زدم و بهش گفتم بايد رو در رو با هم حرف بزنيم اونم از خدا خواسته فوراً قبول كرد و با هم قرار گذاشتیم .
چرا هيچ‌ کس به فکر من نبود؟ چرا هيچکس یه ذره هم دلش به حال من نمی‌سوخت همه میگفتن : «وقتی پدر مادر خودش بهش تهمت میزنن و بهش میگن خرابی پس حتما یه دلیلی داره که این حرف ها رو بهش میزنن !» تو اوج بی‌گناهی گناه كار شده بودم ...
دیگه نسبت به این حرف ها و آزار اذیت ها مثل یه تیکه سنگ شده بودم میدونستم قبول کردن پیشنهاد بهرام یه ریسکه خیلی بزرگه برام اما تو او شرايط تنها راه فرارم از اون خونه ی كذايی همین ازدواج مصلحتی بود و مطمعنم مامانم از قصد اين همه تهمت بهم زد تا خودش رو از كاری كه كرده بود نجات بده و گردن من بندازه متاسفانه من اون موقع بچه بودم و اطلاعات كافی نداشتم اگه مثل الان اطلاعات کافی داشتم خیلی راحت میتونستم با تشخيص دكتر زنان اثبات كنم كه بکارتم بر اثر ضربه آسیب دیده و حتی شاهدم داشتم که کی این بلا رو سرم آورده نه يكی بلكه دوتا اما متاسفانه اون‌ زمان چیز زیادی در این مورد نمیدونستم ...
متاسفانه تصميمم رو گرفتم تا با مردی كه ۱۹ سال ازم بزرگتره و ۲ تا بچه ی قد و نیم و يه تو راهی داره ازدواج كنم ...
ولی هر چه زود تر تا اوضاع بد تر نشده بود باید جریان بکارتم رو برای بهرام تعریف میکردم‌ باید واقعیت رو بهش میگفتم که بعداً بهم تهمت نزنه ...
واقعیتی که از همه پنهون کرده بودم شده بود کابوس شب وروزم ...
بعد ازظهرِ اون روز رفتم‌ دیدن بهرام ، همونطور که پیاده داشتم راه میرفتم حرفایی که قرار بود به بهرام بزنم رو با خودم تکرار میکردم اینقدر ذهنم درگیر بود که اصلا متوجه نشدم چطوری رسیدم به کافه ای که بهرام آدرسش رو داده بود ! دستی به شال و مانتوم کشیدم و با بدنی بی جون در چوبی کافه رو هل دادم خجالت زده به اطرافم نگاه کردم تا بهرام رو ببینم ،
بهرام کنار پنجره رو صندلی نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد

 نفس عمیقی کشیدم به سمت میز قدم برداشتم ...
بعد از سلام احوال پرسی و سفارش دو تا چایی ،
بهرام منتظر به من نگاه می‌کرد تا سر صحبت رو باز کنم، نمیدونستم از كجا و چجوری شروع کنم ،با اينكه بهرام آدمی نبود که برام مهم باشه ولی از بيان کردن حقیقت عاجز بودم ، مدت کمی تو سکوت گذشت ، من که لال شده بود ، بهرام اما نگاه ازم‌ نمیگرفت ، بین گفتن و نگفتن گیر کرده بودم ...
دستامو قلاب همدیگه کردم و با کلافگی گفتم:_ ببینید الان چند ماهی هست كه دارم پيشتون كار میكنم و اگه متوجه شده باشيد من دختری نيستم كه دنبال يه مرد زن دار باشم و بخوام از راه بدرش كنم اين شماييد كه داريد از این وضعیتی كه من توش هستم سو استفاده می‌كنيد ، من به دلیل یه سری مسائل مجبورم تن به اين ازدواج بدم ، شايد تا يه حدودی بدونيد ؛ ولی كامل نه ...! بهرام مرد باهوش و زبون بازی بود خوب میدونست چطوری حرف بزنه تا منو رامِ خودش کنه ، لبخند عمیقی زد و گفت :_ رستا جان اشتباه نکن باور كن منم مرد هوس بازی نيستم كه بخوام بخاطر هوسم اين پشنهاد رو بهت بدم ، من از اول هم با ازدواجی که کردم مشكل داشتم : ولی پدرم خدا بيامرز مجبورم كرد «چون ازدواجشون به رسم ما دختر به دختر ميگن ، يعنی وصلت اين جوریه كه يه دختر از اون خانواده ميگيرن و در اِزاش یه دختر شوهر میدن و بخاطر اينكه دخترشون رو يه جای خوب شوهر بدن منو انتخاب کردن ». پوز خندی زدم و در جوابش گفتم : اقا بهرام شما بزرگ تر از منی و احترامت واجبه ولی من‌ نیومدم اینجا که آسمون ريسمون برای هم ببافيم اين حرفا رو اكثر مردایی كه میخوان زن دوم بگيرن میزنن من مشكلم خانواده ام هستن خودت شاهد بودی كه من فقط میخواستم مستقل بشم و رو پای خودم بايستم بدون اين كارا ... ؛ ولی اونا نمیذارن !
پس تنها راه فرارم اينه كه به اسم ازدواج از اون خونه آزاد بشم همین طور كه نمیتونن رها رو مجبور کنن برگرده تو اون خونه منم همين رو میخوام و گرنه هیچ احساسی نسبت بهت ندارم و یه چيز ديگه هم هست كه بايد بدونی !. من دختر نيستم ...
الان نمیتونم مفصل در بارش توضیح بدم که چرا و چیشد فقط میگم بر اثر ضربه این اتفاق برام افتاد ...
مجبور بودم در برابر نگاه های سرد و پرسشگرانش فقط سرمو بندازم پایین ، صدای خرد شدن غرور و احساس و شخصیتمو میشنیدم اما کاری از دستم بر نمیومد ، خودمم بازیچه بودم .خودمو به تقدیر سپردم هر چه بادا باد ...
هر لحظه منتظر این بودم حرفمو انکار کنه ، بخنده و بگه دروغه و معلوم نیست کجا خودتو باختی و حالا با این حرف ها داری از این شر خلاص میکنی ...


سکوت عجیبی بینمون شکل گرفته بود و هیچ کدوم سعی نداشتیم مانع این سکوت بشیم‌ بهرام بدونِ اینکه پلک بزنه نگاهش به چشمای غمگین من‌ بود ، بعد از چند دقیقه سکوت لبای خشکمو با زبونم تر کردم و نگاهی گذرا به بهرام انداختم
و لب زدم : چیشد پشیمون شدی؟ شونه ای بالا انداخت و نفسی تازه کرد و بیخیال گفت: رستا جان تو رو تو این مدت خیلی خوب شناختم که چطور دختری هستی و بنده هم با اين موضوع هیچ مشكلی ندارم .. « كوردا رو اين مسئله خيلی حساس بودن و من ميدونستم كم چيزی نيست که قبول كرده.» اخم غلیظی بین ابروهام نشست و قبل از اینکه حرف بزنه با جدیت گفتم: ولی يه چيز ديگه هم هست ! من نمیتونم تا ابد زندگی کردن با تو رو قبول كنم ، پس تا هر وقت تونستيم با هم میمونیم و وقتی هر كدوممون نتونستيم این زندگی رو ادامه بدیم ، راهمون رو از هم جدا ميكنيم و هيچكی هيچ مشكلی واسه اون يكی درست نمیكنه ! نه تو برای من نه من برای تو _ منم مثل بقیه ی خانومها انتظار ندارم زن وبچه ات رو ول كنی و همش کنار من باشی .
و با تاکید اضافه کردم : مشکلی که نداری؟ چشماش از شوقِ رضایت برق ميزد ، با چشماش نشون ميداد از این وضعیت ناراضی نیست ...
پوزخندی گوشه ی لبم نشست و لبخند مهربونی به بهرام زدم و با خودم گفتم : چرا نباید راضی نباشه تو خوابش هم نميديد يه دختر جوون بخواد همسر دومش بشه ...
خودشو از رو صندلی کمی جابه جا کرد و با صدای گرفته ای گفت: خانواده ات صد درصد نميذارن و مانع این کارمیشن؛ پس بايد یه کار کنیم !
متعجب پرسیدم :چیکار؟
دستی به صورتش کشید و با لبخند هیزش گفت : قبل از اينكه بخوان ببرنت باید يه كاری رو انجام بدم ! ديگه مطمئن بودم بهرام واسه رسيدن به هدف خودش همه كارا رو راست و ریست می‌كنه.
و نیازی نیست من نقشه بکشم؛
و خستگی کارا تنها رو دوش من باشه ؛ هنوز یه نگراني مونده بود که شاید قرار نبود حل بشه ؛ نگرانیم فقط بابت حرف و حديث هایی بود كه ، میدونستم اين شرايط تو زندگی روناک خيلی تاثير میذاره ، اون همين جوری هم زندگی خوبی نداشت اونم با وجود حرفای خواهرشوهراش که همش دنبال يه بهونه برای جور کردن حرف و حدیث بودن كه ابرو رفته‌ی خودشون رو روش خاک بریزن ... چی بهتر از اين كه منه «رستا» با يه مرد زن و بچه دار و اونم بدون رضايت خانوادم ازدواج کنم ؟ با روناک کم و بیش تلفنی حرف میزدیم و میدونستم شوهرش و خانوادش هنوز از اینکه من و رها از خونه زدیم بیرون خبر ندارن و اون همیشه دلهره داشت و لا به لای حرفاش ترس از این داشت که اگه از این قضیه بویی ببرن خون به دلش میکنن ..


همینجور که نشسته بودم رو صندلی سرمو میون دستام گرفتم و تو فکر فرو رفتم_ من راه ديگه ای تو اون شرايط اصلاً به عقلم نميرسيد ، من يه دختر ۱۹ ساله كه تا چند وقت قبل حتی اجازه ی خريدهای شخصی خودمم نداشتم حالا چرا سَر خود شده بودم !
كسی هم نبود که دلسوزانه راهنماييم كنه و دردی ازم دوا کنه ،
شايد باورش سخت باشه ؛ ولی رها حتی بلد نبود يه پیام بده يا حتی آرايش بكنه ! تازه بعد از طلاقش كم كم يه سری چيز ها رو من يادش دادم ، كه البته خودمم از نگار ياد گرفته بودم ...
بالاخره اون روزِ پر از استرس و پر از دلهره گذشت !
صبح با صدای زنگ‌ گوشی از خواب بیدار شدم ، با صدای گرفته جواب دادم: بله؟ بهرام بدون سلام کردن با خوشحالی گفت: رستا یه عاقد پیدا کردم ؛ آشنای دوستمه، عاقده گفته با گرفتن یه مقدار پول بدون اجازه ی پدر و حتی شاهد ما رو عقدوشرعی میکنه ! زودباش حاضرشو میام دنبالت !
از شنیدن این خبر موندم خوشحال باشم يا ناراحت !
چند ثانیه ای سکوت کردم و بعد از گفتن باشه تلفن و قطع کردم ...
قضيه رو به رها گفتم ، عصبی شد و به شدت مخالف بود ؛ ولی وقتي ديد چاره ای جز این کار نیست
با چشمای اشکی گفت: رستا من نمیتونم وادارت کنم که این کارو نکنی چون میدونم اگه دوباره برگردی به اون خونه جونت در خطره و من تحمل اين عذاب وجدان رو ندارم + خودت میدونی با زندگی خودت !
به هر طرف چنگ مينداختم آب و اتيش جلوم بود خودمو هی دلداری ميدادم كه رستا اين مرد زن داره زن و بچش گناه دارن ! اما باز هم به این فکر میکردم : همین که خانواده ام یکم بیخیالم شدن ، ميتونم از بهرام جدا بشم ...
میدونستم که بهرام صد درصد یه نقشه ای تو کلشه و میخواد از این موضوع سو استفاده كنه. زنِ خود خواهشم با حرفایی كه تو محله جار زده بود ،حقش بود همچین بلایی سرش بیاد !
من چِم شده بود چرا عالم و ادم رو مقصرِ همه ی بدبختيام ميدونستم ! يكی نبود بی قصد و غرض دستمو بگيره و از اين باتلاق نجاتم بده خدایا آخه چرا من؟ خودت یه راهی بهم نشون بده !خیلی خسته شده بودم ، دیگه مغزم نمیکشید که چی درسته و چی غلط ! اوايل که با بهرام آشنا شده بودم، فكر میكردم فرشته ی نجاتمه و داره از خود گذشتگی ميكنه ؛ ولی نگو آقا خوب ميدونست كجا رو گاز بزنه و من دردش رو حس نكنم ...
از جام بلند شدم و کلافه به رها گفتم : بیخیال میرم اماده شم !
با استرس فراوان و دستای خیس از عرق لباسای مرتبی تنم کردم به زور نفس میکشیدم انگار سنگی راه صد گلومو بسته بود و هر چند دقیقه گره ی روسریمو باز تر میکردم ...
با اومدن بهرام دونفری راهی بوکان شدیم ...
 
که عاقد خطبه ی عقد رو بخونه . از اون چیزی که فکرشو میکردیم خیلی سریع و راحت تر عقد شرعی من و بهرام خونده شد ، حتی به شاهدم نیازی نداشتیم چون خود عاقد فکر همه جاشو کرده بود و خودش دو نفر رو به عنوان شاهد آورده بود.
نميدوستم چه سرنوشتی در انتظارمه اینم خوب میدونستم بهرام اون کسی نبود که بخوام بهش تکیه کنم ....
بعد از چند تا امضا و خوندن خطبه الان شده بودم زن بهرام ! بهرام نیشش تا بنا گوش باز بود ولی من دنیا رو سرم خراب شده بود و بغضمو هی قورت میدادم تا اشکم سرازیر نشه حس خیلی بدی بود زن مردی شدم که چندین سال ازم بزرگتر بود و زن بچه هم داشت ...
اینقدر ذهنم در گیر بود که اصلا متوجه نشدم کی کارمون تموم شد !
وقتی کارمون تموم شد و از محضر رفتیم بیرون خیلی ناگهانی بهرام بازومو گرفت ! از برخورد دستش با بازوم حس بدی بهم دست داد انگار برق سه فاز بهم وصل کردن ، با چشمایه گشاد شده صورتم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم که دستشو از بازوم جدا کرد و گفت: _ بیا بریم یه چیزی بخوریم .! «باشه‌ای» زیر لب گفتم و به سمتی که بهرام مد نظر داشت رفتیم ...
یه ماشین در بست گرفتیم و بهرام جلو نشست من عقب ، سرمو رو شیشه ی ماشین گذاشتم ، تو فکر فرو رفتم تمام اتفاقاتی که رخ داده بود مثل یه تیزر فیلم از جلو چمشام رد میشد ،ای کاش تمام این اتفاقات خواب بود ای کاش میخوابیدم و وقتی بیدار میشدم تمام این اتفاقات تموم میشد ...
بعد از حدود یک ربع به يه رستوران خيلی شيک که اطراف بوكان بود رسیدیم ، بهرام جلو تر از من قدم برداشت و در شیشه ای سالن رو باز کرد و بهم اشاره کرد تا اول من برم داخل ، زیاد شلوغ نبود ولی همون چند نفرم که بودن خیلی شیک پوش بودن ، نگاهی به خودم انداختم یه مانتوی رنگ رو رفته و یه شال‌ که اصلا با رنگ مانتوم جور در نمیومد و صورتم که از گریه ی زیاد پف کرده بود و آرایشم که در حد یه رژ لب کم ‌رنگ بود از وضع سر و ساده ی خودم خجالت کشیدم ؛اما در عوض بهرام کلی به خودش رسیده بود ، گارسون مارو به سمت میز دو نفره ته سالن هدایت کرد و بدون اینکه منتظرمون بذاره سریع برای سفارش گرفتن اومد ...
اصلا میلی به غذا نداشتم دلم فقط یه خواب طولانی می‌خواست.
بینمون سکوت بود و سکوت ... گویا هیچ کدوممون میلی به سخن گفتن نداشتیم ، بعد از چند دقیقه با بی حوصلگی به بهرام گفتم :
به کسی اطلاع دادین؟ بهرام که سرش تو گوشی بود بیخیال گفت « هنوز نه»
با بی اشتهایی شروع به خوردن غذا کردم اصلا نمیفهمیدم چی دارم می‌خورم ، بغضمو همراه غذام قورت میدادم
 تا مبادا اشکم بیاد و بهرام ببینه ...
بعد از اتمام غذا وقتی از رستوران خارج شدیم بهرام پیشنهاد داد تا همون اطراف یکم قدم بزنیم ، چاره ای جز قبول کردن نداشتم و پشت سرش راه افتادم ..
انگار آسمون هم مثل من دلش گرفته بود بعد از چند دقیقه پیاده روی بارون نم نمی گرفت و همون لحظه بهرام به ساعت مچیش نگاهی انداخت و گفت : ساعت ۵ شده باید برگردیم سقز ، منم از خدا خواسته سریع تایید کردم و منتظر وایستادیم تا تاکسی بیاد و بریم سمت سقز ..
وقتی سوار تاکسی شدیم یهو مثل یه جرقه تو ذهنم رجوع کرد‌ که اگه الان بهرام بخواد بیاد خونه چیکار کنم ! درسته عقد کردیم ؛ ولی فقط تو چند تا کاغذ زن و شوهر بودیم نه رسمی !
استرس بدی داشتم و تو دلم خدا خدا میکردم چیزی که فکرشو میکنم پیش نیاد . از استرس زیاد کل مسیر گوشت لبمو با دندون کندم جوری که لبم پر از خون شده بود ، خیلی سعی داشتم خودم‌ رو آروم نشون بدم ولی دست خودم نبود و نمیشد .
ولی خدا رو شکر وقتی رسیدیم سقز بهرام حرفی نزد و ازم خداحافظی کرد و رفت سمت آتلیه ، نفس آسوده ایی کشیدم و به سمت خونه راه افتادم و بعد از گذروندن یه کوچه به خونه رسیدم ،
وارد سالن که شدم دیدم رها طول و عرض خونه رو داره راه میره حال رها هم دستِ کمی از من نداشت ، تا منو دید سریع دوید سمتم و با نگرانی پرسید_ رستا چی شد ؟چرا رفتنت اینقدر طولانی شد ؟ شالم رو از سرم برداشتم و گفتم : _ اول بذار یه لیوان آب بخورم گلوم خشک شده بعد برات تعریف میکنم همینطور که به سمت آشپز‌خونه میرفتم رها هم دنبالم میومد و حرفشو تکرار میکرد_ ای بابا دختر جون به لبم کردی بگو چیشد دیگه ! دستمو رو کمر رها گذاشتم و به سمت سالن هدایتش کردم و نشستم کل جریان رو مو به مو همراه با گریه براش تعریف کردم بعد از تموم شدن حرفام رها هم شروع کرد به گریه کردن ، هر دومون حال خوبی نداشتیم ...
گریه هامون تمومی نداشت برای بدبختی هامون ، بی كس بودنمون ، دردایی كه تمومی نداشت ، همیشه برای درمان يه زخممون باید يه جای ديگه رو هم زخمی می‌كرديم ...
خودمم نميدونستم كاری كه كردم درسته يا غلط ولی تنها گزينه ای كه جلو راهم بود همین بود .هر موقع که بهرام باهام تماس میگرفت یا هم‌ دیگر رو میدیدیم ابراز احساسات می‌كرد و سعی داشت دلمو بدست بیاره. تو دلم به خودم ميگفتم: «يه مرد چقدر راحت ميتونه به چند نفر دل ببنده و احساس داشته باشه!؟» منی كه بعد از گذشت این همه جدایی هنوزم دل بسته و کشته مرده ی رامانم و حتی بارها سعی كردم فراموشش كنم و به یکی دیگه ببندم نشد ، حالا چطوری این مرد
 در عرض چند روز اینقد دل بسته شده بود و به راحتی ابراز احسات میکرد !
بالاخره بعد از گذشت چند روز بهرام دست به کار شد و رفت که با بابام صحبت کنه ..
گویا اولش گفته بود خواستگار دخترتم «رستا» ولی وقتی باهاش تند رفتار کرده بودن گفته بود عقدش كردم و بخاطر آبروی خودتون هم که شده اين مسئله رو بی دردسر تموم كنيد. دختر تون به سن قانونی رسيده و راحت ميتونه از طريق دادگاه اقدام بكنه؛ « البته من اينا رو نميدونستم اينا رو از زبون ماهور كه بعداً واسم تعريف کرد شنيدم »
انگار بهرام از همون روز اول كه مامانمو ديده بود دقيق برنامه ريزی هاش رو كرده بود و من ساده فكر ميكردم دلش برامون سوخته و داره كمكمون ميكنه ! به لطف مامانم و همين طور زن و خانواده ی بهرام دیگه آبرويی برام نمونده بود و همه به چشم يه شيطان بهم نگاه می‌كردن و ميگفتن «پس اين همه سال مادرش حق داشته که چنین رفتارایی انجام بده.»
طوری شده بودم که حتی روی اينو نداشتم که با بچه های تئاتر رو به رو بشم ..
بابام كه ديد وضعيت قرمزه با عقد من و بهرام‌ موافقت کرد ؛ ولی نه خانواده ی بهرام راضی به این وصلت بودن نه زنش برای گرفتنِ زن دوم رضایت داده بود ، اما بهرام لجباز تر از اين حرفا بود و تصميم داشت از راه قانون مراحل ازدواج دوم رو طی کنه که بلاخره موفق هم شد ...
يه روز بابام با شوهر خالم و يكی از عموهام كه تا اون روز حتی نيومد بگه شما زنده اين يا مرده ! و يه عاقد كه اكثراً اطراف سقز مشناسنش تو دفتر خونه با معین کردن مهريه = ١٢٠ تا سكه و ١٥ مثقال طلا و جهیزیه ی کامل 》ما رو عقد کردن ، بعد از تموم شدن عقد بابام جلوی اون همه آدم اومد رو به روم ایستاد و تُف انداخت تو صورتم و گفت لیاقتت بیشتر از اینم نیست!
اشکام بی اختیار میومد و زبونم بند اومده بود بابام خوردم کرد در صورتی که من مقصر نبودم و این شاهكار خودشون بود اونا منو مجبور به این کار کردن ، من فقط برای اينكه از دستشون خلاص بشم خودمو تو اين باتلاق انداختم.
با تمام حرصم با استين مانتوم صورتمو پاک كردم و از رو صندلی بلند شدم و با خشمی که تو صدام موج میزد گفتم:_ تو اگه پدر بودی من اينكارو نميكردم اين تف رو باید تو صورت زنت بندازی نه من ! شوهر خاله م كه مرد مغروری بود اومد جلوم و گفت رستا تا دير نشده از خر شيطون بيا پايين و خودتو تو این آتیش ننداز با همون تن صدا گفتم: اين همه ساله من تو اون سگ دونی داشتم جون ميدادم چرا يكيتون نيومدين کمکمون کنید ؟ الان ديگه خيلي دير شده راهی برای برگشت نمونده ...
بعد از رفتن بابام و بقیه
فشارم افتاده بود و
 همه ی بدنم ميلرزيد سرم گیج میرفت و بزور سر پا ایستاده بودم ، عاقد که حالمو دید با مهربونی گفت : دختر جان اینقدر حرص نخور رنگ و روت پریده یکم بشین رو صندلی. از آبدارچی خواست که برام يه لیوان آب قند بياره. بهرامم مثل پروانه دور و برم میچرخید و قربون صدقم میرفت ، دیگه حالم از کاراش داشت بهم ميخورد هر وقت نگاهم به نگاهش گره میخورد احساس خفگی بهم دست میداد و بیشتر از خودم بدم میومد ...
بعد از چند دقیقه نشستن وقتی میخواستم از پله های دفتر خونه برم پایین بهرام اومد کنارم و زير بغلم رو گرفت تا کمکم کنه ، هنوز پله ی اولی رو پایین نرفته بودیم که با حرص دستش رو پس زدم گفتم « تو رو خدا تو دیگه ولم کن »
از برقی که تو چشماش میزد کاملا مشخص بود که چقدر خوشحاله و دقيقاً داره طبق نقشه هاش پیش میره ؛ تنها مشكلی که داشت زنش بود كه اجازه نمیداد اونجوری که دلش میخواد پيش بره ! زنش به هيچ وجه راضی نمیشد تا امضا كنه و اسم من وارد شناسنامه ی بهرام و ازدواجمون ثبت بشه ، اما بهرام با بیخیالی بهم ميگفت : نگران‌ نباش با دادن يه مبلغ به عنوان جريمه راحت ميتونم ازدواجمون رو ثبت بكنم ، من ديگه عقلم از كار افتاده بود و مثل یه بچه ی
بی پناه چشمم به دهن بهرام بود و تنها امیدم اون شده بود بهرامم خیلی سریع از طريق دادگاه هم اقدام كرد ..
وقتی به زنش فكر ميكردم حالم بدتر ميشد ميدونستم خودخواهی كردم و با اين کارم يه زندگی رو از هم پاشوندم و دل يه زن ديگه رو به درد آوردم ؛ اما راهی جز این نداشتم ...
یه روز که گوشی بهرام دستم بود شماره ی زنش رو برداشتم و بدونه اطلاعِ بهرام بهش زنگ زدم ، بعد از خوردن چند تا بوق جواب داد : بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب و گفتم : من رستام ميخوام ببينمتون یه سِری حرف ها هست كه لازمه بدونید زنش واقعا از خود راضی و مغرور بود اگه شرايط زندگیم مجبورم نمیکرد هرگز باهاش كلام نمیشدم .
با صدای بلند گفت :
_ دختره ی خراب من هیچ حرفی با تو ندارم و اصلا دلم نمیخواد قیافه ی نحست رو ببینم ..
بلاخره بعد از كلی خواهش و تمنا راضی شد تا ببینمش و باهاش صحبت کنم ، مشکل اینجا بود که گفت :
« نميتونم بيرون از خونم ببينمت ! » شايد ميخواست با كشوندن من به خونش بهم بفهمونه كه جايی تو اون خونه و زندگی برای من نيست ، ناچار قبول کردم و رفتم حاضر شدم تا برم و با زن بهرام حرفامو بزنم ، غروب دلگیری بود وقتی رسیدم درِ خونشون قلبم تند تند میزد ، نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو فشردم ، بعد از چند دقیقه دختر بزرگش در رو به روم باز كرد 
و همین طور زنش ! البته حق داشتن شاید هر كس دیگه ای جای اونا بود کتکمم میزد ...
زن بهرام "آسو" که از شرایط من کاملاً بی خبر بود ، خیلی سریع با دیدن من جبهه گرفت و با تند خویی گفت : تو چطوری تونستی زندگی منو خراب کنی چطوری تونستی خونه خرابم کنی ؟ اصلا چرا ميخواستی منو ببينی ، چطوری روت شد باهام رو در رو بشی ؟ با بغض گفتم :_ آسو خواهش ميكنم به حرفام خوب گوش بده بعد قضاوتم کن من اونی كه مادرم بهت گفته نیستم به خدا نیستم ! من به شوهرت هيچ حس و علاقه ای نداشتم و نخواهم داشت _ پدر و مادر من اونی نيستن كه خودشون رو به تو و بقیه نشون دادن من از ترس اونا فراری شدم نه از عشق شوهرت ...
گوشه چشمی نازک کرد و گفت :_ داری دروغ ميگی اگه حرفات حقیقت داره نباید زن بهرام ميشدی ، بغض کرده بودم و سعی میکردم گریه نکنم تا بیشتر از این خورد نشم ..
با حرص گفتم :_ شما آبرویی برام نذاشتين ، من خودم بدبخت بودم شماها با تهمت های بی جاتون بدبخت ترم كردين چرا باید با عينک عين دزدا تو کوچه و خیابون ها راه برم ؟ چون به لطف شما همه به چشمِ يه جانی به من نگاه ميكنن ! .. تو بگو من باید چيكار ميكردم ؟ من حتی به شوهرت گفتم فقط برای فرار از اون خونه دارم تن به اين ازدواج لعنتی ميدم ، این ازدواج فقط رو دو تا کاغذ امضا خورده همین ..
خندید و گفت :_ حالا گیرم حرفات حقیقته و به گفته ی خودت تو مجبور شدی برای نجات خودت اينكارو بكنی شوهر من چرا بايد اين كارو بكنه هيچ به اين فكر كردی ؟ مکثی کردم و گفتم :_ بهرام به من گفته هم از سرِ دل سوزی و هم از لج شما و خانوادتون این کارو کرد ...
نيشخندی زد و گفت :_ رستا خانم يا خيلی ساده و احمقی يا از اون هفت خطای روزگاری
وگرنه هر آدم عاقلی ميدونه كه هيچ مردی در راهِ خدا زن و بچه اش رو ول نميكنه و بره يه دختر جوون و خوش برو رو بگيره ! دختر جون من شوهرمو خوب ميشناسم از اولم واسه همين از بودنت تو آتلیه ناراضی بودم چون شوهر من مرد هوس بازیه ! سرمو پایین انداختم و خجالت زده گفتم :_ میدونم الان فكر میكنی من دارم دروغ ميگم ولی باور کن من به محض اين كه خانوادم دست از سرم بردارن هر طوری که شده خودمو از زندگيتون گم گور ميکنم ، اما آسو حرفامو باور نكرد و فكر كرد من برای اين كه اونو راضی كنم تا امضا كنه و ازدواجمون رو ثبت کنيم با نقشه رفتم و این حرفا رو بهش زدم ..‌
تازه بعد از چند روز متوجه شدم همه ی حرفایی که بهش گفتم رو گذاشته کف دست بهرام ...
بهرامم به خیال خودش حرفایی که به آسو زدم فقط در حد حرفه برای راضی کردنش و و بعد از ثبت ازدواجمون از سرم میفته .
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه vtwj چیست?