رمان رز سرخ قسمت 6 - اینفو
طالع بینی

رمان رز سرخ قسمت 6

با شنیدن اسمش آن هم با چنین ناز و کرشمه ای متعجب نگاهم کرد ولی سریع به حالت اول خود برگشت.


-بله
!» جانم « در دل کلی حرص خوردم. یکی بهم نهیب زد نه واقعا ترانه انتظار داشتی بیاد بگه
خیال خام!
قاشقم را کنار بشقابم گذاشتم و همانوطور که با انگشتانم بازی می کردم گفتم:
-فلسفه حجاب چیه؟!
به صورتش دقیق شدم. لبخندی مهربان زد و با محبت بهم خیره شد.
حس می کردم یک طور خاص نگاهم می کند. با لحنی مهربان و خونسرد گفت:
-یک روز یک مرد انگلیسی به یک مرد ایرانی میگه، شما چرا خانوماتون خودشون رو می پوشونن و به مردا دست
نمی دهند؟ یعنی انقدر مردای ایرانی چشم ناپاک هستند که خانم هاتون از ترس ان ها خودشون رو می پوشنند؟
مرد ایرانی هم میگه شما چرا ملکتون نه به مردا دست میده و نه روبوسی می کنه؟
مرد انگلیسی هم عصبانی میشه و میگه، ملکه ما کم آدمی نیست هیچ کس حق نداره به ملکه نزدیک بشه. مرد
ایرانی هم لبخندی می زنه و می گه، خانم های ایرانی همشون ملکه هستند!
با لبخند به داستان لذت بخش محمد گوش دادم. سر به زیر انداختم و با شرم تبسمی کردم و گفتم:

-همین متن کوتاه کافی بود تا فلسفه کامل حجاب رو بفهمم!
لبخندی زد و سری تکان داد.
واقعا اگر به عمق و ژرفای همین متن خاص پی ببریم می توانیم به درک کاملی از حجاب پی ببریم و خدا می داند تا
دو شب هنگامی که می خواستم بخوابم این متن را بارها و بارها در ذهنم حلاجی می کردم و به شگفتی های بیشتر
پی می بردم و از کشفیات خودم الگو می گرفتم و ان ها را با کارهایم منطبق می کردم!
***
با سرحالی از خواب بلند شدم. روز جمعه بود و نه از شرکت خبری بود و نه دغدغه زندگی!
تشکم را جمع کردم و کش و غوصی به بدنم دادم و همانطور که برای خودم اهنگ می خواندم به دستشویی رفتم.
از دستشویی که بیرون آمدم صدای حمام امد. حتما محمد حمام بود. چه سحرخیز هم هست.
صبحانه مفصلی آماده کردم و چای تازه دم کردم. صدای باز و بسته شدن در حمام که آمد بلند گفتم:
-صبحانه حاضره!

مشغول لقمه گرفتن بودم که محمد تمیز و مرتب به آشپزخانه آمد.منتظر نگاهش کردم که بنشیند ولی با لبخند
تبسم شرمنده ای کرد و گفت:
-سلام صبحت بخیر.ببخشید ولی من روزم!
لقمه دستم در هوا خشک شد و دهانم باز ماند.
ناگهان اخم هایم را در هم کشیدم و لقمه را روی پیش دستی پرت کردم و دست به سینه شدم. من را بگو چه برنامه
هایی برای امروز ترتیب داده بودم.
هنوز هوس کرده بودم امروز به پیک نیک برویم.
وقتی دید دلخور نگاهش می کنم با لحنی مهربان تر و شرمنده تر گفت:
-امروز پیشوازه، ثواب داره اگه روزه بگیرم. از فردا هم که دیگه ماه رمضون شروع میشه!
امر و فرمان خداست و منه بنده باید گوش به فرمان باشم!
از جایم بلند شدم و با غر غر همانطور که از آشپزخانه خارج می شدم گفتم:
-من اصلا فلسفه این گرسنگی کشیدن رو نمی فهمم! اه!
تا خواستم بیرون بروم محمد بازویم را گرفت و نگهم داشت.

با دهانی باز و چشمانی متحیر به محمد خیره شدم. نه کم کم در حال پیشرفت بود.
بعد از آن در آغوش گرفتن اجباری که مریضی ام مسببش بود حالا با اختیار دستم را هم می گیرد.
دوست داشتم بیشتر ناز کنم ولی خب محمد هم آدمی نبود که این همه ناز را بخرد.
مکث کردم و از گوشه چشم نگاهش کردم که با لبخند گفت:
-بیا بشین صبحانه ات رو بخور
نچی کردم و ابرو رقصاندم. سری تکان داد و خندید.
-بیا برو بخور می خوام یکم باهم حرف بزنیم
با تعجب نگاهش کردم که با نگاهش به میز صبحانه اشاره کرد. می خواست با من حرف بزند؟
آن هم رو به روی هم؟
خب البته زیاد صحبت کردیم ولی این ماجرا یکم جدی به نظر می آمد.
چه سعادت بزرگی!
با کمی ناز و اخم پشت میز نشستم. کاش کسی بود این همه ناز را بخرد.
ولی خب باز هم در برابر لبخند مهربان و محجوب محمد رام می شدم!

نشستم و متنظر شدم تا بیاید و صحبت کنیم.
-خب چی می خوای بگی حالا؟
پشت میز نشست و با خنده گفت:
-تو منو از رو بردی دختر
تبسم شرمزده ای کردم و خندیدم.
با خونسردی شروع کرد به حرف زدن:
-خب ببین میدونی چرا ما مسلمونا روزه می گیریم؟
با خونسردی سرم را به معنای نه تکان دادم.
سری تکان داد و از جایش بلند شد. متعجب نگاهش کردم که از آشپزخانه خارج شد و دقیقه ای بعد همراه موبایلش
برگشت.
کنجکاو شده بودم. پشت میز نشست و کمی با موبایل کار کرد و سپس مقابلم گرفت. متعجب به فیلم مقابلم خیره
شدم.
همه جا سکوت بود. مدتی بعد دختر بچه ای حدودا ساله از پشت دیواری بیرون آمد. کمی اطراف را نگاه کرد ولی
وقتی متوجه شد کسی در خیابان متروکه نیست به سمت سطل زباله ای کثیف و بزرگ رفت.
کمی داخلش را نگاه کرد.با دستش کمی آشغال ها را این طرف و آن طرف کرد و سپس پوست سیب زمینی و پوست
گوجه کثیف و کپک زده را برداشت.

لرز بدی به بدنم نشست. حالم داشت بد می شد. نزدیک بود عوق بزنم. فیلم ادامه داشت.
دخترک کمی آشغال دیگر هم داخل کیسه اش کرد و حرکت کرد. آن قدر راه رفت تا به خانه ای خرابه رسید. وارد
خانه که شد به سمت مادر پیر و مریضش که روی زمین افتاده بود و تنها یک ملافه نازک و پاره روی خودش انداخته
بود رفت.
صورت مادرش را بوسید و کیسه را برداشت. با دست های کوچکش پوست های سیب زمینی و گوجه را تمیز کرد و
داخل ظرفی آهنی گذاشت.
به سمت مادر و برادر کوچک دو ساله اش رفت و ظرف را روی زمین گذاشت. کمی از پوست های سیب زمینی را به
برادرش و گوجه ها را به مادرش داد.
مادر پیرش لبخندی زد و با لبخندی دردمندی چشمهایش را بست. برادر کوچکش را در آغوش گرفت و روی زمین
بدون بالشت سر به بالین گذاشت.
پس خودش چه؟
مگر خودش هم گرسنه نبود؟
مگر به گونه های استخوانی و فرو رفته صورتش دقت نکرده بود؟
به صورتم که دست کشیدم خیس بود. من کی این همه اشک ریخته بودم؟

با بغض و چشمهای نمناک به محمدی خیره شدم که با محبت و غم به من خیره بود.
-ای..این چیه؟
لب هایش را بهم فشرد و سری به معنای تاسف تکان داد. یعنی چنین ادم هایی در این دنیا وجود داشتند؟
ینی فقر در این حد بود؟
خدای من ما انسان ها چه قدر غافلیم؟!
مدتی بی صدا اشک ریختم و نالیدم.محمد هم تنها به صورتم خیره بود و نگاهش را به اطراف سوق نمی داد. کمی که
آرام شدم با صدایی لرزان گفتم:
-خب..خب حالا چه ربطی به روضه گرفتن داشت؟
لبخندی تلخ زد و گفت:
-به خاطر درک حال اونا. بخاطر سپاس از خدا. بخاطر تمام نعمت هایی که بهمون داده ولی ما ناشکری کردیم یا اصلا
شکر نکردیم. بخاطر درک آدمایی که حتی از این بدتر زندگی می کنند. بخاطر همه اینا!
لبم را گزیدم و دوباره چشم هایم را بستم و اشک ریختم. خدایا مرا ببخش که این چنین روزه گرفتن بنده هایت را
مورد حقارت قرار دادم!

نمی دانستم که ثواب روزه داران خیلی بیشتر از انچه هست که فکر می کنم.
سری تکان دادم و با لبخند تلخی از جایم بلند شدم و میز صبحانه را جمع کردم. محمد با تعجب گفت:
-چرا میز رو جمع کردی؟
با تبسمی تلخ گفتم:
-نمی خوام غذا بخورم.
مهربان خندید.
-خانوم بشین بخور. اینجوری که باز تو داری ناشکری می کنی.
خدا گفته از نعمت هایی که بهتون دادم به نحو احسنت استفاده کنید و لذت ببرید و در کنارش شکر کنید و اصراف
هم نکنید ولی در کل سال یک ماه رو اختصاص داده که هم درک حال فقرا رو بکنیم و هم از نظر سلامتی بدنمون
بهبود پیدا کنه!
قانع شدم و نشستم.
او هم از آشپزخانه خارج شد و نمی دانست چه گردابی در وجود من نهاده بود.
محمد و خدایش دارند با من چه می کنند؟!
***

با صدای قار و قور شکمم لبم را گزیدم. معلوم نیست در دل تازه کارم چه طوفانی در راه است. معلوم بود دیگر برای
کسی که اولین بار است روزه می گیرد از این بیشتر باید انتظار داشت؟
از روی مبل بلند شدم تا به آشپزخانه بروم ولی تا بلند شدم ضعف بدی در دلم نشست و چشمهایم سیاهی رفت.
دستم را روی شکمم گذاشتم و بغض کردم.
-خدایا.من واسه رضای تو دارم روزه می گیرم تا حال فقرا رو درک کنم. تو رو خدا کمکم کن طاقت بیارم.آمین!
با پاهای سست به آشپزخانه رفتم و سری به قابلمه سوپ زدم. عطر خوبی پیدا کرده بود ولی نمی دانم مزه اش هم
به همین خوبی هست یا نه!
با صدای زنگ خانه از آشپزخانه خارج شدم. احتمالا محمد بود. خودش گفته بود این روز ها عصر به خانه برمی گردد
تا مدت بیشتری را استراحت کند تا خدایی نکرده بخاطر ضعف روزه از پا نیفتد.
برایم جالب است او که ساعت کاری اش عصر تمام می شود چرا پس همیشه شب به خانه می آمد؟
انگار کم کم دارد از تاخیرش در خانه می کاهد.محمد وارد خانه شد و با لبخند پلاستیکی را که در دست داشت
سمتم گرفت و گفت:
-خوبی؟

تحویل چهره خسته اش » خسته نباشیدی « با خنده ای دردمند سری تکان دادم. پلاستیک را از دستش گرفتم و
دادم.مطمئن بودم به تن خسته اش می چسبید!
به طرف آشپزخانه حرکت کردم که ناگهان سرم گیج رفت و زانویم خم شد و دیدم تار!
با صدای داد محمد آرام پلک زدم. چند قطره آب روی صورتم ریخته شد.محمد با نگرانی مدام و پی در پی اسمم را
صدا می زد:
-ترانه!
ولی فعلا این آرزو را باید با خود به گور می بردم. با سستی از جایم » جانم « آخ که دلم می خواست از ته دل بگویم
بلند شدم و لب زدم:
-من خوبم!
به لیوان آب قند دستش اشاره کرد و گفت:
-اینو بخور!
با اخم پسش زدم و گفتم:
-نمی خوام، من روزم!
لبخند مهربانی زد و با پافشاری گفت:

-ببین خدا راضی نیست که بنده هاش به سختی بیفتند و تو داری به جسمت آسیب می رسونی!خدا اصلا این صلاح
رو نمی خواد.
بغض کردم و قطره اشکی از چشمم چکید.
-منه نازک نارنجی همین که چند هفته روزه گرفتم غش کردم، اون طفلکی هایی که از کل سال فک کنم فقط یک
هفته یا شایدم کمتر غذا می خورند چی می کشند؟
اشک هایم یکی پس از دیگری بر روی گونه هایم ریخت. هق می زدم و چشمهایم را می فشردم. خدایا ما انسان ها
خیلی کوتاهی می کنیم!خیلی!
می کردم! » لعنت « هق هق می زدم و خودم را
اما ناگهان آتش گرفتم.آتش جانم کم بود که آتش تنم هم اضافه شد.
محمد مرا به آرامی در حصار آغوشش تنگ گرفت. سرم را روی سینه اش گذاشت و نوازش گونه روی موهایم دست
کشید.
دروغ می گفتم اگر بگویم آن لحظه نمردم!
خیلی تلاش به خرج دادم و همت کردم که دست هایم را بالا نبردم و روی شانه هایش نگذاشتم.
او هنوز خیلی بدهکار بود! چی می شد دست از خودداری اش بر می داشت و این حصار را همین جا در آغوشش می
شکافت.

اما طولی نکشید که مرا از خود جدا کرد. نمایشی هق می زدم تا مگر باز هم تنم را مهمان آغوشش کند ولی این آرزو
را باید به گور می بردم!
از جایش بلند شد و کلافه و بدون مکث به اتاقش رفت.
من ماندم و کلی سوال از وجود این مرد!
واقعا چرا؟!
او که مرا بی گناه می دانست پس به چه علتی هر دویمان را مجازات می کرد؟
پوفی کشیدم و از جایم بلند شدم.
من اصلا نمی توانستم معادلات این مرد را حل کنم!اصلا!
به ساعت نگاه کردم. نیم ساعت دیگر افطار بود!
با لبخند به سمت اتاقم حرکت کردم.
چه روز لذت بخشی بود امروز!
**
یک هفته دیگر تا پایان ماه رمضان مانده بود.

درست بعد از آن روز که گرمای آغوشش را تجربه کردم هرشب به خود می رسیدم تا ضعفی در دل نداشته باشم و
اما عجیب تر از همه رفتار محمد بود!
درست از همان شب به بعد همه اش در حال فکر است و زیاد صحبت نمی کند.
لبخند و مهربانی اش را دریغ نمی کند ولی به گرمی قبل نیست!
قاچی از سیبم را داخل دهان گذاشتم و به سریال های ماه رمضان نگاه کردم. کسل کننده بود ولی خب از بیکاری
بیرون می آمدم.
با صدای محمد به خود آمدم.
-علیرضا و خانومش رو دعوت بکنیم فردا شب بیان خونمون؟
با ذوق برگشتم سمت محمد که روی مبل نشسته و منتظر نگاهم می کرد. چی بهتر از آن!
به پاس جبران زحمت های نازنین او را مهمان خودم کنم.
-آره حتما!
لبخندی زد و سری تکان داد.
و دیگر هیچ!
پوفی کشیدم و به تماشای فیلمم ادامه دادم.خدایا زودتر این شب های کسل کننده را از میان بردار!

روزهایش که واقعا لذت بخش است البته اگر کمی گرسنگی قلقلکم ندهد وگرنه عالیست!
کم کم خوابم گرفت و با گفتن شب بخیری به اتاقم رفتم. تشکم را که پهن کردم دراز کشیدم. با یادآوری اینکه بعد
از آن آغوش گرم انتظار داشتم محمد این حصار شبانه را بشکند ولی نشکست چه قدر در دل این بالشت هق زدم و
اشک ریختم!
آهی کشیدم و به پهلو چرخیدم.
زندگی ام خوب بود. صفا داشت ، مهر داشت، محبت داشت اما عشق در میانش محو شده بود!
البته عشق من به مردم بود ولی او مرا نمی دید، البته خودم نمی خواستم ببیند و غرور مانع این کار می شد.
مطمئنا کار درست را هم می کردم. دوست نداشتم خودم را تحمیل کنم.
کم کم خوابم گرفت و چشمهایم را بستم و فارغ دنیای مبهم اطرافم شدم!
محمد با لذت به تلویزیون خیره بود. متعجب کنارش نشستم و همانطور که نگاهم کنجکاو به تلویزیون بود گفتم:
-چی شده محمد؟ چرا لبخند میزنی؟

با خنده ای محجوب برگشت سمتم و به تلویزیون اشاره کرد:
-قراره آقا بره حرم امام رضا. شوق دیدن آقا و حرم امام رضا اونم زنده قلبم رو به لرزه در اورده.
با لبخند محبت آمیزی به محمد عاشقم نگاه کردم. کی گفته بود او عاشق نیست؟
مگر دلداگی اش نسبت به خدا کم بود؟
اگر کسی می آمد و محمدم را که نم اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود تنها برای دیدن آقاش را می دید قطعا به
خدا ایمان می آورد.
و منی که مدت ها بود به محمد و خدایش یقین آورده بودم.
نگاهم را سمت تلویزیون سوق دادم. انگار قلب منم اشتیاق پیدا کرده بود.
مدتی گذشت که صدای نقاره های حرم بلند شد و اذان را گفتند. با دیدن حال و هوای حرم و کبوترها و صفایی که تا
اینجا حس می شد ناخودآگاه گفتم:
-محمد
مهربان گفت:
-بله؟

برگشتم سمتش. به چشمان مشکی مهربانش خیره شدم که مدت ها بود مرا اسیر خود کرده بود.
-بریم حرم؟
لبخندی زد.
-چرا که نه!
با شوق برگشتم سمت تلویزیون. با دیدن آقا قلبم به لرزش در آمده بود.از این که قرار بود بروم حرم سر از پا نمی
شناختم!
-بعد از نماز عید فطر میریم!
یا ذوق برگشتم نگاهش کردم.
-یعنی فردا؟
با مهربانی خندید. انگار حرکات کودکانه من برایش شیرین بود.
-آره فردا.
گفتم و با شتاب به سمت آشپزخانه دوییدم. در قابلمه را که برداشتم » وایی « با یادآوری این که غذایم روی گاز است
نفسی از سرآسودگی کشیدم. خدارشکر چیزی نشده بود. فقط کمی ته گرفته بود.

محمد از داخل پذیرایی بلند گفت:
-چیزی شده؟
همانطور که کمی نمک به غذا می زدم متقابلا بلند گفتم:
-نه همه چی خوبه!
کارم که تمام شد دست هایم را شستم. خطاب به محمد که هنوز تلویزیون نگاه می کرد با غر گفتم:
-پاشو برو حمام دیگه الان مهمونا میرسن.
باشه ای گفت و از جایش بلند شد. محمد که حمامش تمام شد سریع به داخل حمام پریدم و دوش سریعی گرفتم.
بیشتر از همه خشک کردن موهایم وقتم را گرفت.
لباس مناسب و ساده ای به تن کردم و با آرایشی ملیح از اتاق خارج شدم.
همراه محمد سفره افطار زیبایی چیدیم و منتظر مهمان هایمان شدیم.
کمی بعد صدای زنگ در آمد و همراه محمد به استقبالشان رفتیم. نازنین را با محبت به آغوش گرفتم و به گرمی با
علیرضا سلام و احوال پرسی کردم.
علیرضا از بدو ورود به به و چه چه می کرد و به سفره رنگ و لعاب دارم افرین می گفت. و جالب ترین قسمت ماجرا
این بود که محمد با لبخند خطاب به علیرضا گفت:
-دستپخت خانومم همیشه عالیه!

و مرا وارد خلسه ای عجیب کرد. طوری که تا اخر شب انرژی زیادی پیدا کرده بودم. بعد از افطار که واقعا جون گرفته
بودم همراه نازنین شربت می خوردیم و صحبت می کردیم.
علیرضا و محمد هم فوتبال نگاه می کردند و تخمه می شکستند. وقتی که بهشان اخطار دادیم که زمین را کثیف
من که با ترانه خانم « نکنند و محمد از تخمه شکستن با خجالت دست کشید اما علیرضا بیخیال می شکست می گفت
» تعارف ندارم
و لبخند را مهمان لب هایمان می کرد.
همانطور مشغول گپ و گفت بودیم که علیرضا با تعجب و صدای بلند رو به محمد گفت:
-آره نامرد؟ چرا به من نگفتی؟
من و نازنین دست از صحبت برداشتیم و کنجکاو آن ها را نگاه کردیم که محمد لبش را گزید و همانطور که برای
علیرضا چشم و ابرو بالا می آمد گفت:
-این چه حرفیه! یک مسافرت سه روزست!
نازنین با لبخند متعجب نگاهم کرد که خجالت زده خندیدم و گفتم:
-من و محمد دیشب دلمون هوای حرم رو کرد. این شد که تصمیم گرفتیم بعد نماز عید فطر بریم مشهد!
علیرضا که تا آن موقع صحبت های مرا گوش میداد با خنده گفت:

-به خدا چقدر تعارف می کنید. من که میگم نمیایم. ای بابا!
نازنین با لب گزیده چشم غره ای به رویش رفت که علیرضا حالت گریه به خود گرفت:
-خب ببخشید خانمم، چرا میزنی؟
نازنین با خنده گفت:
-بچه که زدن نداره!
و صدای خنده هممون بود که بلند شد. آن شب به خوبی سپری شد و هر چه به علیرضا و نازنین اصرار کردیم که
همراهمان به سفر بیایند قبول نکردند و علت آن را کار های عقب مانده عروسی دلیل کردند!
با خوشحال وصف ناپذیری روی تشکم خزیدم و ملافه نازکی را روی خودم انداختم. از اینکه قرار بود به مشهد برویم
دل تو دلم نبود.
هر چه به محمد اصرار کردم که با ماشین برویم و هزینه هواپیما ندهد قبول نکرد و گفت برای سریع شدن کارمان
هواپیما را انتخاب کرده.
نماز عید فطر را که با لذت برای اولین بار در عمرم خواندم سریع ساک هایی را که از شب قبل برای سفر سه روزه
حاضر کرده بودم برداشتم و با شوق رو به محمد گفتم:
-بریم دیگه!

سری تکان داد و ساک خودش را برداشت. از خانه خارج شده و سوار آژانسی که دم در منتظرمان بود شدیم.
محمد کلید خانه را به علیرضا داده بود تا گه گاهی سری به خانه بزند، گرچه سعی داشتیم زودتر برگردیم تا هم من
به شرکت برسم و هم محمد به کارهای بانک!
با شنیدن شماره پروازمان سوار هواپیما شدیم و در جای خود نشستیم. نگاه محمد با آرامش به رو به رو بود ولی نمی
دانم چرا اضطراب در تنم رخنه کرده بود.
محمد که پی به آشفتگی و رنگ پریدگی ام برد با لبخندی مطمئن گفت:
-نمیدونم چرا آشفته ای ولی هیچ وقت خدا رو فراموش نکن!
ناگهان در دل خودم را سرزنش کردم. من لحظه ای خدا را از یاد برده بودم و چه قدر شرمنده شدم. راست می گفت.
خدا که باشد نگرانی جایی ندارد!
هواپیما که صعود کرد، تنها لحظه ای ترسیده به صندلی چسبیدم. وقتی بچه بودم زیاد با هواپیما به سفر می رفتیم
ولی با مرگ پدر و مادر و خواهرم همه چیز محو شد.
همه چیز!
سعی کردم سفرم را با تداعی کردن خاطرات گذاشته خراب نکنم. به قول محمد حتما حکمت خدا بوده است!

یک ساعتی که در هواپیما بودیم به خوبی سپری شد. مهمان داران به خوبی از ما پذیرایی کردند.هواپیما که فرود امد
دوباره مثل لحظه صعود رنگ پریده شدم ولی وقتی هواپیما روی باند نشست نفسی از سوی آسودگی کشیدم.
وسایل هایمان را بعد از اینکه از بازرسی خارج کردیم از فرودگاه خارج شدیم. با آژانس های هواپیمایی به سمت هتل
رزرو شده حرکت کردیم.
با لذت به مردم شهری نگاه می کردم که با لبخند و تلخند در حال رفت و امد بودند. وارد خیابان اصلی که شدیم
گنبد طلایی امام رضا جلوی چشممان نقش بست. ناخودآگاه بغض کردم و سیب گلویم را فشردم.
برگشتم سمت محمد که با آرامش و لبخند محوی سلام می داد. همانند او سلام دادم و با لذت وصف نشدنی به
خیابان شلوغ نگریستم. ازدحام مردم و شدآمد شدیدی که در خیابان رخ داده بود صدای بعضی مردم را در آورده
بود.
ولی من فارغ از هرچی حس بد با خیالی خوش از تمام وقتم در این مسیر استفاده می کردم.
کمی بعد از فاصله زیادی از حرم ماشین کنار هتلی ایست کرد. با تعجب به هتل مجلل مقابلم خیره شدم.
با اخم به سمت محمد برگشتم که دستش را بالا اورد و با خنده ای محجوب گفت:
-خواهش می کنم اعتراض نکن! پولم برای این دو شب کفایت می کنه که همسرم رو به چنین هتلی بیارم!

با محبت به همسر مهربانم خیره شدم که با وجود اینکه در تلاش پس انداز کردن بود و باید قسط ماشین را هم
بپردازد مرا به چنین سفر سه روزه بی نظیری اورده بود.
لبخند گرمی زدم و سری تکان دادم. محمد از راننده تشکر کرد و کرایه را داد. همراه راننده چمدان هایمان را از
صندوق عقب برداشت. خواستم چمدان را بگیرم که نگذاشت و خودش دو چمدان را حمل کرد.
وارد هتل که شدیم لبخندی زدم. قصر عمو خسرو و بابا هم از این هتل مجلل تر بود. گرچه از جلال بدم می امد ولی
چون محمد مرا به چنین جایی اورده بود بسیار خرسند بودم.
با راهنمایی پذیرشگر هتل، کارت اتاقمان را گرفتیم و از لابی گذشتیم. از آسانسور پیاده شدیم و به سمت اتاقمان
قدم برداشتیم.
وارد اتاق که شدیم لبخندی زدم. اپارتمانی شیک بود. یک پذیرایی نسبتا بزرگ با یک اتاق و یک آشپزخانه نقلی!
ولی همه وسایل شیک و مجهز را در خودش جای داده بود. محمد چمدان مرا داخل اتاق گذاشت و سر به زیر به
کاناپه پذیرایی اشاره کرد و گفت:
-من شب اینجا می خوبم، برو تو اتاق و راحت باش!
لجم گرفته بود. خوب می دانست راحت نیستم. گرچه بعید هم بود ندانسته باشد. ولی با این حال با طعنه گفتم:

-نه ممنون خودت برو اونجا بخواب من می تونم اینجا بخوابم!
لبخندی مهربان زد و بدون اینکه پاسخی بدهد چمدانش را کنار دیوار پذیرایی گذاشت.
پوفی کشیدم و به سمت اتاق حرکت کردم. واقعا نمی دانم چرا هیچ تاثیری در محمد نگذاشته بودم.وای خدای من از
دست این مرد!
کمی که استراحت کردیم محمد گفت که بلند شوم و به حرم برویم.
آن چنان ذوق کردم که حرصم سر محمد را فراموش کرده و با سرعت حاضر شدم.
محمد حاضر شده نزدیک در شد و با تعجب به من گفت:
-چادر همراهت نیوردی؟
متعجب ابرویم را بالا دادم.
-چادر؟
لبخندی زد و سری تکان داد.
-آره درسته چادر. برای حرم چادر الزامیه!
وایی گفتم و بغض کرده گوشه دیوار نشستم.
-ولی من که چادر نیوردم؟

لبخندی زد و به در اشاره کرد:
-عیب نداره. بیا بریم خودم برات میخرم
لبخند محوی زدم و سریع بلند شدم. از هتل خارج شدیم و با گرفتن آژانس اول به بازاری رفتیم و بعد از گرفتن
چادری ساده که خودم ان را پسندیدم به سمت حرم حرکت کردیم.
نزدیک اذان بود و ازدحام مردم بیشتر شده بود. از قسمت بازرسی خانم ها که گذشتم به سمت محمد که به دیواری
تکیه کرده بود رفتم.
با دیدن حرم و حیاط با صفای امام رضا لبخند پربغضی زدم. همراه محمد دستمان را روی سینه گذاشتیم و خم شده
به اماممان سلام کردیم.
مردم با لبخند و بعضی با چشمهای قرمز در حال عبور بودند. می دانم که همه به قصد زیارت و طلب حاجت به اینجا
می آیند و چه کسی دلدار تر از امام رضا؟
کمی که گذشتیم وارد صحن اصلی شدیم. مردم در حال بسیج شدن برای اقامه نماز جماعت بودند. تصمیم گرفتیم
نمازمان را بخوانیم و سپس به زیارت برویم.
در نزدیکی محمد کنار خانم ها به اقامه نماز ایستادم. نماز لذت بخشم که تمام شد همراه محمد کفش هایمان را
برداشتم و به سمت گنبند اصلی حرکت کردیم.

باید از همدیگر جدا می شدیم. محمد به موبایلش اشاره کرد و گفت:
-دقیقا یک ساعت دیگه همینجا منتظرت میمونم. اگر پیدام نکردی به موبایلم زنگ بزن.
سری تکان داد و خواستم بروم که ناخودآگاه چادر زیر پایم گیر کرد و از سرم افتاد.
تا خواستم خم شوم محمد زودتر از من با آرامش خم شد و چادرم را از روی زمین برداشت .با لبخندی خاص و
محجوب چادر را روی سرم گذاشت و در حرکتی غیر منتظره خم شد و پیشانی ام را بوسید.
از این حرکت ناگهانی پیشانی ام داغ شد و گونه هایم گر گرفت. بدون اینکه نگاهی دیگر به صورت ملتهبم بیندازد
پلاستیک کفش هایش را برداشت و سریع به داخل رفت!
و من مات مانده به جای خالی اش نگاه می کردم.
او چه کرد؟ مرا بوسید. وای خدای من!
از شدت خوشحالی دلم می خواست فریاد بزنم و بلند بگویم:
» به خدا که این معجزه بخاطر حرم توست یا ضامن آهو «
انگار ضمانتم را پیش خدا کرده بود. با بغض خندیدم و با سرخوشی به داخل حرکت کردم.
با دیدن ضریح امام رضا قلبم فشرده شد. درونم انقلابی بود و برونم منقلب شده بود. بی اختیار اشک هایم روانه گونه
هایم شدند.

همانجا گوشه دیوار نشستم و با گریه مدتی تنها به ضریح طلایی امام رضایم خیره شدم که پارچه های رنگارنگی
روی ضریح نصب بودند. با لذت وافری به دیوار های سنگ کاری شده حرم نگاه کردم. ان چنان زیبا و پر زرق و برق
بود که هر ادمی را مسخ خودش می کرد.
امامم کم آدمی نبود و این ها برایش کم هم بود.
لبخندی زده و از جایم بلند شدم. روی پارکت های مرمری سفید و شیری رنگ پا گذاشتم و با وجود ازدحام و یا رضا
گفتن زن ها از این به هم فشردگی طوری که سعی داشتم به کسی لطمه ای نخورد به سمت ضریح پرواز کردم.
دستم که به ضریح رسید هق هق کردم. بقیه هم حق زیارت داشتند. سعی کردم زیاد طلش ندهم تا فرصتی هم برای
بقیه باشد. این بود که پیشانی به روی ضریح گذاشتم و زیر لب گفتم:
-یا امام رضا. تو این دنیا کسی رو جز خدا و محمد ندارم! مهر من رو به دل همسرم بنداز و خوشبختمون کن!آمین!
لبخند پربغضی زدم و همانطور که هق هق می کردم از بین خانم هایی که جیغ می زدند و اشک شوق می ریختند به
سختی عبور کردم و به جای اول خود برگشتم.
از آن جمعیت شلوغ که فاصله گرفتم با صورتی که در اثر گریه های زیادم خشک شده بود به سمت دیوار حرکت
کردم و یکی از کتاب های زیارت را که جلد سبز رنگ زیبایی داشت برداشته و مشغول خواندن زیارت شدم.
از یک ساعت وقتم به خوبی استفاده کردم و در کنار کلی قرآن خواندن با اشک،
طلب حاجت از خدا و ضامن آهویش کردم!

خالی شده بودم. لبخند به لب چادرم را روی سرم مرتب کردم و به سمت محل قرار حرکت کردم.
با دیدن محمد لبخند تلخی زدم. اما او با لبخندی مهربان به چشم های قرمزم نگاه کرد و بدون آنکه چیزی بگوید
دستم را در دست گرفت.
داغ شدم. انگار واقعا آمدن به اینجا معجزه ای بیش نبود. دستان داغ شده ام در حصار آرام دستانش، آرام گرفت.
لبخند خوشحالی زدم و بدون آن که چیزی بگوییم از این مکان و این زمان کمیاب نهایت استفاده را بردم.هیچ
رغبتی هم برای بیرون آوردن دستانم از دستانش به خرج ندادم.
با اینکه چیزی به زبان نمی آورد ولی مطمئن شده بودم که او به من بی حس نیست. و می دانستم که همانقدر او
برایم اهمیت دارد من هم برای او همین اهمیت را دارم.تاییدم می کرد! قدرم را می دانست!
با تفکر به چنین چیزی ته دلم غنج رفت.
با اینکه چیزی به زبان نمی آورد ولی حرکات و رفتارهایش حس هایی عجیب را شهادت می دادند!
از حرم که خارج شدیم هنوز دستانم در دستان گرمش بود که برای گرفتن تاکسی دستم را رها کرد. لبخندی عمیق
روی لبم جان گرفت. این بهترین مسافرتی بود که در تمام عمرم داشتم.بهترین!

تاکسی که گرفتیم به خواست محمد به سمت یکی از پاساژ های معروف مشهد حرکت کردیم. انگاری محمد تا به
حال اینجا آمده بود.کنجکاو شده و آرام خطاب به محمد که مشغول نگاه کردن از پنجره ماشین به بیرون بود گفتم:
-محمد تو از کجا اینجاها رو میشناسی؟
برگشت سمتم. سر به زیر انداخت و لبخند گرفته ای زد و گفت:
-مامانم اینجا زندگی می کرده!
کردم که چنین چیزی ازش پرسیدم. او دلتنگ مادرش بود. خوش به حالش. » لعنت « لبم را گزیم. چه قدر خودم را
کاش منم هم می دانستم مادرم در این دنیا هست و به همین فاصله و دوری قناعت می کردم. ولی می دانستم
نیست!
دیگر چیزی نگفتم و سکوت کردیم. کمی بعد که رسیدیم. محمد از ماشین پیاده شد و کرایه را داد. به پاساژ اشاره
کرد و گفت:
-اینجا پاساژ فردوسیه! یکی از پاساژ های معروفه مشهد. اینجا همه چی می تونیم بخریم!
لبخندی زدم و سری تکان دادم.
وارد پاساژ شدیم. پاساز شیک و تمیزی بود. سرتا سر تا دیوار ها نقره ای رنگ بود و کلی مغازه را در خودش جای
داده بود.
اول از همه به سمت زعفران فروشی رفتیم و کمی زعفران برای خودمان و کمی هم برای نازنین و علیرضا گرفتیم. به
کلی سهیل و همسرش را از خاطر برده بودم که محمد با لبخند محوی گفت:

-بهتره برای سهیل هم بخریم.
لبخند خجالت زده ای زدم و باشه ای گفتم. زعفران ها را که خریدیم به سمت طبقه بالا حرکت کردیم. برای خود بلوز
سفید رنگی گرفتم و دور از چشم محمد لباس خوابی زیبایی هم خریدم و برای محمد هم کت و شلواری طوسی
رنگی گرفتیم. تصمیم گرفتم برای عروسی نازنین و علیرضا هم از همین جا خرید کنم.
خدارشکر مراسمشان مختلط نبود و به راحتی می توانستم لباس خوبی بخرم. چشمم پیراهن دنباله دار زیبایی را
گرفت که در عین سادگی در آن رنگ عسلی اش می درخشید.
نازنین نقش خواهر نداشته ام را داشت و دوست داشتم برایش سنگ تمام بگذارم.
به محمد اشاره کردم که وارد مغازه شویم.
وارد که شدیم به فروشنده گفتم لباس را برایم بیاورد. محمد هم با دیدن لباس لبخند رضایتمندی زد. وقتی داخل
اتاقک مغازه لباس را پرو کردم از ته دل لبخند زدم.
بی نهایت زیبا و نفس گیر بود. می توانستم موهایم را هم عسلی کنم و نمای لباس را بیشتر کنم. محمد را صدا نزدم.
ازش خجالت می کشیدم. لباس را در آوردم و داخل کاورش گذاشتم. از اتاقک پرو که خارج شدم کاور را به
فروشنده دادم و رضایتم را به محمد نشان دادم.

سری تکان داد و پول لباس را داد و لباس را برداشت. خب دیگر باید مقدار خرید را کاهش می دادم. چیز دیگری
احتیاج نداشتم البته کمی که در پاساژ گشتیم دو جانماز زیبا و سنگ کاری شده را چشمم را گرفت که خریدیم و
محمد هم برایم چادر رنگی زیبایی گرفت.
بعد از پاساژ محمد مرا به رستورانی شیک و زیبا و البته سنتی برد. نمی دانستم چگونه این همه محبتش را جبران
کنم.من شیشلیگ سفارش دادم و محمد دیزی!
شام خوشمزه مان را در سکوت و در میان آهنگ سنتی فضا خوردیم و لذت بردیم. بعد از شام که واقعا احساس
سیری می کردم از محمد تشکر کرده و خواهش کردم به هتل برگردیم.
وقتی برگشتیم ساک های خرید را در اتاق خودم گذاشتم و به دستشویی رفتم. مسواک زدم و خمیازه کشان به
سمت اتاق حرکت کردم. محمد مشغول کتاب خواندن بود.
متعجب مسیرم را به سمت مبل ها تغییر دادم. کنارش نشستم و با کنجکاوی گفتم:
-چی می خونی؟
محمد لبخندی کمرنگ زد و با مهربانی به چشمهایم خیره شد.مستقیم!
-زندگینامه امام علی)علیه السلام(
کتاب را از دستش گرفتم. کتاب قطور و زیبایی بود. صحافی زیبایی داشت و چشم هر » با اجازه ای « لبخندی زدم و با
بیننده ای را به خود جلب می کرد. با خوشحالی گفتم:

-می تونم منم بخونمش؟
با لبخند سری به معنای آره تکان داد. کتاب را به دستش دادم که ممانعت کرد و همانطور که از جایش بلند می شد و
به سمت دستشویی می رفت گفت:
-من این کتاب رو بارها خوندم. از همین الان برو بخونش!
با لبخند ذوق زده ای تشکر کرده و از جایم بلند شدم. وارد اتاق که شدم روی تختم خزیدم و کتاب را روی عسلی
کنار تخت گذاشتم تا در فرصتی مناسب بخوانمش!
از شدت خستگی و خواب به ثانیه نکشید پلک هایم روی هم افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم!
صبح زود بیدار شدم. محمد حاضر شده بود و منتظر من روی مبل نشسته بود. حاضر که شدم چادرم را برداشتم و
سر کردم. محمد بلند شد و دوباره با دیدنم در ان چادر رنگ نگاهش عوض شد
پر از مهری خاص شد! چه قدر دوست داشتم دوباره ببوستم ولی خب پررو می شدم.
پر رو برای که؟ برای همسرم؟!
سری تکان دادم و همراه هم به رستوران هتل رفتیم و صبحانه خوردیم.صبحانه که تمام شد محمد با لبخند از جایش
بلند شد و گفت:
-امروز باید نهایت استفاده رو از اینجا ببریم چون فردا ظهر بلیط پرواز داریم.

با این که دلم از رفتن به این زودی گرفت ولی دوست داشتم از شادی امروز استفاده کنم.سری تکان دادم و بلند
شدم.
سوار تاکسی شدیم و به سمت کوهسنگی حرکت کردیم. تا قبل از ظهر در کوهسنگی ماندیم و کلی پیاده روی
کردیم. ظهر برای نهار به رستورانی زیبا و شیک رفتیم و بعد از ظهر به الماس شرق که تعریفش را زیاد شنیده بودیم
رفتیم.
وارد الماس شرق که شدیم با ذوق به الماس بزرگی نگاه کردم که با طرز زیبا و چشمگیری آب ها از سرش فوران می
کردند و تماشاچی ها تا مدتی محو هنرنمایی آب می شدند.
از الماس شرق هم کمی نبات گرفتیم و شب به طرقبه رفتیم. طرقبه درست مثل بام تهران بود و هوای خنک و
دلپذیری داشت. روی تخت های سنتی نشستیم و فالوده بستنی سفارش دادیم.
محمد درباره جاهای دیدنی مشهد حرف می زد و من هم با لبخند به صحبت هایش گوش می دادم. فالوده بستنی
خوشمزه مان را که خوردیم از جا بلند شدیم.
واقعا روز پر تنشی بود و خستگی امانم را بریده بود. طوری که هم در تاکسی نشستم خوابم برد.
با نوازش دستی روی شانه ام پلک هایم را گشودم. محمد بود که داشت نامم را صدا می زد.

کمی بدنم را کشیدم و با کرختی از ماشین پیاده شدم. به هتل رسیده بودیم.محمد کرایه را حساب کرد و هر دو وارد
هتل شدیم.
همین که وارد اتاقم شدم خودم را روی تخت ولو کردم و از شدت خستگی به خواب رفتم.
***
وارد خانه که شدم لبخندی عمیق زدم. چه قدر دلم برای خانه ام تنگ شده بود. روز آخر که مشهد بودیم برای
خداحافظی به حرم امام رضا )علیه السلام( رفته و از آنجا به فرودگاه رفتیم.
محمد با لبخند نگاهم می کرد. خندیدم و برگشتم سمتش.
-نخند بهم. واقعا دلم برای خونم تنگ شده بود.
آخ که چقدر این کلام به مزاقم چسبید. درست بود. این خانه من و محمد بود!
خانه ای که از صفا و صمیمیت پر شده بود و از فاصله جدایی اش تند تند کاسته می شد.
سری تکان داد و به سمت اتاقش رفت. پکر شدم ولی خودم را نباختم.
کاش می شد مرا هم دعوت می کرد. پوفی کشیده و چمدانم را برداشتم و به سمت اتاقم رفتم.

لباس هایم را عوض کردم و بعد از گرفتن دوشی حسابی وارد آشپزخانه شدم.
از بست در هواپیما خوابیده بودم اصلا خوابم نمی امد.
ولی محمد بعد از حمام رفتن چند ساعتی را در اتاقش استراحت کرد . حق هم داشت فردا باید به سرکار می رفتیم.
شام را که پختم جلوی تلویزیون نشستم و مشغول فیلم دیدن شدم. صدای موبایلم بلند شد. با تعجب به صفحه اش
نگاه کردم.ناشناس بود!
تماس را وصل کردم و موبایل را کنار گوشم گذاشتم.
-الو
....-
صدایی نیامد. سکوت بود و سکوت!
گفتم ولی هیچ کس پاسخگو نبود. » بله « متعجب دوباره
!» مزاحم «: با ناراحتی موبایل را قطع کردم و زیر لب گفتم
دوباره مشغول فیلم دیدن و چای نوشیدن شدم که دوباره صدای موبایل بلند شد . با ناراحتی از اینکه باز هم همان
ناشناس باشد به صفحه اش خیره شدم ولی با دیدن اسم نازنین لبخند زدم. ناراحتی ام پرکشید!

-سلام عزیزم!
صدایش خوشحال بود:
-سلام خانومی.خوبی؟ چه خبرا؟ خوش گذشت؟!
با خنده گفتم:
-یکی یکی گلی، بله جای شما خالی خیلی خوش گذشت. جای شما رو هم خالی کردیم. خب خانوم خانوما ان شالله
کی قراره عروسی بگیرین؟
با ذوق تند تند گفت:
-وای نمیدونی ترانه از شدت خوشحالی دلم می خواد جیغ بزنم. همه کارهامون تموم شد. باغ رزرو کردیم و سفره
عقد کرایه کردیم و لباس خریدیم و خلاصه همه چی..
با خوشحالی گفتم:
-به به به سلامتی.چه قدر خوب!
-آره دیگه ان شالله آخر همین هفته قراره عروسی می گیریم. کارت دعوتتون تو راهه. دادم به علیرضا که امروز بیاد
بده به محمد اقا. شرمنده خودم نیومدم کلی کار سرم ریخته!
با خنده گفتم:

-نبابا این چه حرفیه عزیزم بهت حق میدم. برو که میدونم کلی کار داری! خداحافظ
-آره عزیزم.می بوسمت خداحافظ!
با لبخند کمرنگی موبایل را کنار گذاشتم. تا حالا دغدغه عروسی نداشتم که بتوانم درکش کنم.گرچه اگر محمد به
محبتش اعتراف می کرد و نامحسوس مرا با گرمای وجودش نمی کشت و زنده نمی کرد عروسی کردن اصلا برایم
هیچ می شد!
محمد که از خواب بیدار شد میز شام را چیدم و پشت میز نشستیم. بعد از شام هیچ کداممان خوابمان نمی آمد به
همین خاطر تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم. سی دی از داخل کشو انتخاب کردم و روی دستگاه گذاشتم.
این بار حواسم را جمع کرده بودم که فیلم ناجوری پخش نشود که دیگر نمی توانم ضمانت خجالتم را بکنم.
پفیلا درست کرده و داخل ظرف بزرگی ریختم و روی میز مقابلمان گذاشتم. پفیلا می خوردیم و فیلم تماشا می
کردیم. فیلم طنز بانمکی بود. آن قدر خندیده بودم که دلم را گرفته بودم.
محمد هم گاهی محو خنده هایم می شد و مرا مات خود می کرد. فیلم که تمام شد محمد نخوابید و همانجا مشغول
رسیدگی به برگه هایش شد.
اما من خیلی خوابم می امد و بعد از مسواک به اتاق رفته و خوابیدم.
فردا با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. غلتی زدم و با چشمهای نیمه باز به دنبال موبایل می گشتم. زیر لحاف
پیدایش کردم.

بدون اینکه صفحه اش را نگاه کنم وصل کردم.
-بله؟
...-
اخم هایم را در هم کشیدم و موبایل را پایین اوردم و به صفحه اش نگاه کردم. باز هم همان ناشناس بود.
تماس را قطع کردم و موبایل را روی تشک پرت کردم. بالشت را در آغوش کشیده و دوباره به خواب نازم فرو رفتم.
تقه ای که به در خورد سیخ سرجایم نشستم. موهای آشفته و پریشانم را یک بری جمع کردم و روی شانه ام
انداختم.
-بله؟

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roz
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه fexi چیست?