رمان حنا قسمت پنجم - اینفو
طالع بینی

رمان حنا قسمت پنجم

تا گفتم ارباب گفت هیچی نگو میخوام نجاتت بدم.گفتم ارباب راضیم به تقدیرم نیازی به دلسوزی نیست.

 
گفت دلیل غضب خانم و بهت میدونم پس مخالفت نکن مطمئنم سر اخری گم و گورت میکنه.دارم بهت لطف میکنم بخاطر...
ادامه نداد باقی حرفشو قورت داد.
اب دهنم خشک شده بود.چون شم زنونه ام خبر دارم کرده بود مقصد و مقصودش چیه.
نگاه با محبتی بهم انداخت و گفت میخوام خانمی تو واسه خودم ببینم خانم بزرگ که نتونست بیشتر از ی پسر برام بیاره اما میدونم تو برام ی جین پسر میاری و نسلم زیاد میشه.
با خجالت گفتم اخه ارباب بجای ملایمت کلافه گفت کافیه به زودی محرم میشیم.
نمیدونستم اون لحظه چی بگم یا چجوری بگم عروستم فقط اشکم ریخت و ارباب رفت.
ارباب که رفت نشستم به فکر و خیال فرار.اگه میموندم میشدم بازیچه دست پدر‌و پسر با کلی انگ بابت کارای نکرده.همون ی دست لباسی‌ که داشتم و گذاشتم لای بقچه تا وقتش برسه اما کاش قبل رفتن رستم پیداش میشد یا حتی ی سر میومد دیدنم تا وقتی ببینه نیستم نگه جا زدم تا بهش بگم چرا رفتم و خودمو اواره کردم.
اونشب ارباب از کثافت بودن اتاقم گفت چیزی که رستم هیچوقت به روم نیاورد و با عشق سرش و رو همین متکای چرک الودم میذاشت و بدون دغدغه خودشو اروم میکرد.
یکی دوروز دیگه ام گذشت تا اینکه ی شب از خستگی یادم رفت چفت در و بندازم.
با حس نوازش دستی مثل بز ترسیده یکهو گردنم راست شد و نشستم.
از نور مهتابی که از پنجره ی کوچیک اتاقکم میومد داخل دیدم رستم بالاسرم با لبخند غمگینی نشسته.چشمای ترسیده مو که دید گفت دخترک پر صلابت و محکم.تا خواستم لب به گلایه باز کنم سرم و گذاشت رو سینه اش و مثل ادمایی که عزیزی گم کردن و تازه پیدا کردن بوسم میکرد و زیرلب میگفت حنا جانم منو ببخش دلتنگت بودم بعد اینکه حسابی رفع دلتنگی کرد دراز کشید گفت بغلم بخواب حنا داروهاتو خوردی؟وقتشه ها!
اصلا اجازه نمیداد حرف بزنم و از دلتنگی هام بگم.همینکه خواستم از افکار ارباب بزرگ بگم گفتم هیس وقت تنگه کلی کار داریم‌ بذار دلم و به بودنت خوش کنم گفت و شروع کرد به قول خودش کاشتن بذر برای اینده ای روشن.
کارش که تموم شد گفت بارها گفتم الانم میگم به خود اون دخترم گفتم کاری به کارش ندارم چون دلم جای دیگه است.حنا اولین و اخرین زن زندگیم تویی چند صباح دیگه ام صبور باش تا وقتش برسه بغضم و قورت دادم گفتم رستم خان بذار حرف بزنم سرشبی ارباب بزرگ اینجا بود با تعجب نشست سرجاش گفت پدرم اینجا برای چی اومده؟اومدن به اتاقک خدمتکار عمارت چه معنی میده؟نمیدونستم باید میگفتم یا نه گفتنش درست بود یا نه شر به پا میشد اما گفتم
 
رستم مثل اسفند روی اتیش جلز ولز کرد شاخ و شونه میکشید بره یقه به یقه با پدرش بشه افتادم به پاش و گفتم رستم خان هرکاری کنی دودش به چشم من بدبخت میره حتی ممکنه سر به نیستم کنن.کار بی فکر کردنت چیزی نداره جز بی ابرویی واسه من.
تو دلم گفتم حالا که پدرت دلداده خدابیامرز مادرم از اب دراومده و به هوای عشق مادرم میخواد منو داشته باشه مطمئن باش بخاطر خواسته خودش از دل تو و جسد منم رد میشه.
ولی حقیقتا جرات نکردم این حرفارو به زبون بیارم و به رستم بگم.فقط ازش خواستم دست نگه داره تا بقول خودش ریشه اش محکم بشه.
اونم گفت صبر میکنم تا ابستن که شدی بکوبم به دهن جماعتی و ببرمت هم اتاقم کنم.
از ترس هدف پدرش نسبت بهم دیگه گم و گور نشد تا چشمش به عروسش بیوفته بعد از زفافم دیگه باهاش خلوت نکرد و واسه لحظه ای پاش و از حیاط عمارت بیرون نمیذاشت حتی دقیقه به دقیقه جویای حالم میشد و دورا دور دید میزد کجام تا مبادا پدرش بیخبر از اینکه عروسشم بهم دست درازی کنه بهرحال ارباب بود و اهمیتی نداشت کی به دلش نشسته شاید ممکن بود طرف شوهر داشته باشه اما وقتی باب دل ارباب بود باید هم پیاله اش میشد.خلاصه که زمونه بدی بود حق اعتراضم نداشتی جز خفه خون گرفتن و بله و چشم گفتن.
گاهی رستم تا نیمه های شب بیدار بود نگهبانی در اتاقم و میداد گاهیم تو حیاط قدم میزد تا صبح پاسبونی میداد تا خیالش راحت باشه.
هر وقتم فرصت میکرد میومد نوکی بهم میزد و میرفت تاکید میکرد سروقت داروهامو بخورم که کار این طبیب رد خور نداره.زمزمه ها بالا گرفته بود که یک ماه گذشته اما زن رستم ابستن نشده.
حرف و حدیثا داشت به حقیقت درمیومد که رستم مرد نیست و مردونگی نداره ولی کسی نمیگفت شاید عروس رستم زنانگی نداره.
از اونجایی که رستم تا نیمه شب بیدار بود و بعد تو حیاط گزگ میکرد شایعه ها یواش یواش روهم تلنبار شد که رستم اجاقش کوره و این حرفا بیشتر به نفع عروس تازه وارد بود که باعث شد زبونش دراز بشه به جون رستم.
خانم بزرگم که ترسش گرفته بود و دائم به جون رستم بهونه میگرفت که دست بجنبون حرف و حدیث بیرون عمارت درز کنه رسوایی مون دنیا رو‌برمیداره.
ولی خوب رستم عین خیالش نبود چون بچه رو از من میخواست و چشم امیدش بهم بود.
همین امید رستم از چشم بقیه دور مونده بود که همه درصدد این بودن خلوتی بسازن برای رستم و عروسش که رستمم خوب بلد بود شونه خالی کنه و عروسش و چشم انتظار ی هم اغوشی بذاره بجاش خلوتش و بامن پر کنه.
مدتی گذشت تا خانم فهمید حریف رستم نمیشه
 
 
پیگیر طبیبی حاذق شد بلکه به همه ثابت کنه رستم عیب و ایرادی نداره و طولی نکشید طبیب از شهر اوردن تا عروس عمارت و معاینه کنه.بعد از معاینه های زیاد و جوشونده های خاله خانباجی طبیب اب پاکی و ریخت رو دست اهالی عمارت.عروس عمارت توانایی ابستنی نداره جوری که خرج کردن پول و تلف کردن وقت اشتباهه محضه.
خانم که زورش گرفته بود از انتخاب زن نازا واسه رستم منو تحقیر میکرد تا جاییکه امر میکرد عروسشو حمام کنم لباس زیرشو بشورم یعنی شده بودم کلفت شخصی تا عروس اب تو دلش تکون نخوره و جایگاهش حفظ بشه.
بهرحال دیر و زود سرش هوو میومد و از چشم میوفتاد.
یادمه صبح زود دور از چشم همه داشتم پشت عمارت بالا میاوردم که بی بی زلیخا نمیدونم از کجا سررسید.دقیقه ای و با تعجب بهم نگاه کرد گفت چت شده دختر کله سحری قی میکنی؟
مثل زنای آبستن زیر چشمات گود افتاده و سیاهی چشمات برق میزنه.
بلا به دور حنا نکنه حامله ای که هم خودتو هم منو بدبخت کرده باشی.چنگ‌ زدم به صورتم گفتم زبونتو گاز بگیر بی بی تازه ماهانه شدم بعدش بی بی بدون شوهر چجور حامله بشم مگه با خوابیدن و بیدار شدن زیر لحاف کسی شکمش بالا میاد؟
بی بی باور نکرد چشماشو ریز کرد گفت حاشا نکن حنا رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون.
الان حاشا کنی دیر و زود شکمت میاد بالا و همه میفهمن.
حالا خر بیار باقالی بار کن که بچه از کیه.
اولین حرفم بشه انگشت میره سمت ارباب و ارباب زاده اونوقت منم و تویی و کتکای نخورده و غر غرای خانم و شکم بالا اومده و اسمی که به بچه ات میدن.حنا اگه حامله ای از همین الان ی فکری بردار.
بگو تا سقطش کنیم هنوز که چیزی معلوم نیست!
تاشب مثل مرغی سرکنده بال و پر زدم تا رستم خبری ازم بگیره.
دیروقت رستم و دیدم تو حیاط قدم میزنه
در اتاقکم و نیمه باز گذاشتم منتظر موندم بیاد‌.
به گمونم خودشم متوجه شد که سریع اومد پیشم.
تا چشمش بهم افتاد گفت حنا جانم بیداری؟گفتم رستم خان فکر کنم ابستنم.
لبای رستم به خنده کش اومد اما اشکام ریخت.
رستم پیشونی مو بوسید گفت مبارکت باشه همسرم همین روزا اون دخترک زبون نفهم و رد میکنم بره خونه پدرش تا بشی عروس عمارت نه ی بچه نه ی جین بچه بلکه دو جین بچه برام ردیف کنی.
مثل همیشه دلم باحرفاش قرص نشد که هیچ دل اشوب شدم.
رستم زود رفت تا کسی شک‌نکرده تنها که شدم کلی فکر و خیال مغزم و درگیر کرد.
اگه ارباب و زنش بو میبردن حامله ام بلایی به روزم میاوردن اون سرش ناپیدا.
نمیدونستم با دردی که به همین زودیا اشکار میشه چه کنم که فریادها و نعره های ارباب چهار ستون بدنم و به لرزه انداخت.
 
 
ی چارقد پریدم بیرون رستم وسط حیاط با خنده های کشدار ارباب و نگاه میکرد.
ارباب ولی با غضب رستم و نگاه میکرد همون نگاه های پر از خشمش کشیده شد سمت پستوم و بلند گفت بگیرید این گیس بریده ی بی پدر مادر و.
سرجام میخکوب شده بودم یکهو تیری به هوا رفت.چیزی درونم تکون‌خورد بی دلیل دستم کشیده شد رو شکمم
رستم تفنگش و سمت اسمون گرفته بود و شلیک میکرد همزمانم میگفت وای بر احوال کسی که دستش به زنم بخوره خونش حلاله.
حنا جانم ترس نداشته باش قدم بردار اسوده بیا سمتم که ارباب زاده ام و اختیار دارم چند تا زن داشته باشم از امشب سه نفری تو اتاقم میخوابیم.طبق گفته های طبیب زنم نازاست پس حق دارم زن دیگه ای بگیرم.
اصلا باور کردنی نبود تو ی چشم بهم زدن چیشده بود که داشتم میدیدم.
خانم داد زد رستم چکار میکنی بی عقل؟پدر زنت بفهمه چی به روزدخترش میاری که بین ابادیا جنگ میشه خون ناحق ریخته میشه.
اون دختر و بفرست تو همون پستوش هروقت خواستی صداش بزن تو یکی از اتاقا اما تو اتاق شخصیت با زنت راش نده.
رستم با اخم نگاهی به مادرش انداخت و گفت کافیه هرچی به ساز شما رقصیدم.
زن عقدیمه الانم آبستنه بهش سخت نمیگیرم چون باید تو اتاقی بخوابه که لیاقتشو داره.
خوب بخوره وخوب بخوابه تا بتونه بچه مو سالم بدنیا بیاره.حس کردم به خانم برخورد با عصبانیت گفت کی حامله شده؟از کجا معلوم بچه تو باشه؟معلوم نیست واسه کیه داره بیخ ریش تو میبنده بدبخت.رستم انگشت اشاره شو برد بالا گفت دیگه اجازه نمیدم کسی به زنم اهانت کنه.
هرچی تاالان گفتین بهش و تحقیرش کردین کافیه از این ثانیه به بعد منم و زنم و عمارت کسی بخواد به زنم ناروا بگه تحمل نمیکنم خون به پا میکنم حتی اگه اون ادم ارباب ده بغلی باشه و مثلا پدر زن زورکیم.
فشار بهم بیاد دست زنم و میگیرم از اینجا میرم.
ارباب بزرگ خون میخورد ولی حرفی نمیزد فقط با نگاهی که اتیش ازش میبارید زیر اندام به لرزه افتاده مو نگاه میکرد.منم که از ترس لال شده بودم فقط چشمام تکون میخورد.
رستم رو به همه خدمتکارا گفت نمایش بسه هرکی بره سرش و به آخور خودش جا کنه.
هرچیم دیدیدن و شنیدن از دهن کسی بشنوم بدا به روزگار خودش و خونواده اش.
حواستون به زبونتون باشه.
رستم بهم گفت حنا بقچه تو جمع کن بیا جایی که باید باشی.
یک دفعه صدای جیغ کشیدن اومدو همه برگشتن سمت صدا کسی نبود جز عروس رستم از حال رفته بود.از شرمندگی عرق کردم سرم و انداختم پایین.گوشه چارقدم و لای انگشتام می لولیدم که رستم اومد سمتم.
دستم و گرفت کشید اما تکون نخوردم.
 
 
با ناراحتی و عصبانیت تمام گفت: حالا که همه فهمیدن زنمی هر چی گفتم کمتر از چشم نمیشنونم ازت واگرنه تنبیه میشی متوجه شدی؟
این روی رستم و نمیتونستم باور کنم فقط گفتم چشم!
خانم بزرگ که حالا پشت رستم ایستاده بود گفت اگه میخوایی صبح اینجا خونی ریخته نشه این دختر و ول کن.قول میدم بهترین جا و خوراک و بهش بدم فقط احتیاط کن شر به پا نشه. دو تا ابادی و به جون هم ننداز تا حمایتت کنم.
رستم خیره شد به مادرش و رفت تو فکر بعد گفت باشه ولی دیگه دلم نمیخواد عروسی که انتخاب کردین و تحمل کنم توی اتاقم و کنارش بخوابم میخوام که از این لحظه به بعد کنار زنم باشم تا روزی که زايمان كنه!
مادرش گفت هرچی تو بگی همون میشه رستم فقط ی امشب و دندون سر جیگر بذار تا قضیه رو بی سرصدا ختم بخیر کنیم بعدهرکاری دلت خواست بکن.
رستم قبول کرد کشید کنار تا ببینه مادرش چه میکنه.
خانم با چشم و ابرو بهم اشاره کرد پشت سرش برم و منو برد یکی از اتاقای طبقه بالا
ی اتاق بزرگ با ی تخت دونفره که به خوابم تختو ندیده بودم چه برسه بخوام روش بخوابم. برای همین برام جای حیرت داشت. ی گوشه ایستاده بودم که رستم اومد و با خنده گفت: چه میکنی خانم آینده عمارت؟!...
لب به دندون گرفتم و سر به زير انداختم اومد جلو بغلم كرد توى هوا گردوند و روى زمين گذاشت گفت: از اين به بعد بشين و خانومى كن! نميذارم اب تو دلت تكون بخوره! بسه هر چى سختى كشيديم... حالا دور دور ماست...
به سمت تخت كشوند و گفت: از فردا شب با هم توى همين تخت مى خوابيم... كنارم نشست و در حاليكه طره اى از موهامو گرفته بود و بازى مى كرد با تموم احساسش بهم نگاه كرد. خدايا خواب بودم؟!... من كه باورم نمى شد. منو روى تخت خوابوند و گفت: بالاخره از اون پستو کشیدمت بیرون حالا سر روى ي جاى نرم بذار و اجازه بده منم با ی دل راحت بخوابم...
انقدر كنارم نشست و موهامو نوازش كرد تا خوابم برد.
راست مى گفت بعد سالها راحت خوابيدم و خواب خدابیامرز مادرم و دیدم كه با لبخندى پر از بغض نگام مى كرد. اونم مثل من خوشحال بود و از شدت خوشحالى گريه مى كرد.
يكمرتبه از خواب پريدم و به عادت همه روز صبح دوون دوون رفتم پیش بی بی زلیخا تو مطبخ اما همين كه درو وا كردم بى بى با تعجب به سمتم برگشت. زير لب سلامى كردم گفتم: شرمنده بى بى بخدا اصلا نفهميدم كى خوابم برد همین الان بیدار شدم.
وقتى سكوتش و ديدم سر بالا اوردم كه نگاه متعجبش سر جام ميخكوبم كرد گفتم چى شده بى بى؟!
دلخور گفت _اينجا چه مى كنى دختر؟!
متعجب از اين سوالش گفتم: اومدم كلوچه بپزم دیگه
 
 
لبخند محوى زد و گفت: برو دختر برو. الهى كه سفيد بخت بشى و ديگه رنگ و روى اين آشپزخونه رو به خودت نبينى تو از امروز خانوم خونه اى و مثل خانوم بزرك و عروسش بايد بشينى و دستور بدى از اونجايى كه بچه ى اربابم تو شكم دارى بايد ادا اطوارت بيشتر از اون دوتا باشه!
نگاهى به دور و ورش انداخت آروم و يواشكى گفت: فقط حنا هر چى كه برات آوردنو اول بزار خودشون تست كنن بخورن بعد تو بخور! مراقب دور و ورى هات باش! سعى كن زياد جلوى چشم نباشى كه بخوان بهت ضربه بزنن بچه توسقط كنن که ازت کینه گرفتن از اين ارباب جماعت هركارى بگى بر مياد... خانومى رو كنار بزار و مثل خودشون تخم نجس بازى در بيار!... كارى نكن و بشين خانومى كن دستور بده و بگذار خودشون جورتو یکشن. حنا تو ديگه خانوم خونه اى يادت نره كه رستم خان پشتته پس دلتو بهش قرص كن ميدونو بسپار بهش! مبادا خام خانون بشى كه حرفاش فقط وعده و وعيده نه عمل
هولم داد و گفت: الانم برو تو اتاقت تا رستم خان سراغت نيومده از گیس اویزونم نکرده از اتاقت بيرون نيایی ها كمر به خونت بستن تا سر به نيستت نكنن ول كن نيستن!
با ترس و لرز تشکر کردم برگشتم سرجام. خدايا اين چه قسمت و تقديرى بود! تا الان ي جور مى ترسيدم از الان ي جور ديگه بايد مى ترسيدم.
دست روى شكمم گذاشتم و گفتم: نميدونم دخترى يا پسرى اما نترس خودم هواتو دارم نميذارم گزندى بهت برسه!فقط طاقت بيار و به دنيا بيا!
انقدرى موقع غذا درست كردن دله دزدى مى كردم كه الان از یکجا نشستن گرسنه ام شده بود و احساس ضعف مى كردم دير بود تا رستم سراغم بياد وقتى در باز شد و رستم با مجمعى كه توى دستش بود وارد شد از خوشحالى چشمام برق زد فقط سلام كردم دست دراز كردم سينى رو از دست رستم بگيرم كه گفت: بشين خودم پايين ميذارم.
سينى و روى تخت گذاشت بدون ملاحظه ى حضورش به جون سينى افتادم مثل قحطى زده ها شروع به خوردن كردم و همونطور كه دولپى مى خوردم چشمهامو روى سينى مى چرخوندم تا ببينم لقمه ى بعدى مو چى بگيرم كه صداى خنده هاى ريز رستم منو به خودم اورد با شرمندگى سر به زير انداختم و لقمه اى گرفتم دستمو به سمتش دراز كردم كه خم شد دستمو بوسيد لقمه رو از دستم گرفت و گفت: اين غذا خوردن داره...گفتم حموم آماده كنن به حمام برى و يكى بياد تر و تميزت كنه كه امشب از سر مى خوام دوماد بشم
واى كه از خجالت و شرم ياراى سر بلند كردن نداشتم حتى دستم دراز نمى شد لقمه اى براى خودم بگيرم رستم زحمتشو كشيد و با خنده لقمه روداد بهم گفت: حنا خجالت نداره تو زن منى و منم شوهرت!از امشب بايد بدون بهونه سر رو بالشی بذاری که من میذارم
 

خجالت كشيدم حتى نتونستم لقمه رو از دستش بگيرم كه با شيطنت بغلم کرد گفت: آخ كه دلم مى خواد يك لقمه ى چرب و نرمت كنم كه انقدر شيرين خجالت نكشى!
رو تخت درازم داد گفت تا شب دیره بیا الان شروع کنیم كه دلتنگ بوى تنتم...
همینکه سرش توى يقه ام رفت در به شدت باز شد سریع نشستم سرجام اما رستم خونسرد برگشت سمت در.کسی نبود جز خانم بزرگ رستم گفت مادر با زنم خلوت کردم اتاق در داره چرا مراعات نمیکنید؟خسته نشدین اینقد تو زندگیم سرک کشیدین؟منکه بچه نیستم!
دیگه اجازه نمیدم منو از زنم جدا کنید.
خانم بزرگ با اخم و تخم گفت حیا کن رستم
همین روزا خبر به گوش خان ده بغلی میرسه و عذا شروع میشه.
خودت و جمع کن ذلیل زن نشون نده که بهونه بدی دست پدرزنت.
رستم گفت خون به پا میکنم بخواد بابت دخترش دست از پا خطا کنه.بخواد زور سرم بگه دخترش بیوه میشه.اصلا نمیخوام دختر و بیان ببرنش.طبق معمول خانم بزرگ‌ همه رو از چشم من میدید اما شانسی که اورده بودم رستم از حالم غافل نمیشد‌.فردای اونروز به دستور رستم مشاطه اومد تا صورتم و رنگ و لعاب بده‌ اما قبلش راهنمایی شدم سمت حموم خونوادگی ارباب.یکی کیسه میکشید منو یکی سرم و حنا میذاشت.
یکیم سنگ پا میزد.حسابی شستن و رفتن.
لباس تمیز که تنم شد حس کردم کم از پری دریایی ندارم.با سلام و صلوات و صورتی جدید بردنم اتاقم اما همچنان اجازه نداشتم هم سفره با ارباب و خانم بزرگ بشم هرچند انتظار هم نشینی باهاشون و نداشتم چون اگه به من بود میگفتم برای همیشه عمارت و ترک کنیم ولی میدونستم محاله چون رستم بعنوان وارث اجازه نداشت.
سر شب بود که رستم اومد اتاقمون.اینقد دست پاچه بودم شرم داشتم نگاش کنم چون واقعا تغییر کرده بودم از گدا تبدیل شده بودم به خانم.رستم کنارم نشست گفت حنا جانم چرا اینقد خجالت؟
میدونی چقد قشنگ شدی؟اب افتاده زیر پوستت دختر.اینهمه خوشگلی رو کجا قایم میکردی؟دیگه تموم کن خجالت و چون اولین شبیه که قراره زندگی مونو شروع کنیم.هر اتفاقی افتاد بدون روح و جسمم مال توا مراقب بچه مون باشی به فردا و فرداها امیدی نیست مخصوصا اینکه ارباب ده بغلی داره پیغوم میفرسته به خونم تشنه است‌
هر چیزی شد پشتم و خالی نکن مثل خانم عمارت زبون داشته باش ازش استفاده کن تا حقتو بگیری کوتاه نیا.
 
اونشب مهمون اغوش پر مهر رستم شب و صبح کردم چشمام و که باز کردم رستم هنوز خواب بود به هوای اجابت مزاج زدم بیرون.
قدمی برنداشته بودم خانم بزرگ دست به سینه جلوم ظاهر شد با زهر خند گفت خوب دروغم که میگی رعیت زاده!
قسم روح مرده هاتو میخوردی بی پدر و مادر که باارباب زاده برو بیا نداری خودت میگفتی رعیت و چه به ارباب! ولی دل غافل مثل مار تو استینم تکون میخوردی.
شکمتم که بالااومده و جاتو محکم کردی فراموش نکن زهر این دروغ و جایی بهت میریزم که تا قیام قیامت یادت بمونه اویزه گوشت کن برای ارباب جماعت کراهت داره وارثش از مادر رعیت گداگشنه جیره خور ارباب به عمل بیاد.
از پشت سرم صدا اومد از اعتمادی که بهت کردم پشیمونم نکن مادر‌
خانم بزرگ رستم و که دید میدون و خالی کرد.
رستم انگشتش و گذاشت زیر چونه ام گفت از زبون تیز مادرم دلخور نشو که کلا نه با تو با همه همینطور صحبت میکنه‌
به دوست داشتنم ببخش و ولش کن به این فکر کن چندسال اینده که تو شدی خانن عمارت مثل مادرم دل نشکونی عدالت داشته باشی.
از اونروز به بعدزندگی روی خوشش وبهم نشون داد.
مخصوصا اینکه سکینه خبردار شده بود پام به اتاقای اربابی باز شده و محض خودشیرینی برام خوردنی میاورد مبادا هوس چیزی کنم و روم نشه به کسی بگم چون مادر ندارم.
به زبون میگفت منم جای مادر حنا!مثل سابق لباس کهنه تن نمیکرد که
عطر و روغنی به خودش میمالید میومد عمارت که هر کی نمیفهمید فکر میکرد سکینه دختر کدوم اربابیه که اینظور به گیساش تاب میداد.
همه چی برام ناباور بود حس میکردم خواب شیرین میبینم و بعد بیدار شدن قراره تنبیه بشم چون زیاد خوابیدم.از گوشه کنار زمزمه میرسید فلان زمین دهقانی ارباب اتیش گرفته.
یا گله گوسفند ارباب و که از چرا میاوردن دزد زده.هنوز ارباب منگ بود که خبری مثل توپ پیچید!
گندم زار ارباب که زیر کشت بوده تو اتیش سوخته!این چنین شد که ارباب بزرگ شخصا اومد به اتاقمون ی نگاه پر غضب بهم انداخت و به رستم گفت چخبره واسه خودت جشن ده روزه حجله گرفتی و از بیرون خبر نداری.
بخاطر تو پدرزنت سرجنگ گرفته تا مارو به خاک سیاه نشونه ول کن نیست مقصر اینکه اموالم میسوزه تویی رستم واگرنه کی تاحالا همچین مصیبتایی کشیدم؟
رستم از کوره در رفت از همون اتاقی که بودیم عربده زد خانجان کدوم گوری هستی تو کدوم سوراخی موش شدی زنیکه بی سرپا!برعلیه من لشکر میکنی؟جمع کنم ببرمت بندازمت در خونه بابات.خانم بزرگ اومد گفت رستم تورو به خدا کینه ها رو بیشتر نکن بذار با پدرت مسالمت امیز حلش کنیم ببینیم مزه دهن پدر زنت چیه؟
 
 
اما رستم گفت نه میخوام دختر اجاق کورشون و‌پس بدم بهشون بگم گناهم چی بوده که دخترشونو نمیخواستم زورکی انداختین تو دامنم.
عروس بیچاره هرچی گریه کرد گفت رستم خان عیب روم نذار اجاقم کوره بیوه ام نکن رستم گوشش بدهکار نبود.
منم که طبق معمول سکوت کرده بودم مبادا انگشتای اتهام سمتم نشونه بره و کاسه کوزه ها سرم شکسته بشه.رستم بی توجه به دورش دست عروس بیچاره رو گرفت منم صدا زد گفت همراهم باش ارباب بزرگ گفت حق نداری رعیتمو جایی ببری رستم گفت رعیتت نیست زنمه مادر بچمه.هرچی خانم بزرگ و ارباب منع کردن به رفتنم رستم زیر بار نرفت. سوار اسب شدیم راه افتادیم طرف عمارتی جدید به نام پدرزن رستم.
وقتی رسیدیم کمک کرد پیاده شدم اما دست خانجان و گرفت کشون کشون ببره گفتم رستم بی حرمتی نکن که هرکاری کنی مقصر من میشم.
عمارتشون بزرگ تر از عمارت ما بود با کلی درخت و گلای خوشبو که هوش از سر ادم میبرد.
همینکه پدر زن رستم خبردار شد رسیدیم اومد رو سکو و رستم گفت برات پیغوم فرستاده بودم دخترت و نمیخوام دلم جایی دیگه گیره بدبختش نکن اما تموم پیغومامو نادیده گرفتی بهت گفتم دست بهش نمیزنم مبادا بهش بی حرمتی کنم ولی بازم نقشه کشیدین هم بالینم کردینش زنم و با خودم اوردم تا شمام ببینی اصالت و زیبایی فقط پدر ارباب داشتن نیست.
حالاکه میدونی دخترت نازاست و رسم براینه زنی نازا بود شوهرش حق داره زن دیگه ای بگیره این جنگ و جدلی که ساختی برای چیه؟
اومدم رو در رو باهات حرف بزنم تا حرف حسابتو بشنوم.
پدرزن رستم با ناراحتی به اهالی جمع شده تو حیاط نگاهی انداخت و به زنش که غمباد گرفته بود گفت خانجان و صدا بزن و باهاش خلوت کن حرف دلشو گوش بده.
به رستمم گفت بیا بالا داماد زن ابستنتم بیار زیاد سرپا نمونه.دنبال طلب نیومدی نرسیده بدون سلام جنجال راه انداختی.
رستم نمیخواست نمک گیر بشه اما زمزمه کردم رستم خان دست رد به سینه بزرگترت نزن با حرف زدن حلش کن.
بیشتر از این غرور ارباب بزرگ و زیر سوال نبر پدر زنتم اربابه پیش رعیتش سرشکسته اش نکن.
باهم هدایت شدیم سمت اتاق مهمون.جالب بود برام که پدر زن رستم بهم با دلخوری و کینه نگاه نمیکرد.
وقتی رو به روی هم نشستن گفت داماد دخترم سختی کشیده نشون کرده ی پسرعموش بود اما وقتی پسر برادرم بزرگ شد و چهره ی دخترم به دلش ننشست پسش زد و گفت خانجان و نمیخوام.
بعد اون جریانم دیگه کسی حاضر نشد خاستگاریش بیاد.زیبایی ظاهری مهم نیست دخترم باطنی داره که اگه بشناسی خودت براش احترام قائل میشی‌.از شب حجله ای که به زور انداختنش توش فکر کنم خوب یادته بهت حرفی زد؟نزد و صبوری کرد.
 
 
حتی اجازه ندادی دخترم خودشو بهت نشون بده چون سرلجاجت گرفته بودی‌.
اگه به پات افتاد و التماست کرد برش نگردونی خونه ام نه بخاطر این بود که در عمارتم به روش باز نیست نه در خونه ام همیشه روی دخترم بازه تموم اموالمم زدم به نامش تا شاید خدا بهش نظری کنه اما اونقد کمالات داشت که خودش نخواست ما ناراحت بشیم.
دخترم زن با درک و شعوریه ولی اینکه الان نازا بودنش و میزنی تو سرش خدا روخوش نمیاد.زن دومت رعیته و آبستنه داره برات بچه میاره خودتو بذار جای من.
حاضری کسی پیدا بشه به بچه ات ظلم کنه؟
ناراحت و دلگیر نمیشی؟خونه زندگیوول کن خود طرف و اتیش نمیزنی؟
از مردونگی و عدالتت زیاد شنیده بودم که فرنگ‌ رفته و تحصیل کرده ای!
با خودم گفتم رستمم بود بدترشو میکرد شاید اگه پدر خودمم بود همه چیو اتیش میزد.
منتها رستم کوتاه نیومد گفت منکه گفته بودم دخترت به دردم نمیخوره خودتون نخواستین.
پدرزنش گفت اربابی ده تا زنم بگیری مهم نیست مثل الان که هووی دخترم و اوردی خونه ام تا جاش بدی تو چشمم که ابستنه و حرمت خاصی براش قائلی ولی اعتدال و رعایت کن چیز زیادی نمیخوام دخترم بر و رو نداره تو به باطن زیبایی که داره حلالش کن خون به دلش نکن زن رعیتتو به رخش نکش‌.
هنوزم شش ماه نمیشه عروست شده ولی هم خونه با هوو شده.
حالا که چوب نازایی تو سرش خورده اسم براش درست نکن.
بخاطر دل شکسته من و مادرش آه دامن گیرت میشه هر ضرری رسوندم بخاطر خشم بود.محض رضای خدا ببرش احترامش و حفظ کن تا زن و بچه ات در امان باشن‌
اگر بنا به برگشتن دخترم باشه کل ابادی رو اتیش میزنم با تموم ادماش.
صلح میکنم به شرط اینکه حرمت دخترم تو خونه ات حفظ بمونه.رستم که انگار تو فکر رفته بود تا قائله بخوابه گفت باشه.
پدر زنش دخترش و صدا زد وقتی خانجان اومد گفت دخترم هووت بدجنس نیست اتفاقا زن خوبیه دل رحیمی داره که اگه نبود از بدو ورود خون ریخته میشد رستمم قول داده عدالت و رعایت کنه برگرد خونه شوهرت و سرت به کار خودت باشه.
وقتی برمیگشتیم عمارت رستم طول مسیر و به شوخی و مزاح طی کرد ولی خانجان و محل نمیداد‌.میترسیدم از کینه ای که به دل خانجان رشد میده.شب که تنها شدیم گفت حنا جانم دلم میخواست تنها عروس این عمارت تو باشی اما دیدی که پدر خانجان مردونه حرف زد از خدا ترسیدم.حقیقتا از خانجان بدی ندیدم که احترامم بره زیر سوال.
پدرش راست میگفت حتی فرصت ندادم نشون بده ادم خودخواهی نیست چون تو زن اول و اخرمی که مهرت به دلم نشسته.
تو چی میگی حنا؟نظرتو بگو هرچی تو بگی نه نمیارم حتی اگه بگی رستم خانجان و برگردون از خدا نترس میگم باشه.
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hana
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه hfjqrg چیست?