رمان حنا قسمت سوم - اینفو
طالع بینی

رمان حنا قسمت سوم

قسمتی از حیاط و با شاخه های انگور تازه تالار کشی کرده بودن زیر سایه اشم پر بود از سینی هایی که عده ای خدمه با ظرافت مشغول تزئین بودن،طبق هایی که پر بود

 
 از هدیه های خانم برای عروسش،پارچه های طلا کوب شده،پارچه های سنگ دوز شده،سرویس طلا و کله قندی که قرار بود پیشکش عروس خان بشه‌.
سینی پارچه هارو روی سرم گذاشتم و به اتاق ارباب رفتم چموش بهم نگاه کرد و گفت معلومه سربه هوایی وقت زن گرفتن و پارچه‌ دومادی ام گذشته باید بری اتاق رستم دوماد اونه.
پس بی معرفت تو عمارت بود ولی نشونی ازش نبود از کی خودشو قایم میکرد؟
ارباب با نیش باز گفت اما هنوزم میتونم بچه درست کنم ،
سریع با اجازه زدم بیرون و در اتاق رستم و زدم.
پشت بهم رو به پنجره ای ایستاده بود که خوب میشد جایی و دید زد که شبا میخوابم.
دستاش تو جیبش بود با حسرت گفتم سلام ارباب زاده مبارکتون باشه
الان خیاط میاد.
برگشت سمتم چشماش قرمز بود مثل همیشه نه با لبخند بلکه با دلی خون و نگاهی پر از سوز نگاش کردم ،علاقه ای این وسط بود که نمیشد جار زد،به هوای اینکه کسی داخل اتاق نیست گفتم بالاخره خدای ما بیچاره های کلفتم بزرگه دیگه، سینی رو روی زمین گذاشتم. چشمام و محکم بستم تا اشکام سرازیر نشه،از کی تاحالا اینقد دلباخته ی رستم خان شده بودم؟چطور تااینجا کشیده شد؟اصلا چیشد؟
با بغض گفت حنا دیدی دارن چی به روزگارم میارن؟
قصد جونم و دارن.
اومد جلو بغلم کنه رفتم عقب تر گفتم چند وقته دیدنتو دریغ کردی؟جرم من چی بود که وارد بازی شدم؟از اول چقد گفتم نه و اصرار و اصرار که دوستت دارم.
چیشد؟فقط من موندم و ی ننگی که تا ابد نمیتونم باهاش کنار بیام چون هم زن عقدیتونم هم...
دستشو گذاشت جلو دهنم گفت هیس نمک نپاش به جای این طعنه ها کنارم بمون دلم بهت قرص باشه‌
دارم از پا در میام دلم به تو خوشه حنا.
خودتو کنار نکش فقط تویی که...
ادامه نداد و منو کشید تو بغلش.شونه های مردونه اش تکون میخورد خیلی زود فراموش کردم چطور چند روز سراغمو نگرفت و از بیخبریش چی کشیدم.
 
 
زير گوشم زمزمه كرد: يادت نره تو مال منى!
سرد تر از هروقتی برگشتم سمتش، اشک هام و پاک کرده بودم اما نگاهم گویای همه چیز بود حتی حرف هایی که قرار نبود به زبون بیارم یا گلایه هایی که بگم،قرار بود سکوت کنم تا ابد،اما چجوری باید بهش میگفتم چرا اسیرم کردی؟نمیشد گفت چون اون ارباب بود و من رعیت!
با ببخشیدی خواستم از کنارش رد بشم،دستم و محکم گرفت،جدی گفت:
_حنا تمومش کن!
لرزش صدام تنها آوایی بود که رسوام میکرد:
_رستم خان اجازه بدین برم قبل از اینکه کسی منو ببینه و دم اخری بشم اش نخورده و دهن سوخته!
داد زد:
_گور بابای همه بمون کارت دارم.
بی حرف ایستادم تا حداقل از گفتن حرف هاش سبک بشه، به حدکافی که من پر بودم، زل زدم به چشم های خوشرنگش، انگار وقتی نور بهش میخورد سورمه ای رنگ میشد، دلفریب بود این نگاه و من توان خیره شدن بیشتر رو نداشتم.
بازوهام و گرفت توی دست هاش:
_میدونم شاید بدت بیاد ولی من بخاطر داشتن تو قبول کردم این حماقتو.
دست خودم نبود اما خیره شدم تا غرق رنگ‌نگاهش بشم:
_رستم خان شما به میل خودتون میخوایید بگیریدش،حامله اش کنید بعد هم که بچه تون بدنیا اومد گور بابای حنا،اونموقع وقت هایی که خانم جان تون فرصت نداشت تا شما رو سرگرم کنه شما یاد من میوفتید.برای خدا راحتم بذارید،اصلا چرا قلب یک ارباب زاده برای یک رعیت بتبپه؟یک جایی اشتباهه یا نادرست!
بازوم رو کشیدم بیرون از دستش و خارج شدم.
بی بی زلیخا باز چشمش بهم افتاد:
_بیا حنا که به موقع اومدی بیا این و ببر بچین وقت ناهاره!
خداحنا رو بکشه،از قرار معلوم باید یک تنه خانواده ی خان و راه بندازم و دائم چشم تو چشم با سیاوش خان‌.
با حرص سینی رو گرفتم. پله ها و این سینی جزئی از روزمرگی ام بود،تازگی ها حتی تعداد پله هارو هم میشمردم.سفره رو پهن کردم،این اتاق دیگه مثل روزهای اول برام جذابیت نداشت،پارچ دوغ رو که گذاشتم وسط یکهو صدای جیغ جیغ خانم بلند شد:
_رستم روان منو بهم نریز،این چه رفتاریه؟تو یک ارباب زاده ای از تو بعیده!
پشت سرش صدای رستم خان که چهارستون تنم رو لرزوند:
_میگم‌ نمیخوام،نمیفهمید؟این آشغال هارو از اینجا ببرید بیرون،قبلا به پدر گفته بودم دلم جایی دیگه گیره ولی منو مضحکه دست خودتون کردین.
با شتاب در اتاقش رو باز کرد،یکی از درهای اتاقش به بالکن و پله های بیرون باز میشد یکی به پذیرایی،صاف ایستادم،با چشم هایی به خون نشسته از کنارم رد شد و زمزمه کرد:
_دیدی به میل خودم نیست لامصب؟
تااین حد عصبی ندیده بودمش.رفت و پشت سرش خانم اومد
 
 
با دیدنم از فرط عصبانیت جیغی از ته دل کشید:
_تو اینجا چه غلطی میکنی کثافت؟ها؟اگه حرف ارباب نبودصدبار تا به حال کچلت میکردم بی چشم و رو!
بلندتر از همیشه، اما باصدایی که از شدت فریاد دورگه شده بود گفت:
_زلیخا.
بی بی زلیخا رنگ‌ پریده و لنگون لنگون اومد گفت
_چیشده خانم جان؟بی بی زلیخا به فداتون اروم باشید تا خدایی نکرده پس نیوفتادین!
سعی میکرداروم باشه وقتی اتیشم زده بود.می لرزیدم،اشک هام منتظر تلنگری بودن تا مثل ابر بهار دامنم رو خیس کنن.
_صدبار گفتم نذار این دختره یک ثانیه استراحت کنه اما چشمم بهش نیوفته مگه نگفتم؟
دستپاچه گوشه ی چهارقدش رو به دست هاش می مالید:
_خانم جان بله.دیگه تکرار نمیشه.
عاه منکه استراحت نداشتم،اما چرا نمیفهمیدم چیشده؟
چی تو فکر خانم گذشت نمیدونم چون یکهو پوزخندی زد:
_اینبار فلک میشه،حداقل این تاوان عذابی رو که کشیدم بده!
به تراس رفت و نگهبان هارو صدا زد،وحشت کرده بودم، رنگم‌ پریده بود، هیچ جوره نمیتونستم بفهمم گناهم چیه تا حداقل التماس کنم و طلب بخشش داشته باشم.
دو تا نگهبان اومدن،کشون کشون منو بردن سمت حیاط!دقیقا وسط حیاط بود که به زور روی زمین خاکی خوابونده شدم.پاهام بسته شد و بیصدا اشک می ریختم،نه بخاطر درد فلک بلکه بخاطر مادرم که دستش از دنیا کوتاه بود.
ناخواسته نگاهم به در عمارت ثابت موند، منتظر بودم رستم خان برسه و نجاتم بده از این سردرگمی و حکمی که بی گناه برام بریده بودن.
با اولین ضربه ای که با ترکه به کف پام خورد جیغ بلندی سردادم،خانم روی صندلی توی تراس نشسته بود،لیوان چایی توی دست هاش بود و بخار چایی توی گرمای تابستون با صدای جیغم می رقصید.با نیشخندی که بیشتر رنگ خالی کردن دق دلی داشت گفت
_ده ضربه!
نمیشمردم جز اینکه گریه میکردم و از خدا می خواستم مادرم رو برای یک لحظه زنده کنه تا التماسش کنم تنهام نذاره.
پاهام بی حس شده بود،چشمه ی اشکامم خشک شده بود،خون می ریخت روی زمین،انگار از شدت درد استخون هام بود خورد میشد.
نگاه تمام خدمتکارها چیزی نبود جز ترحم!
یکهو در عمارت باز شد ارباب بزرگ با اسب زیبای ترکمنش وارد شد.کاش رستم بود کاش بود میدید بی گناه مجازات شدم اگر میدید مگه کاریم از دستش برمیومد؟
ارباب بزرگ پاهای فلک شده ام و که دید اسب پیاده شد و گفت:
_چخبره؟
خانم که انگار اروم شده بود با لبخند گفت:
چیزی نشده گستاخی کرده ارباب.
 
 
ارباب بزرگ جدی اما پر از خشم گفت زن زورت به پسرت نمیرسه سر رعیت خالی میکنی؟از کی تاحالا ظالم شدی؟
خانم از جاش بلند شد گفت
_چشماشو ببین رستم هر بار اینو میبینه میزنه زیر کاسه کوزمون میگه زن نمیخوام،نگو که نمیدونی یا خودت و به ندونستن زدی؟
ارباب تیز به خانم نگاه کرد،شلاقش و کوبید رو زمین،عربده زد:
_گفتم کافیه.از کجا مطمئنی که این دختر همونه؟معرکه ای که راه انداختی و‌جمع کن.
زن ارباب تلخ خندید و‌گفت گول نزن خودتو که پسرت دلداده نشده.همه‌ میدونن همه اینارو باهم دیدن چرا نمیخوایی زیر بار بری؟خوب نگاش کن تورو یاد چی میندازه؟,
ارباب از فرط عصبانیت باعث میشد تخت سینه اش از زیر جلیقه نازکش تکون بخوره و به چشم بیاد
با همون خشم رو کرد به خدمتکار ها گفت
_بازی تموم شد پراکنده بشید.
پاهام و که از فلک باز کردن روی زمین افتاد.جیغ سوزناکم از درد ستون های سنگی عمارت و به لرزه انداخت،ارباب نم‌ نگاهش و پس زد دستور داد تا سراغ طبیب برن.دوتا از زنای خدمتکار دستام و گرفتن بلندم کردن،پاهام که روی زمین کشیده میشد انگار داشتن جونم و می‌گرفتن.
بازم تو این سختی رستم نبود نه خودش بود نه نشونی ازش.
زیر سایه دیوار پشت مطبخ نشستم تا یکی به داد دردم برسه.
طبیب که اومد پاهام و با الکل تمیز کرد،اینقد از درد ناله کردم و جیغ زدم و مادر مرده ام و صدا زدم که عرق کرده بودم و موهام به صورت و گردنم چسبیده بود،دردش حتی از جاانداختن پام هم بدتربود،راه رفتن برام حکم مرگ رو داشت،کار طبیب تموم شد و رفت سوز گرمای باد کف پامو اذیت میکرد اکثر خدمه هام غیب شده بودن.دستم و گرفتم به دیوار تا خودمو برسونم به اتاقکم.تا ی دل سیر گریه کنم و گلایه هام و باصدای بلند به زبون بیارم.
اینقدر دندونام و به لبم فشرده بودم که جاشون روی لبم مونده بود.
تقریبا پشت عمارت رسیده بودم، ترجیح میدادم جای دوری برم تا کسیو نبینم،با شنیدن صدای یورتمه اسب سرم و بلند کردم. رستم خان بود! دیدنش اینبار نفرت به دلم نشوند تا منو دید از اسب پیاده شد،می خواست گلایه کنه از تقدیری که براش دارن رقم میزنن اما نگاهش روی پاهام نشست،با مکثی کوتاه نگاهش و از پاهام گرفت و روی چشمام ثابت موند،با نگاهی پر از بهت گفت:
_حنا جانم پاهات...
به خودم جرات دادم تا دق دلی ام و سرش خالی کنم،با صدایی تقریبا بلند گفتم:
_فلک شدم،عجیبه براتون؟کلفت این عمارت سرکشی کرده،این رعیت بخاطر جای نرم و نون گرم پرو شده.حنای بی پدر و مادر بخاطر هیچ گناهکاره.
با مشت کوبید به کف دستش و گفت
_کی،کی فلکت کرده؟اینو بهم بگو تا این ابادی و یکجا اتیش بزنم.
 
 
به هزار بدبختی پشت کردم بهش نمیخواستم اون داغ تو نگاش و حرصی که میخوره ببینم واسه‌همین گفتم:
_مادرتون ازم متنفره ، حداقل شما بگید چه گناهی از من سر زده؟میگفت میدونه پسرش دلش کجا گیره با کینه بهم غضب کرد.
حتی به ارباب بزرگم گفت ما رو تو ابادی با هم دیدن.
سکوت رستم خان و که دیدم سرد خندیدم گفت
_اگه واقعا منو دوست دارید ازم فاصله بگیرید ارباب زاده!نه بخاطر خودتون بلکه بخاطر اسایش من.به درک که زن عقدی شمام وقتی مثل خار توچشم مادرتونم.
رستم خان با لحنی غمگین گفت:
_نمیتونم حنا.نمیتونم زنم و ول کنم غیرتم چی پس؟دلم چی؟دوستت دارم حنا گناه منو تو اینه.ما باهم تو ی جرم شریکیم.
کنترل صدام و از دست دادم،بلند داد زدم:
_باشه اگه علاقه دارین زجرکش شدنم توسط مادرتون و هرروز ببینید ادامه بدین.ولی بدونید این علاقه شما بجز عذاب چیزی برای من فلک زده ی رعیت نداره.
رستم با ناراحتی رفت. شب شده بود. بخاطر پاهام بی بی زلیخا اجازه داد دو‌ روزی کار سخت نکنم،از پنجره ی کوچیک اتاقم خیره به ماه نو بودم،بی دلیل یا هزار دلیل اشکام ریز روی گونه هام جاری بود،کاش بانوی عمارت و زن رستم خان میشدم،ولی حیف که بی کس و کارم!کاش توی‌ رگای منم خون اربابی بود نه ی فقیر و با اين فکر و خیال و كابوس عروسی رستم خان خوابیدم.
_حنا پاشو برو عموت اومده کارت داره!
با شنیدن اسم‌ عموم چهارستون بدنم لرزید، گره ی چارقدم و سفت کرده از پای سینی سبزی بلند شدم، لنگ لنگ رفتم دم عمارت سوزش پاهام شروع شد،از درد صورتم جمع شد،به عموم که رسیدم سر به زیر سلام دادم.با گوشت تلخی گفت:
_سلام و زهرمار حقوقت و بده میخوام برم سکینه رو ببرم شهر پیش طبیب.بچه اش نمیشه.
دستم و توی‌جیب پیراهن بلند و پرچینم برو بردم،پولی که بعنوان حقوق بهم داده بودن و سمتش گرفتم.پول و از دستم کشید؛شمرد!
سرش و بالا گرفت،نگاه خشمگینی بهم انداخت و محکم کوبید روی گونه ام،از شدت ضربه اش سرم‌ کج شد روی شونه ام افتاد گفت
_بی مادر این که حقوق ی ماهته،چندوقته اینجا کار‌میکنی؟برو بقیه رو بیار نکبت.
با گریه خون کنار لبم رو با استینم‌پاک کردم و گفتم:
_بخدا همینو دادن!
از لای دندون های یکی درمیون افتاده و سیاهش زمزمه کرد:
_گفته بودم حقوقت و کامل ندی کچلت میکنم،نه؟رضا داده بودم بشی زن رستم اما شرط و شروط بین خودمون یادم نرفته که.چندرغاز گرفتی جلوم فکر کردی حالیم نیست زن ارباب زاده شدی پولت از پارو بالا میره؟
دستم و گذاشتم روی دستش،با بغض و ترس گفتم:
_بخدا همین و دادن عمو
یکهو عربده ی ارباب بزرگ مثل شیر بلند شد
با صدای عربده عموم برگشت سمتش و حرفش ناتموم موند.
 
 
چشمم به ارباب افتاد،عموم ولم کرد و پرتم کرد روی زمین.ارباب اخم وحشتناکی به عموم کرد،با صلابت اومد بازوم و گرفت،بلندم کرد،ناخودآگاه بهش پناه بردم و پشتش قایم شدم،از جیبش چندتا اسکناس بیرون کشید،گرفت سمت عموم گفت:
_بیا این پول،حالام گورت و گم کن،دیگه ام دور عمارتم نبینمت اگه امر نمیکنم بلا سرت بیارن چون نمیخوام خوشی فردای رعیتامو خراب کنم.
عموم‌‌ پوزخند زد اما وقتی ارباب‌ گفت نیش بازت حکم میکنه وسط میدون محل پاتوقت از درخت اویزونت کنم تا نشخوار کلاغا بشی نیشش بسته شد و رفت با بغض روی تخته سنگ کنار ورودی در عمارت نشستم،آه سوزناکی کشیدم،
ارباب نشست کنارم دستمال سفید گلدوزی شده اشو‌ گرفت جلوم گفت
تورو که میبینم یادم میاد چقد زود باختم اشکاتو پاک کن دخترک.
دستمال و با خجالت ازش گرفتم بوی عطر فوق العاده اش تو مشامم پیچید.
ارباب طره ای از موهام که کنارم ریخته بود و گرفت،زمزمه کرد:
_درست شبیه اون منو عجیب یاد کسی میندازی یاد کسی که ماه و خورشیدم بود از وقتی رفته دنیام تیره و تاره.
آهسته پرسیدم:
_فوت کرده؟
خندید سری تکون داد و گفت:
_ از دست دادمش.
دستش و روی گونه خیسم کشید و گفت: _گریه نکن دخترم من اصلا طاقت گریه ی دختر بچه ها رو ندارم
از ارباب بزرگ حس خوبی میگرفتم ارامش .احترام.دقیقا حسی که یک
پدر به دخترش میداد.نمیدونم چرا گفتم:
_من خیلی تنهام...
تو اوج ناباوری گفت:
_منم تنهام همه ما تنهایم چون نمیتونیم جسارت داشته باشیم و اونی که میخوایم پیدا کنیم.
برخلاف صلابتش و سبیلای پرپشتش ارباب بزرگ صورت دیگه ای از خودشو نشونم داد دقیقا مثل رستم ظاهری خشن اما دلی پر مهر.
بهم گفت درسته روزگار گاهی بد میکنه اما خودتو بساز شنیدم کس و کار نداری.
فراموش نکن کس و کارت اهالی همین عمارتن که پا به پاشون کار میکنی نکنه غصه بخوری که میگذره.
حرفای خانم بزرگم قبول ندارم چون رستم حق داره دلش هرجا میره بره مطمئنم اون ادمم تو نیستی.زیادی موندن کنار ارباب بزرگ صورت خوشی نداشت همینجوریشم کم حرف و داستان نبود که با نشستن کنار ارباب بهش دامن بزنم.

عصر همون روز خانم بزرگ توی مطبخ دست به کمر ایستاد و گفت:
_همتون گوش بدید فردا رستم خان دوماد میشه و مراسم نامزدی پسرمه
میخوام همه چیز عالی و به نحو احسنت باشه.
همه "چشمی" گفتیم. بانو نگاهی بهم انداخت،نفرت همیشگی چاشنی چشم های مشکی اش بود،رو کرد بهم گفت:
_تو کف تمام سالن و تمیز کن.میخوام مثل اینه بشه.
چشمی گفتم تا از تنفرنگاهش فرار کنم،اما با این پاهای داغون چجوری تمیز کنم؟
دیگه ام جلو چشمم نبینمت.
 
هر کى گوشه ای پراکنده شد و مشغول به کاری و منم سطل اب و کف برداشتم رفتم تو سالن دستمال و خیس کردم و شروع كردم کف و روى زمین کشیدم. سالن پذیرایی عمارت که مخصوص مهمونی های اعیونی بود فرش نداشت،تمیز کردنشم مصیبت بود.
با صدای پایی سرمو بالا گرفتم و به هواى اینکه ارباب بزرگ اومده میخواستم عرض ادب کنم که چشم تو چشم با رستم شدم و بعدش پشت سرش و نگاه کردم كه کلا جای کفشش مونده بود کارمو دوباره کرده بود‌ اما رستم بى توجه به نگاه دلخورم گفت:
_حنا ملکه قلبم واقعا دارن زنم میدن هرچی زور مى زنم نميشه.تو بگو چکار کنم
نفسم از بغض سنگين شد سرمو پایین انداختم و گفتم:
_مبارکه ارباب زاده امید به خدا که روز به روز علاقه تون روز افزون و نسلتون ادامه دار بشه. اگه ممکنه برید کنار کلی بدبختی دارم جون تو تنم ندارم تنبیه بشم بخاطر شما.
کلافه گفت:
_نمیخوای چیزی بگی؟باهام بحث کن مانع شو نذار کاری کنن که دلم نیست.تو زن منی حنا. بقیه نمیدونن تو که میدونی چرا سست وا دادی؟ کنارم بمون قوت قلبم باش.
بغضمو قورت دادم و آهسته گفتم:
_خوشبخت بشی رستم خان مثلا الان چی ازم برمیاد؟بشینم زیر پاتون بگم فرار کنیم؟بگم تو روی پدر و مادرت وایستا؟توقع چی ازم دارین وقتی حتی خدا باما نیست،الانم برید لباس نو بپوشین قراره مرد ی نفر دیگه و پدر بچه های یکی دیگه بشین. حنا کیه؟
حنا ی هوس زودگذر بود که گذشت و تموم شد!...
خواست حرفی بزنه که با صدای داد خانم از جا پریدم. پام به سطل اب خورد و پخش سالن شد.
_معلوم هست داری چکار میکنی؟از کی اومدی تو سالن که دست به سیاه و سفید نزدی؟فکر کردی حواسم بهت نیست؟
باترس گفتم:
_معذرت میخوام خانوم الان تموم میشه بخدا تموم شده بود ارباب زاده اومد جای کفشش موند.
فریادی زد که مو به تنم سیخ شد!
_ چطور جرات میکنی در برابرم اما و اگر بیاری؟
چطور به خودت اجازه میدی که جوابم و بدی؟
فلکت کافی نبود؟
رستم تند و تیز برگشت سمت مادرش و گفت: مادر حرفی نزد که این داد و هوارت برای چیه؟
مادرش پوزخندی زد و گفت: چیه مثل بابات گلوت گیر کرده؟اونم خوب پشت کلفت عمارت دراومد و سینه چاک میداد.
رستم اخم کرد گفت: چی میگی؟
چرا الان حرف پدر و میکشی وسط؟از‌ چی زورت گرفته؟که مثل تو نمیتونه خودرای و خودخواه باشه؟که اسایش رعیتش براش مهمه؟
بترس از خدا تهمت نزن به زیر دستت.
مادرش هیچی نگفت بجز همون پوزخندی که کنج لبش بود و طعنه زد تا نباشید چیزکی مردم نگویند چیزها و ردشد رفت
 
 
رستم گیج شده بود ؛ گفت: حنا چیشده؟جریان پدرم چیه؟
ناراحت گفتم: نمیدونم والا خدا بخیر بگذرونه معلوم نیست خانم بزرگ قراره چطوری تلافی کنه ؛ ازم کینه ای به دل داره که خودمم نمیدونم چیه.
ی بار من و به شما نسبت میده و یبارم به پدرتون!دیگه از نظر مادرتون رعیت یعنی بدبخت عالم و زور گفتن بهش و افترا زدن.
گردنمم از مو باریک تره.
رستم رفت توخودش حتی یادش رفت واسه چی اومده بود باهام خلوت کنه و بی خداحافظی رفت ولی زود برگشت گفت امشب منتظرم باش.
با تعجب نگاش کردم ؛ مگه فردا نامزدیش نبود؟ پس چرا میخواست بیاددیدنم؟
تا شب اینقد کار کردم که زخم پاهام و دردش یادم رفت بجاش خستگی و کوفتکی بدنم نایی برام نذاشته بود.
سرجام دراز کشیده بودم و تازه چشمم گرم خواب شده بود که دستی روی گونه ام کشیده شد.
با ترس از خواب پریدم همین که خواستم داد بزنم کمک بخوام دستی جلوی دهنم و گرفت و صدای رستم بلند شد که میگفت هیس حنا سر و صدا نکن!منم مگه نگفتم میام پیشت منتظر باش؟ حنا بیا فرار کنیم!
توی تاریکی برق چشماش داشت دلمو اتیش میزد گفتم: کجا بریم که هر جا بریم حکم تیر حنای بی پدر و مادر و میدن؟
گفت ببین حنا تو زن عقدی منی و بهم حلالی ؛ میریم تهران واسه خودم کار دست و پا میکنم فرنگ رفته ام حرفه و هنر بلدم .
با ترس بهش گفتم هرجا بریم پیدامون میکنن پسر اربابی بی فکر عمل نکنید اقا.
عصبی گفت:متوجه میشی اگه عقد اون دختر بشم خواه و ناخواه باید هم بالینم بشه؟تا حرف و منت اینکه عقیم نیستم رو خونواده ام نباشه؟حنا دلم نمیره بهش دست بزنم
من خودم زن دارم ، با رسوم فرنگیا بزرگ شدم ید زن قانعم میکنه ؛ مثل ایل و تبارم چهارتا زن به کارم نمیاد.
با تو راضیم و مادرم متوجه این موضوع نمیشه!
پس بهتره که باهم فرار کنیم بریم زندگیمون و توی شهر بسازیم ؛ اینجا بدردمون نمیخوره.
آهی کشیدم و گفتم: ارباب درسته شهر شهره اما خیلی کوچک تر از اونیه که من و تو توش پنهون بشیم ؛ اونجام پیدامون میکنن. عقلم و دست شما نمیدم جایی نمیام.
کافیه زبونی طلاقم بدین طلاقم ندادین باکی نیست
عصبی گفت:حنا هولم نده سمت بیچارگی و حسرت خوردن.
با بغض گفتم کاری از دستم برنمیاد
خیره شد بهم گفت افسون که با دلم راه نمیایی سرم و گرفت گذاشت رو سینه اش درحالی که با ناراحتی اه میکشید بوسه ای روی موهام گذاشت.برام زمزمه میکرد تا مثل خودش بهش عشق نشون بدم تا بتونه محکم بایسته.
اینقد برام گفت که کافیه شکمت بیاد بالا تا رام شدم تنم و دراختیاررستم قرار دادم.با تمام ملایمت کنارم اروم گرفت.دیر وقت گفتم رستم خان بهتر نیست بری سرجات؟ممکنه کسی بی هوا بیاد
 
 
اخه بی بی زلیخا وقت و بی وقت بدون در زدن میاد سراغم خدایی نکرده شما رو اینجا بببنه بد میشه.بین خواب و بیداری خمیازه عمیقی کشید
لبامو بوسید گفت حنا زن از شوهرش که خجالت نمیکشه تو ماهانه میشی؟
از عرق شرم خیس شدم خیسی پیشونیمو که حس کرد گفت حنا جانم همین الان سرت باهام رو ی بالش بود چرا خجالت پس؟جوابت مهمه.
ماهانه نشی که نمیتونی بچه بیاری.
من من کنان گفتم نه رستم خان نمیشم خدابیامرز مادرم همین هول ماهانه نشدنم و داشت.یکهو نشست سرجاش گفت پس همین روزا میرم شهر سراغ طبیب برات دارو میگیرم فقط باید حتما بخوری.امیدم تویی حنا میخوام تو بشی مادر بچه هام.
گفتم اقا شما اختیار دار زندگی خودتون نیستین چه برسه به اینکه بخوایین به ارزوهاتون برسین میدونم که ارباب از پشت پرده امر میکنه مادرتونو میفرسته جلو ولی بهرحال بهتر که بچه دار نشم.
نمیتونم خون دل خوردن و تحمل کنم.
وقتی میدید توضیح دادن بهم بی فایده است کلافه و سرکنده میزد بیرون اونشبم لباسشو پوشید قبل اینکه در و باز کنه گفت پشیمون نشی که تا وقتی اینجایی و چشم تو چشم باهام میشی افسون بخوری.
در و محکم کوبید همین که رفت بی بی زلیخا اومد.از ترس کم مونده بود سکته کنم.
چشمم به دهنش بود تا بپرسه رستم خان پیش تو بوده؟
شکر خدا نپرسید فقط گفت حنا دست بجنبون که کلی کار داریم خوبه که بیداری پاشو برو سر تنور کلوچه بپز.قبل طلوع افتاب تموم کن صبح زود ساز ودهل میاد دم عمارت باید کلی ادم و صبحانه بدیم تکون بخور حنا مردا هیزم اوردن باید تنور و روشن کنی.
خوابم نمیبردپس بهتر سرم گرم باشه فکر و خیال نکنم.
تا قبل اینکه خورشید بزنه کلی کلوچه پختم.رستم مثل مرغ سرکنده پا به پام بیدار بود.دور عمارت میچرخید و از دور نگام میکرد با حسرت اه میکشید.
درسته بعضیا بدبختی و دوست دارن اما واقعا بدبختی تقدیرم بود که بایدباهاش کنار میومدم بدون اینکه بفهمم قراره چه چیزا به چشم ببینم.
صدای ساز ودهل از پشت در عمارت که بلند شد خدمه ها سینی روی سر میرفتن دم عمارت تا اهالی پشت در و ناشتایی بدن.
دوساعتی این مدلی گذشت بوی غذای اعیونی تو حیاط پیچیده بود به گمونم برای ناهار قرار بود عروس و بیارن.
طولی نکشید صدای کل و ساز و دود اسفند باهم قاطی شدن و دخترکی با تور قرمز روی سرش اوردن داخل عمارت.
مثل اینکه تموم قرار مدارا رو گذاشته بودن‌ و بیخبر بودم امروز روز عروسی رستم بود نه نامزدیش.چرا پنهون کرده بودن؟نکنه از ترس بوده؟
قلبم محکم میکوبید پاهام شل شد رفتم سراغ بی بی زلیخا گفتم اجازه بدین دیگه برم استراحت کنم گفت اره برو که جلو چشم خانم نباشی.
 
 
بی بی زلیخا گفت بهتره تورو نبینه امروز غضب کنه عروسی پسرش به کامش زهر بشه.
خودم هم طاقت دیدن رستم و تو لباس دومادی نداشتم.
قبل اینکه چشمم به رستم بیوفته خودمو به اتاقم رسوندم.
درو که بستم رستم از پشت در اومد بیرون. لباس محلی دامادى شم توى دستش بود و گفت اومدم کنار تو باشم کمکم کنی لباس بپوشم ببین چکار کردی؟ ببین باهام راه نیومدی دلم و خون کردی حنا.بهم اعتماد نکردی همسفرم بشی اما یادت نره زن من تویی و فراموشت نمیکنم.قبل اون زن باید حامله بشی تا بتونم به حقم برسم.
رومو گردوندم: رستم خان از اينجا برين! دلم ريشه شما خونترش نكنين! به خدا داغم رو دل هيچكس نميمونه اگه بميرم منتها جونم از سنگ شده نميميرم
انگشتشو روى لبام گذاشت و گفت: هيس حنا... هيس... اينارو نگو اتيشم نزن... اگه نرفتم... اگه موندم... اگه فرار نكردم فقط واسه خاطر توئه بيشتر از اين شرمسارم نكن!... فقط به اين اميد زنده ام كه تو مال منى... فقط به اميد همين دارم نفس مى كشم... به خدا كه دلم اينجاست و جسمم اونجا نزار تو اتيش حسرتت بسوزم كه كامت نگرفته داغتو رو دلم نشوندن... اما نميدونن و خبر ندارن تو اول و اخرش مال اين دل لعنتى هستى!
رستم سعى مى كرد آرومم كنه و دلمو به دست بياره!... اما مى شد؟!... نمى شد! با اين حال کمک کنم لباسشو بپوشه! همين كه رومو ازش گرفتم شونه مو گرفت منو به سمت خودش برگردوند و با آهى جيگر سوز گفت: درسته واست لباس دومادی تن نکردم و هفت طبق پیشکش نیاوردم اما روزی تورو میکنم سوگولی عمارت تا همه برات دولا راست بشن.
بعد روى دو جفت چشاى خيسمو بوسید و گفت از الان میخوام هرچی دیدی و باور نکنی فقط به حسم ایمان داشته باشی.
وقتی رفت دلمم رفت! بی تابی میکردم نتونستم خودمو حبس کنم رفتم تا ببینم تو عمارت چخبر بود.
خبر که نبود محشر واویلا بود.مردا حلقه زده بودن و چوب بازی میکردن و زنای ابادی خودمون و ابادی عروس از دور نشسته بودن و رقص مردا رو نگاه میکردن.
اینقد زدن و کوبیدن و رقصیدن و خوردن تا دم دم غروب!
برو بيايى بود و نميدونم چطورى تو اين شلوغى چشم بی بی زلیخا منو دید كه بیکارم و فورى غر زد و گفت: حالا که اینجایی بیا برو تو سالن حنا ببر.
رنگم پرید! طاقت دیدن این یکیو نداشتم اما اجبار بود ظرف حنا رو با احتیاط بردم.
واسه اولین بار عروس و دیدم.رستم کنارش با اخم و تخم نشسته بود.
خانم بزرگم که نیشش بسته نمیشد و مدام قربون صدقه ى عروس قرمز پوش مى رفت.
با قدمهايى لرزون به سمتشون مى رفتم كه مادرش نیششو بست و با تشر گفت: کی به تو گفت حنا بیاری بدشگون؟
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hana
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.75/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.8   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه omwq چیست?