رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 10 - اینفو
طالع بینی

رمان رودخانه بی بازگشت قسمت 10

می دانستم داریوش نگران من است و منتظر تماسم، اما نه تلفن در دسترسم بود و نه خبر تازه ای که گره گشای مشکلم باشد، برایش داشتم که بخواهم او را در جریان بگذارم. دست روی دست گذاشتن و به انتظار حوادث آینده نشستن، به غیر از اتلاف وقت ثمر دیگری نداشت.

 

بعد از چند روز بارش مداوم برف و متعاقب آن سرمای خشک و هوای ابری، بالاخره آفتاب داغ و سوزانی بر روی آدم برفی ماندانا پهن شد و کمر به آب کردنش پرداخت.

ماندانا که از دوری سامان دلتنگ بود همین که از پشت پنجره چشم به باغچه دوخت، بهانه ای برای گریه و خالی کردن عقده دلش یافت و در حالی که پا به زمین می کوبید و اشک می ریخت، گفت:

_ سر آدم برفی داره آب می شه. پس بابا کی می یاد یکی دیگه برام درست کنه؟

سرش را به سینه فشردم و گفتم:

_ همین روزها برمی گردد و هر وقت دوباره برف بیاید، یکی دیگر برایت درست می کند.

خانجون در حال عبور از کنارمان، با غیظ و غضبی آشکار گفت:

_ می خوام صد سال سیاه برنگرده.

ماندانا متوجه مفهوم جمله او نشد و ازم پرسید:

_ چند روز طول می کشه تا صد سال بشه و بابا برگرده؟

دوباره به من مجال پاسخ نداد و گفت:

_ این قدری که عقلش بیاد سر جاش و قدر زن و بچه شو بدونه که بعید می دونم هیچ وقت هم چین روزی بیاد.

_ یعنی خیلی زیاد؟

به مادربزرگم اشاره کردم که کوتاه بیاید و بیش از این حس کنجکاوی ماندانا را برنیانگیزد و گفتم:

_ همین که کارش تمام شود برمی گردد. آن هم با دست پر و عروسکهای خوشگل.

سپس سرش را درست به آن نقطه از قلبم فشردم که داشت از درد تیر می کشید و دیدگانِ مرطوبم را در لابلای گیسوان پر پیچ و تاب خرمایی اش پنهان ساختم، تا بهانه ای به دست خانجون برای ملامتم ندهم، اما او با تیزبینی متوجه اندوهم شد و گفت:

_ به جای این که تو خونه بنشینی و ماتم بگیری، پاشو برو یه سر خونه سودابه بزن ببین خبری ازش شده یا نه. این دختره رو هم ببر یه هوایی بخوره، دلش واشه.

سه روز از مراجعتم به خانه می گذشت و هنوز کوچکترین خبری از آنها نداشتم. بدم نمی آمد هم سر و گوشی آب بدهم و هم هوایی بخورم.

هوا آفتابی بود. شاخه درختان که جامه سفید برف را از تن بیرون آورده بودند، بدن عریان و بدون برگشان را در معرض تماشای رهگذران قرار می دادند.

ماندانا به سر شوق آمده بود. پاهای کوچکش را در برفهای کوت شده در حاشیه پیاده رو فرو می بُرد، سرگرم گوله برف بازی می شد و در حال پرتاب آنها، پشت و شانه های مرا هم بی نصیب نمی گذاشت.

صدای آشنای داریوش که از پشت سر مورد خطاب قرارم داد، مرا بر جا میخکوب کرد. سر به عقب برگرداندم و با تعجب پرسیدم:

_ تو اینجا چه کار می کنی؟

_ خب معلوم است. دنبال تو می گردم. قرار بود باهام تماس بگیری، پس چی شد؟

_ از روزی که آمدم تلفن منزلمان خراب است.

_ از شوهرت چه خبر؟

_ هیچ خبر. انگار آب شده، زیر زمین فرو رفته.

پوزخندی زد و گفت:

_ نترس، آب نشده و زیر زمین هم فرو نرفته. همین دور و برها روی زمین مشغول خوش گذرانی ست. چه دختر خوشگلی داری رکسانا. مرا یاد دختر بچه قشنگی که در زمان کودکی دلم را برده بود می اندازد.

_ عجیب است، چون ماندانا بیشتر شبیه پدرش است تا من. بخصوص چشمان میشی و بینی قلمی و پوست سفیدش شباهتش را به سامان کامل می کند.

_ پس بی خود نیست که برای سامان نامه های عاشقانه می رسد و می خواهند او را از چنگت بیرون بیاورند.

_ سر به سرم نگذار داریوش که حوصله ندارم.

_ حالا کجا داری می روی؟ بیا برسانمت.

_ راه دوری نیست. مگر با ماشین آمدی؟

_ کوچه روبرو پارک است. دیروز و پریروز خیلی منتظر تلفنت شدم، پس چرا تماس نگرفتی؟ بالاخره امروز تصمیم گرفتم سری به اطراف خانه ات بزنم تا شاید بتوانم ببینمت. لابد یادت نرفته که من فقط به خاطر کمک به تو در تهران ماندم و به قزوین نرفتم.

_ باید می رفتی. چون فعلاً موردی پیش نیامده که نیاز به کمکت داشته باشم. شاید برایت عجیب باشد که بشنوی سودابه خواهر سامان هم همان روز یکشنبه دخترش را برداشته و به سفر رفته.

با لحن متفکرانه ای سر تکان داد و گفت:

_ حق با توست. خیلی عجیب است. شوهرش کجاست؟

_ به درستی نمی دانم همراه زنش رفته یا قبل از او.

_ فقط عجیب نیست، بودار است. حتی باید بگویم بدون شک با غیبت سامان بی ارتباط نمی تواند باشد. موضوع پیچیده و بغرنج شده. شاید پدرش بداند آنها کجا هستند. باهاش تماس نگرفتی؟

_ بعید می دانم در جریان باشد. او در عالم خودش است و به غیر از موارد ضروری با بچه هایش تماس ندارد. الان داشتیم می رفتیم خانه سودابه تا از کلفتش بپرسم از آنها خبر دارد یا نه.

_ من می رسانمتان.

_ نه داریوش. ممنون. خانه اش یک کمی بالاتر از اینجاست و راه دوری نیست.

_ با مادربزرگت چه کردی؟

_ تا رسیدم محاکمه شروع شد. اول به رویم نیاورد که مستوره او را در جریان نامه ای که در جیب سامان یافته قرار داده، ولی بعد برای این که بقیه ماجرا را از زبانم بشنود، اقرار کرد که از موضوع نامه خبر دارد.

_ و تو ناچار به شرح ماجرا شدی. در مورد همسفرت که چیزی نگفتی؟

_ جرأت نکردم اسم تو را بیاورم. با وجود این که چندین بار پرسید چطور توانستی در این هوای سرد و یخبندان وسیله پیدا کنی. جواب درستی بهش ندادم.

_ عکس العملش چه بود؟

_ از اول میانه خوبی با سامان نداشت و او را چیزی از قماش پدرش می دانست. الان که دیگر سایه اش را با تیر می زند و قدغن کرده که حق ندارم قدم در خانه اش بگذارم.

_ من هم جای او بودم همین کار را می کردم.

سر کوچه ای که منزل سودابه در آنجا بود ایستادم و گفتم:

_ خب داریوش تو دیگر جلوتر نیا. صلاح نیست آشنایی ما را با هم ببیند. بخصوص در این شرایط که خودت خوب می دانی هر لغزش و خطایی به ضرر من تمام می شود. در اولین فرصت باهات تماس می گیرم.

_ من همین جا منتظر می مانم تا تو برگردی.

_ این بچه ام دهن لق است و بعید می دانم زبانش را نگه دارد و جریان این دیدار را به خانجون، یا عمه اش توضیح ندهد.

_ لازم نیست بهش بگویی من چه نسبتی باهات دارم. فعلاً خداحافظ. برو به امید خدا شاید دست خالی برنگردی.

دستِ ماندانا را گرفتم و داخل کوچه شدم. در جوابش که می پرسید:

_ پس چرا عمو داریوش باهامون نیومد؟

مات و مبهوت بر جا ماندم. شاید اشتباهم این بود که در گفت و گوهای مان چندین بار نام داریوش را بر زبان راندم و حتی یک لحظه هم به فکرم نرسید که این نام در ذهن این بچه خواهد ماند.

لحظه ای مکث کردم و پاسخ دادم:

_ این آقا یک آشنای قدیمی بود. تصادفی همدیگر را دیدیم و لزومی نداشت به منزل عمه ات بیاید.

از لحن تندم جا خورد. لب ورچید و ساکت ماند. منور در را به رویمان گشود و به محض دیدنم گفت:

_ قربون شکلِ ماهت برم خانوم جون. تو رو خدا اگه از سودابه خانوم خبری دارین بهم بگین.

جوابم را گرفته بودم. معلوم می شد هنوز خبری از آنها نرسیده. ماندانا دستم را کشید و گفت:

_ من می رم پیش سپیده.

دستش را رها نکردم و گفتم:

_ نه نرو. سپیده با مامانش رفته سفر.

مژگانِ بلندش را بر روی هم خواباند، با دلخوری لب غنچه کرد و کنارم ایستاد.

از منور پرسیدم:

_ خانم چه موقع رفت سفر؟

_ روز یک شنبه صبح زود چمدونشو بست، دستِ سپیده رو که هنوز چشمانش مستِ خواب بود گرفت و از خونه بیرون رفت.

_ پس آقای فرامرزی چی؟

_ اون روز قبلش رفته بود. روز جمعه ای خانوم خیلی پریشون بود. از صبح یا تو اتاق راه می رفت یا دور خودش می چرخید. هر چی بهش التماس کردم بیاد سر سفره ناهارشو بخوره، زیر بار نرفت و گفت گشنه م نیس. بعدازظهرش، سپیده رو گذاشت پیشِ من رفت بیرون، غروب برگشت و بهم گفت خیال داره پس فردا صبح زود با دخترش بره سفر.

_ نگفت کجا؟

_ نه هیچ چی نگفت.

_ بعد از رفتن بهت تلفن نزد؟

_ از شانس بد تلفن این منطقه چند روزه خرابه.

_ اگر تلفن درست شد و باهات تماس گرفت یا خودش آمد، حتماً مرا در جریان بگذار. پولی چیزی لازم نداری؟

_ فعلاً دست و بالم تنگ نیس. شما از آقا سامان خبر دارین؟

_ هر وقت مأموریتش تمام شود برمی گردد. بیا برویم ماندانا.

منور با اشک چشم ما را بدرقه کرد. داریوش سر کوچه منتظرمان بود. به محض دیدن مان پرسید:

_ چه خبر؟

_ هیچ چی. به گمانم سودابه و سامان بعدازظهر جمعه با هم بودند و از حرفهای منور این طور به نظر می رسد که خواهر و برادر با هم به سفر رفته اند.

_ ولی مطالب آن نامه عکس این موضوع را ثابت می کند. چه دلیلی دارد سامان خواهرش را با خود به وعده گاه ببرد. در این جریان نکته انحرافی زیاد است و نقل قول ها گمراه کننده ست. خیال داری چه کار کنی رکسانا؟

_ فکر می کنی بغیر از انتظار چاره دیگری دارم؟ من بر سر دو راهی زندگی ام قرار ندارم، بلکه سر چهارراه آن ایستاده ام و می دانم قدم گذاشتن در هر کدام از آن راهها مرا سردرگم و گمراه خواهد کرد. بهتر است تو هم برگردی قزوین. اینجا ماندنت گره از کار بسته ام نخواهد گشود.

_ با وجود این می مانم. حتی اگر ماندنم باعث شود کارم را از دست بدهم، از تهران تکان نخواهم خورد.

با صدای آهسته ای کنار گوشش گفتم:

_ ماندانا کنجکاو شده، بعد از جدا شدن از تو، ازم پرسید«چرا عمو داریوش با ما نیامد.» از سؤالش جا خوردم. می ترسم زبان درازی کند، کافی ست لب تَر کند و اسم تو را بر زبان بیاورد آن وقت دیگر خانجون وِل کن نخواهد بود.

_ هدف من کمک به توست نه آزردنت. هر وقت این نیاز را حس کردی خودت باهام تماس بگیر. خداحافظ.

 

از دیدن اتومبیل بنز آخرین سیستم آقای سامانی که در مقابل منزل مادربزرگم پارک شده بود، حیرت کردم. انتظار نداشتم این موقع روز به دیدمان بیاید.

با خود گفتم: "لابد موضوع خیلی مهم است که زحمت آمدن را به خود داده." ماندانا در حالی که با شوق و ذوق جمله "بابابزرگ اینجاس" را بر زبان می آورد، به حالتِ دو خود را به در منزل رساند و چون دستش به زنگ نمی رسید، با لب و لوچه آویزان همانجا بلاتکلیف ایستاد.

مدتی طول کشید تا خانجون در را به رویمان گشود. چهره اش عبوس و گرفته بود و لحن کلامش سرد.

- بیا که مهمون مزاحم داری. اول رفته خونه خودت بعد که دیده اونجا نیستی پا شده اومده اینجا. قیافه ش عین برج زهرماره. با یه من عسل نمی شه خوردش. انگار از ما طلبکاره.

پرسیدم:

- خیلی وقت است آمده؟

- نه تازه از راه رسیده.

- چیزی که بهش نگفتید؟

- مثلاً چی؟

- در مورد آن نامه؟

- نه هنوز. برو هر گلی می خوای خودت به سرش بزن. به من مربوط نیس.

آقای سامانی مهمان خاصی بود که در طبقه ی بالا از وی پذیرایی می شد. ماندانا زودتر از من از پله ها بالا رفت. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدم، او روی زانوی پدربزرگش نشسته بود و داشت به گونه هایش بوسه می زد. در یک دستش عروسک بود و در دست دیگرش جعبه شکلات.

سلام کردم و گفتم:

- خیلی خوش آمدید.

پاهایش را به حالت عصبی تکان داد، چین های پیشانی اش را به حالتِ اخم بر روی هم خواباند و با لحن تند و پر غضبی گفت:

- هیچ معلوم است شما کجایید؟ یکی نیست ازم بپرسد پدرجان حالت چطور است. انگار سامان از یاد برده که خودش و مادر و خواهرش هم در کارخانه سهمی دارند و لااقل باید هفته ای چند بار سری به آنجا بزند، خودش را نشان کارگرها بدهد. دو هفته است که پیدایش نیست. اگر قرار است همه ی بار آنجا روی دوش من باشد، پس او چه کاره است.

روبرویش نشستم و گفتم:

- از شما چه پنهان یک هفته است رفته سفر. فکر می کردم لااقل شما ازش خبر دارید.

- وقتی زن و بچه اش ازش خبر ندارند، من چرا باید بدانم کجا رفته. تلفن خانه تان که جواب نمی دهد. به اداره اش زنگ زدم گفتند مرخصی گرفته. تو هم که می گویی ازش بی خبری. سر در نمی آورم، پس کجا رفته! این چه مرخصی ست که تو همراهش نیستی. نکند مشکلی با هم دارید. من غریبه نیستم. راست بگو چی شده رکسانا؟

سر به زیر افکندم و پاسخ دادم:

- تا حالا که با هم مشکلی نداشتیم. وقتی که می رفت سفر خوب و سر حال بود و با خداحافظی گرمی از ما جدا شد.

ماندانا را که در آغوش بالا پایین می پرید زمین گذاشت و خطاب به من پرسید:

- خب بعد چی، مگر بعد مشکلی پیش آمد؟

به علامت یأس سر تکان دادم و گفتم:

-نمی دانم.

خانجون که تا این لحظه به زحمت خودش را کنترل کرده بود که حرفی نزند، طاقت نیاورد و با لحن سرزنش آمیزی مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:

- یعنی چه که نمی دونم. آقای سامانی که غریبه نیستن. اگه به اون نگی پس به کی می خوای بگی. حرفتو بزن. سفره دلتو همین جا وا کن و هر چی توشه بریز بیرون.

دو دل بودم. نمی دانستم صلاح است او را در جریان بگذارم یا نه. ماندانا سرگرم بازی با عروسک تازه اش بود و داشت برایش قصه می گفت. آقای سامانی برای دانستن غیبت پسرش بی تاب بود. همین که متوجه تردیدم برای بیان شد، با لحن عجولانه ای پرسید:

- پس چرا حرف نمی زنی رکسانا. این حق من است که بدانم در منزل بچه هایم چه می گذرد. به قولِ خانم ماکوبی، من که غریبه نیستم، پدر شوهرت هستم.

به ناچار از میان لبهای نیمه بازم نالیدم:

- به من گفت می رود زنجان، اما آنجا نبود. با هزار بدبختی خودم را به آنجا رساندم و با دستِ خالی برگشتم. فکر می کردم لااقل شما ازش خبر دارید. اگر تلفن خراب نبود تا حالا باهاتون تماس می گرفتم و ازتان کمک می خواستم.

با نگرانی پرسید:

- یعنی چه! پس کجا رفته. سودابه و فرامرزی چی. شاید آنها ازش خبری داشته باشند.

با ناامیدی سر تکان دادم و گفتم:

- متأسفانه آنها هم معلوم نیست کجا رفته اند.

- منظورت از آنها چیست!؟ نکند می خواهی بگویی آن دو نفر هم غیبشان زده.

- همین طور است پدرجان.

درجایش نیم خیز شد و فریاد کشید:

- یعنی چه! مگر می شود! این جا چه خبر است؟ سر در نمی آورم! انگار من لولو سر خرمن هستم و اصلاً نباید بدانم بچه هایم چه کار می کنند. تقصیر قدسی ست. بد بارشان آورده.

- مامان قدسی در این میان نقشی ندارد. پای او را به میان نکشید پدرجان.

- مطمئنی چیزی را از من پنهان نمی کنی رکسانا؟ چشمهایت به من می گوید که سخت غمگینی. تو آن رکسانای شاداب همیشگی نیستی. راستش را بهم بگو. شاید بتوانم کمکت کنم. اگر من و قدسی نتوانستیم با هم زندگی کنیم، دلیلی ندارد که بچه هایم تا این حد با من بیگانه باشند. تمام تلاشم این بود که آنها کمبودی در زندگی نداشته باشند. حساب بانکی شان همیشه پر است. هر چه گیرم می آید، اول سهم آن دو را کنار می گذارم، بعد مال قدسی را می دهم به سامان که برایش حواله کند. آخرش به فکر خودم و شراره می افتم. سودابه و سامان سر فصل زندگی ام هستند و نقش شان برجسته و جدا از نقشهای دیگر. در مقابل آنچه به آنها می دهم، فقط انتظار شنیدن یک کلام محبت آمیز از زبانشان را دارم که هرگز نشنیده ام. درد دلهای سودابه با مادرش است. نامه هایش به او یک طومار است. حتی یک واو را هم از اتفاقاتی که برایش افتاده جا نمی گذارد، ولی من حتی نمی دانم از زندگی با فرامرزی راضی ست یا نه. چه بسا الان قدسی از فرسنگها راه دور بداند بچه هایش کجا هستند و چه مشکلی برایشان پیش آمده.

خانجون به میان کلامش پرید و بی توجه به خشم و غضبش گفت:

- می بخشین آقای سامانی، اما خودتون خواستین این طور بشه. کدوم بچه س که یه زنِ دیگه رو جای مادرش ببینه و قبولش داشته باشه. اونم وقتی که از همون موقع که زبون باز کردن شاهد بگو مگوهای شما و قدسی خانم با هم بودن و همیشه هم حق رو به مادرشون می دادن. اونا طرفِ اون کسی هستن که مظلوم واقع می شه، نه ظالم.

با دلخوری پرسید:

- منظورتان این است که من ظالم بودم و قدسی مظلوم. قضاوت از راه دور صحیح نیست خانم ماکوبی. شما که نمی دانستید در منزل ما چه خبر است. او همیشه دنبال بهانه می گشت تا سر و صدا راه بیندازد. اعصابم را خراب کند و صدایم را در بیاورد تا همسایه ها خیال کنند من ظالم هستم و او مظلوم.

خانجون کوتاه آمد و گفت:

- منظورم فقط شما نبودین، بلکه کل مردایی هستن که به زنهاشون خیانت می کنن. بهش بگو رکسانا، چرا ساکتی. بهش بگو شوهرت کجا رفته.

می دانستم عاقبت مادربزرگم کار را به اینجا خواهد کشاند، سینه اش انباشته از مهر و محبت نسبت به بچه ها و نوه هایش بود و دیگر در آن جایی برای حفظ اسرار باقی نمی ماند و به راحتی لبریزش می کرد.

آقای سامانی با کنجکاوی به من خیره شد و پرسید:

- خب بگو کجاست. چرا حاشیه می روی؟

چاره ای به غیر از اقرار ندیدم. نامه را کیفم بیرون آوردم و گفتم:

- به خدا نمی دانم پدر جان. منِ ساده دل به این خیال بودم که رفته مأموریت. وقتی این نامه را در جیب پیراهنش پیدا کردم و خواندمش، تازه فهمیدم چه خیال باطلی به سر داشتم. دنبالش راه افتادم تا زنجان رفتم و دست از پا درازتر برگشتم.

نامه را از دستم گرفت و سرگرم خواندنش شد، خونِ غضب گونه هایش را گلگون ساخت. با دستهای لرزان نامه را تا کرد و به من داد و گفت:

- چرا همان روز اول نیامدی سراغم. هر جا که لازم بود مأمور می گذاشتم و پیدایش می کردم. اگر من یک اشتباهی کردم، دلیلی ندارد که بچه هایم تکرارش کنند. آن هم به این شکل و با این آبروریزی.

- دیگر برایم مهم نیست کجاست و چه می کند. فقط دلم نمی خواهد به این خیال باشد که ساده دلم و فریب زبان بازی و دروغهایش را خورده ام. برای من دیگر سامان وجود خارجی ندارد. تنها چیزی که برایم مهم است وجود مانداناست که حاضر نیستم به هیچ قیمتی در این میان صدمه ببیند. او تنها گوهر گرانقیمت زندگی ام است. مال و ثروت ارزانی خودش و آن زنِ هرزه. بچه را به من بدهید. دیگر چیزی نمی خواهم.

- به همین سادگی می خواهی عقب نشینی کنی رکسانا؟ بگذار پیدایش کنم بعد رو در رو می نشینیم و حرفهایمان را می زنیم. تصمیم های عجولانه پشیمانی می آورد. تو نمی توانی با تکیه به این نامه که هیچ مخاطبی ندارد، حرف از جدایی بزنی. بقیه اش را بسپار به من. اول باید بفهمم نقش سودابه و شوهرش در این میان چیست و چرا همزمان همه ی آنها با هم غیبشان زده و هیچ کس ازشان خبر ندارد. من یک پدرم. باید بدانی که قبل از هر چیز دلم برای آنها شور می زند و می ترسم مشکلی برایشان پیش آمده باشد.

- مشکل سامان را این نامه روشن می کند.

خانجون به طعنه گفت:

- ای بابا آقای سامانی، پسرتون داره خوش می گذرونه، اون وقت شما می گین دلم واسش شور می زنه. این اونه که باید دلش واسه خونواده اش شور بزنه که اصلاً به فکر نیس. من دیگه نمی ذارم رکسانا به اون خونه برگرده. اونجا از بیخ و پایه آلوده س و تازگی نداره.

سامانی متوجه منظور مادربزرگم شد، اما به رویش نیاورد و گفت:

- باید ببینم چی پیش می آید. اگر سامان گنه کار باشه. من هم طرف رکسانا هستم و نمی گذارم آسیبی به او و دخترش برسد. سر راه یک سری به منور می زنم بعد می روم محلِ کار فرامرزی بپرسم او کجا رفته. اگر خبری از سامان داشتید با من تماس بگیرید.

مقابل پایش برخاستم و گفتم:

- شما هم همین طور پدر جان. اگر توانستید اطلاعاتی به دست بیاورید ما را در جریان بگذارید.

 

 

 

قلم در دستم خشک شده بود.حتی یک کلمه و یک جمله هم برای نوشتن از مغزم تراوش نمیکرد.اندیشه هام کجا بودند.انگار بال پرواز داشتند و هر لحظه از من دورتر و دورتر میشدند.ناله های قلب زخمیام از بی وفائیاش سکوت اختیار کرده بود و قصد یاریام را در بر روی کاغذ آوردن شکوهها و گلایههای غرور شکستهام را نداشت.

تلاشم برای نوشتن نامه برای سامان بیثمر باقی ماند.

ماندانا نحس شده بود و داشت بهانه ی پدرش را میگرفت.خانجوون با بوی پیاز داغی که از پیراهن تنش به مشام میرسید وارد اتاق شد و به من توپید:

-چرا این بچه رو ساکت نمیکنی.هیچ معلومه داری چی کار میکنی.اون کاغذ و قلم چیه،داشتی چی کار میکردی؟

ماندانا را بغل کردم سرش را بر روی سینه ام چسباندم و گفتم:

-می خواستم برای سامان نامه بنویسم و ببرم بگذارم روی میز توالت اتاق خواب مان.

چشمش رو تنگ کرد و پرسید:-که چی بشه؟مگه خودت زبون نداری باهاش حرف بزنی؟

-ترجیح میدم دیگر با او روبرو نشوم.

-به همین سادگی میخواهی میخوای میدون رو واسش خالی بذاری که هر غلطی میخواد بکنه.مگه من میزارم،باید پدرش رو در بیاری.حالا بخون ببینم چی واسه ش نوشتی.

-هنوز هیچ.هر چی فکر میکنم چیزی بخاطرم نمییاد و اصلا نمیدونم چه طور شروع کنم.

شانه بالا افکند و سر تکان داد و گفت:-اگه موقع حرف زدن باهاش هم همینطوری زبونت بند بیاد که دیگه خیلی خوش به حالش میشه.پاشو بساط نامه نگاری تو جمع کن به این فکر باش که اگه باهاش روبرو شودی چه جوری حقشو کفّ دستش بذاری.

صدای زنگ در که برخاست ماندانا سر از روی شانهام برداشت و با صدائی که از شوق میلرزید گفت:-بابا.

سپس از آغوشم پائین پرید و گفت:-بیا باهم بریم در رو به روش باز کنیم.

صبح جمعه بود و هوا گرم و آفتابی.دیگر آثاری از آدم برفی دست ساز سامان و برفهای کوت شده در باغچه نبود.

انتظار دیدن بابک و برمک را نداشتم.

با تعجب پرسیدم:-چه موقع برگشتی بابک؟

-همین امروز صبح زود.دستت درد نکنه.هیچ فکر کردی تو این یک هفته که ما نبودیم سری به برمک بزنی و ازش بپرسی حالت چطور است.معلوم میشود خیلی بهت خوش میگذرد که از یاد برده ای فامیلی هم داری.

از غفلتم شرمنده شدم گفتم:

-حق با تست،ولی باور کن خیلی گرفتار بودم.

-آن قدر که حتی از یاد بردی برادری هم داری؟وقتی برمک گفت اصلا ازت خبر ندارد خیلی تعجب کردم.

برمک گفت:

-چند بار از منزل خدیجه خانم بهت تلفن زدم جواب ندادی.

-تلفن خراب است.دلم میخواست بیام ببینمت،اما روزها که تو مدرسه بودی،شبها هم برای من رفت و آمد به شهر آسان نبود.عزیز و بچهها چطور بودند بابک؟

-همه حالشان خوب است و سلام رسانند.چرا اینجایی،پس سامان کجا رفته؟

-مثل همیشه ماموریت.

همانجا در حیات روبرویم ایستادند،بابک نگاه تیز و برندهاش را به نگاهم دوخت و گفت:-اول رفتم به خانه ی خودت،فکر کردم آنجایی.

جریان سفرت به زنجان چه بود؟

صدای حرکت قلبم را درون سینه و فرو افتادنش را شنیدم:-لعنت به تو مستوره،بعد از آن همه سفارش باز هم نتوانستی زبانت را نگاه داری.

چندین بار لبهایم را حرکت دادم تا توانستم این جمله را از میانش بیرون بکشم:

-مستوره چیزی بهت گفت؟

-خوب معلوم است،وگرنه من از کجا خبر داشتم که تو رفتی زاغ سیاه شوهرت رو چوب بزنی و ببینی آنجا چه کار میکند.مگر ازش عمل خلافی سر زده؟

تعجب میکنم خانجون چطور بهت اجازه داد تنهایی به این سفر بروی؟

صدای مادر بزرگ را از پشت سرم شنیدم که گفت:

-مگه من حریفش شدم.این دختر چشم سفید هر کاری دلش میخواد میکنه.زبونم مو درآورد بس که بهش گفتم بهش گفتم بشین سر جات کجا میری.خدا میدونه امونتداری چقدر ساخته بابک جون.چرا اینجا تو سرما ایستادین.بیاین تو.

بابک سلام کرد و گفت:

-شما نمیدانید وقتی مستوره گفت رکسانا تنهایی رفته بود زنجان چه حالی شدم.درست است که دیگر شوهر کرده و اختیارش دست ما نیست،ولی در هر صورت حق رفتن به این سفر را نداشت.اصلا معلوم نیست چرا رفت و چرا برگشت.

وارد اتاق شدند و زیر کرسی لم دادند.خانجون به من اشاره کرد و گفت:

-برو واسه شون یه چای داغ بردار بیار بدنشون گرم شه.

دلم نمیخواست آنها را با مادر بزرگم تنها بگذارم.می دانستم که مجال نخواهد داد و به محض رفتنم به شرح ماجرا خواهد پرداخت،ولی چاره ای به غیر از اطاعت نداشتم.

در موقع ریختن چای حواسم پرت شد و دستم را با آب جوش سوزاندم.از دور صدایش را میشنیدم که داشت مو به مو همه ی آنچه را که شنیده بود بازگو میکرد.

سینی در دستم لرزید و چای ریخته شده در استکانها را به درون نعلبکیها لبریز ساخت.دلم میخواست گوشه ی خلوتی بیابم و به آنجا بگریزم تا دور از چشم اطرافیانم مغزم را خالی از اندیشیدن به آنچه روی داده بود و آنچه که در آینده انتظارم را میکشید،کنم.

ماندانا سوغاتیهایش را گرفته بود و در یک طرف کرسی سرگرم بازی با کالسکه ی عروس و عروسکهایش بود.

خانجون نظری به سینی چای انداخت و به طعنه گفت:

-تو خونه ی سامان بد عادت شده،وقتی کلفت و نوکر دست به سینه در خدمتش باشند معلومه که چای ریختن و پذیرایی از یادش میره.

چهره ی بابک و برمک گرفته و پریشان بود.هر دو سر به زیر داشتند و متفکر به نظر میرسیدند.سینی را روی کرسی گذشتم و کنار ماندنا زیر کرسی نشستم.

بابک چای را درون نعلبکی ریخت و در حال نوشیدن آن گفت:

-آن نامه را که این آتیش را به پا کرده بده من بخوانم ببینم جریان چیست.

بی معطلی برخاستم نامه را آوردم به دستش دادم.برمک و بابک هر دو سر خم کردند و سرگرم خواندنش شدند.

کفّ دستهایم از فشار ناخنهایم پر خراش شده بود.

بالاخره بابک سر برداشت و پرسید:-از این نوشته چی میفهمی رکسانا؟

-که سامان مرد پست و خیانت کاری است.

-فقط همین،کجای این نامه خطاب به شوهر توست؟قضاوت عجولانه پشیمانی میآورد.درست است که ظرف این یک دفعه ای که سامان رفته،خبری ازش نرسیده و برخلاف ادعایش به ماموریت نرفته،ولی این دلیل نمیشود که دنبال هوسرانی است،.

اگر همانطور که خانجون میگوید سودابه و فرامرزی هم همان موقع غیبشان زده.به نظر من این مساله کمی بودار است.

با شنیدن این جمله ماندنا دات از بازی برداشت و با کنجکاوی به میان کلام داییاش پرید و گفت:

-دیروز که داشتیم میرفتیم خونه ی عمه سودابه،عمو داریوش هم به مامانم گفت سفر رفتن عمه بودار.بودار یعنی چی؟یعنی اینکه بوی بد میده؟

نگاه خیره ی بابک چون خنجر نوک تیزی نگاهم را شکافت و تا عمق آن فرو رفت.

با لحن تندی پرسید:

-ماندانا چه میگوید؟داریوش این واست چه کاره است؟چطوری اینجا پیدایش شد؟حرف بزن رکسانا.چطور به خودت اجازه دادی پای او را به میان بکشی؟نکند دوباره هوای گذشته در دلت زنده شده و با اولین به اصطلاح لغزش شوهرت پناهی به غیر از نامزد سابقت نیافته ای؟انتظار نداشتم کار به اینجا بکشد..

بعید میدانستم ماندنا عین آن جمله را در ذهن خود حفظ کرده باشد و تحویل داییاش بدهد.این یک فاجعه بود،فاجعه ای که وقوع آن در خانواده ی ما به مانعی پشت پا زدن به قول و قرارها و وصیت پدرم محسوب میشد.چه توضیحی برایشان داشتم؟

خانجون،بابک و برمک هر سه به طرفم براق شده بودند و انتظار پاسخم را میکشیدند.به میان آمدن نام داریوش مشکل اصلی را از یاد برد.

در آن لحظه هیچ کدام از آنها به خیانت سامان نمیاندیشیدند و در اصل مرا خیانت کار میدانستند،نه او را.

سوز دلم آب دیدگانم را سوزان سخت و گونه هایم را به آتیش کشید.مادر بزرگم بی طاقت به زبان آمد و گفت:-دست من درد نکنه با این امانتداری ام.منو بگو که اینجا بی خیال نشستم و تو داری بی آبرویی میکنی.از کجا معلوم تو سفر زنجان هم این پسره همراهت نبوده.چرا حرف نمیزنی.یه کلم بگو چه غلطی کردی و راحت مون کن؟

حاشا بی فایده بود.کار به جایی رسیده بود که دیگر قدرت مقاومت در مقابلشان را نداشتم.هر پاسخ سوال دیگری به همراه میآورد.نه بابک دسر از سرم بر می داشت و نه خانجون.قدرت نگریستن به دیدگان برادرم نداشتم.درد دل های من و او با هم در کوچه تنگ و خاکی منزل مان در خیابان حقوقی و آخرین بار کنار رودخانه در جلوی همین خانه.

پشت پا زدن او به تمنای دلش و چشم پوشی از ازدواجش با دختری که از زمان کودکی سودایش را به سر داشت،بخاطر حفظ ارزشها و اعتقادات خانوادگی و پشت کردن به خانواده ی عموم که پسرشان قاتل بردرمان بود و قول و قرارهایش با من و قسم دادنم که هرگز نام داریوش را بر زبان نیاورم،همان طور که خودش هم هرگز قصد بر زبان آوردن نام شیرین را نداشت.

و حالا نتیجه از این بود که شاهد شکستن عهدم باشد.چطور میتوانستم بهش بفهمانم که اشتباه میکند،در حالی که ظواهر،عکس آن را ثابت میکرد.چاره ای به غیر از آن نداشتم که در شرح ماجرا چیزی از قلم نیندازم.

خانجون گاهی مزه میپراند،اما بابک و برمک در سکوت با چهره ی غضب الود و نگاهی ملامت آمیز گوش به سخنانم داشتند و دم نمیزدنند.

همین که ساکت شدم،فریاد بابک چون زلزله ای وجودم را لرزاند:

-وای بر تو رکسانا،چطور توانستی به این راحتی از یاد ببری که برادر داریوش چه بلایی سر رامک ناکام آورده و وصیت پدرمان چه بود؟یعنی توی این شهر خراب شده به غیر از خانواده ی قاتل برادرت فامیل دیگری نداشتی که در چنین موقعیتی بهش پناه ببری و ازش کمک بخوای.تو یک زن شوهر داری،چطور به خودت اجازه دادی سوار ماشین نامزد سابقت بشی،همراهش تا زنجان بری و با او در یک هتل شب را به صبح برسانی.درست است که باهم در یک اتاق نخوابیدید،اما در این مورد چه توجیهی برای شوهرت داری؟تو سامان را خیانت کار میدانی و من تو را.اگر خدای نکرده این موضوع به گوشش برسد،حق دارد دستت را بگیرد و از خانهاش بیرون بیندازد،حتی تو را از دیدن دخترت محروم کند.هیچ میدانی چه کار کردی رکسانا؟بلند شو برو وسایلتو جمع کن،بیا برویم منزل خودمان.اگر خاجون از عهده ات بر نمیآید من بر میایام.حتی شده پایت را قلم کنم،دیگر نمیگذرم تنهایی توی خیابانها راه بیفتی،سر قرار با داریوش بروی، و او به بهانه ی کمک به یک زن دل شکسته و خیانت دیده،عشق گذشته را در دلت زنده کند.

-اشتباه نکن بابک،آن بیچاره چنین خیالی را ندارد.

-نمی خواهد به من بگویی که قصدش از کمک به تو چیست.من پسر عمویم را بهتر از تو میشناسم و میدانم پس دادن حلقه ی نامزدی چه ضربه ای بهش زده و حالا دارد چه لذتی میبرد،وقتی که میشنود دم از شکست و نامرادی در زندگی با سامان میزانی.

-اصلا اینطور نیست،باور کن.

-تو ساده ای که باور کردی.خدا میداند اگر عزیز بشنود دخترش چه دسته گلی به آن داده،چه خواهد شد.مگر نشنیدی چی گفتم؟

پاشو وسایلتو جمع کن برویم.خانجون با لحن تندی خطاب به بابک گفت:

-کجا؟مگه من میزارم.سامان زن و بچه شو به من سپرده رفته تا برنگرده و تکلیف اونو روشن نکنه از اینجا تکون نمیخوره.

ولی خانجون شما از عهده ی این دختر بر نمییاید.افسار پاره کرده،هر کاری دلش بخواهد میکند.آنجا من به زنجیرش میکشم و نمیگذرم تکان بخورد.

-چه جوری تو که صبح میری بازار شب میای.برمک هم که روزا میره مدرسه،کدوم یکی تون میتونین مواظبش باشین.اگه تاحالا جلوش رو نگرفتم واسه این بود که فکر میکردم عاقله.حالا که فهمیدم هنوز عقلش ناقصه،بعد از این میدونام باهاش چی کار کنم.نمیزارم تنهایی پاشو از این خونه بیرون بذاره.بالاخره شوهرش هر جهنّم داره ای رفته یه روز پیداش میشه میاد تکلیفشو روشن میکنه.اون موقع دیگه خود دانید،به من مربوط نیست.

برمک خطاب به بابک گفت:

-خانجون راست میگوید،بهتر است فعلا اینجا بماند.هر وقت عزیز و رودابه از مشهد برگشتند،اگر هنوز خبری از سامان نشده بود میاییم دنبالش و میبریمش منزل خودمان.

بابک با بی میلی آشکاری رو به مادر بزرگم کرد و گفت:

-من که راضی نیستم اینجا بماند،اما روی حرف شما هم جرات ندارم حرفی بزنم،ولی خدا میداند اگر بشنوم یک باره دیگر پای داریوش این طرفا رسیده،میروم جلوی در خانهشان آبرویش را میریزم.خوب گوش کن رکسانا شنیدی چی گفتم؟

-آن موقع آبروی خودمان را میریزی،چون دلم نمیخواهد عمو و زن عمو بدانند سامان چه بلایی سرم آورده.

پوزخندی زد و با لحنی آمیخته به تمسخر گفت:

-یعنی تو خیال میکنی داریوش چیزی به آنها نگفته؟

-تو او را میشناسی و میدانی چقدر تودار است.مطمئنم در مقبلشان لب تر نمیکند و حرفی نمیزند.

-آینده ثابت خواهد کرد که ادعات تا چه حد صحت دارد.

 

خانجون به آشپزخانه رفت تا برنج آبکش کند چهره بابک و برمک که به اصرار وی برای نهار مانده بودند، عبوس و گرفته به نظر می رسید و میلی به گفت و گو با من نداشتند.

ماندانا که متوجه بدعنقی دایی هایش و جو سنگین اتاق شده بود، داشت با صدای آهسته ای زیر لبی برای عروسکش لالایی می خواند.

صدای زنگِ در که برخاست، عروسک را که روی زانو خوابانده بود، زمین گذاشت و در حالی که دیدگانش از شادی برق می زد، گفت:

_این دیگه باباس.

بابک با لحنِ سردی خطاب به من که نیم خیز شده بودم گفت:

_من می روم در را باز کنم، تو بنشین.

ماندانا به دنبالش دوید و گفت:

_منم باهات می یام دایی جون.

آن روزها انتظار شنیدنِ یک خبر خوش، امیدی عبث و بیهوده بود. نوکِ بینی ام را به شیشه پنجره چسباندم و چشم به حیاط دوختم.

این دومین بار بود که خوشبختی ام به محض به چنگ آوردنش، چون ماهی لغزانی دُم تکان می داد، از دستم می گریخت و در آبِ روان زندگی ناپدید می شد.

شاید قسمت من این بود که هرگز روی آرامش را نبینم. ماندانا جست و خیزکنان داشت به طرف در می دوید. از فکر این که جدایی ام از سامان باعثِ جدایی از او شود، قلبم از شدتِ وحشت و هراس خیز برداشت تا از سینه بیرون جهد.

به محض این که در به روی منور گشوده شد، بی توجه به بابک با کفش های لنگه به لنگه، چادر پشت و رو و چهره آشفته به حالت دو خود را به داخل ساختمان رساند و با صدای بلندی مرا صدا زد:

_رکسانا خانوم جون کجایین؟

قلبم گواهی می داد که اتفاق ناگواری رخ داده. آمادگی شنیدنش را در خود نمی یافتم و از رویارویی با واقعیتی تلخ و غیر قابل تحمل هراس داشتم.

خانجون از آشپزخانه بیرون آمد و بالحنی تحکم آمیز و آمیخته با نگرانی پرسید:

_چه خبرته، چرا فریاد می زنی؟

قبل از این که منور پاسخی بدهد، خودم را به راهرو رساندم و در حالی که از شنیدن پاسخ وحشت داشتم، پرسیدم:

_من اینجا هستم. چی شده، چرا این قدر پریشانی؟

به گریه افتاد، مشت به سینه کوفت و گفت:

_دلم داره می ترکه. خدا می دونه چی به سر خانوم و دخترش اومده. دو ساعتِ پیش آقا اومد خونه. یه راست رفت طبقه بالا، حتی یه کلوم بهم نگفت حالت چطوره منور. جرأت نکردم دنبالش برم و ازش بپرسم پس خانوم و دخترش کجا هستند. همون پایین منتظر موندم تا ببینم چی پیش می یاد. صدای پاشو می شنیدم که داشت تو اتاق خواب، این طرف اون طرف می رفت. کشو کمدها رو بیرون می کشید و چند دقیقه بعد دوباره می بست. وقتی اومد پایین یه چمدون بزرگ و یه ساک دستش بود. دیگه طاقتم تموم شد. ازش پرسیدم «پس خانوم و سپیده جون کجا هستن؟» خودشو زد به اون راه که مثلاً صدامو نشنیده، اما مگه من وِل کن بودم. جلوشو گرفتم و قسمش دادم که شما رو به جون سپیده بهم بگین اونا کجا رفتن. آقا سامان م معلوم نیس کجا رفته. رکسانا خانوم داره از غصه دق می کنه. با بی اعتنایی دستمو کنار زد و با غیظ جواب داد«من چه می دونم هر جا که رفتن بالاخره پیداشون می شه.» دنبالش رفتم که دوباره التماسش کنم، اما با عجله چمدونا رو پرت کرد رو صندلی عقب ماشین و نشست پشتِ فرمون، گاز داد و رفت. فکر می کنین چی به سر اونا اومده رکسانا خانوم؟

بابک پشت سر منور ایستاده بود و برمک پشت سر من. خانجون کفگیر به دست مات و مبهوت جلوی در آشپزخانه خیره نگاهش می کرد. هیچ کس قصد اظهارنظر را نداشت.

منور با دهان نیمه باز و دیدگان از حدقه درآمده چشم به من دوخته بود. کم کم به خود آمدم. از حالت بهت خارج و پرسیدم:

_نفهمیدی چه چیزهایی رابا خود برد؟

سر به زیر افکند و با لحنی آمیخته به شرم گفت:

_راستش خانوم فضولیه. خجالت می کشم بگم. بعد از رفتن آقا رفتم تو اتاق خوابشون، دیدم هم در کشوی طلا جواهرات و پولهای خانوم بازه، هم کشوی پولها و سندهای آقا و دیگه هیچ چی توش نمونده.

با ناباوری پرسیدم:

_یعنی فکر می کنی آقا همه اش را برده!؟

_وا خدا مرگم بده، اگه اون نبرده باشه، پس من بردم! قبل از اومدنش همه چی سر جاش بود. کاش لااقل بهم می گفت خانوم اینا کجا هستن و تکلیف من این وسط چیه.

بابک به جای من پاسخ داد:

_تکلیفِ تو این است که محکم سر جایت بنشینی و منتظر بمانی خانم برگردد. هر جا باشد، دیر یا زود پیدایش می شود.

_پس واسه چی آقا طلا و جواهرات و پولهای خانومو هم با خودش برد، لابد دیگه خیال ندارن برگردن خونه؟

_اگر صبر و حوصله کنی دیر یا زود همه چیز روشن می شود.

خانجون به برانداز کردنش پرداخت و پرسید:

_حالا چرا چادرتو پشت و رو سر کردی و کفشهات لنگه به لنگه ست؟

_راستش خانوم بزرگ. انقدر ترسیده بودم که اصلاً نفهمیدم چی پوشیدم و چه جوری خودمو به اینجا رسوندم. دیگه می ترسم تنهایی تو اون خونه بمونم

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rod
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه cgov چیست?