رمان رستا قسمت یازدهم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت یازدهم

میفته نمیدونست کاملا جدی هستم و حتی یک در صد هم به زندگی مشترک باهاش فکر نمیکنم !

 
 من واقعا از بهرام به عنوان يه پل عبور استفاده كردم ، شايد اگه بهرام واقعا نيت كمک كردن به ما رو داشت خيلی كارای دیگه بود كه ميتونست در حقمون بکنه ؛ اما در عوض از فرصت پيش اومده به نحوه احسن سو استفاده كرد چون میدونست من چاره ای جز قبول کردن ندارم تا قبل از اینکه بکارتم رو از دست بدم خواستگارای زیادی داشتم اما بعد از اون اتفاق میدونستم اگه کسی بویی از این قضیه ببره به هیچ عنوان زیرِ بارم نمیره ..
چند هفته ایی از عقدمون گذشته بود و هیچ خبری از خانواده ام نبود فقط گه گداری ماهور یواشکی از تلفن خونه بهمون زنگ ميزد و از حال و روزشون بهمون خبر ميداد ماهور بهم گفت : « بعد رفتن شما بابا و مامان كتکم زدن و بهم گفتن تو از همه چيز خبر داشتی ولی به ما نگفتي !»
واقعا پدر و مادر ما دو تا آدم الاف و بيكار به تمام معنا بودن حالا بعد از ما نوبت داداشام شده بود ، اهون که بزرگتر از ماهور بود زياد باهاشون در نميفتاد ؛ ولی در عوض خون به جیگر ماهور کرده بودن ، هر وقت صداشو میشنیدم دلم براش كباب ميشد وقتی زنگ میزد دلش از دستشون پُر بود و با ناراحتی ميگفت: « بعد از رفتن شما مامان یه غذای درست و حسابی جلوی ما نذاشته اصلا خونه نیست که بخواد کاری انجام بده ، همیشه هم برای كارای خونه ، دق و دليش رو سر من خالی ميكنه.»
حق با ماهور بود از بچگی من تر و خشکشون كرده بودم ، وابستگی شديدی بهشون داشتم ، بعضی روزا که خیلی دلتنگش میشدم ميرفتم مدرسه ای که درس میخوند و پول تو جیبی بهش ميدادم كه اگه گرسنش شد برای خودش ساندويچ بخره !
روناک هم بعد از اينكه شوهرش قضيه ی بهرام و فرار ما رو شنیده بود دیگه اجازه نمیداد حتی تلفنی هم باهاش حرف بزنيم ! اما روناک زرنگ بود و گاهی اوقات دزدكی با موبايل جاریش بهمون زنگ میزد و با گریه میگفت خوش به حالتون که رفتین و راحت شدین
بهرام گاهی وقت ها در حد نیم ساعت ميومد خونه اما هنوز چيزی بينمون پيش نيومده بود البته گاهی وقت ها که حس ميكردم ميخواد بهم نزديک بشه فوراً جلوش رو ميگرفتم ، اونم برای اينكه دلمو به دست بياره و منو رام خودش بکنه يه روز بهم زنگ و گفت :_ سریع حاضر شو تا بیام دنبالت و با هم بريم يه سری وسايل خونه به سلیقه ی خودت بگيریم ! دروغ نگم بدم که نیومد هیچی خوشحالم شدم ! اون روز بهرام يه ست کامل چوبی مبل و سرویس خواب و قابلمه و یه سری لوازم آشپزخونه برام خرید و برگشتیم خونه ...
رها هم چند روزی بود که تو يه آرايشگاه مشغول به كار شده بود
البته چون چيزی بلد نبود حقوقی كه ميگرفت فقط هزينه ی رفت و آمدش ميشد وقت هایی هم كه مشتری نداشت كليپس مو درست میکرد و قلاب بافی میکرد . صاحب کارش هم چند مدل شینیون بهش یاد داده بود و به گفته ی خودش از جایی که کار میکرد خیلی راضی بود ، هر چند حقوقش کم بود اما به هر حال بهتر از تو خونه موندن بود حداقل این جوری سرش گرم میشد و به بخت سیاهش فکر نمیکرد ...
بهرام هم بیشتر اوقات برای خرید خوراکی و وسایل شخصی بهم پول میداد که البته مثل سابق پول زیادی بهم نمیداد و منم بیشتر از این ازش انتظار نداشتم چون هم بخاطر وسایل خونه ای که گرفته بود و همینطور چکی که دست صاحب خونه داشت ، دست و بالش و بسته شده بود ، ما هم كه به اون صورت خرجی نداشتیم و زیاد برام مهم نبود و از طرفی هم نميخواستم مثل زنش باشم و خرج رو دستش بذارم ..
روزامون به تکرار میگذشت و كم كم سر و كله ی چند تا از دایی هام كه تهران زندگی ميكردن پيدا شد ! هر دفعه بهم زنگ میزدن سعی ميكردن با حرفاشون قانعم كنن تا اين وصلت رو كنسل كنم ، و دوباره با رها بريم با خانوادمون زندگی کنیم ؛ ولی من خيلی رک گفتم :« اين منم كه تصميم گيرنده هستم نه شما !+ منم تصميمو گرفتم شما هم لطف کنید دیگه مزاحم ما نشنین » ولی اونا ول كن نبودن و هر روز به يه بهانه ای زنگ میزدن و همین حرف ها رو پیش میکشیدن ، يه روز یکی از دایی هام زنگ زد و گفت : تو ديگه شوهر داری و ما به هیچ عنوان قبول نميكنيم كه رها با یه مرد نامحرم تو یه خونه زندگی کنه ! دیگه از دست این حرفاشون کفری شده بودم وقتی دیدم با هیچ زبونی دست بردار نیستن تصمیم گرفتم چند روز سیم تلفن خونه رو بکشم تا دیگه نتونن زنگ بزنن ، و خدا رو شکر بعد از اون روز نه به من زنگ زدن نه به رها منم خیالم راحت شد که دیگه ازمون دست کشیدن ؛ ولی زهی خیال باطل بعد از گذشت یک ماه یه روز پنجشنبه ظهر بود که زنگ در به صدا در اومد اول فکر کردم بهرام یا رهاست اما وقتی دايي و زن داييم رو از آیفون ديدم جا خوردم ، پشت سر هم زنگ میزدن و منو صدا میزدن ، منم هول شده بودم و دور خودم میچرخیدم و از ترسم درو به روشون باز نكردم و از پنجره فاصله گرفتم تا سايه نيفته و برن ، بعد از چند دقيقه گوشيم زنگ خورد که دیدم بهرامه ، کلافه جواب دادم و گفتم بله ؟ سریع گفت :_ رستا كجایی ؟ متعجب گفتم چطور؟ چيزی شده ؟ خندید و گفت:_ نه چیزی نشده مهمون دارین چرا درو باز نمیکنی ؟ با حرص گفتم :_ نمیخوام درو باز کنم اصلاً تو از كجا ميدونی مهمون داریم ؟ گفت:_ دايیت همین الان بهم زنگ زد و گفت چند دقیقس با زنم
جلوی در خونتون هستیم اما کسی درو باز نمیکنه !
متعجب و با صدای بلند گفتم : داییم شماره تو رو از کجا آورده ؟! در جوابم با بی تفاوتی گفت : چه ميدونم من که ازش نپرسیدم ، شايد از مامان و بابات گرفته باشه !
پفی از سر کلافگی کشیدم و گفتم :_ من نميخوام ببينمشون اصلا من هيچ فاميلی ندارم اگه دوباره بهت زنگ زدن همینو از طرف من بهشون بگو ، بدون این‌ که منتظر جواب بهرام باشم سریع گوشی‌ رو قطع کردم .
٢٠ دقيقه گذشته بود و وقتی بيرون رو نگاه كردم كسی نبود این نشون میداد که رفته بودن. زیر لب خدا رو شکر‌ی گفتم و مشغولِ درست کردن شام شدم شدم ، ساعت ٧ غروب بود كه رها برگشت خونه ، و سفره رو چیدم و با هم نشستیم شام خورديم ، بعد از اتمام شام من مشغول ظرف شستن شدم و رها هم مشغول درست کردن كليپس مو شد ..
تقریباً ساعت ۹ شب بود كه دوباره آیفون به صدا در اومد وقتی نگاه كردم دیدم بهرام و داييم با هم پشت درن !
از عصبانیت لعنتی زیر لب گفتم و رو به رها کردم و لب زدم : خوبه به بهرام گفتم که نمیخوام اینا رو ببینم دلیل لجبازیشو نمیدونم !
درو كه باز كردم قبل از اینکه تعارفشون کنم اومدن داخل ! نميخواستم هيچكس رو ببينم ولی بايد ميفهميدم چی از جونمون ميخوان و چرا دست از سرمون بر نمیدارن ،
وارد که شدن چشم غره ای به بهرام رفتم و با لحنِ سردی سلام کردم و اونا هم سلام سردتری نصارم کردند .
بعد از چند دقیقه داییم با جدیت گفت :_ ما دیگه قبول نميكنيم رها بخواد با شما زندگی كنه اگه دوباره بخواین لجبازی کنید هر چی سرتون بياد ما بی تقصيريم .
رها با عصبانیت جواب داد :_ من بچه نيستم كه شما برام تعين كنيد كجا بايد باشم یا نباشم ، داییم تن صداشو برد بالا و گفت:_ تو غلط ميكنی ما بزرگترتيم ، ما ميدونيم چی خوبه چی بده یا تو ؟!
منم بعد از اين همه سكوتی که به زور کنترل کرده بودم گفتم: تازه يادتون اومده که شما بزرگترین ؟ تا حالا كدوم قبرستونی بودین وقتی رها حتی پول كرایه ی رفت برگشتش به دادگاه برای طلاقش رو نداشت شما كجا بودين ؟ وقتی مجبورش كردن با منوچهر ازدواج كنه کجا بودین ؟ الان واقعاً چطوری روتون ميشه بيايد بگيد ما بزرگترِ شماييم به خدا من به جای شما خجالت میکشم .!
اين وسط بهرام ميانجیگری ميكرد و حرفای داييم رو تاييد ميكرد ، از دستش حرصی شده بودم نمیدونستم اين دیگه چرا غلام حلقه به گوش داییم شده بود ! با صدای بلند به بهرام گفتنم تو چرا حرفاشو تایید میکنی و بهش میگی شما درست ميگيد اصلا تو چرا دخالت میکنی !
رها با بغض به داییم گفت : بلند شو از اینجا برو من با تو و خانوادم حتی تو بهشتم نمیام
 
 از حالا به بعدم لازم نكرده برای من غیرتی بشید ! همین که داييم ميخواست بلند شه و رها رو کتک بزنه ، من كه ديگه از عصبانیت جونم به لبم رسيده بودم قندونی كه روی اُپِن بود رو برداشتم و پرت كردم سمتش ولی جا خالی داد و به جاییش نخورد !
بهرام سعی میکرد وضعيت رو آروم كنه ؛ ولی دایيم خيال نداشت که بدون رها جایی بره ، ناچار تهديدش كردم که اگه نره به پليس زنگ ميزنم ، خدا رو شکر نقشم گرفت و تا اسم پلیس رو شنید از ترس راهشو كشيد و رفت ..
وقتی داشت میرفت با تمسخر گفت : خیالتون راحت این قضيه به همین راحت تموم نميشه ...
بعد از رفتن داییم با مشت زدم تو سينه ی بهرام و گفتم : چرا اینو دنبال خودت راه انداختی آوردی اینجا ؟ من اگه ميخواستم ببينمش ظهر درو باز ميكردم چرا با من لجبازی میکنی ؟ با حرفاش هم
میخواست آرومم‌ کنه هم بترسوندم با چاپلوسی میگفت : رستا جان با جنگ و دعوا که نميشه اين قضيه رو حل كرد یکم آروم باش تا جریان رو برات تعریف کنم !_ امروز عصر داییت اومد اتليه و بهم گفت رستا زنته درست ! ولی رها هیچ نسبتی باهات نداره باید همراه من بیای خونت تا برشگردونم !_ منم گفتم بلكه بيارمش اينجا و با هم حرف بزنيد و به توافق برسید + رستا‌ به خدا از زبون دوستام شنيدم كه مردم میگن بهرام هر دو تا خواهر رو با هم تور كرده ! تو بگو باید چيكار ميكردم اینجوری آبروم تو آتلیه و همه جا میره !
با عصبانیت گفتم مردم غلط كردن وقتی از اصل موضوع بی خبرن حرفی بزنن ! به خاطر همین حرفای مردمه كه الان تا خرخره تو
با تلاقيم ! بعد از كمی جر و بحث ناچار گذاشت و رفت ..
رها یه گوشه نشسته بود و زانوی غم گرفته بود رفتم كنارش لبخند بی جونی زدم و گفتم : رها بايد از خودت دفاع كنی اگه كم بياری دست از سرت برنمیدارن با گریه گفت : رستا اينا نفهمن هیچ جوری ول كن من نيستن ! با بیخیالی گفتم : خب ما هم مثه اونا ميشيم ..
فردای اون روز دوباره داییم با مامانم اومد ، کلا نميخواستن بذارن ما يک ساعت بدونه دغدغه زندگی کنیم ، وقتی دیدن من‌ درو باز نمیکنم زنگ بالا رو زدن و زنِ صاحبخونه درو براشون باز كرد ! هراسون دويدم تو حياط و با صدای بلند گفتم : شما چتونه چرا راحتمون نمیذارین ؟ مامانم که میخواست مثل قبل به جونم بيفته بهش گفتم اون همه سال کتکم زدی و نتونستم از خودم دفاع کنم الان بیا ببين چه بلایی سرت ميارم ! وقتی دید اين تو بميری از اون تو بميريا نيس خودشو عقب کشید و چیزی نگفت ،
خندیدم و گفتم چي شد ترسيدی ؟ با دستش محکم زد تو سینش و گفت : ج*ن*د*ه خانم رها كجاست نکنه اونم زنِ بهرام شده !
 حالم دیگه داشت ازش بهم ميخورد با همين تهمتاش بود كه الان تو اين شرايط سخت بودیم با حرص گفتم : _ چيه ؟
يه بار خودت و مادر عجوزت رها رو بدبخت كردین بازم ول کنش نیستین ؟ _لابد اين حرفایی هم كه مردم ميگن خودت انداختی سرِ زبونشون !
بعد از کلی بحث و دعوا وقتی که دیدن حریف ما نمیشن راهشون رو کشیدن و رفتن .. صاحب خونه هم ديگه ازمون بيزار شده بود و بهم گفت:_ دخترم شما که پول پيش نداديد پس تا سر ماه سعی كنيد يه جايی رو برای خودتون پيدا كنيد + من تو این محل برای خودم اسم و رسمی دارم_ دلم نميخواست جوابتون كنم ؛ اما شوهرم از اين سر صدا ها خسته شده یا یه جا پیدا کنید و از اینجا برید یا این که دیگه سر و صدا ایجاد نکنید که باعث آبرو ریزی بشه ! به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا بهش بی احترامی نکنم ..
همین که رسيدم تو خونه زدم زير گريه ، از اين همه بيرحمی جونم به لبم رسيده بود دلم از عالم و آدم گرفته بود ..
شب وقتی رها برگشت خونه جریان رو با گریه بهش گفتم
اونم مثل من كلافه شده بود و بهم گفت _ ما هرجایی که بريم از اينجا بدتره بايد بريم يه جای دور كه اينا نتونن پيدامون كنن حرفی برای گفتن نداشتم یعنی مغزم دیگه کار نمیکرد ، هر دو تو سکوت نشسته بودیم که يه دفعه رها گفت :_ رستا نظرت چیه من با دايی سالار برم تهران و اونجا خونه و کار پيدا كنم و تو هم بعد از من بیای ؟ دو دل بودم اگه رها رو ول نمیکردن چی؟ اون اونجا من اینجا اینجوری دیوونه میشدم که ! بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم با خودم گفتم شايد واقعاً اونجا شانس بهتر زندگی كردنمون بيشتر باشه ..
اينطوری شد كه رها رفت تهران خونه ی داييم و من تنها موندم‌‌. من از ترس نگاه های سنگين همسايه ها حتی ديگه روم نميشد برم اتليه ، فقط برای بعضی از مراسما با بهرام ميرفتم ..
افسردگی شدید گرفته بودم شب و روز كارم گريه کردن شده بود با خواهش و التماس بالا‌خره صاحبخونه رضايت داد تا اونجا بمونيم . بهرامم هنوز چک لوازم خونگی رو پاس نكرده بود و هر وقت موضوع تهران رفتن رو پيش ميكشيدم حرف رو عوض ميكرد _ تو خونش خیلی فشار مالی بهش مياوردن و به شدت رو اعصابش راه میرفتن تا بیخیال من بشه ..
اوايل كه رها رفته بود تهران هر از گاهی بهرام بهم پيشنهاد ميداد که اگه از تنهايی ميترسم بياد پيش من بمونه ؛ اما من با جدیت میگفتم اصلاً نميترسم !
چند روزی گذشته بود يه روز كه تو خونه بودم تلفنم زنگ خورد با دیدن شماره ی بهرام بی حوصله جواب دادم و بعد از احوال پرسی بهم گفت :_
رستا درسته ما بخاطر شرايطِ پيش اومده با هم ازدواج كرديم اما من
 
 
به تو وابسته شدم و همينطور بخاطر تو شخصيتم لكه دار شد و زنمم باهام دشمن شد ؛ ولی تو عين خيالتم‌ نيست هر چی باشه زنمی و يه وظايفی در قبال من داری !
با عصبانیت گفتم :_ من هيچ وظيفه ای در قبالِ تو ندارم از اولشم خودت پيشنهاد اين ازدواج رو دادی پس منت سر من نذار ! صداشو بالا برد و طلبکارانه گفت : تو زن من هستی اینو تو گوشت فرو کن !
به خاطر همین موضوع دعوای شدیدی با هم کردیم و بدونِ خداحافظی گوشی رو قطع کردم ، اینقدر عصبی شده بودم که تا خود شب بی حرکت یه گوشه دراز کشیدم و به سقف زل زدم . .
تقریباً ساعت ۱۰ شب بود و تازه میخواستم بخوابم که صدای چرخش کلید تو در رو شنیدم میدونستم کسی به جز بهرام نمیتونه باشه ، همین که بهرام رو دیدم بدون اینکه حرفی بزنم از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاق که با صدای لرزونی گفت :کجا ؟ حرصی شدم برگشتم و رو بهش گفتم :_ تو از اولم نقشه كشيدی ! همه ی اين كارات از رو برنامه بود ، در حینی که کتش رو داشت در میاورد گفت:_ اره عزیزم همینجوریه که تو داری میگی حالا چه غلطی ميخوايی بكنی ! جايی رو هم که نداری بری ! آبرویی هم كه واست نمونده ! حتی كسی تو روتم تف نميندازه خيلي هم بايد ازم ممنون باشی که با این شرایط قبولت كردم _ خیلی عجیبه که تازه تو داری ناز ميكنی و منو نميخوایی ؟
همینطور که حرف میزد بیشتر بهم نزدیک میشد میدونستم خیالات شومی برام داره خودمو به خدا سپردم و رفتم تو اتاق ، سر کمد لباسم بودم که دستی به گودی کمرم خورد ! تنم مور مور شد و جیغ بلندی کشیدم که بهرام با دستش جلوی دهنمو گرفت ، چرخیدم و به چهره ی کریهش نگاه کردم لبخند دندون نمایی تحویلم داد و با نگاهی از نوک پا تا سرم گفت ؛ حیف نیست آدم دست داشته باشه و دور کمر تو حلقه نشه ! ازش فاصله گرفتم و گفتم : گمشو بیرون کثافت !
خندید و گفت : خوب نیست یه دختر از این الفاظ استفاده کنه ! اونم برای شوهرش !
با گریه گفتم خواهش میکنم برو ، بازومو گرفت و گفت : میرم اما بعد از اینکه کارمو کردم ! با ترس چند قدم به عقب رفتم اونم همینطور جلو اومد تا کاملاً چسبید بهم !
نفسم به شماره افتاده بود میدونستم چه هدفی داره ، چونمو محکم تو دستش گرفت و غرید : دختره ی زبون نفهم به جای اینکه التماس کنی بلبل زبونی میکنی ؟ پریدم وسط حرفش و گفتم تو یه لاشخوری ! کشیده ی محکمی تو گوشم زد و به ثانیه نکشید که پرتم کرد رو زمین و چنگ زد به لباسم ، حرکاتش وحشیانه بود هیکل نحسشو انداخته بود روم ، صورتم خیس عرق شده بود ، خواهش کردم اما اما بازم محل نذاشت
نمیدونم چقدر گذشت فقط اینو میدونم که مثلِ یه مرده شده بودم
 مثل روح رنگم پریده بود و سر درد عجیبی داشتم درسته بهرام شوهرم بود اما من هیچ حسی بهش نداشتم و از اولم برای فرار از اون جهنم تن به این ازدواج دادم ...
اون شب بهرام به بدترين حالت ممکن بهم تجاوز كرد و بعد از اتمام كارش با چهره ی رضایت مندش بی تفاوت نسبت به حال داغونم گورشو گم كرد و رفت ‌..
بعد از رفتن بهرام خودمو گوشه ی اتاق کشیدم و تو خودم جمع شدم نگاهی به سر تا پام انداختم و با صدای بلند زار زدم برای غریبیم ... برای دختریم که به دست مامانم از دست داده بودم همه ی آرزوهام به باد رفته بود ..
اون شب بازم فکر خودكشی به سرم زد؛ اما بازم ترسو بودنم کار دستم داد و نتونستم خودمو راحت كنم ..
دلم ميخواست اول برم پدر و مادرمو بكشم بعدم بهرامِ فرصت طلب رو ...
تا خود صبح خوابم نبرد و گوشه ی اتاق رو زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم ..
فردای اون روز با رها تماس گرفتم و با گریه جریان رو براش تعریف کردم، اونم مثل من دلش خون شد و تا چند دقیقه دلداریم داد ..
ازش پرسيدم كه كار پيدا كرده يا نه ؟ با تعجب گفت : رستا چه كاری !_ بابا اينا طايفتن ديوونن ! اخه زن داييم دختر عموی مامانم بود ، رها گفت : هر روز بعد از كارای خونه با اتوبوس و مترو از منطقه ی شماره ٢ منو همراه خودش ميبره غسال خونه يا همون مرده شور خونه و پشت شيشه چند ساعت ميشينه و به مرده ها زل میزنه ! _نميدونم با اين كارا ميخواد منو بترسونه يا واقعا ديوونست هر چقدر بهش ميگم بيا با هم بریم يه كار پيدا کنیم ميگه نه دايیت دوست نداره بری سركار !! ( غسال خونه مخصوص مرده هايی بود كه به قتل میرسیدن 🖤)
واقعا اين ديگه اوج بدبختی بود که همه برای زندگيمون تعیين و تكليف میكردن الاّ خودمون !
ديگه اميدی به رهایی از اين همه بدبختی نداشتم ، كجا باید ميرفتم ! از اين ميترسيدم گير يكی بدتر از بهرام بيفتم يا بيشتر از اين بی آبرو بشم ،‌ شده بودم یه آدم بی هدف و بی انگيزه که فقط بیهوده نفس ميكشيد . گاهی وقتا تو ٢٤ ساعت فقط یه لیوان آب ميخوردم ، پوست و استخون شده بودم و‌ زير چشام گود افتاده بود حتی چند بارم شنيدم كه اهالی سقز گفتن دختره معتاد شده ! همینم کم مونده بود اَنگِ معتاد شدن بهم بزنن که اونم زدن ..
حس ميكردم نجس ترین آدم روی زمینم ، حالم از خودم بهم ميخورد ، وقت هایی که بهرام میومد خونه نميتونستم نفس بكشم استرس اینو داشتم دوباره به اجبار کاری باهام بکنه مدام با هم دعوا می‌کردیم ولی منو کتک نميزد و در عوض
 وسايل خونه رو میزد مشکوند و داغون ميكرد ...
هفته ها گذشته بود ولی هنوز بهرام چک خونه رو پاس نكرده بود و صاحب خونه هر روز با توپ پُر ميومد درِ خونه و بهم اخطار میداد ، وقتی هم به بهرام میگفتم که چرا پول خونه رو پرداخت نمیکنی ، دعوا راه مينداخت و میگفت: «تو برای من فقط مصيبتی من پول ندارم پول پيش بدم. » بهرام حتی برای خرجی هم دیگه بهم پول نميداد !
بعد از مشورت کردن با رها تصمیم گرفتم برم سركار تا دستم جلو بهرام دراز نباشه اما وقتی موضوعِ سر کار رو پیش کشیدم بهرام سرم داد زد و گفت:_ تو غلط ميكنی بری سرکار هيچكس به توی بی آبرو كار نميده هر کسی هم بهت کار بده ازش شكايت ميكنم !
با شنیدن حرفاش بغض بدی تو گلوم نشست ، اين ديگه چه مصيبتی بود ، من اين كثافت رو واسه اين تو زندگيم آوردم كه زندگيم رو بهتر كنم تازه بدترم شد ! با آستین لباسم اشکی که رو گونه هام چکیده بود رو پاک کردم و با صدای بلند و تهدید وارانه گفتم:_ حالا که نمیذاری برم سرکار بايد هم خرجی بهم بدی هم پول پيش خونه ! بی خیال گفت:_ ندارم می‌فهمی ندارم !_ اگه این وضعیت خیلی بهت فشار اورده بيا با زنم تو يه خونه زندگی کن من پول مفت به تو یکی نميدم !
از شنیدن حرفی که زد چشمام چهار تا شد ، خوب ميدونستم اين يه نقشه اس كه زنش و خانواده اش كشيدن تا من برم زير دستشون و زندگی رو بيشتر از اين برام زهر كنن ، بهرامم فكر ميكرد چون رابطه ی جنسی با من داشته حالا غلام حلقه به گوشش ميشم ! رو به روش ایستادم و با عصبانیت گفتم:_ كور خوندی اگه پیش خودت فکر کردی من میام تو اون خونه با زنت زندگی میکنم !
اون روز بهرام برای ثبت ازدواج شناسنامم رو ازم خواست ولی بهش ندادم و گفتم نميدونم كجا گذاشتم گمش کردم ...
همینطور که با گوشیش داشت ور میرفت گفتم :_ یا ازت شكايت میکنم ! يا خودت ولم‌ کن و گورتو از زندگيم گم کن ! يا اینکه باید خرجيم رو تمام و کمال بدی وقتی ديد حریفم نمیشه کوتاه اومد و با خونسردی گفت :_ يه خونه ی كوچيكتر تو محله ای که خونه ی خودم هست برات اجاره میکنم _ اجاره ی اينجا زياده و از پسش بر نمیام ...
اینقدر صاحب خونه اومده بود جلو در که واقعاً خسته شده بودم و ناچار حرف بهرام رو قبول کردم و بهش گفتم : تو همون محله اما چند تا خيابون بالاتر برام يه خونه كوچيک اجاره کن ، چند روزی گذشته بود که یه خونه ی تازه ساخت اجاره كرد ، منم به تنهایی همه وسايلا رو کارتُن كردم و بهرام دو تا كارگر آورد و بار زدن ..
خونه ای که اجاره کرده بود اتاق خواب نداشت و فقط آشپزخانه و هال داشت که پول پيشش 1ميليون بود
 
 که بازم‌ بهرام چک داده بود ، از خونه ی جدید راضی بودم و با خودم میگفتم‌ حتی اگه بهرام‌ هم نباشه خودم ميتونم کار کنم و اجاره اش رو بدم . بهرام به هیچ عنوان راضی نمیشد که بیرون از خونه كار كنم ، منم مجبور بودم به فرش كامپيوتری پناه ببرم، میدونستم آبی از بهرام گرم نمیشه و هیچ پولی بهم نمیده برای همین تصمیم گرفتم تو خونه کار کنم و پول رهن خونه رو جمع و جور كنم که دوباره مجبور نشم از اينجا هم برم .
رها هم بالاخره با هر جنگ دعوايی که بود داییم رو راضی کرده بود و رفته بود تو یه عکاسی سركار ، آخه زمانی که با هم زندگی میکردیم يكم فتوشاپِ برنامه ها رو ازم ياد گرفته بود ، اما باز هم دلش از زن داییم و داییم خون بود ، با ناراحتی میگفت : زندايی هر روز بهم ميگه فلان چيز رو بخر تا پولشو بهت بدم اما وقتی میخرم و میبرم پولمو پس نميده ! در کل اصلا از وضعیتش راضی نبود و ميگفت سعی ميكنم تو خونه چيزی نخورم چون خیلی بهم بد نگاه میکنن و تیکه متلک بارم میکنن ...! روناک هم هر چند وقت یه بار دزدكی باهام تماس میگرفت از دلتنگی كلی گريه و درد و دل میکرد اما چاره ای نداشتیم از ترس شوهرش حتی جراًت نداشتم حتی برم دیدنش .
يه روز که تو خونه مشغول کار بودم بهرام بهم زنگ زد و گفت : تو يكی از روستاهای اطراف مريوان یه مراسم هست که بايد برم و به منم پیشنهاد داد تا همراهش برم اما من قبول نکرد و گفتم نميام ، ولی بعد از كلی اسرار مجبور شدم قبول کنم . اصلا دلم نمیخواست بهرامو ببینم وقتی قیافشو میدیدم چندشم میشد ؛ ولی چاره ای جز قبول کردن نداشتم و مجبور بودم همراهش برم .. من رستا‌ ، دختری كه قبل از اين اتفاقات اون همه خواستگار داشتم و همه رو رد كرده بودم ، حالا به یه ازدواج ساده ی روستايی غبطه ميخوردم ، وقتی پايكوبی و خوشحالی مهمونا و عروس رو ميديدم دلم برای خودم ميسوخت ، من بدبخت حتی ازدواجمم مثل آدما معمولی نبود ، هزار بار تو دلم به خودم لعنت فرستادم _ که چرا قبلاً وقتی خواستگار داشتم ازدواج نكردم ! حداقل از وضع الانم كه بدتر نبود ، وقتی داشتم از عروس و داماد عكس ميگرفتم ، عشقشون و اون خجالتی كه تو نگاهاشون بود رو واضح میشد ديد با دیدن این صحنه ها فقط بغض میکردم ..
رسم ما این بود که دو روز عروسی بگيریم ، به همین علت مجبور شدیم شب رو همون‌ جا بمونیم ، شب موقعِ خواب وقتی اَزمون سوال كردن «كجا ميخوابيد» گفتم : من کنار زنای ديگه كه ميمونن ميخوابم بهرامم پيش مردا بخوابه ؛ اما بهرام که انگار تازه جوون ۲۰ ساله شده بود با بی حیایی پرید وسط حرفم و گفت : نه ! من بايد پيش زنم بخوابم
 اونا هم كه دوتا زن ميانسال بودن من من کنان گفتن:_ مهمونا زیادن و اتاق كم داريم ؛ ولی چَشم یه کاریش میکنیم ! از خجالت داشتم آب میشدم ، فکر اينكه قرار بود با بهرام تنها بمونم داشت خفم میکرد ،
زود به خودم اومدم و زیر لب گفتم :_ دستتون درد نکنه خودتون رو تو زحمت نندازید آقا بهرام داره شوخی ميكنه _ اونا هم از اونجايی كه اتاق كم داشتن قبول كردن بحث رو کِش ندادن ...
فردای اون روز تو مراسم يه دختر بچه ی دوازده ، سیزده ساله هی ميومد نزديكم و با هیجان سوال پيچم ميكرد و میگفت تو عكاسی ؟ اسمت چیه ؟ چند سالته ؟
منم با خوش‌ رویی جوابشو میدادم و بغلش میکردم ..
شب وقتی میخواستیم بخوابیم مادر دختره بهم گفت : بیا تو اتاقی كه ما هستيم بخواب ، منم قبول کردم و به همراه اونا رفتم تو اتاقشون نیمه شب هوا سرد شد و بدنم شروع به لرزیدن کرد و رفتم زیر پتو ، تازه چشمام داشت گرم خواب میشد كه همون دختر بچه اومد بالا سرم و گفت:_ اشكال نداره من بيام كنار شما جامو بندازم ؟ لبخندی زدم و گفتم نه عزیزم چه اشکالی داره بیا ! با خوشحالی که تو چهرش موج میزد رفت جاشو آورد و کنار من پهن کرد ، کمی که زمان گذشت صدای بهرام رو شنیدم !! آروم و بی سر و صدا رفتم تو هال و متعجب گفتم اینجا چه خبره؟ بهرام با يه لبخند دندون نما گفت :_ عزيزم پيش مَردا جا نبود که بخوابم برای همين گفتم بيام پيش تو ...
از حرص دندونامو محکم رو هم فشار دادم با کلافگی گفتم مار از پونه بدش مياد دم لونش سبز ميشه ! خانمی که کنار بهرام ایستاده بود گفت : پس الان لهاف ، تشک واستون ميارم و به فامیلمون ميگم بره و تو اون یکی اتاق بخوابه هر چند اونجا هم جا نيست پریدم وسط حرفش و گفتم:_ نه. نه. تازه خوابشون برده کجا برن بیدارشون نکنید_ هیچ اشكالی نداره بهرام همینجا یه گوشه ميخوابه ._ خیره به بهرام گفتم مگه نه ؟ عصبانیت رو کاملاً تو صورتش میتونستم ببینم _ اون شب من همه ی تلاشمو كردم که بهرام شب تنها گيرم نياره جاشو نيم متری دور تر از تشک من انداختن و خوابید ...
همين كه رفتم زير پتو و چشمامو بستم تا بلكه اين چهره ی حال بهم زنش رو نبينم و برای خودم خيال بافی ميكردم كه اينو از سر خودم باز میکنم و خودمو از اين فلاكت خلاص ميكنم . دقيق نميدونم چقد گذشته بود که چشام داشت گرم خوب میشد ، حس كردم يكی کنارمه اولش محل نذاشتم و گفتم حتما دختر بچس ولی وقتی زمان گذشت با گوشه ی چشمم نگاه كردم ديدم بهرام بالا سر همون دختر بچه است ...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.15/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.2   از  5 (13 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه aamu چیست?