زندگی شیرین قسمت سوم - اینفو
طالع بینی

زندگی شیرین قسمت سوم

پول همراهم نبود،به بقال گفتم لطفا يادداشت كنيد ميگم اقاجابر بياد حساب كنه...رفتم خونه مشغول پختن كيك شدم.يكمم به خودم رسيدم.

غروب جابر اومد،چنان در خونه رو محكم بست يك لحظه فكر كردم زلزله اومده بدو بدو چادرمو گرفتم رفتم پايين به مادرشوهرم گفتم مادرجان زلزله زلزله.مادرشوهرم گفت خدا به خير كنه جابر اومده.ترسيدم.يهو با قيافه عصباني و رگ برامده وارد شد.بدون مقدمه گفت شيرين امشب يا تورو ميكشم يا خودمو.حالا ديگه انقد با صمدبقال صميمي شدي ميري ازش نسيه خريد ميكني؟چي بهش وعده دادي كه بهت نسيه داده؟به خيالت منو بردي دكتر ديگه هرغلطي دلت ميخواد ميكني؟اين يكي دو ماهي هم خيلي طاقت اوردم كه زنده گذاشتمت.بعدم حمله كرد سمتم.منو مادرشوهرم فقط التماسش ميكرديم.يه لحظه ديدم رفت از پشت در چوبو اورد خواستم فرار كنم محكم هولم داد تو ديوار،مادرش هرچقد سعي كرد جلوشو بگيره زورش بهش نرسيد.جابر چوبو محكم زد به مچ پام،صداي شكستن استخونمو شنيدمو از درد يه نعره كشيدم كه گوش خودم سوت كشيد.جابر گفت قلم پاتو شكستم تا ديگه هوس نكني از خونه بري بيرون.مادرشوهرم يكسره نفرينش ميكرد اما جابر بي توجه بهش از خونه رفت بيرون.مادرشوهرم با گريه از خونه رفت بيرون و با داداشو زنداداشش برگشت.كمك كردن گذاشتنم تو ماشين و رفتيم شهر.پام ترك گرفته بود.تا زانو گچ گرفتن.بعدشم دايي جابر منو مادرشوهرمو برد خونه خواهرشوهرمو خودش رفت روستا كه به جابر و پدرشوهرم خبر بده كه ما رفتيم شهر.اون شب من يك كلمه هم حرف نزدم ولي فردا به مادرشوهر و خواهرشوم التماس كردم گفتم تورو خدا شما نجاتم بدين.خواهرشوهرم گفت همين فردا صبح برو درخواست طلاق بده.مادرشوهرم گفت نه اينجوري نميشه جابر راحت نميذارتش.بذار خودم يه فكري به حالش ميكنم.غروب پدرشوهرم اومد بنده خدا خيلي شرمنده بود.يكم كه نشست به مادرشوهرم گفت بيا امشب منو تو بريم روستا لباس و مدارك شناسنايي شيرينو بياريم،بفرستيمش جنوب.گفتم نه اقا جان جابر قيامت به پا ميكنه.گفت قرار نيست جابر چيزي بفهمه،كسي حرفي به جابر بزنه من ميدونمو اون.يكم ازش دورباش دنبالت بگرده تا قدرتو بدونه.خلاصه رفتن لوازم منو اوردنو به زهرا خانم خبر داديم كه من ميام اونجا،خيلي خوشحال شد.پدرشوهرم برام بليط اتوبوس گرفت و من رفتم جنوب.جابر اون چندروز اصلا بهم سر نزده بود.موقع خدافظي به مادرشوهرم شماره زهرا خانومو دادم گفتم هروقت تونست بهم زنگ بزنه.با اشك و دلتنگي راه افتادم سمت جنوب.خيلي استرس داشتم،هرلحظه احساس ميكردم جابر بهم حمله ميكنه يا مياد جلوي اتوبوسو ميگيره و جلو همه كتكم ميزنه....

وقتي رسيدم جنوب زهرا خانوم و فاطمه منتظرم بودن.بغلشون كردمو كلي گريه كرديم.فاطمه گفت دستش بشكنه ببين چقدر شكسته و پژمرده شده.زهرا خانوم بهش علامت داد كه يعني هيچي نگو.رفتيم خونشون.خيلي بهم محبت ميكردن.يه اتاق با تخت و كمد در اختيارم گذاشتن.همون روز اول زهرا خانوم به گچه پام پلاستيك بست و منو برد حمام.خيلي چسبيد،بعدشم تا غروب خوابيدم.سه روز بعد مادرشوهرم زنگ زد و گفت جابر كل شهر و روستا رو زير پا گذاشته،تو اين چند روز نه خوابيده نه يه لقمه غذا خورده،فقط ميره و مياد ميگه شيرين كجاست،ميگه بهش بگيد بياد بخدا طلاقش ميدم بره راحت شه...ولي دخترم تو همونجا بمون اين اگه تو رو پيدا كنه راحتت نميذاره.گفتم مادرجون اگه جابر منو پيدا كنه چي؟گفت نه دخترم اون اصلا فكرشم نميكنه تو با اون وضعيت پات رفته باشي جنوب،همش فكر ميكنه مينا(خواهرشوهرم) تورو يه جايي تو شهر مخفي كرده.يكم ديگه صحبت كرديمو قطع كردم.دوماه از موندنم تو جنوب ميگذشت،گچ پامو باز كرده بودم.كبوديهاي تنم خوب شده بودن.يكي دو كيلو هم تپل شده بودم(زمانيكه با جابر بودم انقد هميشه استرس داشتم نميتونستم زياد غذا بخورم هفت كيلو وزن كم كرده بود)يه روز تازه منو زهرا خانوم و فاطمه از بازار اومده بوديم خونه كه صداي در حياط اومد.ما همه هنوز تو حياط بوديم.فاطمه درو باز كرد يهو عموقادر وارد شد.تا منوديد نه سلامي نه عليكي شروع كرد به داد و بيداد كه ميدونستم مياي اينجا،تو ناموس سرت نميشه،دريده شدي،مارو بي ابرو كردي،دوماهه شوهرت كل دنيا رو زير پاش گذاشته.خيلي سرخود شدي.زنه شوهردار بدون اجازه شوهرت بلند شدي اومدي اينجا چيكار كني؟ ميخواست بهم حمله كنه كه زهرا خانوم بهش گفت اقا قادر به جان بچه هام دستت بهش بخوره ازت شكايت ميكنم،عمو قادرم كه معتاد بود و از پليس ميترسيد اروم شد.نشست رو تخت تو حياط شروع كرد گريه كردن كه ابروم رفت و همه تو محل پشت سر ما حرف ميزنن و....نيم ساعت بعد حسن اقا اومد.زهرا خانوم ازش خواست تا با عموقادر صحبت كنه كه به جابر خبر نده من اينجام.حسن اقا هم بعد از صحبتهاي كليشه اي بحثو رسوند به منو جابر و به عموقادر گفت خودت ميدوني اينجا كه بودي چقدر هواتو داشتم.بخاطر نون و نمكي كه باهم خورديم ازت خواهش ميكنم به اقاجابر نگي شيرين اينجاست.كلي باهاش حرف زد تا راضي شد.عمو قادر بلند شد كه بره حسن اقا بهش گفت شب اينجا بمون.عمو قادر گفت نه بايد برم زنمو بچه ها تنهان،كلي هم كار دارم.اتوبوسم يكساعت ديگه راه ميفته.بالاخره خداحافظي كرد و رفت. خيالم راحت شد كه حسن اقا تونست عمو قادرو قانع كنه...
يك ماه ديگه هم گذشت.خداروشكر عموقادر رو حرفش موند و به جابر حرفي نزد.من تو اين مدت خياطي ياد گرفته بودم و تو يه توليدي لباس كار ميكردم.خيلي دلم براي جابر تنگ شده بود.اون واقعا مرد خوبي بود ولي خب مريض بود.من مطمئن بودم اگه اون بيماري لعنتي نبود من عين ملكه ها زندگي ميكردم ولي حيف كه نشد.مادرشوهرم زنگ ميزد ميگفت جابر ميخواست ازت شكايت كنه كه گذاشتي رفتي ولي ما ترسش ميداديم كه اگه شيرين بخاطر كتكا و سقط بچه ازت شكايت كنه بيچاره ميشي و اونم اروم ميشد.... يه روز كه از سركار برگشتم خونه ديدم زهرا خانوم ناراحته و فاطمه از استرس داره ناخنشو ميجوئه.گفتم چيزي شده؟اتفاقي افتاده؟زهرا خانوم گفت والا چي بگم مادر؟مادرشوهرت زنگ زد گفت مثل اينكه ديشب جابر يه تيغ برداشته رفته جلوشون گفته يا جاي شيرينو بهم ميگين يا همين امشب خودمو جلوي چشمتون خلاص ميكنم.بنده خدا مادرشوهرت گفت به شيرين جان بگين من چاره اي نداشتم جابر بچمه نميتونم بذارم بلايي سر خودش بياره.مثل اينكه الانم توي جاده ست و داره مياد.انقد استرس گرفتم يهو پاهام لرزيد و افتادم گفتم زهرا خانوم حالا من چيكار كنم؟جابر حتما منو ميكشه.هر لحظه احساس ميكردم دارم از حال ميرم فشارم خيلي پايين بود.فاطمه فوري برام يه اب قند درست كرد.بهشون گفتم توروخدا منو ببرين يه جايي كه جابر نتونه پيدام كنه،بهتون التماس ميكنم،من تازه كبوديهامو دردام خوب شدن تورو خدا كمكم كنيد.زهرا خانوم گفت شيرين جان غصه نخور مادر،اون تو خونه ما نميتونه بلايي سرت بياره،وقتي رسيد اينجا اول خودمون باهاش صحبت ميكنيم بعد تورو بهش نشون ميديم.وقتي هم اومد تو برو تو اون زيرزمين پشتي درو قفل كن تا خودمون بيايم دنبالت.يكم ارومتر شدم ولي همچنان ميلرزيدم.غروب مادرشوهرم زنگ زد از جابر خبر گرفت،گفت هنوز نيومد؟گفتم نه نرسيده.گفت شيرين جان دخترم از من ناراحت نشي،تو خودتم بچتو از دست دادي ميفهمي چي ميگم.بخدا جابر ديشب چشماش كاسه خون بود،تيغو كه گذاشت رو رگش من ترسيدم...گفتم اشكالي نداره مادرجان بالاخره كه ميفهميد،من كه نميتونستم تا ابد مخفي بمونم....اون شب جابر نيومد،فردا هم نيومد،سه روز گذشت ونيومد.جابر هيچ ادرسي از خونه زهرا خانوم نداشت.با خودم گفتم خوبه چند روزم براي پيدا كردنه من معطل بشه...يك هفته گذشت و جابر نيومد،با خودم گفتم حتما اومده نتونسته پيدام كنه خسته شده رفته،تا اينكه اون روز لعنتي رسيد...از صبح استرس داشتم..غروب داشتيم با زهرا خانوم و فاطمه قالي ميبافتيم كه صداي در خونه بلند شد، يك لحظه ته دلم خالي شد.زهرا خانوم رفت درو باز كرد.....
پدرشوهر و مادرشوهرم پريشون وارد شدن.به زهرا خانوم گفتن منزل اقاي عرب اينجاست؟زهرا خانوم گفت بله شما؟مادرشوهرم يهو افتاد روي زانوهاشو با گريه گفت به شيرين بگيد بياد كه بيچاره شديم.من از پشت پنجره نگاهشون ميكردم وقتي اين حرفارو شنيدم بدو رفتم تو حياط،از رو پله ها گفتم مادرجان!!! پدرشوهرم زد تو سرشو نشست به گريه كردن،مادرشوهرمم گفت جانم مادر بيا كه بيچاره شديم بيا كه بدبخت شديم...گفتم يا فاطمه زهرا فقط جابر سالم باشه...با زهرا خانوم كمكشون كردم رو تخت توي حياط نشستن.فاطمه براشون اب خنك اورد.يكم كه اروم شدن گفتم مادرجان چي شده؟جابر كجاست؟اقاجان چرا پريشوني؟مادرشوهرم با گريه گفت،اون شب كه جابر راه افتاد سمته جنوب،هرچي بهش گفتم با اتوبوس برو حرفمو گوش نكرد و با ماشين خودش راه افتاد،انقد عجله داشت كه گفتم خدايا خودت بخير بگذرون.فردا غروبش به تو زنگ زدم گفتي جابر هنوز نرسيده.يكم دلشوره گرفتم ولي گفتم خب شايد تو راه داره استراحت ميكنه.اون شبم گذشتو صبح از دهداري روستا خبر اوردن كه يه اقايي از بيمارستان جنوب زنگ زده كه يه اقايي با اين مشخصات تصادف كرده و از روي مدارك شناساييش تشخيص دادن واسه روستاي ماست و به دهداري زنگ زدن.همونجا زدم تو سرمو گفتم بچم....همون لحظه رفتم دنبال پدرشوهرتو راه افتاديم سمت بيمارستان.وقتي رسيديم جابر اتاق عمل بود..بعد از عمل رفت تو كما..تصادفش خيلي شديد بوده از ماشينشم چيزي نمونده...مادرجان كه حرف ميزد انگار يكي چاقو ميزد به قلبمو جيگرم.گريه م گرفت،گفتم مادرجان چرا زودتر بهم خبر ندادي؟ گفت والا وقتي بهم خبر دادنو راه افتاديم اصلا به ذهنم نرسيد بهت خبر بدم،شماره اينجا هم تو دفتر تلفن توي خونه جا موند،اينه كه گفتم بيام اينجا پيدات كنم،از صبح زود انقد گشتيم و سوال كرديم تا اينجارو پيدا كرديم.گفتم الان جابر كجاست؟حالش چطوره؟گفت تو كماست دكترا ميگن فقط دعا كنيد.الانم كه بيمارستانه ولي خب يه شهر ديگست تقريبا يكساعت با اينجا فاصله داره.انقد گريه كرده بودم فشارم افتاد،گفتم همش تقصيره منه،كاش شبانه روز كتك ميخوردم اين بلا سر جابر نميومد،اگه اون طوريش بشه من چيكار كنم؟پدرشوهرم يه دستي به سرم كشيد و گفت نااميد نباش دخترجان پاشو اماده شو بريم.رفتم سريع اماده شدم،رفتم با زهرا خانوم خداحافظي كنم كه ديدم خودشو حسن اقا هم اماده ان كه همراه ما بيان.خلاصه همه با هم راه افتاديم سمت بيمارستان.اون يك ساعت راه برام اندازه يكسال گذشت.كل راهو گريه كردمو به خدا التماس كردم كه جابر چيزيش نشه،هم ناراحت بودم هم عذاب وجدان داشتم
.اون شب نذاشتن جابر ببينم،از دكترش حالشو پرسيدم گفت ضربه بدي به سر خورده،دوتا دست و يكي از پاهاش شكسته بود كه جراحي كرديم،دنده و لگنشم شكسته بود...حتي يك ثانيه هم گريه م بند نميومد.گفتم خوب ميشه؟گفت والا چي بگم بهتون،فقط يه معجزه ميتونه نجاتش بده اخه يكم خونريزي داخلي هم داشت ما سعي كرديم جلوشو بگيريم،بقيشم سپرديم بخدا،شما هم براش دعا كن...حسين(شوهرخواهرشوهرم)اصالتا جنوبي بود و تو يكي از روستاهاي اون شهري كه جابر اونجا بستري بود،خونه داشت كه با شهر تقريبا بيست دقيقه فاصله داشت.يع كليدشم دست همسايشون بود كه اگه مشكلي پيش اومد سر بزنه.پدرشوهرم زنگ زد به مينا خبر داد،بنده خدا حالش بد شد و حسين شبونه با مينا راهي جنوب شدن.اون شب تا صبح ما فقط گريه كرديمو دعا خونديم.رفتم تو نمازخونه بيمارستان نماز خوندم گفتم خدايا جابر فقط خوب بشه من برميگردم هرروز كتكم بزنه،بخاطره من اينجوري شد،اگه من نميومدم اينجا الان جابر سالم بود.نفهميدم چقدر زار زدم كه صبح شد،رفتم بالا كه از جابر خبر بگيرم اما هيچ تغييري نكرده بود.خواهرشوهرم نزديكاي ظهر رسيدن،بيمارستان غلغله شده بود.هممون بيقرار بوديم.حسن اقا و زهرا خانوم رفتن و گفتن اگه كاري داشتين تماس بگيرين.بعد از سه روز پشت سر هم كه ما از بيمارستان تكون نخورده بوديم،حسين به مادرشوهرم گفت شما با مينا بريد خونه روستاييه ما من اينجا ميمونم اگه خبري شد به مخابرات روستا زنگ ميزنم بهتون خبر بدن.مادرشوهرم اول راضي نشد اما مينا بزور بردش،حسين به من گفت تو هم برو،گفتم توروخدا بذاريد من اينجا بمونم،بخدا اگه منو ببريد خودمو ميكشم.پدرشوهرم گفت حسين جان شما مينا و حاج خانومو ببر منو شيرين جان ميمونيم.اينجوري شد كه اونا رفتن و منو پدرشوهرم مونديم.غروب كه دكترش اومد بهش سر بزنه رفتم بهش التماس كردم تورو خدا بذاريد جابر ببينم،بخدا اگه بفهمه من كنارشم بهوش مياد.انقدر زار زدم و اصرار كردم كه اجازه داد فقط ده دقيقه برم ببينمش.با كمك پرستار لباس مخصوص پوشيدمو رفتم داخل،حالا مگه اشكِ لعنتي ميذاشت درست و حسابي ببينمش،همش جلوي چشممو تار ميكرد.كلي دستگاه بهش وصل بود،تقريبا كل بدنش توي باند بود،صورتشم كه كبود و قرمز.رفتم كنارش دستشو گرفتم گفتم اخه بي انصاف من به اندازه كافي بيكس و تنها هستم،اگه تو هم منو تنها بذاري من چيكار كنم؟مگه نيومده بودي دنبال من؟خب پاشو ديگه ببين با پاهاي خودم اومدم،پاشو كتكم بزن،پاشو بهم فحش بده فقط پاشو جابر،من بدون تو نميتونم،پاشو قول ميدم از تو اتاقم حتي بيرون نرم،اصلا از اين به بعد نقاب ميزنم كسي منو نبينه فقط بلندشو..
اون شب انقد به جابر التماس كردم و صداي گريه هام بلند شد،پرستارا به زور از اتاق بيرونم كردن.خيلي درمانده بودم حس بيچارگي داشتم.هيچ غذايي از گلوم پايين نميرفت.يك هفته گذشت و جابر همچنان تو كما بود،مادرشوهرمو مينا و حسين هرروز از صبح ميومدن تا شب ميموندن واسه خواب ميرفتن.پدرشوهر و مادرشوهرم پيرشدن شكستن.يه روز كه تو حياط بيمارستان نشسته بوديم بهشون گفتم ميدونم مسبب همه اين اتفاقا منم،اگه من نميومدم جنوب الان اين اتفاقا واسه جابر نميفتاد،شايد ديدنه من ازارتون بده ولي اجازه بديد تا به هوش اومدنه جابر اينجا بمونم بعدش اگه خواستين ميرم.مادرشوهرم گفت تو بايد مارو ببخشي اخه تو چه گناهي داري؟پدرشوهرم گفت اين حرفا چيه ميزني دخترجان؟خوبه خودم بهت گفتم برو جنوب.الانم طوري نيست جابر قويه ازپسش برمياد خوب ميشه همه با هم برميگرديم....دو روز بعد ديدم حسين كه رفته بود برامون اب بياره،بدو بدو داره مياد،به من كه رسيد گفت شيرين خانوم عمو و زنعموت اينجان.تعجب كردم گفتم اينا اينجا چيكار ميكنن؟يهو عموقادرو از دور ديدم.نميدونم متوجه منظورم ميشيد يا نه واسه منه بي كسي كه تو جمع خانواده جابر معذب بودمو خودمو مقصر اين ماجرا ميدونستم،ديدنه يه همخون خيلي اميد بخش بود.واسه همين دوييدم سمت عموقادر خودمو پرت كردم تو بغلشو زار زدم.عمو نوازشم كرد گفت تو كه انقد ضعيف نبودي شيرين جان،نااميد نباش خوب ميشه.زنعمو منو كشيد كنار بهم گفت بالاخره كار خودتو كردي اره؟پسر مردمو كشتي؟گفتي پولداره يه چيزي هم به تو ميرسه ديگه،حالا چيزي به نامش بود؟خونه و زمين داره؟ماشينش كه خاكسترشد ....زنعمو اين حرفارو ميزد و قلب منو ميسوزوند.فقط بهش گفتم قلب من مثل قلب تو سياه و سنگي نيست،متاسفم برات...سريع ازش جدا شدمو رفتم پيش بقيه.اون شب به اصرار همه من همراه بقيه رفتم خونه روستاييه حسين كه يكم بخوابمو يه دوش بگيرم تا فردا دوباره برگردم بيمارستان.حسين ومينا موندن بيمارستان.قلبمو تو بيمارستان گذاشتمو رفتم.عموقادر و زنشم ميخواستن دو سه روزي كنارم بمونن،درسته خيلي عذابم دادن ولي وجودشون به عنوان يه حامي از طرفه من دلگرمي بود.اون شب تا رسيديم خونه مادرشوهرم يه قرص خواب اور بهم داد و تا فردا ظهرش خواب بودم.وقتي بيدار شدم مادرشوهرم گفت شيرين جان برو يه دوش بگير تا بريم بيمارستان.به كارامون رسيديم و راه افتاديم.تو راه خيلي استرس داشتم و اين استرس بي دليل نبود.زمانيكه رسيديم مينا فقط جيغ ميزد،حسين و پرستارا هم نميتونستن ارومش كنن،همه دوييدن سمتشون اما من زانوهام شل شد و همونجا افتادم
..اصلا دلم نميخواست بلند شم،صداي جيغ مينا مثل پتكي توي سرم بود.دوست داشتم تو همون لحظه ميموندم،نميخواستم هيچ خبري بشنوم.اما بايد با واقعيت رو به رو ميشدم،به زور بلند شدم چند قدم كه رفتم صداي جيغ مادرشوهرمم بلند شد.ديگه مطمئن شدم جابر رفت اما بازم باورم نشد،دوييدم سمتشون،خواستم برم داخل اتاق اما پرستارا نذاشتن،شروع كردم جيغ زدن،تمام صورتمو چنگ ميزدم،يكي از پرستارا اومد سمتم محكم دوتا بازومو گرفت تكونم داد گفت چرا انقد جيغ ميزني خانوم،دكتر داره بهش شوك ميده بشين براش دعا كن.يهو اروم شدم گفتم پس نمرده؟گفت چرا نبضش نميزنه ولي اين يه چيزه عاديه،احتمالا با شوك برميگرده اما دل منو مينا و مادرشوهرم با اين چيزا اروم نميشد.خدارو قسم دادم گفتم اي خدا درسته جابر كتكم ميزد ولي تو خودت شاهدي كه من چه روزهاي خوبي باهاش داشتم،تو كه ميدوني اون مريض بود دست خودش نبود،خدايا من كه هيچوقت نفرينش نكردم،خدايا جابر همه كسه منه بيكس شده بود،تورو به ابروي ابوالفضل نذار بي سروسامون بشم،خدايا زندگيمو بهم ببخش،خدايا من هنوز بچه ام پدر ومادر ندارم،سايه سرمو ازم نگير....ده دقيقه بيخبري عين ده هزار سال برام گذشت كه يه پرستاره اقا اومد گفت خداروشكر مريضتون برگشت،باور نميكنيد دلم ميخواست بپرم بغلشو ببوسمش...همونجا سجده كردم خداروشكر كردمو بهش گفتم خدايا تويي كه اونو از مرگ نجات دادي خواهش ميكنم ديگه از من نگيرش.پدرشوهرم كمكم كرد روي صندلي نشستم،از شدت جيغ و گريه زياد،گلوم ميسوخت و صورتم ورم كرده بود.يكماه ديگه هم گذشت،عموقادر و زنش كه بعده دو روز برگشتن خونشون.پدرشوهرمو حسين هم هفتگي ميومدن بهمون سرميزدن،يك هفته حسين ميموند يك هفته پدرشوهرم،اخه بنده هاي خدا بايد سركار ميرفتن...زخماي جابر خوب شدن،شكستگيهاش خوب شدنو گچ دست و پاشو باز كردن،صورتش مثل قبل شد،موهاي سرشو كه بخاطر عمل تراشيده بودن بلند شد اما هنوزم تو كما بود...يه روز دكترش كه اومد بالا سرش گفت طبق ازمايشات جديدي كه از مريض گرفتيم هيچ مشكل خاصي وجود نداره،ايشون دچاره زندگي نباتي شدن،به نظر من اينجا نگه داشتنش فايده نداره،ميتونيد ببريدش خونه،گفتم يعني چي اگه چيزيش بشه ما چيكار كنيم؟گفت خانوم ايشون از نظر سلامتي هيچ مشكلي نداره فقط بايد از كما خارج بشه،مطمئن باشيد اگه براشون خطر داشت هيچوقت اين حرفو نميزدم...و اينجوري بود كه ما يه امبولانس كرايه كرديمو جابرو برديم شمال خونه ي مينا....
رسيديم شمال و زندگي جديد من شروع شد.زنگ زدم از زهرا خانوم حسابي تشكر كردم(وقتي بيمارستان بوديم چهار دفعه اومدن ملاقات)به مادرشوهرم گفتم شما و اقاجان بريد خونه،بالاخره اينجا خونه ي داماده،هرچقدر حسين خوب باشه بازم خسته ميشه خونش شلوغ باشه.منم با جابر تو همون اتاق ميمونم.مادرشوهرم گفت نه دخترم مگه ميشه،جابر نياز به مراقبت داره،بايد پشتشو تميز كنيم زخم نشه،بايد پوشكش كنيم،بهش با احتياط غذا بديم.اما من گفتم همه كاراشو خودم انجام ميدم،خلاصه مادرشوهر و پدرشوهرم بعد از سه روز برگشتن روستا و قرار شد اخره هفته ها بهمون سر بزنن.من شبا تا صبح بيدار ميموندم چون ممكن بود اب دهن بپره تو گلوي جابر و سرفه كنه يا ممكن بود تكون بخوره،نبايد چشم ازش برميداشتم،صبح كه مينا بيدار ميشد مراقبش بود و من دو ساعت ميخوابيدم،عصر هم دوساعت ميخوابيدم،يعني كلا خوابه من چهارساعت بود .غذا هم بيشتر به صورت سوپ ميكس شده با قاشق مرباخوري بهش ميدادم،گاهي دوساعت طول ميكشيد تا يه كاسه سوپ بهش بدم اخه بايد انقدر اروم و كم بهش ميدادم كه نچسبه تو گلوش،روزي سه بار زيرشو عوض ميكردم،سنگين بود اما چاره اي نداشتم.كف اتاق موزاييك بود،روش موكت و روي موكت فرش بود.من فرش و موكتو جمع كردم كه نجس نشه.دوتا تخت يك نفره تو اتاق گذاشتيم،تخت جابر ارتفاعش خيلي كم بود.يك روز درميون پشتشو با دستمال ميشستمو خشك ميكردم،هر روز چند ساعت به پهلو ميذاشتمش و پنجره رو باز ميكردم هواي تازه بياد كه زخم بستر نگيره.هرروز براش از خاطرات خوشمون ميگفتم،مثلا بهش گفتم حامله شدم اما خدا نخواست و نموند،يا زمانايي كه تو خونه كنار هم خوش بوديمو براش تعريف ميكردم.وقتي براش حرف ميزدم گاهي وقتا چشماشو باز ميكرد و به سقف خيره ميشد،گاهي وقتا ميخنديد،گاهي وقتا هم اشك ميريخت.اينايي كه الان به زبون انقد راحت براتون تعريف ميكنم،اون موقع از منه چهارده ساله يه زنه چهل ساله ساخته بود.سه هفته بعد از برگشتمون تولد چهارده سالگيم بود،مينا برام كيك پخت اما من هيچ ذوقي نداشتم،تو اتاق جابر شمعمو فوت كردمو تنها ارزوم اين بود كه زودتر خوب بشه...كم كم تلويزيون گذاشتيم تو اتاق،براش اخبار ميذاشتم گوش كنه،اخه جابر خيلي خبر گوش ميداد،براش فوتبال ميذاشتم.يه روزايي هم كه مينا و حسين خونه نبودن،براش ضبط روشن ميكردمو ميرقصيدم يا حتي كنارش دراز ميكشيدم لبشو ميبوسيدم،نوازشش ميكردم،اما دريغ از هوشياري...اين وسط چندباري هم كم اوردم خسته شدم،ميرفتم زيرزمين زار زار گريه ميكردم اخه خيلي كوچيك بودم واسه اينهمه درد و غم.فشار عصبيم زياد بود....
.از سختيهاي اون روزا هر چي بگم كم گفتم،عذابي كه كشيدم دل سنگو اب ميكرد اما زنعمو تقريبا هر ماه ميومد به بهانه ملاقات كلي چرت و پرت بارم ميكرد و ميرفت...هفت ماه گذشت اما وضعيت جابر هيچ تغييري نكرده بود،ديگه فقط پوست و استخونش مونده بود.مادر و پدرش به من اصرار ميكردن طلاق بگيرم،ميگفتن تو جووني نبايد به پاي جابر بسوزي،اون معلوم نيست حالش كي خوب بشه(واقعا هممون نااميد شده بوديم كه خوب بشه).مادرشوهرم همش ميگفت تو هنوز خيلي بچه اي برو زندگيتو بساز..گفتم اي مادرجان چه زندگي؟اخه كجا زندگي كنم؟پيش زنعمويي كه چشم نداره منو ببينه؟نه مادرجان من همينجا ميمونم،من شوهرمو دوست دارم،اون بخاطر من اين بلا سرش اومد،منم بخاطر اون تحمل ميكنم.چند روز بعد كه داشتم زير جابر عوض ميكردم پدرشوهرم اومد اونجا،وسط هفته بود تعجب كردم.گفتم چي شده اقاجان چرا پريشوني؟شما وسط هفته اينجا چيكار داري؟بهم گفت دخترم يه چيز بهت ميگم خيلي ناراحتي نكن،قادر يكم ناخوش احواله،منو فرستاد بيام دنبالت.گفتم دنباله من واسه چي؟خب انشالله بهتر ميشه،منكه نميتونم جابرو تنها بذارم!گفت مينا هست تو بيا بريم من سريع برميگردونمت.يهو ته دلم خالي شد،اخه چرا انقد اصرار داشت؟گفتم اقاجان چيزي كه نشده؟گفت بپوش دخترجان من برم ماشينو روشن كنم.جابرو سپردم به مينا و راه افتاديم.تا روستا هيچ حرفي نزدم انگار دلم نميخواست اون چيزي كه بهش شك داشتمو به زبون بياره..وقتي رسيديم روستا دلشورم بيشتر شد،نزديكاي خونه جمعيتو كه ديدم فهميدم چه خبره،فوري از ماشين پياده شدم و جمعيتو زدم كنار،رسيدم به عمو،چقدر اروم خوابيده بود.صداي جيغ ساره قلبمو تكه تكه ميكرد،هنوز تو شوك بودم،زنعمو كه بهم گفت شيرين تنها شديم،بيكس شديم انقد جيغ زدمو عمورو تكون دادم،انگار دلم ميخواست وقتي تكونش ميدم از خواب بيدار شه...درسته زنعمو خيلي در حقم بدي كرد اما عموقادر هميشه هوامو داشت و من دلم خوش بود كه حداقل يه پشت و پناه دارم.رو جنازه عموم همه زندگيم اومد جلو چشمم،مرگ پدر و مادرم،عذاباي زنعمو،ازدواج اجباري،اذيتاي جابر،مرگ بچم،تصادف جابر،مرگ عمو،همه و همه عين يه فيلم اومدن و رفتن،يهو با صداي بلند داد زدم خدايااااا بسه خسته ام،توان ندارم،تو هم داري عذابم ميدي؟بعد شروع كردم به كتك زدنه خودم،هيچ كدوم از كارام ارادي نبودن،انگار به جنون رسيده بودم،پدرشوهر و مادرشوهرم بلندم كردن بردنم داخل اتاق بهم اب قند دادن،يكم باهام حرف زدن تا ارومتر شدم.تا ده روز خونه پيش زنعمو مردم(عموقادر در اثر تزريق زياد دچار ايست قلبي شده بود)
بعده ده روز زنعمو لوازمشو جمع كرد،بچه هارو گرفت رفت خونه پدرش،منم در خونمو با همه خاطرات تلخ و شيريني كه توش داشتم،قفل كردمو برگشتم شهر خونه مينا،پيشه جابر.وقتي رسيدم مينا و حسين بهم تسليت گفتن و از خونه رفتن بيرون.منم رفتم پيش جابر،شايد باورتون نشه ولي وقتي بوسيدمشو بهش سلام كردم اشكش ريخت،بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود،مطمئنم تو هم دلت برام تنگ شده پس لطفا زودتر بيدار شو...پنجره اتاقشو باز كردم،اتاقشو تميز كردم،براش سوپ درست كردم،پشتشو دستمال كشيدم،بعدشم كنارش دراز كشيدمو نوازشش كردم..از اونروز دوباره كاراي تكراري رسيدگي به جابر شده بود همه زندگيه من تا اينكه دو ماه بعد يه روز كه داشتم بهش غذا ميدادم براي اولين بار غذا پريد تو گلوش و به سرفه اورد،انقد سرفه هاش درداور بود كه جيگرم كباب شد،گفتم خدايا ازت خواهش ميكنم اين عذابو تموم كن،به خودت قسم خسته ام،مگه من چقدر جون دارم؟چقدر سن دارم؟من چه گناهي كردم مگه؟اگه داري جابرو بخاطر گناهاش عذابش ميدي اينو بدون كه بيشتر من دارم عذاب ميكشم.اگه منتظري من حلالش كنم كه انقد عذابم داده،باشه من حلالش كردم هرچند كه از اولم نفرينش نكرده بودم. اونروز خيلي به خدا التماس كردم از ته دلم زار زدم،گفتم خدايا دلم شكسته تكه تكه شده،خودت بهم رحم كن.دو روز بعد در عين ناباوري وقتي رفتم براي جابر اب بيارم،وارد اتاق شدم ديدم چشماش بازه و داره اينور اونورو نگاه ميكنه.يه لحظه فكر كردم اشتباه ديدم،صداش كردم گفتم جابر،برگشت نگام كرد.بازم باور نشد،رفتم جلو،جلو صورتش محكم دست زدم يهو ترسيد و پلك زد،جيغ زدم ميناااااا،ابجيييييي،بدو رفتم بيرون،گفتم اجي يه دونه منو بزن،گفت وااا ديوونه شدي؟چرا بزنمت؟گفتم ميخوام مطمئن بشم خواب نيستم.يه دونه اروم زد به بازوم گفت خدا شفات بده،بعدم روشو برگردوند كه بره اشپزخونه،گفتم ابجي فكر كنم جابر بهوش اومده،مينا گفت چيييييي؟گفتم بخدا جدي ميگم چشماش باز شد سرشم تكون داد.با مينا دوييديم سمت اتاق،مينا گفت داداااااش...جابر برگشت نگاش كرد.ديگه باورمون شد كه جابر خوب شده،فكر نكنم تو عمرم به اندازه اون روز اشك ريخته باشم.از خوشحالي يكسره جابرو ميبوسيدم،خداروشكر ميكردم،مينا رفت زنگ بزنه به مخابراته روستا كه به پدرومادرش خبر بدن جابر خوب شده...واي نگم از اون لحظه اي كه مادرجان و اقاجان رسيدن،از صداي گريه ما همه همسايه هاي مينا كه از جريان با خبر بودن ريختن تو خونشون.همهمه شده بود،همه گريه ميكردن و به من تبريك ميگفتن،منم فقط دستم تو دست جابر بود،نگاش ميكردمو اشك ميريختم،هرلحظه انگار منتظر بودم يكي از خواب بيدارم كنه
.اون شب بهترين شبه زندگيم بود،احساس خوشبختي ميكردم.جابر هنوز حركت نداشت،هنوز حرف نميزد.به دكترش كه گفتم گفت طبيعيه،گفت حتي تا يه مدت كسي رو نميشناسه،سعي كنيد براش حرف بزنيد از خاطراتتون از بچگيهاش.البوم عكساشو بهش نشون بديد.ما برگشتيم روستا و از اونروز كار منو مادرشوهرم حرف زدن با جابر بود،ما براش حرف ميزديمو اون فقط نگاه ميكرد.هنوزم من به كاراش ميرسيدم،غذا ميداشتم دهنش،زيرشو تميز ميكردم،ميبردمش حمام،ريششو ميزدم،دستو پاشو ماساژ ميدادم،بعضي روزا انقد كارام زياد بودن جابر بي صدا گريه ميكرد.مادرشوهرم از خاطرات بچگي جابر براش تعريف ميكرد،خلاصه كاملا خودمونو وقفه جابر كرده بوديم تا اينكه بعد از تقريبا دو ماه كم كم جابر شروع كرد به صحبت كردن،حالا ديگه مارو كامل ميشناخت،دست و پاهاشو اروم تكون ميداد،مهمون ميومد و ميرفت،مرداي مختلف ميومدن و ميرفتن من از ترس اينكه حابر به خودش فشار نياره زياد جلوي مهمون نميومدم.رفتم به جوشكار محلمون گفتم يه چيزي مثل عصاي واكر براي جابر درست كرد و جابر كم كم با اون شروع كرد به راه رفتن،چند جلسه اي هم فيزيوتراپي و گفتار درماني برديمش تا به مرور زمان همه چي عادي شد، تنها چيزي كه عجيب بود اين بود كه جابر زياد با من حرف نميزد،يه حس شرمندگي داشت انگار،چون خودش به چشم ديد من چجوري از جونم براش گذاشتم كه حالش خوب بشه،مادرشوهرمو مينا هم براش از اون زماني كه تو كما بود تعريف كردنو بهش گفتن كه وقتي تو كما بود چقدر براش زحمت كشيدم.تا اينكه يه شب مادرشوهر و پدرشوهرم رفتن مهموني،حالا ديگه جابر راحت بدونه كمك راه ميرفت و كامل حرف ميزد،وقتي اونا رفتن من داشتم تو اشپزخونه واسه جابر غذا درست ميكردم كه اومد از پشت بغلم كرد،يهو زد زير گريه گفت بهت قول ميدم همه سختيهايي كه تو اين چهارده سال كشيدي رو برات جبران كنم،يه زندگي برات ميسازم كه كل زناي اين روستا بهش غبطه بخورن فقط تو كنارم باش.بغضم گرفت برگشتم بغلش كردم گفتم من اگه رفتني بودم تو اين يك سال و نيم كه تو كما بودي ميرفتم،اما من موندم چون دوست دارم،چون ميخوام زندگي كنم،زندگيمو دوست دارم.جابر گفت منو بخاطر همه اذيتام ببخش،ميدونم هيچ كدوم از اونا حقت نبود واقعا نميدونم چرا اون كارارو ميكردم ولي الان خوشحالم كه تصادف كردم،اين تصادف تورو به من رسوند و منه واقعي رو ساخت،شيرين خدا ميدونه كه من از جونمم بيشتر دوستت دارم وقتي رفتي داشتم ديوونه ميشدم،شب اخر به خودم گفتم امشب يا شيرينو پيدا ميكنم يا خودمو ميكشم،باور كن اگه مادرم نميگفت كجايي خودمو ميكشتم....
..اون شب بعد از دوسال من كناره حابر خوابيدم اما بهم دست نزد.تعجب كردم اما خجالت ميكشيدم چيزي بگم.يكماه گذشت و جابر مشكوك بود.صبح زود ميرفت و شب ديروقت ميومد و ميخوابيد،بهش ميگفتم جابر چته؟چيزي نميگفتو بهانه هاي الكي مياورد.تا اينكه بعد از يكماه يه روز اومد گفت اماده شو بريم شهر دور بزنيم،منكه ميترسيدم دوباره حساسيتاش برگرده گفتم ولش كن نميخواد بريم،گفت نترس اون جابر ديگه مرد.بالاخره راه افتاديم و دم دره يه خونه ترمز كرد(باباي جابر بعد از خوب شدنش دوباره براش ماشين خريد)كليد انداخت وارد شديم يه خونه خوشگل با لوازم نو و قشنگ،حتي مبل هم داشت.بهش گفتم جابر اينجا كجاست؟گفت خونه ي من و تو.باورم نميشد اين همون خونه اي بود كه جابر تو شهر داشت و من هيچوقت نديده بودمش.جابر گفت ما قراره اينجا زندگي كنيم،تازه از فردا با مينا بريد دنبال كاراي عروسي،تو دلم گفتم پس بگو چرا الان يكماهه به من دست نزده و انقد مشكوك بوده،ميخواد دوباره با من عروسي كنه .انقد خوشحال بودم فقط گريه ميكردم،بهم گفت قول ميدم از اين به بعد همه گريه هات فقط از خوشحالي باشه.خلاصه منو مينا افتاديم دنبال كاراي عروسي،منكه فاميلي نداشتم زنعمو و بچه ها رو دعوت كردم ولي نيومد و نذاشت حتي ساره و سجادم بيان.عروسيم،لباسم،گلم،ارايشم همه چي عالي بودن.لحظه اي كه با جابر وارد مراسم شديم گفتم خدايا شكرت كه بالاخره منم رنگ خوشي رو ديدم.من تو پونزده سالگيم عروسي كردمو شب عروسيم جابر با من همخواب شد جوريكه انگار واقعا اولين بارمونه..همه چي انقد خوب بود گاهي اوقات غيرقابل باور بود برام،شايدم انقد عذاب كشيده بودم انتظاره همچين چيزي رو نداشتم.روزيكه از پدرشوهر و مادرشوهرم خداحافظي كردمو رفتم شهر زندگي كنم،پدرشوهرم دستامو بوسيد و بخاطر صبوريم ازم تشكر كرد..زندگي عاشقانه ما از سال هشتادو دو شروع شد،جابر همون مرد رويايي شد كه ميخواستم.كارشم تو همون كارخونه شاليكوبيه،صبح ميره عصر برميگرده.توي هفده سالگيم پسرم ماني و توي بيست و سه سالگيم دخترم مانلي به دنيا اومدن،خداروشكر از زندگيم راضيم،پستي و بلندي داريم اما با هم حلش ميكنيم.راستي درسمم تو مدرسه بزرگسال ادامه دادم و ديپلم گرفتم،اگه جابر راضي بشه دانشگاهم ميرم ولي اگه نشه هم مهم نيست اخه محيط دانشگاهو دوست نداره.ساره ازدواج كرده خداروشكر زندگيش خوبه،سجادم درس ميخونه و متاسفانه زنعمو سه سال پيش بعد از شش سال تحمله سرطانه سينه فوت كرد.اميدوارم از داستان زندگيم خوشتون اومده باشه.ممنون كه تحمل كرديد

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید


مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : zengi-shirin
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.13/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.1   از  5 (8 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

2 کانت

  1. نویسنده نظر
    شبنم
    زندگی سختی داشتی امید وارم همیشه خوشحال و خوشبخت باشی 🌸💜
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    محمد طاها
    عالی بود
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه qtoc چیست?