رمان حنا قسمت دهم - اینفو
طالع بینی

رمان حنا قسمت دهم

پوزخندى زدم و گفتم: هان؟! حيفت اومد خودت نتونستى ببرى تحويل رستم بدى ي چيزى به جيب بزنى؟! محض اطلاعت خودم بردم تحويلش دادم

 
 كه همچين موردى رو واسه تو زنت جور نكنم زیاد از بغلام کشیدین به جیب زدین.
خدا كه منو سوزونده بود منم يكم اونارو مى سوزوندم چى مى شد؟!
گفتم غصه بی عقلی و کیسه پرستی خودتونو بکنين كه قرار نيست ديگه چيزى بهتون بماسه! نمیخواد دلسوزم بشی كه خودم زندگى كردن و خيلى بهتر از شما دوتا بى وجدان بلدم جلو زبونتونم بگیرید تا عادت کنید بی ربط حرف نزنید.
رفتم تو اتاقم سر روى بالشت نذاشته بودم که اشكام پهن بالشت شد . دلم واسه دخترم داشت پاره مى شد. درسته زمانى كه شهر کار كار مى كردم پيش اختر بود و نمیدیدمش اما دلم قرص بود مال منه ولی الان ديگه حتى مطمئن نبودم بتونم ببینمش. رستمم غيض كرده بود و از ديدنش محرومم کرد تنها اميدم بى بى بود كه حتى واقعيت و به رستم نگفته بود! هر چی پهلو به پهلو كردم خوابم نبرد تا خود صبح بيدار بودم. بیخوابی زده بود به سرم نتونستم بمونم راهی عمارت شدم
فكر مى كردم راهم نمیدن داخل و باید جلوى عمارت بشينم تا بى بى سر و كله اش پيدا بشه اما اينطور نشد تا منو ديدن يواشكى از در كوچيك راهيم كردن داخل عمارت.تند و تیز رفتم تو مطبخ دختركم بغل بى بى بود.قلبم سنگینی میکرد بغلش كردم فورى سينم و تو دهنش گذاشتم.همین که بچه ام آروم گرفت صدای رستم از حیاط عمارت اومد که میگفت: بی بی بچه در چه حاله؟
بی بی از همون مطبخ فریاد کشید؛ میخواستی تو چه حالی باشه؟
مادرش و مجازات میکنی یا بچه بیچاره رو زجر میدی؟!
رستم دست از این یک کلام بازیات بردار بذار دختر بیچاره حرف بزنه.حتما واسه تبرئه کردن خودش حرف نگفته زیاد داره.
بچه رو ازم گرفت رفت تو حیاط؛ بی دفاع منتظر بودم معجزه ای بشه از پنجره کوچیک مطبخ نگاه کردم بی بی میرفت تو ساختمون و سر رستم غر میزد که رستم خان خان خانان مادری نکردم برات حس مادری نداشتم برات زیر دست خودم بزرگ کردم ؛ پسرجان به تو نمیخوره بدجنس و ظالم باشی.
تو نمیتونی حتی ادای بی رحم جماعت و دربیاری ؛ فرصت بده حرف بزنه بفهمی مقصر کیه.
اگر اونی نبود که مطابق میلت باشه هرکاری دلت خواست بکن منم نه نمیگم مثل کوه پشتت میمونم
اما رستم بدقلق گفت: بی بی تو چشمم نگاه کرد
گفت محرمش نیستم ! چیو ببخشم بی غیرتی مو ببخشم یا سبک سری حنا رو؟
اتیش تندش باعث شد تا خبر ازم نگیره.
بی بی گفت: بازم تکرار میکنم اجازه بده حرف بزنه.
مادرت و خانجان در غیابت کم خون به دلش نکردن که توام شدی رستم دستان اگر در صدد جبرانی بذار حرف بزنه.
 
خودم و کشیدم کنار نمیخواستم رستم بفهمه بیخ گوشمم شاید برای بی بی بد میشد.
فقط مونده بودم چرا بی بی بعنوان شاهد حاضر واقعیت و نمیگفت و تمومش نمیکرد؟!
بی بی بدون دنیا برگشت حیرون گفتم: بی بی من برم؟
سری به عنوان نه تکون داد گفت' نه خیالت راحت پا تو مطبخ نمیذاره.
گفتم بی بی اگر بچه ام و ازم بگیره نابود میشم کس و کارم همین دختره؛ اگه تاامروز سرپام بخاطر دنیامه.اگه ازم بگیرنش میمیرم و تو همین حیاط باید دفنم کنین
بی بی گفت: دندون به جیگر بگیر دیگه باید بفهمم چرا نمیخواد سر به راه بشه.
نترس نه بچه ات و میگیره نه اجازه میده توی این حیاط بمیری!
تو مطبخ نشستم و کمک بی بی کردم.
کارگرایی که میوندن و میرفتن با تعجب نگام میکردن کم و پیش پچ پچ میکردند ؛ مگه مهم بود؟رستم واسه سرکشی رفت بیرون و بی بی دنیا رو اورد.تاشب که رستم برگرده کارم شده بود بازی با دنیا و شیر دادن بهش!... یواشکی شده بودم خانوم خونه ای که ی عمر آرزوش رو داشتم!بعد اونروز تقریبا هرروز میرفتم دنیا رو میاوردن پیشم
اما رستم که وسط،روز میومد دخترم و میبردن و دنیا باز بهونه گیری میکرد.ی روز از بی تابی دنیا رستم کلافه شد بی بی و صدا زد.
بی بی بدو بدو رفت گفت: جانم مادر چی شده؟زبونم لال نکنه بلایی سر بچه اومده؟
رستم کلافه گفت: این بچه باهام خو نمیگیره مرتب مادرش و میخواد.خون به دلم شد اینقد گریه کرد
بدون اینکه مادرش بفهمه من خواستم بیارش عمارت بهش شیر بده ؛ نمیخوام بچه ام بیشتر از این اذیت بشه.کم‌ بود بال دربیارم حتما الان که به رفت و امدم رضا داده به همین زودیم قبول میکنه بشینه پای حرفام.
چطور باید با وجدانم کنار بیام بد عموم و بگم هرچند عموم وجدان نداشت منکه داشتم!
چی باید میگفتم اصلا صلاح بود بگم عموم و خانم بزرگ به خاک سیاه نشوندنم؟
نمیتونستم دلم و سیاه کنم سیرت کسی و بد جلوه کنم.بی بی که دنیا رو گذاشت تو بغلم گفت با فکر و خیال هیچی درست نمیشه مگر با راه و رسم درست.
گفتم بی بی حواست هست باید حمایتم کنی و نمیکنی؟گفت روم پیشت سیاهه منم مثل خودت رعیتم رستم سرتق تر از این صحبتاست که بخواد منو باور کنه.یکم صبوری کن بچه رو نمیتونه دست تنها بزرگ کنه چون زن سالم و دلسوز تو عمارت نیست که رستم بهش اعتماد کنه.
گفتم بی بی داری گولم میزنی واقعیت و بگو تا چشم امیدم بهت نباشه.بچه که نیستم سرم شیره بمالی.
رو ازم گرفت چشمای خیس و انداخت پایین گفت خودت تلاش کن زندگیتو بدست بیاری از منه پیرزن توقع نداشته باش.گفتم نه بی بی حسم میگه هم کاسه خانم بزرگ و خانجان بودی از ترست چیزی نمیگی گناهکار نشی
 
 
.یکهو رستم صدا زد بی بی پس کو اون مثلا مادر بچه که تا دیروز داشت یقه چاک میداد بچه بچه میکرد بگید دختر ارباب رستم ضعف کرد زودتر بیاد براش دایه گی کنه !خلاصه که طبق خواسته ی رستم بار و بنديل جمع كردم اومدم عمارت اما اينطور وانمود كردم كه نفهميدم خودش دنبالم فرستاده و مثلا بنا به وساطتت بى بى زليخا برگشتم .
شب اول همين كه خواستم دنيارو بخوابونم رستم هوار زد: دخترمو بيارين!
تازه داشتم مى فهميدم رفتنم باهاش چه كرد كه اينطور عصبى شده بود!
بى بى اشاره كرد شنیدی؟ فورى بچه رو برداشتم رفتم. نگاهى پر از حقارت بهم انداخت روشو به سمت دنيا برگردوند و گفت:دنياى بابا در چه حاله؟!
دخترك بيچاره ام همينو مى خواست. وقتى مادرش هست كنار رستم آروم بگيره!
دستش به سمت رستم دراز كرد ب ب ب گفت
رستم هم كيفور از اين تيكه ى جديدى كه به دخترم يادداده بودم بغلش كرد دور سرش دور داد کلی باهاش بازی کرد تا دنيا خسته شد و شروع به نق نق كرد.
بدون اينكه نگام كنه گفت: شيرش بده همين جا بخوابونش! خودتم برو توى اتاق اخرى و هر وقت صداشو شنيدى بيا و بهش شير بده!
هر چی گفته بود و انجام دادم اما ميون شير دادنم كه سرمو بالا بردم نگاه پر از حسرت رستم و روى خودم ديدم به محض اينكه متوجه شد مچشو گرفتم چنان اخم کردکه خودشم ناديده گرفتم چه برسه به اينكه بخوام به نگاهش دل خوش كنم.
بچه رو كنار رستم خوابوندم و خودم از اتاق بيرون رفتم اما نيمه هاى شب با گريه های دنيا رفتم بهش شیر دادم همونجا خوابم برد و با نوازش لبهايى روى صورتم از خواب پريدم كه صداى رستم تو گوشم نشست كه مى گفت: به اين اراجيف اعتقادى ندارم اما ««زَوَّجتُ مُوَکِّلَتِی (فاطمۀ) نَفسِی، فِی المُدَّۀِ المَعلُومَۀِ، عَلَی المَهر المَعلُوم» و دوباره خودش گفت:«قَبِلتُ التَّزویج» بعد توى چشمام خيره شد و گفت: حالا محرمم شدى...
مسحور شده فقط توى نگاش و عطر تنش غرق شدم.
صبح كه بيدار شدم رستم نبود. چقدر خوش خيال بودم از اينكه فكر مى كردم رستم منو بخشيده و قصد يك زندگى جديد و داره ولی وقتى برگشت و نگامم نكرد خودم و قانع كردم منتظره تا يكم آرومتر بشه!
خودمو به اين دل خوش مى كردم كه زير زيركى نگام مى كنه و ي مدت كه بگذره اروم ميگيره الان ديگه زن عقدیش بودم ما مال هم بوديم.
گاهی دور از چشم رستم دنیا رو میبردم زیر درخت گردو و تو چشمه همون حوالی میشستمش.
 
 
چقد روزگارم خوش بود وقتی بی دغدغه سرم گرم بزرگ کردن پاره ی تنم بود دیگه از خدا چی میخواستم؟به همین یکم ارامش قناعت کرده بودم تا اوقاتم بهم تلخ نشه و از کسی دلگیر نباشم.بالاخره تو این ماجرا خودمم کم مقصر نبودم که عقلم و دادم دست عموم.الانم بخاطرش نمیتونستم چیزی بگم.سپرده بودم به خدا.
بی بی پیشنهاد داده بود کم کم خودم و بکشونم تو اتاقی که با رستم داشتم شاید تو عمل انجام شده قرار بگیره درشتی نکنه ولی مگه جرات داشتم؟
چشم و دلم اندازه ای که صدسال عمر کنم سیر بود از تحقیر شنیدن کافی بود رستمم مثل بقیه لقب بدکاره بهم بده که اونوقت باید خودم و دار میزدم. دلم میخواست تو عمارت کار کنم جیبم داشت خالی میشد ولی بی بی اجازه نمیداد میگفت تو خانمی کن زن ارباب نیستی ولی مادر طفل معصوم ارباب که هستی.
دنیا جلو چشمام قد میکشید و سرمست بودم از بودنش مخصوصا اینکه شبا هم پياله ى شوهرم شده بودم خودم تشكشو براش گرم مى كردم هر چند روزا حتى نگامم نمى كرد اما در عوض شبا حسابى بنده ى خودم مى شد من ساده ى خوش خيال هم به اين باور بودم كه داره راهو براى آشتى باز مى كنه و تو پوست خودم نمى گنجيدم.
ی روز که رستم خونه نبود بی بی گفت ی سر برو داخل ساختمون کسی کارت داره.
گفتم بی بی جان رستم که نیست پس کی کارم داره؟
شرمنده گفت برو مادر خیر از جوونیت ببینی منو بااین جماعت درننداز!
پشتم لرزید گفتم مگه نگفتی خانم بزرگ زمین گیر شده؟مگه نگفتی خانجان و بیرون کردن؟مگه نگفتی ارباب مرده؟
پس کی دلتنگم شده بی بی؟چرا باهام روراست نیستی؟
دستش و گذاشت پشت کمرم گفت ی ماهه میری میایی کدومشونو اینجا دیدی؟
فهمیدم کیه!بدون چونه زدن اضافه گفتم بی بی کلوچه اماده داری؟سر تکون داد و اشاره کرد از کجا بردارم.
چای تازه دم و با چندتا کلوچه گذاشتم تو سینی قری به کمرم دادم.گیسا مو انداختم جلوم گفتم بی بی حسم میگه وقتشه.
چشماشو باز و بسته کرد منم راه افتادم.
میدونستم کجا باید پیداش کنم بدون در زدن رفتم تو اتاق مثل ی تیکه گوشت افتاده بود تو جا بی مقدمه گفتم نیومدم علیل شدنت و ببینم ها اومدم کار خدا رو ببینم.
حرص و بدذاتی چه به روز ادم که نمیاره خانم بزرگ! الان حتی نمیتونی بهم بگی چرا رفتم که باز برگردم چون چوب خدا صدا نداشت از دیدن غم کسی خوشحال نمیشم چه برسه به شمایی که زن ارباب بودی فکر نمیکردم ی روزی برسه تو این حال ببینمت ولی خدا بزرگه همونجوری که واسه من بزرگی کرد تو فاحشه خونه ها زیر بار ذلت نرم.
لباش لرزید یواش گفت زبونت هنوزم درازه آخ از زبونت.بی بی گفته بود برگشتی پسرم که باهام حرف نمیزنه فقطم مسببش تویی دختر
 
 
چه بلایی بودی سرمون اوار شدی که کارمون به اینجا کشید اون از مادرت که تا دم مرگ ارباب اسمش ورد زبونش بود اینم از تو!یعنی میشه قبل مرگم ببینم توام داری جواب میدی؟گفتم مسببش شیطونی بود که افسار گسیخته داشت شمارو سواری میداد کاری کردین رستم نه برای من نه شما که مادرشی ارزش میذاره.با مادرم کاری ندارم چون هر چی بود ارباب بهش علاقه داشت مادرم بی تقصیر بود فقط پچ پچ اهالی ده شد غنیمت مادرم از این عشق.
آه کشید و گفت گذشته ها گذشته بااینکه دلم باهات صاف نمیشه و هیچوقت نمیتونم بعنوان عروسم یا مادر نوه ام قبولت داشته باشم میگن دختر زاییدی فکر نکنی هنر کردیا ولی بی بی دائم زیر گوشم میگه خانم چندبار گفتم آه یتیم زود دامن میگیره؟نظرش اینه آه تو منو از ابهت انداخته!
سرم و انداختم پایین گفتم من خدا نیستم خانم جان براتون کلوچه تازه اوردم ولی اینبار کسی نبود بهم پشت پا بزنه!بااینکه جونی واسه تکون دادن حتی دستاتونم ندارین هنوزم زبونتون خوب کار میکنه واسه نیش زدن و کوچیک کردن طرف مقابلتون.
خوب میدونست چی دارم میگم ولی غرور اربابیش نمیذاشت حرف دلشو بزنه.
نمیخواستم اذیتش کنم اشکاش ریخت گفتم خدا همه مارو ببخشه سینی و میذارم کنار میز دیگه باید برم قبل اینکه رستم منو اینجا ببینه به ضمانت دخترم اینجام نه دلسوزی رستم که بانی تباهیم شدین با بغض گفت داری میری؟
دلم و زدم به دریا شاید فردا با بار سنگین میمرد گفتم حلالت کردم بخاطر دخترم تا سایه نفرینی بالا سرش نباشه من مثل شما غرور ندارم خانم.
زدم بیرون دلم گرفته بود. خدمه ها در گوش هم پچ پچ میکردند. با خوشحالى هم پچ پچ مى كردند. تعجب كرده بودم. قضيه از چه قرار بود كه تا از كنارم رد مى شدن در گوش هم وزوز مى كردن و نگاهشونم منو نشونه گرفته بود.
با تعجب وارد مطبخ شدم و گفتم: بى بى چشونه اين جماعت كه انگار عروسى ننشونه؟!
چشماى اشكى شو كه ديدم دلم هرى پايين ريخت.چى شده بى بى؟!
روشو ازم گرفت و گفت: چی بگم چو پيچيده که ارباب رستم قرار خاستگاری از دختر فلان ارباب و گذاشته هدفش اینه مادر دلسوزی برای بچه اش و زنی در خور لیاقت خودش و نشون کنه...دلم هرى ريخت.تنم سست شد.
نفسم بند اومد.حيرون و ويلون روى زمين نشستم.
ی دلم میگفت دروغه همه دست به یکی کردن تا اتیشم بزنن چون خدمتکارا دل خوشی ازم نداشتن و هنوزم به چشم دشمن نگام میکردن ی دلم میگفت حنا مگه تو هول نشدی به شوهر کردن پس اونم حق داره زن بگیره!
اما مگه منو عقد نكرده بود؟!
مگه من شبا وقت خواب ارومش نمیکردم؟
واى حنا واى به حالت كه تنتو فروختى در ازاى دلى كه داده بودى.
 
 
رستم سراغ بچه رو میگرفت دادمش دست بی بی اما از پنجره نگاه کردم دیدم رستم زیر چشمی دورش و نگاه میکنه معلوم نبود چی به چیه داشت ازدواج میکرد و دنبالم میگشت؟
نشستم به پاک کردن عدس که رستم صداش رفت بالا گفت بی بی مادر این بچه کجاست؟
اومده بالا سر بچه اش باشه نه سر به هوا بچرخه کجاست بی بی؟
یک دفعه پاشدم از مطبخ اومدم بیرون گفتم امری باشه ارباب؟
با حقارت نگاهی به دستای سیاهم انداخت گفت مادر بچه ارباب این ابادی هستی و میشینی به کلفتی؟بیا بچه داری تو بکن نبینم اینبار تو مطبخ بچرخی؛
یجوری دنیا رو داد دستم که دستش بهم نخوره واسه من خنده دار بود وقتی شبا تمنای تنم و داره روزا جلو بقیه ارتیست بازی درمیاره و جانماز غرور اب میکشه.
ناخنم گیر کرد به پوست دستش با نیشخند گفت وحشی شدی؟بیا بریم بالا رامت کنم
انگاری میخواست هرجور شده کفریم کنه و باهاش خلوت کنم تو تنهایی ازم دلبری کنه.
شایدم میخواست کاری کنه که لب به گلایه باز کنم و تحقیرم کنه؟وای بر این مرد مرموز و خودخواه که نم پس نمیداد دنبال چی میگرده.
صبوری و یاد گرفته بودم بهتره بگم پوست کلفتی و یاد گرفتم دنیا رو‌گرفتم بردم مطبخ.
بی بی گفت چرا اشفته ای؟رستم بهت تشر زد؟
چند بار گفتم تو مطبخ کار نکن شاید رستم بدش بیاد!حالام که کار میکنی میگم از بیکاریه سرت گرم بشه ولی بیشتر باید مراقب دخترت باشی میدونی که واسه رستم چقد عزیزه!
با نگاه خیره ای گفتم دست رو دلم نذار بی بی
کم رو دلم گذاشتن که رستمم با طعنه هاش داره دلم و سنگین تر میکنه.جلو چشمام داره سرم هوو میاره.
وقتش بود حقایق پنهون دور از چشم بی بی و به زبون بیارم گفتم خودش خطبه محرمیت خوند دوباره بدون اینکه نظرم و بخواد مثل سری قبل صیغه ام کرد هرشب منو به اجبار یا از دل میکشه رو تختش ازم توقع داره تو اتاقش شبا زنونگی کنم و روزا مطیع زورگوییاش باشم.
بی بی با چشمای گشاد گفت راست میگی حنا؟محرم ارباب شدی؟چه بیخبر؟پس چرا نمیری سیر تا پیاز و براش بگی تا دلش باهات صاف بشه.گفتم چی بگم وقتی اجازه نمیده!چی بگم تا لب باز میکنم همون اول بسم الله منعم میکنه از گفتن ادامه.اصلا چی بگم؟بد مادرش و بگم یا بد همخون خودم عموی نااهلم و؟
بی بی گره ای عمیق انداخت بین ابروهاش و با فکر گفت چی بگم که اگه قصدش داشتن توا چرا صحبت دختر فلان ارباب و میکنه؟
چرا تورو قاطی خودخواهیاش کنه؟
از من میشنوی از حقت دفاع کن.بالاخره که چی؟خودتو فدای کی میکنی؟
دل نداشتم بگم باشه چون رستم اجازه صحبت نمیداد بی بی اینبار جدی تر از قبل گفت گفتنیا رو گفتم از حقت دفاع کن!بدکاره که نیستی تورو از بقیه پنهون کنه.
 
 
این زندگی و داشته ها واسه تو بوده که بیرونت کردن و فراریت دادن تو باید حق به جانب باشی نه رستم.اگه به من باشه تو این ماجرا حق تو بودی بقیه باطل بودن.برو سر حرف و باز کن واسه یبارم که شده گوش بده حرفای منه پیرزن!مطمئنم رستم منتظره تو بری حرف بزنی.
گفتم بی بی تو ی چیزی میدونی ولی پنهون میکنیا!نگو نه که عمرا باورم بشه از همون شبی که از عمارت رفتم کلی حرف ناگفته رو پنهون کردی.
نمیدونستم رفتن درسته یا صبر کردن و سکوت!ولی جونم به لبم رسیده بود طاقت اینو نداشتم رستم به چشم ی رفع نیاز بهم نگاه کنه.
اونشب برخلاف تموم شبای دیگه دنیا رو که خوابوندم گذاشتم سرجاش!نیت نداشتم بمونم تا ی باردیگه مضحکه دست رستم بشم.
همینکه از اتاق خواستم برم بیرون گفت کجا زن؟
توجه نکردم ولی از پشت بازوم و کشید گفت وظیفه ای داشتی هرشب امشب چرا سرباز میزنی؟
زل زدم بهش گفتم درقبال دخترم مسوولم وظیفه ام پرستاری از دنیاست که به نحو احسنت انجام میدم نه گرم کردن بغل شما!
میرم هروقت بیدار شد میام که شیرش بدم حالا هر ساعتی باشه!
ولی اینکه فکر کنی محرمت شدم واسه رفع حاجاتت سخت در اشتباهی.بچه نیستم که از کنار پچ پچا راحت بگذرم تو عمارت پیچیده قراره ازدواج کنی.
رستم چشماش برقی زد از هیجان وگفت خب ارباب میتونه کلی زن بگیره به توچه ربطی داره؟مگه تو راحت از کنارم رد نشدی؟
چشمام گرد شد با ناراحتی نگاش کردم بغضم و فرو دادم ظاهرم و حفظ کردم گفتم پس وقتی ارباب قراره زن بگیره چه لزومی داره من تشک ارباب و به شور بندازم؟
بهتره کش شلوارتونو برای کسی باز کنید که قراره خانم عمارت بشه نه من رعیت!
دستم و از دستش دراوردم اما هولم داد چفت دیوار همونجوری که میومد نزدیکم گفت دردت اومد حنا؟تو از قلبم چی میدونی؟عین همین صحنه ها واسه منم گذشت حنا حس کن که موندن تو این شرایط چقد دردناکه.ولی تحمل کردم چون میدونستم برمیگردی.خیلی درد داشت وقتی گفتن زنم با بچه تو شکمش که واسه من بود با مرد غریبه ای فرار کرده میدونی چی بهم گذشت؟سر نداشتم جلو مادرم بلند کنم.
مردم و زنده شدم اما نشستم به پات ساعتا و روزا میومدم سر خاک پدر و مادرت تا ببینمت.اونروزم که دیدمت نفهمیدم چطوری خودم و رسوندم بالا سرت ولی تو چکار کردی؟گفتی محرمم نیستی خب لامصب میذاشتی حرف بزنم از دلتنگیم بگم از حرفای پشت سرت بگم بعد میگفتی طلاق گرفتی.
پس میخواست سر صحبت و باز کنه که صداش دورگه شد ادامه داد محرمیت به چیه حنا؟
 
 
محرمیت به چیه حنا؟به قبلت و ای که گفتم یا رضایت قلبی که تو داشتی؟اینهمه جنایت و زنا گناه نیست ولی دل وامونده ی منی که واست میزد گناه بود؟بد منو شکستی.چرا ناراحتی الان؟من زن بگیرم از تو چیزی کم میشه؟دخترت و داری زندگی تو عمارت و داری فقط دیگه اربابی نیست که واست بمیره.که تو نباشی بی تابی کنه و خواب به چشماش نیاد اربابی که هر لحظه قربون صدقه چشمای سیاهت بره.دیگه کسی نیست که تورو بخواد خائن!
بی اختیار اشکام ریخت دستش و زدم کنار گفتم خوب بلدی از اون بالا قضاوت کنی!تو میدونی کجا بودم؟واسه چی بودم؟میدونی با چه دل پری از اینجا رفتم؟میدونی مادرت و خانجان و عموم چه کردن باهام؟نمیدونی!چون نخواستی بدونی چون نیومدی ازم بپرسی فرصت ندادی که بگم
با غریبه فرار نکردم یعنی از نظر تو اینقد احمق بودم که تو و عشق زلالت و اینهمه ثروت و نادید بگیرم و با ی غربتی فرار کنم؟رو چه حسابی؟حتی حماقتم دلیل توجیه نمیشه.
خانجان و مادرتون مجبورم کردن فرار کنم.منو سپردن به عموم اونم نامردی نکرد در ازای پول منو فروخت.از افترا فرار کردم رفتم شهر از اونجام از شرم فرار کردم اومدم ابادی.
نمیدونم چرا محکومم ولی من ادم خیانت و نمک به حرومی نیستم رستم.رستم صورتش و اورد جلو گفت چرا به غریبه پناه بردی؟چرا سراغمو نگرفتی؟تو دربار همه رستم و میشناختن.کوتاهی کردی زن همینا که میاد تو ذهنم نمیتونم باورت کنم.
با پوزخند گفتم میگفتن ارباب رستمی که ادعاش میشد فقط و فقط سوگولیش حنای رعیت و میبینه به هواخواهی خون بچه اش که سقط شده به تاخت داره میاد ابادی‌ که به حساب حنای بی چشم و رو برسه!
انتظار داشتی بااین حرف پناه میاوردم به تو؟همین الانشم که به تو پناه اوردم چکار کردی که میخواستی وقتی داغدار بودی بهت پناه بیارم؟
تندی گفت به مقدسات قسم جز شب زفاف دیگه دست به خانجان نزدم!با خودت نگفتی تا دربار کلی راهه چطوری خبر سقط به این زودی بهم رسیده؟اصلا کدوم بچه؟داشتم به خاطر تو میومدم دلتنگت بودم.چرا باور کردی من ادم دروغگوییم وقتی گفتم جز تو چشمم کسیو نمیبینه؟اهسته گفت ترسوندنم؟رستم انگشتش و کشید رو صورتم گفت باشه ترسیدی ولی چرا خیانت کردی؟
دستش و گرفتم گفتم رستم عموم منو گرفت به زبون که دنبالت نیام!میگفت ازت حذر کنم که کینه به دل گرفتی بخاطر بچه ات!طلاقمو گرفت بعدم منو فروخت به کسی میفهمی؟جرات اعتراض و مقابله نداشتم رستم!من دل و جرات ندارم.
چشماشو بست نفس عمیقی کشید گفت عموت حسابرسی جدایی داره.
اونشب کمی حس سبکی داشتم بااینکه دیر بود ولی بهرحال فرصت پیش اومدحرفامو بزنم چقد اشتباه کرده بودم و به ادمای اشتباهی اعتماد کرده بودم!
 
 
رفتم اتاق خودم بخوابم ولی خوابم نبرد نیمه های شب با صدای گریه دنیا رفتم بالاسرش.
نشستم به شیر دادن که رستم نشست کنارم!مثل من بی خواب شده بود.با حسرت نگام میکرد گفتم چرا بیداری ارباب؟هوای زن جدید بی خوابت کرده؟
بااینکه انتظار نداشتم اما سرش و گذاشت رو پام گفت حنا وقت این حرفای چرند نیست!اون وقتا که جوون بودم حوصله داشتم کسی به چشمم نمیومد جز خودت حالا که حوصله ندارم و مادر دنیامی مطمئن باش ابدا کسی به چشمم نمیاد.معنی حرفشو نفهمیدم
با لذت زل زد بهم گفت دوست دارم برات ساز ودهل عروسی راه بندازم همه بفهمن چقد طالبتم.
میدونی قرار نبود ببخشمت؟ولی بی بی همه چیو گفت!از بی رحمی پدرم و مادرم حتی تااینجا گفت که مادرم پول داده بوده به عموت از اینجا دورت کنه و بی بی زلیخام از همه چی اگاه بوده!از بی بی گذشتم چون اعتراف کرد ولی از عموت نمیگذرم.
خیلی وقته بخشیدمت حنا جانم اما منتظر بودم خودت بیایی و حرف بزنی تا بلکه یاد بگیری حقی که مال خودته رو با چنگ و دندون پس بگیری نه با صبر و توکل بر خدا که به بزرگیش شکی نیست!
ولی از اونجا که تو هیچوقت از زبونت استفاده نمیکنی جز چشمات واسه عجز و لابه به بی بی گفتم چو بندازه که قراره زن بگیرم ولی حنا جانم این حوالی دیگه هیچ اربابی دختر دم بخت نداره هر چی بود و گذشت فرصتی بود غنیمت تا تو حرف بزنی.
به گمونم امشبم خودت به زبون نیومدی بی بی
هولت داد جلو.مات و مبهوت نگاه لبای خندون و خط اخم صورت رستم نگاه میکردم میگفتم نکنه خوابه شیرین اومده سراغم گفتم رستم خان؟
گفت جان دل رستم چشماشو بست دم گیسامو گرفت جلو بینیش بو کرد گفت تو همون طناز و دلربای منی حنا که همیشه اون عشق و علاقه ای که درونم ریشه زده کمرنگ نمیشه.من و وجودم و کش تنبونم و مال و اموالم حتی شمارش نفسام مال توا!
سرخوش و مست از حرفای رستم دنیا رو گذاشتم سر جاش رستم بی قراردستم وکشید رو تخت لبای داغش که به گونه هام خورد فهمیدم هر چی اونشب دیدم رویا نیست واقعیته بعد اونشب شدم خانم خونه نه فقط تو اتاق و تاریکی بلکه رستم هرچی خدمه بود جمع کرد و گفت حنا بعنوان خانم بزرگ عمارت هرچی امر کرد باید انجام بشه و اینجوری شد از رعیت به خانمی رسیدم.شاید بخت و اقبال هرکی از قبل تعیین شده باشه ولی هرچی بود و مدیون بی بی بودم.وقتی با چشمای اشکی نگام کرد گفت حلالم کن میخوام از عمارت برم بغلش کردم گفتم برام مادری کردی.
خلاصه جلوی رفتن بی بی و گرفتم و درسته دیر به زبون اومده بود و تو بلاهایی که سرم اومده بود دست داشت ولی من ازش گذشتم.
رستم به مناسبت دنیا و اربابی خودش و برگشتنم جشن گرفت و کل ابادی و شام داد.
 
 
درسته هنوزم به چشم دشمن رعیت بودم چلی مگه مهم بود؟هیچکس جز رستم مهم نبود.رستم عموم و با رسوایی و اویزون کردن افتابه به گردنش دور روستا چرخوندو بعدم با سکینه انداختش بیرون.سه تا بچه پشت سر هم اوردم و سه تاش شد دختر اخرین بچم و زاییدم که خانم بزرگ دار فانی و وداع گفت رستم خیلی شکست چون هرچی بود حتی جادوگر بازم مادر بود!درسته از گوشه کنار بهم طعنه میزدن که حنا خانم ارباب دختر زاست ولی رستم میگفت دختر نعمته مخصوصا اگه به تو برن حنا!بهتر که پسر ندارم تا این رسم اربابی و رعیتی ادامه دار بشه.
اینجوری حداقل نسل ما از ظلم کردن و نفرین رعیت دور میشه.شایدم تقدیر اینه پسر نداشته باشم که دل به دختر رعیت بده و از همه جا رونده داغ به دلش بمونه بهرحال ماها همه آدمیم ارباب و رعیت نداره.
الحق که رستم هیچوقت عوض نشد.همیشه همون ادم بود با همون حرفای دل گرم کننده و زبون نرم که برخلاف خدابیامرز پدرش تو جمع حیا نمیکرد و هرمدلی بود بهم ابراز علاقه میکرد.
ی روزی از اختر برای رستم تعریف کردم و هیجان زده خواست سری بهش بزنیم تا بلکه تشکریم ازش بکنه دیر یادش افتاده بودم چون وقتی رفتیم دست بوسی اختر گفتن مرده و رستم نوازشم میکرد تا زیاد گریه نکنم.چندسالی گذشت
عصای رستم کنار تختش نشون از پیریش میداد موهاش یک دست سفید شده بود دخترارو فرستاده بودیم خونه بخت دو تا با شوهراشون رفتن فرنگ و فقط دنیا موند ایران که اونم رفته بود طهرون زندگی کنه.
رستم زل زد بهم گفت حنا جانم گفتم جان دلم گفت هنوزم برام مقدسی با همون عشق و علاقه پررنگ.
نشستم کنار تخت بوی شالیزار اخرای فصل تابستون پر شده بود تو اتاق گفتم پیر شدی پیرمرد چی میگی اینقد دلبری نکن که نمیتونم هم اغوشت بشم توان نداری.
پشت دستم و بوسید گفت مراقب خودت باش!مزاح نمیکنم دلبرکم!
رستم و دو هفته بعد سپردم به خاک سرد دکترا میگفتن سرطان داشته و به روی خودش نمیاورده!طبق وصیتی که داشت کنار پدرش خاک شد و دل منم باهاش تو همون قبرستونی مرد‌.دخترای فرنگ رفته ام نیومدن واسه خاکسپاری پدرشون!همون پدری که جونش واسشون میرفت فقط دنیا اومد!همدم روزای تنهایی و سختیم هنوزم حواسش بهم بود!
بعد سالها که از مردن رستم میگذره هنوزم چشم انتظارم عمرم سر بیاد و با رستمم دیدار تازه کنم.
ارزومند ی دل صاف مثل رستم!عشق ابدی مثل رستم و مردی چون رستم برای شما از خدا هستم
دوستدار شما مادربزرگ حنا

«پایان»
 
نویسنده:الهه

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : hana
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.40/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.4   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

5 کانت

  1. نویسنده نظر
    سهیلا
    رمان جالبی بود اموزنده که بعد هر سختی اسونی هست ولی کاش اخرش اون جور نمی شد... 🥺🥺😕😕
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    فاطمه
    خیلی عالی بود بعد از مدتها یه رمان درست حسابی خوندم
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    حنانه
    من این رمان و کاملا اتفاقی و از روی اسمم خوندم واقعا قشنگ بود قشنگ نویسنده روش وقت گزاشته و جوری داستان و پیش برده که جایی ادم حس غیر واقعی بودن نمیکنه حتی مدل صحبت کردن نویسنده و اسم شخصیتام دقیقا شبیه ده های قدیمی انگار رمان و زندگی کرده واقعا خسته نباشی
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    صالحه
    سلام
    اقا فقط برای من سواله این داستان واقعی بود یا نهههه؟
    ینی سر این داستان اشکم در اومد
    ولی عشق بین رستم و حنا رو دوس میدارم چون یک عشق خالص بود:)
    عاشق داستانت شدممممم ینی عالی بود:)
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    مدیر
    سلام صالحه جون
    این رمان یک داستان کاملا واقعی بوده .
    ممنون از همه دوستانی که وقت گذاشتن و مطالعه کردن
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه kzaz چیست?