رمان رز سرخ قسمت 4 - اینفو
طالع بینی

رمان رز سرخ قسمت 4

نگاهم رفت سمت تلویزیون که در حال پخش یه تبلیغ اکشن و هیجانی بود.


مدت زیادی چشمانم معطوف تلویزیون بود. در یک قسمت تبلیغ از حالت هیجانی به حالت طنز آمیخته شد و لبخند
به لب نگاهم رفت سمت محمد.
لیوان چای را به دهانش گرفته بود و محو تماشایم بود. تا کنون هیچ وقت آنچنان به من خیره نبود.چنان جا خورده و
دستپاچه شدم که به سرفه افتادم.
صورتم داغ شده بود و تند تند سرفه می کردم. سرفه نفسم را بند آورده بود و قصد خفه کردنم را داشت.
باصدای سرفه ام به خودش آمد و تند به سمتم پرید.
با دستپاچگی گفت:
-نفس بکشین.
شدت سرفه ام بیشتر شده بود. نم اشک در چشمانم نشسته بود ولی مگر راه گلویم باز می شد؟ ناچار دستش را
روی شانه ام گذاشت و چند ضربه نه چندان محکم به کمرم کوبید.
راه تنفسم که باز شد نفس عمیقی کشیدم.
چشم های اشکی ام را در چشمان نگران او باز کردم.آرام صدایم زد:
-بهترین؟

لب زیرینم را گزیدم و به نشانه تایید سری تکان دادم.با یادآوری آن برخورد مستقیم و آن نگاه نافذش خجالت زده
سر به زیر انداختم.
به آشپزخانه رفت و با لیوان آبی برگشت.لیوان را که مقابلم گرفت گفت:
-مطمئنی بهتری؟
لبخند متینی زدم تا از نگرانی اش بکاهم.
هرچند که از نگران بودن او برای خودم قند در دلم آب می شد.همانطور که سینی را برمی داشتم با لحنی آهسته
گفتم:
-آره ممنونم.شام حاضره
و به سمت آشپزخانه رفتم.پشت سرم به آشپزخانه آمد و بدون حرف در چیدن کمی از میز کمکم کرد و وجود مرا از
عشق لبریز می کرد. روز به روز بیشتر عاشقش می شدم. با وجود محبت های هرچند اندک ولی دلنشینش لذت می
بردم!
شام را در سکوت خوردیم.افکار هرکداممان در جایی سیر می کرد. شامش را که خورد تشکری کرد و دوباره به سمت
مبل ها رفت تا برگه هایش را نگاه کرد.میز شام را که جمع کردم آب پرتغال گرفتم و در لیوان های پایه بلندی ریخته
و در سینی گذاشتم.
چند دانه از شیرینی هایی را هم که خریده بودم داخل ظرف چیده و با سینی از آشپزخانه خارج شدم.

با دیدن شیرینی های تازه کنجکاو ابرویی بالا داد و پرسید:
-شیرینی؟به چه مناسبتی؟
لیوان اب پرتغالم را برداشتم و لبخند ملیحی زدم.
-پذیرفته شدن طرح هام.
لبخندی کمرنگ زد و تبریک گفت.به قصد رو به رو اش نشستم که باز هم نگاهم کند و باز هم در چشمانم خیره شود
ولی این بار سرش کامل زیر بود و حتی هنگام برداشتن شیرینی هم نگاهش را طرفم سوق نداد.
تلویزیون فیلم وسریال درست و حسابی هم نداشت.تصمیم گرفتم یکی از فیلم های خودم را امتحان کنم.
سی دی را از داخل کشو برداشتم و روی دستگاه گذاشتم.
فیلم که لود شد با لبخند روی به روی تلویزیون نشستم.
محمد زیر چشمی نگاهی به تلویزیون کرد و دوباره مشغول برگه هایش شد.
فیلم زیبایی بود در کنار عاشقانه بودنش زیادی غمگین بود چرا که دوباری نزدیک بود از شدت بغض گریه کنم اما با
گزیدن لبم با دندان از ریزش اشک هایم خودداری کردم!

کم کم چشم هایم گرم خواب شده بود و قصد رفتن کردم که با دیدن صحنه مقابلم چشمانم گرد شدند.
حس کردم دست و پایم بی حس شدند.زیر چشمی به محمد خیره شدم که دستش روی برگه اش خشک شده بود و
به صفحه تلویزیون خیره بود.
نمی دانستم بخندم یا گریه کنم!
اما فرار را به قرار ترجیح دادم. قبل از اینکه عکس و العملی از جانب محمد دریافت کنم با گفتن شب بخیری
سرسری به طرف اتاقم رفتم.
همین که به اتاق رسیدم نفس عمیقی کشیدم و روی تشک پهن کرده ام دراز کشیدم.صدای صحبت های محمد آمد.
انگار داشت با تلفن صحبت می کرد.
کمی که گذشت تقه ای به درب اتاقم خورد.سریع در جایم نشستم و گفتم بفرمایید!
در را باز کرد و سر به زیر با متانت گفت:
-ببخشید. من باید یک ساعتی برم بیرون.می خواستم در جریان بزارمتون.در رو قفل کنید پشت سرم که خدای
نکرده اتفاقی نیفته.زود برمی گردم.
با اینکه استرس و اضطراب در دلم جوانه کرده بود ولی با گفتن باشه او را خاطر جمع کردم.اما کی خاطر مرا جمع می
کرد؟!

همین که رفت در را قفل کرده و گوشه خانه کز کردم.تمام برق ها را روشن کردم اما شدت فشار خواب نگذاشت به
ترسم ادامه دهم.
از جایم بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.در بین راه همین که نگاهم خورد به اتاق محمد تصمیم گرفتم به اتاقش
بروم.شانه ای بالا انداختم او که فعلا نبود!
روی تخت نرمش که دراز کشیدم لبخند کمرنگی زدم.بالشتش را به بغلم فشردم و عطر خاص و ملیحش را به مشامم
فرستادم.با اینکه هرشب با فاصله از هم بودیم ولی حداقل می دانستم در این خانه کنارم هست اما امشب؟
پوفی کشیدم و چشمهایم را بستم.می خواستم قبل از اینکه بیاید به اتاقم بروم اما نمی دانم چه شد که گرم خواب
شدم و چشم هایم آرام آرام بسته شد!
صدای اذان امد.با لبخند به مسجد مقابلم خیره شدم.زنی سپید روی از مسجد بیرون امد و نزدیکم شد.
لبخندی زدم و سلام کردم.
-الله اکبر الله اکبر!
لبخندی به زیبایی بهار زد.
-خوش آمدی دختر فاطمه!

متعجب خندیدم.دختر فاطمه؟
-اشهد ان الله اله الا الله اشهد ان الله اله الا الله!
دستم را در دستان سپید رنگ و لطیفش گرفت.همراه خودش به سمت مسجد می برد که..
-اشهد انا محمد رسوال الله اشهد انا محمد رسول الله!
پلک هایم را به آرامی گشودم.همه جا تاریک بود. مهتاب به داخل اتاق می تابید و روی جانماز و مردی که رویش به
نماز ایستاده بود پرتویی از نور برافراشته بود!
لبخند به لب با چشمانی پر مهر به مرد زندگی ام خیره شدم که با عشق تک تک کلمات عربی را که من در آن ها بی
تجربه بودم با تبحر و علاقه خاصی به زبان می آورد.
نمازش که تمام شد دست هایش را رو به آسمان بلند کرد و زیر لب زمزمه هایی می کرد که بی شک داشت با
خدایش حرف می زد.
حسادت می کردم به خدای محمد که بنده اش چنین مطیع و عاشقش بود!
در دل به خود نهیب زدم که ترانه اگر تو هم مطیع خدای محمد باشی شاید محمد تو را هم بخواهد!
لبخندی زدم و در جایم نشستم.من مدت ها بود که سعی دارم به خدای محمد نزدیک شوم.

محمد متوجه شد بیدار شدم.سرش را کمی به سمتم مایل کرد و گفت:
-سلام.بیدارتون کردم؟
لبخندی زدم.
-نه با صدای اذان بیدار شدم.
سری تکان داد.مردد بودم که درخواستم را بهش بگویم یا نه!
ولی در یک تصمیم مصمم حرفم را به زبان اوردم.با کمی لطافت و نازی که چاشنی لحنم کردم گفتم:
-محمد
چرا ناز نکنم؟برای مردی که مردم بود!
-بله
ملافه ای را که احتمال می دادم محمد رویم انداخته کناری زدم و کامل در جایم نشستم.
-من..من می خوام نماز بخونم!
حس کردم کنج لبش به لبخند کمی کشیده شد.یک لبخند مهربان و خاص!
-چه سعادتی!

متعجب گفتم:
-سعادت؟
نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد.تسبیح به دست گرفت و رو به رو ام تکیه به دیوار ایستاد.از پنجره به
سیاهی شب خیره شد و گفت:
-بله سعادت! ایستادن به نماز و حرف زدن با خدا سعادت می خواد که نصیب هرکسی نمی شه.
لبخند متعجبی زدم.
-ولی خب نماز خوندن که خیلی راحته.پس نصیب هرکسی میشه.
سری تکان داد و لبخندی زد.
درسته شاید ولی شما فکر کنید وسط تابستون باشید و باید برای دقایقی در گرما چادر سر کنید.یا اینکه فکر کنید
در خواب گرم زمستانی هستید و مجبورید صبح هنگام بامداد از خواب برای اقامه نماز بلند بشید درست مثل الان.
یا زمانی که پر از مشغله کاری هستید باید نماز بخوانید.
با شنیدن مثال هایش سرم سوت کشید.راست می گفت.مخصوصا موقع خواب صبح!
ادامه داد:
-خب پس نتیجه می گیریم تعدادی فقط از این امور می گذرند و تنها برنده کسی هست که بتونه از این پل سخت
عبور کند و سعادت نصیبش بشه

سری تکان دادم.با حرف هایش موافق بودم.
-خب از کجا باید شروع کنم؟خدا متتظرتونه!
لبخندی کمرنگ زدم و همانطور که به طرف دستشویی می رفتم با لحن شوخی گفتم:
-بهش بگید الان میام برم وضو بگیرم!
کم صدا خندید.
حس خوبی داشتم.خیلی خوب.حرف با محمد در هر شرایطی آرامم می کرد.چرا که لحن گفتارش طوری بود که
انسان را دلزده نمی کرد!
***
برگه های آخر را امضا کردم و با لبخند از رئیس خداحافظی کردم.قرار بود که از همین امروز کار روی طرح هایم اجرا
شود.طرحی زیبا و خاص برای دکوراسیون داخلی یکی از هتل های مشهور و معروف تهران!
مثل همیشه تاکسی گرفتم و سوار شدم.نمی دانم چرا اما ناخودآگاه افکارم سمت خانه حاج بابا و مامان گلی!
چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.چقدر!
راننده که آدرس را پرسید بی اختیار آدرس خانه حاج بابا را دادم.

قلبم به سمت آن خانه و عاشقانه هایش پر می کشید.خانه ای که مهر و محبت درونش غوطه ور بود.خانه ای که
عجیب در ان سال با آن انس گرفته بودم.خانه ای که تمام خاطرات خوبم در آنجا رقم می خورد!
در ابتدای کوچه گفتم که نگهدارد.از ماشین پیاده شدم ور به راننده گفتم تا وقتی بیایم صبر کند.
گوشه ای از دیوار ایستادم و از دور به در سفید زنگ بزرگ باغ خیره شدم.دلم برای دست زدن به کاهگلی نمناک
دیوار و دوییدن در باغ ان خانه تنگ شده بود.
دلم برای سر گذاشتن روی زانو های مامان گلی وقتی که نماز می خواند تنگ شده بود.
بغض کرده چانه ام لرزید.خواستم برگردم که ناگهان در باغ باز شد.متعجب پشت دیوار کمین گرفتم.
با دیدن سحر که از باغ خارج شد شگفت زده شدم و از همه تعجب برانگیز تر حضور مانی بعد از او.
با دیدن سحر دلتنگی ام بیشتر شد.چقدر دلم برای خل بازی هایمان تنگ شده بود.حتما آمده بود تا سراغی از من
بگیرد.با فهمیدم این خبر لبخندی زدم!
کمی با مانی پشت در صحبت کرد و سپس سوار آژانسی شد که کمی قبل آمده بود. هنگامی که آژانس حرکت کرد
سرم را برگرداندم تا مرا نبیند.

همین که رفت سریع سوار تاکسی شدم و بهش گفتم ماشین آژانس را دنبال کرد. کمی با شک نگاهم کرد اما وقتی
!» کار خیره «: خطاب بهش گفتم
سکوت کرد و حرکت کرد.آژانس دم در خانه سحر که ایستاد سحر پیاده شد.من هم سریع از تاکسی پیاده شدم و
ازش خواستم منتظرم بماند.
پا تند کردم تا به سحر برسم.همین که کلیدش را روی در گذاشت بلند صدایش زدم.با کمی مکث برگشت.
صورتش متحیر بود اما تحیر چهره اش جایش را به اخمی خشمگین تغییر داد.لبخند روی لبم ماسید.
-سحر دلم برات تنگ شده بود.
پوزخند عریضی زد و با لحنی خشن گفت:
-چرا اومدی اینجا؟ گمشو برو!
با حیرت و ناباوری دستم را روی دهانم گذاشتم.
-سحر چرا اینطوری شدی؟چرا اونشب بعد از اون مهموی دیگه ندیدمت؟اصلا میدونی چه اتفاقی برام افتاده؟
دست هایش را مشت کرد.قدمی به سمتم برداشت.شمرده شمرده گفت:
-بهت گفتم دست از سر من بردار .من با دخترای هرجایی دوست نمیشم.تا الانم نمی شناختمت!گمشو!

به سرعت عقب رفت و در خانه اش را باز کرد و داخل شد و در را محکم به هم کوبید!
با پاهای سست قدمی به عقب برداشتم.باور نداشتم.نمی دانستم چه بگویم.نمی دانستم چکار کنم؟
با بغض برگشتم و همین که داخل تاکسی نشستم فقط آدرس خانه را دادم و بی صدا مشغول اشک ریختن شدم.آن
هم برای چه کسی؟
دوستی که معرفتش را به خودم اثبات کرد.دوستی که فکر می کردم بهترین است!
با بی حسی کلید را روی درب انداختم و وارد خانه که شدم. بی حوصله مانتو ام را روی لبه مبل پرت کردم و خودم را
رویش انداختم و دراز کشیدم.
ساعد دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و چشمهایم را بستم. حس می کردم هیچ حسی برای زندگی کردن ندارم.
ناخودآگاه ندایی به ذهنم آمد.
-بجنگ که آخر هر باختی پیروزیه!
به پهلو چرخیدم.تا کی باید برای این زندگی ریسک می کردم؟محمد مرا تنها به عنوان آشپز خانه اش پذیرفته بود و
هیچ!

هیچ وقت آغوش پر محبتش را به سویم باز نمی کرد.هیچ وقت رنگ نگاهش را سمتم سوق نمی داد.هیچ وقت اسمم
را صدا نمی زد!
پر بغض تلخ خندیدم.
-به چیه این زندگی باید دلخوش می کردم؟
صدای اذان بلند شد.ناخودآگاه آرام گرفتم.آرامش سرتاسر بدنم را محاصره کرده بود!
چشم هایم را بستم و لبخند کمرنگی زدم
-به خودش توکل کن!
***
چند روزی از آن روز کذایی می گذشت و مثل هر شب انتظار حضور محمد را می کشیدم که این بار قبل از ساعت
خانه امد.هنگام شام تمام حواسم به او بود.تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بودم
داشتم به این فکر می کردم که چگونه او را عاشق خود کنم؟ چگونه این حصار لعنتی را بشکنم و بهش نزدیک شوم!
با صدایش به خودم آمدم.
-فردا شما کاری ندارین؟

متعجب لقمه ام را جوییدم.وقتی کامل قورتش دادم گفتم:
-چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
-یکی از دوستان صمیمی ام و همکارم در بانک ترتیب یک مسافرت دو روزه رو دادند و از من خواستند همراه
همسرم همراهشون برم!خانم های اونا هم هستند.
از لفظ کلمه همسرم حس شیرینی بهم منتقل شد.چه خوب بود که این را پذیرفته بود همسرش هستم.گرچه اجباری
ولی شرعی و قانونی!
پیشنهاد خوبی بود.هم از این افسردگی در میایم و هم از این یکنواختی زندگیمان بیرون می آمدیم.
-خیلی خوبه.مشکلی نیست از رئیس شرکت برای دو روز مرخصی می گیرم.امیدوارم که قبول کنه!
سری تکان داد.
-خوبه!
و ادامه داد:
-چیزی لازم ندارین برای خونه بگیرم؟

سری به نشانه منفی تکان دادم و او هم با گفتن تشکری از پشت میز بلند شد.همی که رفت من هم بلند شدم و بعد
از جمع کردن میز و گذاشتن ظرف ها در ماشین ظرف شویی به طرف اتاقم حرکت کردم.
موبایلم را برداشتم و با اقای صدری تماس گرفتم.
مکالمه ام که تمام شد لبخندی زدم.خدارشکر در این چند روز کوتاه آن قدر از کارم خوششان آمده بود که بی
درنگ درخواست مرخصی بدون حقوقم را پذیرفت و باز هم بابت طرح هایم تشکر کرد و گفت به خوبی در حال
اجراست!
خداراشکر!
***
نماز صبح را که خواندم دیگر حوصله خوابیدن نداشتم.چادری را که دیروز از مغازه چادرفروشی گرفته بودم جمع
کردم و داخل کمد گذاشتم.
مشغول جمع کردن یک سری وسائل برای سفر دوروزه به سمت شمال شدم.
کمی تنقلات و میوه هم برای میان راه برداشتم و داخل کیف دستی ام گذاشتم.
خورشید طلوع کرده بود و باید ساعت صبح حرکت می کردیم.

صدای حمام که آمد فهمیدم محمد به حمام رفته.به سمت اتاق رفتم و شلوار جین مشکی همراه مانتو نسبتا بلند آبی
خوشرنگی پوشیدم و شالم را دستم گرفتم.
از اتاق که خارج شدم همانطور که شالم را سرم می کردم دسته ای موهای حالت دارم را بیرون ریختم. آرایش
ملایمی کرده بودم و تیپ ساده ای داشتم.
برای آخرین بار به آشپزخانه سر زدم و شیرهای گاز و پنجره ها را چک کردم.فلاسک چای را هم از روی اپن برداشتم
و داخل ساکم گذاشتم.
محمد همانطور که دکمه آستین مچش را می بست نزدیکم شد.نیم نگاهی به رویم انداخت.خواست نگاه بگیرد اما
یکدفعه روی صورتم مات ماند.
هیچ حرفی نزد تنها متفکر به زمین خیره شد.شانه ای بالا انداختم و همانطور که کیف دستی ام را روی شانه ام می
انداختم منتظر علیرضا دوست محمد شدم.
-چرا نماز می خونین؟
متعجب ابروهایم بالا رفتند.نگاهش کردم.به زمین خیره بود.چرا چنین چیزی پرسید؟
-خب چون بهم آرامش میده!
لبخند محجوبی زد.

-و این آرامش رو کی بهتون میده؟
سوال های خنده داری می پرسید.خوب بود که خودش می دانست جواب سوال را.دوست داشتم ببینم می خواهد به
کجا برسد!
-خب معلومه خدا!
سکوت کرد.در سکوت به چهره خونسرد و آرامش خیره شدم.همیشه آرام بود.انگار از هیچ چیز در این دنیا بیم
نداشت!
-پس چرا بهش آرامش نمی دین؟
به معنای کلمه هنگ کردم.یعنی چه؟ من چه آرامشی می خواهم به خدا بدهم؟
-متوجه منظورت نشدم
لبخند متینی زد.
-منظور من اینکه وقتی شما با عشق نماز می خونید و بهتون آرامش میده و این آرامش رو از خدا دریافت می کنید
به نظرتون با عمل کردن به خواست خدا نمی تونین بهش آرامش بدین؟
سریع گفتم:
-کدوم خواستش؟بگو تا انجام بدم!

حاضر بودم هرکاری را که خدا دوست داشت و راضی اش می کرد انجام دهم.برای منه تازه وارد که تازه داشتم به
جمع عشاق خدا اضافه می شدم کم چیزی نبود!
این بار نگاهم کرد.مستقیم!
-با حجاب کردن!
وا ماندم!در آخر می خواست به این بحث برسد؟ به بحثی که همیشه دوست داشتم بخاطرش خودم را گول بزنم و
موهایم را آزادانه در هوا برقصانم؟
به موهایم نگاه نمی کرد بلکه به عمق چشمهایم خیره بود.انگار می خواست اعماق حرف هایش را در چشم هایم ثبت
کند.
خجالت زده سر به زیر انداختم.طاقت نگاه گیرا و نافذش را نداشتم.با تردید همانطور که به سمت در می رفتم گفتم:
-خب..خب وقتی هوا گرمه طاقتم تموم میشه که..
لبخندی زد و خونسرد گفت:
- و خدا گفت آتش جهنم سوزناک تر است!
دستم روی دستگیره سرد در خشک ماند .انگار برای هر حرفم جوابی داشت.
با تردید سمتش برگشتم که موبایلش زنگ خورد.از داخل جیب شلوارش موبایل را برداشت و کنار گوشش گذاشت:

-الو سلام.خوبی؟
-ممنون منم خوبم..آره آره حاضریم.
-باشه الان میایم.خداحافظ!
و همانطور که موبایلش را داخل جیبش می گذاشت و ساک را برمی داشت خطاب به من گفت:
-بریم!
بحث خاتمه یافت اما دوست داشتم باز هم ادامه پیدا کند چرا که فکر مرا عجیب درگیر کرده بود!عجیب!
پایین که رفتیم پراید نقره ای رنگی جلوی پایمان ترمز کرد.مرد و زن جوانی که احتمال می دادم علیرضا و همسرش
باشند از ماشین پیاده شدند.
علیرضا با خوشحالی سلام بلند بالایی کرد و نزدیک ما شد.خطاب به من گفت:
-سلام ترانه خانم.خوب هستید ایشالله؟من علیرضام رفیق این محمد آقا.
با متانت و خجالت سلامی کردم و با صورت قرمز از خجالت سر به زیر انداختم.در همان لحظه یکی علیرضا را کنار
زد.خانومش بود.دختری مانتویی که در عین سادگی و شیک پوشی وقار و متانت در رفتارش موج می زد.

-سلام عزیزم خوبی؟ من نازنینم نامزد علیرضا.آقا محمد ازت تعریف کرده بود ولی فکر نمی کردم انقدر تعریفی
باشی!
با چشمهای متحیر که سعی کردم کمی از تحیر ظاهرش بکاهم به محمدی زل زدم که خجالت زده به علیرضا چشم
غره می رفت.محمد از من تعریف کرده بود؟
علیرضا با خنده در جواب نازنین گفت:
-شنیدن کی بود مانند دیدن!
در جواب نازنین به گرمی اظهار خوشبختی کردم و دست گرم و ظریفش را فشردم.
علیرضا محکم به پشت کمر محمد زد و گفت:
-بسه دیگه مورچه های زن هم دیگه از نگاه کردن به تو شرمشون میشه! بیا بریم که سهیل منو کشت از بس زنگ
زد!
از جواب کنایه آمیز علیرضا خنده ام گرفته بود اما خنده را قورت دادم.نازنین هم دستش را به نرمی پشت کمرم
گذاشت و دوتایی عقب نشستیم.
علیرضا و محمد هم که سوار شدند حرکت کردیم.نازنین در طول راه به گرمی با من صحبت می کرد به گونه ای که
حس می کردم با بهترین رفیقم نشسته ام و اندازه سال ها حرف دارم تا برایش بزنم!

نازنین واقعا دختر خونگرم و مهربانی بود و مهرش را به دلم انداخته بود!
به قدری حرف زدیم و صمیمی شده بودیم که زمان و مکان را از یاد برده بودیم وصدای معترض علیرضا را هم در
آوردیم.
-ترانه خانم شنیدن میگن که از آن نترس که سر به کوی دارد از آن بترس که سر به زیر دارد.بله دیگه.ناراحت
نشین ها ولی حکایت شماست.چه سری دارین شما که خانم من یه لحظه ام دست از سرتون بر نمی داره؟
به شوخی با نمک علیرضا خندیدم و خجالت زده گفتم:
-شرمنده ولی صحبت های نازنین جون اونقدر شیوا هست که دل کندن ازش دل سنگ می خواد و سعادت!
نازنین نگاه پر مهرش را به رویم سوق داد و علیرضا با خنده گفت:
-واسه همینا بوده که گرفتمش!
و به سرخ شدن نازنین از روی خجالت امان نداد!
در دل به ابراز محبت های علیرضا و نازنین گرچه کم بود ولی خیلی به دل می نشست حسرت خوردم!
به محمدی خیره شدم که فقط لبخند به لب داشت.همینم برایم بس بود.حاضر بودم تمام جهان را برای یک لبخند پر
مهر محبت بدهم!
سختی زندگی و صبرعشق زیادی قانع و متواضعم کرده بود!

به ویلا که رسیدیم جلال و شکوه ویلا نظرم را جلب کرد.
از ماشین پیاده شدیم اما من وسط راه ایستادم و به ویلا خیره شدم.جدا از اینکه زیبایی ویلا آن هم در این منطقه
چالوس نظرم را گرفته بود بیشتر از همه کنجکاوی ام این بود که سهیل هم که مانند محمد یک کارمند ساده بانک
است چطور دارای چنین ویلایی هست؟!
دستی به شانه ام خورد که برگشتم.نازنین با لبخند طوری که چال لپش خودنمایی می کرد گفت:
-به چی یک ساعته زل زدی؟بیا بریم همه رفتن!
با خنده همراه نازنین جلوتر از مردها به راه افتادیم.
هنگامی که وارد ویلا شدیم شکوه داخلش بیشتر از بیرونش مرا مجذوب خود کرد اما سعی کردم بی تفاوت باشم.
چرا که در برابر جلال خانه کودکی هایم و قصر عمو هیچ بود!
در بدو ورودمان به ویلا زن و مرد جوان و شیک پوشی نزدیکمان شدند.
به چهره زن که دقیق شدم از همه بیشتر صورت غربی اش خودنمایی می کرد و این را از چشم و ابروی بورش می
شد فهمید.اما برعکس او آن مرد جوان که باید سهیل باشد چشم و ابرو مشکی بود!
سهیل با دیدن ما با صدای بلند و خوش رویی سلام کرد اما برخلاف او همسرش خیلی خشک و سرد با ما دست داد
طوری که نگاه من و نازنین برای لحظه ای به هم گره خورد!

علیرضا و محمد هم سهیل را بغل گرفتند و احوال پرسی کردند. سهیل با لبخند دستش را دور شانه های همسرش
حلقه کرد و با رویی خوش خطاب به جمع گفت:
-ایشون همسرم الناز جان هستند
همگی اظهار خوشبختی کردیم و محمد سر به زیر تنها سری تکان داد. احتمالا از ظاهر و رفتار زننده الناز خوشش
نیامده بود و نگاه به زیر داشت تا مبادا نگاهش به روی اندام زیبای الناز بیفتد.
حق هم داشت. الناز با آن تونیک چسب سفید و ساپورت مشکی که بدجور پاهای خوش تراشش را به نمایش
گذاشته بود دلقک مهلکه شده بود.
به ظاهر خودم و نازنین خیره شدم. گرچه ما هم آرایش داشتیم ولی خیلی ملایم طوری که می خواستیم کمی رنگ و
رو بگیریم اما رنگ و رو گرفتن با دلقک مهلکه شدن فرسخ ها فاصله داشت.
تیپ خودم در عین سادگی شیک بود و همچین این موضوع برای نازنین هم صدق می کرد. نازنین برعکس من
موهایش را کامل پوشانده بود و من تنها میلی متری از موهایم بیرون زده بود!
لبخند کمرنگی زدم.بین دنیای آدم ها تفاوت های زیادی وجود دارد این تنها ظاهر زندگیشان است!
سهیل همانطور که دست پشت کمر علیرضا و محمد گذاشته بود و همراه آن ها به داخل ویلا می امد خطاب به من و
نازنین گفت:

-بفرمایید برید طبقه بالا لباس هاتون رو عوض کنید که می خوایم بریم بیرون!
من و نازنین با لبخند تشکری کردیم و همراه هم به طبقه بالا رفتیم.
او به اتاق خودشان و من هم به اتاق خودمان که انتخاب کرده بودم رفتم. لباسم را با یک بارانی مشکی و شال سفید
عوض کردم.
در حال بیرون رفتن از اتاق نگاهم به خود در آینه گره خورد. ایستادم.دست بردم سمت شالم.کمی از موهای حالت
دارم بیرون ریخته بود. صدایی در سرم اکو داد:
-و خدا گفت آتش جهنم سوزناک تر است!
سری تکان دادم و شالم را بیشتر جلو کشیدم.با رضایت به خودم نگاه کردم و پایین رفتم.
همه حاضر و آماده دم در منتظر بودند. کنار محمد با کمی فاصله ایستادم و منتظر سهیل و خانومش شدیم.
بعد از گذشت ده دقیقه سهیل همراه الناز از پله ها پایین آمدند. به راه رفتن الناز که نگاه کردم در دل خندیدم. با
ناز و ادا راه می رفت و با آن عینک دودی اش ژست می آمد.
به ما که رسیدند سهیل با شرمندگی گفت که ببخشید آرایش الناز جان طول کشید و ما فقط لبخند زدیم!

به سمت یکی از جنگل های همان اطراف به راه افتادیم. هرکس جفتی راه می رفت و عاشقانه هایش را در فضا سر
می داد.هوای ابری قشنگی محیط را چند برابر کرده بود. اواخر زمستان بود و شمال هوای بهاری خودش را داشت.
انگار بهار زودتر از موعدش به اینجا می آمد. علیرضا با ان دوربین عکاسی اش چند قدم جلوتر از بقیه به راه افتاد و
در حالت های مختلف عکاسی می کرد.
نازنین کمی عقب کشید و کنارم ایستاد.دستانش را داخل جیب هایش فرو برده بود و با لذت از هوای بهاری استفاده
می کرد.بهار امسال هم حکایت دیگری بود!
از جوی آب کم عمقی که گذشتیم کمی بعد به آبشار بزرگی رسیدیم. با لبخند به آبشار مقابلم خیره شدم. خیلی زیبا
بود.
همیشه از برخورد صدای آب با سنگ لذت می بردم و حس می کردم زیباترین صوت بعد از گوش دادن به صدای دریا
است!
محمد کنارم ایستاد.با لبخند همانطور که نگاهش مسخ آبشار بود گفت:
-درسته که صدای آب و دریا شنیدنی هست اما صدای اذان و قرآن بهشت دیگری هستند!
مات شده به محمد چشم دوختم. بسم الله!
او از کجا فهمیده بود که چه می گویم که اینگونه معادلات مرا برهم زد؟

سری تکان دادم و کناری روی تخته سنگ نسبتا بزرگی نشستم. با حرف محمد موافق بودم. آن قدری که صدای
اذان و همچنین قرآن خواندن محمد بهم آرامش می دا صدای دریا نمی داد!
محمد کمی با فاصله کوتاه از من نشست. انگاری می خواست ظاهر زندگیمان را حفظ کند. می خواست بفهماند که ما
زندگی خوبی داریم و خوشبخت هستیم!
لبخند کمرنگی زدم. اگر محمد محبتش را از من دریغ نکند واقعا به معنای عمیق کلمه خوشبخت هستم!
میوه و تنقلاتی را که در کیف همراهم داشتم بیرون آوردم و یکی یکی به بقیه تعارف کردم. همگی تشکر کردند اما
به سمت الناز که گرفتم پشت چشمی نازک کرد و همانطور که با چندش سرش را کج می کرد گفت:
-وای نه اصلا نمی خورم.رژیم دارم!
متفکر سری تمان داده و شانه ای بالا انداختم. به هیکل الناز خیره شدم.هیکل توپر قشنگی داشت و اصلا به رژیم
احتیاج نبود.شاید هم بخاطر کلاس گفتار بود که به زبان آورده بود!
در کنار آبشار همان حینی که تنقلات می خوردیم علیرضا مشغول عکس گرفتن شد. در آخر به همه گفت بلند شوند
و یک جا کنار هم بنشینند چرا که می خواست عکسی دسته جمعی بگیرد!
محمد با کمی فاصله از من نشست که صدای علیرضا در آمد.
-محمد جان اینجا همه خانواده ایم توروخدا ملاحظه ما مجردا رو نکن.دستت رو دور شونه خانمت بنداز!

محمد با شرم به علیرضا نگاه کرد تا ساکت شود ولی مگر علیرضا دست بردار بود؟
آخر سر محمد تسلیم شد و با متانت دستش را خیلی آرام طوری که زیاد با بدنم در تماس نبود دور شانه ام حائل
کرد.
با وجود این فاصله کم صورتم از شدت خجالت گر گرفته بود و گونه هایم ملتهب شده بود. عطر خاص و خوشبویش
مرا از خود بی خود می کرد. واقعا از این فاصله کم در عذاب بودم!
علیرضا عکس ها را که گرفت دوربینش را جمع کرد و گفت:
-خب راحت باشید تموم شد!
خنده ای کردیم و دوباره مشغول خوردن شدیم.احساس گرما می کردم. با تعجب سر بلند کردم و به خورشیدی نگاه
کردم که درست بالای سر من می تابید.
با وجود خنکی که شمال داشت اما تابش نور خورشید واقعا داغ بود.بی اختیار شالم را باز کردم و موهایم را بیرون
فرستادم تا کمی هوا بخورد و از گرمای درونم بکاهد.
نگاهم رفت سمت محمدی که با اخم به زمین زل زده بود.

خشک زده دستم روی شال ماند. نکند بخاطر این کار من اخم کرده بود.ناخودآگاه یاد حرف های صبحش در خانه
افتادم.
» و خدا گفت آتش جهنم سوزناک تر است «-
بی اختیار لبه شال را گرفتم و دور گردنم حلقه کردم. موهای بیرون امده ام را هم به زیر شال فرستادم.
اگر خدای محمد اینگونه می خواست که حرفش را گوش دهم و بهش آرامش دهم.حتما این کار را می کردم و مطمئنا
تمام عشاق خدا به این کار عمل می کردند.
وای به حال من که مطیع محمد و خدای او بودم!
دوباره نگاهم رفت سمت محمد.این بار مستقیم به من خیره بود. دست و پایم را گم کردم و خجالت زده سر به زیر
انداختم.
ولی زیر چشمی لبخند کمرنگ محمد را به روی خود نظاره کردم.خوشحال بودم که خوشحالش کرده بودم!
با ابری شدن و رعد زدن آسمان باران شروع به باریدن کرد.تصمیم گرفتیم زودتر به ویلا برگردیم. سریع بساط را
جمع کرده و راه افتادیم!
وارد ویلا که شدیم بارانی هایمان را در اوردیم و همراه محمد به سمت اتاقمان حرکت کردیم. محمد سریع لباسش را
عوض کرد و رفت. لباسم را با یک تونیک نسبتا بلند مشکی عوض کردم و موهای نم دارم را که باران مسببشان بود
با حوله خشک کردم.

البته هنوز هم نم داشت. شال سفیدم را سرم کردم و همین که خواستم پایین بروم که صدای اذان بلند شد.
لبخندی زدم و به سمت دستشویی رفتم. وضو که گرفتم تازه یادم آمد چادر و جانماز ندارم. از پله ها پایین رفتم. از
الناز که روی مبل نشسته بود و با آن لباس زننده اش مشغول سوهان کشیدن ناخن هایش بود با اجبار پرسیدم:
-عزیزم میشه بگی چادر و جانماز از کجا بیارم؟
الناز با اکراه جواب لبخندم را داد و همانطور که به آشپزخانه اشاره می کرد با ناز گفت:
-من که ندارم ولی احتمالا لیلا خدمتکارم داره.برو از اون بگیر
ممنونی گفتم و به سمت آشپزخانه رفتم. از لیلا که زنی مسن بود سراغ چادر و جانماز گرفتم که با لبخند
» چشم خانم. اینجا نداره ولی مال خودم رو براتون میارم «: گفت
لبخندی زدم و تشکر کردم. چادر و جانمازش را که برایم اورد بی مکث از پله ها بالا رفتم وارد اتاق شدم. خدارشکر
دفعه قبلی محمد تمام اشکال هایم را گرفته بود و حالا با عربی دست و پاشکسته مشغول خواندن نماز شدم.
سلام که دادم پیشانی ام را روی مهر گذاشتم و چشمهایم را بستم و عطر خاص مهر کربلا را به مشام کشیدم.
برخلاف قرآن و اذان، بوی مهر و سجاده هم لذتی وصف ناپذیر دارد.در دل گفتم:
-هرچیزی که به خدا متصل شود لذت دارد، کوچک و بزرگ هم نمی شناسد!

لبخندی زدم و چادر و جانماز را جمع کردم و روی کمد گذاشتم تا در فرصتی بعد به لیلا تحویل دهم.
از اتاق که بیرون امدم نازنین هم همزمان با من از اتاقشان خارج شد. با لبخند رو به من گفت:
-قبول باشه!
متعجب خندیدم.
-ممنون.همچنین.تو از کجا دیدی نماز می خوندم؟
لبخندی زد و همانطور که راه می رفت دستش را پشت کمرم گذاشت.
-دیدم که از خدمتکار الناز چادر و جانماز گرفتی
با لبخند سری تکان دادم و دوتایی از پله ها پایین رفتیم!
پشت میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. محمد هم آخرین نفر در حالی که آستین پیراهنش را درست می کرد به
جمعمان پیوست و در تنها جای خالی کنار من نشست.
احتمالا نماز می خوانده. زیر لب بسم اللهی گفت و از دیس برنجی که به سمتش گرفتم برای خودش برنج کشید.
کنجکاو پرسیدم:
-چرا بسم الله میگی؟

لبخند زد.قاشقش را که می خواست به سمت دهان ببرد متوقف کرد و پایین آورد.
نگاهم کرد و آرام گفت:
- برای شروع هرکاری بسم الله بگی ثواب داره.یعنی تو به خدا احترام گذاشتی و این کار رو برای رضای خودش انجام
می دی!
خندیدم.
-غذا خوردن هم باعث رضایت خدا می شه؟
سری تکان داد و یک قاشق خورد.لقمه اش را به آرامی جویید و وقتی قورت داد گفت:
-خدا به ما گفته برای سلامتیمون غذا بخوریم. خب پس ما با غذا خوردن داریم به حرف خدا گوش می دیم و
رضایتش رو جلب می کنیم!
لبخندی زدم و سری تکان دادم. حق با او بود.خدا برای هر چیز در این دنیا دلیلی و برهان هم خلق کرده بود. دیگر
حرفی نزدم و تا اتمام نهار به شوخی های سهیل و علیرضا خندیدیم!
نهار که تمام شد بلند شدم تا در جمع کردن ظرف ها کمک کنم که سهیل گفت:
-دستتون دردنکنه ترانه خانم.لیلا خودش میز رو جمع می کنه.شما بفرمایید کمی استراحت کنید که قراره یک
ساعته دیگه بریم لبه دریا!

با لبخندی تشکر کردم و از پله ها بالا رفتم. وارد اتاق که شدم شالم را در آوردم و خودم را روی تخت انداختم.
ناگهان سیخ سرجایم نشستم.قرار بود امشب من و محمد تنها روی این تخت بخوابیم؟
با فکر به امشب ته دلم غنج رفت. نتوانستم خوشی ام را سرکوب کنم و با جیغی از سر خوشحالی رو تخت پریدم!
با دیدن دریا لبخندی زدم. به وسعت دریا و بی کرانه هایش خیره شدم.
صدای امواج سرگردان دریا که در گوشم پیچید چشمهایم را بستم و با لذت نفس عمیقی کشیدم.
بی توجه به بقیه کنار ساحل روی ماسه ها نشستم و زانوانم را بغل گرفتم.
به خورشیدی خیره شدم که در حال غروب کردن بود.
به آخرین نقطه دریا خیره شدم که آسمان و دریا را به هم متصل کرده بود.
فضا آبی آبی بود. حضور کسی را کنارم حس کردم. با دیدن محمد که کنارم نشسته بود و نگاهش به دریا بود لبخند
محوی زدم.
حضورش هم با همین اندک فاصله بهم آرامشی عمیق منتقل می کرد. آرامشی که دوست نداشتم به هیچ عنوان با
هیچ کس شریکش شوم!

گرچه محبت آغوشش را از من دریغ می کرد اما همین که نگاه سرد گذشته را نداشت برایم کافی بود.نگاهم را به
سمت دریا برگرداندم.
» پدر و مادر، قرآن و دریا «: -نگاه کردن به سه چیز عبادت است
متعحب لبخندی زدم.
-واقعا؟
کمرنگ لبخند زد.
-بله واقعا!
نفس عمیقی کشیدم.
-خب متاسفانه از اولیش محرومم!
لحنش کنجکاو و متعجب شد.
-پدر و مادر؟
بغض کردم لب هایم را به هم فشردم تا مبادا اشک هایم روانه شود.سری تکان دادم.
-آره پدر و مادر! واژه غریبیه برام!
نفس عمیقی کشیدم ولی بغضم قصد رفتن نداشت!

لبم را گزیدم. دوست داشتم ادامه دهد. دوست داشتم بگوید پدر و مادرم کیست. دوست داشتم بگوید ترانه دردت
چیست.دوست داشتم بگوید در خودت نریز این انبوه غم و غصه را. دوست داشتم بگوید..
-اگه دوست داری بهم بگو!
لبخند محوی زدم. این بار نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. کاش از خدا چیز دیگری می خواستم. با یک تیر دو نشان
سوق داده بود. » تو « به » شما « زده بود. این بار مرا از شخص
اشک هایم دانه دانه روی گونه های سردم غلتیدند.
-تصادف کردند...
بغضم را قورت دادم. دستم را به سمت گلویم بردم تا با کمی مالش بتوانم سلاخی را که قصد بند آوردن نفسم را
داشت بشکافم!
با لحنی لرزان شروع کردم!
-هفت سالم بود و کلی ذوق و شوق برای رفتن به مدرسه.بابا مردی پولدار و مهربون بود. برام یه سرویس گرفت که
ببرتم و بیارتم مدرسه ولی اولین روز مدرسه مامان گفت که این کار را انجام میده.مادر بود دیگر!
چانه ام لرزید، ادامه دادم:

-همکلاسی ها و اکثر بچه های مدرسه با حسرت به ماشین و تیپ مامان و بابام نگاه می کردند و من با غرور بین همه
راه می رفتم و نمی دونستم که این کار فخر فروشیه..
چند روزی از مدرسه گذشته بود و بعد مدرسه منتظر سرویس بودم که اومد دنبالم ولی اینبار به جای اینکه من رو به
خونمون ببره برد به خونه عمو خسرو.
با صدای آرام هق هق می کردم. دستم را به سمت قلبم بردم و ادامه دادم:
-وقتی از عمو پرسیدم مامان و بابام کجان گفت که رفتن سفر و من رو به بهونه بازی کردن رام کرد. بچه بودم و بازی
را به هرچیزی ترجیح می دادم.اما آخر شب که از عمو پرسیدم اول طفره رفت ولی وقتی روی پرسشم سمج شدم و
» اونا مردن ترانه، مردن « پافشاری کردم با داد سرم فریاد زد که
اشک هایم را زدودم.
-هنوز هم صداش تو گوشمه.اون روز به بعد فهمیدم همه چی تمام شده. در خانه عمو بزرگ شدم و حق رفتن به هیچ
جایی را نداشتم و مطیع حرف های عمو بودم. عمو تاجر قدرتمندی بود و یک بار از بین حرف هایش فهمیده بودم در
کار قاچاق هم هست. سالم شده بود و در عالم نوجوانی به سر می بردم که یک شب عمو با عصبانیت به ویلا آمد و
» همین امشب عروس میشی «: بعد از آن که حسابی کتکم زد سرم داد کشید
با چشمهای به اشک نشسته برگشتم سمت محمد:
-به نظرت کسی که تازه وارد عالم نوجوانی شده چیزی از ازدواج می فهمید؟

درست کاری را که با خواهرم تارا کرد با من هم کرد. تارا سه سال از من بزرگتر بود و به عمو علاقه زیادی داشت. بعد
از مرگ مامان و بابا هم در مدرسه شبانه روزی به سر می برد تا اینکه وقتی به سن سالگی رسید عمو اون رو
مجبور کرد با مردی که دوستش نداشت ازدواج کنه و اون هم خودکشی کرد و دیگر بیدار نشد!
سری تکان دادم.آب دهانم را قورت دادم و با لحنی لرزان گفتم:
-فرار کردم...
به سمت بقیه برگشتم. نازنین سرش را روی شانه علیرضا گذاشته بود و در کنار هم عاشقانه به خورشیدی نگاه می
کردند که تقریبا غروب کرده بود.
الناز و سهیل هم همینطور.گرچه الناز با ما رفتار خوبی نداشت ولی برای همسرش عشق بود!
لبخند تلخی زدم و برگشتم سمت دریا!
-همان شب عروسی و سیاه شدن بختم که قرار بود با مردی که نزدیک سال باهام اختلاف سنی داشت ازدواج
کنم، فرار کردم. قبل از خواندن خطبه عقد به بهانه دستشویی از دیوار ویلا فرار کردم. ساکی رو که قبلا با برنامه
ریزی پشت دیوار گذاشته بودم برداشتم و لباس عروسم را با لباسی دیگر عوض کردم.لباس عروس را که با نفرت تو
جوی آب پرت کردم با تمام قدرت دوییدم.
سرگردان تو خیابونا پرسه می زدم که پرایدی دنبالم کرد و..
برگشتم سمتش. تو چشم هایش خیره شدم.

-و تو نجاتم دادی!
لبخند تلخی زد. با مهربانی که در چشمانش بیداد می کرد نگاهم کرد. نگاهش از روی ترحم نبود واقعا مهربان بود!
-برای این همه اتفاق متاسفم! ولی لحظه ای بخاطر این نعمت بزرگ ناشکری نکنید.میدونم که نمی کنید چون که
خدا با گرفتن خیلی چیزای مهم به جاش چیزای مهمی تو این دنیا بهمون میده یا در آخرت نصیبمون می کنه یا
اینکه یک سری گناه بزرگمون رو می بخشه!
فقط باید شاکر حکمت هاش باشیم!
لبخندی تلخ تر زدم.
-آره درسته!
خوشحال بودم.
اشک هایم را پاک کردم و بلند شدم. خالی شده بودم که این همه حرف را برای یکی تعریف کرده بودم و حس خوبی
داشتم.
خورشید کامل غروب کرده بود و آسمان گرگ و میش بود.هوا رو به سردی بود که با اشاره سهیل به طرف ویلا حرکت
کردیم.
در بین راه من با افکار خودم درگیر بودم و محمد هم سر به زیر در فکر بود!

حتما پیش خودش هم فکر نمی کرد که چنین زندگی وسرنوشت سخت و غم انگیزی داشته باشم.
به ویلا که رسیدیم همراه نازنین به کنار شومینه رفتیم و دست هایمان را گرم کردیم.
بوی خوش شام را خدمتکار ها به راه انداخته بودند و دل من ضعف کرد.
بخاطر نم نم باران تقریبا لباس هایمان خیس شده بود. لباس هایمان را که عوض کردیم روی مبل ها نشستیم و
مشغول خوردن میوه شدیم.
کمی بعد لیلا برای شام صدایمان زد.
شام را در میان صحبت های سهیل و علیرضا و گه گاهی محمد خوردیم و سپس تصمیم گرفتیم بخوابیم.
سهیل از پشت میز بلند شد و همانطور که کش و غوضی به بدنش می داد خطاب به جمع گفت:
-خب خب بچه ها بلند شین برین بخوابین که فردا صبح می خوایم بریم بازار
الناز با لحنی لوس دستانش را مانند بچه ها به هم کوبید و گفت:
-آخ جون خرید!
خنده ام را قورت دادم و نیم نگاهی به نازنین انداختم که او هم سعی داشت خنده اش را قورت دهد.سری تکان دادم.
علیرضا مسواک به دست از دستشویی بیرون آمد و با خنده گفت:

-وای که این بازار خدا خدایه این خانوماست!
نازنین چشم غره ای به علیرضا رفت که همه خندیدند.تازه یادم افتاد که قرار بود من و محمد با هم در یک اتاق
بخوابیم. تنهایه تنها!
خجالت زده سر به زیر انداختم. هر که رفتار مرا می دید انگار تازه عروسی بودم که برای تنها ماندن با شوهرش سرخ
و سفید می شدم که بی ربط هم نبود!
درست بود تازه عروس نبودم و رخت عروسی به تن نکرده بودم ولی از تنها شدن با همسر قانونی و شرعی ام بیم
داشتم!
هرچند باید بگویم همسر خوددار من از تنها بودن با همسرش گریزان بود!
سهیل دست زنش را گرفت و همانطور که از پله ها می رفت گفت:
-خب بچه ها شب بخیر ما که رفتیم بخوابیم!
همه شب بخیری گفتن و من از روی خجالت شب بخیر آرام و شتاب زده ای گفتم و به سرعت پشت سر سهیل و الناز
پله ها را دوتا یکی کردم و وارد اتاق خودمان شدم.
در را که بستم به نفس نفس افتادم.
صورتم داغ و ملتهب شده بود. سری تکان دادم و تا قبل از اینکه محمد بیاید لباسم را با لباس راحتی عوض کردم.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roz
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه hazep چیست?