رمان دیزالو۱ - اینفو
طالع بینی

رمان دیزالو۱

چکیده:

خواب دیدم پرنده ای کنار پنجره اتاقم آواز می خواند؛ با شوق به سمتش دویدم؛ زنی به سمت پرنده سنگ انداخت؛ پرنده به زمین افتاد و در قفسی زنگاری و کوچک فرو رفت...
دیزالو یا در آمیزی فنی ست در تدوین که در اتصال دو نما از فیلم به کار می رود. در این فن تصویری تدریجا محو می شود و تصویر دیگری جای آن را می گیرد. از دیزالو برای نشان دادن گذر زمان استفاده می شود.

 

[مــاهــورا]

یک جفت چشم طوسی مدت هاست دست از سرم بر نمی دارند؛ نمی گذارند نفس بکشم؛ نمی گذارند لبخند بزنم؛ نمی گذارند فراموششان کنم و جایی در پستوی خاطراتم دفنشان کنم. عذاب بیچاره ام کرده است. بلاتکلیفی دمار از روزگارم در آورده. هرجا که چشم می چرخانم دستگاه های عجیب و غریبند؛ لوله های پلاستیکی. بعضی هایشان از داخل بینی و دهانم گذشته اند. بعضی هایشان در کنارم جا خوش کرده اند.
روبرویم یک شیشه است. آن بیرون خلوت است ولی نور یک مهتابی چشمم را می زند. 
گذرِ گاه و بیگاه چند نفر با روپوش سفید تابش مهتابی را کم رنگ و پر رنگ می کند. سکوت اتاق علی رغم رفت و آمدها عجیب پرستیدنیست. 
صدای هق هق آشنایی میان مغزم اکو می شود و از روبریم سر درمی آورد. پسری نوجوان با روپوش مدرسه از شیشه روبرو نگاهم می کند. از شدت گریه چشم های مشکی اش سرخ سرخند؛ ملتهب و کم جان! کف دستش که روی شیشه می نشیند تا به خیالش فضای پشت شیشه را بغل بگیرد قلبم را زیر و رو می کند.
پسرک بی محابا اشک هایش را رو دل می کند و دلم برای اشک های پاکی که از چشم های معصوم او پایین می ریزد هم می گیرد. شاید باز شدن این چشم ها و بلند شدن این تن از روی تخت پایان اشک هایش را رقم بزند ولی این واقعا در توان من نیست. 
حالا باز نور مهتابی به خاطر رد شدن کسی کمی قطع و سپس صورت آشنایی کنار پسر بچه پدیدار می شود. قبل از هر چیزی همان جفت چشم طوسی لعنتی نگاهم را جذب می کند و باز حجم عذابی نامعلوم ویرانم می کند و صدای بوق بوقِ ضربه ایِ دستگاه کنارم بلند می شود. جرئت نگاه کردن به صاحب تیله های طوسی را ندارم ولی می بینم که پسر بچه پریشان تر از پیش می شود و چشم های نیمه بازش، خونین و گشوده! هجوم چند سفید پوش را به اتاق حس می کنم. آرامش عجیبی درونم جاری است. صدای ضربه ایِ بوق رو به ممتد شدن می رود و چشم های من رو به بسته شدن و روشنایی اتاق رو به بیشتر شدن.
هیجان عجیبی در میان آرامشم نهفته است. سنگینی چیزی روی قفسه سینه ام آزارم می دهد. تنم به بالا می پرد. فریاد و هیاهوی سفید پوش ها... این صحنه ها قبلا هم تکرار شده اند. جسمم دارد دردِ آن شوک الکتریکی را به جان می خرد ولی نگاه من معطوف آن دو بی تاب پشت پنجره است. چشم طوسی پسرک را بغل گرفته و در آغوش هم می لرزند و با نگاهشان انگار می خواهند اتاق را ببلعند که سفید پوش چه بی رحمانه پرده را می کشد و رنگ آبی پرده جایگزین بودنشان می شود.

چشم طوسی که می رود بوق بوق دستگاه عادی و عادی تر می شود. نفس عمیق دکتر و عرق پیشانی اش...
به سمت بیرون اتاق می روم. پشت شیشه یا حداقل نزدیک آن نمی بینمشان.
وارد راهرو می شوم. می بینم که جفتشان کنار دری که نزدیکترین مکان به من باشد روی زمین نشسته اند. اصلا نمی دانم که کی هستند ولی می دانم بعدها می توانم بشناسمشان. دلم دل دل می کند که بغلشان کنم. نزدیکشان می شوم. تکیه شان به دیوار است و پسرک سر روی شانه چشم طوسی گذاشته است و با تمام توانش گریه می کند. چشم طوسی با یک دست سر پسرک را به آغوش کشیده و دست دیگرش مانند جسمی عبث و بی استفاده کنار تنش افتاده است. روبرویشان می نشینم. انگار که موجودی ماورایی باشم، پسرک آرام می شود. دست خودکاری اش را نوازش می کنم. آنقدر که به خواب برود. چشم طوسی نگاهش را تا صورت خیس پسرک می گرداند و آرام زمزمه می کند: - "کاش نمی اومدی!"
صدایش چقدر گرفته است؛ انگار یکی تار های صوتی اش را بسته... دوست دارم او را هم آرام کنم. انگشتش را با انگشتم نوازش می کنم. اما انگار آرامش او در چیز دیگری خلاصه می شود که سرش را که به دیوار تکیه داده به بالا سوق می دهد و آه می کشد.

آرام پسرک را به دیوار کنارش تکیه می دهد و بر می خیزد. بر می خیزم و به تندی به اتاق بر می گردم. چند دقیقه بعد می بینم که به اتاق آمده. با لباسی عجیب و آبی رنگ. دوست ندارم تنها باشیم. از چشم هایش می ترسم. می ترسم بسوزاندم. می ترسم این خط سبز روی دستگاه صاف بشود. می ترسم چون می دانم دنیایی پشت آن در ها منتظرم است که خیلی هم به کامم نیست.
تمام فکر و خیال هایم با لمس شدن دست هایم دود می شود و به هوا می رود. دست هایش سردند ولی آرامش دارند. نوازش دارند و وقتی لمسم می کند دیگر از چشم هایش نمی ترسم. چشم های خیس و زمزمه لب هایش:
- "مطمئنم می بینیم. مطمئنم می شنویم. مطمئنم حسم می کنی. مطمئنم که بر می گردی؛ باز پا میشی؛ باز اون چشماتو وا می کنی؛ باز بر می گردیم تو خونه مون. مطمئنم نمیری. مطمئنم من و راحیل رو تنها نمی ذاری. من، راحیل، هامون، اهورا، مامانت، بابات، نیلوفر، شهرک سینمایی، خونه، همه منتظرتیم. تا ابدم می مونیم. خب؟ پاشو! پاشو من غلط کردم. پاشو به خدا اشتباه کردم." آخ از اشکش که می چکد:
- "تا حالا این حال من رو دیده بودی؟ پاشو پس! پاشو دقم نده! پاشو دارم می میرم!"
هق می زند:
- "پاشو بود و نبودِ من!"

آخ از لب هایش که دست هایم را هدف می گیرد:
- "همه داغونن! من، آشغال! من، بی لیاقت و خاک بر سر! ولی به خاطر بقیه پاشو! دیدی هامون رو؟ کارش همینه! پسر به اون گندگی یه لحظه اشکش بند نمیاد. به خاطر کی؟ به خاطر تو دیگه! پاشو پس! پاشو ماهی کوچولوی من!"
بلند می شوم؛ یک روز... یک ساعت... یک ثانیه بلند می شوم و تو را به خاطر چشم هایت بغل می کنم. تو را به خاطر تمام این پریشانی های لعنتی ات... بغل می کنمت! 
دست هایم را روی چشم هایش می گذارد. رطوبتشان آزارم می دهد. انگار خبر اشکش خبر مرگ من است و آخ از ضربانی که نامنظم می شود و بوق بوقی که بلند.
سرت با ترس بالا می آید و کمی دور می شوی و آرام می شوم. صدای لرزانت را می شنوم:
- "می فهمم که حس می کنی. مطمئنم!"
فاصله می گیری. قدم به قدم...
- "راحت باش عزیزم. ولی برای من سختش نکن!"
منی که حتی در این حالت هم از هراس چشم هایش عزرائیل را می بینم چگونه راحت باشم و سختش نکنم؟
- "من می رم خونه. می رم یه کم به سر و وضع راحیل برسم."
لبخندت...
- "تو هم زود برگرد. منتظرتم ماهی کوچولو!"
لرزش صدایت:
- "تا هروقت که طول بکشه. ولی تو نفس بکش که من نفس بکشم."
تا کنون حمله آرامش را به وجودم ندیده بودم اما با وجود چشم طوسی هیچ چیز غیر ممکن نیست.
رفتن چشم طوسی با رفتن نگاهم به سوی شیشه مصادف می شود. نگاه غمگین و اشکی پسرک نوجوان آزارم می دهد. چشم طوسی دستش را می کشد و تنهایم می گذارند ولی نگاه پسرک روی سینه ام سنگینی می کند و ادبیات کاش هیچ وقت فعل رفتن را تعریف نمی کرد تا منی وجود نداشته باشد که اکنون برای چشم طوسی صرفش کند.

آرامش تنم تا ساعت ها بعد برقرار می ماند و با دیدن مردی پشت شیشه در آنی ویران می شود. بعید می دانم بیاید داخل. پرستارانی که به روی دو مرد آشنایم پرده می کشیدند عمرا اجازه ورود بهش بدهند ولی در کمال ناباوری چند لحظه بعد روی صندلی کنارم نشسته و عمیق نگاهم می کند. به دست هایم خیره است:
- "این همون دستایین که روی صورت من نقش گریم می بستن؟" نگاهش را روی لب های بریده شده ام که لوله ای شکافی بینشان انداخته سوق می دهد و با صدای بغضی اش می گوید:
- "این لعنتیا رو لبای خندون تو چه کار می کنن رفیق؟"
رفیق؟ من و این مرد کت چرمی و رفاقت؟
سرش روی تخت فرود می آید و با صدایی که حالا بم شده می گرید:
- "از آبروریزی می ترسیدم؛ صد درجه بدترش سرم اومد. نذار بدتر شه. حالم از خودم به هم می خوره که مسبب این حالِتم ولی ازت بازم خواهش دارم. تو که انقد خوب و پایه بودی حالا هم برگرد."

سر بالا می گیرد: - "به من نگفتن که چقدر داغونی. نگفتن اینجا چقدر داغونه. می برمت یه بیمارستان خوب. ولی تو هم قول بده پاشی." نمی دانم... انگار حس خوبی ندارم. انگار اتفاقات عجیبی رخ داده که روح سرگردان من تا حد زیادی از آن بی خبر است. دوست دارم بلند شوم و به همه این رفت و آمدهای آزار دهنده پایان دهم. کت چرمی حالا با فشردن دستم به بودنش پایان می دهد.
چند دقیقه بعد دو پرستار می آیند. یکی با این مزخرفاتی که بهم وصل کرده اند مشغول می شود و دیگری با آمپولی که در دست دارد. - "دیدی الوند رستگار اومد؟" دیگری خندید: - "آره کثافت رنگ موهاشو دیدی؟" نچ نچ اولی آمد: - "کف کردم خدایی. کت تنش کل هیکل من و تو و این بیمارستانو می ارزید." - "هیکل تو به اندازه کافی کفایت می کنه." دیگری نگاه چپی می کند و سرنگ را با حرص درون سرم فرو می کند. -"حالا صنمش با این بدبخت چیه؟" - "نمی دونم ولی الکی نیست. چون می خواد منتقلش کنه بیمارستان خصوصی." - "عه؟ جدی؟" - "سسسس آره! به کسی نگی. بهم گفت کسی مطلع نشه!" پر هیجان گفت: - "وای باهاش حرف زدی تو؟" - "آره! مثل مشنگا زل زده بودم بهش." و پشت بندش می خندد.
به مانیتور نگاه می کرد و چیزهایی می نوشت. بعد از گذشت دقایقی می گوید: - "کاش این بدبخت یا بمیره یا به هوش بیاد. دلم برای اون پسره و اون مرده می سوزه. هرروز پا می شن میان این جا. پسره که مثل ابر بهار گریه می کنه هر سری. مرده هم از ریخت و قیافه ش معلومه چقد ریخته بهم. اون روز اول که اومد این شکلی نبود که بیچاره." - "زن و شوهرن؟" - "آره بیچاره ها." - "چش شده مگه؟" - "از ارتفاع افتاده پایین. دهن خودش و بچه تو شکمش سرویس شده قشنگ." - "عزیزم... حامله ست؟" - "بود!" ضربان قلبم انگار روی میلیارد می رود که بوق بوق دستگاه ترس می اندازد به جان این دو.
صدای جیغ او؛ سایش کف کفش روی خاک؛ صدای جیغ من؛ رهایی کوتاه و سقوط؛ صدای شکستن و ضربه ای مهیب و حال این ضربه خیالی تنم را به دره دنیا هول می دهد و با این سقوط به جای مرگ حس می کنم جان در تنم رسوخ پیدا کرده. انگار پرستار هویتم را به سرم تزریق می کند. ماهی... تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی... ماهی کوچولو پاشو!... صدای جیغ... سقوط و تنم کمی داغ می شود. پلکم جمع می شود و چشمم باز. من به دنیا و دنیا به من سلام می کند و چقدر دلم می خواهد چشمم به چشم چشم طوسی باز شود.
بوق بوق دستگاه می خوابد و پرستار مضطرب و هول می گوید: - "بدو برو دکترو صدا کن. فکر کنم به هوش اومد. بدو سمیرا."
 
 

سمیرا می دود و مقنعه سفید پرستار دیگر جلوی چشمم تکان تکان می خورد و هیجان زده می گوید: - "خانوم؟ صدای منو می شنوی؟ اگه صدامو می شنوی انگشتتو تکون بده." من تا چشم طوسی نیاید از جایم جم نمی خورم!
وقتی واکنشی نمی بیند دستش را بالا می آورد و روی دستم می نشاند: - "فشار بده دستمو خانوم!" باز در رویا غرق می شوم. من دستم را بالا برده بودم تا به دستی بخورد یا چیزی را بگیرد که از آن سقوط مرگبار رهایی یابم ولی هیچ کس نبود.
نور عظیمی به چشمم هجوم می آورد و صدای مردانه ای غریب: - "خانوم؟ می شنوی صدامو؟ دخترم؟" از حرکت ناخودآگاه مردمک هایم پی به حالم می برد: - "دخترم نگران نباش. ما کمکت می کنیم." محتاج این کلمه بودم. لب هایم به قصد کلام از هم باز می شوند ولی واقعا نمی توانم زبان بچرخانم تا بگویم محمد! لب هایم بی صدایند... بی حرکت.
دکتر سرش را نزدیک می کند. تمام توانم را جمع می کنم: - "م..." - "چی؟ دوباره بگو دخترم!" نمی توانم... اصلا نمی توانم حرف بزنم.
پرستارم به دادم می رسد: - "باز بگو عزیزم!" تمام توانم را از تمام بدنم جمع می کنم و به تار های صوتی ام می رسانم: - "م..." این "میم" ها "میم" الفبا نیستند. ناله اند... ناله.
پرستار بیچاره دکتر را خطاب می کند: "زنگ بزنم به خونوادش؟" -"حتما به شوهرش زنگ بزن. همین الان!" آرام می شوم.
دکتر مدام سین جیمم می کند. نمی گذارد هضم کنم چه شده. کیستم. چرا اینجام. کت چرمی کیست. کت چرمی... کت چرمی... الوند... الوند رستگار... ستاره سینمای ایران... ناله می کنم... بی اختیار؛ ناخواسته. چشم روی هم می گذارم و به خواب می روم.
این دنیای شلوغ که بی صبرانه انتظارش را می کشیدم جای من بود اصلا؟
دکتر و پرستار مزاحمم هستند. دلم می خواهد تنها باشم. دلم نگاه آشنای چشم طوسی و آن پسرک را می خواهد. هامون عزیزم... برادرم... پسرکی که قربانی خودخواهی های پدر و مادر شد.
اینجا که نیستند... می خواهم بخوابم تا لاقل به خوابم بیایند ولی پرسنل لعنتی نمی گذارند. آن قدر نمی گذارند تا چشم طوسی سر می رسد.
طوسی چشم هایِ چشم طوسیِ من از پشت سیل اشک معلوم نیست. عطرش زودتر از خودش می رسد و در کسری از ثانیه سرم بند آغوشش می شود.
صورتم در زبریِ پلیورش می خارد و چقدر دوست دارم این آغوش را... آرامشش را... تند تند حرف می زند؛ نمی شنوم ولی بمیِ صدایش قفسه سینه اش را می لرزاند و گوش من روی قلبش جا خوش کرده.
سرم به اختیار خودم نیست ولی او خوب می داند چطور آرامم کند.
 
دوست دارم لب باز کنم و بپرسم چه بلایی سرم آمده ولی انگار باید این آرزو را به گور ببرم. بعد از آغوش نوبت به بوسه هایش می رسد. محتاطانه ولی تشنه صورتم را می بوسد... تند تند... بی درنگ... پر شور. حالا می توانم صدای آشنایش را بشنوم: - "خدا رو شکر. خدا رو شکر. می دونستم... به خدا می دونستم چشم وا می کنی. می دونستم نمی ذاری حسرت به دل بمیرم." خنده ام می گیرد... منی که حتی نمی تواند لب به سخن بگشاید هم حسرت خوردن دارد محمد؟ حتما آری که صورتم قاب دست های لرزان و خیسش می شود. چشم هایت... آخ چشم هایت آدم را می کوباند به خدا؛ آدم را ویران می کند؛ منِ لال را لال تر می کند.
اشکت از چشم هایت روی صورتم می ریزد. لبخند می زنی... دلم می رود. پاک می کنی قطره را. می بوسی ام. اشک می ریزم. هق می زنی. چشم می بندم که نبینم دردانه تک پسر حاج ناصر علوی چطور اشک می ریزد. - "به جون راحیل دیده بودی تا حالا من یه قطره اشک بریزم؟" می خندد: - "ببین به چه روزی انداختیم!" بعد آرام می گوید: - "حرف نمی زنی برام؟ سهمم از این همه انتظار، یه کلمه حرف هم نیست نامرد؟" اگر بدانی که این زبان لعنتی نمی چرخد "نامرد نامرد" نمی کنی نامرد!
ناله می کنم. درد تعبیرش می کنی. لبخند لبت می ماسد و طوسی چشم هایت نگران می شوند. به سمت بیرون می دوی. صدایت اول در راهروی بیمارستان و پشت بندش درست درون مغز من طنین می اندازد و با سمیرا بر می گردی.
سمیرا لبخند کج و معوجی به سمتم حواله می کند و رو به محمد می گوید: - "فکر می کنم نتونه صحبت کنه. حالا یا نمی خواد؛ یا شوک حادثه ست یا اینکه واقعا نمی تونه! من در این باره نمی تونم حرفی بزنم. دکتر قراره یه سری آزمایشا و فعالیتای فیزیوتراپی بنویسن و انجام بدن تا وضعیت ایشون رو بررسی کنن. فعلا هم نمی شه این کار رو انجام داد... باید یه کم اثر بی هوشی بیمار بپره." به سمت من بر می گردد. موهای بلوندی که از مقنعه اش بیرون زده به صورتش می آید؛ اگر هروقت دیگری بود به رویش لبخند می زدم ولی حالا لبخند زدن را یا از یاد برده ام یا نمی توانم لب هایم را انحنا ببخشم. به نرمی می گوید: - "سوالی که ازت می پرسم اگه جوابش بله ست پلک بزن، اگه نه هیچ کاری نکن... می تونی حرف بزنی؟" به جای پلک، بغض توی چشم هایم کوبیده می شود. - "می خوای حرف بزنی؟" اشک از کناره چشمم سر می خورد. پلک می زنم. چشم های هاج و واج محمد در مقابل چشم های خیسم مات مانده اند... .
 
 


پرستار می گوید:
- "می شه یه بار دیگه سعی کنی حر...؟"
حرفش را نیمه تمام می گذارم و به امید معجزه سعی می کنم ولی باز ناله عایدم می شود. یک بار دیگر... این بار از عزرائیلی که تا چند ساعت پیش اطرافم پرسه می زد کمک می طلبم... نمی شود.
بار دیگر به چشم های چشم طوسی التماس می کنم. با تضرع در چشم هایش خیره می شوم. یک جور عجیبی مبهوت است. به آرامی دستم را می گیرد:
- "تو دلت بگو بسم الله! یا فاطمه زهرا کمک کن! خدا!"
بسم الله... باز هم نمی شود. اشک می ریزم... بی درنگ... پشت هم ناله می کنم. به امید این که یک کلمه، تنها یک کلمه از بین تمام آن ناله ها، رنگ و بوی معنا به خود بگیرد ولی دریغ... دریغ که ماهورا زند از همان وقت که افتاد، مرد!
حال سمیرا و محمدی که تا دقایقی پیش التماسم می کردند تا حرفی بزنم، حالا نمی توانند دهانم را ببندند.
شاید ناله های بلند و ملتمسم اذیتشان می کند، ناراحتشان می کند، اصلا حالشان را به هم می زند ولی برای من مهم نیست. من می خواهم حرف بزنم... سرم بار دیگر در آغوش محمد حبس می شود؛ همانطور عاشقانه... همانطور محتاطانه می بوسدم. سید محمد علوی فرزند حاج ناصر علوی صاحب شرکت صادرات فرش اسم و رسم دار پایتخت دارد عروس بی شرم و حیای خانواده اش را می بوسد... مرا... ماهورایی که از مادر شوهرش به خاطر چادر نپوشیدن سیلی خورد.
- "بسه ماهی بسه! بسه ول کن به درک!"
آخر سر دست روی دهانم می گذارد. لب روی چشم هایم. راه خروجی نیست... نه برای ناله ها، نه برای تیله های داغ و بی رنگ.
آینده چیست؟ پسرک یتیمی که در خیابان های کثیف تهران فریاد می زند:
"روزنامه روزنامه... ماهورا زند گریمور مطرح سینمای کشور، بعد از سقوط از ساختمانی نیمه کاره در حومه شهر توسط نامزد الوند رستگار سوپر استار سینما، مثل ماهی برای یک کلام حرف زدن بال بال می زند! روزنامه روزنامه..."
کاش بر نمی گشتم به این دنیاى لعنتی... کاش... * * 
 

*پرش زمانی: گذشته* در را که بستم، صدای داد و فریاد مشاجره مامان و بابا کم شد و در سکوت راه پله آرامش گرفتم. ناخودآگاه نفسی عمیق کشیدم و آخیشی عاصی و خسته گفتم. خم شدم و بند آل استار های لجنی را بستم و به راه افتادم.
در گرمای آدم کش مرداد پایتخت، یک ساعت و نیم مسیر پر ترافیک نیم ساعته را طی کردم و به فرمانیه رسیدم.
از تمام تنم آب می چکید. همین هم مانده بود در مواجهه با الوند رستگاری که روزی شصت-هفتاد بار به حمام می رفت بوی گند عرق بدهم.
نگاهم را از برج های سر به فلک کشیده و ماشین های عجیب و غریب به تک کلید آیفونی که روی دیوار بود سوق دادم.
سر و وضعم را کمی مرتب کردم و کلید را فشردم. در بزرگ برج باز شد و داخل رفتم.
با ورود به لابی، خنکای دل چسبی به وجودم سرازیر شد. با نگاهی طولانی به چندین مدل میز و مبل راحتی که با فضای قهوه ای-طلایی لابی ست شده بودند حواسم را معطوف آسانسورها کردم. نمی دانستم کدامشان مرا به خانه الوند می رساند. صدایی مرا از جا پراند:
- "بفرمایین!"
برگشتم و به مردی میانسال که بهش می خورد سرایدار و نگهبان برج باشد با لحن اربابانه ای گفتم: - "سلام! واحد آقای رستگار!"
به یکی از آسانسور ها اشاره کرد:
- "آسانسور B."
با تشکری زیر لبی به سمت آسانسور رفتم و کلیدش را فشردم. خوشبختانه در حال حرکت به سمت پایین بود. وقتی رسید و درش باز شد با دیدن پانیذ، نامزد الوند جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم که می شناسمش. ولی انگار او مرا شناخت. چون از آسانسور خارج نشد! بی خیال وارد شدم و به جای فشردن طبقه الوند، دکمه ۸ را فشردم. موبایلم را در دست گرفتم و به شخص خیالی زنگ زدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم. بعد از چند ثانیه گفتم:
- "الو؟ درو وا کن اومدم!... چی؟... توی آسانسورم صدات قطع و وصل می شه ارغوان!"
وسط معرکه خنده ام گرفته بود. ارغوان؟ دیگر اسم نبود؟ کوکبی چیزی... اصلا ارغوان با کدام /ق/ نوشته می شود؟
نگاه پانیذ را روی خودم حس می کردم. رو به ارغوان خیالی با پرخاش گفتم:
- "چی؟ نیستی؟ اسکل کردی؟... یه ربع-نیم ساعت دیگه؟ علاف گیر آوردی تو این گرما؟... اه! گم شو!"
و گوشی را پایین آوردم و روی صفحه سیاه را لمس کردم. معاشرت با بازیگرها، عجیب بهم ساخته بود که این طور بی پروا بازی می کردم!
پرسیدم:
- "همکف کدومه؟"
نگاهش رویم بود. به چشم هایم زل زد و با لبخند گفت:
"G!" -
دکمه را با عصبانیتی ساختگی فشردم. خنده آرامی کرد.

نگاهم میخ لب های تزریق شده و گونه های برجسته اش شد. حسرت پوست کشیده شده اش را خوردم و با خودم گفتم من فقط بینی ام را عمل کردم و این طور اهورا و بابا سر من غر زدند. پس این دختر چطور انقدر راحت...؟ بعد به ذهنم آمد که این دختر نامزد الوند رستگار است... سوپر استار سینمای ایران! توقع داری این طور نباشد؟
آسانسور طبقه هشتم ایستاد. گفتم:
- "شما کدوم طبقه پیاده می شید؟ الان میره پایین ها!"
دست پاچه گفت:
- "منم می رم پایین!"
با زیرکی گفتم:
- "آخه اون اول که اومد همکف شما پیاده نشدین!"
با خنده ای مسخره کیف آرایشش را از کیفش بیرون کشید. کیفش از پوست مار بود! رژ را از کیف کوچک بیرون آورد و گفت:
- "موندم که توی آسانسور تجدید آرایش کنم!"
آرام و زمزمه وار گفتم:
- "آهان!"
ماتیک سرخ را روی لب های برجسته اش کشید.
آسانسور در همکف ایستاد و پیاده شدیم. لب های تزریقی اش کش آمد و دندان های سفید و منظمش از پشت قرمزی رژ بیرون زد:
- "بای!"
بی جواب لبخند کمرنگی زدم و روی مبل های قهوه ای نشستم. پانید در حال خروج از ساختمان بود. سعی کردم با سرکشی مطمئن شوم که گورش را گم کرده!
سرایدار از آن طرف گفت:
- "آقای رستگار نبودن؟"
قلبم از دهانم بیرون زد. اصلا به روی خودم نیاوردم. آب دهانم را محکم قورت دادم.
صدای تق تق پاشنه کفش پانیذ متوقف شد. خودم را با موبایلم سرگرم کردم و از خدا و پیغمبر کمک خواستم. وای!
سرایدار عوضی باز پرسید:
- "ها خانم؟"
ها و مرگ! ها و مرض! فضول!
سرم را بالا آوردم. وقتی دیدم به من نگاه می کند تب کردم! گفتم:
- "از من می پرسین؟ حتما این خانم کارشون داشتن!"
پانید گفت:
- "بله من با ایشون کار داشتم!"
.
و بیرون رفت و من مردم و سرایدار بدبخت همانجا گیج و منگ ایستاد. زمزمه آرام بسم الله الرحمن الرحیمش را شنیدم و خنده ام را قورت دادم.
چند دقیقه ای منتظر ماندم و بعد به سمت آسانسور رفتم.
مرد پرسید:
- "با کی کار دارین خانم؟" با بد خلقی گفتم:
- "خودم می دونم با کی کار دارم!" و با ورود به آسانسور دکمه طبقه آخر را فشردم. با بسته شدن در آسانسور نفس محبوس از استرسم را بیرون دادم و گفتم:
- "شت! خدا رحم کرد!" چند ثانیه بعد جلوی در خانه الوند بودم. زنگ را فشردم. در باز شد و الوند پدیدار! نیم تنه لختش شوکه ام کرد!
خم شدم و بند کفش هایم را باز کردم:
- "سلام!" جوابم را داد و در را گشود:
- "خوش اومدی!" وقتی دید که با بند ها درگیرم با بی حوصلگی گفت:
- "کشتی خودتو! بیا تو در بیار!" و وارد شدم و با کلافگی کفش ها را از پایم بیرون کشیدم. خانه اش خیلی خنک بود. حتی بهتر از آن لابی لعنتی!

خوشبختانه فهم و شعور خودش بسنده کرد و تیشرتش را پوشید.
بازوهای بزرگش از آستین بیرون زد و گفتم:
- "پختم!" درک نمی کرد چه می گویم. چون فرمانیه کمتر گرم بود و او از زیر چند کولری که برای قصر تریبلکس و نهصد متری اش بسنده باشد بیرون نمی رفت.
زنی آمد و منتظرم ایستاد. مثل خنگ ها بهش سلام کردم و بعد از سکوت نسبتا طولانی که برقرار شد الوند گفت:
- "اسکل کیف و ایناتو بده بهش." چه چیزها! گفتم:
- "نمی خواد! راحتم!" به زن نگاه کردم:
- "مرسی!" الوند بهش گفت:
- "دو لیوان شربت خنک بیار. پذیرایی کن!" - "چشم آقا!" دلم برای زن سوخت. به خاطر اطاعت از پسری که از خودش شاید ده-بیست سالی کوچکتر بود. بعد با خودم گفتم حتما پول خوبی می گیرد و بی خیالش شدم.

با هدایت الوند روی یکی از چند دست از انواع مبل نشستم و بند و بساطم را رویش گذاشتم. - "چه خبر؟ خوبی؟" در نزدیکی ام نشست. مانتو ام را تکان تکان دادم:
- "یکی این خورشیدو از برق بکشه بیرون. صاف شدیم!" خندید:
- "در بیار لباساتو! راحت باش!" آخی! حتما! - "نه اوکیه!" زن برگشت. با آب پرتقال و کیک شکلاتی و میکسی از میوه های تابستانه. شکلات براقی که روی کیک ها بود گرما را از یادم برد. گذاشتم چند دقیقه بگذرد بعد حمله کنم.
الوند خودش آب پرتقال را به دستم داد. با تشکری خوردمش... آرام و با طمأنینه.
مثل ناظم های مدرسه بهم زل زده بود. گفتم:
- "می شه زل نزنی به دم و دهن من؟ شاید من بخوام هورت بکشم! شاید بخوام دست بکنم تو دماغم. تو باید تا آخر بشینی منو نگاه کنی؟ تو بازیگری، من باید تو رو بیبینم. تو منو می بینی؟" خنده اش در فضای درندشت خانه پخش شد:
- "دیوونه
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : dizaloo
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

پنجمین حرف کلمه huzcwa چیست?