داستان گلاب قسمت دوم - اینفو
طالع بینی

داستان گلاب قسمت دوم

ثريا گفت: طبيب گفته بارداري براي رباب خطرناكه و ممكنه سر زايمان خدايي نكرده بميره.گفتم خب چه اصراري داره بچه رو نگه داره؟ گفت شايد فكر ميكنه اينجوري ديگه خانوم بزرگ براي ارباب زن نميگيره. دلم براي رباب سوخت.

.. اون شب موقع خواب همش دعا ميكردم بچش بدنيا بياد و خودشم سالم بمونه... صبح كه بيدار شدم رفتم تو مطبخ. ثريا بهم گفت خانوم بزرگ رفته شهر خونه ي طيبه و طاهره، فردا هم با دختراش برميگرده، بايد عمارتو تميز كنيم، من و عطيه رو فرستاد باغچه و حياط تميز كنيم،مشغول بودم كه ارباب با اسبش اومد تو حياط..تا ديدمش خودمو مشغول كردم كه نبينمش اما وقتي صدام كرد مجبور شدم برم پيشش، رفت داخل اتاق و منم پشت سرش رفتم. درو عمدا باز گذاشتم كه گفت درو ببند بيا جلو،رفتم كنارش،گفت گلاب بودي اره؟ گفتم بله اقا، گفت بيا اين چندتا حساب كتاب برام انجام بده، امروز احسان نميتونه بياد عمارت(احسان همون پسر خوشتيپه كه به عنوان حسابدار ارباب بود)چشمي گفتمو نشستم، تمام مدت حواسم بود كه ديگه دكمه لباسم باز نشه، خيلي سختم بود كنارش نشسته بودم.احساس ميكردم همش داره نگاهم ميكنه.يهو بهم گفت اون چشماي درشت و مشكيت به كي رفته؟ تپشم قلب گرفتم گفتم ببخشيد اقا چيزي فرمودين؟ شنيده بودم اما خودمو زدم به اون راه. گفت چيزي نيست به كارت ادامه بده. تند تند انجام دادم و گفتم تموم شد. گفت باشه ميتوني بري.بلند شدم برم كه دوباره صدام كرد وقتي برگشتم گفتم بله ارباب؟ گفت هيچي برو. از در اتاقش رفتم بيرون يه نفس عميق كشيدم كه رباب منو ديد، اشاره كرد برم تو اتاقش، رفتم داخل گفت تو اتاق ارباب چيكار ميكردي؟ گفتم اقا حساب كتاب داشتن. گفت اماده شو غروب بريم پيش خاله ت.. گفتم چشم خانوم جان. گفت حواست باشه اگه كسي پرسيد بگو من خواستم برم امامزاده تو هم با خودم ميبرم، چشمي گفتم و رفتم تو اتاق. رفتار ارباب برام عجيب بود، خيلي ميترسيدم اگه رباب ميفهميد حتما يه بلايي سرم مياورد.تو فكر بودم كه ثريا وارد شد، حرفاي رباب بهش گفتم، گفت باشه برو ولي مراقب باش كسي شمارو نبينه كه ارباب بيچارتون ميكنه...غروب با رباب راه افتاديم سمت خونه خالم،خيلي دور نبود.صورتمونو پوشونده بوديم كه كسي مارو نشناسه.خونه اقاجانم و خالم خيلي بهم نزديك بودن.وقتي رسيديم خالم كه منو ديد بغلم كرد و اشك ريخت.رفتيم داخل جريانو براش تعريف كردم به رباب گفت بايد معاينه كنم، بعد از معاينه گفت مباركه خانوم جان حامله اي، به ظاهر كه وضعيتتونم خوبه مشكلي ندارين، به اميد خدا به سلامت فارغ ميشين. رباب از خوشحالي گريه ميكرد...

رباب يكم پول و سكه به خاله داد و بهش گفت حواست باشه كسي نفهمه من اومدم اينجا، كسي هم نبايد بدونه من حامله ام. خاله چشمي گفت و رفت يه چيزي اورد داد به رباب گفت اينو صبح به صبح دم كن بخور جلوي حالت تهوعتو ميگيره. رباب ازش گرفت و رو به من گفت پاشو بريم تا بقيه نفهميدن.... من كه دلم پرميكشيد براي اقاجان و مادرجانم گفتم خانوم جان تورو به خدا شما الان خودت مادري، ميفهمي دوري از بچه چقدر سخته اجازه بده من برم پدرمادرمو ببينم.وقتي اشكامو ديد گفت باشه برو ولي فقط يه سلام احوالپرسي كن و زود برگرد من همينجا منتظرتم،گفتم خدا از بزرگي كمتون نكنه خانوم جان، انشالله خودتونو بچتون هميشه سلامت باشين.داشتم ميرفتم كه گفت گلاب. گفتم جانم خانوم جان. يه كيسه بهم داد گفت اينو بده به مادرت، بازش كردم توش پول و سكه بود. خم شدم دستشو بوسيدمو گفتم تا عمر دارم اين محبت شمارو يادم نميره.. بدو بدو رفتم در خونمونو زدم، صداي مادرجانم كه اومد اشكم ريخت، درو كه باز كرد بدون معطلي خودمو پرت كردم تو بغلش، تمام تنشو بو كردم، دست و صورت و سرشو بوسه بارون كردم.منو نگاه كرد گفت گلاب جانم تويي مادر؟ كجابودي دخترجان؟ ما كه از غصه ي تو پير شديم.. اقاجانمم از توي اتاق اومد بيرون دوييدم سمتش بغلش كردم، همو بوسيديم گفت خوش اومدي دخترم. مادرم گفت بيا بريم بالا برات غذاي خوشمزه درست كنم. كيسه ي پولو دادم دستش جريان ربابو براشون گفتم، بعدم بهشون گفتم بايد برم اما زودي ميام ديدنتون دوباره، اقاجان گفت جات خوبه؟ گفتم بخدا هم جام خوبه هم خورد و خوراكم، كارامم سبكن، اصلا اونجا اذيت نميشم خيالتون راحت،مادرجان گفت خداروشكر دخترم، سعي كن كاري نكني كه اذيتت كنن. چشمي گفتمو دوباره دست و صورتشونو بوسيدمو با دلتنگي ازشون جدا شدم... اون روز ما برگشتيم عمارت و كسي از ماجرا خبردار نشد.از فردا صبح به صبح اون دمنوش كه خاله داده بود براي رباب ميبردم، واقعا براش تاثير داشت و حالت تهوعشو كمتر ميكرد...خانوم بزرگ و دخترا و شوهراشون اومده بودن عمارت...دو سه روز كه گذشت ارباب تصميم گرفت با داماداش(شوهر طيبه و طاهره) برن شكار،بساطشونو براي دو روز جمع كردن و رفتن...يه روز كه رشيد گوسفندارو برده بود براي چرا، به ثريا گفتم لباسارو بده ببرم خونه مادرجانم، همونجا ميشورمو يكم كنارشون ميمونم تا ظهر برميگردم، گفت باشه برو تو انبار تشت لباسارو بردار و برو فقط روي صورتتو بپوشون كه كسي تورو نبينه...صورتشو بوسيدم، دمنوش ربابو دادمو راه افتادم.. خانوم جانم وقتي منو ديد باورش نميشد تو اين فاصله كم بازم برم ديدنشون
يكم كنار پدرومادرم نشستم ، بعد مادرم گفت لباسارو اوردي اينجا بشوري؟ گفتم اره به بهانه شستن لباس امدم اينجا. گفت والا دو روزه منبع ما خاليه، اقاجانت هرچي به مش رحيم ميگه بياد كمكش اب بيارن همش امروز و فردا ميكنه.لباسارو ببر رودخونه بشور،منم ميام كمكت...لباسا زياد نبودن، گفتم نه مادرجان يه وقت يكي شمارو ميبينه دردسر ميشه. خلاصه بعد از يكي دوساعت بلند شدم باهاشون خداحافظي كردمو رفتم سمت رودخونه.اون رودخونه اي كه نزديك عمارت بود،قسمته پايينِ روستا قرار داشت اما رودخونه نزديك خونه خودمون بالاي روستا بود و من چون بهم نزديكتر بود رفتم سمت رودخونه ي بالا..چون راهش يكم سخت بود كمتر كسي اونجا بود و اونروزم طبق معمول كسي اون اطراف نبود.لباسارو فوري شستم، خيلي استرس گرفته بودم ديرم شده بود،تصميم گرفتم از راه پشتي برم كه زودتر برسم به عمارت، يكم كه رفتم دوتا داماداي اربابو از دور ديدم،خيلي با من فاصله داشتن خداروشكر من تو ديدشون نبودم.اما يكم كه جلوتر رفتم ديدم ارباب لخت از رودخونه اومد بيرون و فقط يه شلوارك تنش بود، نه راه پس داشتم نه راه پيش، يه قدم اگه برميداشتم متوجه حضورم ميشد. همونجا بي صدا منتظر موندم كه شايد دوباره بره تو اب.. نشست كنار رودخونه بساط قليونش به پا بود و قليون ميكشيد. به صورتش نگاه كردم ،تمام هيكلشو برانداز كردم خيلي جذاب و مردونه بود، يهو نميدونم چي شد دلم لرزيد و محو تماشاي ارباب شدم، موهاي لخت مشكيش وقتي خيس بود زيباييشو دوبرابر ميكرد، پوست صاف و سفيدش...بله متاسفانه يا خوشبختانه من اونروز يه دل نه صد دل عاشق ارباب شدم ، تو دلم به رباب حسوديم ميشد.. يكم كه گذشت ارباب دوباره رفت تو اب و منم اروم راه افتادم كه برم اما هنوز چند قدم نرفته بودم كه صداش منو سرجام ميخكوب كرد... تشت لباسارو گذاشتم پايين تكيه دادم به درخت و دستمو گذاشتم رو قلبم،اومد نزديكم با همون وضعيت،با جذبه ازم پرسيد تو اينجا چيكار ميكني؟ من اما محو نگاهش شدم اصلا انگار نميترسيدم ازش فقط دلم ميخواست صورتشو تماشا كنم. بلند تر داد زد با تو هستم گلاب،يهو ترسيدم اشكم ريخت همونجور كه به چشماش نگاه ميكردم گفتم امدم لباسارو بشورم اقاجان.. گفت رودخونه ي پايين اب نداشت كه اينهمه راه تا اينجا امدي؟ جواب ندادم، دوباره داد زد لال شدي دختر؟ اومد جلوتر حالا فاصله ش با من به اندازه ي يه وجب بود، يه دستشو زد به درخت خم شد تو صورتم گفت: چرا لال موني گرفتي؟ پرسيدم اينجا چه غلطي ميكني؟منو ديد ميزدي؟ واااي خداي من اين مرد چقدر جذاب بود و چقدر من اون لحظه ميخواستمش
موهاي لخت و خيسش ريختن تو صورتش و اب از لب و سرش ميچكيد. گفتم اقا جان بخدا امده بودم لباس بشورم بعدم اشاره كردم به تشت لباسا و گفتم ايناهاش ببينيد. فقط نگاهم ميكرد جدي و با سياست، فهميدم كه از جوابم راضي نشد و منتظره تا واقعيتو بهش بگم.با كلي ترس و دلهره سرمو انداختم پايينو گفتم به من رحم كنيد اقاجان امده بودم خانوادمو ببينم، منو ببخشيد بخدا ديگه تكرار نميشه، ديگه بدون اجازه شما اب نميخورم.( اون زمان اگه كسي اربابو ميپيچوند و بدون اجازه ميرفت ديدنه خانوادش، تنبيه بدي براش درنظر ميگرفتن)سرمو اوردم بالا نگاهش كنم اخه حرف نميزد،يهو يه دونه زد زير گوشم كه پرت شدم روي زمين.از شدت ضربه صورتم انگار لمس و داغ شده بود،پهلومم درد گرفته بود.. چند ثانيه تو همون وضعيت بودم كه يهو ارباب اومد جلو بغلم كرد سرمو گرفت تو دستاش ،صورتم حالا جلوي صورتش بود. گفت منو ببخش گلاب بعدم پشت سر هم دست ميكشيد رو صورتم.منكه از اين رفتارش تعجب كرده بودم دردمو فراموش كردم،منو كشوند سمت درخت و گفت: گلاب به خدا نفهميدم چي شد كه زدمت، لطفا منو ببخش، گفتم اقاجان شما اربابي اين حرفا چيه؟ شما منو عفو كنيد كه بي اجازه رفتم خونمون.داشتم همينجوري حرف ميزدم كه يهو چشمامو بوسيد بعدم فوري بلند شد و خيلي كلافه گفت پاشو برو عمارت، منكه همونجوري خشكم زده بود اصلا نميتونستم تكون بخورم، اومد از زيربغلم گرفت بلندم كرد،گفت گلاب خوب گوش كن ببين چي ميگم، امروز هيچ اتفاقي نيفتاده، نه تو منو ديدي نه من تورو.حالا هم برو تا كار دست خودمو تو ندادم برو دختر...بدون هيچ حرفي تشت لباسارو گرفتمو راه افتادم.هنوز چندقدم نرفته بودم كه دوباره صدام كرد،همونجا ايستادم اومد جلو دست كشيد رو صورتم گفت خواهش ميكنم منو ببخش، از اين به بعدم خواستي خانوادتو ببيني به خودم بگو..احتياجي نيست تشت به اين سنگيني رو بهانه كني.. حالا برو...رفتم عمارت اما حرفي به كسي نزدم حتي ثريا..حالا من هم دو تا راز از ارباب و رباب تو سينه داشتم. خستگي رو بهونه كردمو رفتم تو اتاق. همش به خودم ميگفتم يعني اربابم عاشق من شده؟ نه اون عاشقِ ربابِ ، منو ميخواد چيكار؟ خب به هرحال من دختر جوونم صورتم قشنگه،حتما يهو وسوسه شد...اونروز تا غروب واسه خودم تجزيه و تحليل ميكردم و اخر به اين نتيجه رسيدم كه ارباب هيچوقت عاشق رعيت نميشه و اونلحظه فقط وسوسه شده بود. اما حالا بعد از اون بوسه چجوري بايد تو چشم ارباب نگاه ميكردم؟يه ترسي افتاده بود به جونم. دلم ميخواست به ثريا بگم اما ميترسيدم، تصميم گرفتم كلا اون ماجرا رو فراموش كنم
فردا غروب ارباب و داماداش برگشتن، من اصلا خودمو بهش نشون ندادم اما دلم پرميكشيد واسه ديدنش.طيبه و طاهره بعد از دو سه روز با شوهراشون برگشتن شهر و دوباره تو عمارت همه چي به روال عادي برگشت...يه روز احسان(حسابدار ارباب) اومده بود عمارت و تو اتاق كار منتظر بود تا ارباب از سركشي زمينا برگرده. ثريا يه سيني شربت و خرما و شيريني داد براش ببرم. رفتم در زدم وارد اتاق شدم اما كسي نبود،سيني رو گذاشتم روي ميز و خواستم برم بيرون، وقتي درو باز كردم محكم رفتم تو سينه ي احسان..فوري خودمو كنار كشيدم گفتم ببخشيد براتون شربت اوردم، گفت تو كي هستي؟گفتم گلاب هستم.گفت تو چقدر خوشگلي دختر، چشمات چقدر نازن، تو واقعا اينجا كار ميكني؟ ادم فكر ميكنه تو اربابزاده اي انقد كه زيبايي...خودشم فوق العاده پسر خوشگل و جذابي بود اما من فقط عاشق ارباب بودمو به نظرم از اون زيباتر وجود نداشت.تمام مدت كه داشت ازم تعريف ميكرد سرم پايين. يهو از پشت سرش ارباب با صداي بلند و عصبي گفت خوش امدي احسان...وااااي من ديگه داشتم سكته ميكرد، سريع به ارباب سلام كردمو از اونجا دوييدم سمت اتاقم...ناخوداگاه اشكم ريخت اگه ارباب حرفاي احسانو شنيده بود چي؟ نكنه فكر كنه منو احسان با هم در ارتباطيم.واااي اگه منو تنبيه كنه چي؟ خدايا يعني الان دارن چيكار ميكنن؟تصميم گرفتم وقتي احسان رفت برم پيش ارباب و همه چي رو براش توضيح بدم...داشتم با خودم حرف ميزدم كه عطيه وارد شد،گفت كجايي تو گلاب جان؟ اين رباب خانوم كارت داره...گفتم باشه الان ميام.. از اتاق كه رفتم بيرون رشيدو ديدم.. اي خدا امروز گرفتاري من تمومي نداره، اين از كجا پيداش شد! خنديد از همون خنده هاي چندشش،گفت به به گلاب جان چطوري؟اصلا جوابشو ندادم راهمو كج كردم برم كه گفت همين زوديا ميخوام با خانوم بزرگ صحبت كنم تورو برام بگيره... سر جام ميخكوب شدم...ادامه داد: ميدوني كه خانوم بزرگ ديگه نگاه نميكنه تو به من مياي يا نه،حتما زودي بساط عقد برپا ميكنه...ته دلم خالي شد..گفتم من جنازمم به عقد تو در نمياد...نذاشتم ديگه چيزي بگه دوييدم سمت اتاق رباب.در زدم وارد شدم گفتم سلام خانوم جان با من كاري داشتين؟ گفت شكمم درد ميكنه،اماده باش غروب بريم پيش خاله ت..گفتم چشم خانوم جان...گفت اگه كسي پرسيد بگو ميريم امامزاده،الانم برو از اون دمنوش يكي ديگه برام درست كن كه خيلي حالت تهوع دارم... از در اتاق كه اومدم بيرون ارباب و احسانو ديدم...
از در اومدم بيرون ارباب و احسانو ديدم، احسان يه جوري كه ارباب متوجه نشه يه چشمك بهم زد و رفت..منم از جلوي ارباب داشتم رد ميشدم كه اروم بهم گفت بيا تو اتاقم كارت دارم..گفتم خانوم جان دمنوش ميخوان..گفت برو براش ببر بيا تو اتاقم ..زودي رفتم تو مطبخ دمنوش اماده كردم دادم به رباب..بعدم رفتم تو اتاقم يه دستي به موهام كشيدم،يكم عطر گلاب به لباسم زدم، دوتا نيشگونم از لپم گرفتم كه سرخ بشه بعدم رفتم پيش ارباب..وارد كه شدم همونجا كنار در ايستادم..گفت بيا جلوتر..دست و پام ميلرزيدن،رفتم جلو سرم پايين بود.گفت به من نگاه كن، نگاهش كردم، گفت لااله الاالله من با تو چيكار كنم دختر؟گفتم اقاجان كار اشتباهي كردم؟گفت گلاب يه چيزي بهت ميگم كه اگه نگم اين دل صاحب مرده ي من طاقت نمياره ولي تو نشنيده بگير..از استرس روي پيشونيم عرق سرد نشسته بود.گفتم بفرماييد اقاجان،چشم من كر و كور و لال ميشم. گفت چشمات منو جادو كردن، خاطرخواهت شدم، نميتونم از اين چشما بگذرم... يك لحظه از استرس زياد تعادلمو از دست دادم زانوهام شل شدن خوردم زمين،فوري بلند شد اومد زيربغلمو گرفت بلندم كرد،وقتي وايسادم صورتش خيلي بهم نزديك بود، يه لحظه ديدم كه چشماشو بسته و داره منو بو ميكشه...از ترس اينكه خانوم بزرگ يا رباب بيان داخل گفتم بااجازتون من برم اقاجان الان يكي مياد خوبيت نداره من اينجا باشم...رفت نشست بدون مقدمه گفت زمانيكه ربابو ديدم و عاشقش شدم حتي دختراي شهر هم به چشمم نميومدن، سه ساله ازدواج كرديم و اولاد نداريم اما من انقدر عاشقش بودم كه اصلا برام مهم نبود كه نميتونه برام بچه بياره، مادرم همش زير گوشم ميخوند كه زن بگير اما من زيربار نرفتم... نميدونم چرا وقتي تورو ديدم نتونستم با قلبم مبارزه كنم، همون روز اول كه همراه خانوادت اومدي عمارت به دلم نشستي، سعي كردم احساسمو سركوب كنم اما نشد، تو با دل من چه كردي دختر؟ كنار رودخونه نتونستم خودمو كنترل كنم كه نبوسمت...گلاب من ربابو دوست دارم نميخوام عذابش بدمو سرش هوو بيارم اما تو هم بهم قول بده ازدواج نكني،همينجا تو عمارت نفس بكشي واسه من كافيه.فقط باش، به اين احسانم زياد نزديك نشو،خوش ندارم ببينم كسي بهت توجه ميكنه.. بهت قول ميدم اجازه بدم هروقت خواستي بري خانوادتو ببيني اما هيچوقت از عمارت نرو، اين چشماتو هيچوقت از من دريغ نكن..تو نميدوني چقدر حالم خوب ميشه وقتي ميبينمت، بمون شايد يه روزي مال من شدي،سهم من شدي...
ارباب حرف ميزد و من اشك ميريختم، دلم ميخواست بهش بگم منم عاشقتم،منم ميخوامت اما ميترسيدم اگه از منم مطمئن بشه،ربابو طلاق بده ، اونوقت عذاب وجدان نميداشت زندگي كنم..گفتم اقاجان بخدا اگه اين حرفا به گوش رباب خانوم يا خانوم بزرگ برسه ميدونيد چه بلايي سر من ميارن؟ گفت تو كاريت نباشه من نميذارم كسي بفهمه و واسه تو بد بشه. تو فقط همينجا باش تا ببينم چه ميكنم..الانم برو برام يه چاي بيار كه يه بهونه اي بشه واسه دوباره ديدنت....اون روز غروب دوباره ما رفتيم خونه خاله كه رباب بفهمه شكم دردش از چيه، از شانس خوبم مادرم اونجا بود، كلي با هم حرف زديم، دلم ميخواست اقاجانمم ببينم اما رفته بود شهر..خاله به رباب گفت جفتِت پايينه خانوم جان بخاطر همين درد داري، بايد استراحت كني، تا مجبور نشدي زياد بلند نشو،براي اجابت مزاج مراقب باشين، روم به ديوار خانوم جان براي همخوابي با اربابم رعايت كنيد،بعدم يه چيز گياهي داد و برگشتيم عمارت...روزها و ماهها گذشتن، محبت ارباب به من ادامه داشت،حالا ديگه لباسارو من نميشستم و با خيال راحت ميرفتم خونمون...رباب حالا پنج ماهه بود و از اونجايي كه قبل ازبارداريش به شدت لاغر بود حالا همه فكر ميكردن چاق شده...يه روز كه تو اتاقش بودم حالش بد شد براش دمنوش بردم و بهش گفتم خانوم جان بخدا اين كارتون خطرناكه،حداقل به ارباب بگيد كه اگه خدايي نكرده يه وقت حالتون بد شد طبيب خبر كنن..خانوم جان بخدا اگه زبانم لال چيزيتون بشه ارباب بيشتر عصباني و دلخور ميشناااا... يكم فكر كرد و گفت اره راست ميگي گلاب من بايد بهش بگم.تصميم بر اين شد كه شب به ارباب بگه..اون شب بعد از چندماه دوباره صداي دادوبيداد ارباب و گريه هاي رباب تو عمارت پيچيد.. يهو ديدم ارباب داره صدام ميكنه، يعني از ترس كم مونده بود خودمو خيس كنم. لباسمو پوشيدمو رفتم تو اتاقشون.گفتم جانم ارباب! گفت اخه اين چه نقشه ايه كه شما دوتا كشيدين؟ طبيب گفته اين زن اگه زايمان كنه ميميره،عقلتون كجا رفته؟ بعدم رو كرد به رباب و گفت مگه نگفتم بچه نميخوام چرا اينكارو ميكني؟ يهو نميدونم اين جراتو از كجا اوردم كه گفتم ببخشيد اقا اما مرگ و زندگي دست خداست، خاله ي من خانوم جانو معاينه كردن گفتن وضعيتشون خيلي خوبه، فقط كار سنگين نبايد انجام بدن..گفت يعني خاله ي تو كه يه ماماي محليه از طبيب داخل شهر بيشتر ميدونه؟گفتم نميدونم ولي من به حرفاي خاله اعتماد دارم. گفت خيلي خوب باشه پس تمام مسئوليت زايمان اين بچه با شما دوتا. گفتم اقاجان شما فقط براي خانوم دعا كنيد بقيشو بسپاريد دست خدا....
اون شب ارباب تو اتاق كارش خوابيد و منم موندم كنار رباب..خيلي گريه كرده بود دلم نيومد تنهاش بذارم...فردا تو عمارت همه جريان بارداري ربابو فهميدن، خانوم بزرگ خيلي خوشحال بود همش ميگفت طبيب مگه خداست؟ عروسم به اميد خدا يه پسر كاكل زري به دنيا مياره.دستور داد غذا درست كنن و تو كل روستا پخش كنن..تو عمارت برو بيايي بود ...هركي مشغول يه كاري بود،منم دمنوش رباب دادم ،يكم كمرشو پاهاشو ماساژ دادمو از اتاق اومدم بيرون كه اربابو دم در اتاقش ديدم، يه لبخند كوچولو بهم زد.يهو يكي از خدمه از كنار من رد شد. ارباب گفت دختر برو يه پارچه بردار بيا اتاقمو تميز كن..گفتم چشم ارباب..رفتم پارچه برداشتم يكم اب روش پاشيدم..وارد اتاق شدم درو كه بستم يهو ارباب اومد جلو و بغلم كرد.. قلبم تند ميزد، هم خوشحال بودم كه تو اغوش عشقم هستم هم ترس و اضطراب داشتم كسي وارد اتاق بشه. گفتم اقاجان بخدا الان يكي مياد داخل اتاق ابرومون ميره..منو از خودش جدا كرد و گفت گلاب من ديگه طاقت ندارم دلم ميخواد مال خودم باشي، اره قرار بود فقط تو عمارت بموني تا من اروم باشم اما ديگه نميتونم تحمل كنم. دلم ميخواد وقتي خسته ام تو كنارم بشيني سرمو بذارم رو پاهاتو بخوابم، دلم ميخواد بدون ترس و استرس باهات حرف بزنم، دستاتو بگيرم، عطرتو بو بكشم، چشماتو ببوسم..گفتم اقاجان بخدا اخر برامون دردسر درست ميشه، الان كه خداروشكر رباب خانوم باردار شدن ديگه چيزي تو زندگيتون كم نيست.. گفت عشق اين حرفا حاليش نميشه، من فكر ميكردم عاشق ربابم اما از وقتي تورو ديدم تازه فهميدم عاشقي يعني چي! گلاب بيا ببرمت شهر بهم محرم بشيم خانوادتم ميارم كنارت باشن،كسي هم اينجا چيزي نميفهمه..گفتم اقا بخدا من ميترسم، گفت من اربابم كسي جرات نداره به من حرف بزنه تو فقط بسپار به من.. گفتم باشه اما من شرط دارم..خنديد و گفت نيم وجبي واسه ارباب شرط ميذاري بگو ببينم شرطت چيه؟ گفتم اجازه بديد خانوم جان به سلامتي زايمان كنن بعد اگه خواستين بهم محرم بشيم..(با خودم ميگفتم اگه رباب يه پسر براي ارباب بياره ديگه سرشون به بچشون گرم ميشه و ارباب منو فراموش ميكنه)يكم فكر كرد و گفت باشه قبوله،پيشونيمو بوسيد و گفت برو به كارت برس.. رفتم تو اتاقم لباسم بوي عطرشو ميداد، چقدر ميخواستمش ، كاش ميشد تا ابد تو اغوشش بمونمو پيشونيمو ببوسه... يكماهي گذشت و از اين ديدارها و بوسه هاي يواشكي باز هم تكرار شد تا اينكه يه روز كه تو اتاقش و كنارش بودم بهم گفت يك هفته اي ميخوام برم تهران كار دارم مراقب خودت باش
روزي كه قرار بود ارباب بره، يه چاي ريختم براش بردم تو اتاقش اما از شانس بدم رباب كنارش بود...خودش كه فهميد واسه خدافظي رفته بودم بهم گفت بعد از ناهار بيا يكم حساب كتاب هست قبل از رفتن بايد انجام بدم.. رباب گفت مگه احسان نمياد؟ ارباب گفت نه ديگه احسان داره كاراي تو شهر انجام ميده،دوباره رو كرد به من و گفت بعده ناهار برو اتاق كارم تا بيام..گفتم چشم ارباب..رفتم تو اتاقم موهامو شونه كردم،لباسمو عوض كردم و عطر زدم..بعدم تو مطبخ غذامو خوردم و رفتم تو اتاق كار..يه ربعي نشستم تا ارباب اومد،تا وارد شد بغلم كرد گفت قربون اون چشما كه واسه خدافطي اومده بودن.گفتم اقا نكنه خانوم جان يهو بيان اينجا..گفت خيالت راحت،خانوم بزرگ و رباب هردو خوابن، بيا اينجا بشين كنارم اين برگه هارو بذار جلوت كه اگه كسي وارد شد شك نكنه...انقدم به من نگو اقا و ارباب..تو خلوتمون منو ابراهيم صدام كن..گفتم نميتونم عادت كردم،گفت از اين به بعدم عادت كن بگي ابراهيم،گفتم چشم...خيلي احساساتي بود،بر خلاف ظاهر جدي و باسياستش قلبش عين يه بچه با احساس بود، يه جوري برام حرف ميزد كه دلم ميخواست ساعتها نگاهش كنمو برام حرف بزنه...بهم گفت گلاب بخدا اگه قبول كني همين امروز ميبرمت شهر بهم محرم بشيم بعدشم با خودم ميبرمت تهران..گفتم شرطمون كه يادتون نرفته.. سري تكون داد و گفت حيف كه عاشقتم و نميخوام اذيتت كنم وگرنه ميدوني كه من هركاري كه بخوام ميتونم انجام بدم..نيم ساعتي كنارش نشستم..گفت گلاب تو اصلا هيچ حسي به من داري؟سرمو انداختم پايين، گفت قربون اون شرم و خجالتت گلابم..وقتي اسممو اونجوري ميگفت قند تو دلم اب ميشد...گفتم من همونروزي كه كنار رودخونه ديدمتون بهتون دلبستم..خوشحال شد گفت پس تو هم منو دوست داري!گفتم حتي بيشتر از جونم...دوتا دستمو با دستاش گرفت و بوسه بارونشون كرد، گفت يه كاري ميكنم اب تو دلت تكون نخوره تو فقط كنارم باش..يكم ديگه حرف زديم و بلند شدم برم گفت گلاب...گفتم جانم..گفت دارم ميرمااا نميخواي بغلم كني؟ديگه طاقت نياوردم خودمو پرت كردم تو بغلش و زار زار گريه كردم..صدام انقد بلند بود كه خانوم بزرگ شنيد و اومد تو اتاق...قبل از اينكه وارد بشه اربابو صدا كرد و منم فوري رفتم يه كنار وايسادم...گفت چه خبره؟ ارباب گفت چيزي نيست ميخواد بره خانوادشو ببينه دلش تنگ شده..خانوم بزرگ رو كرد به من و گفت دختره ي چشم سفيد ورپريده تو مگه از قوانين عمارت خبر نداري كه اينجوري كولي بازي درمياري و عمارتو گذاشتي رو سرت؟ يه نگاه به ارباب كردم داشت ريز ريز ميخنديد
من همچنان اروم اشك ميريختم،صورت اربابو كه ميديدم دلم اشوب ميشد از اينكه قراره يك هفته نبينمش..ارباب رو كرد به خانوم بزرگ و گفت بذاريد گلاب بره دو روز پيش خانوادش بمونه..خانوم بزرگ عصبي گفت اخه ارباب اگه امروز اينو بفرستيم فردا بايد بقيه رو هم بفرستيم ديگه كسي تو عمارت بند نميشه..ارباب گفت مگه محبورين به همه خبر بدين؟ بگين گلاب بايد بره خونه ي طيبه و طاهره رو تميز كنه..بعدم منو نگاه كرد و گفت تو هم تو اين دوروزي از خونتون بيرون نيا..خيلي خوشحال شدم گفتم خيلي ممنون اقا خدا از بزرگي كمتون نكنه..خانوم بزرگ همينجوري كه از اتاق ميرفت بيرون به منم چشم غره رفت و گفت بيشتر از دوروز بموني ميدم تو حياط فلكت كنن،درو محكم بست و رفت.من و ارباب همو نگاه كرديم و زديم زير خنده،دوييدم بغلش كردم گفتم توروخدا مراقب خودتون باشين، من چشم انتظارتونم..گفت تو هم همينطور،سربه سر رشيدم نذار كه بره پيش خانوم بزرگ و برامون دردسر درست كنه.ميري خونتون روتو بپوشون كسي نبيندت..بعدم پيشونيمو چشمامو بوسيد و گفت حالا برو..منم روي سينه شو بوسيدمو با كلي دلتنگي از اتاقش اومدم بيرون و رفتم توي اتاقم يه دل سير گريه كردم...يك ساعت بعد شنيدم كه ارباب داره رانندشو صدا ميكنه كه ماشينشو بياره.. فهميدم كه ميخواد بره، رباب و خانوم بزرگ و كل خدمه تو حياط جمع بودن.. از پنجره ديدم كه ارباب همش اينور و اونور نگاه ميكنه و دنبال من ميگرده،اولش نميخواستم برم بيرون ميترسيدم گريه كنم و سوتي بدم اما دلم طاقت نياورد و رفتم..وقتي منو ديد اخماش باز شدن..رفتم جلو گفتم ببخشيد دير امدم اقاجان متوجه نشدم كه دارين ميرين،سرتون سلامت به سلامتي برگردين.من كنار رباب وايساده بودم..ارباب اومد جلو و گفت مراقب خانوم باش،گفتم چشم اقا خيالتون راحت.بعدم رو كرد به همه و گفت مراقب خودتون و عمارت باشين..نكنه برگردم خانوم بزرگ ازتون شاكي باشه هااا... دست خانوم بزرگ و ربابو بوسيد ، سوار ماشين شد رفت و قلب منم با خودش برد،كاش ميتونستم باهاش برم، كاش رعيت بود و مجبور نميشد بخاطر كاراش اينهمه از من دور بشه... هنوز نرفته دلم براش پر ميكشيد.. اونروز غروب اماده شدمو رفتم خونمون..خانوم جانمو كه ديدم خودمو پرت كردم بغلشو بغضِ دلتنگيمو با گريه خالي كردم.. وقتي كنارشون بودم حالم بهتر بود اما دو روز عين برق و باد گذشت و برگشتم عمارت...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده سایر قسمت ها

 
تیم تولید محتوا
برچسب ها : golab
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.25/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.3   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

2 کانت

  1. نویسنده نظر
    محمد طاها
    عالی بود
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    محمد طاها
    حس میکنم قراره یه بلایی سر گلاب بیاد یا ارباب بمیره
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه jihqua چیست?